| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
عبید خلیفی، صورة علي بن أبي طالب في المخيال العربي الإسلامي، الدار التونسية للكتاب

#امام‌علی‌(ع)

#تازه‌های‌نشر
@HistoryandMemory
«نقل است شخصى طويل‌القامة وارد بازار زنجان شد و خواست از بقالى خربزه ابتياع نمايد. گفت كه خربزه‌هاى شما كوچک به نظر مى‌آيد. بقال در جواب آن شخص بلند قامت گفت: از آنجايى كه تو نظر مى‌كنى اگر شتر در مقابل تو باشد، گنجشك نمايد، پس تقصير خربزه نيست. مرد بالا بلند، خجل شد».

قزوینی، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه ميرزا جهانگير قاجار، تهران، امیرکبیر، 1373، ص453.

@HistoryandMemory
«غروب شعاع‌الدين ميرزا آمد. صحبت ديگرى جز رفتن سفارت عثمانى نبود. تا دو ساعت از شب رفته اينجا ماند. شب يلدا و اول چله بزرگ بود. هندوانه على‌الرسم بود خورديم. جواهر خانمى هم پيدا شده بود می‌خواند و می‌زد.»

قهرمان ميرزا سالور عين السلطنة، روزنامه خاطرات عين السلطنة، به‌کوشش مسعود سالور و ايرج افشار، تهران، اساطیر، ۱۳۷۴، ج۳، ص ۲۲۴۲.

@HistoryandMemory
«روزه قرضى
شنبه هفتم- ديشب شب يلدا و امروز اول جدى است. سرما خشكه زيادى است، اما برف نمى‌آيد. من باز سرما خورده‌ام و ديشب تب كردم و تا صبح تب باقى بود، به علاوه يک پيچش و اسهال كوچكى. روح من هم كه خسته است. هزار كار دارم اما از اطاق بيرون نمی‌روم. عباس هم متصل از داشى استفسار مى‌كند كجا رفته، با كى رفته، چه و چه. نزهت هم يک ماه است روزه گرفته باز مى‌گويد دارم. چون درميان جماعت نسوان ما معروف است هر دخترى با داشتن روزه قرض خانه شوهر برود آن شوهر مقروض مى‌شود. حالا نزهت به خيال و گمان آنكه بهار عقد و عروسى مى‌شود زور آورده به گرفتن روزه‌هاى قرضى خود. ملكه هم به تبعيت او مشغول است.»

روزنامه خاطرات عين‌السلطنة، ج۷، ص ۴۹۵۴.

@HistoryandMemory
"نوروز ٨٢ در کتابخانهٔ موزهٔ بریتانیا به نامه‌هایی برخوردم که ٩٠ سال از نگارش آنها می‌گذشت.  همسر ایرلندی کنسول بریتانیا در کرمان اوایل دههٔ ١٢٩٠ در آستانهٔ درگرفتن جنگ بزرگ هر هفته نامه‌ای برای پدر و مادرش به وطن می‌فرستاد.  گیرندگان نامه کاغذها را در جعبه‌ای مقوایی روی هم می‌گذاشتند و بازماندگان‌ آنها جعبه را به کتابخانهٔ بزرگ لندن دادند.
اما یافتن غیر از خواندن است.  جوهر رنگ‌باختهٔ ماشین تحریر باستانی در اسکن سریع کم‌کیفیت، و پرینت تهیه‌شده از سی‌دی ناخواناتر شد.  دستخط علیا مجلله که نگو و نپرس".

نامه‌هایی از کرمان به دوبلین، امیلی لاریمر همسر کنسول بریتانیا در کرمان، برگزیده، ویراسته و ترجمه محمد قائد از دستنوشته‌های کتابخانهٔ بریتانیا، لندن، تهران: نشرکلاغ، ۱۳۹۹.

 
@HistoryandMemory

http://www.mghaed.com/essays/snaps/99/letters_from_kerman_to_dublin.htm
دانشکده علوم‌ معقول و منقول (سپس‌تر: الهیات و معارف اسلامی) همزمان با پنج دانشکده‌ دیگر در ۱۳۱۳ در دانشگاه تهران بنیاد نهاده شد، امّا در ۱۳۱۸ "بملاحظاتی منحل" گردید. پنج سال بعد در ۱۳۲۱ "در محل مدرسه سپهسالار در حضور شاهنشاه" بازگشایی شد.

متن سخنرانی دکتر سیاسی، وزیر فرهنگ، و سخنان محمدرضا شاه پهلوی حاوی نکته‌های جالب توجه‌ای است.

منبع: سالنامه دانشگاه تهران ۱۳۳۵-۱۳۳۶.

@HistoryandMemory
ترجمه عربی "کارستان اسلام" مارشال هاجسون (د.۱۹۶۸م.)، یکی از آثار کلاسیک در اسلام‌پژوهی غربیان، منتشر شد. جای ترجمه فارسی آن خالی است!

@HistoryandMemory
«(خلیل)ملکی گفت بله درخشش سر شب با لباس وزارت از دربار به دیدن من آمد که آقای ملکی من وزیر فرهنگ شده‌ام و حالا شما به من بگویید چه اصلاحاتی باید بکنم. آل‌احمد گفت شما چه گفتید؟ ملکی گفت از او خواستم فردا سه نفر را ( که پشتیبانی بسیار نیرومندی داشتند) از کار برکنار کند. اگر این کار را کرد می‌فهمم جرأت دارد اصلاحات مهمی انجام دهد و در آن صورت کمکش خواهم کرد. آل‌احمد در حالی که دست چپش را روی سرش گذاشته و سه انگشت دست راستش را نشان می‌داد گفت: آقای ملکی سه دفعه-خودم دیدم سه دفعه- درخشش از پشت به شما خنجر زد. حالا می‌خواهید به او مشاورت بدهید. ملکی گفت این مسأله‌ شخصی نیست بلکه منافع مملکت در میان است. آل‌احمد گفت در این صورت چرا خودتان وزیر فرهنگ نمی‌شوید؟ آل‌احمد این را گفت و ملکی از کوره در رفت و با صدای بلند گفت آقای آل‌احمد غلط‌های زیادی نکنید! آل‌احمد فهمید که تندروی کرده و در صدد رفع و رجوع برآمد ولی ملکی ول‌کن نبود.
سیمین دانش‌ور گفت آقای ملکی شما چرا از حرف جلال ناراحت می‌شوید؟ شما که می‌دانید ما چقدر به شما ارادت داریم. ملکی که هنوز برانگیخته بود گفت سیمین خانم این حرف‌ها را به من نزنید. من روشن‌فکر جماعت را خوب می‌شناسم با قدرت می‌آید و با قدرت هم می‌رود. آل‌احمد گفت آقای ملکی، من؟ من با قدرت می‌آیم و با قدرت می‌روم؟ ملکی گفت بله، جناب‌عالی، که وقتی من در فلک‌الافلاک زندانی بودم در روزنامه‌ها اعلام کردید که سیاست را کنار گذاشته‌اید. آل‌احمد گفت آقای ملکی من در اوج قدرت شما از شما جدا شدم( و اشاره‌اش به سرخوردگی پیش از بیست و هشت مرداد بود). دیگر به خاطر ندارم که چه شد اما شاید ده دقیقه بعد آل‌احمد و دانش‌ور بلند شدند بروند. همه جز ملکی و صبیحه‌خانم بلند شدند و ملکی پاسخ خداحافظی آل‌احمد را نداد و ساعدلو، مظفری و رضا ملکی آنان را مشایعت کردند. نیم‌ساعت بعد ما هم بلند شدیم و پیروز مرا به خانه رساند. اما دو روز بعد که به دیدن ملکی رفتم صدای غش‌غش خنده‌ی آل‌احمد را از پشت در اتاق نشیمن شنیدم. بگذریم از این که خودش بعداً در مشورت دادن به درخشش دستیار ملکی شد.»

برگ‌هایی از خاطرات من، همایون کاتوزیان، ص ۱۰۶.

@HistoryandMemory
نگاهی به کارنامۀ استاد هادی عالم‌زاده
معصومعلی پنجه

امروز هشتاد و سومین(۱۵ دی ۱۳۱۶ش) زادروز استاد فرزانه و یگانه ما دکتر هادی عالم‌زاده است. در این نوشتۀ کوتاه می‌کوشم با اشاره به چند جنبه از کارنامۀ دانشگاهی ایشان نشان دهم که چرا نامِ بلند او در دانشگاه ایرانی و در میان اهالی تاریخ و به‌ویژه نزد استادان، دانشجویان و دانش‌آموختگان رشتۀ تاریخ و تمدن ملل اسلامی چنین برجسته و درخشان شده‌است.
هادی عالم‌زاده ۶۳ سال(۱۳۳۵-۱۳۹۸) معلم/استاد بوده و از اول دبستان تا دورۀ دکتری را تدریس کرده‌است. معلمی/استادی برجسته‌ترین و درخشان‌ترین وجه کارنامۀ هادی عالم‌زاده است. عالم‌زاده در آموزگاری/استادی نمونۀ اعلای وظیفه‌شناسی و شاگردپروی است. افزون بر آموزش و تدریس، بخش عمده‌ای از عمر علمی و دانشگاهی استاد صرف مطالعه، تصحیح، ویرایش و حاشیه‌نویسی نوشته‌های دانشجویان شده‌است. عالم‌زاده در چهار دهه اخیر راهنمایی و مشاورۀ بیش از ۲۰۰ پایان‌نامه/ رساله را برعهده داشته است. اغراق نیست اگر گفته شود او تک تک صفحات این پایان‌نامه‌ها را خوانده و با دقت و نکته‌سنجی بسیار حاشیه‌نویسی، اصلاح و گاه حتی بازنویسی کرده‌است. اگر همین یادادشت‌های ارزنده و آموزنده ایشان که در حاشیه پایان‌نامه‌ها و مقاله‌های دانشجویان نگاشته شده، گرد آید بیش از هزار صفحه کتاب خواهد شد! این حد از مسئولیت‌پذیری و فداکاری ایشان آنگاه برجسته‌تر می‌شود که می‌بینیم شمار زیادی از استادان چه در گذشته و چه اکنون گاه تا روز دفاع حتی پایان‌نامه/رساله دانشجو را ورق هم نمی‌زنند چه رسد به آنکه آن را اصلاح و ویرایش کنند!
استاد عالم‌زاده هرگاه از خواندن، اصلاح و ویرایش آثار دانشجویان و دیگران فراغت یافته و به عنوان مصحح، مترجم یا مولف دست به قلم برده، اثری درخشان در نوع خود آفریده است. تنها کافی است نگاهی به تصحیحِ تاج‌المصادر بیهقی(در ۱۰۶۶صفحه)، ترجمۀ اصناف در عصر عباسی و مقاله بلند «ابوبکر» و مقاله کوتاه «آخورسالار» در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی بیاندازید تا بر این داوری نگارنده صحه بگذارید.
استاد عالم‌زاده طی ۲۶ سال(۱۳۷۲-۱۳۹۸) سردبیری ۳ مجلۀ علمی-پژوهشی را برعهده داشته‌است: مقالات و بررسیها (۱۳۷۲-۱۳۷۹)؛ مجلۀ تاریخ علم (۱۳۸۲-۱۳۸۵) و تاریخ و تمدن اسلامی (۱۳۸۴-۱۳۹۸). سه دهه سردبیری حرفه‌ای و عالمانه ایشان، برگی زرین در تاریخ مجله‌های علمی در دانشگاه ایرانی است. ارزیابی کلان این سه مجله نشان می‌دهد که فارغ از نام‌ها و رتبه‌ها و رابطه‌ها، اصالت و نوآوری معیار اصلی در نشر مقالات بوده‌ است. نگارنده سال‌ها از نزدیک شاهد بوده است که استاد چه روزها و شب‌ها زمان و توان خود را صرف نشر این مجلات با کمترین اشکال کرده است. هر شماره از این مجلات، حتی زمانی که مجله ویراستار داشته، پس از اصلاح و ویرایش چندباره توسط ایشان به چاپ رسیده است.
دکتر هادی عالم‌زاده ویراستاری زبردست و کارکشته است. حرفه‌ای که هیچگاه آن را کنار ننهاد و روزی نیست که نوشته‌های دیگران را اعم از مقاله، کتاب و رساله ویرایش نکند. استاد ده سال(۱۳۶۴-۱۳۷۴) ويراستار محور اوّل دائرة المعارف بزرگ اسلامی بودند و این بدین معنا است که بسیاری از مدخل‌های منتشر شده تا آن زمان (جلدهای ۱ تا ۶) از نگاه نکته‌بین و قلم پخته و سخته ایشان اثر پذیرفته است. یکی از نمونه‌های درخشان در کارنامۀ ویراستاری عالم‌زاده ويرايش محتوائی و فنی و ادبی كتاب دين و دولت در عهد مغول نوشتۀ دکتر شیرین بیانی است(مركز نشر دانشگاهی در ۳ جلد).
کارنامۀ مدیریتی استاد عالم‌زاده نیز پربار بوده است. به عنوان نمونه می‌توان از دورۀ ریاست ایشان بر پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران (۱۳۸۰-۱۳۸۵) یاد کرد. در دوره ایشان بود که برنامۀ درسی رشته تاریخ علم با چهار گرایش تدوین و تنظیم گردید و با پذیرش نخستین دانشجویان در این رشته، نسلی از متخصصان و پژوهشگران تاریخ علم در ایران‌ تربیت شد. همچنین در دوره مدیریت ایشان بر گروه پژوهشی الهيات و معارف اسلامی در سازمان سمت(۱۳۷۵-۱۳۷۸) شماری از بهترین کتاب‌های درسی در حوزه الهیات و معارف اسلامی منتشر شده است.

@HistoryandMemory
«یکی از استادان نام‌آور گروه ما در دکتری [فرهنگ و تمدن اسلامی] مرحوم مجتبی مینوی بود که به ما روش تحقیق می‌آموخت و کلاس‌هایشان هم در منزلشان که اکنون کتابخانه مینوی (واقع در خیابان شریعتی، کوچه سعدی[اکنون: کوچه مینوی]) است تشکیل می‌شد. با وجود این که من اهل مجامله نیستم و ستایش بیهوده از کسی نمی‌کنم، اما عملاً نشان می‌دادم که به درس و استادانم علاقه‌مندم و نظر ایشان را به خود جلب کردم. لذا از استاد مینوی اجازه خواستم تا کتاب‌های کتابخانه ایشان را که فهرست نشده بود، فهرست کنم. ایشان نیز از این پیشنهاد استقبال کردند. بنابراین من غالب روزها بعد از ظهر، از ساعت سه تا نه شب، به کتابخانه ایشان می‌رفتم و کتاب‌های ایشان را فهرست می‌کردم.
منزل و کتابخانه ایشان در واقع محطّ رجال علم و ادب و شعرا و نویسندگان و شخصیت‌های برجسته علمی- فرهنگی بود؛ چنان‌که از حدود ساعت ۱۶ الی ۱۷ بعد از ظهر رفت و آمد علما و رجال علمی –فرهنگی به منزل ایشان آغاز می‌شد و من هم در حین انجام کار از «محاضرات» علمی و «نشوار» آنان بهره‌ها می‌بردم. پس از چندی از مرحوم مینوی خواستم که تا پایان نامه دکتری‌ام را با ایشان بگذارنم، با این که معمولاً کسی جرئت نمی‌کرد به قلمرو ایشان نزدیک شود، چرا که در امتحان کردن، نمره دادن و سختگیری بی‌مانند بود، چندان که به عده‌ای از دانشجویان نابکار این دانشکده که بعضاً در آن روزگار از صاحبان قدرت هم بودند، ‌از جمله دبیر ورزش فرح پهلوی و فرد دیگری نمره نداد، و کار به روزنامه‌ها کشیده شد و حرف‌ها و تهمت‌ها بر ضد او زده شد. با این همه، کار پایان‌نامه دکتری‌ام را تحت عنوان «تشکیلات کشوری و لشکری ایران در دوره عباسی» با راهنمایی ایشان شروع کردم و کار رساله به علت سفر علمی سه ساله ایشان به دانشگاه پرینستون امریکا کند شد. هر چند مکاتباتی با مرحوم مینوی داشتم که هنوز هم موجود است و شامل راهنمایی‌هایی است مبنی بر چگونگی تمهید مقدمات رساله و این که شما چه کارهایی بکنید و چه کتاب‌هایی را ببینید و انشاء‌الله با بازگشتم به ایران کار را ادامه می‌دهم، لکن با معاذیری که دانشکده پیش آورد، نظیر لزوم حضور استاد و... بعد هم بازنشستگی ایشان، ‌کار رساله من با ایشان ناتمام ماند».

«عطر یک مقاله خوب، عالم را می‌گیرد»، مصاحبه ابراهیم موسی پور با دکتر هادی عالم زاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شماره هشتم، بهار ۱۳۸۰، ۴۱-۴۲.

@HistoryandMemory
نوشته‌ای از زنده‌یاد استاد پرویز ناتل‌خانلری را برای استاد عالم‌زاده فرستادم و این هم واکنش ایشان:

"به نام خدا
چه گزینش زیبا و دل‌نشینی! روانش شاد. خیلی خود را مدیون خانلری می‌دانم.
آشنایی با مجله "سخن" که برای من به مثابه کتابخانه‌ای بود حاوی آموزه‌های شعر و نقاشی و داستان و هنر و نقد ادبی و...، مرا شیفته این نشریه کرد، چندان که برای یافتن شماره‌های نخستین آن که در سال‌های پیش از دبستان و دبیرستان من نشر یافته بود، به جاهایی که کتاب‌ها‌ و مجلات دست دوم می‌فروختند سر می‌زدم تا سرانجام توانستم همه دوره‌های پیشین ( از شماره اول آن تا برسد به شماره ماهی که مشتری و مشترک شده بودم ) را یافتم و همه را صحافی کردم.
بخت شاگردی او در درس " تاریخ زبان فارسی" را هم داشته‌ام و از معلمی که منصب وزارت و سناتوری هم یافته بود شیوه حسن سلوک با شاگردان آموختم و از شما ممنونم که با این نوشته مرا به سالهای دور و دیر ‌پرواز دادید و خاطرات شاعر "مرگ عقاب " را برایم زنده ساختید؛ گرچه هرگاه این روزها از جلوی بن‌بست "کوی دوست" (منشعب از خیابان "آرزو") که خانه او در انتهای آن قرار داشت می‌گذرم یاد او در دل و جانم جان می‌گیرد.
شایان ذکر است که پس از انقلاب نام خیابان " آرزو " را به " شهید حسن اکبری" بدل ساخته‌اند."

@HistoryandMemory
«روزی من در روستاهای اردبیل بودم و برای کار مطالعات تقسیمات کشوری به سمت تالش می‌آمدم. رسیدم به جایی، دیدم کسی صدایم می‌زند؛ یک‌دفعه دیدم که اِ، فلان مدیرکل وزارت کشاورزی است و آن یکی هم معاون آن‌جاست. دکتر احمدعلی احمدی گفت «کاظم، این‌جا چه کار می‌کنی؟ بیا پیش ما». گفتم کجا؟ گفت «خانه جلال؛ همین جاهاست، در تالش». آل‌احمد رفته بود در تالش، در منطقه‌ای که مگس غوغا می‌کرد، تکه‌ای زمین خریده و خانه‌ای ساخته بود. کارش هم این بود که روزی یک بطری، یک‌ونیم بطری ودکا می‌خورد. آن روز، بعد از این‌که ناهار خوردیم، در پلاژ، بنده با کت و شلوار و آل‌احمد با مایو، قدم زدیم. گفت «امروز یک خبر خوش به من رسیده». گفتم چه؟ گفت «دو تا ناشر تقاضای تجدید چاپ کتابم را کرده‌اند». گفتم حالا چرا این‌قدر خوشحالی؟ گفت «سر این خانه شانزده هزار تومان بدهکارم».
شب که شد همراه با خانم مهری آهی، استاد زبان روسی در دانشگاه، با لندرور من به تهران برگشتیم. به خانه که رسیدم، دو ساعت بعد [رضا] براهنی به من زنگ زد، گفت «آل‌احمد فوت کرد». تلفن کردم به خانمش، سیمین دانشور. نمی‌توانست حرف بزند. گفتم جریان چیست؟ گفت «کاظم، قضیه این است که از دریا که آمد، مشروب زیاد خورد. وقتی شما رفتید، گرفت خوابید. مهمان‌ها که رفتند، رفتم پیشش، دیدم دهنش کج است. جلال عادت داشت به من نیشتک [حرکت لب و دهان به طور مسخره] می‌انداخت، شوخی می‌کرد. فکر کردم باز دارد شوخی می‌کند؛ همه‌اش گفتم جلال ادا در نیاور. بعد یک‌دفعه دیدم نه، اصلا مرده، سکته کرده».
این طوری مُرد و خانم سیمین دانشور این بزرگواری را داشت که بارها اعلام کرد ابداً دست کسی در کار نبوده؛ آخر شایع کرده بودند که ساواک او را کشته».

ملت و حاکمیت: خاطرات دکتر کاظم ودیعی، به‌کوشش حسین دهباشی، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۹۷، صص ۲۰۹-۲۱۱.
@HistoryandMemory
⚫️ «آقای دکتر! لطفاً دربارۀ کار رسالۀ دکتری‌تان بیشتر صحبت کنید، ظاهراً آن وقت‌ها مثل حال نبود که در مدت بسیار محدودی باید رساله نوشت و تحویل داد، رسالۀ شما حدود هفت سال طول کشیده، با این حساب محدودیتی در کار نبوده است...

⚪️ خیر، محدویت زمانی برای رساله نداشتیم، رساله‌های پانزده بیست‌ساله را هم شاهد بودیم؛ و در واقع دو یا دوسال و نیم از وقت من صرف پایان‌نامه‌های ناتمامی شد که برای آنها بسیار هم کار کرده بودم، ولی برای همین پایان‌نامۀ دکتری تاج المصادر هم، تا نسخه‌های مختلف را از پاریس، لندن، مصر و...تهیه کردم و بعد هم یک تنه اینها را مقابله کردم، مدت زیادی گذشت. شاید دو یا سه سالی بیشتر کار مقابله طول کشید. به این ترتیب با این که من در سال ۱۳۴۷ دورۀ دکتری‌ام را تمام کردم، در سال ۱۳۵۵ رساله ام را گذراندم. در حالی که در همان سال ۱۳۴۷ یکی از استادان به من پیشنهاد کرد که تکلیفی را که دربارۀ کشور سنگال نوشته بودم (در درس وضع کنونی جهان اسلام) تکمیل کنم و به عنوان پایان‌نامه آن را بگذرانم استادان در آن موقع قدرت داشتند و از این کارها می‌کردند، چنانکه اکنون هم در برخی از گروه‌های آموزشی این دانشکده و جاهای دیگر نیز نظیر این امور رخ می‌نماید، لذا اگر من اندکی «عقل معاش» داشتم، می‌توانستم در سال ۱۳۴۷ یا حداکثر ۱۳۴۸ به اخذ درجه دکتری موفق شوم و مسلم است که در خیلی از مسائل استخدامی و مالی هم تاثیر داشت، با این حال آن پیشنهاد را نپذیرفتم و دفاع رساله دکتری(تصحیح تاج المصادر) در اسفند ۱۳۵۵ انجام یافت».

«عطر یک مقالۀ خوب، عالم را می‌گیرد»، مصاحبه ابراهیم موسی‌پور با دکتر هادی عالم‌زاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شمارۀ هشتم، بهار ۱۳۸۰، ص ۴۲.

@HistoryandMemory
«حسین تهرانی یک بار به من گفته بود که حتا نوازنده‌ها هم اجازه نمی‌دادند تنبک‌زن توی مجلس بیاید و می‌گفتند از بیرون اتاق ضرب بزند. تنبک‌نواز آن قدر اعتبار نداشت که بیاید کنار تارزن و خواننده بنشیند. البته خود من در کرمانشاه شاهد این ماجرا بودم که با جلال ستاری و رییس فرهنگ و هنر شهرستان در کافه‌ای بیرون شهر نشسته بودیم و خواننده مواجب‌بگیر اداره به نوازنده که احیاناً دوره‌گرد بود اشاره کرد که بیرون ساز بزند و او در سرمای زمستان از پشت پنجره ساز می‌زد و ما اعتراض کردیم و اداره‌جاتی‌ها رضایت دادند که نوازنده‌ی بی‌چاره بیاید تو»

خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۱۹۹.

@HistoryandMemory
«خبرچین‌های روزنامه به مسعودی گفته بودند مجابی در اتاق شیشه‌ای‌اش پوستر بزرگی از یک نفر زده بالای سرش که معلوم نیست کیست. مسعودی مرا به اتاقش دعوت کرد و گفت: "این جا ما عکس ایشان را بالای سرمان می‌زنیم” و به عکس شاه اشاره کرد. “این که شما عکس‌اش را به دیوار زده‌اید کیست؟" گفتم پیشروی شعرای نوپرداز، نیما یوشیج است. درنیافت و نشانی‌ها دادم که یک‌باره گفت” هان.نیما نوری!” با نوپردازان هیچ میانه‌ای نداشت.»

خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۵۲.

@HistoryandMemory
«۱۳۵۷/۱۰/۲۶
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّه‌های شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقت‌فرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمه‌ای خالی بی‌حس و بی‌تکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفس‌های بلند می‌کشیدم. خودم را از هوا پر می‌کردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بی‌معنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمی‌زاد فکر می‌کردم. در حقیقت فکر این حماقت بی‌حرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشم‌های خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزنده‌ای داشت، پرواز می‌کرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام می‌خزید و مثل آب در من تراوش می‌کرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغ‌های اتومبیل‌ها روشن بود و بوق می‌زدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمه‌ای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آب‌نبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک می‌گفتند و خیلی‌ها از شادی گریه می‌کردند.
مثل «ف» که به طرف شهر می‌رفت. در راه‌بندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرت‌زده و نگاهی اشک‌آلود به اطراف نگاه می‌کرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش می‌رفتیم که «ف» را دیدیم. راننده‌مان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلی‌ها توی خیابان می‌رقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»

شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.

@HistoryandMemory
⚫️ چند روز پیش(۲۴ دی) سی‌وسومین سالروز درگذشت مترجمِ بزرگ زنده‌یاد محمد قاضی بود. مترجمِ دون کیشوت و زوربای یونانی کتاب خاطراتی دارد بس خواندنی با نام «خاطرات یک مترجم». یکی از خاطره‌های به‌تعبیر خودش «بسیار شیرین» آن این است:

⚪️ «مثل اینکه خاطرات دوران جیره‌بندی به‌درازا کشید، ولی بگذارید آخرین خاطرۀ بسیار شیرین این دوره را نیز نقل کنم و آنگاه به ماجرای خویش بازگردم: مرکز سوم و آخر من دهی بود به‌نام بالُقلو(یا بالغلو) [از توابع ساوه] که دهی پر دارودرخت و خوش‌منظره بود در پای کوهی نه‌چندان بلند. در قسمت بالای ده و تقریباً بیرون از آبادی، استخر یا برکۀ طبیعی نسبتاً بزرگی بود پر از ماهی‌های درشت کولی و قزل آلا که آب آن از زیر کوه می جوشید و سر ریز آن به درون بیشه و به‌میان مزارع می‌رفت. آبی بود به‌ روشنی و زلالی اشک چشم و به‌ سنگینی جیوه که معلوم بود ماهی‌ها به تأنی در آن جابه‌جا می‌شوند، و نخستین احساسی که از دیدن آن به آدم دست می‌داد این بود که ممکن است جیوه داشته باشد.
آقای احمدی کدخدای ده که از حرف زدنش معلوم بود سواد قدیمه دارد و چیزی سرش می‌شود به استقبال ما آمده بود و داشت جاهای به اصطلاح دیدنی ده را به ما نشان می‌داد. دربارۀ خواص آن آب و راجع به معجزات امام زاده‌ای که بر بالای کوه مشرف به استخر بود سخن می‌گفت و چند تن از ریش‌سفیدان ده و چندتن دهقانی که همراهش بودند گفته‌های او را با آب و تاب تأیید می‌کردند. مناظر بیشه و مزرعه‌های زیر آن و کوچه های باریک ولی سبز و باصفای ده بی‌شک جالب بود، ولی آنچه بیش از همه نظر آدم‌های خسته و از راه رسیده‌ای چون من و اعضای کمیسیون را جلب کرده بود وفور ماهی‌های گوناگون در آب برکه و وسوسه‌ای بود که برای کباب‌کردن و خوردنشان در ما برانگیخته می‌شد. نمی‌دانم چه شد که باز بی‌احتیاطی کردم و بی اختیار از دهانم در رفت که: «چه کیفی خواهد داشت آدم از این ماهی‌ها کباب کند!. انگار کفر بزرگی از دهان بی‌بند و بارم جاری شده بود، چون دیدم که کدخدا احمدی سخت ناراحت شد و استغفرالله گویان توجه مرا به سنگی بر نوک كوه مشرف به استخر جلب کرد و گفت: ای آقا، استغفار کنید و دیگر از این کفرها نگویید! آن سنگ را در آن بالا می‌بینید؟ به بالا نگاه کردم. سنگ معمولی برجسته‌ای دیدم که می‌شد گفت به چیزی شبیه است ولی تشخیص آن به‌وضوح مشکل بود. گفت: دیدید؟ گفتم: بلی، چطور مگر؟ گفت: نمی‌بینید که به شکل گربه است؟ گفتم: من چندان شباهتی بین این سنگ و گربه نمی‌بینم. گفت: اختیار دارید! آن سرش ( با اشاره انگشت به خیال خودش نشان می‌داد)، آن دو گوشش، آن پشت قوزکرده‌اش، آن هم دُمش. گفتم: خوب، منظور؟ گفت: این گربه‌ای بوده از همین ده که روزی آمده و یکی از ماهی‌های همین استخر را گرفته و برده آن بالا که بخورد، ولی چون این ماهی‌ها به امام‌زاده تعلق دارند به قدرت خدا و به معجزه امام‌زاده تبدیل به سنگ شده است.
من هر چه نگاه کردم ماهی‌ای به دهان یا در چنگال گربه ندیدم و اصلاً چیزی در آن بالا نبود که لااقل اندکی هم شده به گربه شبیه باشد. پرسیدم: آقای کدخدا، آن ماهی بیچاره هم که گربه گرفته بود سنگ شده است؟ نگاهی رندانه به من کرد و گفت: نه، آقا. گربه ماهی را خورده بود که سنگ شد.
⬇️

@HistoryandMemory
⬆️
شب هنگام عده‌ای از ریش‌سفیدان و اهل ده دسته دسته به دیدن ما می‌آمدند، چای می‌خوردند و پس از قدری صحبت می‌رفتند، و این مزاحمت تا پاسی از شب ادامه داشت.
نزدیک‌‌های ساعت ۹ که ما به‌راستی خسته و گرسنه بودیم و خوابمان می‌آمد مجلس خالی از اغیار شد. خواهش کردیم در کوچه را ببندند تا دیگر کسی مخل آسایش ما نشود. میزبان اجازه خواست که شام بیاورد. ما از خدا خواسته تشکر کردیم و اجازه دادیم. مدتی طول کشید تا کدخدا با سینی بزرگ مجمعه‌مانندی محتوی چیزهای خوب برگشت: کباب ماهی قزل‌آلا و چند تایی هم سرخ کرده، غیر از پلو و خورشی که معمول هر مهمانی است. ماتم برده بود و هیچ باورم نمی‌شد این همان احمدی کدخدای بالقلو است که با آن توپ و تشر و آن اعتراض‌های کنار استخرش با چنین بساط بهشتی مطلوبی به درون آمده باشد. نشست و بعد از تعارفات معمول که: «ببخشید وسیله نیست» وغيره، نقش ساقی‌گری را نیز به‌عهده گرفت. به‌راستی که چه ماهی‌های خوشمزه دهن پرآب کنی بودند! چنان غرق در حیرت و تعجب بودم که یارای پرسیدن نداشتم. به‌ویژه که کدخدا مجال صحبت نمی‌داد و شروع کرده بود به خواندن غزل‌های عاشقانه‌ای از حافظ و سعدی و قاآنی و فروغی بسطامی و شوریدۀ شیرازی، و چه آدم باحالی و چه باحال هم شعر می‌خواند!
آخر طاقت نیاوردم و در يک فرصت مناسب به وسط حرف‌هایش دویدم و گفتم: ببخشید، آقای احمدی، این ماهی های لذیذ را از کجا صید می‌کنید؟ مگر اینجا رودخانه هم دارد؟ گفت: این چه سؤالی است؟ مگر آن برکه پر از ماهی را ندیدید؟ گفتم: چرا، ولی آخر شما گفتید که طمع در آن ماهی‌ها کردن گربه را سنگ می‌کند، چه رسد به آدم‌ها. مگر نگفتید که آن ماهی‌ها مال امام‌زاده است؟ غش غش خندید و گفت: شما چه مرد ساده‌دل خوشباوری هستید! من آن حرف را برای این دهاتی‌های ساده‌دل بی‌سواد از خودم درآورده و شایع کرده‌ام تا ایشان دندان طمع از آن ماهی‌ها بکنند و آنها را نخورند، وگرنه دو روزه نسل ماهی را از آن استخر برخواهند انداخت و آن وقت دیگر ماهی‌ای نمی‌ماند که من و مهمان‌های محترمی مثل شما و آقایان بخوریم.
در تمام آن منطقه و در بسیاری جاهای دیگر نیز که به این گونه ماموریت‌ها رفته بودم آدمی چنان روشن‌ضمیر و باحال ندیده‌بودم و بعدها نیز ندیدم. کدخدایی بالقلو را برای او کوچک دیدم و یقین کردم که فرمانداری ساوه و بالاتر از آن هم درخور شأنش هست».


⚫️ محمد قاضی، خاطرات یک مترجم، نشر زنده‌رود، ۱۳۷۱، صص ۲۴۴-۲۴۸.

@HistoryandMemory
استخر، امامزاده و چشمه بالُقلو (در ترکی: بالُق+لو=ماهی+دار/ جایی که ماهی دارد)
@HistoryandMemory