| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
Cole M. Bunzel, Wahhābism: The History of a Militant Islamic Movement, ‎Princeton University Press, 2023.

#وهابیت
#تازه‌ها

@HistoryandMemory
« با انتشار ویرایش دوم خاطرات ریمون آرون، من هم می‌توانم جمله ویکتور هوگو را که در پايان نگارش بینوایان به زبان آورد تکرار کنم:
" وظیفه‌ام را انجام داده‌ام، دیگر از مرگ نمی‌ترسم."
خاطرات ریمون آرون، ويرايش دوم، انتشارات هرمس، دوره دوجلدی، با نمایه‌ها، ۹۹۹ صفحه، قيمت دوره‌ دوجلدی ۷۲۰ هزار تومان .
ع. نیک گهر ، يکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲».

#تازه‌ها
#خاطرات
#ریمون_آرون

@HistoryandMemory
خداداد رضاخانی:
«سکه رستم دوم‌ ابن شروین، اسپهبد باوندی منطقه طبرستان در قرن چهارم هجری، ضرب پریم (دودانگه هزارجریب) به اسم‌ عضدالدوله فناخسرو بویه. یکی از اولین سکه‌هایی‌ که روی آن «علی ولی‌الله» آمده.».

@HistoryandMemory
محمدحسن شرفی:
«سرگذشت کشتی‌رانی ایرانیان از دیرباز تا قرن شانزدهم میلادی نوشته‌ی هادی حسن پژوهشگر پاکستانی‌ست که چاپ اول آن را به سال ۱۳۷۱، شرکت به‌نشر وابسته به آستان قدس رضوی منتشر کرد. مترجم آن خانم امید اقتداری‌ست و تصحیح (متن ترجمه)، تحشیه و تعلیقات و سه پیوست به قلم پدر ایشان استاد احمد اقتداری.
در چاپ دوم انتشارات امیر کبیر به سال ۱۳۸۶، نام نویسنده از روی جلد و صفحه‌ی نخست برداشته شده و احمد و امید اقتداری به عنوان مؤلفان ذکر شده‌اند. متن چاپ دوم بی کم و بیش همان چاپ نخست است با حروفچینی مجدد.
تحشیه و تعلیقات و اضافات مترجم را به مؤلف تبدیل نمی‌کند. امیدوارم این کتابسازی بدون اطلاع اقتداری‌ها انجام شده باشد که البته از آن نشر هم دور نیست.».

***
به نظر من ناشر انگیزه یا دلیلی برای حذف نام مولف اصلی و تبدیل ترجمه به تالیف نداشته!


@HistoryandMemory
«... مرحوم [جلال‌الدین] همایی یک روزی به تهران آمده بود. حالا وضع سالهای ۴-۱۳۰۳ را بگویم كه يک جایی كه ما بتوانیم دو سه ساعت بنشینیم و با هم حرف بزنیم نبود و من و آقای هماییِ عمامه به‌سر جایی برای صحبت کردن نداشتیم. یک رفیقی داشتم که جنازه مادرش را در يک حجره‌ای در ابن بابويه امانت گذاشته بود. آن وقت‌ها جنازه‌ها را امانت می‌گذاشتند تا بعد استخوانهايشان را دربياورند و به كربلا ببرند، برای اين‌که تازه بردن جنازه خیلی دردسر داشت و سخت بود و خرج داشت. آن دوست كليد حجره‌اش را داد. خانه من خانه مناسبی نبود كه بگویم او بيايد، یک خانه کوچک صدمتری بود که چهار پنج اتاق داشت، ولی همه پر بودند. مثلا می‌خواستیم بیرون شهر برويم، به ابن بابويه رفتم.
در آن اتاق يک روفرشی بود، آن وقتها پارچه‌هايی بود كه به آنها روفرشی می‌گفتند و روی فرش می‌كشیدند. روفرشی آن اتاق فرشش بود و زیرش چیزی نبود. خاک هم گرفته بود و كثيف بود. ولی هر دومان بندۀ راضی خدا بودیم. نه او اظهار کراهت كرد و نه من فكر كردم كه او اظهار کراهت می‌كند. رفتیم يک نان و پنير و آبگوشتی از همان اطراف فراهم كردیم و دو سه ساعتی با هم بودیم».

گوهر عمر: گفتگوی پیروز سیار با احمد آرام، نشرنی، ۱۳۸۸، ۵۲.



@HistoryandMemory
بحث درباره اصالت سفرنامه و صحت انتساب آن به ناصرخسرو دوباره درگرفته‌است. شایسته ذکر است نخستین بار (۱۳۷۲) فیروز منصوری در نگاهی به سفرنامه ناصرخسرو به تفصیل به این مسئله پرداخته‌است. او قائل به عدم اصالت و ساختگی‌بودن سفرنامه است.

@HistoryandMemory
Steven Gertz, Shiʿite Rulers, Sunni Rivals, and Christians in Between: Muslim-Christian Relations in Fāṭimid Palestine and Egypt, Gorgias Press, 2023.

حاکمان شیعی، رقبای سنی و مسیحیان در میان: روابط مسلمانان و مسیحیان در فلسطین و مصر فاطمی

#تازه‌ها
#مسلمانان_و_دیگران
#فاطمیان
#سنیان
#ذمیان
#مسیحیان
#مصر_فاطمی
#فلسطین_فاطمی
https://www.gorgiaspress.com/shiite-rulers-sunni-rivals-and-christians-in-between

@HistoryandMemory
لؤلؤة القطامی، ترجمه علی غبیشاوی

«‌دانشگاه کویت ۱۹۶۶ تأسیس شد. مقدمات کار اما از دو سال قبل‌تر با تشکیل کمیته‌ای که وزارت آموزش و پرورش اعضایش را از مصر استخدام کرده بود شروع شد. رئیس کمیته یکی از همان مصری‌ها، دکتر عبدالفتاح اسماعیل بود.
من هم به‌عنوان این‌که دختران دبیرستانم اولین دانشجویان آن دانشگاه خواهند بود، یکی از اعضای آن جمع بودم. مهم‌ترین تصمیمی که باید می‌گرفتیم این بود: دانشگاه مختلط باشد یا جدا؟ گفتم: این چه سؤالی است؟ بدیهی است که باید مختلط باشد. به هزار دلیل.
اولا خود ما اعضای این کمیسیون در دانشگاه‌هایی مختلط درس خوانده‌ایم. مگر دنبال چیز دیگری غیر از درس خواندن بودیم؟
ثانیا الآن را نگاه نکنید که ۴۰۰ دانشجو دارید. فردا که دانشجویان‌تان هزاران نفر شدند، از کجا برای‌شان ساختمان و آزمایشگاه و استاد و کارمند جداگانه می‌آورید؟
ثالثا ما کویتی‌ها مگر چه‌قدر جمعیت داریم؟ همه‌مان با یکی دو واسطه دخترعمو و پسرعموی هم‌دیگریم و دختران و پسران‌مان به‌هم غریبه نیستند و خودشان را برادر و خواهر هم می‌دانند. از چه می‌ترسید؟
همین حرف‌ها را به نشریه «صوت الخلیج» هم گفتم.
حرف‌هایم اما فایده نداشت.
۱۹۶۶ دو دانشکده یکی در کیفان برای دختران و دیگری در شویخ برای پسران تأسیس شد.
تابستان آن سال تعطیل نبودم. از طرف وزارت مأمور شدم رفتم لندن دوره‌ای در مدیریت آموزشی گذراندم و وقتی برگشتم برای معاونت دانشکده دختران و مدیریت امور دانشجویی حکم گرفتم.
نشریه «صوت الخلیج» دوباره با من مصاحبه کرد: آیا شما با پذیرفتن مسئولیت در دانشکده دختران، حرف قبلی‌تان را درباره لزوم تحصیلات عالی مختلط نقض نکردید؟
گفتم: هنوز هم حرفم همان است. این دختران بعداز فارغ‌التحصیلی بالأخره که وارد جامعه می‌شوند. آنجا همه چیز مختلط است.
چند روز بعداز انتشار مصاحبه، انجمن فارغ‌التحصیلان کویت بهم زنگ زدند: ما چند روز دیگر در سالن تئاتر «الدسمة» مراسمی داریم و می‌خواهیم درباره «تحصیل مختلط» حرف بزنیم. آگهی‌های مراسم را حتی در روزنامه‌ها هم چاپ کرده‌ایم. در مراسم‌مان سخنرانی می‌کنید؟
گفتم: حتما.
نمی‌دانم اما از کجا و به چه دلیل، دلم شور زد.
به معاون وزارت کشور، محمد الحمد که خواهرش هم‌کارمان بود زنگ زدم: فلان روز فلان‌جا، سخنرانی دارم. چهار تا مأمور ناشناس با لباس سویل می‌فرستید سالن «الدسمة» حضور داشته باشند؟
فرستاد.
روز مراسم، نوبت سخنرانی‌ام که شد، تا رفتم پشت تریبون، هنوز «بسم‌الله» نگفته، چند ردیف اول بلند شدند آمدند طرفم. عده‌ای چماق‌به‌دستِ‌ محاسن‌بلندِ دشداشه‌کوتاه که همه‌شان از اعضا و سمپات‌های «جمعیة الاصلاح» (شاخه اخوان المسلمین در کویت) بودند...‏. چوب و چماق‌به‌دست طرفم می‌آمدند و شعار می‌دادند: «لا إله إلّا الله... لؤلؤة عدوة الله»!

مأموران وزارت کشور به دادم رسیدند و از وسط آن قیامت کشیدندم بیرون و از در پشتی سالن تئاتر فرار کردیم.

نمی‌کردیم، تکّه بزرگ‌مان گوش‌مان بود».

@HistoryandMemory
IRHJ_Volume 15_Issue 2_Pages 83-111 (2).pdf
443.6 KB
قدیمی، عباس، و اصغر (سیاوش)  شوهانی، «تربیت مورخ یا تربیت معلم: اعزام دانشجویان رشته تاریخ و جغرافیا به اروپا (۱۳۱۲-۱۳۰۷ خ)؛ انگیزه‌ها، سازوکارها و نتایج»،  تاریخ ایران،  دوره ۱۵، شماره ۲،  شماره پیاپی ۳۳، پاییز و زمستان ۱۴۰۱، صص ۸۳-۱۱۱.

#رشته_تاریخ
#آموزش_تاریخ
#اعزام_دانشجو

#مقاله_پژوهشی
#مقاله_خواندنی

https://irhj.sbu.ac.ir/article_102738.html

@HistoryandMemory
Forwarded from زندگی روزانه (E. M.)
استادان و نااستادان (۱)
مقدمه‌ی مجموعه‌ی جدید یادداشتهای دانشگاهی

#ابراهیم_موسی_پور_بشلی

چند سال پیش، جناب استاد عبدالحسین آذرنگ کتابی با عنوان "استادان و نااستادانم" نوشت و بدون تعارف، در قالب خاطره و زندگی‌نامه‌ی خودنوشت، درباره‌ی استادانش و البته کسانی که به‌ناحق عنوان استاد یافته‌بودند، حرفها زد. زبان و بیان پاکیزه و منصفانه‌ی آذرنگ را به‌گمانم در این زمینه می‌توان معیار گرفت و بدون آبروریزی یا اسم بردن از نااستادان می‌شود از صدماتی که به دانش و دانشگاه زده‌اند، سخنی گفت. برای این کار هم بنا بر تجربه‌ی آذرنگ، قالب خاطره‌گویی از قالب شکایت بهتر است که خوانندگان تصور نکنند که قصد مچ‌گیری و انتقام‌جویی در میان بوده.
من از امروز در این باره چیزهایی خواهم نوشت؛ از کسی هم شکایتی ندارم و طلبی، که مرا عمر به پنجاه نزدیک می‌شود و آنچه بر ما رفت، رفت و دیگر اگر پای شکایت هم در میان می‌بود، فرصت جبران گذشته‌است.
از استادانِ واقعی‌ خواهم گفت با ذکر نام جلیل‌شان و نیز از شیادانی که در عصر تباهی دانش، استاد خوانده شده‌اند، خواهم گفت بدون ذکر نام.
در طول سالها که داور و ویراستار علمی مجلات مختلف دانشگاهی بوده‌ام، می‌شد هزاران "سوتی" را از نااستادان شیاد و متقلب گرد بیاورم و در روز مبادایی بر صورت‌شان بکوبم که خب، این کار اخلاقی نبود و آنچه جمع کرده‌بودم (به‌عنوان فیش برای تدریس روش تحقیق و مقاله‌نویسی...)، یک‌جا در سطل کاغذهای باطله‌ی دفترم ریختم و از شر وسوسه‌ی ریختن آبروی مردمان خلاص شدم. اما ذکر برخی بلاهتها و حقه‌بازیهای اینان بدون نام و نشان، البته که برای مردم مفید است و شاید وظیفه‌ای است اخلاقی؛ هر چند یاد کردن از استادان واقعی و سخن کردن ازیشان همواره شیرین‌تر و خوش‌تر است...

#استادان_و_نااستادان
Forwarded from زندگی روزانه (E. M.)
استادان و نااستادان (۲)

🟢 در دوره‌ی فوق‌لیسانس تاریخ تطبیقی ادیان، یک روز مرحوم استاد #محمود_روح_الامینی دستور داد که بنا بر درسهایی که آموخته‌ایم، یک تحقیق محلی کوتاه صورت بدهیم.
رفتم و روی نام "شیرگاه" کار کردم و نوشتم که به فلان و فلان دلایل، شیرگاه، واگویه‌ای از سورگایَست یعنی جای آتش و یزشن! با شواهد و مَواهد از اینها که در کار زبان‌شناسی تطبیقی‌تاریخی سر میز می‌چینند. کار را قبلش به دو تا استاد گردن‌کلفت زبان‌ِ باستانی‌بِدان هم دادم و از هفت‌آب رد کردم که وقتی روح‌الامینی می‌خواندش، بگوید به‌به به تو!
کار را دادم و خواند و لبخند مخصوصش را زد (درباره‌ی آن لبخند فنی که معادل تقریبا ۲۵ صفحه نقد حساب می‌شد قبلا نوشته‌ام و باز هم اگر شد می‌نویسم). گفت: در شیرگاه، بقایای آتشکده داریم؟
گفتم نه.
گفت گزارشی در تاریخ هست که بالاخره یک زمانی آنجا آتشکده یا آتشگاهی وجود داشته؟
گفتم ظاهرا که نه. فعلا چیزی نیست.
گفت در افواه مردم یا در فولکلور محلی اشارتی به این که این‌جا آتشکده داشتند یا محل برگزاری جشنی در دوران باستان بوده، یافته‌ای؟
گفتم فعلا خیر.
گفت خب نه داده‌ای مکتوب داری، نه داده‌ای شفاهی، نه یافته‌ای تاریخی، نه شاهدی باستان‌شناختی؛ فقط به صرف این‌که تحلیلت با قواعد تحول تاریخی یک واژه جور در آمده می‌خواهی برای تاریخ یک شهر تعیین تکلیف کنی؟ استدلال زبان‌شناختی در این جور مقولات موقعی به درد می‌خورد که چیزهای مهم‌تری هم در دست داشته باشی وگرنه با این روش هر سنگی را می‌شود روی هر سنگی چید!

#استادان_و_نااستادان
#ابراهیم_موسی_پور_بشلی
دیدگاه عارف قزوینی درباره احمد کسروی و شهریاران گمنام

اشاره: عارف قزوینی در جزوه‌ای که در ۱۳۰۵ در گل‌زرد، از «دهات سره‌بند، واقع در چهارفرسخی بروجرد» نگاشته و آن را «نیاکان من یا کلّه‌بُزی‌های رودبار قزوین» نام نهاده، از احمد کسروی و دو پژوهش تاریخی او- شهریاران گمنام و شیخ صفی و تبارش- یادکرده و با دو بیت شعر به ستایش او پرداخته‌است:

«در اين بين، به مطالعه دو جلد كتاب «شهریاران گمنام» كه اثر قلم حضرت احمد کسروی تبریزی بود موفق گرديدم. من با روح پاک مؤلف اين كتاب نفيس، بعد از خواندن مقاله‌ای كه در مجله «آینده»  دراثبات ايرانيت سلاطين صفويه نوشته، به نام شرافت و خون پاک ایرانی او را دوست می‌داشتم.  ميل هم داشتم محبت مرا به همين جهت نسبت به خود دانسته باشد. ديدن اين كتاب نيز پيرايه‌ای بر محبت بی‌پيرايۀ من بست. چه،  قسمت عمده بلكه تمام بخش اول نخستین جلد آن مربوط به نام نامداران و شهریاران ديلم و پایداری و نگاهداری سهمی از مملکت و مركز فرمانفرمایی آن‌ها رودبار كه جایگاه نياكان من كه خود من نيز افتخار بستگی به آن سرزمین كه هنوز بستگان و خویشان من در روش وعادات ملی خود دست از پا خطا نکرده‌اند - بود. خود اين بزرگ‌ترين افتخار است برای پسری كه بداند پدرانش در دوره قدرت و جهانگیری قومی، تا دویست و پنجاه سال آغاز سرکشی کرده، سر تعظيم پی تسليم خم نکرده، تاكنون هم روح و خون و عقاید و افکارشان دست نخورده مانده است. از آن جایی كه خود را به هیچ وجه در خور تصديق تحقیقاتی كه تمام آن‌ها به زحمت موشكافی به رشتۀ تحرير درامده ندانسته، تنها با اين دو شعری كه برای ابراز محبت قلبی خود و سپاسگزاری از احساسات ملی ایشان در کاغذی كه به طهران نوشته و فرستاده اكتفا كرده، همان دو شعری كه به خود مؤلف كتاب نوشته‌ام، در اين جا هم می‌نويسم:
به توام شیفته از هر جهت افکار تو كرد/ ديده نادیده مرا تشنۀ دیدار تو كرد | آن چه از خامۀ پندار پديد آوردی/  شد يقين نسخ يقين همه پندار تو كرد».

خاطرات عارف قزوینی، به‌کوشش مهدی نورمحمدی،  تهران، سخن، ۱۳۸۸، ۳۳۶-۳۳۷.

@HistoryandMemory
Forwarded from زندگی روزانه (E. M.)
استادان و نااستادان (۱۲)

شرلوک هلمز و انتحال علمی

🔴 در دوره‌ی فوق‌لیسانس بودم که استاد #هادی_عالم_زاده، دیرزیادآن‌بزرگوارخداوند، سردبیر آن وقتِ مجله‌ی علمی‌پژوهشی مقالات و بررسی‌ها، از سر شاگردپروری، مرا به تمرین ویراستاری مجله واداشت. مقالات را برای ویرایش و اصلاح می‌داد و من گاهی (به هر دو معنی کلمه‌ی فضولی) فضولی می‌کردم و در محتوای مقالات هم نقدی و بحثی.
یک بار مقاله‌ای به دستم رسید در فلسفه‌ی دین؛ به نظرم متن مقاله آشنا آمد و احتمال آن بود که مولف، مقاله را از متنی دیگر رونویسی کرده باشد اما در نبود اینترنت و گوگل، نمی‌شد این را ثابت کرد و درماندم. از طرفی مطمئن بودم که منبع این سرقت علمی را قبلا دست‌کم تورقی کرده‌ام و از طرفی یادم نمی‌آمد که چه بود.
یک شب در کوی دانشگاه تهران، با آقای فیروزکوهی دزفولی، که دانشجوی فلسفه بود و خوره‌ی کتاب و مجله، یک گروه شرلوک‌هلمزطوری تشکیل دادیم و تمام کتاب‌ها و مجله‌هایی که دم دست داشت، ورق زدیم. معلوم شد که دکتر محمدسعیدی‌مهر در یکی از نوشته‌هایش از متن اصلیِ انگلیسی کتابی که مولف مقاله‌ی ما از آن کپی کرده، نقل‌قولی کرده؛ مشخصات کتاب را از روی نوشته‌ی دکتر سعیدی‌مهر برداشتم (به فیروزکوهی و دکتر سعیدی‌مهر درود می‌فرستم).
بعد رفتم و با مصیبت‌های بسیار، کتاب انگلیسی آن فیلسوف دین فرنگی را از کتابخانه‌ی دانشگاه امانت گرفتم و بردم پیش استاد عالم‌زاده. گفتم این مقاله سرقتی است. گفت ثابت کن. گفتم شما متن فارسی را در دست بگیرید و من فصل هفتم کتاب... را از ابتدا می‌خوانم. خواندم و معلومش شد که ادعا درست است و با فحشی لطیف به داورانی که مقاله‌ی سرقتی را تایید کرده بودند، مقاله را از دستور خارج کرد.
در آن زمان‌ها که بدون وجود اینترنت، اثبات جعلی یا دزدی بودن یک مقاله چنین مشقت‌هایی داشت، برخی سردبیران تا این حد مراقبت می‌کردند و اکنون که اثباتِ جعلی بودن مقالات به‌راحتیِ فشردن چند دکمه در صفحه‌کلیدِ گوشی‌هاست، این همه دزدی و جعل و انتحال در مجلاتِ به‌اصطلاح علمی‌پژوهشی رخ می‌دهد. البته که پای نااستادان در میان است.


#استادان_و_نااستادان
#ابراهیم_موسی_پور_بشلی
Journal of Medieval Military History: Volume XXI, eds. Kelly DeVries, Clifford J. Rogers and John France (Boydell & Brewer, June 2023)

مجله تاریخ نظامی دوره میانه، شماره بیست‌ویکم

#تازه‌ها
#تاریخ_نظامی
#دوره_میانه

@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
Journal of Medieval Military History: Volume XXI, eds. Kelly DeVries, Clifford J. Rogers and John France (Boydell & Brewer, June 2023) مجله تاریخ نظامی دوره میانه، شماره بیست‌ویکم #تازه‌ها #تاریخ_نظامی #دوره_میانه @HistoryandMemory
Journal of Medieval Military History: Volume XXI, eds. Kelly DeVries, Clifford J. Rogers and John France (Boydell & Brewer, June 2023)

https://boydellandbrewer.com/9781805430391/journal-of-medieval-military-history-volume-xxi/

The twenty-first volume of the Journal of Medieval Military History begins with three studies examining aspects of warfare in the Latin East: an archaeological report on the defenses of Jerusalem by Shimon Gibson and Rafael Y. Lewis; a study of how military victories and defeats (viewed through the lens of carefully shaped reporting) affected the reputation, and the flow of funds and recruits to, the Military Orders, by Nicolas Morton; and an exploration of how the Kingdom of Jerusalem quickly recovered its military strength after the disaster of Hattin by Stephen Donnachie. Turning to the other side of the Mediterranean, Donald J. Kagay analyzes how Jaime I of Aragon worked to control violence within his realms by limiting both castle construction and the use of mechanical artillery. Guilhem Pépin also addresses the limitation of violence, using new documents to show that the Black Prince's sack of Limoges in 1370 was not the unrestrained bloodbath described by Froissart. The remaining three contributions deal with aspects of open battle. Michael John Harbinson offers a large-scale study of when and why late-medieval men-at-arms chose to dismount and fight on foot instead of acting tactically as cavalry. Laurence W. Marvin reconsiders the Battle of Bouvines, concluding that it was far from being a ritualized mass duel. Finally, Michael Livingston elucidates some principles for understanding medieval battles in general, and the battle of Agincourt in particular.

CONTENTS:

Shimon Gibson and Rafael Y. Lewis -- Capturing Jerusalem: the Fāṭimid/Seljȗk, Crusader, and Ayyȗbid Fortifications, Ditches, and Military Outworks of the City

Nicholas Morton -- The Impact of Victory and Defeat on the Military Orders' Public Image

Stephen Donnachie -- From Hattin to La Forbie: The Military Resources and Strategy of the Latin Kingdom of Jerusalem, 1187-1244

Laurence W. Marvin -- Philip II's "Eye of Command" and the Battle of Bouvines

Donald J. Kagay -- One Monarch's Ban on Illegal Artillery and Castle Use in the Medieval Crown of Aragon and A Slowly Changing Royal Prerogative

Guilhem Pépin -- The Sack of the "City" of Limoges (1370) Reconsidered in the Light of an Unknown Letter of the Black Prince

Michael John Harbinson -- To Fight on Horse or Foot? Dismounting in the Age of Chivalry

Michael Livingston -- A Battle Is Its Ground: Conflict Analysis and a Case Study of Agincourt, 1415
Gheteh 2 ( ahaang.com )
Farhang Sharif
«یک وقتی زدن تار عیب و عار بود بلکه قبل از اینکه من به طهران بیایم گفتند در تمام طهران از هر جهت، چهار پنج نفر بیش نبودند و یک دو نفر آن‌ها هم یهودی،  داود شیرازی که یکی از آن‌ها بود خود من او را دیدم که خیلی هم بد ساز می‌زد. بعد دیدید و می‌بینید کار تار کجا کشید».

عارف قزوینی«سفر ده روزه من به خرم‌آباد»،   در خاطرات عارف قزوینی،  ۲۷۶.

🎶 تار فرهنگ شریف با همراهی تنبک جهانگیر ملک از آلبوم زخمه

@HistoryandMemory
مجله مطالعات عباسی ده‌ساله شده و به همین مناسبت ده مقاله برگزیده از آن- توسط ویراستاران مجله- رایگان در دسترس قرار گرفته است (البته تا پایان سال ۲۰۲۳).

Join us in celebrating Journal of Abbasid Studies reaching its 10th volume! The Editors have picked a selection of 10 articles to share with you. These will be free access until the end of 2023. Find the selection here: https://ow.ly/2UY750OK6nh

#مطالعات_عباسی

@HistoryandMemory
Projecting_a_New_Empire;_Formats,_Social_Meaning,_and_Mediality.pdf
3.7 MB
#دانلود_کتاب

📘 Projecting a New Empire; Formats, Social Meaning, and Mediality of Imperial Arabic in the Umayyad and Early Abbasid Periods

✏️ Eugenio Garosi

🔸 De Gruyter - 2022

🆔 @naqshine
«امتحان ثلث اول که جلالِ[مقدم] ما به کلاس آمد خوب به یادم مانده. با آن قد بلند و نگاهی که از پشت عینک مستقیم رو به رو را می‌دید. برپا را شنیده نشنیده گفت: در حد یک الی دو خط بنویسید از بین پول، ثروت و مال کدام بهتر است. ده دقیقه هم وقت دارید.
همه هاج و واج مانده بودیم و نمی‌دانستیم چه باید بکنیم. جای علم خالی بود. زمان هم به سرعت می‌گذشت. پسری از میان کلاس انگشت اشاره را بالا برد. جلال بدون توجه به او گفت: همان که گفتم. اگر کسی نمی‌داند سفید بدهد پانزده بگیرد.
بچه‌ها نفس آسوده‌ای کشیدند و کاغذ و قلم را روی میز گذاشتند. در زمانی کوتاه ورقه‌ها جمع شد و گذاشته شد روی میز جلال. جلال کاغذهای سفید را جدا کرد و سرسری نظری به بقیه انداخت و گفت: گفته بودم سفید را ۱۵ می‌دهم نه چرند را. اما سگ‌خور، به آن‌ها هم ۱۵ می‌دهم.
از میان ورقه‌ها یکی را جدا کرد و بقیه را گذاشت روی هم. پرسید: این مهدی کیه که نوشته از پول، ثروت، علم، مال، تو و همه متنفرم.
پسرکی از کنار بخاری ذغال سنگی برخاست. صورتش گل انداخته بود. در ریاضیات و فیزیک شاگرد اول بود. حرف که می‌زد دندان‌هایش زیاد باز نمی‌شد، به لب حرف می‌زد. شایع بود که سل دارد و ما فکر می‌کردیم به این دلیل مدام صدایش می‌کنند به دفتر. مهدی چیزی نگفت. ساکت بود. جلال هم چیزی نپرسید. به او هجده داد و گفت:
برای جلسه بعد چیزی بنویس و سرکلاس بخوان. هر چه دلت می‌خواهد، فقط روده‌درازی نکن.
و کلاس را تعطیل کرد و رفت( صص۱۴-۱۵)..... ولیعهد تازه سه سالش شده بود و تنها وقتی در ۱۳۴۹ که ده ساله شد شاه ژست دمکراسی بازی‌اش گل کرد و گاه گاه او را با اتومبیلی به سر پل[تجریش] می‌فرستاد(ص۲۶).....این سو و آن سوی خیابان هیچ نبود مگر راسته‌ی میکده‌ها که تا شب کساد بود. نه هر روز که هفته‌ای چند بار، یک لیموزین سیاه رو به روی نیمکت می‌ایستاد. راننده‌ای با لباس فرم و کلاه پیاده می‌شد و در عقب را برای شاهزاده‌ای ده ساله که کراوات می‌زد باز می‌کرد. پسرک با پای خودش به بستنی‌فروشی نبش خیابان می‌رفت و موسیو ویلا در حالی که دست او را می‌بوسید یک بستنی میوه‌ای به او می‌داد و پولش را هم با احترام از او می‌گرفت. بعد به بدرقه تا پای لیموزین پیش می‌آمد و خم می‌شد.
اواخر زمستان سرد همان سال گروهی ناشناس آمدند و به در و دیوار مغازه‌ها عکسی چسباندند. عکس هفت تن را نشان می‌داد: «فراریان خرابکار» که پاسگاهی در سیاهکل را مصادره کرده بودند. عکسی هم به در همان بستنی فروشی چسباندند. از آن روز به بعد دیگر آن لیموزین دیده نشد و موسیو ویلا دیگر از پشت دخل خود به این سو نیامد.
یکی دو سال بعد آخرین گروه بازمانده‌ی آن عکس در یکی از خیابان‌های تهران در یک جنگ خونین خیابانی کشته شدند. ساواک با شرح و تفسیر نام آن‌ها را اعلام کرد. جلال سرش جای دیگری گرم بود و شاید هرگز ندانست یکی از آن نام‌ها همان مهدی بود» ( صص۱۷-۱۸).

محسن صبا، دوگفتار، تهران، آوانوشت، ۱۳۹۹.

برگرفته از صفحه ع. زندباف

@HistoryandMemory
مسعود طاهری
«بشكست اگردل من، به فداي چشم مستت
سر خُمّ مي سلامت، شكند اگر سبويي

تَرَک عمیق طاق پشتی ایوان مدائن
شبیه ترک‌ها و شکاف‌هایی است که در دل فرهنگ و میراث ایرانی ایجاد شده و بانی هم برای ترمیم و احیا آن وجود ندارد.
مسئولان این محوطه هم به خاطر وجود این نوع شکاف‌ها دیگر نه کسی را داخل محوطه راه می‌دهند نه اجازه تصویربرداری به کسی می‌دهند
ایوان مدائن - شهر مدائن خرداد ١۴٠٢ (ژوئن ٢٠٢٣)»

@HistoryandMemory