| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
«پسران مُلجَم، عبدالرحمن و قیس و یزید، بر قتل علی و معاویه و عمرو هم پیمان شدند و شبی از ماه رمضان سال چهل را وعده‌ گذاشتند و هریک به جانب شخص موردنظر (و هدف مقصود) خود رفت. یزید مأمور قتل عمرو بود. اما مرضى عمرو را از حضور در مسجد بازداشت و خارجة بن حذافه به جای او نماز می‌گزارد. یزید بر او هجوم برد و ضربتی سخت بدو زد و او را بکشت. یزید را نزد عمرو آوردند. گفت ای عمرو به خدا سوگند که هدف من جز تو کسی نبود. عمرو گفت: ولی خدا (قتل) خارجه را اراده کرد. و خدا را، که چه خوب گفته است گوینده:

وَلَيتَها إِذ فَدَت عَمراً بِخارِجَةٍ
فَدَت عَليّاً بِمَن شاءَت مِنَ البَشَرِ

ای کاش زمانه و دست حادثه هنگامی که خارجه را فدای عمرو کرد هر کس از افراد بشر را می‌خواست فدای جان على می‌کرد».

¤مقریزی، خطط، ترجمه پرویز اتابکی، ۳/ ۳۳۸.

• پ. ن.
۱. مَقریزی روایت را عیناً، به‌جز شعر، از ابوعمر کِندی برگرفته است( نک. کندی، کتاب الولاة و کتاب القضاة، تصحیح ر. گست، ۳۱-۳۲).
۲. درباره نام دو هم‌پیمان عبدالرحمن ابن ملجم میان منابع اختلاف است و نام‌های گونه‌گونی ذکر شده است (نک. بخش تاریخ، "ابن‌ملجم"، دبا، ج۴). اینکه آن دو، برادران عبدالرحمن بودند هم روایتی شاذ است که گویا تنها در گزارش مصریان آمده است.
۳. بیت از قصیده درخشان و تاریخ‌گونه العبدونیه یا رائیه ابن عبدون (د. ح. ۵۲۸ ﻫ) شاعر اندلسی است که با این مصرع شروع می‌شود: الدَهرُ يُفجِعُ بَعدَ العَينِ بِالأَثَرِ ( درباره ابن عبدون و این قصیده نک. رحیم‌لو، "ابن عبدون"، دبا، ج ۴).

@HistoryandMemory
«جوان که بودم به قصد فتح دنیا از خواب بیدار می‌شدم، حالا به قصد بازکردن مغازه، روشن کردن چراغ‌ها و ایستادن به انتظار مشتری. جوان که بودم می‌خواستم «عالمی از نو و آدمی دیگر» بسازم ولی حالا…آیا می‌توان بی‌عدالتی، گرایش بی‌اختیار به تجاوز را که انگار در سرشت ماست، تجاوز به خود، دیگری و جهان را چاره کرد؟ « آز» به قول آن بزرگ بی‌مانند، آز! همه تا در آز رفته فراز – به کس بر نشد این درِ راز باز. این درد بی درمانِ آز».

شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۵۵٧.

امروز هجدمین سال‌روز (۲۳ فروردین ۱۳۸۴) درگذشت انوشه‌روان شاهرخ مسکوب است.

@HistoryandMemory
«سال ۱۳۵۲ که برادرم ایرج را به خاطر ارتباط با گروه خسرو گلسرخی بازداشت و محکوم به اعدام کردند یک روز بهنود را در راه‌پله‌ سندیکا دیدم و از آن جا که می‌دانستم در دولت، آدم بانفوذی شده و در تلویزیون نیز مجری و برنامه‌ساز درجه یک است به او گفتم:” مسعود! برای ایرج حکم اعدام بریده‌اند و پدرم حال بسیار بدی دارد.” آن جا بود که به کمکم آمد و با اطمینان به من گفت: ”مطمئن باش او را اعدام نمی‌کنند. ” با این حال من هم‌چنان نگران بودم و از طرفی نمی‌خواستم در این رابطه به کسی رو بیندازم. بهنود با خونسردی به من گفت ثابتی(مقام امنیتی) را دیدم و با او در این باره صحبت کردم و به من بسیار دل‌داری داد. پس از آن، دو روز بعد در جلسه‌ سندیکا، تصادفاً مسعود بهنود را دیدم که به من گفت ”اسماعیل! دیشب در جایی ثابتی را دیدم، مطمئن باش ایرج اعدام نمی‌شود و حتی شاید هیچ‌کس دیگر از این گروه اعدام نشود.” همین طور نیز شد و فقط گلسرخی و کرامتیان، آن هم به دلایل دفاعیات صریح خود در دادگاه، اعدام شدند.»

خاطرات مطبوعاتی اسماعیل جمشیدی: سفری از سپید و سیاه تا کتابستان، به‌سعی فرشاد قوشچی، تهران، مروارید، ۱۴۰۴، ص ۲۱۲.

@HistoryandMemory
خداداد رضاخانی

«‏در کنفرانس‌های علوم‌انسانی ایران، سیستمی وجود دارد که من در فرنگ ندیده‌ام و آن است که برای شرکت در کنفرانس، اول چکیده می‌فرستند. بعد از قبول شدن چکیده، باید مقاله کامل را فرستاد قبل از کنفرانس ‏و بعد از بین مقالات کامل، چند نفری «دعوت» می‌شوند برای ارائه و سخنرانی در خود کنفرانس (که انگار افتخاری هم محسوب می‌شود؟!)… سیستم غریبی است!!

در سیستم فرنگی، هدف از شرکت در کنفرانس، بهره‌وری از پیشنهادات و انتقادات همکاران است برای بهتر کردن تحقیق. در نتیجه، فرستادن ‏مقاله کامل قبل از کنفرانس، بی معنی است (اگر مقاله را نوشتی و تمام کردی، دیگر کنفرانس چرا میایی؟ مقاله را چاپ کن و تمام!). در نتیجه، بعد از قبولی چکیده، انتظار این است که شما در کنفرانس حضور به هم برسانید و ارائه کنید و انتقادات را بشنوید و در مقاله لحاظ کنید. بعد هم مقاله ‏را بفرستید برای یک ژورنال معتبر که بررسی کند و منتشر. حضور در کنفرانس هم نه افتخار می‌آفریند نه کسی به شما گواهی شرکت در کنفرانس می‌دهد و نه لزوماً مجموعه مقالاتی منتشر می‌‌شود که مقاله درش چاپ شود و خطی به سی‌وی‌تان اضافه.

اگر چکیده‌تان قبول شده، فکر سفر به کنفرانس باشید!
‏در همین راستا هم، کسی شما را به کنفرانس «دعوت» نمی‌کند. حضور و ارائه در کنفرانس هم مدرکی دال بر صاحب‌نظر بودن شما نیست. فقط نشاندهنده این است که بقیه کنجکاوند ببینند شما چکار می‌کنید. ارائه را جدّی بگیرید، ولی خودتان را نه!»

@HistoryandMemory
1
Forwarded from تاریخنامه|گزیده‌های مهدی مجتهدی (مهدی مجتهدی)
به همت مرکز نور دسترسی به فنّاوری تبدیل تصویر به متن (OCR) باهدف گسترش ارائه خدمات پژوهشی و تحقیقاتی فراهم شد. هم چنین با کمک این سرویس می‌توانید تا تصاویر مقالات و کتب خود را با بالاترین کیفیت به متن تبدیل کنید.
https://ai.inoor.ir/ocr/
@TARIKHNAMEH
عبدالحسین نیک‌گهر

«به مصداق نامش پاکدامن زیست و پاک دامن از دنيا رفت...
خاطره‌ام از نخستین آشنایی با ناصر پاکدامن.

سال ۱۳۵۶، مدیر گروه آموزشی جامعه‌شناسی دانشکده علوم اجتماعی(در محل باغ نگارستان ) بودم. کتاب جامعه‌شناسی تالکوت پاسونز نوشته گی روشه را ترجمه‌ کرده بودم. ( گی روشه استاد دانشگاه مونترال را از دروه دانشجویی در پاریس می‌شناختم که به عنوان‌ استاد مدعو به سوربون، دانشگاه رنه دکارت، آمده بود.)
برای چاپ کتاب‌ با انتشارات‌ امیر کبير قرداد امضا کرده بودم. قرار بود کتاب در مجموعه‌ی اقتصاد و جامعه منتشر شود که دکتر ناصر پاکدامن، استاد اقتصاد دانشگاه تهران، ویراستار مجموعه بود.
بگذریم از اینکه با چه دقتی دست‌نویس مرا خوانده و ويرايش کرده‌ بود، که ایام مقارن شد با بهار و تابستان ۱۳۵۷ و تلاطم انقلاب. ناصر پاکدامن که از استادان فعال در جنبش‌ انقلابی و از موسسان سازمان‌ملی دانشگاهیان ایران در تابستان ۱۳۵۷ بود، که از مطالبات سازمان، یکی هم انتخابي‌بودن روسای دانشکده‌ها بود ( که به موجب آن، در شهریور ۱۳۵۷ من با ۳۳ رای از ۳۶ رای هیئت علمی به رياست دانشکده علوم اجتماعی انتخاب شدم) .
برگردیم به سرنوشت ترجمه‌ام از جامعه‌شناسی تالکوت پارسونز. با فعالیت‌هايی که دکتر پاکدامن در ماه‌های پيش از انقلاب داشت و امکان دستگیری‌اش زیاد بود خیلی زود به پاریس رفت.( اختلافات خانوادگی با همسرش هما ناطق مزید بر گرفتاری‌های دیگر ) و دست‌نویس آماده چاپ ترجمه‌‌ام نزد ناصر پاکدامن، در آپارتمان برج سامان، بلوار کشاورز ، وقتي که اموالشان مصادره شد، از بین رفت و من هیچ مسوده‌ای از ترجمه نداشتم. مزید بر همه انتشارات امیرکبير هم در جريان مصادره بود...
خلاصه کنم ده سال بعد من جامعه‌شناسی تالکوت پاسونز را از نو ترجمه کردم...
ع. نیک گهر، دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۴۰۲».

@HistoryandMemory
👍1
حنان محمد الشرقاوی، الزندقه فی مصر و الشام فی العصر المملوکی، دارالآفاق العربیه، ۲۰۲۳.

#تازه‌ها
#ممالیک
#زندیقان
@HistoryandMemory
معرفی از  Pseudo-Theophorus

‏«فرِد دانِر» اینجا می‌گویَد «ژان استارکی» در مقاله‌ا‌ی، منتشر شده در سالِ ۱۹۶۶، در خاستگاهِ نَبَطیِ الفبایِ عربی تردید کرد.
او معتقد بود، اَلِفبایِ عربی، ریشه‌ای سُریانی دارَد و احتمالاً در دربارِ نَصریان (لَخمیان) در حیره شکل گرفته بوده است. ایده‌ای که همان موقع با انتقاداتِ...‏بسیاری مواجه شد و چندان هم جدی گرفته نَشُد.
دانِر می‌نویسَد این اواخرِ تلاشی دوباره برایِ احیایِ ایده‌یِ «خاستگاهِ سُریانی» صورت گرفته است؛ البته نه بر مبنایِ شواهدِ جدید، که در پیِ علاقه‌یِ گروهِ «اِناره» به جستجویِ ریشه‌هایِ اسلام در مسیحیتِ سُریانی!
‏به روایتِ دانِر، امروزه به مددِ آثارِ مایکل مَک‌دانِلد و لیلا نعمه، و کشفِ کتیبه‌هایِ نَبَطیِ بیشتری که به صورتِ پیوسته Cursive Form نوشته شده‌اند، تردیدی بر سرِ خاستگاهِ نَبَطیِ عربی، وجود ندارد.
‏مقاله‌یِ دانِر که مروری بر پیداش و خاستگاهِ جغرافیاییِ خطِ عربیه، حقیقتاً خوندنیه».
@HistoryandMemory
نه محقق بود نه دانشمند (پاسخ به چند پیام)

به بنده می‌گویند «مشکل تو چیست با فلان کس و بهمان کس؟» جواب بنده این است که مشکل من چه نیست؟ یک فردی به تازگی در مجلهٔ بخارا سلسلهٔ مقالاتی دارد دربارهٔ فلسفهٔ زردشتی و مانوی. من ایمان مغلّظه می‌خورم که تک تک عبارات آن سلسله غلط و حرف بی‌معنی است. نمونه‌اش همین چیزی که در شمارهٔ اخیر آن جُنگ مجله‌نام چاپ کرده و گفته انحلال در شرح ابن ندیم بر عقاید مانویّه همان بحل کردن است و بحل کردن را هم باید بهل کردن نوشت و این همان
man āstār hirzāh
در اعتراف‌نامه‌های مانویان است. باقی مقالات آن استاد خِرّیت نیز بر همین سیاق است و از همین سخن باید قیاس گرفت.
آن استاد همه‌دان نیز به نظر بنده بدترین چیزنویس مشهور ایرانی در طی اعصار و قرون بوده. از جهت مقدار حرفهای لاطائل و بی‌معنی و اثر بدی که بر پیروان و شیفتگان خود گذاشته بدون تردید در طول تاریخ ایران مثل و مانند ندارد. این چیزی است که به ادلّه و شواهد و براهین قابل اثبات است، اگر گوش و چشم مخاطب باز باشد.
خوشمزه این است که آن نفر اول هر گاه در اثبات (!) چیزی می‌ماند، ما را به این فرد دوم حواله می‌دهد. خوشمزه‌تر این است که پیروان اینان می‌گویند ما روش تحقیق را از اینان آموخته‌ایم. این هم از طنزهای مملکت ماست. همه چیز را مبتذل کرده‌اند و به شوخی گرفته‌اند. روش تحقیق را فقط به شیوهٔ لقمان می‌توان از اینان آموخت.

کج‌راهه‌ای که این دو نفر، و پیش از آنها تا حدی فرزند شیخ آقا بزرگ، دیگران را به آن هدایت کرده‌اند، اگر بسته نشود، سرانجامش نابودی تحقیق و تتبع در این شعبه از مطالعات در ایران است:
اذا کان الغراب دلیل قوم
سیهدیهم سبیل الهالکینا

هرکه را راهبر زغن باشد
منزل او به مرزغن باشد

آن افرادی هم که از این کسان تعریف و تمجید می‌کنند یا دروغگویند یا نادان. آقای استاد فانی می‌گوید که ما فقط مصرف‌کننده‌ایم و دو نفر نظریه‌پرداز داریم؛ یکی آن استاد همه‌دان است و یکی دیگری. اگر نظریه یعنی مقداری سخنان بی‌سروته گفتن یا تکرار ناقص سخنان غربیان، که بنده به کمک استاد فانی می‌روم و یک دو نفر دیگر را هم مثل آن استاد لنگرودی معرفی می‌کنم. مگر اصلاً آقای استاد فانی در این مسائل تخصصی دارد که تشخیص دهد این دو تن چه می‌گویند؟

نفر سومی هم هست که از این دو نفر کم‌خطرتر نیست. آن هم فردی است که یک کلمه عربی نمی‌داند — شهد الله ضرب زید عمروا را نیز نمی‌داند — و دربارهٔ سیبویه و الکتاب مقاله می‌نویسد. این چنین گیاهانی فقط در خاک ایران می‌روید. همین فرد دربارهٔ دستور پانینی هم سخن می‌راند، اما اگر از او بپرسند که
tattvamasi
در زبان سنسکریت، که هر کس دو جلسه درس سنسکریت خوانده باشد می‌داند، به چه معنی است، به خدا اگر بداند. آن گاه طرفداران نادان او در دفاع از او می‌گویند که مگر برای اظهار نظر دربارهٔ یک زبان باید آن زبان را دانست؟ البته اظهار نظر به شیوهٔ شما نیاز به هیچ دانشی ندارد؛ عربی و سنسکریت دانستن پیشکش.
خطر این کسان به مراتب بیشتر از بدنامترین افراد دانشگاهی است که این روزها نامشان بر سر زبانهاست، چون نادانی این گروه اخیر زود بر ملا می‌شود، ولی نادانی استاد همه‌دان را هر کس تشخیص نمی‌دهد و مهمل‌گویی استاد فلسفهٔ نوافلاطونی و عرفان اسلامی ثمّ استاد تتبعات مانوی و زردشتی را هر کس نمی‌بیند و پوشالی بودن سخن استاد خرّیتِ زبانشناسی نظری و عملی را هر کس نمی‌فهمد.

این اعلام خطر بنده است، و بر ما جز بلاغ نیست.
علی بن ابی­‌طالب، پیشدادیان و معاویه فرمانده ایرانی: رایگان­‌گویی در پوشش «پژوهشگر عصر آغازین اسلام»

تازه­‌ترین مناظرۀ برنامۀ پرگار (علی بن ابی‌طالب که بود؟) باردیگر مناقشه دربارۀ وجود تاریخی شخصیت­‌های صدر اسلام (پیامبر و چهار خلیفه راشدی) را به عرصۀ شبکه­‌های اجتماعی و محافل دانشگاهی آورده­‌است. در همین چند روز کسانی از من پرسیده­‌اند که نظرم دربارۀ این برنامه چیست؟ پرسش درباره گفته­‌های محسن بنایی است که  علی بن ابی­‌طالب را همچون پادشاهان اسطوره­‌ای ایرانی، پیشدادیان و کیانیان، شخصیتی غیرتاریخی می­‌داند و وجود خارجی علی بن ابی­‌طالب را- آنگونه که در تاریخ­نگاری اسلامی آمده -نفی می­‌کند. در جایی دیگر از مناظره آقای بنایی مدعی می­‌شود معاویه « شخصیتی تاریخی» و «فرمانده­ ایرانی» بود، نه «پسر ابوسفیان و هند و کاتب وحی»!

عجالتا عرض می‌شود این مناظره در واقع مناظره میان دو رویکرد «ساده­‌لوحانه» و رویکرد «شک­‌آورانه» به تاریخ صدر اسلام بود. دربارۀ این دو رویکرد طیب الحبری در مقدمۀ روایت [مثل] و سیاست در تاریخ صدر اسلام: خلفای راشدین چنین آورده: «رویکرد ساده­‌لوحانه در این مورد اعتقاد راسخی به تاریخمندی سنن اسلامی دربارۀ گذشته دارد و رویکرد شک­‌آورانه طیفی از اعتماد به تاریخمندی این سنت تا ردّ کامل آن را شامل می­‌شود. این مناظره میان تاریخ­‌نگاران و همچنین متخصصان مطالعات دینی رخ داده و عجالتاَ مصالحه­‌ای نیز در دسترس نیست، به­‌ویژه از آن جهت که شک­‌آوران تاکنون در پیشنهاد تبیین جایگزین منسجمی برای پیوستگی اسلام در دورۀ اولیه و صورت­بندی سریع دولت اسلامی ناموفق بوده­‌اند» (ترجمه فارسی محمدرضا مرادی طادی، ۵۳).

مدعای آقای بنایی را می‌توان با مراجعه به منابع غیراسلامی، نگاشته شده در سده‌های هفتم و هشتم میلادی، راستی‌آزمایی کرد. کاری که  از سوی میثم اسدی-دانشجوی دکتری شرق‌شناسی در دانشگاه کلن- صورت گرفته و در نقدی که منتشرکرده،  بدان پرداخته است:
«بر خلاف گفته‌های آقای بنایی در روایات خارج از تاریخنگاری اسلامی ما در چند مورد با نام پدر علی و حتی نسبت فامیلیش با محمد -پیامبر اسلام- روبرو می شویم. در زندگی‌نامه ی یوحنای دیلمی، رویدادنگار گمنام سریانی، و کتاب منسوب به ابراهام بن داود ما نام پدر علی یعنی ابوطالب را می‌بینیم. شگفت اینکه در رویدادنگار گمنام سریانی معاویه نیز پسر ابوسفیان است. در وقایع‌نگاری تئوفانس نسبت فامیلی علی با محمد بیان شده است و علی را داماد محمد معرفی می‌کند. برخلاف اطلاعات ما از منابع تاریخ اسلام که ابوطالب عموی پیامبر بود ولی در این وقایع‌نگار، علی پسر برادر محمد است. همچنین با مقایسه زندگی نامه ماکسیموس کشیش و رویدادنگار مارونی درباره جنگ علی و معاویه متوجه می‌شویم که ابوتراب، حاکم حیره کسی جز علی نیست. هرچند نمی‌توان بر اساس این روایات صراحتا گفت که علی‌بن‌ابی‌طالب چه دینی داشته است اما براساس رویدادنگار مارونی زمانی‌که علی در حيره مشغول نماز خواندن بود با ضربه‌ی شمشیر کشته شد. بنابراین، می‌توان چنین پنداشت که حداقل علی آیینی داشته چون در حین خواندن نماز کشته شده است. حتی اگر سیر روایت ابراهام بن داود را در نظر بگیریم که اسم عمر، علی و محمد را با عنوان شاه عرب در خلال یک متن آورده و در انتها گفته است که محمد، شاه عرب‌ها، تعالیم خود را در سال ۴۳۷۳ آغاز کرد می توان چنین در نظر گرفت که علی از پیروان محمد بوده است»(منتشر شده در صفحه برنامه پرگار).

@HistoryandMemory
پروفسور ویلفرد مادلونگ، اسلام‌شناس نامدار آلمانی، درگذشت (۱۹۳۰-۲۰۲۳).

نخستین بار در دوره کارشناسی (نیمه دوم دهه هفتاد خ) و در محضر استاد هادی عالم‌زاده (دیر زیاد آن بزرگوار خداوند) با نام و آثار مادلونگ آشنا شدم. در همان زمان (بهمن ۱۳۷۷) کتاب ارزشمند ایشان، جانشینی حضرت محمد، برگزیده جایزه جهانی کتاب سال ج‌اا شده بود.

عکس در روز اهدای جایزه گرفته شده است.
@HistoryandMemory
دانشجوی کارشناسی که بودم یکی از سرگرمی‌هایم این بود که به بخش مرجع کتابخانه مرکزی دانشگاه یا دانشکده الهیات بروم و دانشنامه‌ها را ورق بزنم. تازه جلد نهم د. اسلام (EI2)(۱۹۹۷م.) منتشر شده و نسخه‌ای از آن به تهران رسیده بود. کنجکاو بودم در این دانشنامه که ذکر خیرش را از زبان استادانم زیاد شنیده بودم، آیا نامی از محققان ایرانی، به عنوان مولف مدخل یا صاحب‌اثری که به او ارجاع داده شده باشد، یافت می‌شود یا نه؟ قاعدتا دیدن نام‌های بزرگانی چون محمد قزوینی، احمد کسروی، ایرج افشار، عبدالهادی حائری و... برای‌ام شگفت‌انگیز نبود، اما دیدن یک نام ناآشنا ذهن‌ام را درگیر کرد: عطاءﷲحسنی! این‌که محققی ایرانی تنها چند سال قبل رساله‌ای نوشته و محققی فرنگی آن را دیده و بدان ارجاع داده و در کتاب‌نامه مشخصات آن را آورده بود، جالب توجه بود. این آغاز آشنایی من با نام و آثار دکتر عطاءﷲ حسنی بود که اگرچه هیچگاه افتخار شاگردی او را نداشته‌ام، اما اکنون او به عنوان یکی از استادان صاحب‌نظر با آثاری اصیل در تاریخ ایران جدید و معاصر برای‌ام آشنا است.
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!

@HistoryandMemory
noormags_نگرشی_در_ترجمه_خاطرات_سیاسی_سر_آرتور_هاردینگ_17661_1.pdf
420.2 KB
این مقاله، «نگرشی در ترجمه خاطرات سیاسی سر آرتور هاردینگ»، کیهان فرهنگی، مهر ۱۳۶۳ - شماره ۷، بنابر داده‌های پایگاه نورمگز نخستین مقاله دکتر عطاءﷲ حسنی است. مقاله و نقدی است خواندنی، سودمند و آموزنده.

@HistoryandMemory
« ۲۱/۱۱/[۱۹]۸۶
د-ا را دیدم. قهوه‌ای خوردیم و یک ساعتی دیداری کردیم و گپی زدیم. حالم خوب نبود. اوقاتم تلخ بود. مواظب بودم که به او نپرم. فقط به دو سه متلک گزنده اکتفا کردم و گفتم از سیاست و تبلیغات نگو که می‌ترسم آزارت بدهم. با این همه ناچار از همین حرف‌ها پیش آمد. آمد از مجاهدین حمایت کند که ناچار باز اگر آلترناتیوی باشد جز اینها نیست. گفتم برای چه دنبال آلترناتیو می‌گردی همین‌ها که هستند بهترند. در چند کلمه نظرم را درباره مجاهدین گفتم. دو سه تا آه خفیف کشید و گفت همه همین را می‌گویند....
روز بروز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که انسانیت یا صداقت، بدون شعور به مفت نمی‌ارزد. يک نمونه همین «د-ا» انسان صادقی است تمام جوانی و زندگیش را هم نثار هدفی کرده که وای اگر به آن می‌رسید؛... می‌افتادیم زیر لگد «راکوشی» و «انور خوجه»....».

شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۳۲۳-۳۲۴.

@HistoryandMemory
«۱٠/۹/۱۹۹۵
یکشنبه است، هوای بدی است. ابر و باران نامصمم، دودل و سرمای نمناک زودرس! روزم با «خاطرات» دروغگویی به اسم نورالدين کیانوری سياه شد. دیدم چاره‌ای نيست، کمی نور، كمی روشنائی لازم است. به حسن تلفن كردم. حرفی نداشتم. همان حال و احوال همیشگی و همان سئوال و جواب معلوم. ولی من برای تبادل اطلاع، خبرگيری و خبررسانی تلفن نمی‌كنم، برای تبادل «حال» تلفن می‌كنم. برای اينكه خود را گم كنم و دمی در خانه ضمیر با هم‌زبانی حرفی بزنم. خوشبختانه كمی بعد علی هم از «بُستُن» تلفن كرد. غروب دیگر حالم خوب بود و از زير آوار دروغ‌های آن شخص بيرون آمدم».

شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۶۷۱.

#خاطرات_کیانوری
#حزب_توده
#دروغ
#حال


@HistoryandMemory
از روزگاری دیگر
سال هزاروسیصدوسیزده: دستور وزیر داخله وقت محمود جم: «محمود کرمانشاهانی‌ معروف به سلطان‌ا‌لواعظین که از اول محرم در سیرجان مشغول روضه‌خوانی بوده، نسبت به مذاهب زردشت و بهایی در سر منبر کنایه می‌گفته و حضرات هم شکایت داشته‌اند به نظمیه محل دستور داده است مشارالیه را از سیرجان تبعید نمایند.»

از صفحه مهدی گنجوی

#سیرجان
#روضه‌خوانی

@HistoryandMemory
مسجد الحاکم در قاهره
بنایی بازمانده از دوره فاطمیان

درباره این مسجد نک.
https://www.cgie.org.ir/fa/article/226857

منبع عکس‌ها: صفحه شارع المعز در فیس‌بوک

@HistoryandMemory
1