ExDa – Telegram
ExDa
1.02K subscribers
300 photos
29 videos
5 files
61 links
اگر فکر می‌کنی درست دیدی، یبار دیگه با دقت بیش‌تری ببین.
جهت معاشرت ناسالم:
@notwys
Download Telegram
ExDa
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ دیگه مثل چن سال پیش جذاب نیستی
الان چندسال جلوترم. بعدا می‌فهمید.
🍌1
ExDa
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ دیگه مثل چن سال پیش جذاب نیستی
بیاید براتون چند سال اخیر رو تغریف کنم. اینطوری می بینیم اصلا چرا.
من خودم بخوام از بیرون خودمو نگاه کنم یه آدمی رو می بینم که دوست داشت غرق بشه، بقیه هم کمکش کردن. غرق شد. فقط نه خودش می دونه که غرق شده نه اطرافیانش.
خاطره بیربط شماره 1:

یکی از دوستام مغازه داشت. یه روز رفتم کمکش کنم. اون روز فهمیدم من آدم مناسبی برای داشتن مغازه نیستم. آدم زیر 15 سال میومد مغازه و برای خرید کردنش مجبور می شد حساب کناب کنه بغضم می گرفتم هرچی می خواست رو می دادم بره خودم حساب می کردم. وقتی هم میومدم بیرون یادمه یه جعبه تک تک خریدم دادم بهش گفتم هر موقع بچه کوچیکی اومد تو مغازه شکلات خواست و نذاشتن خونوادش، یدونه از اینا به حساب من بهش بده.
خاطره بیربط شماره 2:

سالای اول دانشگاهه تولد فرشیده، با مژگان هماهنگ کردیم براش کادو تولد گوشی بگیره. نمی دونم کدوم کافه ولی یدونه از این کافه های ادایی بالای شهر رفتیم. تموم شد اومدیم بیرون. شاید برای دومین بار یا شایدم سومن بار تو زندگیم گل کشیدم. زیاد کشیدم خیلی اونقدر که بعد یه ربع حس کردم دست و پاهام یخ زده، بعد لرز داشتم.
احسان و الناز و آرشام و فرش و علی ای که یادم رفته فامیلیش رو و یکی دو نفر دیگه بودن.رفاتیم پارک ساعی.

یادش بخیر. پارک ساعی یه زمانی یه آلاچیق داشت که برای ما بود :)) رندوم می رفتی اون پارک یکیمون اونجا نشسته بود. بگذریم اون شب هم رفتیم اونجا. من هیچی نمی فهمیدم. احسان و علی و آرشام تا حد خوبی درگیر الناز بودن. الناز تازه کات کرده بود، و خب مورد خوبی هم بود. همش باهاش حرف می زدن. من سردرد اومده بود سراغم، همونجوری که روی صندلی نشستم سرم رو بردم پایین تا بین زانو هام قرار بگیره. هر حالتی جز این یا بالا میاوردم یا سردرد چشمام رو از کاسه در میاورد.
صدای حرف ها و خنده های بقیه میومد. اون وسط صرفا الناز هواسش به من بود. وقتی داشتم بالا میاوردم انگار یه مایعی رفته توی معدم اونجا تبدیل به جامد شده و چسبیده به همه چیز. وقتی سرفه می کردم انگار یه مشت کردن تو حلقم معدم رو برداشتن می کشن بالا. یه دستی کمرم رو ماساژ می داد تا آروم تر باشم. یه کم بهتر شدم. یادمه با خنده گفتن مگه مشروب خوردی که با تگری بهتر شدی؟ اون موقع باید برمی گشتم تا خیابون سمیه، نمی تونستم راه برم. بقیه هم لطف کرده بودن تا پارک برده بودن ولی از پارک برگشتنی رو که نبودن. عه یادم اومد آرمین هم بود. بلیت brt نداشتم بهم داد.

راستش روی کاغذ من و آرمین دوستای خوبی بودیم. الان کجایی آرمین؟

بگذریم. پیام دادم به دوست صمیمی اون موقعم. گفتم حالم واقعا بده میای دنبالم؟ به جای اینکه بگه کجایی گیر داده بود چی شده. بگذریم سوار brt شدم. چشم باز کردم دیدم تقاطع ولیعصر طالقانی از اتوبوس پیاده شدم، دست کردم توی جیبم یه پاکت بهمن سویسی دیدم. تعجب کردم. نداشتم اصلا من. پیاده رفتم تا پارک هنرمندان، از اونجا خوابگاه. صبحش امتحان داشتیم. هم اتاقی هام متعجب می پرسیدن چی شده چرا انگار یه جنازه ای. گفتم بذارید فقط بخوابم.

برای اینکه مزاحم نباشن از پیششون رفتم پیش ساسان. اون موقع بامرام ترین و صمصمی ترین رفیقم ساسان بود. ورژشکار خفن. کرد بود. چرا بود؟ برید از قرص برنچ بپرسید.
به اندازه 6-7 سال از این خاطره ها دارم. تعریف کنم؟ فقط اینکه بیربطن.
خاطره بیربط شماره 3:

من با آرشام همخونه بودم. آرشام کیه؟ اگه قدیمی بودید اینجا یادتونه اگه نبودید هم بدونید همخونه م بود. قبل همحونگی دوستم بود. مسیرمون می خورد می دیدیم هم.

حقیقتا من که یادم نمی ره از ساعت 10 شب میومدیم خیابون قدس دم دانشگاه حرف می زدیم. سیگار می کشیدیم. یه سر هم به اون سوپرمارکت زیر دادگستری می زدیم. ولی خب بعد اینکه همخونه شدیم دیگه خیلی کمتر همو دیدیم.

حالا اینا که حاشیه ست. یه روز جمعه صبح منو بیدار کرد گفت دوستم داره میاد خونه برو بیرون اگه می شه، گفتم بابا من خوابم کارتون رو بکنید. گفت نه. راستش سر اینکارش دهنش رو گاییدم. هر روز بیدارش می کردم می گفتم حالا من مهمون دارم تو برو.


بگذریم بازم حاشیه شد. اون روز پاشدم رفتم اکباتان پیش فرشید و پارمیدا.

راستش اینو هیچوقت به خود آرشام نگفتم ولی برای بقیه گفتم که چفدر خوشحال و ممنونم اون روز صبح آرشام منو بیدار کرد رفتم فرشید رو دیدم. فرشید یه هفته بعدش بخاطر الکل مصموم هوشیاریش رو از دست داد و مرد.

اون آخرین باری بود که فرش رو دیدم.
برام آهنگ بفرستید. توی شادی هاتون جبران کنم.
@notwys
آقای حافظ منم هم عقیده هستم با شما که:
چُنین قفس نه سزایِ چو من خوش‌اَلحانی‌ست
🍓2
ExDa
برام آهنگ بفرستید. توی شادی هاتون جبران کنم. @notwys
تنگ کنید. لطفا هرکدومتون که دیدید اینو یه موزیک بفرسته. رد نشید.
حالا چه من خدا باشم چه اون خدا باشه. اینا مسایل داخلی ما خداهاست. شما بنده های معمولی در جریانش نباشید بهتره.
خاطره بیربط شماره ۴:
مریم نوشته بود امروز رو توی تقویمم با خودکار سبز علامت زدم، می‌پونیه چه روزیه؟ آره روزیه که برای اولین بار حرف زدیم.


بعد تر اون روز رو خط خطی کرد، نوشت موی سفید درآوردم و عاملش رو خدا نگذره ازش.



احتمالا یادش نیست اینارو الان. ولی من تک تک تاثیر های نامناسبی که روی زندگی بقیه گذاشتم رو با خودم حمل می‌کنم. هر روز. هرروز قلب و ذهنم فرسوده تر می‌شن.
🍌1
توبه کردم که دگر توبه بیجا نکنم.
اگه فراموش می کنید جوری که انگار هیچوقت اتفاق نیوفتاده واقعا خوشبحالتون.

ما خدا ها حافظمون دایمیه.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
اینارو هم بعدها فراموش خواهی کرد نگران نباش
ExDa
‌ ‌ ‌‌‌ ‌ اینارو هم بعدها فراموش خواهی کرد نگران نباش
زیبا بود. اگه 13 سال کافی نیست چند سال کافیه؟
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
من رو یاد اون اکسم میندازی که هر طور دلش میخواست باهام رفتار میکرد ولی حتی پوست آدامسی که بهش داده بودمم یادگاری نگه داشته بود! یا مثلا هق‌هق برام گریه میکرد.
بی‌اهمیت و بی‌احساس ولج‌درار.
ولی تنها چیزی که همیشه ته دلم اوکی بودم دوست دخترم از سکسمون تعریف کنه برای بقیه، این بود که چقدر این رابطه طول کشید و چندبار اومد.


مهر افتخاریست.
Forwarded from برنامه ناشناس
‌ ‌ ‌‌‌ ‌
اون بزرگوار هم دقیقا همینو میگفت ولی سعی کافی نیست. سعی بخاطر دیگران کافی نیست وقتی از درون آدمی پوسیده باشه.
چمیدونما، منم نمیگم بهم ضربه زده ولی ادای آدم خوبا رو درآوردن و care کردن وقتی دیر شده، بی ‌فایده‌س. خود گول زدنه.
🍌1🍓1