| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
از پس سی سال رنج رایگان
گنجی از من ماند گنجی شایگان
گنج من خدمت به مخلوق خداست
حاصل سی سال رنج بی‌ریاست
در کفم این است و دیگر هیچ نیست
پاکدامانم اگر دستم تهی است
این همان سرمایه و سود من است
بهرهٔ عمر من و بود من است


دکتر حسین خطیبی

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، چهار.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
«در بیست و پنجم اردیبهشت سال ۱۳۲۸ که انتخابات در شیر و خورشید سرخ برگزار شد مرا به سمت مدیر عامل انتخاب کردند و این سمت را از آن تاریخ تا ۲۸ بهمن ۱۳۵۷ به عهده داشتم. به این ترتیب این مسئولیت كاملاً اتفاقی به عهده من واگذار شد. بعدها با توجه به محرومیت‌هایی که در نقاط مختلف کشور می‌دیدم،  وقت و حتی زندگی علمی خودم را در راه خدمت به مردم فدا کردم، در حالی که می‌توانستم در رشتهٔ کار علمی خودم که استادی دانشگاه بود پیشرفت زیادی داشته باشم. می‌دانستم که باید خطر کرد، به خود می‌گفتم اگر مردی به کشور خدمت کن، عیب هم داشته باش، هیچ کس معصوم نیست، بی عیب خداست با آنکه در ابتدای کار وسایل و عوامل کافی نداشتیم و بیشتر دست‌اندرکاران با یکدیگر همکاری نمی‌کردند با حسن‌نیت برای توسعه این مؤسسه کارهای مختلفی انجام دادم. خطر کردن و کار پذیرفتن همراه با صحت عمل برای اداره هر کشوری ضروری است. شعارم در شیر و خورشید سرخ آیه شریفه «تعاونوا علی البر» و این شعر سعدی «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند» بود. اگر نتوانستم در رشته‌ای که تحصیل کرده بودم، کار زیادی انجام بدهم در مقابل توانستم دست غریقی را بگیرم و از گرداب هائلی به پایاب ساحلی برسانم و این آرامش خاطری که امروز پیرانه‌سر در من هست تنها در این است که خداوند این نعمت را به من ارزانی داشت و مرا در معرض کاری قرار داد که در نتیجهٔ خدمت من هزاران هزار بیمار معالجه شدند و از مرگ رهایی پیدا کردند و آسیب‌دیدگان زلزله آرامش و آسایش یافتند. این بزرگ‌ترین آرامش خاطری است که من در ایام پیری دارم خدمت سی و چند ساله‌ام در جمعیت شیر و خورشید سرخ کاملاً افتخاری بود و با اینکه خدمتی تمام وقت بود و تا پاسی از شب ادامه داشت، یک دینار از این مؤسسه حقوق نگرفتم. نه حقوق و نه پاداش نه به هیچ عنوان از عناوین دیگری که ممکن است تصور شود. این کار وظیفهٔ وجدانی و دینی خود دانسته و به صورت رایگان انجام می‌دادم. با همهٔ امکاناتی که داشتم (حتی طیارهٔ شخصی) در بحبوحه انقلاب با توجه به مسئولیتی که برای نجات مصدومان داشتم در اجرای وظیفه خود از کشور خارج نشدم و ماندم و به دنبال آن گرفتاری‌های زیادی را تحمل کردم. زندگی من از ممر مختصری که تحت عنوان دانشیاری و استادی دانشگاه دریافت می‌کردم و در آغاز ماهی ۱۲۰ تومان بود تأمین می‌شد. این مبلغ به اضافه کمک هزینه‌ای که از روزنامه رسمی به من می‌رسید برای امرار معاش کافی بود».

📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۳۱- ۱۳۲.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
گویا گرانی و گران‌فروشی و... در ری [بخوانید تهران] بیش از هزار سال پیشینه دارد😁. ابن فقیه همدانی، جغرافی‌نویس سده‌های سوم و چهارم،  از زبان شاعری چنین آورده [با پوزش‌خواهی از دوستان رازی و تهرانی🙈]:

🔸 «شاعر گويد:
در رى نرخها از همه جا گرانتر است، تا آنجا كه درهم و دينارى براى آدمى نگذارند.
تازه‌وارد در بازار رى سرگردان شود، و دست و دل لرزان به هر سوى بنگرد.
هر روز بايد براى چاشت خود خواسته‏اى به دست آورد، اگر چه براى چاشت [روز پيش‏] خواسته‏اى بس زياد داشته است.
در رى مردمى هستند كه بدترين فروشندگانند و حق هيچ تازه‌واردى رعايت نكنند.
آنان با همه زشتي‌ها پرورش يافته‏اند. اين راست كه پرمكرترين و ناپاكترين كسانى‏اند كه ننگ و عار را زيور خود ساختند.
راست نگويند و حتى يک بار راست گفتن را ننگ شمرند. و همه‏شان دشمن نيكانند.
اگر تو شربتى آب از آنان طلبى خواهند گفت: دور شو، از بدان دور شو.
ما [مردم رى‏] جامه عار در پوشيده‏ايم تا جايى كه ما را جز جامه فضيحت و رسوايى پوشش و پوشاكى نيست
».

📚ابن الفقيه، مختصر البلدان، ترجمۀ ح. مسعود [محمدرضا حكيمى]، ۱۱۲- ۱۱۳.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3😁1
🇮🇷 ایران و ولایت‌های آن در دوره ایلخانان مغول (۶۵۴ -۷۵۶ه‍)

معصومعلی پنجه

🔹 بزرگترین خدمت مغولان به ایران، پس از آن همه کشتارها و ویرانی‌ها،  شاید احیای نام و قلمرو سیاسی «ایران» بود. درست است که در دورهٔ اسلامی «ایران» در خاطرهٔ جمعی و شماری از آثار  مورخان، جغرافی‌نویسان و به‌ویژه شاعران زنده بود و از آن یاد می‌شد، امّا نام «ایران» در ساختار سیاسی و اداری دولت‌های مسلمان پیش از مغول، از خلافت‌های اموی و عباسی گرفته، تا دولت‌های محلی و حتی شاهنشاهی بوییان و سلطنت بزرگ سلجوقیان، جایی نداشت. به‌جای آن در اشاره به این جغرافیا، نام‌هایی چون «بلاد فارس» و «خراسان» و ...بیشتر هم نام خود ایالت‌ها چون «آذربایجان» و «جبال/ عراق عجم» و ....به کار می‌رفت.

🔸 یکی از منابع اصلی که در آن حدود و تقسیمات جغرافیایی ایران در دورهٔ ایلخانان مغول ذکر شده، نزهة‌القلوب حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ه‍) است. در این کتاب محدودهٔ ایران/ ایران‌زمین در گسترده‌ترین شکل آن که یادآور ایران دوران باستان است، ذکر گردیده است؛ از این روی حتی «ممالک روم» (آناتولی/ ترکیه امروزی)، عراق عرب، «دیار ربیعه» (موصل و پیرامون آن/ شمال میانرودان) هم جزو ایران محسوب شده است. در ادامه بخشی از فهرست این کتاب آورده می‌شود که در آن تقسیمات جغرافیایی و اداری ایران در آن روزگار ذکر گردیده است.

📜 «مقالهٔ سوم

درصفت بلدان و ولایات و بقاع  و آن بر چهار قسمت:

قسم اول - در ذکر حرمین شریفین، شرّفهما الله تعالی و مسجد اقصی که اشرف بقاع جهان و قبلهٔ اهل ایمانست.

قسم دوم - در شرح احوال ایران زمین و آن مشتمل است بر مطلعی و مقصدی و مخلصی:

مطلع - در شرح تقسیم و طول و عرض و حدود اقاصی و قبلهٔ بلاد ایران زمین

مقصد- در ذکر ولایات و بلاد ایران و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارات و صفت ساکنان ولایات و آن مشتمل بر بیست باب است:

باب اول - در ذکر بلاد عراق عرب
باب دوم ـ در ذکر ولایات عراق عجم
باب سوم . در ذکر مواضع آذربایجان
باب چهارم - در ذکر دیار اران و موغان
باب پنجم - در ذکر بقاع شروان و گشتاسبی باب ششم - و در ذکر بلاد اَبخاز و گرجستان
باب هفتم ـ در ذكر ممالک روم
باب هشتم - در ذکر مواضع ارمن واخلاط
باب نهم ـ در ذکر دیار ربیعه
باب دهم ـ در ذکر بقاع کردستان
باب یازدهم ـ در ذکر بلاد خوزستان
باب دوازدهم در ذکر مواضع بر و بحر مملکت فارس
باب سیزدهم -در ذکر ولایات شبانکاره
باب چهاردهم- در ذکر دیار کرمان و مُکران و هرموز
باب پانزدهم در ذکر بقاع مفازه ما بین کرمان و قهستان
باب شانزدهم- در ذکر بلاد قُهستان و نیمروز
باب هفدهم- در ذکر ارباع مملکت خراسان
باب هجدهم - در ذکر ولایت مازندران
باب نوزدهم - در ذکر دیار قومس و طبرستان
باب بیستم - ذکر بقاع جيلانات


📚 حمدالله مستوفی، نزهةالقلوب، به‌کوشش محمد دبیرسیاقی، قزوین: حدیث امروز، ۱۳۸۱، ۳۶- ۳۷.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍101
🔹 پیش‌گویی و ازدواج: ابوالقاسم حالت

«آن وقتها که در آبادان کار می‌کردم، خانمی بود که فال قهوه می‌گرفت. اسمش «سونیا هارنشیبرگ» بود. سونیا برای مردم فال قهوه می‌گرفت و معروف بود که پیشگویی‌های او همه درست در می‌آید. یک روز من و چند تا از دوستانم -که همه کارمند شرکت نفت بودیم - به سراغ سونیا رفتیم. او برای ما، فال قهوه گرفت و به هر کدام چیزهایی گفت. نوبت به من که رسید توی فنجان قهوه‌ام دقیق شد و ضمن حرفهایی که به من زد، گفت: شما تا سه ماه دیگر ازدواج می‌کنی! خیلی عجیب بود من که به دشمن شماره یک ازدواج معروف بودم و اصلا قصد و تصمیم به ازدواج هم نداشتم از این پیشگویی خندیدم و دوستانم هم خندیدند. این پیشگویی، از نظر من و دوستانم بیشتر جنبه یک شوخی داشت. آخر چطور ممکن بود من مردی که به «ضد ازدواج» معروف شده باشد این طور به سرعت و ناگهان - آن هم تا سه ماه دیگر - طوق ازدواج را بر گردن بیندازم؟
من و دوستانم به چند دلیل نمی‌توانستیم این پیشگویی را قبول کنیم. اول از همه، نزدیکی به ماه‌های محرم و صفر بود. همه می‌دانستیم در ماه محرم کسی نمی‌تواند ازدواج کند (کسی به احترام این دو ماه ازدواج نمی‌کند). دلیل بعدی مخالفت قلبی من با ازدواج بود. و دلیل مهمتر اینکه اصلا دختری را برای ازدواج و زناشویی در نظر نگرفته بودم. آن روز گذشت و ماه محرم آمد. من برای استفاده از چند روز تعطیلی که داشتم راهی تهران شدم. از آبادان به تهران آمدم و در تهران بود که برای دیدن دایی‌ام به خانه‌اش رفتم. من مدتها بود که منزل دایی‌ام نرفته بودم و آن روز فرصتی بود که با اقوام و خویشان نزدیک دیداری تازه کنی و همان جا بود که یک دفعه چشمم به دختر دایی افتاد او حالا بزرگ و زیبا شده بود. آخرین بار که دیده بودمش، دختر کوچکی بود، اما حالا بزرگ و بی‌نهایت زیبا شده بود طوری که در همان نگاه اول حس کردم قلبم به تب و تاب افتاد و من عاشق شدم.
(بالاخره) در تاریخ سوم آبان ۱۳۲۹ با دختر دایی خود «احترام آیین‌پرست» ازدواج کردم و اکنون دو پسر بنام‌های «ماهور» و «مانی» دارم که اولی در رشته حسابداری و مدیریت فوق لیسانس و دومی در رشته بهداشت و حفاظت کار فوق دیپلم گرفته است ماهور حالت با دوشیزه شبنم هادی‌طلب و مانی با دوشیزه افسانه دانش‌زاده ازدواج کرده است».

📚 ابوالقاسم حالت، ۵۷ سال با ابوالقاسم حالت: زندگی‌نامه خودنوشت و خاطرات، تهران: حوزه هنری، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹، ۱۹ - ۲۱.
🆔 t.me/HistoryandMemory
🤣6👍4😁2
«همه کسانی که برای تدبیرِ مُدُن، در امر سیاست وارد می‌شوند و قبول مسئولیت می‌کنند «مثل گندم - به قول قائم‌مقام فراهانی ـ در میان دو سنگ آسیا آرد می‌شوند...»

هم سیاست، این سیاست‌پیشگان را در گرفت
کشته شد هم مارگیر آخر به نیشِ مارها
»

📚 باستانی پاریزی، شاهنامه آخرش خوش است، ۲۲.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍1
رسم دنیا جمله تکرار است اندر کارها
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرار‌ها؟

بس حوادث چشم ما بیند که نو پنداردش
لیک چشم پیر دنیا دیده آن را بارها

پایهٔ تاریخ را خشت وقایع کرده است
وین بنای کهنه‌پی را، منشیانْ معمارها


برده بسیار از کف هوشنگ‌ها اورنگ‌ها
دیده بسیار از پی اقبالها، ادبارها

سینه او مخزن سرّ بقا و انحطاط
دامن او مضجع سالارها، سردارها

نینواها بینوای قهر او بعد از غرور
بینواها قهرمانش از پس تیمارها

سینه پر آرزوی بس جوانان دیده است
بوسه‌گاه نیزه‌ها، شمشیرها، سوفارها

تا خبر آید ز میدان، نوعروسان را دو چشم
دیده بر در، سالها بسیار، چون مسمارها

خون پاکان است مبنای سطور این بیاض
جان پاکان است در مطوای این طومارها

من ندانم راستی ماهیت تاریخ چیست؟
چیست حاصل زین همه تکرارها، تذکارها؟


ثبت کوششهای مردان است در ارشاد خلق
یا ملاذ خونخوران و محرم جبارها؟

این نه تاریخ است، اطلال حیات آدمی است
و اندر آن مدفون شده از خوب و بد بسیارها


از سیهکاری شگفتا، طبع انسان برنگشت
گرچه این کاخ سفید آمد ز قعر غارها

روزی ار ده‌ده به تیغ و تیر در خون می‌کشید
شهرشهر امروز می‌کوبد به آتشبارها

قصه‌ هابیل و قابیل است و عهد گرگ و میش
حاصل امضای پیمانها در این تالارها

بر فلک افراشت سر، گر پیکر دیوار چین
ای بسا تن شد دفین در سینه دیوارها

تارک اهرام فرعونان به کیوان سوده لیک
بس عزیزان داده جان در صورت بیگارها

نادر هندند و آتیلای روم این فاتحان
دزد خلق و کاروان خویش را سالارها

طینتِ چنگیز را از خاک نیشابور پُرس
گرچه پیغمبَرش خوانَد سنت تاتارها

ماجرای گرگ و میش ار نیست غوغای حیات
پس چه خواهند، از بشر این گرگها، این ‌هارها

گر به اخلاق و به حکمت کارها گردد درست
کو، کجا شد حاصل آن پندها، گفتارها؟

ور یکی باشد مآل این سه در فرجام ملک
چیست باری این تفرّق‌ها و این پیکارها؟

گر فلاطون یا ارسطو از فضیلت دم زند
پس سکندر کیست با آن کوشش و کردارها؟

ور نظام‌الملک «خیرالظالمین» باشد، کجاست
رای بواسحاق‌ها اندر نظام کارها!

گر وطن باید ببالد، جز تنازع چاره چیست؟
ور بشر باید بماند، چیست این کشتارها؟

نیست خوی آدمی گر مُلک را خوانی عقیم
چیست تدبیرِ مُدُن ور نیست بر پا دارها؟

در نجات عام، شد بردار، بس خاص ای شگفت
هم عوام آخر کشیدند آن طناب دارها

هم به بند عام افتاد ـ ای عجب ـ گر عاقلی
خواست تا برگیرد از دوش عوام افسارها

جان سپردند ای بسا آزادگان در حبس تار
زیر تیغ ناکسان با رنج و با آزارها

لب نبستند از حقیقت گر دهانشان دوختند
بر گزیدند از حمیت نارها بر عارها
*
وین عجب کاین چرخ اگر بر میل دانایان نگشت
هم نماند آخر به کام حرص دولتیارها

گوسفندانند گویی با خورشهای لذیذ
لیک زیر تیغ تقدیر قضا پروارها

گر نگیری عبرت از تکرار تاریخ ای حکیم
چیست سود از این همه تکرار و این نشخوارها؟

عارفی کو تا مآل زندگی را بنگرد
بگذرد زین نفع‌جوئی‌ها و استکبارها

وحدت است انجام هر امری و هر فرضیه‌ای
وای از این آراء شتّی، کثرت پندارها

هر عقیدت را نهایت سوی خوشبختی است روی
اختلاف لفظ بادید آورد دشوارها

ای خوش آن روزی که بینم جای میدانهای جنگ
رسته گلهای سمن، خروارها خروارها!


مردمان دانا شوند و سایه عدل و امان
گسترد بر کوهها و دشت و دریا بارها

دم زنند از یک هدف هم اهل ژاپن، هم حبش
بگذرند از یک ممر هم ترک و هم بلغارها
 

باستانی پاریزی - مرداد ۱۳۳۲

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2👌1
🔸 ممیزی و ماکارونی

🔻«به دخترم حمیده

حمیده دخترم و دامادم بهرام باید قدر این كتاب را بدانند؛ زیرا در تمام دنیا بیش از دو سه نسخه از آن باقی نمانده؛ چه، سه چهار ماه پیش جمعی با یک دستگاه برش به چاپخانه آمدند و تمام چهار هزار نسخه را ریزریز و به قول خودشان ماكارونی كردند و رفتند، در حالی كه در متن كتاب نه تنها مطلبی خلاف جمهوری اسلامی نبود، بلكه در جهت جمهوری هم بود و این كار تنها بر اثر نظر عنادآمیز یک بررس كه گویا با من خلافی داشته است، صورت گرفت و خمیر شد.
گله ‌من از جمهوری این است كه سرنوشت یک كتاب و یک نویسنده را به دست یک تن سپرده‌اند كه هیچ جا جوابگو نیست. عمر من شاید برای تجدید چاپ این كتاب تكافو نكند؛ ولی من مطمئنم كه بعد از من این كتاب نیز مثل ۴۸ كتاب دیگرم تجدید چاپ خواهد شد و شاید در خارج هم چاپ شود. مأمورینِ مجبورین كه در حكم صرصر خزانی هستند، دیر یا زود می‌روند و كتابها و مقالات كه در حكم گلهای گلزار معرفت هستند، باقی می‌مانند.

كی گل ما زرد گردد از غم بی‌شبنمی؟
گلشن ما مرگ صد باد خزانی دیده است


تورنتو،
سپتامبر ۱۹۹۶/ شهریور ۱۳۷۵
باستانی پاریزی
»

...
🔺ماجرا این است كه یكی از دهها كتاب استاد، یعنی «آفتابه زرین فرشتگان» در سال ۱۳۷۴ به تیغ یكی از بررسان وزارت ارشاد آن دوره گرفتار می‌شود و ۴۰۰۰ نسخهٔ چندصد صفحه‌ای (در كل شاید حدود یک میلیون برگ كاغذ، برابر با چند درخت؟) روانه وادی خاموشان می‌شود. البته پیش‌بینی استاد درست از آب درمی‌آید و در سال ۷۷ و بعد ۸۵ و چه بسا بعدتر همین كتاب اجازه نشر می‌یابد و آن باد خزانی را پشت سر می‌گذارد؛ اما چند سال دگر كه باز «باد بی‌نیازی خداوند می‌وزد»، كتاب چند چاپهٔ دیگر ایشان به همان بلا مبتلا می‌شود و از استاد خواسته می‌شود كه چند سطر یا صفحه و عكس را حذف كند و ایشان در جواب به این مضمون می‌نویسد كه این كتاب پیشتر هم منتشر شده و من می‌خواهم آخر عمری این كتاب به همین صورت چاپ شود و آخر سر این بیت را می‌آورد كه:
چه حاجت است که بدنام خون ما گردی؟».

🔗 برگرفته از «باستانی و دردی كهنه»، نوشتهٔ م .ح ـ یزدان‌پرست.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
🔰خاطرات انتخابات (۱)

🔸خرداد ۱۳۷۲ است. هاشمی رفسنجانی یک دوره رئیس‌جمهور بوده و اکنون خود را برای دورهٔ دوم نامزد کرده است. سه تن دیگر هم نامزد شده‌اند: توکلی، جاسبی‌ و طاهری؛ سه کت‌وشلواری در برابر یک عبا‌وعمامه‌دار.

🔹 آن زمان ۱۵ سال‌ به بالاها می‌توانستند رای دهند. من نیز که چند ماهی از ۱۵ سالگی‌ام گذشته بود می‌توانستم رای دهم! از سیاست و سیاست‌گری چیزی نمی‌دانستم- هنوز هم چیزی نمی‌دانم-😄 امّا این اندازه می‌دانستم که هاشمی رفسنجانی همه‌کارهٔ مملکت است و من از او خوشم نمی‌آمد.😅

🔸در شهری که من باشندهٔ آن بودم، سیرجان، در دیدگاه مردم دربارهٔ هاشمی رفسنجانی دوگانهٔ عشق و نفرت دیده می‌شد: دسته‌ای هوادارش بودند، چون که هم‌استانی (کرمانی) بود؛ و دسته‌ای دیگر  مخالفش بودند، چرا که رفسنجانی بود! رفسنجان و سیرجان از گذشته با هم رقیب بودند و سیرجانی‌ها بر این باور بودند (هنوزم هستند) که رفسنجانی‌ها به‌واسطهٔ آقای هاشمی حق سیرجان را خورده‌اند! سیرجان به لحاظ جغرافیایی و راهبردی و...موقعیت بسیار بهتری نسبت به رفسنجان داشت و دارد، اما سازندگی‌ها مثلاً ساخت دانشگاه دولتی (ولی‌عصر) و دانشگاه علوم پزشکی و....در رفسنجان صورت می‌گرفت؛ حتی بسیاری از سیرجانی‌ها مدعی بودند که معدن مس سرچشمه- در میانهٔ سیرجان و رفسنجان- از آن سیرجان بوده که داده‌اند به رفسنجان! (در مدخل مس سرچشمه در ویکی‌پدیا آمده که مس سرچشمه تا سال ۱۳۶۵ از آن سیرجان بوده).

🔹روشن بود که آن سه تن در برابر هاشمی شانسی ندارند و اکو (اکبر در گویش کرمانی) دوباره انتخاب می‌شود، اما منِ نوجوان تازه‌ به بلوغ رسیده با سری پرشور و پیشانی و صورتی پر از جوش، در ۲۱ خرداد ۱۳۷۲ رفتم سر صندوق و به «جاسبی» رای دادم! جاسبی‌ای که بعدها فهمیدم از نزدیکترین و وفادارترین یاران هاشمی بوده و احتمالاً در آن سال خودش به هاشمی رأی داده بود!

معصومعلی پنجه

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍14😁3🔥1
🔰 خاطرات انتخابات (۲)

🔸 اردیبهشت ۱۳۷۶ است. در این زمان در سیرجان دانش‌آموز پیش‌دانشگاهی بودم و سخت درگیر خواندن برای کنکور؛ از‌این‌روی چندان خبرها را دنبال نمی‌کردم. یادم می‌آید در هفته‌های پایانی اردیبهشت،  صبح‌ها و عصرها در راه کتابخانه یا بهشت زهرا- جایی که زیر سایه درختان و در کنار مردگان با دوستانم درس می‌خواندیم- می‌دیدم که شهر پر شده از عکس‌های دو روحانی: سید محمد خاتمی و علی‌اکبر ناطق نوری. دو تن دیگر هم نامزد شده بودند یک روحانی دیگر: محمد محمدی ری‌شهری و یک مُکلّا: سید رضا زواره‌ای.


🔹 از تصاویر و تبلیغات آن دوره، پوستر معروف «سلام بر سه سید فاطمی: خمینی و خامنه‌ای و خاتمی» هنوز جلوی چشمانم است. در سیرجان همچون سراسر ایران،  به‌نظر می‌رسید که بخت از ناطق نوری برگشته - با نامش جک‌هایی هم ساخته شده بود- و به سید خوش‌چهره و دلبرا، خاتمی روی آورده است.

🔸 دوم خرداد ۱۳۷۶ فرا رسید. این بار نیز من بر خلاف جمع سازی دیگر زدم و همرنگ جماعت نشدم😅. من به سیدرضا زواره‌ای رای دادم، چرا؟ چون‌که «حقوق» خوانده بود. آن زمان تازه با رشته‌های دانشگاهی آشنا شده بودم و داشتم خودم را برای انتخاب رشته آماده می‌کردم. می‌خواستم تاریخ یا ادبیات و عرفان و فلسفه بخوانم، اما می‌دانستم که برای اداره کشور بهتر آن است که فرد «حقوق»، «علوم سیاسی» یا «مدیریت» خوانده باشد و این‌گونه بود که رای من شد زواره‌ای!

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍6🔥51👌1
🔨 شریعتی (پدر)،  مترلینگ و ذبیح‌الله منصوری و جمله‌ای که همچون پتکی بر مغز شریعتی (پسر) فرو کوفته شد!

«... ورود من به دبیرستان درست مصادف بود با ورودم به فلسفه و عرفان. یادم هست (و چقدر از اینکه این را فراموش نکرده‌ام خوشحالم) که نخستین جمله‌ای را که در یک کتاب بسیار جدی فلسفی خواندم و همچون پتکی بود که بر مغزم فرو کوفت و به اندیشه‌ای درازم فرو برد، بعد از ظهری بود، سفره را هنوز جمع نکرده بودند (و این علامت وقت نهار ما) و پدرم در حالیکه با غذا بازی می‌کرد چیزی می‌خواند؛ از جمله کتاب‌هایی که باز دور او را گرفته بودند یکی هم اندیشه‌های مغز بزرگ بود از مترلینگ ترجمه منصوری (ذبیح اللّه) و نخستین جمله‌اش این بود "وقتی شمعی را پف می‌کنیم شعله‌اش کجا می‌رود؟" (حال این جمله معنی‌های دیگری هم برایم پیدا کرده است.) با این جمله دستگاه مغز من افتتاح شد و هنوز از آن لحظه دارد کار می‌کند (جز در برخی حالات که فلج می‌شود و پس از چندی باز راه می‌افتد.) این شروع تازه‌ای بود ...».

📚 علی شریعتی، گفتگوهای تنهایی در مجموعهٔ آثار، ۳/ ۶.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍4👎1
🔰 خاطرات انتخابات (۳)

🔸 سال ۱۳۸۰ بود. ده تن نامزد شده بودند: سید محمد خاتمی بود و دیگران: احمد توکلی، علی شمخانی، عبدالله جاسبی، حسن غفوری فرد، منصور رضوی، شهاب‌الدین صدر، علی فلاحیان، مصطفی هاشمی‌طبا و محمود کاشانی. اینان اگرچه سروصدای‌ زیادی برپا کرده بودند، امّا تکلیف مردم و نتیجه انتخابات روشن بود. در خاطر ندارم انتخاباتی دیگر را که نتیجه‌اش به این اندازه از پیش روشن بوده باشد‌.

🔹 در این زمان، باشندهٔ کوی دانشگاه تهران بودم و سرخوشانه روزگار می‌گذراندم. امتحان نداشتم، چرا که هفت‌ترمه لیسانس گرفته بودم و کنکور کارشناسی ارشد هم رتبهٔ اول شده بودم🙈 و منتظر مهرماه و ورود به مقطع ارشد بودم. در ۱۸ خرداد ۱۳۸۰ در ۲۳ سالگی رفتم سر صندوق رای و برای نخستین بار کاملاً آگاهانه رای دادم به سید محمد خاتمی.

📷 ‏جشن پیروزی محمدخاتمی در انتخابات خرداد ۱۳۸۰، عکس از کای ویدنهوفر. از برگه علی ملیحی در ایکس برداشته‌ام.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍54🔥1🤣1
▫️«دینی به مویی

در بسیاری از دهات ما، نخستین موی بچه را که  می‌سترند، هم وزن آن طلا یا نقره، و فقرای قوم، قند و چای یا چیز با ارزش دیگر به دیگران می‌دهند، عجیب‌تر از همه رسم دربار فتحعلی‌شاه قاجار بود که «هر وقت خاقان موی زلف مبارک را می‌زدند، گاهی می‌فرمودند برای فلان زن از خادمان حرم یا شاهزاده خانم ها يا عروس محترمه سلطنت ببرند، خادمان قهوه‌خانه که آنرا می‌بردند مبلغی ازین بابت تعارف می‌گرفتند، اما این امتیاز بسیار کم داده می‌شد، زیرا که به هر یک از خواتین که حضرت خاقان موی زلف خود را التفات می‌فرمود، مبلغی هم می‌داد که برود جواهر نفیسه و قیمتی بخرد و آن موی را در جواهر نشانده بر سر خود نصب کند. فقرهٔ موی سر خیلی مایه افتخار بود و هر که آن موی مبارک بر سر خود زده بود برهمگنان تفاخر بخرج می‌داد و امتیاز کلی داشت».
لابد شنیده‌اید که در همین روزگار فتحعلی‌شاه، صوفیه که موی بلند می‌گذاشتند مورد لعن و طعن بعضی از روحانیان بودند، چنانکه وقتی نورعلی‌شاه -خلیفه معصومعلی‌ شاه دکنی- در ایران بود، «میرزا هدایت‌الله خراسانی دستور تراشیدن سر نورعلی‌شاه را داد». و گویا در همین وقت بود که نورعلی‌شاه در جواب گفته: دینی را به موئی نبسته‌اند»!
يك شوخی دیگر هم به او نسبت می‌دهند که وقتی به طعنه و توهین‌آمیز به او گفته بودند: این موها را که مثل ریش بز بلند شده است، برو مثل پشم میش کوتاه کن و نور علی‌شاه گفته بود: حالا پشمش بدان!» و از آن روزگار این عبارت مثل شده است!
البته علت ابن بی‌التفاتی‌ها به نورعلیشاه آن بود، که خصوصاً در کرمان موقعیت اجتماعی بزرگ یافته بود و مریدان او تا پای جان می‌ایستادند. معروف است که وقتی فتحعلی‌شاه به «سید ابوالمعالی فرمود كه: لعن نما نورعلی‌شاه را تا از کج‌بحث مردمان در امان باشی. آن جناب گفت: نورعلی‌شاه مرکب از سه کلمه است، كدام يک را می‌فرمایید تا لعن کنم: نور را؟ علی را؟ یا شاه را؟ این گفتگو را ریحانة‌الادب به معطرعلی‌شاه کرمانی و سرخعلی‌شاه نیز نسبت داده که گوید وقتی معطرعلی‌شاه چنین جواب داد به دستور فتحعلی‌شاه، فرج‌الله خان نسقچی باشی چندان چوب بر تن معطر علی‌شاه زد که مجروح شد و پس از ۶ روز در گذشت.
حالا اگر خوانندگان عزیز نیز در صحت داستان این موی‌ها تردید دارند امیدوارم که «پشمش» بدانند!».

📚 باستانی‌پاریزی، تن آدمی شریف است، ۲۴- ۲۶.


جای استاد باستانی پاریزی خالی است تا ببیند که این روزها «پشم» و «پشمام!» خیلی مهم شده و از ادات و اصوات تعجب (ابزارهای ابراز شگفتی) پرکاربرد در گفتار و نوشتار جوانان شده است!😁

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍8😁4
Iran
Maziyar
🎼 ایران| مازیار

🌱 امروز زادروز مازیار (عبدالرضا کیانی‌نژاد) است (یکم تیر ۱۳۳۱).

🆔 t.me/HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
Maziyar – Iran
اگر ايران بجز ويران‌سرا نيست
من اين ويران‌سرا را دوست دارم
اگر تاريخ ما افسانه رنگ است
من اين افسانه‌ها را دوست دارم
نوای نای ما گر جان‌گدازست
من اين نای و نوا را دوست دارم
اگر آب و هوايش دلنشين نيست
من اين آب و هوا را دوست دارم
به شوق خار صحراهاي خشكش
من اين فرسوده پا را دوست دارم
من اين دلكش زمين را مي‌پرستم
من اين روشن سما را دوست دارم
اگر بر من ز ايرانی رَوَد زور
من اين زورآزما را دوست دارم
اگر آلوده دامانيد اگر پاک
من ای مردم شما را دوست دارم

پژمان بختیاری
💚🤍❤️

گویا حسین پژمان بختیاری شعر بالا را پس از اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ سروده و پسان‌تر علیرضا میبدی برپایه آن ترانهٔ ایران ایران را ساخته است.

🆔 t.me/HistoryandMemory
5🔥2
🔸« شنبه/ ۵/ تير/ ۱۳۴۴/ ۲۶/ ژوئن/ [۱۹۶۵] پنج بعد از ظهر/ پاريس

امروز بعد از ظهر، به انتظار باز شدن در سينما استوديو راسپاى، براى ديدن فيلم deserto Rosso [صحرای سرخ]، از آنتونيونى (ميكل آنجلو)، توى بولوار راسپاى، قدم مى‏زدم كه سارتر را ديدم. كوتوله و با چشم چپ و با جوانكى يک برابر و نيم قدّ خودش، به عجله مى‏آمد. تا تقاطع كنيم، فكر كردم بروم و سلامى و گپى، يا وعده ملاقاتى. امّا به من كه رسيد، نگاهى انداخت به سراپايم و لابد سبيلم و از اين حرف‏ها. و منصرف شدم. و كه چه بگويم؟ كه من مترجم تو بوده‏ام يک وقتى و مى‏شناسمت و زيارت و ارادت و از اين مزخرفات؟ كه ديدم نمى‏ارزد. او آدمى است و من از راه كتابش مى‏شناسمش. به همين صورت باقى بماند، بهتر. يعنى ايدون بماند بهتر؟ نه. راستش ديدم مثل هر معلّم ديگرى، با يک جوانک (كه عينكى هم بود) زيبا و بلند، دارد عيش و عشرت معلّمانه مى‏كند. و همين شباهت كافى بود كه ديگر جست و جويى نكنم ...
و الخ. بى‏هيچ قصد مقايسه و از اين اداها. كه دهان ما بچاد. نخواستم جوانى كرده باشم. همين.
ديگر اين كه پريروز عصر، وارد پاريس شدم. سر راه به آمريكا، براى شركت در سمينار بين‏المللى هاروارد. و توى همين هتل حسين ملک (Hotel des Bains) جا گرفته‏ام، به اتاق روزى يازده و نيم فرانک، بى‏صبحانه».

📚 جلال آل‌احمد، سفر آمریکا، ۲۵.

🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3