ترجمه عربی "کارستان اسلام" مارشال هاجسون (د.۱۹۶۸م.)، یکی از آثار کلاسیک در اسلامپژوهی غربیان، منتشر شد. جای ترجمه فارسی آن خالی است!
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
«(خلیل)ملکی گفت بله درخشش سر شب با لباس وزارت از دربار به دیدن من آمد که آقای ملکی من وزیر فرهنگ شدهام و حالا شما به من بگویید چه اصلاحاتی باید بکنم. آلاحمد گفت شما چه گفتید؟ ملکی گفت از او خواستم فردا سه نفر را ( که پشتیبانی بسیار نیرومندی داشتند) از کار برکنار کند. اگر این کار را کرد میفهمم جرأت دارد اصلاحات مهمی انجام دهد و در آن صورت کمکش خواهم کرد. آلاحمد در حالی که دست چپش را روی سرش گذاشته و سه انگشت دست راستش را نشان میداد گفت: آقای ملکی سه دفعه-خودم دیدم سه دفعه- درخشش از پشت به شما خنجر زد. حالا میخواهید به او مشاورت بدهید. ملکی گفت این مسأله شخصی نیست بلکه منافع مملکت در میان است. آلاحمد گفت در این صورت چرا خودتان وزیر فرهنگ نمیشوید؟ آلاحمد این را گفت و ملکی از کوره در رفت و با صدای بلند گفت آقای آلاحمد غلطهای زیادی نکنید! آلاحمد فهمید که تندروی کرده و در صدد رفع و رجوع برآمد ولی ملکی ولکن نبود.
سیمین دانشور گفت آقای ملکی شما چرا از حرف جلال ناراحت میشوید؟ شما که میدانید ما چقدر به شما ارادت داریم. ملکی که هنوز برانگیخته بود گفت سیمین خانم این حرفها را به من نزنید. من روشنفکر جماعت را خوب میشناسم با قدرت میآید و با قدرت هم میرود. آلاحمد گفت آقای ملکی، من؟ من با قدرت میآیم و با قدرت میروم؟ ملکی گفت بله، جنابعالی، که وقتی من در فلکالافلاک زندانی بودم در روزنامهها اعلام کردید که سیاست را کنار گذاشتهاید. آلاحمد گفت آقای ملکی من در اوج قدرت شما از شما جدا شدم( و اشارهاش به سرخوردگی پیش از بیست و هشت مرداد بود). دیگر به خاطر ندارم که چه شد اما شاید ده دقیقه بعد آلاحمد و دانشور بلند شدند بروند. همه جز ملکی و صبیحهخانم بلند شدند و ملکی پاسخ خداحافظی آلاحمد را نداد و ساعدلو، مظفری و رضا ملکی آنان را مشایعت کردند. نیمساعت بعد ما هم بلند شدیم و پیروز مرا به خانه رساند. اما دو روز بعد که به دیدن ملکی رفتم صدای غشغش خندهی آلاحمد را از پشت در اتاق نشیمن شنیدم. بگذریم از این که خودش بعداً در مشورت دادن به درخشش دستیار ملکی شد.»
برگهایی از خاطرات من، همایون کاتوزیان، ص ۱۰۶.
@HistoryandMemory
سیمین دانشور گفت آقای ملکی شما چرا از حرف جلال ناراحت میشوید؟ شما که میدانید ما چقدر به شما ارادت داریم. ملکی که هنوز برانگیخته بود گفت سیمین خانم این حرفها را به من نزنید. من روشنفکر جماعت را خوب میشناسم با قدرت میآید و با قدرت هم میرود. آلاحمد گفت آقای ملکی، من؟ من با قدرت میآیم و با قدرت میروم؟ ملکی گفت بله، جنابعالی، که وقتی من در فلکالافلاک زندانی بودم در روزنامهها اعلام کردید که سیاست را کنار گذاشتهاید. آلاحمد گفت آقای ملکی من در اوج قدرت شما از شما جدا شدم( و اشارهاش به سرخوردگی پیش از بیست و هشت مرداد بود). دیگر به خاطر ندارم که چه شد اما شاید ده دقیقه بعد آلاحمد و دانشور بلند شدند بروند. همه جز ملکی و صبیحهخانم بلند شدند و ملکی پاسخ خداحافظی آلاحمد را نداد و ساعدلو، مظفری و رضا ملکی آنان را مشایعت کردند. نیمساعت بعد ما هم بلند شدیم و پیروز مرا به خانه رساند. اما دو روز بعد که به دیدن ملکی رفتم صدای غشغش خندهی آلاحمد را از پشت در اتاق نشیمن شنیدم. بگذریم از این که خودش بعداً در مشورت دادن به درخشش دستیار ملکی شد.»
برگهایی از خاطرات من، همایون کاتوزیان، ص ۱۰۶.
@HistoryandMemory
نگاهی به کارنامۀ استاد هادی عالمزاده
معصومعلی پنجه
امروز هشتاد و سومین(۱۵ دی ۱۳۱۶ش) زادروز استاد فرزانه و یگانه ما دکتر هادی عالمزاده است. در این نوشتۀ کوتاه میکوشم با اشاره به چند جنبه از کارنامۀ دانشگاهی ایشان نشان دهم که چرا نامِ بلند او در دانشگاه ایرانی و در میان اهالی تاریخ و بهویژه نزد استادان، دانشجویان و دانشآموختگان رشتۀ تاریخ و تمدن ملل اسلامی چنین برجسته و درخشان شدهاست.
هادی عالمزاده ۶۳ سال(۱۳۳۵-۱۳۹۸) معلم/استاد بوده و از اول دبستان تا دورۀ دکتری را تدریس کردهاست. معلمی/استادی برجستهترین و درخشانترین وجه کارنامۀ هادی عالمزاده است. عالمزاده در آموزگاری/استادی نمونۀ اعلای وظیفهشناسی و شاگردپروی است. افزون بر آموزش و تدریس، بخش عمدهای از عمر علمی و دانشگاهی استاد صرف مطالعه، تصحیح، ویرایش و حاشیهنویسی نوشتههای دانشجویان شدهاست. عالمزاده در چهار دهه اخیر راهنمایی و مشاورۀ بیش از ۲۰۰ پایاننامه/ رساله را برعهده داشته است. اغراق نیست اگر گفته شود او تک تک صفحات این پایاننامهها را خوانده و با دقت و نکتهسنجی بسیار حاشیهنویسی، اصلاح و گاه حتی بازنویسی کردهاست. اگر همین یادادشتهای ارزنده و آموزنده ایشان که در حاشیه پایاننامهها و مقالههای دانشجویان نگاشته شده، گرد آید بیش از هزار صفحه کتاب خواهد شد! این حد از مسئولیتپذیری و فداکاری ایشان آنگاه برجستهتر میشود که میبینیم شمار زیادی از استادان چه در گذشته و چه اکنون گاه تا روز دفاع حتی پایاننامه/رساله دانشجو را ورق هم نمیزنند چه رسد به آنکه آن را اصلاح و ویرایش کنند!
استاد عالمزاده هرگاه از خواندن، اصلاح و ویرایش آثار دانشجویان و دیگران فراغت یافته و به عنوان مصحح، مترجم یا مولف دست به قلم برده، اثری درخشان در نوع خود آفریده است. تنها کافی است نگاهی به تصحیحِ تاجالمصادر بیهقی(در ۱۰۶۶صفحه)، ترجمۀ اصناف در عصر عباسی و مقاله بلند «ابوبکر» و مقاله کوتاه «آخورسالار» در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی بیاندازید تا بر این داوری نگارنده صحه بگذارید.
استاد عالمزاده طی ۲۶ سال(۱۳۷۲-۱۳۹۸) سردبیری ۳ مجلۀ علمی-پژوهشی را برعهده داشتهاست: مقالات و بررسیها (۱۳۷۲-۱۳۷۹)؛ مجلۀ تاریخ علم (۱۳۸۲-۱۳۸۵) و تاریخ و تمدن اسلامی (۱۳۸۴-۱۳۹۸). سه دهه سردبیری حرفهای و عالمانه ایشان، برگی زرین در تاریخ مجلههای علمی در دانشگاه ایرانی است. ارزیابی کلان این سه مجله نشان میدهد که فارغ از نامها و رتبهها و رابطهها، اصالت و نوآوری معیار اصلی در نشر مقالات بوده است. نگارنده سالها از نزدیک شاهد بوده است که استاد چه روزها و شبها زمان و توان خود را صرف نشر این مجلات با کمترین اشکال کرده است. هر شماره از این مجلات، حتی زمانی که مجله ویراستار داشته، پس از اصلاح و ویرایش چندباره توسط ایشان به چاپ رسیده است.
دکتر هادی عالمزاده ویراستاری زبردست و کارکشته است. حرفهای که هیچگاه آن را کنار ننهاد و روزی نیست که نوشتههای دیگران را اعم از مقاله، کتاب و رساله ویرایش نکند. استاد ده سال(۱۳۶۴-۱۳۷۴) ويراستار محور اوّل دائرة المعارف بزرگ اسلامی بودند و این بدین معنا است که بسیاری از مدخلهای منتشر شده تا آن زمان (جلدهای ۱ تا ۶) از نگاه نکتهبین و قلم پخته و سخته ایشان اثر پذیرفته است. یکی از نمونههای درخشان در کارنامۀ ویراستاری عالمزاده ويرايش محتوائی و فنی و ادبی كتاب دين و دولت در عهد مغول نوشتۀ دکتر شیرین بیانی است(مركز نشر دانشگاهی در ۳ جلد).
کارنامۀ مدیریتی استاد عالمزاده نیز پربار بوده است. به عنوان نمونه میتوان از دورۀ ریاست ایشان بر پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران (۱۳۸۰-۱۳۸۵) یاد کرد. در دوره ایشان بود که برنامۀ درسی رشته تاریخ علم با چهار گرایش تدوین و تنظیم گردید و با پذیرش نخستین دانشجویان در این رشته، نسلی از متخصصان و پژوهشگران تاریخ علم در ایران تربیت شد. همچنین در دوره مدیریت ایشان بر گروه پژوهشی الهيات و معارف اسلامی در سازمان سمت(۱۳۷۵-۱۳۷۸) شماری از بهترین کتابهای درسی در حوزه الهیات و معارف اسلامی منتشر شده است.
@HistoryandMemory
معصومعلی پنجه
امروز هشتاد و سومین(۱۵ دی ۱۳۱۶ش) زادروز استاد فرزانه و یگانه ما دکتر هادی عالمزاده است. در این نوشتۀ کوتاه میکوشم با اشاره به چند جنبه از کارنامۀ دانشگاهی ایشان نشان دهم که چرا نامِ بلند او در دانشگاه ایرانی و در میان اهالی تاریخ و بهویژه نزد استادان، دانشجویان و دانشآموختگان رشتۀ تاریخ و تمدن ملل اسلامی چنین برجسته و درخشان شدهاست.
هادی عالمزاده ۶۳ سال(۱۳۳۵-۱۳۹۸) معلم/استاد بوده و از اول دبستان تا دورۀ دکتری را تدریس کردهاست. معلمی/استادی برجستهترین و درخشانترین وجه کارنامۀ هادی عالمزاده است. عالمزاده در آموزگاری/استادی نمونۀ اعلای وظیفهشناسی و شاگردپروی است. افزون بر آموزش و تدریس، بخش عمدهای از عمر علمی و دانشگاهی استاد صرف مطالعه، تصحیح، ویرایش و حاشیهنویسی نوشتههای دانشجویان شدهاست. عالمزاده در چهار دهه اخیر راهنمایی و مشاورۀ بیش از ۲۰۰ پایاننامه/ رساله را برعهده داشته است. اغراق نیست اگر گفته شود او تک تک صفحات این پایاننامهها را خوانده و با دقت و نکتهسنجی بسیار حاشیهنویسی، اصلاح و گاه حتی بازنویسی کردهاست. اگر همین یادادشتهای ارزنده و آموزنده ایشان که در حاشیه پایاننامهها و مقالههای دانشجویان نگاشته شده، گرد آید بیش از هزار صفحه کتاب خواهد شد! این حد از مسئولیتپذیری و فداکاری ایشان آنگاه برجستهتر میشود که میبینیم شمار زیادی از استادان چه در گذشته و چه اکنون گاه تا روز دفاع حتی پایاننامه/رساله دانشجو را ورق هم نمیزنند چه رسد به آنکه آن را اصلاح و ویرایش کنند!
استاد عالمزاده هرگاه از خواندن، اصلاح و ویرایش آثار دانشجویان و دیگران فراغت یافته و به عنوان مصحح، مترجم یا مولف دست به قلم برده، اثری درخشان در نوع خود آفریده است. تنها کافی است نگاهی به تصحیحِ تاجالمصادر بیهقی(در ۱۰۶۶صفحه)، ترجمۀ اصناف در عصر عباسی و مقاله بلند «ابوبکر» و مقاله کوتاه «آخورسالار» در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی بیاندازید تا بر این داوری نگارنده صحه بگذارید.
استاد عالمزاده طی ۲۶ سال(۱۳۷۲-۱۳۹۸) سردبیری ۳ مجلۀ علمی-پژوهشی را برعهده داشتهاست: مقالات و بررسیها (۱۳۷۲-۱۳۷۹)؛ مجلۀ تاریخ علم (۱۳۸۲-۱۳۸۵) و تاریخ و تمدن اسلامی (۱۳۸۴-۱۳۹۸). سه دهه سردبیری حرفهای و عالمانه ایشان، برگی زرین در تاریخ مجلههای علمی در دانشگاه ایرانی است. ارزیابی کلان این سه مجله نشان میدهد که فارغ از نامها و رتبهها و رابطهها، اصالت و نوآوری معیار اصلی در نشر مقالات بوده است. نگارنده سالها از نزدیک شاهد بوده است که استاد چه روزها و شبها زمان و توان خود را صرف نشر این مجلات با کمترین اشکال کرده است. هر شماره از این مجلات، حتی زمانی که مجله ویراستار داشته، پس از اصلاح و ویرایش چندباره توسط ایشان به چاپ رسیده است.
دکتر هادی عالمزاده ویراستاری زبردست و کارکشته است. حرفهای که هیچگاه آن را کنار ننهاد و روزی نیست که نوشتههای دیگران را اعم از مقاله، کتاب و رساله ویرایش نکند. استاد ده سال(۱۳۶۴-۱۳۷۴) ويراستار محور اوّل دائرة المعارف بزرگ اسلامی بودند و این بدین معنا است که بسیاری از مدخلهای منتشر شده تا آن زمان (جلدهای ۱ تا ۶) از نگاه نکتهبین و قلم پخته و سخته ایشان اثر پذیرفته است. یکی از نمونههای درخشان در کارنامۀ ویراستاری عالمزاده ويرايش محتوائی و فنی و ادبی كتاب دين و دولت در عهد مغول نوشتۀ دکتر شیرین بیانی است(مركز نشر دانشگاهی در ۳ جلد).
کارنامۀ مدیریتی استاد عالمزاده نیز پربار بوده است. به عنوان نمونه میتوان از دورۀ ریاست ایشان بر پژوهشكده تاريخ علم دانشگاه تهران (۱۳۸۰-۱۳۸۵) یاد کرد. در دوره ایشان بود که برنامۀ درسی رشته تاریخ علم با چهار گرایش تدوین و تنظیم گردید و با پذیرش نخستین دانشجویان در این رشته، نسلی از متخصصان و پژوهشگران تاریخ علم در ایران تربیت شد. همچنین در دوره مدیریت ایشان بر گروه پژوهشی الهيات و معارف اسلامی در سازمان سمت(۱۳۷۵-۱۳۷۸) شماری از بهترین کتابهای درسی در حوزه الهیات و معارف اسلامی منتشر شده است.
@HistoryandMemory
«یکی از استادان نامآور گروه ما در دکتری [فرهنگ و تمدن اسلامی] مرحوم مجتبی مینوی بود که به ما روش تحقیق میآموخت و کلاسهایشان هم در منزلشان که اکنون کتابخانه مینوی (واقع در خیابان شریعتی، کوچه سعدی[اکنون: کوچه مینوی]) است تشکیل میشد. با وجود این که من اهل مجامله نیستم و ستایش بیهوده از کسی نمیکنم، اما عملاً نشان میدادم که به درس و استادانم علاقهمندم و نظر ایشان را به خود جلب کردم. لذا از استاد مینوی اجازه خواستم تا کتابهای کتابخانه ایشان را که فهرست نشده بود، فهرست کنم. ایشان نیز از این پیشنهاد استقبال کردند. بنابراین من غالب روزها بعد از ظهر، از ساعت سه تا نه شب، به کتابخانه ایشان میرفتم و کتابهای ایشان را فهرست میکردم.
منزل و کتابخانه ایشان در واقع محطّ رجال علم و ادب و شعرا و نویسندگان و شخصیتهای برجسته علمی- فرهنگی بود؛ چنانکه از حدود ساعت ۱۶ الی ۱۷ بعد از ظهر رفت و آمد علما و رجال علمی –فرهنگی به منزل ایشان آغاز میشد و من هم در حین انجام کار از «محاضرات» علمی و «نشوار» آنان بهرهها میبردم. پس از چندی از مرحوم مینوی خواستم که تا پایان نامه دکتریام را با ایشان بگذارنم، با این که معمولاً کسی جرئت نمیکرد به قلمرو ایشان نزدیک شود، چرا که در امتحان کردن، نمره دادن و سختگیری بیمانند بود، چندان که به عدهای از دانشجویان نابکار این دانشکده که بعضاً در آن روزگار از صاحبان قدرت هم بودند، از جمله دبیر ورزش فرح پهلوی و فرد دیگری نمره نداد، و کار به روزنامهها کشیده شد و حرفها و تهمتها بر ضد او زده شد. با این همه، کار پایاننامه دکتریام را تحت عنوان «تشکیلات کشوری و لشکری ایران در دوره عباسی» با راهنمایی ایشان شروع کردم و کار رساله به علت سفر علمی سه ساله ایشان به دانشگاه پرینستون امریکا کند شد. هر چند مکاتباتی با مرحوم مینوی داشتم که هنوز هم موجود است و شامل راهنماییهایی است مبنی بر چگونگی تمهید مقدمات رساله و این که شما چه کارهایی بکنید و چه کتابهایی را ببینید و انشاءالله با بازگشتم به ایران کار را ادامه میدهم، لکن با معاذیری که دانشکده پیش آورد، نظیر لزوم حضور استاد و... بعد هم بازنشستگی ایشان، کار رساله من با ایشان ناتمام ماند».
«عطر یک مقاله خوب، عالم را میگیرد»، مصاحبه ابراهیم موسی پور با دکتر هادی عالم زاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شماره هشتم، بهار ۱۳۸۰، ۴۱-۴۲.
@HistoryandMemory
منزل و کتابخانه ایشان در واقع محطّ رجال علم و ادب و شعرا و نویسندگان و شخصیتهای برجسته علمی- فرهنگی بود؛ چنانکه از حدود ساعت ۱۶ الی ۱۷ بعد از ظهر رفت و آمد علما و رجال علمی –فرهنگی به منزل ایشان آغاز میشد و من هم در حین انجام کار از «محاضرات» علمی و «نشوار» آنان بهرهها میبردم. پس از چندی از مرحوم مینوی خواستم که تا پایان نامه دکتریام را با ایشان بگذارنم، با این که معمولاً کسی جرئت نمیکرد به قلمرو ایشان نزدیک شود، چرا که در امتحان کردن، نمره دادن و سختگیری بیمانند بود، چندان که به عدهای از دانشجویان نابکار این دانشکده که بعضاً در آن روزگار از صاحبان قدرت هم بودند، از جمله دبیر ورزش فرح پهلوی و فرد دیگری نمره نداد، و کار به روزنامهها کشیده شد و حرفها و تهمتها بر ضد او زده شد. با این همه، کار پایاننامه دکتریام را تحت عنوان «تشکیلات کشوری و لشکری ایران در دوره عباسی» با راهنمایی ایشان شروع کردم و کار رساله به علت سفر علمی سه ساله ایشان به دانشگاه پرینستون امریکا کند شد. هر چند مکاتباتی با مرحوم مینوی داشتم که هنوز هم موجود است و شامل راهنماییهایی است مبنی بر چگونگی تمهید مقدمات رساله و این که شما چه کارهایی بکنید و چه کتابهایی را ببینید و انشاءالله با بازگشتم به ایران کار را ادامه میدهم، لکن با معاذیری که دانشکده پیش آورد، نظیر لزوم حضور استاد و... بعد هم بازنشستگی ایشان، کار رساله من با ایشان ناتمام ماند».
«عطر یک مقاله خوب، عالم را میگیرد»، مصاحبه ابراهیم موسی پور با دکتر هادی عالم زاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شماره هشتم، بهار ۱۳۸۰، ۴۱-۴۲.
@HistoryandMemory
نوشتهای از زندهیاد استاد پرویز ناتلخانلری را برای استاد عالمزاده فرستادم و این هم واکنش ایشان:
"به نام خدا
چه گزینش زیبا و دلنشینی! روانش شاد. خیلی خود را مدیون خانلری میدانم.
آشنایی با مجله "سخن" که برای من به مثابه کتابخانهای بود حاوی آموزههای شعر و نقاشی و داستان و هنر و نقد ادبی و...، مرا شیفته این نشریه کرد، چندان که برای یافتن شمارههای نخستین آن که در سالهای پیش از دبستان و دبیرستان من نشر یافته بود، به جاهایی که کتابها و مجلات دست دوم میفروختند سر میزدم تا سرانجام توانستم همه دورههای پیشین ( از شماره اول آن تا برسد به شماره ماهی که مشتری و مشترک شده بودم ) را یافتم و همه را صحافی کردم.
بخت شاگردی او در درس " تاریخ زبان فارسی" را هم داشتهام و از معلمی که منصب وزارت و سناتوری هم یافته بود شیوه حسن سلوک با شاگردان آموختم و از شما ممنونم که با این نوشته مرا به سالهای دور و دیر پرواز دادید و خاطرات شاعر "مرگ عقاب " را برایم زنده ساختید؛ گرچه هرگاه این روزها از جلوی بنبست "کوی دوست" (منشعب از خیابان "آرزو") که خانه او در انتهای آن قرار داشت میگذرم یاد او در دل و جانم جان میگیرد.
شایان ذکر است که پس از انقلاب نام خیابان " آرزو " را به " شهید حسن اکبری" بدل ساختهاند."
@HistoryandMemory
"به نام خدا
چه گزینش زیبا و دلنشینی! روانش شاد. خیلی خود را مدیون خانلری میدانم.
آشنایی با مجله "سخن" که برای من به مثابه کتابخانهای بود حاوی آموزههای شعر و نقاشی و داستان و هنر و نقد ادبی و...، مرا شیفته این نشریه کرد، چندان که برای یافتن شمارههای نخستین آن که در سالهای پیش از دبستان و دبیرستان من نشر یافته بود، به جاهایی که کتابها و مجلات دست دوم میفروختند سر میزدم تا سرانجام توانستم همه دورههای پیشین ( از شماره اول آن تا برسد به شماره ماهی که مشتری و مشترک شده بودم ) را یافتم و همه را صحافی کردم.
بخت شاگردی او در درس " تاریخ زبان فارسی" را هم داشتهام و از معلمی که منصب وزارت و سناتوری هم یافته بود شیوه حسن سلوک با شاگردان آموختم و از شما ممنونم که با این نوشته مرا به سالهای دور و دیر پرواز دادید و خاطرات شاعر "مرگ عقاب " را برایم زنده ساختید؛ گرچه هرگاه این روزها از جلوی بنبست "کوی دوست" (منشعب از خیابان "آرزو") که خانه او در انتهای آن قرار داشت میگذرم یاد او در دل و جانم جان میگیرد.
شایان ذکر است که پس از انقلاب نام خیابان " آرزو " را به " شهید حسن اکبری" بدل ساختهاند."
@HistoryandMemory
«روزی من در روستاهای اردبیل بودم و برای کار مطالعات تقسیمات کشوری به سمت تالش میآمدم. رسیدم به جایی، دیدم کسی صدایم میزند؛ یکدفعه دیدم که اِ، فلان مدیرکل وزارت کشاورزی است و آن یکی هم معاون آنجاست. دکتر احمدعلی احمدی گفت «کاظم، اینجا چه کار میکنی؟ بیا پیش ما». گفتم کجا؟ گفت «خانه جلال؛ همین جاهاست، در تالش». آلاحمد رفته بود در تالش، در منطقهای که مگس غوغا میکرد، تکهای زمین خریده و خانهای ساخته بود. کارش هم این بود که روزی یک بطری، یکونیم بطری ودکا میخورد. آن روز، بعد از اینکه ناهار خوردیم، در پلاژ، بنده با کت و شلوار و آلاحمد با مایو، قدم زدیم. گفت «امروز یک خبر خوش به من رسیده». گفتم چه؟ گفت «دو تا ناشر تقاضای تجدید چاپ کتابم را کردهاند». گفتم حالا چرا اینقدر خوشحالی؟ گفت «سر این خانه شانزده هزار تومان بدهکارم».
شب که شد همراه با خانم مهری آهی، استاد زبان روسی در دانشگاه، با لندرور من به تهران برگشتیم. به خانه که رسیدم، دو ساعت بعد [رضا] براهنی به من زنگ زد، گفت «آلاحمد فوت کرد». تلفن کردم به خانمش، سیمین دانشور. نمیتوانست حرف بزند. گفتم جریان چیست؟ گفت «کاظم، قضیه این است که از دریا که آمد، مشروب زیاد خورد. وقتی شما رفتید، گرفت خوابید. مهمانها که رفتند، رفتم پیشش، دیدم دهنش کج است. جلال عادت داشت به من نیشتک [حرکت لب و دهان به طور مسخره] میانداخت، شوخی میکرد. فکر کردم باز دارد شوخی میکند؛ همهاش گفتم جلال ادا در نیاور. بعد یکدفعه دیدم نه، اصلا مرده، سکته کرده».
این طوری مُرد و خانم سیمین دانشور این بزرگواری را داشت که بارها اعلام کرد ابداً دست کسی در کار نبوده؛ آخر شایع کرده بودند که ساواک او را کشته».
ملت و حاکمیت: خاطرات دکتر کاظم ودیعی، بهکوشش حسین دهباشی، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۹۷، صص ۲۰۹-۲۱۱.
@HistoryandMemory
شب که شد همراه با خانم مهری آهی، استاد زبان روسی در دانشگاه، با لندرور من به تهران برگشتیم. به خانه که رسیدم، دو ساعت بعد [رضا] براهنی به من زنگ زد، گفت «آلاحمد فوت کرد». تلفن کردم به خانمش، سیمین دانشور. نمیتوانست حرف بزند. گفتم جریان چیست؟ گفت «کاظم، قضیه این است که از دریا که آمد، مشروب زیاد خورد. وقتی شما رفتید، گرفت خوابید. مهمانها که رفتند، رفتم پیشش، دیدم دهنش کج است. جلال عادت داشت به من نیشتک [حرکت لب و دهان به طور مسخره] میانداخت، شوخی میکرد. فکر کردم باز دارد شوخی میکند؛ همهاش گفتم جلال ادا در نیاور. بعد یکدفعه دیدم نه، اصلا مرده، سکته کرده».
این طوری مُرد و خانم سیمین دانشور این بزرگواری را داشت که بارها اعلام کرد ابداً دست کسی در کار نبوده؛ آخر شایع کرده بودند که ساواک او را کشته».
ملت و حاکمیت: خاطرات دکتر کاظم ودیعی، بهکوشش حسین دهباشی، تهران، انتشارات سازمان اسناد ملی ایران، ۱۳۹۷، صص ۲۰۹-۲۱۱.
@HistoryandMemory
⚫️ «آقای دکتر! لطفاً دربارۀ کار رسالۀ دکتریتان بیشتر صحبت کنید، ظاهراً آن وقتها مثل حال نبود که در مدت بسیار محدودی باید رساله نوشت و تحویل داد، رسالۀ شما حدود هفت سال طول کشیده، با این حساب محدودیتی در کار نبوده است...
⚪️ خیر، محدویت زمانی برای رساله نداشتیم، رسالههای پانزده بیستساله را هم شاهد بودیم؛ و در واقع دو یا دوسال و نیم از وقت من صرف پایاننامههای ناتمامی شد که برای آنها بسیار هم کار کرده بودم، ولی برای همین پایاننامۀ دکتری تاج المصادر هم، تا نسخههای مختلف را از پاریس، لندن، مصر و...تهیه کردم و بعد هم یک تنه اینها را مقابله کردم، مدت زیادی گذشت. شاید دو یا سه سالی بیشتر کار مقابله طول کشید. به این ترتیب با این که من در سال ۱۳۴۷ دورۀ دکتریام را تمام کردم، در سال ۱۳۵۵ رساله ام را گذراندم. در حالی که در همان سال ۱۳۴۷ یکی از استادان به من پیشنهاد کرد که تکلیفی را که دربارۀ کشور سنگال نوشته بودم (در درس وضع کنونی جهان اسلام) تکمیل کنم و به عنوان پایاننامه آن را بگذرانم استادان در آن موقع قدرت داشتند و از این کارها میکردند، چنانکه اکنون هم در برخی از گروههای آموزشی این دانشکده و جاهای دیگر نیز نظیر این امور رخ مینماید، لذا اگر من اندکی «عقل معاش» داشتم، میتوانستم در سال ۱۳۴۷ یا حداکثر ۱۳۴۸ به اخذ درجه دکتری موفق شوم و مسلم است که در خیلی از مسائل استخدامی و مالی هم تاثیر داشت، با این حال آن پیشنهاد را نپذیرفتم و دفاع رساله دکتری(تصحیح تاج المصادر) در اسفند ۱۳۵۵ انجام یافت».
«عطر یک مقالۀ خوب، عالم را میگیرد»، مصاحبه ابراهیم موسیپور با دکتر هادی عالمزاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شمارۀ هشتم، بهار ۱۳۸۰، ص ۴۲.
@HistoryandMemory
⚪️ خیر، محدویت زمانی برای رساله نداشتیم، رسالههای پانزده بیستساله را هم شاهد بودیم؛ و در واقع دو یا دوسال و نیم از وقت من صرف پایاننامههای ناتمامی شد که برای آنها بسیار هم کار کرده بودم، ولی برای همین پایاننامۀ دکتری تاج المصادر هم، تا نسخههای مختلف را از پاریس، لندن، مصر و...تهیه کردم و بعد هم یک تنه اینها را مقابله کردم، مدت زیادی گذشت. شاید دو یا سه سالی بیشتر کار مقابله طول کشید. به این ترتیب با این که من در سال ۱۳۴۷ دورۀ دکتریام را تمام کردم، در سال ۱۳۵۵ رساله ام را گذراندم. در حالی که در همان سال ۱۳۴۷ یکی از استادان به من پیشنهاد کرد که تکلیفی را که دربارۀ کشور سنگال نوشته بودم (در درس وضع کنونی جهان اسلام) تکمیل کنم و به عنوان پایاننامه آن را بگذرانم استادان در آن موقع قدرت داشتند و از این کارها میکردند، چنانکه اکنون هم در برخی از گروههای آموزشی این دانشکده و جاهای دیگر نیز نظیر این امور رخ مینماید، لذا اگر من اندکی «عقل معاش» داشتم، میتوانستم در سال ۱۳۴۷ یا حداکثر ۱۳۴۸ به اخذ درجه دکتری موفق شوم و مسلم است که در خیلی از مسائل استخدامی و مالی هم تاثیر داشت، با این حال آن پیشنهاد را نپذیرفتم و دفاع رساله دکتری(تصحیح تاج المصادر) در اسفند ۱۳۵۵ انجام یافت».
«عطر یک مقالۀ خوب، عالم را میگیرد»، مصاحبه ابراهیم موسیپور با دکتر هادی عالمزاده، برگ فرهنگ، سال دوم، شمارۀ هشتم، بهار ۱۳۸۰، ص ۴۲.
@HistoryandMemory
«حسین تهرانی یک بار به من گفته بود که حتا نوازندهها هم اجازه نمیدادند تنبکزن توی مجلس بیاید و میگفتند از بیرون اتاق ضرب بزند. تنبکنواز آن قدر اعتبار نداشت که بیاید کنار تارزن و خواننده بنشیند. البته خود من در کرمانشاه شاهد این ماجرا بودم که با جلال ستاری و رییس فرهنگ و هنر شهرستان در کافهای بیرون شهر نشسته بودیم و خواننده مواجببگیر اداره به نوازنده که احیاناً دورهگرد بود اشاره کرد که بیرون ساز بزند و او در سرمای زمستان از پشت پنجره ساز میزد و ما اعتراض کردیم و ادارهجاتیها رضایت دادند که نوازندهی بیچاره بیاید تو»
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۱۹۹.
@HistoryandMemory
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۱۹۹.
@HistoryandMemory
«خبرچینهای روزنامه به مسعودی گفته بودند مجابی در اتاق شیشهایاش پوستر بزرگی از یک نفر زده بالای سرش که معلوم نیست کیست. مسعودی مرا به اتاقش دعوت کرد و گفت: "این جا ما عکس ایشان را بالای سرمان میزنیم” و به عکس شاه اشاره کرد. “این که شما عکساش را به دیوار زدهاید کیست؟" گفتم پیشروی شعرای نوپرداز، نیما یوشیج است. درنیافت و نشانیها دادم که یکباره گفت” هان.نیما نوری!” با نوپردازان هیچ میانهای نداشت.»
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۵۲.
@HistoryandMemory
خاطرات نسل آخر، جواد مجابی، نشر ثالث، جلد اول، ص۵۲.
@HistoryandMemory
«۱۳۵۷/۱۰/۲۶
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
امروز شاه شرش را از سر مردم کند. آخرش رفت...
بعد از ظهر بود. گیتا گفت ساعت دو شده است؟ گذشته بود. رادیو را گرفتم. به آخرهاش رسیدیم. اظهار لحیّههای شهبانو درباره فرهنگ ایران. در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست. قضیه را فهمیدیم. یک مرتبه مثل این بود که ته کشیدم. توی صندلی فرو رفتم. از فرط خستگی عصبی، از فرط انتظاری طاقتفرسا و چندین ماهه و آرزویی سوزان و چند ساله. از خوشحالی و نگرانی انگار فلج شده بودم. چند لحظه مثل مجسمهای خالی بیحس و بیتکان نشستم. مثل این که پوستم را از کاه از هیچ پر کرده باشند. فقط نفسهای بلند میکشیدم. خودم را از هوا پر میکردم تا حس کنم که هستم. شاید لبخند بیمعنایی روی لبهام ماسیده بود. به حماقت عجیب آدمیزاد فکر میکردم. در حقیقت فکر این حماقت بیحرکت ساکن و سنگین ذهنم را فرا گرفته بود. این همه جنایت، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ. حماقت آدمی هم نهایت ندارد.
گیتا گفت پاشو. گفتم البته. راه افتادیم. او ذوق زده بود، با چشمهای خیس و خندان و بیتاب. شادی و چاک و سرزندهای داشت، پرواز میکرد. ولی خوشحالی من دلهره و هشداری در خود داشت. آرام میخزید و مثل آب در من تراوش میکرد.
به خیابان شمیران رسیدیم. چراغهای اتومبیلها روشن بود و بوق میزدند. مردم خوشحال بودند. خوشحال چه کلمۀ مبتذلی است. برای بیان حال مردم هر کلمهای مبتذل است. همه ریخته بودند توی خیابان، شیرینی، آبنبات و نقل پخش می کردند. به هم تبریک میگفتند و خیلیها از شادی گریه میکردند.
مثل «ف» که به طرف شهر میرفت. در راهبندان گیر کرده بود و پشت رل، با لبخندی حیرتزده و نگاهی اشکآلود به اطراف نگاه میکرد. ما سوار تاکسی بودیم و به تجریش میرفتیم که «ف» را دیدیم. رانندهمان با بوق رِنگ «مرگ بر شاه» گرفته بود. خیلیها توی خیابان میرقصیدند و زده بود به سرشان، ذوق زده و خل شده بودند.»
شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۴۶-۴۷.
@HistoryandMemory
⚫️ چند روز پیش(۲۴ دی) سیوسومین سالروز درگذشت مترجمِ بزرگ زندهیاد محمد قاضی بود. مترجمِ دون کیشوت و زوربای یونانی کتاب خاطراتی دارد بس خواندنی با نام «خاطرات یک مترجم». یکی از خاطرههای بهتعبیر خودش «بسیار شیرین» آن این است:
⚪️ «مثل اینکه خاطرات دوران جیرهبندی بهدرازا کشید، ولی بگذارید آخرین خاطرۀ بسیار شیرین این دوره را نیز نقل کنم و آنگاه به ماجرای خویش بازگردم: مرکز سوم و آخر من دهی بود بهنام بالُقلو(یا بالغلو) [از توابع ساوه] که دهی پر دارودرخت و خوشمنظره بود در پای کوهی نهچندان بلند. در قسمت بالای ده و تقریباً بیرون از آبادی، استخر یا برکۀ طبیعی نسبتاً بزرگی بود پر از ماهیهای درشت کولی و قزل آلا که آب آن از زیر کوه می جوشید و سر ریز آن به درون بیشه و بهمیان مزارع میرفت. آبی بود به روشنی و زلالی اشک چشم و به سنگینی جیوه که معلوم بود ماهیها به تأنی در آن جابهجا میشوند، و نخستین احساسی که از دیدن آن به آدم دست میداد این بود که ممکن است جیوه داشته باشد.
آقای احمدی کدخدای ده که از حرف زدنش معلوم بود سواد قدیمه دارد و چیزی سرش میشود به استقبال ما آمده بود و داشت جاهای به اصطلاح دیدنی ده را به ما نشان میداد. دربارۀ خواص آن آب و راجع به معجزات امام زادهای که بر بالای کوه مشرف به استخر بود سخن میگفت و چند تن از ریشسفیدان ده و چندتن دهقانی که همراهش بودند گفتههای او را با آب و تاب تأیید میکردند. مناظر بیشه و مزرعههای زیر آن و کوچه های باریک ولی سبز و باصفای ده بیشک جالب بود، ولی آنچه بیش از همه نظر آدمهای خسته و از راه رسیدهای چون من و اعضای کمیسیون را جلب کرده بود وفور ماهیهای گوناگون در آب برکه و وسوسهای بود که برای کبابکردن و خوردنشان در ما برانگیخته میشد. نمیدانم چه شد که باز بیاحتیاطی کردم و بی اختیار از دهانم در رفت که: «چه کیفی خواهد داشت آدم از این ماهیها کباب کند!. انگار کفر بزرگی از دهان بیبند و بارم جاری شده بود، چون دیدم که کدخدا احمدی سخت ناراحت شد و استغفرالله گویان توجه مرا به سنگی بر نوک كوه مشرف به استخر جلب کرد و گفت: ای آقا، استغفار کنید و دیگر از این کفرها نگویید! آن سنگ را در آن بالا میبینید؟ به بالا نگاه کردم. سنگ معمولی برجستهای دیدم که میشد گفت به چیزی شبیه است ولی تشخیص آن بهوضوح مشکل بود. گفت: دیدید؟ گفتم: بلی، چطور مگر؟ گفت: نمیبینید که به شکل گربه است؟ گفتم: من چندان شباهتی بین این سنگ و گربه نمیبینم. گفت: اختیار دارید! آن سرش ( با اشاره انگشت به خیال خودش نشان میداد)، آن دو گوشش، آن پشت قوزکردهاش، آن هم دُمش. گفتم: خوب، منظور؟ گفت: این گربهای بوده از همین ده که روزی آمده و یکی از ماهیهای همین استخر را گرفته و برده آن بالا که بخورد، ولی چون این ماهیها به امامزاده تعلق دارند به قدرت خدا و به معجزه امامزاده تبدیل به سنگ شده است.
من هر چه نگاه کردم ماهیای به دهان یا در چنگال گربه ندیدم و اصلاً چیزی در آن بالا نبود که لااقل اندکی هم شده به گربه شبیه باشد. پرسیدم: آقای کدخدا، آن ماهی بیچاره هم که گربه گرفته بود سنگ شده است؟ نگاهی رندانه به من کرد و گفت: نه، آقا. گربه ماهی را خورده بود که سنگ شد.
⬇️
@HistoryandMemory
⚪️ «مثل اینکه خاطرات دوران جیرهبندی بهدرازا کشید، ولی بگذارید آخرین خاطرۀ بسیار شیرین این دوره را نیز نقل کنم و آنگاه به ماجرای خویش بازگردم: مرکز سوم و آخر من دهی بود بهنام بالُقلو(یا بالغلو) [از توابع ساوه] که دهی پر دارودرخت و خوشمنظره بود در پای کوهی نهچندان بلند. در قسمت بالای ده و تقریباً بیرون از آبادی، استخر یا برکۀ طبیعی نسبتاً بزرگی بود پر از ماهیهای درشت کولی و قزل آلا که آب آن از زیر کوه می جوشید و سر ریز آن به درون بیشه و بهمیان مزارع میرفت. آبی بود به روشنی و زلالی اشک چشم و به سنگینی جیوه که معلوم بود ماهیها به تأنی در آن جابهجا میشوند، و نخستین احساسی که از دیدن آن به آدم دست میداد این بود که ممکن است جیوه داشته باشد.
آقای احمدی کدخدای ده که از حرف زدنش معلوم بود سواد قدیمه دارد و چیزی سرش میشود به استقبال ما آمده بود و داشت جاهای به اصطلاح دیدنی ده را به ما نشان میداد. دربارۀ خواص آن آب و راجع به معجزات امام زادهای که بر بالای کوه مشرف به استخر بود سخن میگفت و چند تن از ریشسفیدان ده و چندتن دهقانی که همراهش بودند گفتههای او را با آب و تاب تأیید میکردند. مناظر بیشه و مزرعههای زیر آن و کوچه های باریک ولی سبز و باصفای ده بیشک جالب بود، ولی آنچه بیش از همه نظر آدمهای خسته و از راه رسیدهای چون من و اعضای کمیسیون را جلب کرده بود وفور ماهیهای گوناگون در آب برکه و وسوسهای بود که برای کبابکردن و خوردنشان در ما برانگیخته میشد. نمیدانم چه شد که باز بیاحتیاطی کردم و بی اختیار از دهانم در رفت که: «چه کیفی خواهد داشت آدم از این ماهیها کباب کند!. انگار کفر بزرگی از دهان بیبند و بارم جاری شده بود، چون دیدم که کدخدا احمدی سخت ناراحت شد و استغفرالله گویان توجه مرا به سنگی بر نوک كوه مشرف به استخر جلب کرد و گفت: ای آقا، استغفار کنید و دیگر از این کفرها نگویید! آن سنگ را در آن بالا میبینید؟ به بالا نگاه کردم. سنگ معمولی برجستهای دیدم که میشد گفت به چیزی شبیه است ولی تشخیص آن بهوضوح مشکل بود. گفت: دیدید؟ گفتم: بلی، چطور مگر؟ گفت: نمیبینید که به شکل گربه است؟ گفتم: من چندان شباهتی بین این سنگ و گربه نمیبینم. گفت: اختیار دارید! آن سرش ( با اشاره انگشت به خیال خودش نشان میداد)، آن دو گوشش، آن پشت قوزکردهاش، آن هم دُمش. گفتم: خوب، منظور؟ گفت: این گربهای بوده از همین ده که روزی آمده و یکی از ماهیهای همین استخر را گرفته و برده آن بالا که بخورد، ولی چون این ماهیها به امامزاده تعلق دارند به قدرت خدا و به معجزه امامزاده تبدیل به سنگ شده است.
من هر چه نگاه کردم ماهیای به دهان یا در چنگال گربه ندیدم و اصلاً چیزی در آن بالا نبود که لااقل اندکی هم شده به گربه شبیه باشد. پرسیدم: آقای کدخدا، آن ماهی بیچاره هم که گربه گرفته بود سنگ شده است؟ نگاهی رندانه به من کرد و گفت: نه، آقا. گربه ماهی را خورده بود که سنگ شد.
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
شب هنگام عدهای از ریشسفیدان و اهل ده دسته دسته به دیدن ما میآمدند، چای میخوردند و پس از قدری صحبت میرفتند، و این مزاحمت تا پاسی از شب ادامه داشت.
نزدیکهای ساعت ۹ که ما بهراستی خسته و گرسنه بودیم و خوابمان میآمد مجلس خالی از اغیار شد. خواهش کردیم در کوچه را ببندند تا دیگر کسی مخل آسایش ما نشود. میزبان اجازه خواست که شام بیاورد. ما از خدا خواسته تشکر کردیم و اجازه دادیم. مدتی طول کشید تا کدخدا با سینی بزرگ مجمعهمانندی محتوی چیزهای خوب برگشت: کباب ماهی قزلآلا و چند تایی هم سرخ کرده، غیر از پلو و خورشی که معمول هر مهمانی است. ماتم برده بود و هیچ باورم نمیشد این همان احمدی کدخدای بالقلو است که با آن توپ و تشر و آن اعتراضهای کنار استخرش با چنین بساط بهشتی مطلوبی به درون آمده باشد. نشست و بعد از تعارفات معمول که: «ببخشید وسیله نیست» وغيره، نقش ساقیگری را نیز بهعهده گرفت. بهراستی که چه ماهیهای خوشمزه دهن پرآب کنی بودند! چنان غرق در حیرت و تعجب بودم که یارای پرسیدن نداشتم. بهویژه که کدخدا مجال صحبت نمیداد و شروع کرده بود به خواندن غزلهای عاشقانهای از حافظ و سعدی و قاآنی و فروغی بسطامی و شوریدۀ شیرازی، و چه آدم باحالی و چه باحال هم شعر میخواند!
آخر طاقت نیاوردم و در يک فرصت مناسب به وسط حرفهایش دویدم و گفتم: ببخشید، آقای احمدی، این ماهی های لذیذ را از کجا صید میکنید؟ مگر اینجا رودخانه هم دارد؟ گفت: این چه سؤالی است؟ مگر آن برکه پر از ماهی را ندیدید؟ گفتم: چرا، ولی آخر شما گفتید که طمع در آن ماهیها کردن گربه را سنگ میکند، چه رسد به آدمها. مگر نگفتید که آن ماهیها مال امامزاده است؟ غش غش خندید و گفت: شما چه مرد سادهدل خوشباوری هستید! من آن حرف را برای این دهاتیهای سادهدل بیسواد از خودم درآورده و شایع کردهام تا ایشان دندان طمع از آن ماهیها بکنند و آنها را نخورند، وگرنه دو روزه نسل ماهی را از آن استخر برخواهند انداخت و آن وقت دیگر ماهیای نمیماند که من و مهمانهای محترمی مثل شما و آقایان بخوریم.
در تمام آن منطقه و در بسیاری جاهای دیگر نیز که به این گونه ماموریتها رفته بودم آدمی چنان روشنضمیر و باحال ندیدهبودم و بعدها نیز ندیدم. کدخدایی بالقلو را برای او کوچک دیدم و یقین کردم که فرمانداری ساوه و بالاتر از آن هم درخور شأنش هست».
⚫️ محمد قاضی، خاطرات یک مترجم، نشر زندهرود، ۱۳۷۱، صص ۲۴۴-۲۴۸.
@HistoryandMemory
شب هنگام عدهای از ریشسفیدان و اهل ده دسته دسته به دیدن ما میآمدند، چای میخوردند و پس از قدری صحبت میرفتند، و این مزاحمت تا پاسی از شب ادامه داشت.
نزدیکهای ساعت ۹ که ما بهراستی خسته و گرسنه بودیم و خوابمان میآمد مجلس خالی از اغیار شد. خواهش کردیم در کوچه را ببندند تا دیگر کسی مخل آسایش ما نشود. میزبان اجازه خواست که شام بیاورد. ما از خدا خواسته تشکر کردیم و اجازه دادیم. مدتی طول کشید تا کدخدا با سینی بزرگ مجمعهمانندی محتوی چیزهای خوب برگشت: کباب ماهی قزلآلا و چند تایی هم سرخ کرده، غیر از پلو و خورشی که معمول هر مهمانی است. ماتم برده بود و هیچ باورم نمیشد این همان احمدی کدخدای بالقلو است که با آن توپ و تشر و آن اعتراضهای کنار استخرش با چنین بساط بهشتی مطلوبی به درون آمده باشد. نشست و بعد از تعارفات معمول که: «ببخشید وسیله نیست» وغيره، نقش ساقیگری را نیز بهعهده گرفت. بهراستی که چه ماهیهای خوشمزه دهن پرآب کنی بودند! چنان غرق در حیرت و تعجب بودم که یارای پرسیدن نداشتم. بهویژه که کدخدا مجال صحبت نمیداد و شروع کرده بود به خواندن غزلهای عاشقانهای از حافظ و سعدی و قاآنی و فروغی بسطامی و شوریدۀ شیرازی، و چه آدم باحالی و چه باحال هم شعر میخواند!
آخر طاقت نیاوردم و در يک فرصت مناسب به وسط حرفهایش دویدم و گفتم: ببخشید، آقای احمدی، این ماهی های لذیذ را از کجا صید میکنید؟ مگر اینجا رودخانه هم دارد؟ گفت: این چه سؤالی است؟ مگر آن برکه پر از ماهی را ندیدید؟ گفتم: چرا، ولی آخر شما گفتید که طمع در آن ماهیها کردن گربه را سنگ میکند، چه رسد به آدمها. مگر نگفتید که آن ماهیها مال امامزاده است؟ غش غش خندید و گفت: شما چه مرد سادهدل خوشباوری هستید! من آن حرف را برای این دهاتیهای سادهدل بیسواد از خودم درآورده و شایع کردهام تا ایشان دندان طمع از آن ماهیها بکنند و آنها را نخورند، وگرنه دو روزه نسل ماهی را از آن استخر برخواهند انداخت و آن وقت دیگر ماهیای نمیماند که من و مهمانهای محترمی مثل شما و آقایان بخوریم.
در تمام آن منطقه و در بسیاری جاهای دیگر نیز که به این گونه ماموریتها رفته بودم آدمی چنان روشنضمیر و باحال ندیدهبودم و بعدها نیز ندیدم. کدخدایی بالقلو را برای او کوچک دیدم و یقین کردم که فرمانداری ساوه و بالاتر از آن هم درخور شأنش هست».
⚫️ محمد قاضی، خاطرات یک مترجم، نشر زندهرود، ۱۳۷۱، صص ۲۴۴-۲۴۸.
@HistoryandMemory
استخر، امامزاده و چشمه بالُقلو (در ترکی: بالُق+لو=ماهی+دار/ جایی که ماهی دارد)
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
امروز در ناتاریخ ناشناسی در پیامی از حقوقهای نجومی در بنیاد دایرهالمعارف اسلامی(دانشنامه جهان اسلام) پرده برداشته است! این تصویر حکم کارگزینی استادیاری با پایه ۲۲ و مدیر گروه در بنیاد است که دستکم ۳ میلیون تومان زیر خط فقر است!
ضمناً این حکم هم #تاریخ است و هم #خاطره!
@HistoryandMemory
ضمناً این حکم هم #تاریخ است و هم #خاطره!
@HistoryandMemory
"به نام خدا
امروز [۶ بهمن ۱۳۹۹] ساعت پنج بامداد، پیش از اذان صبح بیدار شدم و تا نماز صبح و پس از آن تا ساعت ۱۰ مشغول خواندن و نوشتن بودم. از خستگی بسیار به قیلوله متمسک شدم، اما پس از ۲۳ دقیقه با کابوس مشروح زیر از خواب پریدم:
< در اتاقی کوچکتر از ۳ در ۴ با میز و نیمکتهای مدارس سال دهههای ۲۰ تا ۵۰ ، روزگاری که در دبستان و دبیرستان درس میخواندم و خود سالها در همین مقاطع درس میدادم، داشتم امتحان میدادم. شاگردان کیپ در کیپ هم نشسته بودند. ممتحن که آقای دکتر نمکی، وزیر بهداشت و درمان بود، وارد اتاق شد و اوراق و سؤالات امتحان را پخش کرد و رفت و ما شاگردان تنها ماندیم و تقلب و رونویسی از ورقه یکدیگر شروع شد. در این بَلبَشوی تقلب و های و هوی کلاس، شاگردی با تاخیر با کلاه آفتابی در را باز کرد و آمد و یک راست رفت و در نیمکت تَهِ کلاس نشست و بیدرنگ با ورقه امتحانیاش که در دست داشت مثل دیگران مشغول نوشتن و تقلب شد( عجیب و جالب این که این شاگرد تازه وارد شده ع. م. بود و جالبتر این که یک لحظه چشممان در چشم هم افتاد و در همان عالَم رویا همدیگر را شناختیم). من که از دیدن این جلسه آشفته امتحان چون معلمی متعهد درهم ریخته و خشمگین شده بودم از جا بلند شدم و برای ایجاد آرامش جلسه و جلوگیری از تقلب شروع به فریاد و امر و نهی و تهدید کردم، چندان که از شدت خشم و فریاد خود از خواب پریدم، در حالی که قلبم به شدت میزد.>
گمان میکنم این کابوس اگر از سنخ رویاهای صادقه نباشد، قطعاً حاصل شنیدن و دیدن گزارشهایی بود که شب قبل در تلویزیون از تقلبات چشمگیر سازمانیافته در دبیرستانها و دانشگاهها و... و مصاحبههای با وزیر علوم و پلیس فتا و ... پخش شد.
فقط خدا میداند دانشجویان دانشگاهها در سال های آینده چه کسانی خواهند بود و چه بر سر آموزش عالی کشور خواهد آمد؟"
هادی عالمزاده
@HistoryandMemory
امروز [۶ بهمن ۱۳۹۹] ساعت پنج بامداد، پیش از اذان صبح بیدار شدم و تا نماز صبح و پس از آن تا ساعت ۱۰ مشغول خواندن و نوشتن بودم. از خستگی بسیار به قیلوله متمسک شدم، اما پس از ۲۳ دقیقه با کابوس مشروح زیر از خواب پریدم:
< در اتاقی کوچکتر از ۳ در ۴ با میز و نیمکتهای مدارس سال دهههای ۲۰ تا ۵۰ ، روزگاری که در دبستان و دبیرستان درس میخواندم و خود سالها در همین مقاطع درس میدادم، داشتم امتحان میدادم. شاگردان کیپ در کیپ هم نشسته بودند. ممتحن که آقای دکتر نمکی، وزیر بهداشت و درمان بود، وارد اتاق شد و اوراق و سؤالات امتحان را پخش کرد و رفت و ما شاگردان تنها ماندیم و تقلب و رونویسی از ورقه یکدیگر شروع شد. در این بَلبَشوی تقلب و های و هوی کلاس، شاگردی با تاخیر با کلاه آفتابی در را باز کرد و آمد و یک راست رفت و در نیمکت تَهِ کلاس نشست و بیدرنگ با ورقه امتحانیاش که در دست داشت مثل دیگران مشغول نوشتن و تقلب شد( عجیب و جالب این که این شاگرد تازه وارد شده ع. م. بود و جالبتر این که یک لحظه چشممان در چشم هم افتاد و در همان عالَم رویا همدیگر را شناختیم). من که از دیدن این جلسه آشفته امتحان چون معلمی متعهد درهم ریخته و خشمگین شده بودم از جا بلند شدم و برای ایجاد آرامش جلسه و جلوگیری از تقلب شروع به فریاد و امر و نهی و تهدید کردم، چندان که از شدت خشم و فریاد خود از خواب پریدم، در حالی که قلبم به شدت میزد.>
گمان میکنم این کابوس اگر از سنخ رویاهای صادقه نباشد، قطعاً حاصل شنیدن و دیدن گزارشهایی بود که شب قبل در تلویزیون از تقلبات چشمگیر سازمانیافته در دبیرستانها و دانشگاهها و... و مصاحبههای با وزیر علوم و پلیس فتا و ... پخش شد.
فقط خدا میداند دانشجویان دانشگاهها در سال های آینده چه کسانی خواهند بود و چه بر سر آموزش عالی کشور خواهد آمد؟"
هادی عالمزاده
@HistoryandMemory
⚪️ حالِ خوشِ مجتبی مینُوی در استانبول
« چه غم اگر شهر استانبول زیاده پرصداست و بالخصوص غوغای تاکسیها و ناله و غرّش کشتیها گاهی سلب استراحت میکند، درون سالون مطالعه سلیمانیه آرام و راحتبخش است. حتی گاهی که در قراءتخانه كتبخانه ملّت از کثرت آرامش و بیصدائی یا در اثر سنگینی غذا ممکنست خواب بر انسان مستولی شود ممنون هم میتوان شد که یک اتومبیل آمبولانس از خیابان بگذرد و شیون و ضجّهای بلند کند.
اگر بعضی روزها گرمای هوا تحملناپذیر میشود چه باک، گوشه خنک و خلوتی که در زیر گنبد آسمانآسای ایاصوفیّه برای خوانندگان فراهم کردهاند تلافی میکند.
اگر شب در سالن هتل بانگ رادیو چنان بلند است که به هفت خانه دورتر هم میرسد غصّه نیست، چون روز بعد را میتوان از صبح تا شب در زیر سقف زیبا و طالار با روح قوجا راغبپاشا عصبهای کش آمده را استراحت داد؛ و بعد از آنکه انسان چند ساعتی را در کتبخانه عمومی یا کتبخانه اونیورسینه صرف مطالعه افكار گذشتگان کردهاست میتواند در زیر بلوط بلند و سبز و خرّم (که آن را چنار مینامند ) و در میدان با صفای بایزید با عزیز بیگ و مصطفی بیگ و مظفّر بیگ و عبدالباقی بیگ به صرف چای و قهوه و شنیدن سخنان شیرین و لذّتبخش رفع ملالت کند، یا با عصمت بیگ و حیدر بیگ و ابراهیم بیگ به عالم آب سری بزند، یا در کنجِ دنج زکی ولیدی افندی و اسمعیل حکمت افندی گفتههای پر مغز و اطلاعات نادر و ذیقیمت کسب کند. به قول شاعر ما شیخ سعدی:
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس را از وی کمالی
زمانی شعر وشطرنج و حکایات
که خاطر را بود دفع ملالی
خلاصه آنکه در این دو ماه در این شهر شما با آنکه من تنها آمده بودم و در ابتدا هیچ آشنائی نداشتم یک آن حسّ غربت نکردم، و مثل این بود که در میان قوم خود و با خویشان و دوستان و آشنایان خود زندگی میکنم - چرا، تفاوتی بود، امّا از این حیث که چون مهمان و مسافرم بیش از حدّ استحقاق به من محبّت و مهربانی ابراز کردند. ازین گذشته دیگر خیال نمیکنم احدی هرگز به من به چشم بیگانه نگاه کرده باشد، و بنده هم در اینجا دوستانی یافتهام که محبتشان هرگز از قلب من زایل نخواهد شد.
دست و پا گیره عمده من خیال میکردم ندانستن زبان باشد. امّا آن هم بحمدالله خيال واهی بود. اولاً عده فارسیدانها و ایراندوستها در این شهر بسیار بیش از آنست که در بدو نظر ممکنست به خاطر خطور کند، از پیران هشتادساله تا جوانان سیساله فراوان دیدهام کسانی را که تعلیم فارسی کارشان نیست و ادعای فارسیدانی نمیکنند و معهذا به زبان ما تفهیم و تفهّم میتوانند کرد، وتلفظ ایشان مصداق شعر شاعر ماست که "ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند". ثانياً با همان چند کلمهای که بتدریج از زبان ترکی یاد میگرفتم هر گاه جمله ناقص دست و پا شکستهای هم میساختم چون مستمعين من با ادب و حوصله گوش میدادند از عجز خود خجالت نمیکشیدم، و چون ذهن تند و هوش تیز آنها مقصود مرا زود در مییافت احتیاجی به بسط و تفصیل حسّ نمیکردم.»
⚪️ مینوی، "شهر کتابخانهها"، تاریخ و فرهنگ، صص ۳۱۳-۳۱۵.
@HistoryandMemory
« چه غم اگر شهر استانبول زیاده پرصداست و بالخصوص غوغای تاکسیها و ناله و غرّش کشتیها گاهی سلب استراحت میکند، درون سالون مطالعه سلیمانیه آرام و راحتبخش است. حتی گاهی که در قراءتخانه كتبخانه ملّت از کثرت آرامش و بیصدائی یا در اثر سنگینی غذا ممکنست خواب بر انسان مستولی شود ممنون هم میتوان شد که یک اتومبیل آمبولانس از خیابان بگذرد و شیون و ضجّهای بلند کند.
اگر بعضی روزها گرمای هوا تحملناپذیر میشود چه باک، گوشه خنک و خلوتی که در زیر گنبد آسمانآسای ایاصوفیّه برای خوانندگان فراهم کردهاند تلافی میکند.
اگر شب در سالن هتل بانگ رادیو چنان بلند است که به هفت خانه دورتر هم میرسد غصّه نیست، چون روز بعد را میتوان از صبح تا شب در زیر سقف زیبا و طالار با روح قوجا راغبپاشا عصبهای کش آمده را استراحت داد؛ و بعد از آنکه انسان چند ساعتی را در کتبخانه عمومی یا کتبخانه اونیورسینه صرف مطالعه افكار گذشتگان کردهاست میتواند در زیر بلوط بلند و سبز و خرّم (که آن را چنار مینامند ) و در میدان با صفای بایزید با عزیز بیگ و مصطفی بیگ و مظفّر بیگ و عبدالباقی بیگ به صرف چای و قهوه و شنیدن سخنان شیرین و لذّتبخش رفع ملالت کند، یا با عصمت بیگ و حیدر بیگ و ابراهیم بیگ به عالم آب سری بزند، یا در کنجِ دنج زکی ولیدی افندی و اسمعیل حکمت افندی گفتههای پر مغز و اطلاعات نادر و ذیقیمت کسب کند. به قول شاعر ما شیخ سعدی:
زمانی درس علم و بحث تنزیل
که باشد نفس را از وی کمالی
زمانی شعر وشطرنج و حکایات
که خاطر را بود دفع ملالی
خلاصه آنکه در این دو ماه در این شهر شما با آنکه من تنها آمده بودم و در ابتدا هیچ آشنائی نداشتم یک آن حسّ غربت نکردم، و مثل این بود که در میان قوم خود و با خویشان و دوستان و آشنایان خود زندگی میکنم - چرا، تفاوتی بود، امّا از این حیث که چون مهمان و مسافرم بیش از حدّ استحقاق به من محبّت و مهربانی ابراز کردند. ازین گذشته دیگر خیال نمیکنم احدی هرگز به من به چشم بیگانه نگاه کرده باشد، و بنده هم در اینجا دوستانی یافتهام که محبتشان هرگز از قلب من زایل نخواهد شد.
دست و پا گیره عمده من خیال میکردم ندانستن زبان باشد. امّا آن هم بحمدالله خيال واهی بود. اولاً عده فارسیدانها و ایراندوستها در این شهر بسیار بیش از آنست که در بدو نظر ممکنست به خاطر خطور کند، از پیران هشتادساله تا جوانان سیساله فراوان دیدهام کسانی را که تعلیم فارسی کارشان نیست و ادعای فارسیدانی نمیکنند و معهذا به زبان ما تفهیم و تفهّم میتوانند کرد، وتلفظ ایشان مصداق شعر شاعر ماست که "ترکان پارسیگو بخشندگان عمرند". ثانياً با همان چند کلمهای که بتدریج از زبان ترکی یاد میگرفتم هر گاه جمله ناقص دست و پا شکستهای هم میساختم چون مستمعين من با ادب و حوصله گوش میدادند از عجز خود خجالت نمیکشیدم، و چون ذهن تند و هوش تیز آنها مقصود مرا زود در مییافت احتیاجی به بسط و تفصیل حسّ نمیکردم.»
⚪️ مینوی، "شهر کتابخانهها"، تاریخ و فرهنگ، صص ۳۱۳-۳۱۵.
@HistoryandMemory
🔘 شاهرخ مسکوب در ۵ بهمن ۱۳۵۷:
«آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود. محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش. گرچه وانمود میکرد که هر دو را دارد ولی نداشت. این هر دو را دشمنش، آیتالله، دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن، آیتالله یعنی روحانیِ مذهبی است که او در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوامفریبی میکرد و سنگش را به سینه میزد. حزب رستاخیز او هیچ نبود ولی رستاخیز واقعی در این نهضتی است که به ضد آن «رستاخیز» در گرفت. آن یکی به خلاف ادعایش فقط فراگیرنده جمعی فرومایگان متملّق بود و این یکی فراگیرنده ملت. در اینجا نیز نتیجهها خلاف خواست تاریخسازان بود و "نیرنگ عقل" فن بدلش را زد.
شریعتی و روحانیان مبارز که در طی سالهای گذشته نمیتوانستند مستقیماً از مستبد و دستگاهش صحبت کنند، دائم برای بیان مقصود از یزید و معاویه و حکومت اموی استفاده میکردند. آریامهر را به گذشته میبردند و با شرح گذشته آریامهر را توصیف میکردند. آریامهر تاریخی میشد. (اما نه آنجوری که دلخواهش بود) از طرف دیگر چون مخاطبهای مذهبی برای درک گذشته از اوضاع زمانه خود مدد میگرفتند، یزید و معاویه به زمان حال آورده میشدند. آنها را از راه آریامهر و اطرافیان در مییافتند. امویان "اینزمانی" actuel میشدند. به این ترتیب روحانیان مبارز و اجتماعیِ این سالها دو سر تاریخ را (چون دایرهای) به هم میبستند و آریامهر را در آن به "گردش" درمیآوردند و یا بر عکس تاریخ ستم را در وی متجسد میکردند».
🔘 روزها در راه، صص ۵۰-۵۱.
@HistoryandMemory
«آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود. محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش. گرچه وانمود میکرد که هر دو را دارد ولی نداشت. این هر دو را دشمنش، آیتالله، دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن، آیتالله یعنی روحانیِ مذهبی است که او در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوامفریبی میکرد و سنگش را به سینه میزد. حزب رستاخیز او هیچ نبود ولی رستاخیز واقعی در این نهضتی است که به ضد آن «رستاخیز» در گرفت. آن یکی به خلاف ادعایش فقط فراگیرنده جمعی فرومایگان متملّق بود و این یکی فراگیرنده ملت. در اینجا نیز نتیجهها خلاف خواست تاریخسازان بود و "نیرنگ عقل" فن بدلش را زد.
شریعتی و روحانیان مبارز که در طی سالهای گذشته نمیتوانستند مستقیماً از مستبد و دستگاهش صحبت کنند، دائم برای بیان مقصود از یزید و معاویه و حکومت اموی استفاده میکردند. آریامهر را به گذشته میبردند و با شرح گذشته آریامهر را توصیف میکردند. آریامهر تاریخی میشد. (اما نه آنجوری که دلخواهش بود) از طرف دیگر چون مخاطبهای مذهبی برای درک گذشته از اوضاع زمانه خود مدد میگرفتند، یزید و معاویه به زمان حال آورده میشدند. آنها را از راه آریامهر و اطرافیان در مییافتند. امویان "اینزمانی" actuel میشدند. به این ترتیب روحانیان مبارز و اجتماعیِ این سالها دو سر تاریخ را (چون دایرهای) به هم میبستند و آریامهر را در آن به "گردش" درمیآوردند و یا بر عکس تاریخ ستم را در وی متجسد میکردند».
🔘 روزها در راه، صص ۵۰-۵۱.
@HistoryandMemory
🔘 سیروس سهامی استاد پیشین(جغرافیای انسانی) دانشگاه فردوسی مشهد و نخستین رئیس این دانشگاه پس از انقلاب امروز، ۸ بهمن ۱۳۹۹، درگذشت. در جایی درباره آنچه در روزهای انقلاب و پس از آن بر او گذشته، چنین نوشته:
«زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابانها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگرهای مبارزه مردمی به گردآوری پوکههای خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب، واحدهای متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغازگر بسیاری از حرکتها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقدم که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجهترین چهرههای علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاهها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شوراها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود میشمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشههای ناهمگرا میدانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعدها پارهای از آنها از عرصه دانشگاهها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچهها! اگر تردید دارید که اینجا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعدها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرایعالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانوادهای فرستادند که به گفته آن بزرگ، بهآذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود».
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه میگذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بیشباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمیارزد، اما هیچ چیز ارزندهتر از یک زندگی نیست».
🔘 نقل از: انزلی کلاب/ anzaliclub.ir
@HistoryandMemory
«زمانی که «سونامی» انقلاب اتفاق افتاد و تمامی حجم خیابانها را انبوه جمعیت پر کرد، من بناگاه خود را «گاوروش» میان سالی یافتم که سرود خوانان نام «ولتر» و «روسو» بر لب داشت و در پشت سنگرهای مبارزه مردمی به گردآوری پوکههای خالی سرگرم بود. در جریان انقلاب، واحدهای متعدد وابسته به دانشگاه مشهد، مرکز تجمع جمعیت و آغازگر بسیاری از حرکتها بود…
در آغاز اسفند ماه ۵۷، وزیر علوم وقت تلفنی از من خواست اداره دانشگاه مشهد را بر عهده بگیرم. گفتم آمادگی و شایستگی احراز این سمت را ندارم: فاقد سابقه کار اداریم و از سویی معتقدم که رییس دانشگاه باید از سوی شورای دانشگاه و از میان موجهترین چهرههای علمی به این مهم گمارده شود. پرسید: کدام شورا؟ وانگهی تو «سرباز انقلابی» و وضع دانشگاهها نابسامان است. من که پیشتر برای خدمت نظام وظیفه از معافیت فرهنگی استفاده کرده بودم، پیشنهاد «سربازی» را به جد گرفتم و با قبول مسئولیت دانشگاه در آن دوران طوفانی، برای خود یک لشکرزرهی دشمن تراشیدم.
در نیمه دوم سال ۱۳۵۸، با استقرار شوراها از مسئولیت اداره دانشگاه کناره گرفتم تا به شکل گیری «جامعه مستقل هیات علمی دانشگاه مشهد» مدد رسانده باشم. «جامعه» نهادی دموکراتیک بود که هرگونه تعین و تبعیض سیاسی، قومی، مذهبی، جنسی و مانند آن را مردود میشمرد و دانشگاه را محل تعاطی اندیشههای ناهمگرا میدانست. شمار قابل توجهی از اعضای هیئت علمی به این جریان دموکراتیک پیوستند تا بعدها پارهای از آنها از عرصه دانشگاهها برای همیشه رانده شوند.
در فروردین ماه ۱۳۶۱ به یک «گفتمان فوق دکتری» در وکیل آباد مشهد فراخوانده شدم که دوره آن چهار سال و نیم به درازا انجامید. یکی از بندیان به محض برخورد با من، گفت: «بچهها! اگر تردید دارید که اینجا دانشگاه است، این هم رئیسش!» در تمامی این مدت از بیماری تنفسی و بعدها قلبی رنج بردم. در بهار ۱۳۶۲ پس از ۲۹ سال خدمت «۲۶ سال خدمت سر صف و ۳ سال تحصیل در دانشسرایعالی» برای همیشه از کار معاف شدم. طوق لعنت نوکری به موقع از گردنم باز شده بود… در انتهای تابستان ۱۳۶۵ سلامتم به کلی از دست رفت. مرا به آغوش گرم خانوادهای فرستادند که به گفته آن بزرگ، بهآذین، «ارکانش هر دم در خطر فروریختن بود».
اکنون بیشتر اوقاتم به کارِ گِلِ ترجمه میگذرد که به خروس اخته کردن«ملا» بیشباهت نیست! مثل آن است وقت آن رسیده باشد که با ذکر این سخن از آندره مالرو در کتاب «فاتحان»، قال این مقال را بکنم : «یک زندگی به هیچ نمیارزد، اما هیچ چیز ارزندهتر از یک زندگی نیست».
🔘 نقل از: انزلی کلاب/ anzaliclub.ir
@HistoryandMemory
چرا نقد نمیکنیم؟ | معصومعلی پنجه
۱. سال ۸۰ یا ۸۱ با چند تن از همکلاسیهایم در دورۀ کارشناسی ارشد تاریخ وتمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بر آن شدیم که برخی از کتابها بهویژه کتابهای درسی این رشته را در جلساتی با حضور استادان ارزیابی و نقد کنیم. در نخستین جلسه کتاب «تاریخنگاری در اسلام» نوشتۀ سیدصادق سجادی و هادی عالمزاده با حضور استاد عالمزاده و دو استاد دیگر به نقد کشیده شد. استاد عالمزاده نه تنها با روی گشاده نقدها را شنیدند و پذیرفتند، بلکه خود بیش از همه بر ضعفها و اشکالهای کتاب انگشت نهادند! در جلسه دوم به سراغ کتابی از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت این رشته رفتیم که با بازخوردی کاملاً متفاوت روبرو شدیم! استاد عزیز ما در مواجهه با پیشنهاد برگزاری جلسه نقد کتاب ایشان برآشفت و با تعبیر «چند الف بچه» میخواهند کتاب من را نقد کنند، آن جلسه را هوا کرد و ما هم از ترس از خیر برگزاری آن جلسات گذشتیم!
۲. در همان سالها بر کتاب «مطالعات اسلامی در غرب» نوشتۀ محسن الویری نقدی نوشتم که در مجلۀ کتابماه دین منتشر شد. اکنون پس از سالها بر این باورم که در آن نقد قدری تند رفتهام و در مقایسه با دیگر کتابها این کتاب یکی از درسنامههای خوب این رشته است، امّا آنچه جالب توجه است این است که در این کتاب دست کم یکی دو اشتباه «گلدرشت» صورت گرفته که شایسته بود پس از چاپ آن نقد در چاپهای بعدی اصلاح گردد تا دانشجوی تازهکار را به غلط نیندازد، امّا هنوز در چاپ نهم این اشکالات رفع نشده است!
۳. در پایاننامه کارشناسی ارشد خود در بخش پیشینۀ تحقیق، نه در متن بلکه در حاشیه، کتابی را نقد کرده بودم. در روز دفاع یکی از داوران از من خواست که این پاورقی را حذف کنم، چرا که برای آیندهام خوب نیست! من هم البته کوتاه آمدم و آن چند سطر را لاک گرفتم! این جمله را استادی به من گفت که در کلاسهایش و بهشکل شفاهی شدیدترین نقدها را علیه آثار استادان دیگر مطرح میکند، امّا هیچوقت آنها را مکتوب و چاپ نمیکند!
@HistoryandMemory
۱. سال ۸۰ یا ۸۱ با چند تن از همکلاسیهایم در دورۀ کارشناسی ارشد تاریخ وتمدن ملل اسلامی در دانشگاه تهران بر آن شدیم که برخی از کتابها بهویژه کتابهای درسی این رشته را در جلساتی با حضور استادان ارزیابی و نقد کنیم. در نخستین جلسه کتاب «تاریخنگاری در اسلام» نوشتۀ سیدصادق سجادی و هادی عالمزاده با حضور استاد عالمزاده و دو استاد دیگر به نقد کشیده شد. استاد عالمزاده نه تنها با روی گشاده نقدها را شنیدند و پذیرفتند، بلکه خود بیش از همه بر ضعفها و اشکالهای کتاب انگشت نهادند! در جلسه دوم به سراغ کتابی از یکی دیگر از استادان برجسته و پیشکسوت این رشته رفتیم که با بازخوردی کاملاً متفاوت روبرو شدیم! استاد عزیز ما در مواجهه با پیشنهاد برگزاری جلسه نقد کتاب ایشان برآشفت و با تعبیر «چند الف بچه» میخواهند کتاب من را نقد کنند، آن جلسه را هوا کرد و ما هم از ترس از خیر برگزاری آن جلسات گذشتیم!
۲. در همان سالها بر کتاب «مطالعات اسلامی در غرب» نوشتۀ محسن الویری نقدی نوشتم که در مجلۀ کتابماه دین منتشر شد. اکنون پس از سالها بر این باورم که در آن نقد قدری تند رفتهام و در مقایسه با دیگر کتابها این کتاب یکی از درسنامههای خوب این رشته است، امّا آنچه جالب توجه است این است که در این کتاب دست کم یکی دو اشتباه «گلدرشت» صورت گرفته که شایسته بود پس از چاپ آن نقد در چاپهای بعدی اصلاح گردد تا دانشجوی تازهکار را به غلط نیندازد، امّا هنوز در چاپ نهم این اشکالات رفع نشده است!
۳. در پایاننامه کارشناسی ارشد خود در بخش پیشینۀ تحقیق، نه در متن بلکه در حاشیه، کتابی را نقد کرده بودم. در روز دفاع یکی از داوران از من خواست که این پاورقی را حذف کنم، چرا که برای آیندهام خوب نیست! من هم البته کوتاه آمدم و آن چند سطر را لاک گرفتم! این جمله را استادی به من گفت که در کلاسهایش و بهشکل شفاهی شدیدترین نقدها را علیه آثار استادان دیگر مطرح میکند، امّا هیچوقت آنها را مکتوب و چاپ نمیکند!
@HistoryandMemory
دکتر حسن محجوب (۱۳۰۷-۱۳۹۹)، مدیرعامل شرکت سهامی انتشار، در یازدهم بهمنماه درگذشت. وی یکی از سه دانشجوی نخستین دوره دکتری رشته فرهنگ و تمدن اسلامی (ورودی۱۳۴۴) دانشکده الهیات دانشگاه تهران بود.
تصویر: کلاس درس "تاریخ اسلام" زندهیاد علامه سیدحسن تقیزاده (د. ۱۳۴۸) که در خانه ایشان برگزار میشدهاست.
از راست: استاد هادی عالمزاده، شادروان دکتر حسینعلی هروی و شادروان دکتر حسن محجوب.
@HistoryandMemory
تصویر: کلاس درس "تاریخ اسلام" زندهیاد علامه سیدحسن تقیزاده (د. ۱۳۴۸) که در خانه ایشان برگزار میشدهاست.
از راست: استاد هادی عالمزاده، شادروان دکتر حسینعلی هروی و شادروان دکتر حسن محجوب.
@HistoryandMemory