⬆️
مدرسه حقوق طهران علاوه بر اینکه تمام رشتههای علم حقوق را به شاگرد ایرانی میآموزد حقوق مقدسه اسلامی را هم نیز تدریس میکند تا جوان ایرانی بتواند با بصیرت کامل به حقوق مذهبی خود که آقای مشرفالدوله اگر بخوانند خواهند دانست بهترین و عملیترین قوانین موضوعه دنیا است از معلومات اروپائی هم استفاده کنند.
دانستن کود ناپلئون یا حقوق مدنی فرانسه برای ایرانی کافی نیست بایستی ایرانی فقه اسلامی را بر آنها برتری دهد و در ضمن آنها را هم برای توسعه فکر خود بیاموزد.
آقای مشرفالدوله به عقیده شما که فقط کود ناپلئون را خواندید لابد بایستی تمام وراث یکسان ارث ببرند در صورتی که برای جنابعالی لازم است برای اینکه بدانید للذکر مثل حظ الانثیین فقه مقدس اسلامی را نیز بدانید.
آیا عیب دیپلمه مدرسه حقوق طهران این است که هر دوی دینها را میداند؟ اگر این ادعا را یک نفر از آقایان ایرانی که در ممالک خارجه مهندسی یا فلاحت خوانده بود میکرد حق داشت و میتوانست بگوید برای تحصیل این رشته در علوم بایستی به خارجه رفت و به علاوه اگر این حرف از حلقوم یک نفر از اشخاص تحصیل کرده واقعی در علم حقوق که ذکر اسامی محترمشان ریاکاری است بیرون میآمد چندان برای ما گران نمیآمد زیرا آنها با داشتن پایه علمی از حقوق مذهبی خود و غیره با یک طرز صحیحی در اروپا تحصیل کردند نه مانند شما که یک سال و نیم از طهران دور شدید و در مراجعت برای نشان دادن معلومات مجهول خودتان میخواهید یک عده جوانان ایرانی را که افتخار دارند در مدارس ایران تحصیلاتی را کردهاند که بهتر از آن شاید در اروپا میسر نشود خراب کنید.
آقای مشرفالدوله شما مزیت تحصیل کردن در اروپا را با تحصیل در ایران به چه میدانید که مینویسد هرکسی بخواهد تحصیلات عالیه بکند بایستی فوراً برود به اروپا و خود را با مدارس ایران فریب ندهد آیا تحصیل کردن در اروپا فقط دیدن خیابانهای قشنگ آن است که در طهران نیست یا طی کردن یک دوره تحصیلات که در طهران هم کاملاً میسر میشود و یک حکومتی هم مانند حکومت فرانسه آن را به رسمیت شناخته است.
اگر گردیدن در خیابانهای قشنگ دلیل تحصیلات عالیه است پس هر حمالی هم که در گار غربی پاریس حمالی میکند میتواند ادعای پرفسوری در معلومات عالیه را بکند.
ع. ا. د.
مأخذ: روزنامه کوشش. شماره 20. سال سوم. چهارشنبه 24 رجب 1343 مطابق با 29 برج دلو سیچقانئیل 1303 – 18 فوریه 1924.
***
پ. ن. درباره حسن نفیسی این مقاله مختصر اما مفید، « نفیسی، مردي با نفوذ در مقطعي بحراني»، نوشته علی اللهجانی خواندنی است:
http://www.petromuseum.ir/content/12/
@Shsyari
@HistoryandMemory
مدرسه حقوق طهران علاوه بر اینکه تمام رشتههای علم حقوق را به شاگرد ایرانی میآموزد حقوق مقدسه اسلامی را هم نیز تدریس میکند تا جوان ایرانی بتواند با بصیرت کامل به حقوق مذهبی خود که آقای مشرفالدوله اگر بخوانند خواهند دانست بهترین و عملیترین قوانین موضوعه دنیا است از معلومات اروپائی هم استفاده کنند.
دانستن کود ناپلئون یا حقوق مدنی فرانسه برای ایرانی کافی نیست بایستی ایرانی فقه اسلامی را بر آنها برتری دهد و در ضمن آنها را هم برای توسعه فکر خود بیاموزد.
آقای مشرفالدوله به عقیده شما که فقط کود ناپلئون را خواندید لابد بایستی تمام وراث یکسان ارث ببرند در صورتی که برای جنابعالی لازم است برای اینکه بدانید للذکر مثل حظ الانثیین فقه مقدس اسلامی را نیز بدانید.
آیا عیب دیپلمه مدرسه حقوق طهران این است که هر دوی دینها را میداند؟ اگر این ادعا را یک نفر از آقایان ایرانی که در ممالک خارجه مهندسی یا فلاحت خوانده بود میکرد حق داشت و میتوانست بگوید برای تحصیل این رشته در علوم بایستی به خارجه رفت و به علاوه اگر این حرف از حلقوم یک نفر از اشخاص تحصیل کرده واقعی در علم حقوق که ذکر اسامی محترمشان ریاکاری است بیرون میآمد چندان برای ما گران نمیآمد زیرا آنها با داشتن پایه علمی از حقوق مذهبی خود و غیره با یک طرز صحیحی در اروپا تحصیل کردند نه مانند شما که یک سال و نیم از طهران دور شدید و در مراجعت برای نشان دادن معلومات مجهول خودتان میخواهید یک عده جوانان ایرانی را که افتخار دارند در مدارس ایران تحصیلاتی را کردهاند که بهتر از آن شاید در اروپا میسر نشود خراب کنید.
آقای مشرفالدوله شما مزیت تحصیل کردن در اروپا را با تحصیل در ایران به چه میدانید که مینویسد هرکسی بخواهد تحصیلات عالیه بکند بایستی فوراً برود به اروپا و خود را با مدارس ایران فریب ندهد آیا تحصیل کردن در اروپا فقط دیدن خیابانهای قشنگ آن است که در طهران نیست یا طی کردن یک دوره تحصیلات که در طهران هم کاملاً میسر میشود و یک حکومتی هم مانند حکومت فرانسه آن را به رسمیت شناخته است.
اگر گردیدن در خیابانهای قشنگ دلیل تحصیلات عالیه است پس هر حمالی هم که در گار غربی پاریس حمالی میکند میتواند ادعای پرفسوری در معلومات عالیه را بکند.
ع. ا. د.
مأخذ: روزنامه کوشش. شماره 20. سال سوم. چهارشنبه 24 رجب 1343 مطابق با 29 برج دلو سیچقانئیل 1303 – 18 فوریه 1924.
***
پ. ن. درباره حسن نفیسی این مقاله مختصر اما مفید، « نفیسی، مردي با نفوذ در مقطعي بحراني»، نوشته علی اللهجانی خواندنی است:
http://www.petromuseum.ir/content/12/
@Shsyari
@HistoryandMemory
www.petromuseum.ir
موزه و اسناد صنعت نفت ایران
پایگاه اطلاع رسانی موزه ها و اسناد صنعت نفت ایران
کاریکاتوری که به مناسبت دیدار رضاشاه و آتاتورک در ۱۹۳۴ با توضیح «دوستی ترکیه-ایران» بر روی جلد مجله آکبابا/ آقبابا منتشر شده است.
منبع:
https://twitter.com/LibraryLost/status/1671570502102417410?t=iBwzKb1ep9Vg606zBOpuMg&s=19
@HistoryandMemory
منبع:
@HistoryandMemory
اشاره: آنچه در پی میآید متن سخنرانی استاد هادی عالمزاده است که در جشن هشتاد و نهمین سالگرد تاسیس دانشکده الهیات (چهارم تیرماه ۱۴۰۲) قرائت گردید:
▫️برکات ریاست شادروان فروزانفر برای دانشجویان و دانشکده الهیات | هادی عالمزاده
این بنده را متأسفانه بخت شاگردی مستقیم او نصیب نگشته است؛ اما از اواسط شهريور ۱۳۳۶ که در رشته جديد التأسيس فرهنگ اسلامى در دانشکده معقول و منقول در آن سالها ثبت نام کردم تا اسفند ماه ۱۳٥٥ که از رسالۀ دکترای خود دفاع کردم، با این دانشکده ارتباط داشتم و گهگاه تصادفی او را در صحن دانشکده و گهگاه به مناسبتهایی در مراسم و جلسات سخنرانیهای بسیار مفید و ممتّعی (که او خود مُبدع آنها بود و یکی از برکات شخصیت علمی او) میدیدم. این دیدارهای تصادفی، و اغلب چند ثانیهای، که به سلام و جواب سلامى محدود میشد، چنان براى من دانشجو و آموزگار دبستان آن روزها آموزنده و ماندگاربوده که از پس شصت و اند سال آن ديدارها هنوز پيش رويم مصوّر و مجسّم است:
آن شادروان چون سلام دانشجويى را مىشنيد، مىايستاد و با روى خوش (که من پيوسته او را چنان ديده بودم و هنوز او را چنان به خاطر مىآورم)، در حالى که رو به سوى سلامگزار میکرد، اندکى خم مىشد و در حال خمشدن دست به کلاه شاپويش مىبُرد تا به تکريم دانشجوى سلامگزار بيفزايد.
اين روباروشدن اديبى کم نظير، محققى ممتاز در حوزه مطالعات عرفانى و ادبى، رجلى سياسى و شاعرى بزرگ و کم آوازه در شاعرى با دانشجويان گمنام را مقايسه مىکنم با رفتار يکى از رؤساى همين دانشکده در سالهاى أخير که براى پرهيز از روبارو شدن با دانشجويان، از معاون ادارى دانشکده خواسته بود که ترتيبى دهد و تعبيهاى انديشد تا او از ورودى متروک دانشکده، واقع در خيابان شهيد مطهرى، بىمواجهه با احدى به دفتر کارش نزول اجلال فرمايند.
وقت اندک است و خدمات آن بزرگ مرد بسيار، پس به اجمال به چند اقدام ارزشمند او در جهت ارتقاء و اعتبار اين دانشکده، تا بدان جا که به تغيير نام دانشکده از "معقول و منقول" به "الهيات و معارف اسلامى" انجاميد، بسنده مىکنم، اقداماتى که حاصل آنها دانشکدهاى متروک با دانشجويانى معدود و محدود به طيفى خاص و غالباً داراى گواهى نامهاى از مؤسسه وعظ و تبليغ را به دانشکدهاى در رديف ديگر دانشکدههاى دانشگاه تهران ارتقا واعتبار بخشيد تا انجا که شمار درخور توجهى از داوطلبان تحصيل در دانشگاه تهران اينجا را بر ديگر دانشکدهها ترجيح مىدادند، چنانکه اين بنده خود تحصيل در رشته فرهنگ اسلامى را بر رشته قضايي دانشکده حقوق و ادبيات فارسى که در اين هردو پذيرفته شده بودم، ترجيح دادم و در سال ۱۳۳۶ با کسانى چون آذرتاش آذرنوش، عبدالهادى حائرى يزدى، ابومحمد وکيلى... همکلاس بودم، و چنين بود در رشتههاى ديگر که به استادانى کم نظير چون دکتر سيد فتح الله مجتبايى – ادام الله توفيقاته و افاضاته- مُباهى بودند.
۱. طرح و پىگيرى قانون جذب و استخدام فارغ التحصيلان دانشکده معقول ومنقول، در سمتهاى قضائى در وزارت دادگسترى که به همت و مدد نفوذ شخصيت اجتماعى و جايگاه والاى علمى و ادبى او، در مجلس شوراى ملى و سنا به تصويب رسيد. لازمه اجراى اين قانون برگزارى دورهاى آموزشى مشتمل بر تحصيل ٩ ماده اصلى از دروس رشته قضايى دانشکده حقوق بود. اين دوره آموزشى با استفاده از استادان مبرز و قضات شاخص دادگسترى بعد از ظهرها دائر شد که حاصل آن اعطاى گواهىنامه رسمی و کارآفرينى براى دانشجويان معقول و منقول و انگيزهاى براى اقبال داوطلبان تحصيلات دانشگاهى به دانشکده معقول و منقول کماعتبار آن سالها گشت. باید بیفزایم در سالهایی که برگزاری این دوره با مشکلاتی رو به رو شد، باز به همت آن شادروان شورای دانشگاه مصوب کرد که فارغ التحصیلان معقول و منقول مجازاند که بیآزمون ورودی در رشته قضایی دانشکده حقوق تحصیل کنند و از تکرار دروسى چون فقه و اصول و ... معافاند.
۲. تاسيس دوره اى با عنوان "ورزشِ دبيرى " به منظور عرضه آموزشهاى تخصصى براى دانشجويانى که به آموزگارى در آموزش و پرورش اشتغال داشتنند و تسهيل ارتقاء آنان از مرتبه آموزگارى به مرتبه دبيرى در وزارت آموزش و پرورش. در اين دوره آموزشى نيز افزون بر لزوم گذراندن درسهايی در تعليم و تربيت و روانشناسى، داوطلبان این دوره ملزم بودند ۱۵ ساعت در یکی از دبیرستانها و با حضور دبیر شاخصی عملاً تدریس کند و موفق به اخذ گواهینامه رسمی از آن دبیر و دبیرستان شود.
۳. شناخت درست و دقيق او از علماى حوزه و استادان دانشگاه دانشجويان را از برجستهترين مدرسان برخوردار کرده بود. ما دانشجویان
⬇️
@HistoryandMemory
▫️برکات ریاست شادروان فروزانفر برای دانشجویان و دانشکده الهیات | هادی عالمزاده
این بنده را متأسفانه بخت شاگردی مستقیم او نصیب نگشته است؛ اما از اواسط شهريور ۱۳۳۶ که در رشته جديد التأسيس فرهنگ اسلامى در دانشکده معقول و منقول در آن سالها ثبت نام کردم تا اسفند ماه ۱۳٥٥ که از رسالۀ دکترای خود دفاع کردم، با این دانشکده ارتباط داشتم و گهگاه تصادفی او را در صحن دانشکده و گهگاه به مناسبتهایی در مراسم و جلسات سخنرانیهای بسیار مفید و ممتّعی (که او خود مُبدع آنها بود و یکی از برکات شخصیت علمی او) میدیدم. این دیدارهای تصادفی، و اغلب چند ثانیهای، که به سلام و جواب سلامى محدود میشد، چنان براى من دانشجو و آموزگار دبستان آن روزها آموزنده و ماندگاربوده که از پس شصت و اند سال آن ديدارها هنوز پيش رويم مصوّر و مجسّم است:
آن شادروان چون سلام دانشجويى را مىشنيد، مىايستاد و با روى خوش (که من پيوسته او را چنان ديده بودم و هنوز او را چنان به خاطر مىآورم)، در حالى که رو به سوى سلامگزار میکرد، اندکى خم مىشد و در حال خمشدن دست به کلاه شاپويش مىبُرد تا به تکريم دانشجوى سلامگزار بيفزايد.
اين روباروشدن اديبى کم نظير، محققى ممتاز در حوزه مطالعات عرفانى و ادبى، رجلى سياسى و شاعرى بزرگ و کم آوازه در شاعرى با دانشجويان گمنام را مقايسه مىکنم با رفتار يکى از رؤساى همين دانشکده در سالهاى أخير که براى پرهيز از روبارو شدن با دانشجويان، از معاون ادارى دانشکده خواسته بود که ترتيبى دهد و تعبيهاى انديشد تا او از ورودى متروک دانشکده، واقع در خيابان شهيد مطهرى، بىمواجهه با احدى به دفتر کارش نزول اجلال فرمايند.
وقت اندک است و خدمات آن بزرگ مرد بسيار، پس به اجمال به چند اقدام ارزشمند او در جهت ارتقاء و اعتبار اين دانشکده، تا بدان جا که به تغيير نام دانشکده از "معقول و منقول" به "الهيات و معارف اسلامى" انجاميد، بسنده مىکنم، اقداماتى که حاصل آنها دانشکدهاى متروک با دانشجويانى معدود و محدود به طيفى خاص و غالباً داراى گواهى نامهاى از مؤسسه وعظ و تبليغ را به دانشکدهاى در رديف ديگر دانشکدههاى دانشگاه تهران ارتقا واعتبار بخشيد تا انجا که شمار درخور توجهى از داوطلبان تحصيل در دانشگاه تهران اينجا را بر ديگر دانشکدهها ترجيح مىدادند، چنانکه اين بنده خود تحصيل در رشته فرهنگ اسلامى را بر رشته قضايي دانشکده حقوق و ادبيات فارسى که در اين هردو پذيرفته شده بودم، ترجيح دادم و در سال ۱۳۳۶ با کسانى چون آذرتاش آذرنوش، عبدالهادى حائرى يزدى، ابومحمد وکيلى... همکلاس بودم، و چنين بود در رشتههاى ديگر که به استادانى کم نظير چون دکتر سيد فتح الله مجتبايى – ادام الله توفيقاته و افاضاته- مُباهى بودند.
۱. طرح و پىگيرى قانون جذب و استخدام فارغ التحصيلان دانشکده معقول ومنقول، در سمتهاى قضائى در وزارت دادگسترى که به همت و مدد نفوذ شخصيت اجتماعى و جايگاه والاى علمى و ادبى او، در مجلس شوراى ملى و سنا به تصويب رسيد. لازمه اجراى اين قانون برگزارى دورهاى آموزشى مشتمل بر تحصيل ٩ ماده اصلى از دروس رشته قضايى دانشکده حقوق بود. اين دوره آموزشى با استفاده از استادان مبرز و قضات شاخص دادگسترى بعد از ظهرها دائر شد که حاصل آن اعطاى گواهىنامه رسمی و کارآفرينى براى دانشجويان معقول و منقول و انگيزهاى براى اقبال داوطلبان تحصيلات دانشگاهى به دانشکده معقول و منقول کماعتبار آن سالها گشت. باید بیفزایم در سالهایی که برگزاری این دوره با مشکلاتی رو به رو شد، باز به همت آن شادروان شورای دانشگاه مصوب کرد که فارغ التحصیلان معقول و منقول مجازاند که بیآزمون ورودی در رشته قضایی دانشکده حقوق تحصیل کنند و از تکرار دروسى چون فقه و اصول و ... معافاند.
۲. تاسيس دوره اى با عنوان "ورزشِ دبيرى " به منظور عرضه آموزشهاى تخصصى براى دانشجويانى که به آموزگارى در آموزش و پرورش اشتغال داشتنند و تسهيل ارتقاء آنان از مرتبه آموزگارى به مرتبه دبيرى در وزارت آموزش و پرورش. در اين دوره آموزشى نيز افزون بر لزوم گذراندن درسهايی در تعليم و تربيت و روانشناسى، داوطلبان این دوره ملزم بودند ۱۵ ساعت در یکی از دبیرستانها و با حضور دبیر شاخصی عملاً تدریس کند و موفق به اخذ گواهینامه رسمی از آن دبیر و دبیرستان شود.
۳. شناخت درست و دقيق او از علماى حوزه و استادان دانشگاه دانشجويان را از برجستهترين مدرسان برخوردار کرده بود. ما دانشجویان
⬇️
@HistoryandMemory
️
رشته "فرهنگ اسلامى" بخت آن داشتيم که در محضر استادانى فاضل و نامدار و کم نظير شاگردى کنيم: مرحومان سيد حسن تقى زاده ( تاريخ عرب و جزيرة العرب)، مجتبى مينوى (شناخت منابع تاريخ اسلام)، على اکبر فياض و محمد إبراهيم آیتى بيرجندى (تاريخ اسلام)، سيد فخرالدين شادمان ( نهادهاى آموزشى در اسلام ) سيد ميرجلال الدين محدث اُرموى و ابوالقاسم گرجى و حسين کريمان و حکمت آلآقا (صرف و نحو ومتون عربى)، سيد محمد مشکوة (تفسير قرآن)، اميرحسن يزدگردى و مهدى حميدى شيرازى و احمد ناظرزاده کرمانى( ادبيات فارسى)، اميرحسين آريانپور( زبان انگليسى )، منوچهر ستوده (جغرافياى تاريخى )، عبدالحسين زرينکوب( عرفان و تصوف اسلامى). به اين نامداران بايد نام بزرگان بسيار ديگرى را که در گروههاى آموزشى فقه و فلسفه و ادبيات عرب ( علوم قرآنى و حديث بعدى) تدريس مىکردند، افزود: مرحومان حسينعلى راشد، غلامحسين صديقى، سيد محمد فرزان، هادى سينا، مصلح شيرازى و ده تن ديگر که مجال ذکر نامشان نیست و ارجاع مىدهم به کتاب کارنامه دانشکده الهيات، تأليف زنده ياد سيّد نورالله کسائى.
۴. افزودن سه گروه جديد ( فرهنگ اسلامى، ادبيات عرب و اديان و عرفان) به دو گروه معقول و منقول ( و تغيير نام گروه معقول به فلسفه و حکمت اسلامى و گروه منقول به فقه و حقوق اسلامى) که تحولى چشمگير بود و زمينه و موجب تبديل نام دانشکده از "معقول و منقول" به "الهيات و معارف اسلامى" که رونق و اقبال روز افزون داوطلبان بيشترى را براى تحصيل در اين نهاد در پى داشت. شنيدم ( العهدة على الرّاوى) که شادروان فروزانفر خطاب به دکتر فرهاد، رئيس آن روز دانشگاه گفته بود: اين دانشکده چون جنينى است در رحم که عن قريبٍ پا به عرصه دانشگاه مینهد." و اين سخن او با آنچه در بند پنجم اين نوشته آمده، تحقق و عينيت يافت.
۵. دانشکده معقول و منقول در سال ۱۳۳۶ که من دوره ليسانس را در آن آغاز کردم، در همان تاريخ هم خانهاى نسبةً قديم بود واقع در منطقه معروف به " پُل چوبى "، اول خيابان حقوقى، منشعب از خيابان انقلاب امروز که به لحاظ فضا و بنا هيچ تناسبى با نهادى مدرسى، چه رسد دانشگاهى، نداشت؛ هنوز دوره سه ساله ليسانس را به پايان نبرده بوديم که به خانهاى قديمى چند طبقه ديگرى با صحن و حياطى بس کوچکتر منتقل شد به کوچه باريک "هوشنگى" واقع در تقاطع انقلاب و ولىعصر و از آنجا به کارگر جنوبی، نزديک ژاندارمرى و از آنجا به يکى از مدارس احداثى در عصر پهلوى اول در خيابان اميرکبير و سرانجام، نقل از اين محل نسبةً مناسب، به همين محل که اکنون به قدوم شما بزرگوران مشرّف گشته، محلى که از تهيه زمين و ساختمان آن حاصل همت آن دانشى مرد رَحِمَهُ الله تعالی بوده است.
و اين نوشته را با بيتى چند از قصيدهاى از آن شادروان با عنوان "باطل السِّحر" که در آذرماه ١٣١٤ شمسى به سبک شاعران نامور خراسان سروده به پايان مىبرم تا جوانتران مجلس با جايگاه والاى شاعرىِ او که به گفته استاد شفيعى کدکنى در "سايه تحقيقات ادبى و عرفانىاش" از نظرها دور مانده و بىمبالغه " به کلى فراموش شده است"، آشنا شوند.
چند گويى سخن از چرخ و ز دستانش
وز جفاها و غلط کارىِ دورانش
سخن از وى چه کنى بيهده چون دانى
که نه آغاز پديد است و نه پايانش
ره ز پيداش به پنهان نَتْوان بُرد
هرچه پيداش دگر باشد و پنهانش
رازِ پوشيده فزون است، چه مىجويد
بشر از رازْپژوهيدنِ کيهانش
آدمى با همه بيچارگى آخر چيست
که به کين خيزد اين گنبد گردانش
به هنر کوش ازيراست هنر دانم
باطل السّحرِ فريبِ وى و دستانش
@HistoryandMemory
رشته "فرهنگ اسلامى" بخت آن داشتيم که در محضر استادانى فاضل و نامدار و کم نظير شاگردى کنيم: مرحومان سيد حسن تقى زاده ( تاريخ عرب و جزيرة العرب)، مجتبى مينوى (شناخت منابع تاريخ اسلام)، على اکبر فياض و محمد إبراهيم آیتى بيرجندى (تاريخ اسلام)، سيد فخرالدين شادمان ( نهادهاى آموزشى در اسلام ) سيد ميرجلال الدين محدث اُرموى و ابوالقاسم گرجى و حسين کريمان و حکمت آلآقا (صرف و نحو ومتون عربى)، سيد محمد مشکوة (تفسير قرآن)، اميرحسن يزدگردى و مهدى حميدى شيرازى و احمد ناظرزاده کرمانى( ادبيات فارسى)، اميرحسين آريانپور( زبان انگليسى )، منوچهر ستوده (جغرافياى تاريخى )، عبدالحسين زرينکوب( عرفان و تصوف اسلامى). به اين نامداران بايد نام بزرگان بسيار ديگرى را که در گروههاى آموزشى فقه و فلسفه و ادبيات عرب ( علوم قرآنى و حديث بعدى) تدريس مىکردند، افزود: مرحومان حسينعلى راشد، غلامحسين صديقى، سيد محمد فرزان، هادى سينا، مصلح شيرازى و ده تن ديگر که مجال ذکر نامشان نیست و ارجاع مىدهم به کتاب کارنامه دانشکده الهيات، تأليف زنده ياد سيّد نورالله کسائى.
۴. افزودن سه گروه جديد ( فرهنگ اسلامى، ادبيات عرب و اديان و عرفان) به دو گروه معقول و منقول ( و تغيير نام گروه معقول به فلسفه و حکمت اسلامى و گروه منقول به فقه و حقوق اسلامى) که تحولى چشمگير بود و زمينه و موجب تبديل نام دانشکده از "معقول و منقول" به "الهيات و معارف اسلامى" که رونق و اقبال روز افزون داوطلبان بيشترى را براى تحصيل در اين نهاد در پى داشت. شنيدم ( العهدة على الرّاوى) که شادروان فروزانفر خطاب به دکتر فرهاد، رئيس آن روز دانشگاه گفته بود: اين دانشکده چون جنينى است در رحم که عن قريبٍ پا به عرصه دانشگاه مینهد." و اين سخن او با آنچه در بند پنجم اين نوشته آمده، تحقق و عينيت يافت.
۵. دانشکده معقول و منقول در سال ۱۳۳۶ که من دوره ليسانس را در آن آغاز کردم، در همان تاريخ هم خانهاى نسبةً قديم بود واقع در منطقه معروف به " پُل چوبى "، اول خيابان حقوقى، منشعب از خيابان انقلاب امروز که به لحاظ فضا و بنا هيچ تناسبى با نهادى مدرسى، چه رسد دانشگاهى، نداشت؛ هنوز دوره سه ساله ليسانس را به پايان نبرده بوديم که به خانهاى قديمى چند طبقه ديگرى با صحن و حياطى بس کوچکتر منتقل شد به کوچه باريک "هوشنگى" واقع در تقاطع انقلاب و ولىعصر و از آنجا به کارگر جنوبی، نزديک ژاندارمرى و از آنجا به يکى از مدارس احداثى در عصر پهلوى اول در خيابان اميرکبير و سرانجام، نقل از اين محل نسبةً مناسب، به همين محل که اکنون به قدوم شما بزرگوران مشرّف گشته، محلى که از تهيه زمين و ساختمان آن حاصل همت آن دانشى مرد رَحِمَهُ الله تعالی بوده است.
و اين نوشته را با بيتى چند از قصيدهاى از آن شادروان با عنوان "باطل السِّحر" که در آذرماه ١٣١٤ شمسى به سبک شاعران نامور خراسان سروده به پايان مىبرم تا جوانتران مجلس با جايگاه والاى شاعرىِ او که به گفته استاد شفيعى کدکنى در "سايه تحقيقات ادبى و عرفانىاش" از نظرها دور مانده و بىمبالغه " به کلى فراموش شده است"، آشنا شوند.
چند گويى سخن از چرخ و ز دستانش
وز جفاها و غلط کارىِ دورانش
سخن از وى چه کنى بيهده چون دانى
که نه آغاز پديد است و نه پايانش
ره ز پيداش به پنهان نَتْوان بُرد
هرچه پيداش دگر باشد و پنهانش
رازِ پوشيده فزون است، چه مىجويد
بشر از رازْپژوهيدنِ کيهانش
آدمى با همه بيچارگى آخر چيست
که به کين خيزد اين گنبد گردانش
به هنر کوش ازيراست هنر دانم
باطل السّحرِ فريبِ وى و دستانش
@HistoryandMemory
️روزی روزگاری دانشکده الهیات(۱)
چند روز پیش در هشتاد و نهمین سالروز بنیانگذاری دانشکده الهیات و معارف اسلامی (معقول و منقول) دانشگاه تهران مجلسی برپاشد و استادان بزرگ درباره کارنامه و خدمات بزرگترین و نامدارترین رئیس این دانشکده زندهیاد بدیعالزمان فروزانفر سخن راندند. ما دانشجویان ورودی ۱۳۷۶، سی سال پس از رفتن استاد فروزانفر (۱۳۴۶)، وارد دانشکده شدیم.
حدس بزنید زمانی که ما در بهار اصلاحات، در مهر ۱۳۷۶ چند ماه پس از برآمدن خاتمی، پای به دانشکده الهیات گذاشتیم چه کسی رئیس دانشکده بود: غلامرضا مصباحیمقدم! بله! همین جناب که تازگی فرمودهاند: چینیا کمخوراکاند و ما زیاد میخوریم! وی یکسال قبل از دانشگاه امام صادق آمده و جانشین سید ابوالفضل میرمحمدی (دوره ریاست: ۱۳۶۴ تا ۱۳۷۵) شده بود.
دانشکده الهیات، در تقاطع خیابانهای مطهری و مفتح، جزیرهای است دورافتاده از پردیس مرکزی دانشگاه تهران و همین دوری و جدایی سبب شده که رئیسان دانشکده از برخی مقررات دانشگاه پیروی نکنند؛ مثلا در این دانشکده حجاب چادر اجباری بود و استدلال هم این بود که وصیت شهید مطهری است.
مصباحیمقدم اما به این بسنده نکرده بود و دستور به تفکیک جنسیتی کلاس-رشتهها داده بود. از آنجا که در آن زمان نزدیک به ۱۰۰ واحد درسی در شش رشته-گرایش الهیات و معارف اسلامی مشترک بود، میشد دستکم پنج ترم دانشجویان پسر و دختر یک رشته را از هم جدا ساخت! اینگونه بود که مثلا دانشجویان پسر سه رشته ادیان و عرفان تطبیقی، تاریخ و تمدن ملل اسلامی و فقه شافعی با هم همکلاس شده بودند. تازه در دو سه ترم آخر بود که درسها تخصصی میشد و ناچار کلاسها مختلط برگزار میشد.
@HistoryandMemory
چند روز پیش در هشتاد و نهمین سالروز بنیانگذاری دانشکده الهیات و معارف اسلامی (معقول و منقول) دانشگاه تهران مجلسی برپاشد و استادان بزرگ درباره کارنامه و خدمات بزرگترین و نامدارترین رئیس این دانشکده زندهیاد بدیعالزمان فروزانفر سخن راندند. ما دانشجویان ورودی ۱۳۷۶، سی سال پس از رفتن استاد فروزانفر (۱۳۴۶)، وارد دانشکده شدیم.
حدس بزنید زمانی که ما در بهار اصلاحات، در مهر ۱۳۷۶ چند ماه پس از برآمدن خاتمی، پای به دانشکده الهیات گذاشتیم چه کسی رئیس دانشکده بود: غلامرضا مصباحیمقدم! بله! همین جناب که تازگی فرمودهاند: چینیا کمخوراکاند و ما زیاد میخوریم! وی یکسال قبل از دانشگاه امام صادق آمده و جانشین سید ابوالفضل میرمحمدی (دوره ریاست: ۱۳۶۴ تا ۱۳۷۵) شده بود.
دانشکده الهیات، در تقاطع خیابانهای مطهری و مفتح، جزیرهای است دورافتاده از پردیس مرکزی دانشگاه تهران و همین دوری و جدایی سبب شده که رئیسان دانشکده از برخی مقررات دانشگاه پیروی نکنند؛ مثلا در این دانشکده حجاب چادر اجباری بود و استدلال هم این بود که وصیت شهید مطهری است.
مصباحیمقدم اما به این بسنده نکرده بود و دستور به تفکیک جنسیتی کلاس-رشتهها داده بود. از آنجا که در آن زمان نزدیک به ۱۰۰ واحد درسی در شش رشته-گرایش الهیات و معارف اسلامی مشترک بود، میشد دستکم پنج ترم دانشجویان پسر و دختر یک رشته را از هم جدا ساخت! اینگونه بود که مثلا دانشجویان پسر سه رشته ادیان و عرفان تطبیقی، تاریخ و تمدن ملل اسلامی و فقه شافعی با هم همکلاس شده بودند. تازه در دو سه ترم آخر بود که درسها تخصصی میشد و ناچار کلاسها مختلط برگزار میشد.
@HistoryandMemory
Alexander Mallett, Christian-Muslim Relations during the Crusades, Arc Humanities press, 2023.
الکساندر مّلِّت، روابط مسیحیان و مسلمانان/ روابط مسیحی- مسلمان در طی جنگهای صلیبی
در مطالعات پرشمار درباره تاریخ جنگهای صلیبی غالباً به خود جنگها و روابط حکومتها و نخبگان مسیحی و مسلمان پرداخته شده، اما در این کتاب روابط تودهها و باشندگان مسیحی و مسلمان شام در زندگی روزانه در دورهای دویست ساله بررسی شدهاست و از این روی پژوهشی در خور توجه است.
#تازه_ها
#جنگهای_صلیبی
#روابط_اسلام_و_مسیحیت
#مسلمانان_و_مسیحیان
#زندگی_روزانه
@HistoryandMemory
الکساندر مّلِّت، روابط مسیحیان و مسلمانان/ روابط مسیحی- مسلمان در طی جنگهای صلیبی
در مطالعات پرشمار درباره تاریخ جنگهای صلیبی غالباً به خود جنگها و روابط حکومتها و نخبگان مسیحی و مسلمان پرداخته شده، اما در این کتاب روابط تودهها و باشندگان مسیحی و مسلمان شام در زندگی روزانه در دورهای دویست ساله بررسی شدهاست و از این روی پژوهشی در خور توجه است.
#تازه_ها
#جنگهای_صلیبی
#روابط_اسلام_و_مسیحیت
#مسلمانان_و_مسیحیان
#زندگی_روزانه
@HistoryandMemory
Jonathan Z. Brack, An Afterlife for the Khan Muslims, Buddhists, and Sacred Kingship in Mongol Iran and Eurasia, University of California Press, 2023.
#تازه_ها
#مغولان
#تاریخ_فرهنگی
@HistoryandMemory
جاناتان ز. برک، زندگی پس از مرگ برای خان: مسلمانان، بوداییان و پادشاهی مقدس در ایران و اوراسیای مغولی#تازه_ها
#مغولان
#تاریخ_فرهنگی
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
Jonathan Z. Brack, An Afterlife for the Khan Muslims, Buddhists, and Sacred Kingship in Mongol Iran and Eurasia, University of California Press, 2023. جاناتان ز. برک، زندگی پس از مرگ برای خان: مسلمانان، بوداییان و پادشاهی مقدس در ایران و اوراسیای مغولی…
Jonathan Z. Brack, An Afterlife for the Khan Muslims, Buddhists, and Sacred Kingship in Mongol Iran and Eurasia (University of California Press, July 2023)
https://www.ucpress.edu/book/9780520392908/an-afterlife-for-the-khan?fbclid=IwAR2_Vwz3FBPn6ZTOFR9AYlza_Z9hbYpFATTON7xz687onGxfvxBDxexJmpE
In the Mongol Empire, the interfaith court provided a contested arena for a performance of the Mongol ruler’s sacred kingship, and the debate was fiercely ideological and religious. At the court of the newly established Ilkhanate, Muslim administrators, Buddhist monks, and Christian clergy all attempted to sway their imperial overlords, arguing fiercely over the proper role of the king and his government, with momentous and far-reaching consequences.
Focusing on the famous but understudied figure of the grand vizier Rashid al-Din, a Persian Jew who converted to Islam, Jonathan Z. Brack explores the myriad ways Rashid al-Din and his fellow courtiers investigated, reformulated, and transformed long-standing ideas of authority and power. Out of this intellectual ferment of accommodation, resistance, and experimentation, they developed a completely new understanding of sacred kingship. This new ideal, and the political theology it subtends, would go on to become a central justification in imperial projects across Eurasia in the centuries that followed. An Afterlife for the Khan offers a powerful cultural and intellectual history of this pivotal moment for Islam and empire in the Middle East and Asia.
@HistoryandMemory
https://www.ucpress.edu/book/9780520392908/an-afterlife-for-the-khan?fbclid=IwAR2_Vwz3FBPn6ZTOFR9AYlza_Z9hbYpFATTON7xz687onGxfvxBDxexJmpE
In the Mongol Empire, the interfaith court provided a contested arena for a performance of the Mongol ruler’s sacred kingship, and the debate was fiercely ideological and religious. At the court of the newly established Ilkhanate, Muslim administrators, Buddhist monks, and Christian clergy all attempted to sway their imperial overlords, arguing fiercely over the proper role of the king and his government, with momentous and far-reaching consequences.
Focusing on the famous but understudied figure of the grand vizier Rashid al-Din, a Persian Jew who converted to Islam, Jonathan Z. Brack explores the myriad ways Rashid al-Din and his fellow courtiers investigated, reformulated, and transformed long-standing ideas of authority and power. Out of this intellectual ferment of accommodation, resistance, and experimentation, they developed a completely new understanding of sacred kingship. This new ideal, and the political theology it subtends, would go on to become a central justification in imperial projects across Eurasia in the centuries that followed. An Afterlife for the Khan offers a powerful cultural and intellectual history of this pivotal moment for Islam and empire in the Middle East and Asia.
@HistoryandMemory
University of California Press
An Afterlife for the Khan
In the Mongol Empire, the interfaith court provided a contested arena for a performance of the Mongol ruler’s sacred kingship, and the debate was fiercely ideological and religious. At the court of the newly established Ilkhanate, Muslim administrators, Buddhist…
▪️شاپریون
✓ در کودکی در دهه شصت در خانه ما نام «شاپریون| شاهپریان» باربار و بسیار شنیده میشد. زیارتگاهی در جنوب ایران، در پیوندگاه سه استان فارس، کرمان و هرمزگان، که در جایی دورافتاده و خالی از سکنه- و در ذهن کودکانه من رازآلود همچون قصههای پریان- واقع شدهاست. به این زیارتگاه کرامات بسیاری نسبت داده میشد و در مجالس و محافل خانوادگی داستانهایی از شفایافتگان آن نیز ذکر میگردید. یکی از برادرانم شبها در خواب دچار حملههای عصبی صرعگونه میشد که پزشکان هم از درمان آن درمانده بودند. چاره چه بود رفتن به زیارت شاپریون و اجرای مناسک ویژه آن! اخوی ما چندباری به زیارت شاهپریان رفت و البته به مقصود خود نرسید و سالها با این بیماری زیست و گوش شیطان کر چندسالی است که خودبهخود درمان شدهاست. اینها را نوشتم تا شما را به خواندن مدخل خواندنی «شاه پریان، زیارگاه» در دانشنامه فرهنگ مردم ایران نوشته مجتبی شول افشارزاده فراخوانم:
https://www.cgie.org.ir/fa/article/257848/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87
@HistoryandMemory
✓ در کودکی در دهه شصت در خانه ما نام «شاپریون| شاهپریان» باربار و بسیار شنیده میشد. زیارتگاهی در جنوب ایران، در پیوندگاه سه استان فارس، کرمان و هرمزگان، که در جایی دورافتاده و خالی از سکنه- و در ذهن کودکانه من رازآلود همچون قصههای پریان- واقع شدهاست. به این زیارتگاه کرامات بسیاری نسبت داده میشد و در مجالس و محافل خانوادگی داستانهایی از شفایافتگان آن نیز ذکر میگردید. یکی از برادرانم شبها در خواب دچار حملههای عصبی صرعگونه میشد که پزشکان هم از درمان آن درمانده بودند. چاره چه بود رفتن به زیارت شاپریون و اجرای مناسک ویژه آن! اخوی ما چندباری به زیارت شاهپریان رفت و البته به مقصود خود نرسید و سالها با این بیماری زیست و گوش شیطان کر چندسالی است که خودبهخود درمان شدهاست. اینها را نوشتم تا شما را به خواندن مدخل خواندنی «شاه پریان، زیارگاه» در دانشنامه فرهنگ مردم ایران نوشته مجتبی شول افشارزاده فراخوانم:
@HistoryandMemory
www.cgie.org.ir
شاه پریان، زیارتگاه | مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی
شاه پریان با تلفظ بومی «شاپریون»، شخصیتی مقدس و نیز زیارتگاهی در شمال غربی استان هرمزگان.
خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، بهکوشش رضا مختاری اصفهانی، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه، ۱۳۹۴.
کتاب در سه بخش تدوین شدهاست: خاطرات، اسناد و روزگار یادگار. این بخش سوم دربردارنده مقالات ایشان در مجله یادگار است که بهتر بود در عنوان کتاب هم میآمد!
بخش خاطرات حاصل گفتگوی رضا مختاری اصفهانی با روانشاد استاد عبدالحسین نوایی است و در واقع گزارش زندگی ایشان از کودکی تا سال ۱۳۵۷ است. این بخش حاوی دادهها و نکتههای جالبتوجهی از تاریخ سیاسی و فرهنگی و بهویژه تاریخ آموزش و دانشگاه در عصر پهلوی است.
خاطرات وی از استادانش در خور توجه است، بهویژه آنکه او در یادکرد از استادان خویش به «اُذكُروا مَوتاكُم بِالخَير» توجه نکرده و بیپرده و با صراحت لهجه از بد و خوب آنها سخن رانده و دست به داوری زدهاست.
در چند فرسته بخشهایی از این خاطرات آورده خواهد شد.
@HistoryandMemory
کتاب در سه بخش تدوین شدهاست: خاطرات، اسناد و روزگار یادگار. این بخش سوم دربردارنده مقالات ایشان در مجله یادگار است که بهتر بود در عنوان کتاب هم میآمد!
بخش خاطرات حاصل گفتگوی رضا مختاری اصفهانی با روانشاد استاد عبدالحسین نوایی است و در واقع گزارش زندگی ایشان از کودکی تا سال ۱۳۵۷ است. این بخش حاوی دادهها و نکتههای جالبتوجهی از تاریخ سیاسی و فرهنگی و بهویژه تاریخ آموزش و دانشگاه در عصر پهلوی است.
خاطرات وی از استادانش در خور توجه است، بهویژه آنکه او در یادکرد از استادان خویش به «اُذكُروا مَوتاكُم بِالخَير» توجه نکرده و بیپرده و با صراحت لهجه از بد و خوب آنها سخن رانده و دست به داوری زدهاست.
در چند فرسته بخشهایی از این خاطرات آورده خواهد شد.
@HistoryandMemory
▪️ ️نظر نوایی درباره تدین
«سید محمد تدين
یکی از استادانم که خیلی جدی نبود، سيد محمد تدين بود. به زور خودش را به دانشسرای عالی کشانده و استاد شده بود. معروف بود كه سوادی ندارد و طلبه كوچكی بود. در کارهای سیاسی افتاده و سرو صدایی کرده بود. ذاتاً آدم جاهطلب و نادرستی بود. لابد در دوران طلبگی بسیار سختی كشيده بود. حرفهایی هم دربارهاش میزدند. خلاصه وقتی در سیاست افتاد، وقاحت را از حد گذراند. يک روز در کلاس خیلی با قِر و غمزه و گردن و گردش چشم و ابرو با آن لهجۀ خراسانيش گفت «میخوام امروز يه چیزی بُگواَم. حالا اگه بدونيد كه بدونيد. اگه ندونيد هم تقصير خودتونه. بريد چیزی ياد بگيريد.» خيال كرديم چه حكمتی میخواهد بگوید. يكی از خطبههای مولا علی (ع) راجع به آسمان و زمين را درس میداد. گفت: بله. ستارگان دو قسمتند. ثوابت و سيار. ستارگان ثابت، ستارگان سيار. حالا اگر نمیفهميد، برويد ياد بگيريد.» خيال میکرد مطالب آنچنانی است كه ما حتی قدرت توهمش را نداریم تا چه برسد به دانستنش. معروف بود وقتی از او سؤالی میکردند، میگفت نرسيديم. آخر كلاس هم كه میپرسیدند، میگفت گذشتیم. اينها نوعاً كسانی بودند كه از دانشجو میترسند، چون خالیاند و به قول علما، پیاده يا راجلهاند، والا دليل ندارد كه معلم از سؤال شاگرد در برود. اگر قدرت پاسخ ندارد، میتواند به كتاب نگاه كند و تحقيق كند. به هر روی كسی از تدين استفاده نمیکرد. خود من به زحمت از او استفاده كردم.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲.
***
✓ نوایی در جای دیگری (ص ۵۸) هم از خجالت تدین در آمده و کارنامه سیاسی او را بهشدت به باد انتقاد گرفته و به نقل از قاسم غنی او را «نرّهخر» مینامد و در جمعبندی میگوید: «تدین آدم پاچهورمالیده، بیادب و گستاخی بود».
✓ برای آشنایی با زندگی و کارنامه سید محمد تدین به مدخل «تدین، سیدمحمد» در دانشنامه جهان اسلام نوشته باقر عاقلی مراجعه شود:
https://rch.ac.ir/article/Details/7498
@HistoryandMemory
«سید محمد تدين
یکی از استادانم که خیلی جدی نبود، سيد محمد تدين بود. به زور خودش را به دانشسرای عالی کشانده و استاد شده بود. معروف بود كه سوادی ندارد و طلبه كوچكی بود. در کارهای سیاسی افتاده و سرو صدایی کرده بود. ذاتاً آدم جاهطلب و نادرستی بود. لابد در دوران طلبگی بسیار سختی كشيده بود. حرفهایی هم دربارهاش میزدند. خلاصه وقتی در سیاست افتاد، وقاحت را از حد گذراند. يک روز در کلاس خیلی با قِر و غمزه و گردن و گردش چشم و ابرو با آن لهجۀ خراسانيش گفت «میخوام امروز يه چیزی بُگواَم. حالا اگه بدونيد كه بدونيد. اگه ندونيد هم تقصير خودتونه. بريد چیزی ياد بگيريد.» خيال كرديم چه حكمتی میخواهد بگوید. يكی از خطبههای مولا علی (ع) راجع به آسمان و زمين را درس میداد. گفت: بله. ستارگان دو قسمتند. ثوابت و سيار. ستارگان ثابت، ستارگان سيار. حالا اگر نمیفهميد، برويد ياد بگيريد.» خيال میکرد مطالب آنچنانی است كه ما حتی قدرت توهمش را نداریم تا چه برسد به دانستنش. معروف بود وقتی از او سؤالی میکردند، میگفت نرسيديم. آخر كلاس هم كه میپرسیدند، میگفت گذشتیم. اينها نوعاً كسانی بودند كه از دانشجو میترسند، چون خالیاند و به قول علما، پیاده يا راجلهاند، والا دليل ندارد كه معلم از سؤال شاگرد در برود. اگر قدرت پاسخ ندارد، میتواند به كتاب نگاه كند و تحقيق كند. به هر روی كسی از تدين استفاده نمیکرد. خود من به زحمت از او استفاده كردم.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲.
***
✓ نوایی در جای دیگری (ص ۵۸) هم از خجالت تدین در آمده و کارنامه سیاسی او را بهشدت به باد انتقاد گرفته و به نقل از قاسم غنی او را «نرّهخر» مینامد و در جمعبندی میگوید: «تدین آدم پاچهورمالیده، بیادب و گستاخی بود».
✓ برای آشنایی با زندگی و کارنامه سید محمد تدین به مدخل «تدین، سیدمحمد» در دانشنامه جهان اسلام نوشته باقر عاقلی مراجعه شود:
https://rch.ac.ir/article/Details/7498
@HistoryandMemory
▪️نظر نوایی درباره فروزانفر
«بدیعالزمان فروزانفر
البته تدین استثنا بود که خودش را به دانشگاه تحمیل کرده بود، ولی مردان بزرگی مثل بدیعالزمان فروزانفر هم از استادانمان بودند. بدیعالزمان واقعاً یک عالِم به تمام معنا بود. مرد هوشمند که در دلش به ریش دنیا میخندید. در ظاهر چون خیلی جاهطلب بود، رعایت تملق و چاپلوسی را میکرد، اما باطناً به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد نداشت. یک رند عالّمسوزی بود که فراتر از همه این حرفها بود. خب، در مقابل قدرت و پول و تعینات زندگی و القاب و عناوین نمیتوانست استقامت بکند. معروف است از او پرسیده بودند شما با این دلالت قدر علمی چطور رفته و سناتور شدهاید؟ سناتورها یک مشت آدمهای بیکار سیاستباف هستند. گفته بود ما تا آن وقت حقوقمان را که میخواستیم بگیریم، مجبور بودیم مراجعه کنیم، ولی از وقتی سناتور شدیم، درِ منزل آورده و دادهاند. صدایش نحو خاصی بود. ته صدایش به حدّ زنانه میرسید، زیر بود. بسیار با حافظه و خوشمزه بود و همه چیز را در یاد داشت. به من هم محبتی داشت. رسالهام را با او گرفتم. در دوره لیسانس که سه ساله بود، باید رساله مینوشتیم. رسالهام با راهنمایی بدیعالزمان نوشته شد که در مقدمه رجال حبیب السیر چاپ شده است.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲-۸۳.
@HistoryandMemory
«بدیعالزمان فروزانفر
البته تدین استثنا بود که خودش را به دانشگاه تحمیل کرده بود، ولی مردان بزرگی مثل بدیعالزمان فروزانفر هم از استادانمان بودند. بدیعالزمان واقعاً یک عالِم به تمام معنا بود. مرد هوشمند که در دلش به ریش دنیا میخندید. در ظاهر چون خیلی جاهطلب بود، رعایت تملق و چاپلوسی را میکرد، اما باطناً به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد نداشت. یک رند عالّمسوزی بود که فراتر از همه این حرفها بود. خب، در مقابل قدرت و پول و تعینات زندگی و القاب و عناوین نمیتوانست استقامت بکند. معروف است از او پرسیده بودند شما با این دلالت قدر علمی چطور رفته و سناتور شدهاید؟ سناتورها یک مشت آدمهای بیکار سیاستباف هستند. گفته بود ما تا آن وقت حقوقمان را که میخواستیم بگیریم، مجبور بودیم مراجعه کنیم، ولی از وقتی سناتور شدیم، درِ منزل آورده و دادهاند. صدایش نحو خاصی بود. ته صدایش به حدّ زنانه میرسید، زیر بود. بسیار با حافظه و خوشمزه بود و همه چیز را در یاد داشت. به من هم محبتی داشت. رسالهام را با او گرفتم. در دوره لیسانس که سه ساله بود، باید رساله مینوشتیم. رسالهام با راهنمایی بدیعالزمان نوشته شد که در مقدمه رجال حبیب السیر چاپ شده است.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲-۸۳.
@HistoryandMemory
سَن مورو [سیمرغ]: مجله مطالعات ایرانی
مجلهای تازه در ایرانپژوهی به سردبیری کارلو چرتی، ایرانشناس ایتالیایی
https://ipocan.it/index.php/en/senmurw-en
@HistoryandMemory
مجلهای تازه در ایرانپژوهی به سردبیری کارلو چرتی، ایرانشناس ایتالیایی
https://ipocan.it/index.php/en/senmurw-en
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
شماره تازه مجله غذا و تاریخ @HistoryandMemory
Food & History, Volume 21, Issue 1 (2023), Themed edition: Fat Worlds. Feasters and Loafers in Medieval and Early Modern Europe, eds. Roberta Colbertaldo and Christine Ott (Brepols, July 2023)
https://www.brepols.net/products/IS-9782503603681-1
CONTENTS:
ROBERTA COLBERTALDO AND CHRISTINE OTT -- Fat Worlds: Feasters and Loafers in Medieval and Early Modern Europe
Carnival and Lent
Andrea MARASCHI -- Carnival in Late Medieval Italian Sermons: A Time of Overeating in Pagan Fashion
TIMOTHY J. TOMASIK -- From Carnival to Cockaigne: Banquet and Gaster as Humanist Anti-Heroes in Early Modern France
Roberta COLBERTALDO -- The Court and the Gut. A Study of Carnival and Lent Representations in Giulio Cesare Croce’s Work
Lands of Cockaigne
Filippo RIBANI -- A Lost Gastronomic Paradise in Baldassarre da Fossombrone’s Menzoniero overamente Bosadrello (1475)
Andrea BALDAN -- Dreaming of Cockaigne, Dreaming of Distant Worlds: Old World and New World Foodstuffs in a Fictional French Representation of Sumatra in the Sixteenth Century
Isabella AUGART -- Nel Paese de Cuccagna: Nicolò Nelli and the Topographies of Abundance
Fat Bodies
Christine OTT -- Fat Carnival Princess in Renaissance Rome: Luigi Pulci’s Political Misogyny
Holly FLETCHER -- The Fat World of the Hutterites: Food and Fatness in the Criticism of Hutterite Anabaptists in Early Modern Moravia
Book reviews / Comptes rendus
@HistoryandMemory
https://www.brepols.net/products/IS-9782503603681-1
CONTENTS:
ROBERTA COLBERTALDO AND CHRISTINE OTT -- Fat Worlds: Feasters and Loafers in Medieval and Early Modern Europe
Carnival and Lent
Andrea MARASCHI -- Carnival in Late Medieval Italian Sermons: A Time of Overeating in Pagan Fashion
TIMOTHY J. TOMASIK -- From Carnival to Cockaigne: Banquet and Gaster as Humanist Anti-Heroes in Early Modern France
Roberta COLBERTALDO -- The Court and the Gut. A Study of Carnival and Lent Representations in Giulio Cesare Croce’s Work
Lands of Cockaigne
Filippo RIBANI -- A Lost Gastronomic Paradise in Baldassarre da Fossombrone’s Menzoniero overamente Bosadrello (1475)
Andrea BALDAN -- Dreaming of Cockaigne, Dreaming of Distant Worlds: Old World and New World Foodstuffs in a Fictional French Representation of Sumatra in the Sixteenth Century
Isabella AUGART -- Nel Paese de Cuccagna: Nicolò Nelli and the Topographies of Abundance
Fat Bodies
Christine OTT -- Fat Carnival Princess in Renaissance Rome: Luigi Pulci’s Political Misogyny
Holly FLETCHER -- The Fat World of the Hutterites: Food and Fatness in the Criticism of Hutterite Anabaptists in Early Modern Moravia
Book reviews / Comptes rendus
@HistoryandMemory
▪️از نجاری به فلسفه
✓ کارل پوپر (د. ۱۹۹۴م.) فیلسوف نامدار سده بیستم خودزندگینامهاش را اینگونه آغاز کرده:
«چه چیز را باید کنار گذاشت و چه چیز را باید نگه داشت؟ مسئله این است.
هو لافتینگ، باغوحش دکتر دولیتل
۱. همهچیزدانی و خطاپذیری
در بیست سالگی نزدِ نجارِ قفسهسازِ پیری به نام آدالبرت پوش در وین مشغول به کار شدم و از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴، سالهای نخست پس از خاتمه جنگ جهانی اول، نزد او به کارآموزی پرداختم. استادکارم درست به ژرژ کلمانسو میمانست، اما آدم بسیار مهربان و ملایمی بود. بعد از آنکه توانستم اعتمادش را به خود جلب کنم، بیشتر وقتهایی که در کارگاه با هم تنها میشدیم، مرا از ذخیره بیپایان علم خود بینصیب نمیگذاشت. یکبار به من گفت که سالهای زیادی را صرف تهيه طرحهای مختلفی برای ماشینِ دائمالحركة (perpetual machine) کرده است و به طور بامزه ای ادامه داد: «میگویند که نمیتوانم اما موقعی که آن را دیدند حرفشان را پس میگیرند.
(Da Sag'n s' dass ma' so was net mach'n kann; aber wann amal eina ein's g'macht hat, dann wer'n s'chon anders red'n!")
⬇️
@HistoryandMemory
✓ کارل پوپر (د. ۱۹۹۴م.) فیلسوف نامدار سده بیستم خودزندگینامهاش را اینگونه آغاز کرده:
«چه چیز را باید کنار گذاشت و چه چیز را باید نگه داشت؟ مسئله این است.
هو لافتینگ، باغوحش دکتر دولیتل
۱. همهچیزدانی و خطاپذیری
در بیست سالگی نزدِ نجارِ قفسهسازِ پیری به نام آدالبرت پوش در وین مشغول به کار شدم و از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴، سالهای نخست پس از خاتمه جنگ جهانی اول، نزد او به کارآموزی پرداختم. استادکارم درست به ژرژ کلمانسو میمانست، اما آدم بسیار مهربان و ملایمی بود. بعد از آنکه توانستم اعتمادش را به خود جلب کنم، بیشتر وقتهایی که در کارگاه با هم تنها میشدیم، مرا از ذخیره بیپایان علم خود بینصیب نمیگذاشت. یکبار به من گفت که سالهای زیادی را صرف تهيه طرحهای مختلفی برای ماشینِ دائمالحركة (perpetual machine) کرده است و به طور بامزه ای ادامه داد: «میگویند که نمیتوانم اما موقعی که آن را دیدند حرفشان را پس میگیرند.
(Da Sag'n s' dass ma' so was net mach'n kann; aber wann amal eina ein's g'macht hat, dann wer'n s'chon anders red'n!")
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
یکی از عادات مورد علاقه او بود که از من سؤالی تاریخی بپرسد، و موقعی که که معلوم میگردید که من پاسخ آن را نمیدانم (با آنکه من، شاگردش، دانشجو بودم-امری که به آن بسیار میبالید)، خود به آن پاسخ گوید. برای مثال میپرسید: «میدانی مخترع چکمه ساق بلند چه کسی بوده است؟ نمیدانی؟ مخترع آن والنشتاین، دوک فریدلاند، در زمان جنگهای سی ساله بوده است.» و بعد از طرح یکی دو سؤال حتی مشکلتر دیگر که هم خود عنوان میکرد و هم خود پیروزمندانه به آن پاسخ میگفت. استادکارم با غرور ملایمی میگفت: حالا هر سؤالی که بخواهید میتوانید از من بپرسید من همهچیز میدانم.
"Da können S'mi'frag'n was Sie woll'n: ich weiss ailes."
فکر نکنم آنقدر که از استادکار همهچیزدان عزیزم، آدالبرت پوش، درباره نظريه معرفت چیز یاد گرفتم، از هیچیک از معلمانم آموخته باشم. هیچیک از آنها به اندازه او در مریدِ سقراط ساختنِ من سهم نداشتهاند، چرا که استادکارم بود که به من آموخت نه تنها چقدر کم میدانم، بلکه خردی هم که آرزویش را ممکن است در سر داشته باشم، تنها در تصدیق هر چه تمامتر نامحدودیتِ جهل خود میتواند ممکن باشد.
این افکار و افکار دیگر مرتبط با معرفتشناسی تمام مدتی که میز تحریری را در دست ساخت داشتم، ذهن من را به خود مشغول کرده بود. در آن وقت سفارش بزرگی برای ساخت سی عدد میز تحریر با چوب ماهون با تعداد زیادی کشو در دست داشتیم، و متأسفانه ساخت و بهخصوص جلاکاری برخی از این میزها به سبب همین اشتغالات معرفتشناختیام سخت آسیب دیدند. این امر استادکار و نیز خودم را به خود آورد که برای این نوع کار بیش از اندازه نادان و خطاپذیرم. پس تصمیم گرفتم، از پایان دوره شاگردی و کارآموزیم در ۱۹۲۴، در پیِ کاری سادهتر از ساختن میز تحریر برآیم ابتدا یک سال به مددکاری اجتماعی برای کودکانِ بیسرپرست پرداختم شعلی که پیشتر آزموده و به دشواری آن پیبرده بودم. سپس، بعد از پنج سالی که به مطالعه و نوشتن پرداختم، ازدواج کردم و زندگی سعادتمندانهای را با شغل معلمی آغاز نمودم. این امر بر میگردد به سال ۱۹۳۰.
در آن وقت، از لحاظ حرفهای بیشتر از معلمی سودایی در سر نداشتم، اما بعد از انتشار منطق پژوهش در اواخر ۱۹۳۲، نسبت به این شغل کمی احساس خستگی کردم. بنابراین هنگامی که این فرصت برایم پیش آمد که آموزگاری را رها کنم و فیلسوفی پیشه سازم، سخت احساس سعادت کردم. در آن وقت تقریباً سیوپنج ساله بودم، و گمان میکنم توانستم برای این مسئله راهحلی پیدا کنم که چگونه همزمانِ با کار با میز تحریر، به معرفتشناسی هم بیندیشم.
▫️کارل ریموند پوپر، عطش باقی: خودزندگینامه فکری، ترجمه سیامک عاقلی، تهران، دوستان، ۱۳۹۹، ص ۶۳-۶۵.
@HistoryandMemory
یکی از عادات مورد علاقه او بود که از من سؤالی تاریخی بپرسد، و موقعی که که معلوم میگردید که من پاسخ آن را نمیدانم (با آنکه من، شاگردش، دانشجو بودم-امری که به آن بسیار میبالید)، خود به آن پاسخ گوید. برای مثال میپرسید: «میدانی مخترع چکمه ساق بلند چه کسی بوده است؟ نمیدانی؟ مخترع آن والنشتاین، دوک فریدلاند، در زمان جنگهای سی ساله بوده است.» و بعد از طرح یکی دو سؤال حتی مشکلتر دیگر که هم خود عنوان میکرد و هم خود پیروزمندانه به آن پاسخ میگفت. استادکارم با غرور ملایمی میگفت: حالا هر سؤالی که بخواهید میتوانید از من بپرسید من همهچیز میدانم.
"Da können S'mi'frag'n was Sie woll'n: ich weiss ailes."
فکر نکنم آنقدر که از استادکار همهچیزدان عزیزم، آدالبرت پوش، درباره نظريه معرفت چیز یاد گرفتم، از هیچیک از معلمانم آموخته باشم. هیچیک از آنها به اندازه او در مریدِ سقراط ساختنِ من سهم نداشتهاند، چرا که استادکارم بود که به من آموخت نه تنها چقدر کم میدانم، بلکه خردی هم که آرزویش را ممکن است در سر داشته باشم، تنها در تصدیق هر چه تمامتر نامحدودیتِ جهل خود میتواند ممکن باشد.
این افکار و افکار دیگر مرتبط با معرفتشناسی تمام مدتی که میز تحریری را در دست ساخت داشتم، ذهن من را به خود مشغول کرده بود. در آن وقت سفارش بزرگی برای ساخت سی عدد میز تحریر با چوب ماهون با تعداد زیادی کشو در دست داشتیم، و متأسفانه ساخت و بهخصوص جلاکاری برخی از این میزها به سبب همین اشتغالات معرفتشناختیام سخت آسیب دیدند. این امر استادکار و نیز خودم را به خود آورد که برای این نوع کار بیش از اندازه نادان و خطاپذیرم. پس تصمیم گرفتم، از پایان دوره شاگردی و کارآموزیم در ۱۹۲۴، در پیِ کاری سادهتر از ساختن میز تحریر برآیم ابتدا یک سال به مددکاری اجتماعی برای کودکانِ بیسرپرست پرداختم شعلی که پیشتر آزموده و به دشواری آن پیبرده بودم. سپس، بعد از پنج سالی که به مطالعه و نوشتن پرداختم، ازدواج کردم و زندگی سعادتمندانهای را با شغل معلمی آغاز نمودم. این امر بر میگردد به سال ۱۹۳۰.
در آن وقت، از لحاظ حرفهای بیشتر از معلمی سودایی در سر نداشتم، اما بعد از انتشار منطق پژوهش در اواخر ۱۹۳۲، نسبت به این شغل کمی احساس خستگی کردم. بنابراین هنگامی که این فرصت برایم پیش آمد که آموزگاری را رها کنم و فیلسوفی پیشه سازم، سخت احساس سعادت کردم. در آن وقت تقریباً سیوپنج ساله بودم، و گمان میکنم توانستم برای این مسئله راهحلی پیدا کنم که چگونه همزمانِ با کار با میز تحریر، به معرفتشناسی هم بیندیشم.
▫️کارل ریموند پوپر، عطش باقی: خودزندگینامه فکری، ترجمه سیامک عاقلی، تهران، دوستان، ۱۳۹۹، ص ۶۳-۶۵.
@HistoryandMemory