▪️حصیرهای جامع حلب: برگی از کشمکشهای شیعه و سنی
✍ معصومعلی پنجه
▫️ «أخذت العامّة الحصر التي في الجامع، و قالوا: «هذه حصر عليّ بن أبي طالب فليجىء أبو بكر بحصر حتى يصلّي عليها النّاس». و كان ذلك يوم الجمعة التّاسع عشر من شوّال سنة اثنّتّين و ستّين و أربعمائة / مردم [شیعیان] حصیرهای مسجد را برگرفتند و گفتند: این حصیرهای علی بن ابیطالب است، پس بگذار ابوبکر حصیرها[ی خودش] را بیاورد تا مردم بر آنها نماز بگذارند. آن روز جمعه نوزدهم شوال سال چهارصد و شصت و دو بود» (ابنعدیم، زبدة الحلب من تاريخ حلب، ۱/ ۲۶۰؛ نیز نک.: ابن اثیر، الكامل في التاريخ، ۱۰/ ۶۳).
▪️ سال ۴۶۲ هجری است. روزگار از شیعیان روی گردانده و به سنیان روی آورده است. در ایران و عراق، سلجوقیان سنی پانزده سال پیشتر دولت بوییان شیعی را برانداختهاند و بر بغداد چیره گشته (۴۴۷ﻫ) و به خلفای سنی عباسی جانی تازه بخشیدهاند. از آن سوی در مصر، فاطمیان شیعی اسماعیلی در میانۀ دوران خلافت شصتسالۀ المُسْتَنْصِر بالله (ﺣﮑ. ۴۳۷- ۴۸۷ﻫ) دچار «الشِّدة العُظمی»، قحطی و بلای بزرگ هفتساله (۴۵۷- ۴۶۴ﻫ)، شده و بحران و هرجومرج سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در مصر به اوج خود رسیده و دولت فاطمی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.
▫️ در این زمان در شهر زیبای حلب، امیری از بنیمِرْداس (آل مِرْداس/ مِرْداسیان؛ ۴۲۵ - ۴۷۲ﻫ)، خاندانی عربتبار و شیعهمذهب، به نام رشیدالدوله محمود بن نصر بن صالح بن مِرْداس (حک ۴۵۴- ۴۶۷ﻫ) حکم میراند. مرداسیان تا این زمان به فاطمیان گرایش داشتند و خطبه به نام آنان میخواندند. محمود مرداسی دریافته بود که باید سیاستی تازه برگزیند و نگاهش را از غرب به شرق برگرداند؛ چرا که صدای سم اسبان سپاهیان سلطان بزرگ اَلْبْ اَرْسَلان/ الپ ارسلان سلجوقی (ﺣﮑ. ۴۵۵- ۴۶۵ﻫ) به گوش میرسید. تنها چاره این بود که پیش از آمدن سلجوقیان، خطبه را برگرداند و ازاینروی بود که فرمان داد تا موذنان و خطیبان سیاه بپوشند (نشان عباسیان) و به نام خلیفه القائم عباسی و پس از او سلطان الب ارسلان سلجوقی خطبه بخوانند. این فرمان بر شیعیان شهر که شمارشان بیشتر بود، گران آمد و سبب ناراحتی و نارضایی آنان شد و آنها نیز در واکنش حصیرهایشان را از جامع حلب جمع کردند!
🆔 t.me/HistoryandMemory
✍ معصومعلی پنجه
▫️ «أخذت العامّة الحصر التي في الجامع، و قالوا: «هذه حصر عليّ بن أبي طالب فليجىء أبو بكر بحصر حتى يصلّي عليها النّاس». و كان ذلك يوم الجمعة التّاسع عشر من شوّال سنة اثنّتّين و ستّين و أربعمائة / مردم [شیعیان] حصیرهای مسجد را برگرفتند و گفتند: این حصیرهای علی بن ابیطالب است، پس بگذار ابوبکر حصیرها[ی خودش] را بیاورد تا مردم بر آنها نماز بگذارند. آن روز جمعه نوزدهم شوال سال چهارصد و شصت و دو بود» (ابنعدیم، زبدة الحلب من تاريخ حلب، ۱/ ۲۶۰؛ نیز نک.: ابن اثیر، الكامل في التاريخ، ۱۰/ ۶۳).
▪️ سال ۴۶۲ هجری است. روزگار از شیعیان روی گردانده و به سنیان روی آورده است. در ایران و عراق، سلجوقیان سنی پانزده سال پیشتر دولت بوییان شیعی را برانداختهاند و بر بغداد چیره گشته (۴۴۷ﻫ) و به خلفای سنی عباسی جانی تازه بخشیدهاند. از آن سوی در مصر، فاطمیان شیعی اسماعیلی در میانۀ دوران خلافت شصتسالۀ المُسْتَنْصِر بالله (ﺣﮑ. ۴۳۷- ۴۸۷ﻫ) دچار «الشِّدة العُظمی»، قحطی و بلای بزرگ هفتساله (۴۵۷- ۴۶۴ﻫ)، شده و بحران و هرجومرج سیاسی، اجتماعی و اقتصادی در مصر به اوج خود رسیده و دولت فاطمی در آستانه فروپاشی قرار گرفته است.
▫️ در این زمان در شهر زیبای حلب، امیری از بنیمِرْداس (آل مِرْداس/ مِرْداسیان؛ ۴۲۵ - ۴۷۲ﻫ)، خاندانی عربتبار و شیعهمذهب، به نام رشیدالدوله محمود بن نصر بن صالح بن مِرْداس (حک ۴۵۴- ۴۶۷ﻫ) حکم میراند. مرداسیان تا این زمان به فاطمیان گرایش داشتند و خطبه به نام آنان میخواندند. محمود مرداسی دریافته بود که باید سیاستی تازه برگزیند و نگاهش را از غرب به شرق برگرداند؛ چرا که صدای سم اسبان سپاهیان سلطان بزرگ اَلْبْ اَرْسَلان/ الپ ارسلان سلجوقی (ﺣﮑ. ۴۵۵- ۴۶۵ﻫ) به گوش میرسید. تنها چاره این بود که پیش از آمدن سلجوقیان، خطبه را برگرداند و ازاینروی بود که فرمان داد تا موذنان و خطیبان سیاه بپوشند (نشان عباسیان) و به نام خلیفه القائم عباسی و پس از او سلطان الب ارسلان سلجوقی خطبه بخوانند. این فرمان بر شیعیان شهر که شمارشان بیشتر بود، گران آمد و سبب ناراحتی و نارضایی آنان شد و آنها نیز در واکنش حصیرهایشان را از جامع حلب جمع کردند!
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3🔥3❤2
📚 رسائل اِخْوانُ الصَّفا، ۴ جلد، ترجمهٔ محمدعلی عسگری، انتشارات مولی، ۱۴۰۳.
🔹 پیش از این گزیدههایی از رسائل اخوان الصفا به فارسی برگردانده شده بود، اما این ترجمه شامل متن کامل این کتاب گرانسنگ است.
🔸 محمدعلی عسگری، دانشآموخته دکتری تاریخ و تمدن ملل اسلامی است و آثار تاریخی و ادبی بسیاری را از عربی به فارسی ترجمه کرده است. تقریظ دکتر سید حسین نصر و مقدمه مترجم را میتوانید در کانال نکتههای تاریخی بخوانید.
🔗 برای آشنایی با اخوان الصفا و رسائل آنها بنگرید به مدخل «اخوان الصفا» در دبا نوشته مرحومان شرفالدین خراسانی و تقی بینش.
🆔t.me/HistoryandMemory
🔹 پیش از این گزیدههایی از رسائل اخوان الصفا به فارسی برگردانده شده بود، اما این ترجمه شامل متن کامل این کتاب گرانسنگ است.
🔸 محمدعلی عسگری، دانشآموخته دکتری تاریخ و تمدن ملل اسلامی است و آثار تاریخی و ادبی بسیاری را از عربی به فارسی ترجمه کرده است. تقریظ دکتر سید حسین نصر و مقدمه مترجم را میتوانید در کانال نکتههای تاریخی بخوانید.
🔗 برای آشنایی با اخوان الصفا و رسائل آنها بنگرید به مدخل «اخوان الصفا» در دبا نوشته مرحومان شرفالدین خراسانی و تقی بینش.
🆔t.me/HistoryandMemory
👍6👌3
🔸 «یک روز که به دیدن او [ملکالشعراء بهار] رفتم در مدخل خانهاش هیاهویی بود. سران حزب توده و طرفداران آنان جمع شده و راجع به کبوتر صلح و از این مطالب شعار میدادند. او تمایلی به حزب توده نداشت ولی بعد از شهریور ۲۰ با کینهای که از رضاشاه در دل داشت و چون حزب توده هم در این هنگام میداندار سیاست بود او به گونهای از آنان استفاده میکرد. آنان هم خود را به او چسبانده بودند و از نام ایشان استفاده میکردند. من به زحمت داخل خانه شدم و از او ایراد گرفتم که آقا شما با این مقام بزرگ علمی و شاعری که دارید نیازی ندارید که به کارهای سیاسی بپردازید. خوب یادم میآید که از کوره در رفت و با کمی پرخاش به من گفت: «آقا شما هم بروید دنبال این کار را بگیرید؛ در این مملکت با شغل معلمی به جایی نمیرسید، کسی به شما اعتنایی نمیکند. شما هم بروید». این به خوبی نشان میداد که تا چه حد به کارهای سیاسی دلبستگی داشت. فکر میکنم شاید همین سخن بود که در من اثر گذاشت و بعدها مرا به سوی کارهای سیاسی کشانید و مسیر زندگی مرا تا حدی تغییر داد. در مورد کمپولی خود هم گاهی شکوه میکرد. و من فکر نمیکنم نیاز زیادی داشت، ولی به هر حال در دوره رضاشاه سختی کشیده بود زندانی و تبعید شده بود و همین برای او عقدهای شده بود تا بعد از شهریور ۱۳۲۰ وقتی مجالی پیدا کرد فیالواقع یک نوع انتقام بگیرد و عقدهگشایی کند. به هر حال او وزیر شد و پس از زمانی کوتاه بیماری سل او را از پا درآورد. برای معالجه به خارج رفت و در لِزن [لوزان] سوئیس بستری شد. قصیده لزنیهاش را که خیلی معروف است در آنجا سرود. مدتی در آنجا بستری بود، ولی معالجاتی مؤثر نیفتاد و در ماههای آخر سال ۱۳۲۹ به تهران برگشت. هزینه درمان او را دولت تقبل کرد ولی چون مرتب نمیفرستاد، این امر موجب گلایه او بود. سرانجام هم به کشور برگشت و در اوایل سال ۱۳۳۰ درگذشت».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۶۲- ۶۳.
✍ مرحوم ملکالشعراء بهار استاد راهنمای دکتر حسین خطیبی بوده و ازاینروی بوده که خطیبی به دیدار او میرفته است. خطیبی به همراه معین، خانلری و صفا نخستین دانشجویان دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بودند. خطیبی خود اذعان دارد که آن سه تن در کارهای علمی و تحقیقی کماً و کیفاً از او برتر بودند. حسین خطیبی نزدیک به سی سال(۱۳۲۸- ۱۳۵۷) مدیرعامل جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران بود، اما در تمام دوران مدیریت خود تا بهمن ۱۳۵۷ هیچ حقوقی دریافت نکرد (درباره او نک.: «خطیبینوری، حسین»، در دجا).
🆔 t.me/HistoryandMemory
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۶۲- ۶۳.
✍ مرحوم ملکالشعراء بهار استاد راهنمای دکتر حسین خطیبی بوده و ازاینروی بوده که خطیبی به دیدار او میرفته است. خطیبی به همراه معین، خانلری و صفا نخستین دانشجویان دکتری زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه تهران بودند. خطیبی خود اذعان دارد که آن سه تن در کارهای علمی و تحقیقی کماً و کیفاً از او برتر بودند. حسین خطیبی نزدیک به سی سال(۱۳۲۸- ۱۳۵۷) مدیرعامل جمعیت شیر و خورشید سرخ ایران بود، اما در تمام دوران مدیریت خود تا بهمن ۱۳۵۷ هیچ حقوقی دریافت نکرد (درباره او نک.: «خطیبینوری، حسین»، در دجا).
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
🔸 به یاد وطن (لزنیه) | ملکالشعرا بهار
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب، لزن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظارهکنان جلوهگه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از درهای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
*
*
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن
کورش، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب، ختن را
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون، صفت بیت حزن را
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
در پیش دو دریای خروشان، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «وهرز»
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی به شب تیره وسن را
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت، چو شمشیر سحر عقد پرن را
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح، ره تازه شدن را
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه، گل و لای و لجن را
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه، شمشیرزن و دایرهزن را
من نیک شناسم فن این کهنهحریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بیتربیت، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
بینیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را
🔗 برگرفته از گنجور
✍ این قصیده بازنمایی شاعرانهای است از تاریخ ایران، اما چند نکته درخور توجه دارد: در آن از «فتوحات اسلام و عرب» یادی نشده و بهیکباره از بهرام ساسانی رسیده به ورود اسلام [سلطان محمود غزنوی] به پنجاب و کشمیر و سپس پریده به دورهٔ صفوی (قزلباش) و با لشکرکشیها و کشورگشاییهای نادر شاه افشار پایان یافته و ذکری از «قاجار و پهلوی» هم نشده است!
🆔 t.me/HistoryandMemory
مه کرد مسخر دره و کوه لزن را
پر کرد ز سیماب روان دشت و چمن را
گیتی به غبار دمه و میغ، نهان گشت
گفتی که برفتند به جاروب، لزن را
گم شد ز نظر کنگرهٔ کوه جنوبی
پوشید ز نظارگی آن وجه حسن را
آن بیشه که چون جعد عروسان حبش بود
افکند به سر مقنعهٔ برد یمن را
برف آمد و بر سلسلهٔ آلپ کفن دوخت
وآمد مه و پوشید به کافور کفن را
کافور برافشاند کز او زنده شود کوه
کافور شنیدی که کند زنده بدن را
من بر زبر کوه نشسته به یکی کاخ
نظارهکنان جلوهگه سرو و سمن را
ناگاه یکی سیل رسید از درهای ژرف
پوشید سراپای در و دشت و دمن را
هرسیل ز بالا به نشیب آید و این سیل
از زیر به بالا کند آهیخته تن را
گفتی ز کمین خاست نهنگی و به ناگاه
بلعید لزن را و فروبست دهن را
مرغان دهن از زمزمه بستند، تو گویی
بردند در این تیرگی از یاد سخن را
خور تافت چنان کز تک دریا به سر آب
کس درنگرد تابش سیمینه لگن را
تاریک شد آفاق تو گفتی که به عمدا
یکباره زدند آتش، صد تل جگن را
گفتی که مگر جهل بپوشید رخ علم
یا برد سفه آبروی دانش و فن را
گم شد ز نظر آن همه زیبایی و آثار
وین حال فرا یاد من آورد وطن را
شد داغ دلم تازه که آورد به یادم
تاریکی و بدروزی ایران کهن را
*
*
آن روز چه شد کایران ز انوار عدالت
چون خلد برین کرد زمین را و زمن را
آن روز که گودرز، پی دفع عدو کرد
گلرنگ ز خون پسران دشت پشن را
وآن روز که پیوست به اروند و به اردن
کورش، کر و وخش و ترک و مرو و تجن را
و آن روز که کمبوجیه پیوست به ایران
فینیقی و قرطاجنه و مصر و عدن را
وآن روز که دارای کبیر از مدد بخت
برکند ز بن ریشهٔ آشوب و فتن را
افزود به خوارزم و به بلغار، حبش را
پیوست به لیبی و به پنجاب، ختن را
زان پس که ز اسکندر و اخلاف لعینش
یک قرن کشیدیم بلایا و محن را
ناگه وزش خشم دهاقین خراسان
از باغ وطن کرد برون زاغ و زغن را
آن روز کز ارمینیه بگذشت تراژان
بگرفت تسیفون، صفت بیت حزن را
رومی ز سوی مغرب و سگزی ز سوی شرق
بیدار نمودند فرو خفته فتن را
در پیش دو دریای خروشان، سپه پارت
سد گشت و دلیرانه نگه داشت وطن را
پرخاشگران ری و گرگان و خراسان
کردند ز تن سنگر و از سینه مجن را
خون در سر من جوش زند از شرف و فخر
چون یاد کنم رزم کراسوس و سورن را
آن روز کجا شد که ز یک ناوک «وهرز»
بنهاد نجاشی ز کف اقلیم یمن را
وآن روز که شاپور به پیش سم شبرنگ
افکند به زانوی ادب والرین را
وآن روز کجا رفت که یک حملهٔ بهرام
افکند ز پا ساوه و آن جیش کشن را
آن روز کجا شد که ز پنجاب و ز کشمیر
اسلام برون کرد وثن را و شمن را
وآن روز که شمشیر قزلباش برآشفت
در دیدهٔ رومی به شب تیره وسن را
آن روز که نادر، صف افغانی و هندی
بشکافت، چو شمشیر سحر عقد پرن را
وآن گه به کف آورد به شمشیر مکافات
پیشاور و دهلی و لهاوور و دکن را
وآن ملک ببخشید و بشد سوی بخارا
وز بیم بلرزاند بدخشان و پکن را
وامروز چه کردیم که در صورت و معنی
دادیم ز کف تربیت سر و علن را
نیکو نشود روز بد از تربیت بد
درمان نتوان کرد به کافور، عنن را
بالجمله محالست که مشاطهٔ تدبیر
از چهرهٔ این پیر برد چین و شکن را
جز آن که سراپای جوان گردد و جوید
در وادی اصلاح، ره تازه شدن را
ایران بود آن چشمه صافی که به تدریج
بگرفته لجن تا گلو و زیر ذقن را
کو مرد دلیری که به بازوی توانا
بزداید از این چشمه، گل و لای و لجن را
هرچند که پیچیده به هم رشتهٔ تدبیر
آرد سوی چنبر سر گم گشته رسن را
اصلاح ز نامرد مخواهید که نبود
یک مرتبه، شمشیرزن و دایرهزن را
من نیک شناسم فن این کهنهحریفان
نحوی به عمل نیک شناسد لم و لن را
آن کهنه حریفی که گذارد ز لئیمی
در بیع و شری جمله قوانین و سنن را
طامع نکند مصلحت خویش فراموش
لقمه به مثل گم نکند راه دهن را
جز فرقهٔ مصلح نکند دفع مفاسد
آن فرقه که آزرم ندارد تو و من را
بیتربیت، آزادی و قانون نتوان داشت
سعفص نتوان خواند، نخوانده کلمن را
امروز امید همه زی مجلس شور است
سر باید کآسوده نگه دارد تن را
گر سر عمل متحد از پیش نگیرد
از مرگ صیانت نتوان کرد بدن را
جز مجلس ملی نزند بیخ ستبداد
افریشتگان قهر کنند اهریمن را
بینیروی قانون نرود کاری از پیش
جز بر سر آهن نتوان برد ترن را
گفتار بهار است وطن را غذی روح
مام از لب کودک نکند منع لبن را
این گونه سخن گفتن حد همه کس نیست
داند شمن آراستن روی وثن را
یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش
کامید بدیشان بود ایران کهن را
🔗 برگرفته از گنجور
✍ این قصیده بازنمایی شاعرانهای است از تاریخ ایران، اما چند نکته درخور توجه دارد: در آن از «فتوحات اسلام و عرب» یادی نشده و بهیکباره از بهرام ساسانی رسیده به ورود اسلام [سلطان محمود غزنوی] به پنجاب و کشمیر و سپس پریده به دورهٔ صفوی (قزلباش) و با لشکرکشیها و کشورگشاییهای نادر شاه افشار پایان یافته و ذکری از «قاجار و پهلوی» هم نشده است!
🆔 t.me/HistoryandMemory
❤3👍1
🔹 رضا شاه و رضازاده شفق
«از او [صادق رضازاده شفق] شنیدم که در آخرین مراسم سلام که پیش از شهریور ۱۳۲۰ در حضور رضاشاه برگزار شد بر حسب تصادف، رضاشاه که مردی ترشروی و کمحرف بود، این بار به دکتر شفق که با لباس استادی در صف استادان کنار دکتر لقمانالدوله ایستاده بود گفت: نام شما چیست؟ جواب داد: دکتر شفق. رضاشاه خطاب به دکتر لقمانالدوله به مزاح گفت: لابد تو هم دکتر مفقی. دکتر شفق این مزاح را به دل گرفت و پس از وقایع شهریور نقل میکرد و میگفت: این شخص که حرفی نمیزد حالا هم که حرف زد به من گفت: اسمت چیست؟ خواستم بگویم اسم خودت چیست؟».
📚 رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۷۲.
🔸 دربارهٔ شفق، مدخل «رضازاده شفق، صادق» در دجا نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و خواندنی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
«از او [صادق رضازاده شفق] شنیدم که در آخرین مراسم سلام که پیش از شهریور ۱۳۲۰ در حضور رضاشاه برگزار شد بر حسب تصادف، رضاشاه که مردی ترشروی و کمحرف بود، این بار به دکتر شفق که با لباس استادی در صف استادان کنار دکتر لقمانالدوله ایستاده بود گفت: نام شما چیست؟ جواب داد: دکتر شفق. رضاشاه خطاب به دکتر لقمانالدوله به مزاح گفت: لابد تو هم دکتر مفقی. دکتر شفق این مزاح را به دل گرفت و پس از وقایع شهریور نقل میکرد و میگفت: این شخص که حرفی نمیزد حالا هم که حرف زد به من گفت: اسمت چیست؟ خواستم بگویم اسم خودت چیست؟».
📚 رنج رایگان (خاطرات سیاسی، فرهنگی و اجتماعی دکتر حسین خطیبی)، بهکوشش مرتضی رسولی پور، تهران: نوگل، ۱۳۸۲، ۷۲.
🔸 دربارهٔ شفق، مدخل «رضازاده شفق، صادق» در دجا نوشتهٔ عبدالحسین آذرنگ روشنگر و خواندنی است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
😁3👍1
🔻 امروز در موضوعی در تاریخ اسلام، دو مقاله پژوهشی و دو مقاله دانشنامهای (از دانشنامه جهان اسلام) را همزمان مطالعه و مرور میکردم. در آن دو مقاله بهاصطلاح علمی-پژوهشی در جاهایی دقیقاً و عیناً بارها جملههایی از آن دو مقاله دانشنامهای رونویسی/ کپی شده بود، امّا دریغ از یک ارجاع! نه در پیشینه و نه در پاورقی و نه در کتابنامه هیچ ذکری از آن دو مقاله اصیل و عالمانه دانشنامهای نشده بود! این کار قطعاً انتحال است!
🔺استاد محترم، دانشجوی ارجمند، محقق گرانمایه بسیاری از مدخلها/ مقالههای دانشنامهٔ جهان اسلام و دایرةالمعارف بزرگ اسلامی حاصل روزها و ساعتها پژوهش و جستجو در منابع و مطالعات به زبانهای گونهگون و جانکندن و نگارشهای چندباره و ارزیابی و ویرایش و...است. بسیاری از این مقالات در موضوع خود یگانه و اصیل و بدیع هستند؛ ازاینروی طبق شیوهنامههای پژوهش و نگارش و بنابر اخلاق پژوهش، همچون دیگر آثار حتماً باید در پیشینه تحقیق از آنها یاد شود و در متن هر میزان و هر چند بار که از آنها استفاده شده باید به نام مولف آنها ارجاع داده شود و در کتابنامه هم با مشخصات کامل ذکر گردد.
معصومعلی پنجه
🆔t.me/HistoryandMemory
🔺استاد محترم، دانشجوی ارجمند، محقق گرانمایه بسیاری از مدخلها/ مقالههای دانشنامهٔ جهان اسلام و دایرةالمعارف بزرگ اسلامی حاصل روزها و ساعتها پژوهش و جستجو در منابع و مطالعات به زبانهای گونهگون و جانکندن و نگارشهای چندباره و ارزیابی و ویرایش و...است. بسیاری از این مقالات در موضوع خود یگانه و اصیل و بدیع هستند؛ ازاینروی طبق شیوهنامههای پژوهش و نگارش و بنابر اخلاق پژوهش، همچون دیگر آثار حتماً باید در پیشینه تحقیق از آنها یاد شود و در متن هر میزان و هر چند بار که از آنها استفاده شده باید به نام مولف آنها ارجاع داده شود و در کتابنامه هم با مشخصات کامل ذکر گردد.
معصومعلی پنجه
🆔t.me/HistoryandMemory
👍12❤2
🔹 «خاطرم هست که یک روز علیاصغر حکمت وزیر معارف وقت به دانشکده [ادبیات] و سر کلاس درس ما آمد. احمد بهمنیار استاد کلاس بود آن هم استادی مسلّم اما آدم سر و زبانداری نبود. حکمت صحبتهایی کرد و بهمنیار هم جوابهایی به او داد. یک دفعه دیدیم که حکمت برآشفت و رفت و بلافاصله بهمنیار را به دبیرستان منتقل کرد. چند روز بعد هم دیدیم که [سیدمحمد] تدیّن به جای او آمد.
یادم هست که روزی تدیٌن سر کلاس آمد و چون شایستگی تدریس در دانشگاه را نداشت حرکاتی از خود نشان میداد تا رعب هم ایجاد کند و شاگردان هم از او بیم داشتند. یک روز گفت: این حافظ که این قدر تعریفش را میکنند شعرهایش غلط است. من و دکتر [ذبیحالله]صفا گوشهای خود را تیز کردیم ببینیم کجای شعر حافظ غلط است. بعد
تدین خودش این بیت را از حافظ خواند:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
و افزود دو کلمه «زدند» بدون آنکه در معنی اختلاف داشته باشند به عنوان قافیه آورده شدهاند. دکتر صفا بلافاصله گفت: جناب استاد «زدند» ردیف است و قافیه نیست. تدیّن با نهیبی خطاب به دکتر صفا گفت: حالا از حافظ دفاع نکن و او را سر جایش نشانید.
دفعه دیگر گفت اولین کسی که از خلیفهٔ عباسی لقب گرفت عضدالدوله دیلمی بود باز دکتر صفا از جایش بلند شد و گفت: آقا پدرش رکنالدوله بود. این بار هم تديّن به او تشر زد.
زمانی که دوره دکتری تأسیس شد، تدیّن دیگر نمیخواست در دوره لیسانس درس بدهد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ در حقیقت از درس دادن نجات پیدا کرد و به وزارت منصوب شد. به هر حال او بیشتر مرد سیاسی بود. هر چند مایه علمی هم داشت اما به درد استادی دانشگاه نمیخورد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۲-۸۳.
✍ در میان نسل اول استادان دانشسرای عالی و دانشگاه تهران، تا جایی که من دیده و خواندهام، از هیچکس به اندازهٔ سید محمد تدین «بد» نگفتهاند و از «بیسوادی»اش یاد نکردهاند! (پیشتر در اینجا به نقل از عبدالحسین نوایی بدگوییهای تندتری دربارهٔ او آورده شده).
🆔 t.me/HistoryandMemory
یادم هست که روزی تدیٌن سر کلاس آمد و چون شایستگی تدریس در دانشگاه را نداشت حرکاتی از خود نشان میداد تا رعب هم ایجاد کند و شاگردان هم از او بیم داشتند. یک روز گفت: این حافظ که این قدر تعریفش را میکنند شعرهایش غلط است. من و دکتر [ذبیحالله]صفا گوشهای خود را تیز کردیم ببینیم کجای شعر حافظ غلط است. بعد
تدین خودش این بیت را از حافظ خواند:
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
و افزود دو کلمه «زدند» بدون آنکه در معنی اختلاف داشته باشند به عنوان قافیه آورده شدهاند. دکتر صفا بلافاصله گفت: جناب استاد «زدند» ردیف است و قافیه نیست. تدیّن با نهیبی خطاب به دکتر صفا گفت: حالا از حافظ دفاع نکن و او را سر جایش نشانید.
دفعه دیگر گفت اولین کسی که از خلیفهٔ عباسی لقب گرفت عضدالدوله دیلمی بود باز دکتر صفا از جایش بلند شد و گفت: آقا پدرش رکنالدوله بود. این بار هم تديّن به او تشر زد.
زمانی که دوره دکتری تأسیس شد، تدیّن دیگر نمیخواست در دوره لیسانس درس بدهد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ در حقیقت از درس دادن نجات پیدا کرد و به وزارت منصوب شد. به هر حال او بیشتر مرد سیاسی بود. هر چند مایه علمی هم داشت اما به درد استادی دانشگاه نمیخورد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۲-۸۳.
✍ در میان نسل اول استادان دانشسرای عالی و دانشگاه تهران، تا جایی که من دیده و خواندهام، از هیچکس به اندازهٔ سید محمد تدین «بد» نگفتهاند و از «بیسوادی»اش یاد نکردهاند! (پیشتر در اینجا به نقل از عبدالحسین نوایی بدگوییهای تندتری دربارهٔ او آورده شده).
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍7
🔹 ذکر جمیل احمد بهمنیار
«احمد بهمنیار معلم ادبیات عربی ما بود و در این زبان استادی مسلّم بود. در تاریخ و همچنین ادب فارسی نیز کمنظیر بود، تألیفاتی دارد و کتابهایی نیز تصحیح و چاپ کرده مثل تاریخ بیهق و او نخستین کسی بود که کتاب اسرارالتوحید را تصحیح و چاپ کرد. او از صرف وقت با شاگردان به خصوص برای تدوین رساله دکتری دریغ نمیکرد. بسیار ساده و بیتظاهر بود. آن گرفتاری که برای او به وجود آوردند تا تدیّن در را به دانشگاه بیاورند قبلاً شرح دادم ولی هر چه بود پس از چندی، باز هم به دانشگاه برگشت و به استادی خود تا هنگام مرگ ادامه داد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۴- ۸۵.
🆔 t.me/HistoryandMemory
«احمد بهمنیار معلم ادبیات عربی ما بود و در این زبان استادی مسلّم بود. در تاریخ و همچنین ادب فارسی نیز کمنظیر بود، تألیفاتی دارد و کتابهایی نیز تصحیح و چاپ کرده مثل تاریخ بیهق و او نخستین کسی بود که کتاب اسرارالتوحید را تصحیح و چاپ کرد. او از صرف وقت با شاگردان به خصوص برای تدوین رساله دکتری دریغ نمیکرد. بسیار ساده و بیتظاهر بود. آن گرفتاری که برای او به وجود آوردند تا تدیّن در را به دانشگاه بیاورند قبلاً شرح دادم ولی هر چه بود پس از چندی، باز هم به دانشگاه برگشت و به استادی خود تا هنگام مرگ ادامه داد».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۸۴- ۸۵.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
«بعد از منصورالسلطنه [مصطفی] عدل دکتر [قاسم] قاسمزاده به ریاست دانشکده [حقوق] انتخاب شد. دکتر قاسمزاده داماد تقیاف [بود] که در باکو صاحب چاههای نفت بود. بعد از روی کار آمدن بلشویکها از آنجا فرار کرد و به فرانسه رفت و تحصیلات خود را در پاریس ادامه داد و بعد به ایران آمد و به تابعیت ایران درآمد و در دانشکده حقوق به تدریس پرداخت. مرد پاکطینت و وظیفهشناسی بود. خاطرهای از ایشان دارم که بد نیست نقل کنم.
زمانی که رئیس دانشکده حقوق بود، شنیدم قرار است در کابینه ساعد به وزارت دادگستری منصوب شود. قبلاً به او تبریک گفتم. او در پاسخ من گفت: بله به من پیشنهاد شد ولی قبول نکردم. پرسیدم چرا؟ در جواب درست همین عبارت را گفت که هنوز در گوش من است. او گفت: من خانه خودم را نمیتوانم اداره کنم. چطور میتوانم یک وزارتخانه را اداره کنم. او مرد بسیار کمتوقع و سادهدل و باانصافی بود».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۱۵ - ۱۱۶.
✍ حسین خطیبی که مدتی ریاست کتابخانه دانشکده حقوق را برعهده داشته، در خاطراتش از احوال روسای این دانشکده در آن روزگار هم یاد کردهاست.
🆔 t.me/HistoryandMemory
زمانی که رئیس دانشکده حقوق بود، شنیدم قرار است در کابینه ساعد به وزارت دادگستری منصوب شود. قبلاً به او تبریک گفتم. او در پاسخ من گفت: بله به من پیشنهاد شد ولی قبول نکردم. پرسیدم چرا؟ در جواب درست همین عبارت را گفت که هنوز در گوش من است. او گفت: من خانه خودم را نمیتوانم اداره کنم. چطور میتوانم یک وزارتخانه را اداره کنم. او مرد بسیار کمتوقع و سادهدل و باانصافی بود».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۱۵ - ۱۱۶.
✍ حسین خطیبی که مدتی ریاست کتابخانه دانشکده حقوق را برعهده داشته، در خاطراتش از احوال روسای این دانشکده در آن روزگار هم یاد کردهاست.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👌6
از پس سی سال رنج رایگان
گنجی از من ماند گنجی شایگان
گنج من خدمت به مخلوق خداست
حاصل سی سال رنج بیریاست
در کفم این است و دیگر هیچ نیست
پاکدامانم اگر دستم تهی است
این همان سرمایه و سود من است
بهرهٔ عمر من و بود من است
دکتر حسین خطیبی
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، چهار.
🆔 t.me/HistoryandMemory
گنجی از من ماند گنجی شایگان
گنج من خدمت به مخلوق خداست
حاصل سی سال رنج بیریاست
در کفم این است و دیگر هیچ نیست
پاکدامانم اگر دستم تهی است
این همان سرمایه و سود من است
بهرهٔ عمر من و بود من است
دکتر حسین خطیبی
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، چهار.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
«در بیست و پنجم اردیبهشت سال ۱۳۲۸ که انتخابات در شیر و خورشید سرخ برگزار شد مرا به سمت مدیر عامل انتخاب کردند و این سمت را از آن تاریخ تا ۲۸ بهمن ۱۳۵۷ به عهده داشتم. به این ترتیب این مسئولیت كاملاً اتفاقی به عهده من واگذار شد. بعدها با توجه به محرومیتهایی که در نقاط مختلف کشور میدیدم، وقت و حتی زندگی علمی خودم را در راه خدمت به مردم فدا کردم، در حالی که میتوانستم در رشتهٔ کار علمی خودم که استادی دانشگاه بود پیشرفت زیادی داشته باشم. میدانستم که باید خطر کرد، به خود میگفتم اگر مردی به کشور خدمت کن، عیب هم داشته باش، هیچ کس معصوم نیست، بی عیب خداست با آنکه در ابتدای کار وسایل و عوامل کافی نداشتیم و بیشتر دستاندرکاران با یکدیگر همکاری نمیکردند با حسننیت برای توسعه این مؤسسه کارهای مختلفی انجام دادم. خطر کردن و کار پذیرفتن همراه با صحت عمل برای اداره هر کشوری ضروری است. شعارم در شیر و خورشید سرخ آیه شریفه «تعاونوا علی البر» و این شعر سعدی «بنیآدم اعضای یک پیکرند» بود. اگر نتوانستم در رشتهای که تحصیل کرده بودم، کار زیادی انجام بدهم در مقابل توانستم دست غریقی را بگیرم و از گرداب هائلی به پایاب ساحلی برسانم و این آرامش خاطری که امروز پیرانهسر در من هست تنها در این است که خداوند این نعمت را به من ارزانی داشت و مرا در معرض کاری قرار داد که در نتیجهٔ خدمت من هزاران هزار بیمار معالجه شدند و از مرگ رهایی پیدا کردند و آسیبدیدگان زلزله آرامش و آسایش یافتند. این بزرگترین آرامش خاطری است که من در ایام پیری دارم خدمت سی و چند سالهام در جمعیت شیر و خورشید سرخ کاملاً افتخاری بود و با اینکه خدمتی تمام وقت بود و تا پاسی از شب ادامه داشت، یک دینار از این مؤسسه حقوق نگرفتم. نه حقوق و نه پاداش نه به هیچ عنوان از عناوین دیگری که ممکن است تصور شود. این کار وظیفهٔ وجدانی و دینی خود دانسته و به صورت رایگان انجام میدادم. با همهٔ امکاناتی که داشتم (حتی طیارهٔ شخصی) در بحبوحه انقلاب با توجه به مسئولیتی که برای نجات مصدومان داشتم در اجرای وظیفه خود از کشور خارج نشدم و ماندم و به دنبال آن گرفتاریهای زیادی را تحمل کردم. زندگی من از ممر مختصری که تحت عنوان دانشیاری و استادی دانشگاه دریافت میکردم و در آغاز ماهی ۱۲۰ تومان بود تأمین میشد. این مبلغ به اضافه کمک هزینهای که از روزنامه رسمی به من میرسید برای امرار معاش کافی بود».
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۳۱- ۱۳۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
📚 حسین خطیبی، رنج رایگان، ۱۳۱- ۱۳۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3
✍گویا گرانی و گرانفروشی و... در ری [بخوانید تهران] بیش از هزار سال پیشینه دارد😁. ابن فقیه همدانی، جغرافینویس سدههای سوم و چهارم، از زبان شاعری چنین آورده [با پوزشخواهی از دوستان رازی و تهرانی🙈]:
🔸 «شاعر گويد:
در رى نرخها از همه جا گرانتر است، تا آنجا كه درهم و دينارى براى آدمى نگذارند.
تازهوارد در بازار رى سرگردان شود، و دست و دل لرزان به هر سوى بنگرد.
هر روز بايد براى چاشت خود خواستهاى به دست آورد، اگر چه براى چاشت [روز پيش] خواستهاى بس زياد داشته است.
در رى مردمى هستند كه بدترين فروشندگانند و حق هيچ تازهواردى رعايت نكنند.
آنان با همه زشتيها پرورش يافتهاند. اين راست كه پرمكرترين و ناپاكترين كسانىاند كه ننگ و عار را زيور خود ساختند.
راست نگويند و حتى يک بار راست گفتن را ننگ شمرند. و همهشان دشمن نيكانند.
اگر تو شربتى آب از آنان طلبى خواهند گفت: دور شو، از بدان دور شو.
ما [مردم رى] جامه عار در پوشيدهايم تا جايى كه ما را جز جامه فضيحت و رسوايى پوشش و پوشاكى نيست».
📚ابن الفقيه، مختصر البلدان، ترجمۀ ح. مسعود [محمدرضا حكيمى]، ۱۱۲- ۱۱۳.
🆔 t.me/HistoryandMemory
🔸 «شاعر گويد:
در رى نرخها از همه جا گرانتر است، تا آنجا كه درهم و دينارى براى آدمى نگذارند.
تازهوارد در بازار رى سرگردان شود، و دست و دل لرزان به هر سوى بنگرد.
هر روز بايد براى چاشت خود خواستهاى به دست آورد، اگر چه براى چاشت [روز پيش] خواستهاى بس زياد داشته است.
در رى مردمى هستند كه بدترين فروشندگانند و حق هيچ تازهواردى رعايت نكنند.
آنان با همه زشتيها پرورش يافتهاند. اين راست كه پرمكرترين و ناپاكترين كسانىاند كه ننگ و عار را زيور خود ساختند.
راست نگويند و حتى يک بار راست گفتن را ننگ شمرند. و همهشان دشمن نيكانند.
اگر تو شربتى آب از آنان طلبى خواهند گفت: دور شو، از بدان دور شو.
ما [مردم رى] جامه عار در پوشيدهايم تا جايى كه ما را جز جامه فضيحت و رسوايى پوشش و پوشاكى نيست».
📚ابن الفقيه، مختصر البلدان، ترجمۀ ح. مسعود [محمدرضا حكيمى]، ۱۱۲- ۱۱۳.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3😁1
🇮🇷 ایران و ولایتهای آن در دوره ایلخانان مغول (۶۵۴ -۷۵۶ه)
✍ معصومعلی پنجه
🔹 بزرگترین خدمت مغولان به ایران، پس از آن همه کشتارها و ویرانیها، شاید احیای نام و قلمرو سیاسی «ایران» بود. درست است که در دورهٔ اسلامی «ایران» در خاطرهٔ جمعی و شماری از آثار مورخان، جغرافینویسان و بهویژه شاعران زنده بود و از آن یاد میشد، امّا نام «ایران» در ساختار سیاسی و اداری دولتهای مسلمان پیش از مغول، از خلافتهای اموی و عباسی گرفته، تا دولتهای محلی و حتی شاهنشاهی بوییان و سلطنت بزرگ سلجوقیان، جایی نداشت. بهجای آن در اشاره به این جغرافیا، نامهایی چون «بلاد فارس» و «خراسان» و ...بیشتر هم نام خود ایالتها چون «آذربایجان» و «جبال/ عراق عجم» و ....به کار میرفت.
🔸 یکی از منابع اصلی که در آن حدود و تقسیمات جغرافیایی ایران در دورهٔ ایلخانان مغول ذکر شده، نزهةالقلوب حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ه) است. در این کتاب محدودهٔ ایران/ ایرانزمین در گستردهترین شکل آن که یادآور ایران دوران باستان است، ذکر گردیده است؛ از این روی حتی «ممالک روم» (آناتولی/ ترکیه امروزی)، عراق عرب، «دیار ربیعه» (موصل و پیرامون آن/ شمال میانرودان) هم جزو ایران محسوب شده است. در ادامه بخشی از فهرست این کتاب آورده میشود که در آن تقسیمات جغرافیایی و اداری ایران در آن روزگار ذکر گردیده است.
📜 «مقالهٔ سوم
درصفت بلدان و ولایات و بقاع و آن بر چهار قسمت:
قسم اول - در ذکر حرمین شریفین، شرّفهما الله تعالی و مسجد اقصی که اشرف بقاع جهان و قبلهٔ اهل ایمانست.
قسم دوم - در شرح احوال ایران زمین و آن مشتمل است بر مطلعی و مقصدی و مخلصی:
مطلع - در شرح تقسیم و طول و عرض و حدود اقاصی و قبلهٔ بلاد ایران زمین
مقصد- در ذکر ولایات و بلاد ایران و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارات و صفت ساکنان ولایات و آن مشتمل بر بیست باب است:
باب اول - در ذکر بلاد عراق عرب
باب دوم ـ در ذکر ولایات عراق عجم
باب سوم . در ذکر مواضع آذربایجان
باب چهارم - در ذکر دیار اران و موغان
باب پنجم - در ذکر بقاع شروان و گشتاسبی باب ششم - و در ذکر بلاد اَبخاز و گرجستان
باب هفتم ـ در ذكر ممالک روم
باب هشتم - در ذکر مواضع ارمن واخلاط
باب نهم ـ در ذکر دیار ربیعه
باب دهم ـ در ذکر بقاع کردستان
باب یازدهم ـ در ذکر بلاد خوزستان
باب دوازدهم در ذکر مواضع بر و بحر مملکت فارس
باب سیزدهم -در ذکر ولایات شبانکاره
باب چهاردهم- در ذکر دیار کرمان و مُکران و هرموز
باب پانزدهم در ذکر بقاع مفازه ما بین کرمان و قهستان
باب شانزدهم- در ذکر بلاد قُهستان و نیمروز
باب هفدهم- در ذکر ارباع مملکت خراسان
باب هجدهم - در ذکر ولایت مازندران
باب نوزدهم - در ذکر دیار قومس و طبرستان
باب بیستم - ذکر بقاع جيلانات
📚 حمدالله مستوفی، نزهةالقلوب، بهکوشش محمد دبیرسیاقی، قزوین: حدیث امروز، ۱۳۸۱، ۳۶- ۳۷.
🆔 t.me/HistoryandMemory
✍ معصومعلی پنجه
🔹 بزرگترین خدمت مغولان به ایران، پس از آن همه کشتارها و ویرانیها، شاید احیای نام و قلمرو سیاسی «ایران» بود. درست است که در دورهٔ اسلامی «ایران» در خاطرهٔ جمعی و شماری از آثار مورخان، جغرافینویسان و بهویژه شاعران زنده بود و از آن یاد میشد، امّا نام «ایران» در ساختار سیاسی و اداری دولتهای مسلمان پیش از مغول، از خلافتهای اموی و عباسی گرفته، تا دولتهای محلی و حتی شاهنشاهی بوییان و سلطنت بزرگ سلجوقیان، جایی نداشت. بهجای آن در اشاره به این جغرافیا، نامهایی چون «بلاد فارس» و «خراسان» و ...بیشتر هم نام خود ایالتها چون «آذربایجان» و «جبال/ عراق عجم» و ....به کار میرفت.
🔸 یکی از منابع اصلی که در آن حدود و تقسیمات جغرافیایی ایران در دورهٔ ایلخانان مغول ذکر شده، نزهةالقلوب حمدالله مستوفی (د. ۷۵۰ه) است. در این کتاب محدودهٔ ایران/ ایرانزمین در گستردهترین شکل آن که یادآور ایران دوران باستان است، ذکر گردیده است؛ از این روی حتی «ممالک روم» (آناتولی/ ترکیه امروزی)، عراق عرب، «دیار ربیعه» (موصل و پیرامون آن/ شمال میانرودان) هم جزو ایران محسوب شده است. در ادامه بخشی از فهرست این کتاب آورده میشود که در آن تقسیمات جغرافیایی و اداری ایران در آن روزگار ذکر گردیده است.
📜 «مقالهٔ سوم
درصفت بلدان و ولایات و بقاع و آن بر چهار قسمت:
قسم اول - در ذکر حرمین شریفین، شرّفهما الله تعالی و مسجد اقصی که اشرف بقاع جهان و قبلهٔ اهل ایمانست.
قسم دوم - در شرح احوال ایران زمین و آن مشتمل است بر مطلعی و مقصدی و مخلصی:
مطلع - در شرح تقسیم و طول و عرض و حدود اقاصی و قبلهٔ بلاد ایران زمین
مقصد- در ذکر ولایات و بلاد ایران و چگونگی آب و هوا و بنیاد عمارات و صفت ساکنان ولایات و آن مشتمل بر بیست باب است:
باب اول - در ذکر بلاد عراق عرب
باب دوم ـ در ذکر ولایات عراق عجم
باب سوم . در ذکر مواضع آذربایجان
باب چهارم - در ذکر دیار اران و موغان
باب پنجم - در ذکر بقاع شروان و گشتاسبی باب ششم - و در ذکر بلاد اَبخاز و گرجستان
باب هفتم ـ در ذكر ممالک روم
باب هشتم - در ذکر مواضع ارمن واخلاط
باب نهم ـ در ذکر دیار ربیعه
باب دهم ـ در ذکر بقاع کردستان
باب یازدهم ـ در ذکر بلاد خوزستان
باب دوازدهم در ذکر مواضع بر و بحر مملکت فارس
باب سیزدهم -در ذکر ولایات شبانکاره
باب چهاردهم- در ذکر دیار کرمان و مُکران و هرموز
باب پانزدهم در ذکر بقاع مفازه ما بین کرمان و قهستان
باب شانزدهم- در ذکر بلاد قُهستان و نیمروز
باب هفدهم- در ذکر ارباع مملکت خراسان
باب هجدهم - در ذکر ولایت مازندران
باب نوزدهم - در ذکر دیار قومس و طبرستان
باب بیستم - ذکر بقاع جيلانات
📚 حمدالله مستوفی، نزهةالقلوب، بهکوشش محمد دبیرسیاقی، قزوین: حدیث امروز، ۱۳۸۱، ۳۶- ۳۷.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍10❤1
🔹 پیشگویی و ازدواج: ابوالقاسم حالت
«آن وقتها که در آبادان کار میکردم، خانمی بود که فال قهوه میگرفت. اسمش «سونیا هارنشیبرگ» بود. سونیا برای مردم فال قهوه میگرفت و معروف بود که پیشگوییهای او همه درست در میآید. یک روز من و چند تا از دوستانم -که همه کارمند شرکت نفت بودیم - به سراغ سونیا رفتیم. او برای ما، فال قهوه گرفت و به هر کدام چیزهایی گفت. نوبت به من که رسید توی فنجان قهوهام دقیق شد و ضمن حرفهایی که به من زد، گفت: شما تا سه ماه دیگر ازدواج میکنی! خیلی عجیب بود من که به دشمن شماره یک ازدواج معروف بودم و اصلا قصد و تصمیم به ازدواج هم نداشتم از این پیشگویی خندیدم و دوستانم هم خندیدند. این پیشگویی، از نظر من و دوستانم بیشتر جنبه یک شوخی داشت. آخر چطور ممکن بود من مردی که به «ضد ازدواج» معروف شده باشد این طور به سرعت و ناگهان - آن هم تا سه ماه دیگر - طوق ازدواج را بر گردن بیندازم؟
من و دوستانم به چند دلیل نمیتوانستیم این پیشگویی را قبول کنیم. اول از همه، نزدیکی به ماههای محرم و صفر بود. همه میدانستیم در ماه محرم کسی نمیتواند ازدواج کند (کسی به احترام این دو ماه ازدواج نمیکند). دلیل بعدی مخالفت قلبی من با ازدواج بود. و دلیل مهمتر اینکه اصلا دختری را برای ازدواج و زناشویی در نظر نگرفته بودم. آن روز گذشت و ماه محرم آمد. من برای استفاده از چند روز تعطیلی که داشتم راهی تهران شدم. از آبادان به تهران آمدم و در تهران بود که برای دیدن داییام به خانهاش رفتم. من مدتها بود که منزل داییام نرفته بودم و آن روز فرصتی بود که با اقوام و خویشان نزدیک دیداری تازه کنی و همان جا بود که یک دفعه چشمم به دختر دایی افتاد او حالا بزرگ و زیبا شده بود. آخرین بار که دیده بودمش، دختر کوچکی بود، اما حالا بزرگ و بینهایت زیبا شده بود طوری که در همان نگاه اول حس کردم قلبم به تب و تاب افتاد و من عاشق شدم.
(بالاخره) در تاریخ سوم آبان ۱۳۲۹ با دختر دایی خود «احترام آیینپرست» ازدواج کردم و اکنون دو پسر بنامهای «ماهور» و «مانی» دارم که اولی در رشته حسابداری و مدیریت فوق لیسانس و دومی در رشته بهداشت و حفاظت کار فوق دیپلم گرفته است ماهور حالت با دوشیزه شبنم هادیطلب و مانی با دوشیزه افسانه دانشزاده ازدواج کرده است».
📚 ابوالقاسم حالت، ۵۷ سال با ابوالقاسم حالت: زندگینامه خودنوشت و خاطرات، تهران: حوزه هنری، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹، ۱۹ - ۲۱.
🆔 t.me/HistoryandMemory
«آن وقتها که در آبادان کار میکردم، خانمی بود که فال قهوه میگرفت. اسمش «سونیا هارنشیبرگ» بود. سونیا برای مردم فال قهوه میگرفت و معروف بود که پیشگوییهای او همه درست در میآید. یک روز من و چند تا از دوستانم -که همه کارمند شرکت نفت بودیم - به سراغ سونیا رفتیم. او برای ما، فال قهوه گرفت و به هر کدام چیزهایی گفت. نوبت به من که رسید توی فنجان قهوهام دقیق شد و ضمن حرفهایی که به من زد، گفت: شما تا سه ماه دیگر ازدواج میکنی! خیلی عجیب بود من که به دشمن شماره یک ازدواج معروف بودم و اصلا قصد و تصمیم به ازدواج هم نداشتم از این پیشگویی خندیدم و دوستانم هم خندیدند. این پیشگویی، از نظر من و دوستانم بیشتر جنبه یک شوخی داشت. آخر چطور ممکن بود من مردی که به «ضد ازدواج» معروف شده باشد این طور به سرعت و ناگهان - آن هم تا سه ماه دیگر - طوق ازدواج را بر گردن بیندازم؟
من و دوستانم به چند دلیل نمیتوانستیم این پیشگویی را قبول کنیم. اول از همه، نزدیکی به ماههای محرم و صفر بود. همه میدانستیم در ماه محرم کسی نمیتواند ازدواج کند (کسی به احترام این دو ماه ازدواج نمیکند). دلیل بعدی مخالفت قلبی من با ازدواج بود. و دلیل مهمتر اینکه اصلا دختری را برای ازدواج و زناشویی در نظر نگرفته بودم. آن روز گذشت و ماه محرم آمد. من برای استفاده از چند روز تعطیلی که داشتم راهی تهران شدم. از آبادان به تهران آمدم و در تهران بود که برای دیدن داییام به خانهاش رفتم. من مدتها بود که منزل داییام نرفته بودم و آن روز فرصتی بود که با اقوام و خویشان نزدیک دیداری تازه کنی و همان جا بود که یک دفعه چشمم به دختر دایی افتاد او حالا بزرگ و زیبا شده بود. آخرین بار که دیده بودمش، دختر کوچکی بود، اما حالا بزرگ و بینهایت زیبا شده بود طوری که در همان نگاه اول حس کردم قلبم به تب و تاب افتاد و من عاشق شدم.
(بالاخره) در تاریخ سوم آبان ۱۳۲۹ با دختر دایی خود «احترام آیینپرست» ازدواج کردم و اکنون دو پسر بنامهای «ماهور» و «مانی» دارم که اولی در رشته حسابداری و مدیریت فوق لیسانس و دومی در رشته بهداشت و حفاظت کار فوق دیپلم گرفته است ماهور حالت با دوشیزه شبنم هادیطلب و مانی با دوشیزه افسانه دانشزاده ازدواج کرده است».
📚 ابوالقاسم حالت، ۵۷ سال با ابوالقاسم حالت: زندگینامه خودنوشت و خاطرات، تهران: حوزه هنری، دفتر ادبیات انقلاب اسلامی، ۱۳۷۹، ۱۹ - ۲۱.
🆔 t.me/HistoryandMemory
🤣6👍4😁2
«همه کسانی که برای تدبیرِ مُدُن، در امر سیاست وارد میشوند و قبول مسئولیت میکنند «مثل گندم - به قول قائممقام فراهانی ـ در میان دو سنگ آسیا آرد میشوند...»
هم سیاست، این سیاستپیشگان را در گرفت
کشته شد هم مارگیر آخر به نیشِ مارها»
📚 باستانی پاریزی، شاهنامه آخرش خوش است، ۲۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
هم سیاست، این سیاستپیشگان را در گرفت
کشته شد هم مارگیر آخر به نیشِ مارها»
📚 باستانی پاریزی، شاهنامه آخرش خوش است، ۲۲.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍1
رسم دنیا جمله تکرار است اندر کارها
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرارها؟
بس حوادث چشم ما بیند که نو پنداردش
لیک چشم پیر دنیا دیده آن را بارها
پایهٔ تاریخ را خشت وقایع کرده است
وین بنای کهنهپی را، منشیانْ معمارها
برده بسیار از کف هوشنگها اورنگها
دیده بسیار از پی اقبالها، ادبارها
سینه او مخزن سرّ بقا و انحطاط
دامن او مضجع سالارها، سردارها
نینواها بینوای قهر او بعد از غرور
بینواها قهرمانش از پس تیمارها
سینه پر آرزوی بس جوانان دیده است
بوسهگاه نیزهها، شمشیرها، سوفارها
تا خبر آید ز میدان، نوعروسان را دو چشم
دیده بر در، سالها بسیار، چون مسمارها
خون پاکان است مبنای سطور این بیاض
جان پاکان است در مطوای این طومارها
من ندانم راستی ماهیت تاریخ چیست؟
چیست حاصل زین همه تکرارها، تذکارها؟
ثبت کوششهای مردان است در ارشاد خلق
یا ملاذ خونخوران و محرم جبارها؟
این نه تاریخ است، اطلال حیات آدمی است
و اندر آن مدفون شده از خوب و بد بسیارها
از سیهکاری شگفتا، طبع انسان برنگشت
گرچه این کاخ سفید آمد ز قعر غارها
روزی ار دهده به تیغ و تیر در خون میکشید
شهرشهر امروز میکوبد به آتشبارها
قصه هابیل و قابیل است و عهد گرگ و میش
حاصل امضای پیمانها در این تالارها
بر فلک افراشت سر، گر پیکر دیوار چین
ای بسا تن شد دفین در سینه دیوارها
تارک اهرام فرعونان به کیوان سوده لیک
بس عزیزان داده جان در صورت بیگارها
نادر هندند و آتیلای روم این فاتحان
دزد خلق و کاروان خویش را سالارها
طینتِ چنگیز را از خاک نیشابور پُرس
گرچه پیغمبَرش خوانَد سنت تاتارها
ماجرای گرگ و میش ار نیست غوغای حیات
پس چه خواهند، از بشر این گرگها، این هارها
گر به اخلاق و به حکمت کارها گردد درست
کو، کجا شد حاصل آن پندها، گفتارها؟
ور یکی باشد مآل این سه در فرجام ملک
چیست باری این تفرّقها و این پیکارها؟
گر فلاطون یا ارسطو از فضیلت دم زند
پس سکندر کیست با آن کوشش و کردارها؟
ور نظامالملک «خیرالظالمین» باشد، کجاست
رای بواسحاقها اندر نظام کارها!
گر وطن باید ببالد، جز تنازع چاره چیست؟
ور بشر باید بماند، چیست این کشتارها؟
نیست خوی آدمی گر مُلک را خوانی عقیم
چیست تدبیرِ مُدُن ور نیست بر پا دارها؟
در نجات عام، شد بردار، بس خاص ای شگفت
هم عوام آخر کشیدند آن طناب دارها
هم به بند عام افتاد ـ ای عجب ـ گر عاقلی
خواست تا برگیرد از دوش عوام افسارها
جان سپردند ای بسا آزادگان در حبس تار
زیر تیغ ناکسان با رنج و با آزارها
لب نبستند از حقیقت گر دهانشان دوختند
بر گزیدند از حمیت نارها بر عارها
*
وین عجب کاین چرخ اگر بر میل دانایان نگشت
هم نماند آخر به کام حرص دولتیارها
گوسفندانند گویی با خورشهای لذیذ
لیک زیر تیغ تقدیر قضا پروارها
گر نگیری عبرت از تکرار تاریخ ای حکیم
چیست سود از این همه تکرار و این نشخوارها؟
عارفی کو تا مآل زندگی را بنگرد
بگذرد زین نفعجوئیها و استکبارها
وحدت است انجام هر امری و هر فرضیهای
وای از این آراء شتّی، کثرت پندارها
هر عقیدت را نهایت سوی خوشبختی است روی
اختلاف لفظ بادید آورد دشوارها
ای خوش آن روزی که بینم جای میدانهای جنگ
رسته گلهای سمن، خروارها خروارها!
مردمان دانا شوند و سایه عدل و امان
گسترد بر کوهها و دشت و دریا بارها
دم زنند از یک هدف هم اهل ژاپن، هم حبش
بگذرند از یک ممر هم ترک و هم بلغارها
باستانی پاریزی - مرداد ۱۳۳۲
🆔 t.me/HistoryandMemory
تا چه زاید عاقبت زین رسم و این تکرارها؟
بس حوادث چشم ما بیند که نو پنداردش
لیک چشم پیر دنیا دیده آن را بارها
پایهٔ تاریخ را خشت وقایع کرده است
وین بنای کهنهپی را، منشیانْ معمارها
برده بسیار از کف هوشنگها اورنگها
دیده بسیار از پی اقبالها، ادبارها
سینه او مخزن سرّ بقا و انحطاط
دامن او مضجع سالارها، سردارها
نینواها بینوای قهر او بعد از غرور
بینواها قهرمانش از پس تیمارها
سینه پر آرزوی بس جوانان دیده است
بوسهگاه نیزهها، شمشیرها، سوفارها
تا خبر آید ز میدان، نوعروسان را دو چشم
دیده بر در، سالها بسیار، چون مسمارها
خون پاکان است مبنای سطور این بیاض
جان پاکان است در مطوای این طومارها
من ندانم راستی ماهیت تاریخ چیست؟
چیست حاصل زین همه تکرارها، تذکارها؟
ثبت کوششهای مردان است در ارشاد خلق
یا ملاذ خونخوران و محرم جبارها؟
این نه تاریخ است، اطلال حیات آدمی است
و اندر آن مدفون شده از خوب و بد بسیارها
از سیهکاری شگفتا، طبع انسان برنگشت
گرچه این کاخ سفید آمد ز قعر غارها
روزی ار دهده به تیغ و تیر در خون میکشید
شهرشهر امروز میکوبد به آتشبارها
قصه هابیل و قابیل است و عهد گرگ و میش
حاصل امضای پیمانها در این تالارها
بر فلک افراشت سر، گر پیکر دیوار چین
ای بسا تن شد دفین در سینه دیوارها
تارک اهرام فرعونان به کیوان سوده لیک
بس عزیزان داده جان در صورت بیگارها
نادر هندند و آتیلای روم این فاتحان
دزد خلق و کاروان خویش را سالارها
طینتِ چنگیز را از خاک نیشابور پُرس
گرچه پیغمبَرش خوانَد سنت تاتارها
ماجرای گرگ و میش ار نیست غوغای حیات
پس چه خواهند، از بشر این گرگها، این هارها
گر به اخلاق و به حکمت کارها گردد درست
کو، کجا شد حاصل آن پندها، گفتارها؟
ور یکی باشد مآل این سه در فرجام ملک
چیست باری این تفرّقها و این پیکارها؟
گر فلاطون یا ارسطو از فضیلت دم زند
پس سکندر کیست با آن کوشش و کردارها؟
ور نظامالملک «خیرالظالمین» باشد، کجاست
رای بواسحاقها اندر نظام کارها!
گر وطن باید ببالد، جز تنازع چاره چیست؟
ور بشر باید بماند، چیست این کشتارها؟
نیست خوی آدمی گر مُلک را خوانی عقیم
چیست تدبیرِ مُدُن ور نیست بر پا دارها؟
در نجات عام، شد بردار، بس خاص ای شگفت
هم عوام آخر کشیدند آن طناب دارها
هم به بند عام افتاد ـ ای عجب ـ گر عاقلی
خواست تا برگیرد از دوش عوام افسارها
جان سپردند ای بسا آزادگان در حبس تار
زیر تیغ ناکسان با رنج و با آزارها
لب نبستند از حقیقت گر دهانشان دوختند
بر گزیدند از حمیت نارها بر عارها
*
وین عجب کاین چرخ اگر بر میل دانایان نگشت
هم نماند آخر به کام حرص دولتیارها
گوسفندانند گویی با خورشهای لذیذ
لیک زیر تیغ تقدیر قضا پروارها
گر نگیری عبرت از تکرار تاریخ ای حکیم
چیست سود از این همه تکرار و این نشخوارها؟
عارفی کو تا مآل زندگی را بنگرد
بگذرد زین نفعجوئیها و استکبارها
وحدت است انجام هر امری و هر فرضیهای
وای از این آراء شتّی، کثرت پندارها
هر عقیدت را نهایت سوی خوشبختی است روی
اختلاف لفظ بادید آورد دشوارها
ای خوش آن روزی که بینم جای میدانهای جنگ
رسته گلهای سمن، خروارها خروارها!
مردمان دانا شوند و سایه عدل و امان
گسترد بر کوهها و دشت و دریا بارها
دم زنند از یک هدف هم اهل ژاپن، هم حبش
بگذرند از یک ممر هم ترک و هم بلغارها
باستانی پاریزی - مرداد ۱۳۳۲
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2👌1
🔸 ممیزی و ماکارونی
🔻«به دخترم حمیده
حمیده دخترم و دامادم بهرام باید قدر این كتاب را بدانند؛ زیرا در تمام دنیا بیش از دو سه نسخه از آن باقی نمانده؛ چه، سه چهار ماه پیش جمعی با یک دستگاه برش به چاپخانه آمدند و تمام چهار هزار نسخه را ریزریز و به قول خودشان ماكارونی كردند و رفتند، در حالی كه در متن كتاب نه تنها مطلبی خلاف جمهوری اسلامی نبود، بلكه در جهت جمهوری هم بود و این كار تنها بر اثر نظر عنادآمیز یک بررس كه گویا با من خلافی داشته است، صورت گرفت و خمیر شد.
گله من از جمهوری این است كه سرنوشت یک كتاب و یک نویسنده را به دست یک تن سپردهاند كه هیچ جا جوابگو نیست. عمر من شاید برای تجدید چاپ این كتاب تكافو نكند؛ ولی من مطمئنم كه بعد از من این كتاب نیز مثل ۴۸ كتاب دیگرم تجدید چاپ خواهد شد و شاید در خارج هم چاپ شود. مأمورینِ مجبورین كه در حكم صرصر خزانی هستند، دیر یا زود میروند و كتابها و مقالات كه در حكم گلهای گلزار معرفت هستند، باقی میمانند.
كی گل ما زرد گردد از غم بیشبنمی؟
گلشن ما مرگ صد باد خزانی دیده است
تورنتو،
سپتامبر ۱۹۹۶/ شهریور ۱۳۷۵
باستانی پاریزی»
...
🔺ماجرا این است كه یكی از دهها كتاب استاد، یعنی «آفتابه زرین فرشتگان» در سال ۱۳۷۴ به تیغ یكی از بررسان وزارت ارشاد آن دوره گرفتار میشود و ۴۰۰۰ نسخهٔ چندصد صفحهای (در كل شاید حدود یک میلیون برگ كاغذ، برابر با چند درخت؟) روانه وادی خاموشان میشود. البته پیشبینی استاد درست از آب درمیآید و در سال ۷۷ و بعد ۸۵ و چه بسا بعدتر همین كتاب اجازه نشر مییابد و آن باد خزانی را پشت سر میگذارد؛ اما چند سال دگر كه باز «باد بینیازی خداوند میوزد»، كتاب چند چاپهٔ دیگر ایشان به همان بلا مبتلا میشود و از استاد خواسته میشود كه چند سطر یا صفحه و عكس را حذف كند و ایشان در جواب به این مضمون مینویسد كه این كتاب پیشتر هم منتشر شده و من میخواهم آخر عمری این كتاب به همین صورت چاپ شود و آخر سر این بیت را میآورد كه:
چه حاجت است که بدنام خون ما گردی؟».
🔗 برگرفته از «باستانی و دردی كهنه»، نوشتهٔ م .ح ـ یزدانپرست.
🆔 t.me/HistoryandMemory
🔻«به دخترم حمیده
حمیده دخترم و دامادم بهرام باید قدر این كتاب را بدانند؛ زیرا در تمام دنیا بیش از دو سه نسخه از آن باقی نمانده؛ چه، سه چهار ماه پیش جمعی با یک دستگاه برش به چاپخانه آمدند و تمام چهار هزار نسخه را ریزریز و به قول خودشان ماكارونی كردند و رفتند، در حالی كه در متن كتاب نه تنها مطلبی خلاف جمهوری اسلامی نبود، بلكه در جهت جمهوری هم بود و این كار تنها بر اثر نظر عنادآمیز یک بررس كه گویا با من خلافی داشته است، صورت گرفت و خمیر شد.
گله من از جمهوری این است كه سرنوشت یک كتاب و یک نویسنده را به دست یک تن سپردهاند كه هیچ جا جوابگو نیست. عمر من شاید برای تجدید چاپ این كتاب تكافو نكند؛ ولی من مطمئنم كه بعد از من این كتاب نیز مثل ۴۸ كتاب دیگرم تجدید چاپ خواهد شد و شاید در خارج هم چاپ شود. مأمورینِ مجبورین كه در حكم صرصر خزانی هستند، دیر یا زود میروند و كتابها و مقالات كه در حكم گلهای گلزار معرفت هستند، باقی میمانند.
كی گل ما زرد گردد از غم بیشبنمی؟
گلشن ما مرگ صد باد خزانی دیده است
تورنتو،
سپتامبر ۱۹۹۶/ شهریور ۱۳۷۵
باستانی پاریزی»
...
🔺ماجرا این است كه یكی از دهها كتاب استاد، یعنی «آفتابه زرین فرشتگان» در سال ۱۳۷۴ به تیغ یكی از بررسان وزارت ارشاد آن دوره گرفتار میشود و ۴۰۰۰ نسخهٔ چندصد صفحهای (در كل شاید حدود یک میلیون برگ كاغذ، برابر با چند درخت؟) روانه وادی خاموشان میشود. البته پیشبینی استاد درست از آب درمیآید و در سال ۷۷ و بعد ۸۵ و چه بسا بعدتر همین كتاب اجازه نشر مییابد و آن باد خزانی را پشت سر میگذارد؛ اما چند سال دگر كه باز «باد بینیازی خداوند میوزد»، كتاب چند چاپهٔ دیگر ایشان به همان بلا مبتلا میشود و از استاد خواسته میشود كه چند سطر یا صفحه و عكس را حذف كند و ایشان در جواب به این مضمون مینویسد كه این كتاب پیشتر هم منتشر شده و من میخواهم آخر عمری این كتاب به همین صورت چاپ شود و آخر سر این بیت را میآورد كه:
چه حاجت است که بدنام خون ما گردی؟».
🔗 برگرفته از «باستانی و دردی كهنه»، نوشتهٔ م .ح ـ یزدانپرست.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
🔸 ممیزی و ماکارونی 🔻«به دخترم حمیده حمیده دخترم و دامادم بهرام باید قدر این كتاب را بدانند؛ زیرا در تمام دنیا بیش از دو سه نسخه از آن باقی نمانده؛ چه، سه چهار ماه پیش جمعی با یک دستگاه برش به چاپخانه آمدند و تمام چهار هزار نسخه را ریزریز و به قول خودشان…
☑️ کتابی که ماکارونی شد، اما دوباره چاپ و پخش گردید!
#تاریخ_ممیزی
#تاریخ_سانسور
#ماکارونی #خمیر
#باستانی_پاریزی
🆔 t.me/HistoryandMemory
#تاریخ_ممیزی
#تاریخ_سانسور
#ماکارونی #خمیر
#باستانی_پاریزی
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
🔰خاطرات انتخابات (۱)
🔸خرداد ۱۳۷۲ است. هاشمی رفسنجانی یک دوره رئیسجمهور بوده و اکنون خود را برای دورهٔ دوم نامزد کرده است. سه تن دیگر هم نامزد شدهاند: توکلی، جاسبی و طاهری؛ سه کتوشلواری در برابر یک عباوعمامهدار.
🔹 آن زمان ۱۵ سال به بالاها میتوانستند رای دهند. من نیز که چند ماهی از ۱۵ سالگیام گذشته بود میتوانستم رای دهم! از سیاست و سیاستگری چیزی نمیدانستم- هنوز هم چیزی نمیدانم-😄 امّا این اندازه میدانستم که هاشمی رفسنجانی همهکارهٔ مملکت است و من از او خوشم نمیآمد.😅
🔸در شهری که من باشندهٔ آن بودم، سیرجان، در دیدگاه مردم دربارهٔ هاشمی رفسنجانی دوگانهٔ عشق و نفرت دیده میشد: دستهای هوادارش بودند، چون که هماستانی (کرمانی) بود؛ و دستهای دیگر مخالفش بودند، چرا که رفسنجانی بود! رفسنجان و سیرجان از گذشته با هم رقیب بودند و سیرجانیها بر این باور بودند (هنوزم هستند) که رفسنجانیها بهواسطهٔ آقای هاشمی حق سیرجان را خوردهاند! سیرجان به لحاظ جغرافیایی و راهبردی و...موقعیت بسیار بهتری نسبت به رفسنجان داشت و دارد، اما سازندگیها مثلاً ساخت دانشگاه دولتی (ولیعصر) و دانشگاه علوم پزشکی و....در رفسنجان صورت میگرفت؛ حتی بسیاری از سیرجانیها مدعی بودند که معدن مس سرچشمه- در میانهٔ سیرجان و رفسنجان- از آن سیرجان بوده که دادهاند به رفسنجان! (در مدخل مس سرچشمه در ویکیپدیا آمده که مس سرچشمه تا سال ۱۳۶۵ از آن سیرجان بوده).
🔹روشن بود که آن سه تن در برابر هاشمی شانسی ندارند و اکو (اکبر در گویش کرمانی) دوباره انتخاب میشود، اما منِ نوجوان تازه به بلوغ رسیده با سری پرشور و پیشانی و صورتی پر از جوش، در ۲۱ خرداد ۱۳۷۲ رفتم سر صندوق و به «جاسبی» رای دادم! جاسبیای که بعدها فهمیدم از نزدیکترین و وفادارترین یاران هاشمی بوده و احتمالاً در آن سال خودش به هاشمی رأی داده بود!
معصومعلی پنجه
🆔 t.me/HistoryandMemory
🔸خرداد ۱۳۷۲ است. هاشمی رفسنجانی یک دوره رئیسجمهور بوده و اکنون خود را برای دورهٔ دوم نامزد کرده است. سه تن دیگر هم نامزد شدهاند: توکلی، جاسبی و طاهری؛ سه کتوشلواری در برابر یک عباوعمامهدار.
🔹 آن زمان ۱۵ سال به بالاها میتوانستند رای دهند. من نیز که چند ماهی از ۱۵ سالگیام گذشته بود میتوانستم رای دهم! از سیاست و سیاستگری چیزی نمیدانستم- هنوز هم چیزی نمیدانم-😄 امّا این اندازه میدانستم که هاشمی رفسنجانی همهکارهٔ مملکت است و من از او خوشم نمیآمد.😅
🔸در شهری که من باشندهٔ آن بودم، سیرجان، در دیدگاه مردم دربارهٔ هاشمی رفسنجانی دوگانهٔ عشق و نفرت دیده میشد: دستهای هوادارش بودند، چون که هماستانی (کرمانی) بود؛ و دستهای دیگر مخالفش بودند، چرا که رفسنجانی بود! رفسنجان و سیرجان از گذشته با هم رقیب بودند و سیرجانیها بر این باور بودند (هنوزم هستند) که رفسنجانیها بهواسطهٔ آقای هاشمی حق سیرجان را خوردهاند! سیرجان به لحاظ جغرافیایی و راهبردی و...موقعیت بسیار بهتری نسبت به رفسنجان داشت و دارد، اما سازندگیها مثلاً ساخت دانشگاه دولتی (ولیعصر) و دانشگاه علوم پزشکی و....در رفسنجان صورت میگرفت؛ حتی بسیاری از سیرجانیها مدعی بودند که معدن مس سرچشمه- در میانهٔ سیرجان و رفسنجان- از آن سیرجان بوده که دادهاند به رفسنجان! (در مدخل مس سرچشمه در ویکیپدیا آمده که مس سرچشمه تا سال ۱۳۶۵ از آن سیرجان بوده).
🔹روشن بود که آن سه تن در برابر هاشمی شانسی ندارند و اکو (اکبر در گویش کرمانی) دوباره انتخاب میشود، اما منِ نوجوان تازه به بلوغ رسیده با سری پرشور و پیشانی و صورتی پر از جوش، در ۲۱ خرداد ۱۳۷۲ رفتم سر صندوق و به «جاسبی» رای دادم! جاسبیای که بعدها فهمیدم از نزدیکترین و وفادارترین یاران هاشمی بوده و احتمالاً در آن سال خودش به هاشمی رأی داده بود!
معصومعلی پنجه
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍14😁3🔥1