▪️ ️نظر نوایی درباره تدین
«سید محمد تدين
یکی از استادانم که خیلی جدی نبود، سيد محمد تدين بود. به زور خودش را به دانشسرای عالی کشانده و استاد شده بود. معروف بود كه سوادی ندارد و طلبه كوچكی بود. در کارهای سیاسی افتاده و سرو صدایی کرده بود. ذاتاً آدم جاهطلب و نادرستی بود. لابد در دوران طلبگی بسیار سختی كشيده بود. حرفهایی هم دربارهاش میزدند. خلاصه وقتی در سیاست افتاد، وقاحت را از حد گذراند. يک روز در کلاس خیلی با قِر و غمزه و گردن و گردش چشم و ابرو با آن لهجۀ خراسانيش گفت «میخوام امروز يه چیزی بُگواَم. حالا اگه بدونيد كه بدونيد. اگه ندونيد هم تقصير خودتونه. بريد چیزی ياد بگيريد.» خيال كرديم چه حكمتی میخواهد بگوید. يكی از خطبههای مولا علی (ع) راجع به آسمان و زمين را درس میداد. گفت: بله. ستارگان دو قسمتند. ثوابت و سيار. ستارگان ثابت، ستارگان سيار. حالا اگر نمیفهميد، برويد ياد بگيريد.» خيال میکرد مطالب آنچنانی است كه ما حتی قدرت توهمش را نداریم تا چه برسد به دانستنش. معروف بود وقتی از او سؤالی میکردند، میگفت نرسيديم. آخر كلاس هم كه میپرسیدند، میگفت گذشتیم. اينها نوعاً كسانی بودند كه از دانشجو میترسند، چون خالیاند و به قول علما، پیاده يا راجلهاند، والا دليل ندارد كه معلم از سؤال شاگرد در برود. اگر قدرت پاسخ ندارد، میتواند به كتاب نگاه كند و تحقيق كند. به هر روی كسی از تدين استفاده نمیکرد. خود من به زحمت از او استفاده كردم.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲.
***
✓ نوایی در جای دیگری (ص ۵۸) هم از خجالت تدین در آمده و کارنامه سیاسی او را بهشدت به باد انتقاد گرفته و به نقل از قاسم غنی او را «نرّهخر» مینامد و در جمعبندی میگوید: «تدین آدم پاچهورمالیده، بیادب و گستاخی بود».
✓ برای آشنایی با زندگی و کارنامه سید محمد تدین به مدخل «تدین، سیدمحمد» در دانشنامه جهان اسلام نوشته باقر عاقلی مراجعه شود:
https://rch.ac.ir/article/Details/7498
@HistoryandMemory
«سید محمد تدين
یکی از استادانم که خیلی جدی نبود، سيد محمد تدين بود. به زور خودش را به دانشسرای عالی کشانده و استاد شده بود. معروف بود كه سوادی ندارد و طلبه كوچكی بود. در کارهای سیاسی افتاده و سرو صدایی کرده بود. ذاتاً آدم جاهطلب و نادرستی بود. لابد در دوران طلبگی بسیار سختی كشيده بود. حرفهایی هم دربارهاش میزدند. خلاصه وقتی در سیاست افتاد، وقاحت را از حد گذراند. يک روز در کلاس خیلی با قِر و غمزه و گردن و گردش چشم و ابرو با آن لهجۀ خراسانيش گفت «میخوام امروز يه چیزی بُگواَم. حالا اگه بدونيد كه بدونيد. اگه ندونيد هم تقصير خودتونه. بريد چیزی ياد بگيريد.» خيال كرديم چه حكمتی میخواهد بگوید. يكی از خطبههای مولا علی (ع) راجع به آسمان و زمين را درس میداد. گفت: بله. ستارگان دو قسمتند. ثوابت و سيار. ستارگان ثابت، ستارگان سيار. حالا اگر نمیفهميد، برويد ياد بگيريد.» خيال میکرد مطالب آنچنانی است كه ما حتی قدرت توهمش را نداریم تا چه برسد به دانستنش. معروف بود وقتی از او سؤالی میکردند، میگفت نرسيديم. آخر كلاس هم كه میپرسیدند، میگفت گذشتیم. اينها نوعاً كسانی بودند كه از دانشجو میترسند، چون خالیاند و به قول علما، پیاده يا راجلهاند، والا دليل ندارد كه معلم از سؤال شاگرد در برود. اگر قدرت پاسخ ندارد، میتواند به كتاب نگاه كند و تحقيق كند. به هر روی كسی از تدين استفاده نمیکرد. خود من به زحمت از او استفاده كردم.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲.
***
✓ نوایی در جای دیگری (ص ۵۸) هم از خجالت تدین در آمده و کارنامه سیاسی او را بهشدت به باد انتقاد گرفته و به نقل از قاسم غنی او را «نرّهخر» مینامد و در جمعبندی میگوید: «تدین آدم پاچهورمالیده، بیادب و گستاخی بود».
✓ برای آشنایی با زندگی و کارنامه سید محمد تدین به مدخل «تدین، سیدمحمد» در دانشنامه جهان اسلام نوشته باقر عاقلی مراجعه شود:
https://rch.ac.ir/article/Details/7498
@HistoryandMemory
▪️نظر نوایی درباره فروزانفر
«بدیعالزمان فروزانفر
البته تدین استثنا بود که خودش را به دانشگاه تحمیل کرده بود، ولی مردان بزرگی مثل بدیعالزمان فروزانفر هم از استادانمان بودند. بدیعالزمان واقعاً یک عالِم به تمام معنا بود. مرد هوشمند که در دلش به ریش دنیا میخندید. در ظاهر چون خیلی جاهطلب بود، رعایت تملق و چاپلوسی را میکرد، اما باطناً به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد نداشت. یک رند عالّمسوزی بود که فراتر از همه این حرفها بود. خب، در مقابل قدرت و پول و تعینات زندگی و القاب و عناوین نمیتوانست استقامت بکند. معروف است از او پرسیده بودند شما با این دلالت قدر علمی چطور رفته و سناتور شدهاید؟ سناتورها یک مشت آدمهای بیکار سیاستباف هستند. گفته بود ما تا آن وقت حقوقمان را که میخواستیم بگیریم، مجبور بودیم مراجعه کنیم، ولی از وقتی سناتور شدیم، درِ منزل آورده و دادهاند. صدایش نحو خاصی بود. ته صدایش به حدّ زنانه میرسید، زیر بود. بسیار با حافظه و خوشمزه بود و همه چیز را در یاد داشت. به من هم محبتی داشت. رسالهام را با او گرفتم. در دوره لیسانس که سه ساله بود، باید رساله مینوشتیم. رسالهام با راهنمایی بدیعالزمان نوشته شد که در مقدمه رجال حبیب السیر چاپ شده است.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲-۸۳.
@HistoryandMemory
«بدیعالزمان فروزانفر
البته تدین استثنا بود که خودش را به دانشگاه تحمیل کرده بود، ولی مردان بزرگی مثل بدیعالزمان فروزانفر هم از استادانمان بودند. بدیعالزمان واقعاً یک عالِم به تمام معنا بود. مرد هوشمند که در دلش به ریش دنیا میخندید. در ظاهر چون خیلی جاهطلب بود، رعایت تملق و چاپلوسی را میکرد، اما باطناً به هیچ کس و هیچ چیز اعتقاد نداشت. یک رند عالّمسوزی بود که فراتر از همه این حرفها بود. خب، در مقابل قدرت و پول و تعینات زندگی و القاب و عناوین نمیتوانست استقامت بکند. معروف است از او پرسیده بودند شما با این دلالت قدر علمی چطور رفته و سناتور شدهاید؟ سناتورها یک مشت آدمهای بیکار سیاستباف هستند. گفته بود ما تا آن وقت حقوقمان را که میخواستیم بگیریم، مجبور بودیم مراجعه کنیم، ولی از وقتی سناتور شدیم، درِ منزل آورده و دادهاند. صدایش نحو خاصی بود. ته صدایش به حدّ زنانه میرسید، زیر بود. بسیار با حافظه و خوشمزه بود و همه چیز را در یاد داشت. به من هم محبتی داشت. رسالهام را با او گرفتم. در دوره لیسانس که سه ساله بود، باید رساله مینوشتیم. رسالهام با راهنمایی بدیعالزمان نوشته شد که در مقدمه رجال حبیب السیر چاپ شده است.»
▫️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، ص ۸۲-۸۳.
@HistoryandMemory
سَن مورو [سیمرغ]: مجله مطالعات ایرانی
مجلهای تازه در ایرانپژوهی به سردبیری کارلو چرتی، ایرانشناس ایتالیایی
https://ipocan.it/index.php/en/senmurw-en
@HistoryandMemory
مجلهای تازه در ایرانپژوهی به سردبیری کارلو چرتی، ایرانشناس ایتالیایی
https://ipocan.it/index.php/en/senmurw-en
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
شماره تازه مجله غذا و تاریخ @HistoryandMemory
Food & History, Volume 21, Issue 1 (2023), Themed edition: Fat Worlds. Feasters and Loafers in Medieval and Early Modern Europe, eds. Roberta Colbertaldo and Christine Ott (Brepols, July 2023)
https://www.brepols.net/products/IS-9782503603681-1
CONTENTS:
ROBERTA COLBERTALDO AND CHRISTINE OTT -- Fat Worlds: Feasters and Loafers in Medieval and Early Modern Europe
Carnival and Lent
Andrea MARASCHI -- Carnival in Late Medieval Italian Sermons: A Time of Overeating in Pagan Fashion
TIMOTHY J. TOMASIK -- From Carnival to Cockaigne: Banquet and Gaster as Humanist Anti-Heroes in Early Modern France
Roberta COLBERTALDO -- The Court and the Gut. A Study of Carnival and Lent Representations in Giulio Cesare Croce’s Work
Lands of Cockaigne
Filippo RIBANI -- A Lost Gastronomic Paradise in Baldassarre da Fossombrone’s Menzoniero overamente Bosadrello (1475)
Andrea BALDAN -- Dreaming of Cockaigne, Dreaming of Distant Worlds: Old World and New World Foodstuffs in a Fictional French Representation of Sumatra in the Sixteenth Century
Isabella AUGART -- Nel Paese de Cuccagna: Nicolò Nelli and the Topographies of Abundance
Fat Bodies
Christine OTT -- Fat Carnival Princess in Renaissance Rome: Luigi Pulci’s Political Misogyny
Holly FLETCHER -- The Fat World of the Hutterites: Food and Fatness in the Criticism of Hutterite Anabaptists in Early Modern Moravia
Book reviews / Comptes rendus
@HistoryandMemory
https://www.brepols.net/products/IS-9782503603681-1
CONTENTS:
ROBERTA COLBERTALDO AND CHRISTINE OTT -- Fat Worlds: Feasters and Loafers in Medieval and Early Modern Europe
Carnival and Lent
Andrea MARASCHI -- Carnival in Late Medieval Italian Sermons: A Time of Overeating in Pagan Fashion
TIMOTHY J. TOMASIK -- From Carnival to Cockaigne: Banquet and Gaster as Humanist Anti-Heroes in Early Modern France
Roberta COLBERTALDO -- The Court and the Gut. A Study of Carnival and Lent Representations in Giulio Cesare Croce’s Work
Lands of Cockaigne
Filippo RIBANI -- A Lost Gastronomic Paradise in Baldassarre da Fossombrone’s Menzoniero overamente Bosadrello (1475)
Andrea BALDAN -- Dreaming of Cockaigne, Dreaming of Distant Worlds: Old World and New World Foodstuffs in a Fictional French Representation of Sumatra in the Sixteenth Century
Isabella AUGART -- Nel Paese de Cuccagna: Nicolò Nelli and the Topographies of Abundance
Fat Bodies
Christine OTT -- Fat Carnival Princess in Renaissance Rome: Luigi Pulci’s Political Misogyny
Holly FLETCHER -- The Fat World of the Hutterites: Food and Fatness in the Criticism of Hutterite Anabaptists in Early Modern Moravia
Book reviews / Comptes rendus
@HistoryandMemory
▪️از نجاری به فلسفه
✓ کارل پوپر (د. ۱۹۹۴م.) فیلسوف نامدار سده بیستم خودزندگینامهاش را اینگونه آغاز کرده:
«چه چیز را باید کنار گذاشت و چه چیز را باید نگه داشت؟ مسئله این است.
هو لافتینگ، باغوحش دکتر دولیتل
۱. همهچیزدانی و خطاپذیری
در بیست سالگی نزدِ نجارِ قفسهسازِ پیری به نام آدالبرت پوش در وین مشغول به کار شدم و از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴، سالهای نخست پس از خاتمه جنگ جهانی اول، نزد او به کارآموزی پرداختم. استادکارم درست به ژرژ کلمانسو میمانست، اما آدم بسیار مهربان و ملایمی بود. بعد از آنکه توانستم اعتمادش را به خود جلب کنم، بیشتر وقتهایی که در کارگاه با هم تنها میشدیم، مرا از ذخیره بیپایان علم خود بینصیب نمیگذاشت. یکبار به من گفت که سالهای زیادی را صرف تهيه طرحهای مختلفی برای ماشینِ دائمالحركة (perpetual machine) کرده است و به طور بامزه ای ادامه داد: «میگویند که نمیتوانم اما موقعی که آن را دیدند حرفشان را پس میگیرند.
(Da Sag'n s' dass ma' so was net mach'n kann; aber wann amal eina ein's g'macht hat, dann wer'n s'chon anders red'n!")
⬇️
@HistoryandMemory
✓ کارل پوپر (د. ۱۹۹۴م.) فیلسوف نامدار سده بیستم خودزندگینامهاش را اینگونه آغاز کرده:
«چه چیز را باید کنار گذاشت و چه چیز را باید نگه داشت؟ مسئله این است.
هو لافتینگ، باغوحش دکتر دولیتل
۱. همهچیزدانی و خطاپذیری
در بیست سالگی نزدِ نجارِ قفسهسازِ پیری به نام آدالبرت پوش در وین مشغول به کار شدم و از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴، سالهای نخست پس از خاتمه جنگ جهانی اول، نزد او به کارآموزی پرداختم. استادکارم درست به ژرژ کلمانسو میمانست، اما آدم بسیار مهربان و ملایمی بود. بعد از آنکه توانستم اعتمادش را به خود جلب کنم، بیشتر وقتهایی که در کارگاه با هم تنها میشدیم، مرا از ذخیره بیپایان علم خود بینصیب نمیگذاشت. یکبار به من گفت که سالهای زیادی را صرف تهيه طرحهای مختلفی برای ماشینِ دائمالحركة (perpetual machine) کرده است و به طور بامزه ای ادامه داد: «میگویند که نمیتوانم اما موقعی که آن را دیدند حرفشان را پس میگیرند.
(Da Sag'n s' dass ma' so was net mach'n kann; aber wann amal eina ein's g'macht hat, dann wer'n s'chon anders red'n!")
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
یکی از عادات مورد علاقه او بود که از من سؤالی تاریخی بپرسد، و موقعی که که معلوم میگردید که من پاسخ آن را نمیدانم (با آنکه من، شاگردش، دانشجو بودم-امری که به آن بسیار میبالید)، خود به آن پاسخ گوید. برای مثال میپرسید: «میدانی مخترع چکمه ساق بلند چه کسی بوده است؟ نمیدانی؟ مخترع آن والنشتاین، دوک فریدلاند، در زمان جنگهای سی ساله بوده است.» و بعد از طرح یکی دو سؤال حتی مشکلتر دیگر که هم خود عنوان میکرد و هم خود پیروزمندانه به آن پاسخ میگفت. استادکارم با غرور ملایمی میگفت: حالا هر سؤالی که بخواهید میتوانید از من بپرسید من همهچیز میدانم.
"Da können S'mi'frag'n was Sie woll'n: ich weiss ailes."
فکر نکنم آنقدر که از استادکار همهچیزدان عزیزم، آدالبرت پوش، درباره نظريه معرفت چیز یاد گرفتم، از هیچیک از معلمانم آموخته باشم. هیچیک از آنها به اندازه او در مریدِ سقراط ساختنِ من سهم نداشتهاند، چرا که استادکارم بود که به من آموخت نه تنها چقدر کم میدانم، بلکه خردی هم که آرزویش را ممکن است در سر داشته باشم، تنها در تصدیق هر چه تمامتر نامحدودیتِ جهل خود میتواند ممکن باشد.
این افکار و افکار دیگر مرتبط با معرفتشناسی تمام مدتی که میز تحریری را در دست ساخت داشتم، ذهن من را به خود مشغول کرده بود. در آن وقت سفارش بزرگی برای ساخت سی عدد میز تحریر با چوب ماهون با تعداد زیادی کشو در دست داشتیم، و متأسفانه ساخت و بهخصوص جلاکاری برخی از این میزها به سبب همین اشتغالات معرفتشناختیام سخت آسیب دیدند. این امر استادکار و نیز خودم را به خود آورد که برای این نوع کار بیش از اندازه نادان و خطاپذیرم. پس تصمیم گرفتم، از پایان دوره شاگردی و کارآموزیم در ۱۹۲۴، در پیِ کاری سادهتر از ساختن میز تحریر برآیم ابتدا یک سال به مددکاری اجتماعی برای کودکانِ بیسرپرست پرداختم شعلی که پیشتر آزموده و به دشواری آن پیبرده بودم. سپس، بعد از پنج سالی که به مطالعه و نوشتن پرداختم، ازدواج کردم و زندگی سعادتمندانهای را با شغل معلمی آغاز نمودم. این امر بر میگردد به سال ۱۹۳۰.
در آن وقت، از لحاظ حرفهای بیشتر از معلمی سودایی در سر نداشتم، اما بعد از انتشار منطق پژوهش در اواخر ۱۹۳۲، نسبت به این شغل کمی احساس خستگی کردم. بنابراین هنگامی که این فرصت برایم پیش آمد که آموزگاری را رها کنم و فیلسوفی پیشه سازم، سخت احساس سعادت کردم. در آن وقت تقریباً سیوپنج ساله بودم، و گمان میکنم توانستم برای این مسئله راهحلی پیدا کنم که چگونه همزمانِ با کار با میز تحریر، به معرفتشناسی هم بیندیشم.
▫️کارل ریموند پوپر، عطش باقی: خودزندگینامه فکری، ترجمه سیامک عاقلی، تهران، دوستان، ۱۳۹۹، ص ۶۳-۶۵.
@HistoryandMemory
یکی از عادات مورد علاقه او بود که از من سؤالی تاریخی بپرسد، و موقعی که که معلوم میگردید که من پاسخ آن را نمیدانم (با آنکه من، شاگردش، دانشجو بودم-امری که به آن بسیار میبالید)، خود به آن پاسخ گوید. برای مثال میپرسید: «میدانی مخترع چکمه ساق بلند چه کسی بوده است؟ نمیدانی؟ مخترع آن والنشتاین، دوک فریدلاند، در زمان جنگهای سی ساله بوده است.» و بعد از طرح یکی دو سؤال حتی مشکلتر دیگر که هم خود عنوان میکرد و هم خود پیروزمندانه به آن پاسخ میگفت. استادکارم با غرور ملایمی میگفت: حالا هر سؤالی که بخواهید میتوانید از من بپرسید من همهچیز میدانم.
"Da können S'mi'frag'n was Sie woll'n: ich weiss ailes."
فکر نکنم آنقدر که از استادکار همهچیزدان عزیزم، آدالبرت پوش، درباره نظريه معرفت چیز یاد گرفتم، از هیچیک از معلمانم آموخته باشم. هیچیک از آنها به اندازه او در مریدِ سقراط ساختنِ من سهم نداشتهاند، چرا که استادکارم بود که به من آموخت نه تنها چقدر کم میدانم، بلکه خردی هم که آرزویش را ممکن است در سر داشته باشم، تنها در تصدیق هر چه تمامتر نامحدودیتِ جهل خود میتواند ممکن باشد.
این افکار و افکار دیگر مرتبط با معرفتشناسی تمام مدتی که میز تحریری را در دست ساخت داشتم، ذهن من را به خود مشغول کرده بود. در آن وقت سفارش بزرگی برای ساخت سی عدد میز تحریر با چوب ماهون با تعداد زیادی کشو در دست داشتیم، و متأسفانه ساخت و بهخصوص جلاکاری برخی از این میزها به سبب همین اشتغالات معرفتشناختیام سخت آسیب دیدند. این امر استادکار و نیز خودم را به خود آورد که برای این نوع کار بیش از اندازه نادان و خطاپذیرم. پس تصمیم گرفتم، از پایان دوره شاگردی و کارآموزیم در ۱۹۲۴، در پیِ کاری سادهتر از ساختن میز تحریر برآیم ابتدا یک سال به مددکاری اجتماعی برای کودکانِ بیسرپرست پرداختم شعلی که پیشتر آزموده و به دشواری آن پیبرده بودم. سپس، بعد از پنج سالی که به مطالعه و نوشتن پرداختم، ازدواج کردم و زندگی سعادتمندانهای را با شغل معلمی آغاز نمودم. این امر بر میگردد به سال ۱۹۳۰.
در آن وقت، از لحاظ حرفهای بیشتر از معلمی سودایی در سر نداشتم، اما بعد از انتشار منطق پژوهش در اواخر ۱۹۳۲، نسبت به این شغل کمی احساس خستگی کردم. بنابراین هنگامی که این فرصت برایم پیش آمد که آموزگاری را رها کنم و فیلسوفی پیشه سازم، سخت احساس سعادت کردم. در آن وقت تقریباً سیوپنج ساله بودم، و گمان میکنم توانستم برای این مسئله راهحلی پیدا کنم که چگونه همزمانِ با کار با میز تحریر، به معرفتشناسی هم بیندیشم.
▫️کارل ریموند پوپر، عطش باقی: خودزندگینامه فکری، ترجمه سیامک عاقلی، تهران، دوستان، ۱۳۹۹، ص ۶۳-۶۵.
@HistoryandMemory
✓ سی سال پیش در چنین روزی (۲۳ تیر ۱۳۷۲) استاد نامدار و تاریخپژوه برجسته دکتر عبدالهادی حائری درگذشت. چندسال پیش زندگینامه بسیارکوتاهی از ایشان برای چاپ در تکمله جلد پایانی دایرةالمعارف تشیع نوشتم که در ادامه میآید:
▪️حائری، عبدالهادی (قم-حدود سالهای ۱۳۱۲-۱۳۱۴- مشهد ۱۳۷۲ش). تاریخپژوه و استاد تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد. در خاندان مذهبی و نامدار حائری زاده شد؛ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه علمیه قم پدربزرگ مادریاش بود. زندگی وی در کودکی و نوجوانی در تنگدستی و سختی بسیار گذشت و به دلیل مخالفت شدید پدر «هرگز برای آموزش و پرورش به دبستان یا دبیرستان گام نگذارد» و آموزش وی به «خواندن قرآن» در مکتبخانه و «مقدمات عربی» نزد پدرش محدود شد. وی که به دلایلی از جمله شرایط زمانه به تحصیلات حوزوی «نادلبسته» بود، چند سالی به اجبار پدر به پیشۀ «پارچهبافی» و «شَعربافی» روی آورد. از ۱۳۲۷ش و پس از آن زندگی حائری دچار دگرگونی بزرگی شد و ضمن نگارش و چاپ مقالاتی در نشریات محلی، با شرکت در امتحانات متفرقه گواهینامه ششم ابتدایی را کسب کرد (۱۳۲۹ش)؛ سپس با گذراندن سیکل اول و دوم متوسطه در ۱۳۳۴ش موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. در این سالها وی برای گذران زندگی در ادارۀ بهداری قم به کار آبلهکوبی سیار در روستاها مشغول بود. در ۱۳۳۶ش در آزمون ورودی دانشکده معقول و منقول (سپستر: الهیات و معارف اسلامی) دانشگاه تهران پذیرفته شد و سه سال بعد مدرک کارشناسی خود را اخذ کرد (۱۳۳۹ش). در ۱۳۴۳ش پس از دریافت بورس تحصیلی در رشتۀ خاورشناسی و اسلامشناسی از دانشگاه مکگیل کانادا راهی آنجا شد و در نه سال آینده، بهرغم سختیها و دشواریهای بسیار، موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد (۱۳۴۷ش) و دکتری (۱۳۵۲ش) از آن دانشگاه شد. پس از آن چهار سال در دانشگاه برکلی کالیفرنیا تدریس کرد. در ۱۳۵۷ش چند ماهی پیش از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت و با مرتبه دانشیاری به استخدام گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد درآمد. در این دانشگاه وی با تکیه بر تخصص و پیشینه پژوهشی خود در تاریخ معاصر ایران و جهان اسلام به تدریس دروسی چون «نهضت مشروطیت»، «تاریخ خاورمیانه» و «تاریخ احزاب سیاسی ایران» پرداخت. وی که در ۱۳۶۳ش به مرتبه استادی دست یافته بود، در سال تحصیلی ۱۳۷۰-۱۳۷۱ش به عنوان استاد نمونه کشوری برگزیده شد. حائری در آغاز دهه هفتم زندگی خود، در اوج پختگی علمی و فعالیتهای پرثمر پژوهشی و دانشگاهی، دچار بیماری سرطان خون شد و به همین بیماری درگذشت. عبدالهادی حائری تاریخپژوهی روشمند، نوگرا و نظریهپرداز بود و کارنامۀ پژوهشی او شامل مطالعاتی بدیع و اصیل در تاریخ ایران بهویژه تاریخ دوران معاصر است. او بسیار پرکار بود و در کمتر سه دهه فعالیت دانشگاهی و پژوهشی کتابها و مقالات بسیاری به زبان فارسی و انگلیسی از خود برجای نهاد. وی افزون بر حضور فعال در بسیاری از کنگرههای اسلامشناسی و ایرانشناسی در اروپا و آمریکا، مدخلهایی برای دایرةالمعارف اسلام(ویرایش دوم) و دانشنامه ایرانیکا نگاشت. از آثار وی این کتابها در خور ذکر است: تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق؛ نخستین رویاروییهای اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب (برنده جایزه کتاب سال ۱۳۶۷ش)؛ تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی؛ ایران و جهان اسلام: پژوهشهایی تاریخی پیرامون چهرهها، اندیشهها و جنبشها؛ و آزادیهای سیاسی و اجتماعی از دیدگاه اندیشهگران: گذری بر نوشتههای پارسی در دو سده واپسین. حائری همچنین زندگینامه خودنوشتی با نام آنچه گذشت: نقشی از نیم قرن تکاپو از خود بهجای گذاشته است که در آن رک و بیپرده زندگی شخصی و حرفهای خود را به تصویر کشیدهاست.
منابع: آنچه گذشت: نقشی از نیم قرن تکاپو، عبدالهادی حائری، انتشارات معین، تهران ۱۳۷۲ش؛ زندگی، آثار و اندیشههای تاریخنگارانه دکتر عبدالهادی حائری، حجت فلاح توتکار، پژوهشکده تاریخ اسلام، ۱۳۹۴ش؛ «کتابشناسی دکتر عبدالهادی حائری»، سوسن اصیلی، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، ش۲۲(مرداد ۱۳۷۸)، ۳۰-۳۱؛ «گذری بر زندگی، پژوهشها و آثار زندهیاد استاد دکتر عبدالهادی حائری»، شهرام یوسفیفر، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، ش ۳۹ (دی ۱۳۷۹)، ۳۵-۳۶.
▫️معصومعلی پنجه، «حائری، عبدالهادی»، دایرةالمعارف تشیع، تهران، حکمت، ۱۴۰۱، ج۱۶، صص ۴۲۹-۴۳۰.
@HistoryandMemory
▪️حائری، عبدالهادی (قم-حدود سالهای ۱۳۱۲-۱۳۱۴- مشهد ۱۳۷۲ش). تاریخپژوه و استاد تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد. در خاندان مذهبی و نامدار حائری زاده شد؛ عبدالکریم حائری یزدی مؤسس حوزه علمیه قم پدربزرگ مادریاش بود. زندگی وی در کودکی و نوجوانی در تنگدستی و سختی بسیار گذشت و به دلیل مخالفت شدید پدر «هرگز برای آموزش و پرورش به دبستان یا دبیرستان گام نگذارد» و آموزش وی به «خواندن قرآن» در مکتبخانه و «مقدمات عربی» نزد پدرش محدود شد. وی که به دلایلی از جمله شرایط زمانه به تحصیلات حوزوی «نادلبسته» بود، چند سالی به اجبار پدر به پیشۀ «پارچهبافی» و «شَعربافی» روی آورد. از ۱۳۲۷ش و پس از آن زندگی حائری دچار دگرگونی بزرگی شد و ضمن نگارش و چاپ مقالاتی در نشریات محلی، با شرکت در امتحانات متفرقه گواهینامه ششم ابتدایی را کسب کرد (۱۳۲۹ش)؛ سپس با گذراندن سیکل اول و دوم متوسطه در ۱۳۳۴ش موفق به اخذ دیپلم ادبی شد. در این سالها وی برای گذران زندگی در ادارۀ بهداری قم به کار آبلهکوبی سیار در روستاها مشغول بود. در ۱۳۳۶ش در آزمون ورودی دانشکده معقول و منقول (سپستر: الهیات و معارف اسلامی) دانشگاه تهران پذیرفته شد و سه سال بعد مدرک کارشناسی خود را اخذ کرد (۱۳۳۹ش). در ۱۳۴۳ش پس از دریافت بورس تحصیلی در رشتۀ خاورشناسی و اسلامشناسی از دانشگاه مکگیل کانادا راهی آنجا شد و در نه سال آینده، بهرغم سختیها و دشواریهای بسیار، موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد (۱۳۴۷ش) و دکتری (۱۳۵۲ش) از آن دانشگاه شد. پس از آن چهار سال در دانشگاه برکلی کالیفرنیا تدریس کرد. در ۱۳۵۷ش چند ماهی پیش از انقلاب اسلامی به ایران بازگشت و با مرتبه دانشیاری به استخدام گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد درآمد. در این دانشگاه وی با تکیه بر تخصص و پیشینه پژوهشی خود در تاریخ معاصر ایران و جهان اسلام به تدریس دروسی چون «نهضت مشروطیت»، «تاریخ خاورمیانه» و «تاریخ احزاب سیاسی ایران» پرداخت. وی که در ۱۳۶۳ش به مرتبه استادی دست یافته بود، در سال تحصیلی ۱۳۷۰-۱۳۷۱ش به عنوان استاد نمونه کشوری برگزیده شد. حائری در آغاز دهه هفتم زندگی خود، در اوج پختگی علمی و فعالیتهای پرثمر پژوهشی و دانشگاهی، دچار بیماری سرطان خون شد و به همین بیماری درگذشت. عبدالهادی حائری تاریخپژوهی روشمند، نوگرا و نظریهپرداز بود و کارنامۀ پژوهشی او شامل مطالعاتی بدیع و اصیل در تاریخ ایران بهویژه تاریخ دوران معاصر است. او بسیار پرکار بود و در کمتر سه دهه فعالیت دانشگاهی و پژوهشی کتابها و مقالات بسیاری به زبان فارسی و انگلیسی از خود برجای نهاد. وی افزون بر حضور فعال در بسیاری از کنگرههای اسلامشناسی و ایرانشناسی در اروپا و آمریکا، مدخلهایی برای دایرةالمعارف اسلام(ویرایش دوم) و دانشنامه ایرانیکا نگاشت. از آثار وی این کتابها در خور ذکر است: تشیع و مشروطیت در ایران و نقش ایرانیان مقیم عراق؛ نخستین رویاروییهای اندیشهگران ایران با دو رویه تمدن بورژوازی غرب (برنده جایزه کتاب سال ۱۳۶۷ش)؛ تاریخ جنبشها و تکاپوهای فراماسونگری در کشورهای اسلامی؛ ایران و جهان اسلام: پژوهشهایی تاریخی پیرامون چهرهها، اندیشهها و جنبشها؛ و آزادیهای سیاسی و اجتماعی از دیدگاه اندیشهگران: گذری بر نوشتههای پارسی در دو سده واپسین. حائری همچنین زندگینامه خودنوشتی با نام آنچه گذشت: نقشی از نیم قرن تکاپو از خود بهجای گذاشته است که در آن رک و بیپرده زندگی شخصی و حرفهای خود را به تصویر کشیدهاست.
منابع: آنچه گذشت: نقشی از نیم قرن تکاپو، عبدالهادی حائری، انتشارات معین، تهران ۱۳۷۲ش؛ زندگی، آثار و اندیشههای تاریخنگارانه دکتر عبدالهادی حائری، حجت فلاح توتکار، پژوهشکده تاریخ اسلام، ۱۳۹۴ش؛ «کتابشناسی دکتر عبدالهادی حائری»، سوسن اصیلی، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، ش۲۲(مرداد ۱۳۷۸)، ۳۰-۳۱؛ «گذری بر زندگی، پژوهشها و آثار زندهیاد استاد دکتر عبدالهادی حائری»، شهرام یوسفیفر، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، ش ۳۹ (دی ۱۳۷۹)، ۳۵-۳۶.
▫️معصومعلی پنجه، «حائری، عبدالهادی»، دایرةالمعارف تشیع، تهران، حکمت، ۱۴۰۱، ج۱۶، صص ۴۲۹-۴۳۰.
@HistoryandMemory
✍ تورج دریایی:
Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness
ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم.
یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان در سال 614 میلادی
#تازهها
#ایرانیان_در_اورشلیم
#فتح_اورشلیم
#فلسطین_بیزانسی
#جنگهای_ساسانی_بیزانس
@HistoryandMemory
Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness
ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم.
یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان در سال 614 میلادی
#تازهها
#ایرانیان_در_اورشلیم
#فتح_اورشلیم
#فلسطین_بیزانسی
#جنگهای_ساسانی_بیزانس
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
✍ تورج دریایی: Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم. یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان…
A monk in the Judaean Desert, Strategius of Mar Saba and his informants witnessed the Persians' attack on Jerusalem in 614 CE, one stage in the Roman-Persian War of 610-628. Strategius or a later editor worked the material into a theodicy explaining the destruction of Jerusalem, the exile of its inhabitants, and the plundering of its churches, including the removal of a relic of the True Cross. Strategius of Mar Saba's On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE includes homilies ascribed to Zachariah, Patriarch of Jerusalem, a detailed account of the dead found in the city, and an epilogue summarizing the Roman victory and the return of the cross to Jerusalem under Emperor Heraclius. This work is significant due to the paucity of contemporary accounts of the events of this period.
This volume provides the first complete English translation of the best-preserved version of On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE in Classical Georgian, along with translations of parallel materials in Greek, Armenian, and Arabic, including excerpts from the longer Arabic recensions. The translation is accompanied with notes to the Latin translation that was published together with the critical edition by Gérard Garitte and to the older Russian translation of Nikolai Marr, explanations of terms and data, and an introduction to the historical background, the text, and its reception and critical editions.
This book addresses interested readers from among the general public as well as students and scholars with specific interests in Middle Eastern history, Jerusalem, Byzantine Studies, the Sasanian Empire, Early Christianity, Late Antiquity, Jewish history, religion, eschatology, apocalyptic ideas and literature, and the Near Eastern context of Islam.
This volume continues the publication of the Eastern Mediterranean Texts and Contexts (EMTC) series. It also inaugurates EMTC's new subseries Georgian Texts and Studies (GeorgTS). Through the publishing initiative of this new branch of EMTC, readers gain access to editions of Georgian sources, translations of such texts and materials, and monograph-length studies or edited volumes on relevant topics. The first volume of the GeorgTS subseries highlights the depth, antiquity, and complex and diverse nature of historical, political, linguistic, and cultural connections. Thus, it provides insights into the web of intriguing relationships of the Caucasus with Byzantine Palestine, and with the Middle East more broadly.
@HistoryandMemory
This volume provides the first complete English translation of the best-preserved version of On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE in Classical Georgian, along with translations of parallel materials in Greek, Armenian, and Arabic, including excerpts from the longer Arabic recensions. The translation is accompanied with notes to the Latin translation that was published together with the critical edition by Gérard Garitte and to the older Russian translation of Nikolai Marr, explanations of terms and data, and an introduction to the historical background, the text, and its reception and critical editions.
This book addresses interested readers from among the general public as well as students and scholars with specific interests in Middle Eastern history, Jerusalem, Byzantine Studies, the Sasanian Empire, Early Christianity, Late Antiquity, Jewish history, religion, eschatology, apocalyptic ideas and literature, and the Near Eastern context of Islam.
This volume continues the publication of the Eastern Mediterranean Texts and Contexts (EMTC) series. It also inaugurates EMTC's new subseries Georgian Texts and Studies (GeorgTS). Through the publishing initiative of this new branch of EMTC, readers gain access to editions of Georgian sources, translations of such texts and materials, and monograph-length studies or edited volumes on relevant topics. The first volume of the GeorgTS subseries highlights the depth, antiquity, and complex and diverse nature of historical, political, linguistic, and cultural connections. Thus, it provides insights into the web of intriguing relationships of the Caucasus with Byzantine Palestine, and with the Middle East more broadly.
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
✍ تورج دریایی: Strategius of Mar Saba, On the Captivity of Jerusalem by the Persians in 614 CE: The First Full English Translation of the Georgian Witness ناشر امروز خبر چاپ جدید این کتاب را به من داد و آنرا خریدم. یک گزارش گرجی از تسخیر اورشلیم توسط ساسانیان…
✍ معرفی کوتاه از pseudo-Theophorus
«آنتیوخوس استراتِگوس Antiochus Strategos در زمانِ حملهیِ ارتشِ خسرو پرویز به فلسطین (۶۱۴ م.)، راهبی در «دیرِ مار سابا» مشرف به «درهیِ قِدرون» در شرق اورشلیم بود و جزییاتِ اشغالِ شهر توسط سپاهیان ساسانی را مکتوب کرد. نوشتهیِ آنیوخوس در اصل به زبان یونانی بوده و امروز تنها ترجمههایِ عربی و گرجی آن تحت عنوان «تسخیر اورشلیم» باقی مانده است. قدیمیترین ترجمهیِ آن، به زبان عربی و در «دِیر سنکاترین» در صحرایِ سینا کشف شده است. استراتِگوس به عنوانِ شاهدِ عینی از تخریب و غارتِ شهر توسطِ ارتشِ ساسانی و به کمک یهودیان، تصرف صلیب مقدس و دستگیری و تبعیدِ زکریا، اسقفِ شهر، میگوید:
«و اورشلیمِ بالا بر اورشلیمِ پایین گریست... در آن روز شهر را تاریکی فرا گرفت.» یادآور تاریکیِ شهر در زمانِ به صلیب کشیدنِ مسیح.»
@HistoryandMemory
«آنتیوخوس استراتِگوس Antiochus Strategos در زمانِ حملهیِ ارتشِ خسرو پرویز به فلسطین (۶۱۴ م.)، راهبی در «دیرِ مار سابا» مشرف به «درهیِ قِدرون» در شرق اورشلیم بود و جزییاتِ اشغالِ شهر توسط سپاهیان ساسانی را مکتوب کرد. نوشتهیِ آنیوخوس در اصل به زبان یونانی بوده و امروز تنها ترجمههایِ عربی و گرجی آن تحت عنوان «تسخیر اورشلیم» باقی مانده است. قدیمیترین ترجمهیِ آن، به زبان عربی و در «دِیر سنکاترین» در صحرایِ سینا کشف شده است. استراتِگوس به عنوانِ شاهدِ عینی از تخریب و غارتِ شهر توسطِ ارتشِ ساسانی و به کمک یهودیان، تصرف صلیب مقدس و دستگیری و تبعیدِ زکریا، اسقفِ شهر، میگوید:
«و اورشلیمِ بالا بر اورشلیمِ پایین گریست... در آن روز شهر را تاریکی فرا گرفت.» یادآور تاریکیِ شهر در زمانِ به صلیب کشیدنِ مسیح.»
@HistoryandMemory
✓ تارنمای «ایرمان زبان پارسیگ» آغاز به کار کرد. هدف این گروه آموزش و گسترش پارسیگ (فارسی میانۀ) زنده، ارائۀ عمومی متون پارسیگ با آوانویسی و ترجمهٔ استاندارد، نشر و گسترش جُنگ ادبیات پارسیگ و پژوهش بر ادب و سنن ایرانی است.
erman.super.site
@HistoryandMemory
erman.super.site
@HistoryandMemory
▪️ واقعه کربلا در تاریخ بَلْعَمی: نخستین روایت فارسی
تاریخ بلعمی/ تاریخنامه طبری کهنترین متن تاریخی فارسی در دوره اسلامی، ترجمهای آزاد و گزیده از تاریخ طبری است که افزودههایی هم دارد. بلعمی (د. ۳۶۳ق) از روایتهای پرشمار و گونهگون طبری (د. ۳۱۰ق) روایتی ترکیبی و یکدست بدون ذکر راویان بهدست دادهاست.
روایت بلعمی از واقعه کربلا نخستین روایت فارسی از این رویداد است. دانستهاست که بخش زیادی از روایت طبری (د.۳۱۰ق) برپایه مّقتّل ابومِخنَف (د. ۱۵۷ق)، کهنترین مقتل موجود، نگاشته شده؛ از این روی روایت و تفسیر بلعمی از این واقعه شایسته توجه و بررسی است که مجال دیگری میطلبد.
جدای از مباحث تاریخنگارانه و نقد سند و متن، خواندن روایت بلعمی از این رویداد اندوهبار به زبان دلانگیز و تازهجانگرفته فارسی در روزگار زرین سامانی، خالی از لطف نیست. در فرستههای بعدی کل روایت بلعمی (از تصحیح محمد روشن، صص ۶۹۸-۷۱۵) عیناً آورده خواهد شد:
⬇️
@HistoryandMemory
تاریخ بلعمی/ تاریخنامه طبری کهنترین متن تاریخی فارسی در دوره اسلامی، ترجمهای آزاد و گزیده از تاریخ طبری است که افزودههایی هم دارد. بلعمی (د. ۳۶۳ق) از روایتهای پرشمار و گونهگون طبری (د. ۳۱۰ق) روایتی ترکیبی و یکدست بدون ذکر راویان بهدست دادهاست.
روایت بلعمی از واقعه کربلا نخستین روایت فارسی از این رویداد است. دانستهاست که بخش زیادی از روایت طبری (د.۳۱۰ق) برپایه مّقتّل ابومِخنَف (د. ۱۵۷ق)، کهنترین مقتل موجود، نگاشته شده؛ از این روی روایت و تفسیر بلعمی از این واقعه شایسته توجه و بررسی است که مجال دیگری میطلبد.
جدای از مباحث تاریخنگارانه و نقد سند و متن، خواندن روایت بلعمی از این رویداد اندوهبار به زبان دلانگیز و تازهجانگرفته فارسی در روزگار زرین سامانی، خالی از لطف نیست. در فرستههای بعدی کل روایت بلعمی (از تصحیح محمد روشن، صص ۶۹۸-۷۱۵) عیناً آورده خواهد شد:
⬇️
@HistoryandMemory
خبر پادشاهى يزيد بن معاويه
چون يزيد به پادشاهى بنشست، همه اهل شام را بيعت بستد و به همه مسلمانان نامه كرد به خبر مرگ معاويه، و بيعت خود تازه كرد، و وصيّت كه پدرش كرده بود و گفته كه پس از من چنين كن، پس او نامه كرد و ايدون گفت: بسم اللّه الرحمن الرّحيم من عبد اللّه يزيد امير المؤمنين الى فلان و فلان، امّا بعد فانّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه اكرمه اللّه بالولاية و استخلفه و مكّن له فعاش بقدر و مات بأجل فرحمه اللّه فقد عاش حميدا رضيّا و مات برّا تقيّا و يجب ان تأخذ اهل عملك الاصاغر منهم و الاكابر البّر منهم و الفاجر تجديدا لبيعتنا و انقيادا لأمرنا و تسارعا الى طاعتنا اخذا شديدا بلا رخصة و لا تأخير و السّلام.
و اين كارداران كه معاويه فرستاده بود همه را به جاى خود بگذاشت. چون يزيد بنشست همه غم بدين چهار تن همى خورد تا كه بيعت كنند. پس نامه كرد به وليد ابن عتبه كه از آن چهار تن كه اندر مدينهاند بيعت من بستان. چون نامه يزيد به وليد ابن عتبه رسيد، مروان حكم را بخواند و با او مشورت كرد. مروان گفت: معاويه مرا وصيّت كرده است كه اين چهار تن را مجنبان و مرنجان و ليكن تو نصيحت اميرالمؤمنين باز مدار، اين هر چهار تن را بخوان، اگر بيعت نكنند و گويند تا بنگريم، تو بدان هم داستان مباش و هر چهار را بكش. يزيد گفت: سبحان اللّه، چرا چنين سخن گويى، نبيره پيغمبر را عليه السّلام و پسر ابوبكر و پسر عمر و پسر زبير را بدين گزاف توان كشتن. پس كس فرستاد و حسين را بخواند. حسين دانست كه او را از بهر چه خواند. پنجاه مرد با سلاح با خويشتن ببرد و گفت: شما به در بايستيد و سخن مرا گوش داريد، اگر كار ديگر گونه بود خويشتن را به سراى اندر افگنيد تا بكوشيم. ايشان همچنان كردند. پس حسين على پيش وى اندر آمد.
وليد او را برّ كرد و نامه يزيد بر وى خواند. حسين گفت: اين نامه يزيد به چهار تن آمده است، همه را بخوان تا يكجا بيعت كنيم. وليد گفت: روا باشد. حسين برخاست، و مروان گفت: يا وليد، اين را بكش و مهل كه بيرون شود. حسين آن سخن مروان بشنيد، گفت: اى مروان، تو مرا نتوانى كشتن و نه وليد. و بيرون آمد، و هم در شب با عبداللّه زبير بگريخت و به مكّه شد و هم آنجا پنهان بنشست.
1⃣
⬇️
@HistoryandMemory
چون يزيد به پادشاهى بنشست، همه اهل شام را بيعت بستد و به همه مسلمانان نامه كرد به خبر مرگ معاويه، و بيعت خود تازه كرد، و وصيّت كه پدرش كرده بود و گفته كه پس از من چنين كن، پس او نامه كرد و ايدون گفت: بسم اللّه الرحمن الرّحيم من عبد اللّه يزيد امير المؤمنين الى فلان و فلان، امّا بعد فانّ معاوية كان عبدا من عباد اللّه اكرمه اللّه بالولاية و استخلفه و مكّن له فعاش بقدر و مات بأجل فرحمه اللّه فقد عاش حميدا رضيّا و مات برّا تقيّا و يجب ان تأخذ اهل عملك الاصاغر منهم و الاكابر البّر منهم و الفاجر تجديدا لبيعتنا و انقيادا لأمرنا و تسارعا الى طاعتنا اخذا شديدا بلا رخصة و لا تأخير و السّلام.
و اين كارداران كه معاويه فرستاده بود همه را به جاى خود بگذاشت. چون يزيد بنشست همه غم بدين چهار تن همى خورد تا كه بيعت كنند. پس نامه كرد به وليد ابن عتبه كه از آن چهار تن كه اندر مدينهاند بيعت من بستان. چون نامه يزيد به وليد ابن عتبه رسيد، مروان حكم را بخواند و با او مشورت كرد. مروان گفت: معاويه مرا وصيّت كرده است كه اين چهار تن را مجنبان و مرنجان و ليكن تو نصيحت اميرالمؤمنين باز مدار، اين هر چهار تن را بخوان، اگر بيعت نكنند و گويند تا بنگريم، تو بدان هم داستان مباش و هر چهار را بكش. يزيد گفت: سبحان اللّه، چرا چنين سخن گويى، نبيره پيغمبر را عليه السّلام و پسر ابوبكر و پسر عمر و پسر زبير را بدين گزاف توان كشتن. پس كس فرستاد و حسين را بخواند. حسين دانست كه او را از بهر چه خواند. پنجاه مرد با سلاح با خويشتن ببرد و گفت: شما به در بايستيد و سخن مرا گوش داريد، اگر كار ديگر گونه بود خويشتن را به سراى اندر افگنيد تا بكوشيم. ايشان همچنان كردند. پس حسين على پيش وى اندر آمد.
وليد او را برّ كرد و نامه يزيد بر وى خواند. حسين گفت: اين نامه يزيد به چهار تن آمده است، همه را بخوان تا يكجا بيعت كنيم. وليد گفت: روا باشد. حسين برخاست، و مروان گفت: يا وليد، اين را بكش و مهل كه بيرون شود. حسين آن سخن مروان بشنيد، گفت: اى مروان، تو مرا نتوانى كشتن و نه وليد. و بيرون آمد، و هم در شب با عبداللّه زبير بگريخت و به مكّه شد و هم آنجا پنهان بنشست.
1⃣
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
پس مردمان كوفه آگاه شدند كه حسين به مكّه شد. گرد آمدند و محضرها نبشتند و رسولان بفرستادند پيش حسين بن على عليهما السّلام و گفتند: برخيز و باز جاى خويش آى كه ما جان و خواسته پيش تو داريم. پس چون آن رسولان پيش حسين آمدند و نامه بدادند، حسين به نزديک عبد اللّه بن عبّاس شد و نامهها بر وى خواند. او گفت: من صواب آن بينم كه نخست كسى از قبل خويش بفرستى و تو اينجا باشى تا ايشان چه كنند، كه كوفيان مردمانى بىوفااند، و تو دانى كه با پدرت چه كردند چند بار. حسين گفت: همى گويند كه دوازده هزار مرد از شيعت ما بيعت كردند. عبد اللّه بن عبّاس گفت: تو بدين غرّه مباش، اگر چاره نيست كسى را اختيار كن و بفرست، اگر آن مردمان ترا فرمان برند پس تو برو. حسين گفت: اين صواب است. پس مسلم بن عقيل بن ابى طالب را به كوفه فرستاد. چون مسلم بن عقيل را مىفرستاد او را گفت: به كوفه رو و جايى پنهان بنشين تا شيعت بر تو گرد آيند و با ايشان بيعت كن تا چند كس بر تو بيعت كنند، پس مرا آگاه كن، اگر ببايد آمدن بيايم.
چون مسلم به كوفه شد و پنهان بنشست و خبر اندر كوفه افتاد كه مسلم ابن عقيل آمد و بيعت حسين همى گيرد و حسين از پس او همى آيد، خلق روى بدو نهادند و بيعت همى كردند تا دوازده هزار مرد بيعت كردند بر مسلم. و مسلم نامه كرد به حسين، و مهتران كوفه همه به خط خويش نامه كردند چون سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن المظاهر و هانى بن عروه، اين همه مهتران كوفه بودند كه بيعت كرده بودند و نامه به رسولان دادند تا به نزديک حسين عليه السّلام شدند و نامهها بدادند. حسين شاد شد و نامهها را جواب كرد كه اينک آمدم. پس ديگر روز دو رسول از كوفه آمدند و صد و پنجاه نامه آوردند و سختى كردند كه بايد كه آماده باشى. حسين ايشان را نيز بازگردانيد و گفت: اینک آمدم. و حسين را نيز به بصره بسيار شيعت بود. پس مولايى را به بصره فرستاد، نامش سليمان، و نامه كرد بدان مردمان كه شيعت پدرش بودند چون احنف ابن قيس و مالك بن مسمع و مسعود بن عمرو و همه مهتران بصره و گفت: هر كه شيعت من است همه به كوفه آيند كه من اينک به كوفه همى آيم. پس حسين آهنگ رفتن كرد و اهل كوفه بيعت تمام كردند و رسولى نزديک حسين فرستادند.
2⃣
⬇️
@HistoryandMemory
پس مردمان كوفه آگاه شدند كه حسين به مكّه شد. گرد آمدند و محضرها نبشتند و رسولان بفرستادند پيش حسين بن على عليهما السّلام و گفتند: برخيز و باز جاى خويش آى كه ما جان و خواسته پيش تو داريم. پس چون آن رسولان پيش حسين آمدند و نامه بدادند، حسين به نزديک عبد اللّه بن عبّاس شد و نامهها بر وى خواند. او گفت: من صواب آن بينم كه نخست كسى از قبل خويش بفرستى و تو اينجا باشى تا ايشان چه كنند، كه كوفيان مردمانى بىوفااند، و تو دانى كه با پدرت چه كردند چند بار. حسين گفت: همى گويند كه دوازده هزار مرد از شيعت ما بيعت كردند. عبد اللّه بن عبّاس گفت: تو بدين غرّه مباش، اگر چاره نيست كسى را اختيار كن و بفرست، اگر آن مردمان ترا فرمان برند پس تو برو. حسين گفت: اين صواب است. پس مسلم بن عقيل بن ابى طالب را به كوفه فرستاد. چون مسلم بن عقيل را مىفرستاد او را گفت: به كوفه رو و جايى پنهان بنشين تا شيعت بر تو گرد آيند و با ايشان بيعت كن تا چند كس بر تو بيعت كنند، پس مرا آگاه كن، اگر ببايد آمدن بيايم.
چون مسلم به كوفه شد و پنهان بنشست و خبر اندر كوفه افتاد كه مسلم ابن عقيل آمد و بيعت حسين همى گيرد و حسين از پس او همى آيد، خلق روى بدو نهادند و بيعت همى كردند تا دوازده هزار مرد بيعت كردند بر مسلم. و مسلم نامه كرد به حسين، و مهتران كوفه همه به خط خويش نامه كردند چون سليمان بن صرد و المسيّب بن نجبه و رفاعة بن شدّاد و حبيب بن المظاهر و هانى بن عروه، اين همه مهتران كوفه بودند كه بيعت كرده بودند و نامه به رسولان دادند تا به نزديک حسين عليه السّلام شدند و نامهها بدادند. حسين شاد شد و نامهها را جواب كرد كه اينک آمدم. پس ديگر روز دو رسول از كوفه آمدند و صد و پنجاه نامه آوردند و سختى كردند كه بايد كه آماده باشى. حسين ايشان را نيز بازگردانيد و گفت: اینک آمدم. و حسين را نيز به بصره بسيار شيعت بود. پس مولايى را به بصره فرستاد، نامش سليمان، و نامه كرد بدان مردمان كه شيعت پدرش بودند چون احنف ابن قيس و مالك بن مسمع و مسعود بن عمرو و همه مهتران بصره و گفت: هر كه شيعت من است همه به كوفه آيند كه من اينک به كوفه همى آيم. پس حسين آهنگ رفتن كرد و اهل كوفه بيعت تمام كردند و رسولى نزديک حسين فرستادند.
2⃣
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
پس مردى از هواخواهان يزيد نامش عبداللّه بن مسلم سوى نعمان بن بشير رفت كه امير كوفه بود و گفت: دو روز است كه مسلم بن عقيل اينجا است و همه كوفه با وى بيعت كردند، و حسين بن على را از مكّه بياوردند، مسلم بن عقيل را بگير و سوى يزيد فرست. و اين نعمان بن بشير از ياران پيغمبر بود عليه السّلام، گفت تا ايشان از من پنهان دارند من آشكارا نكنم، و تا با ما حرب نكنند من با ايشان حرب نكنم. عبد اللّه بيرون آمد و نامه كرد سوى يزيد و او را آگاه كرد كه مسلم بن عقيل آمد و حسين همى آيد، و من نعمان را بگفتم، او مرا چنين جواب داد، بايد كه اميرى ديگر فرستى به كوفه. اين نامه چون به يزيد رسيد گفت: كه را فرستم؟ انديشه كرد و گفت: اين كار هيچكس نيست مگر از آن عبيداللّه بن زياد.
عهد عراق و كوفه نزديک عبيداللّه بن زياد فرستاد و گفت: كسى را به بصره خليفت كن و خود به كوفه رو و مسلم بن عقيل را و هر كه با وى بيعت كردهاند بکش، و اگر حسين را بيابى و او نيز بيعت نكند او را هم بكش و سرش سوى من فرست.
چون نامه عبيداللّه بن زياد رسيد، سخت شاد شد و برادر خويش عثمان بن زياد به بصره خليفت كرد و آهنگ رفتن كرد. پس آن شب مسلم بن جارود سوى وى آمد و گفت: رسول حسين آمده است با نامهها سوى شيعت و ايشان را به كوفه همى خواند و مهتران بصره آن رسول را پنهان كردهاند تا چون تو بروى، او را بيرون آرند. عبيداللّه همان شب اين سليمان را كه مولاى حسين بود طلب كرد و به چوب او را مقر آورد كه آن نامه سوى كه آوردم. عبيداللّه ديگر روز مردمان بصره را گرد كرد و گفت: من آگاه شدم كه حسين سوى شما نامه كرده است و رسول او را بگرفتم و مقر كردم، و شما رسم من دانيد كه من چگونه كشندهام، و همى به كوفه خواهم رفتن تا مسلم بن عقيل را و متابعان او را بكشم، اكنون شما هشيار باشيد.
پس آن سليمان را كه رسول حسين بود بياورد پيش ايشان، ميانش به دو نيم زد و گفت: من توانم كه آن كس را بكشم كه اين نامه بديشان آورد، و نخست نويسنده را بكشم، اكنون شما هشيار باشيد.
پس عبيداللّه بن زياد برفت با سپاه بسيار. چون به قادسيه رسيد، سپاه را آنجا دست باز داشت و بر اشترى زينى نشست و براند. ميان شام و خفتن به كوفه رسيد با ده سوار، و عمامه بر سر داشت و تحت عنق بسته بود، و مردمان كوفه خبر آمدن حسين داشتند، چنان دانستند كه حسين است. چون به جماعتى برسيدى سلام كردى، ايشان همه بر پاى خاستندى و گفتندى و عليک السّلام يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم، و خلق بسيار بر وى گرد آمدند، و هر كسى همى گفت به خانه من فرود آى. و او همى رفت تا به در سراى سلطان رسيد. نعمان بن بشير در ببست و به بام كوشک برآمد و گفت: يا ابن رسول اللّه، باز گرد و تو ايدر نبايست آمدن. پس مردمان نعمان را دشنام دادند و گفتند در بگشاى تا فرزند رسول خداى اندر آيد. نعمان گفت: نگشايم و من نخواهم كه گويند حسين بن على را به ايّام او كشتند. پس عبيد اللّه بن زياد گفت: در بگشاى كه لعنت بر تو باد و بر حسين. مردمان او را بشناختند و بگريختند. نعمان در بگشود و عبيد اللّه به سراى اندر شد. و مسلم ابن عقيل آگاه شد، به سراى هانى بن عروه اندر گريخت، و او مهتر شيعت على بود، و عبيداللّه بن زياد ديگر روز مردمان را گرد كرد و گفت: من بدان آمدهام كه شما را و هر كه با حسين بيعت كرده است همه را بكشم و من دانم كه شما شيعت حسينايد. پس هانى بن عروه را گفت: من شنيدم كه مسلم بن عقيل به خانه تو است. گفت: نيست. گفت: سوگند بخور. هانى سوگند نخورد. عبيداللّه هانى را باز داشت و كس فرستاد به سراى وى تا مسلم را بگرفتند و پيش عبيد اللّه آورد.
عبيد اللّه او را با هانى بازداشت. پس خلقى گرد آمدند بر در سراى، مقدار پنجاه هزار مرد از بهر هانى و مسلم. عبيداللّه بفرمود تا مسلم را و هانى را بر بام كوشک بردند و سر هر دو را ببريدند و سوى آن مردمان انداختند. آن خلق برميدند. و اين به ماه ذى الحجّه بود به سال شصت از هجرت، و همان روز حسين ابن على از مكّه برفت با همه اهل بيت خويش از بهر آن نامه مهتران كوفه، و ندانست كه به كوفه چه افتاده است.
3⃣
⬇️
@HistoryandMemory
پس مردى از هواخواهان يزيد نامش عبداللّه بن مسلم سوى نعمان بن بشير رفت كه امير كوفه بود و گفت: دو روز است كه مسلم بن عقيل اينجا است و همه كوفه با وى بيعت كردند، و حسين بن على را از مكّه بياوردند، مسلم بن عقيل را بگير و سوى يزيد فرست. و اين نعمان بن بشير از ياران پيغمبر بود عليه السّلام، گفت تا ايشان از من پنهان دارند من آشكارا نكنم، و تا با ما حرب نكنند من با ايشان حرب نكنم. عبد اللّه بيرون آمد و نامه كرد سوى يزيد و او را آگاه كرد كه مسلم بن عقيل آمد و حسين همى آيد، و من نعمان را بگفتم، او مرا چنين جواب داد، بايد كه اميرى ديگر فرستى به كوفه. اين نامه چون به يزيد رسيد گفت: كه را فرستم؟ انديشه كرد و گفت: اين كار هيچكس نيست مگر از آن عبيداللّه بن زياد.
عهد عراق و كوفه نزديک عبيداللّه بن زياد فرستاد و گفت: كسى را به بصره خليفت كن و خود به كوفه رو و مسلم بن عقيل را و هر كه با وى بيعت كردهاند بکش، و اگر حسين را بيابى و او نيز بيعت نكند او را هم بكش و سرش سوى من فرست.
چون نامه عبيداللّه بن زياد رسيد، سخت شاد شد و برادر خويش عثمان بن زياد به بصره خليفت كرد و آهنگ رفتن كرد. پس آن شب مسلم بن جارود سوى وى آمد و گفت: رسول حسين آمده است با نامهها سوى شيعت و ايشان را به كوفه همى خواند و مهتران بصره آن رسول را پنهان كردهاند تا چون تو بروى، او را بيرون آرند. عبيداللّه همان شب اين سليمان را كه مولاى حسين بود طلب كرد و به چوب او را مقر آورد كه آن نامه سوى كه آوردم. عبيداللّه ديگر روز مردمان بصره را گرد كرد و گفت: من آگاه شدم كه حسين سوى شما نامه كرده است و رسول او را بگرفتم و مقر كردم، و شما رسم من دانيد كه من چگونه كشندهام، و همى به كوفه خواهم رفتن تا مسلم بن عقيل را و متابعان او را بكشم، اكنون شما هشيار باشيد.
پس آن سليمان را كه رسول حسين بود بياورد پيش ايشان، ميانش به دو نيم زد و گفت: من توانم كه آن كس را بكشم كه اين نامه بديشان آورد، و نخست نويسنده را بكشم، اكنون شما هشيار باشيد.
پس عبيداللّه بن زياد برفت با سپاه بسيار. چون به قادسيه رسيد، سپاه را آنجا دست باز داشت و بر اشترى زينى نشست و براند. ميان شام و خفتن به كوفه رسيد با ده سوار، و عمامه بر سر داشت و تحت عنق بسته بود، و مردمان كوفه خبر آمدن حسين داشتند، چنان دانستند كه حسين است. چون به جماعتى برسيدى سلام كردى، ايشان همه بر پاى خاستندى و گفتندى و عليک السّلام يا ابن رسول اللّه صلّى اللّه عليه و سلّم، و خلق بسيار بر وى گرد آمدند، و هر كسى همى گفت به خانه من فرود آى. و او همى رفت تا به در سراى سلطان رسيد. نعمان بن بشير در ببست و به بام كوشک برآمد و گفت: يا ابن رسول اللّه، باز گرد و تو ايدر نبايست آمدن. پس مردمان نعمان را دشنام دادند و گفتند در بگشاى تا فرزند رسول خداى اندر آيد. نعمان گفت: نگشايم و من نخواهم كه گويند حسين بن على را به ايّام او كشتند. پس عبيد اللّه بن زياد گفت: در بگشاى كه لعنت بر تو باد و بر حسين. مردمان او را بشناختند و بگريختند. نعمان در بگشود و عبيد اللّه به سراى اندر شد. و مسلم ابن عقيل آگاه شد، به سراى هانى بن عروه اندر گريخت، و او مهتر شيعت على بود، و عبيداللّه بن زياد ديگر روز مردمان را گرد كرد و گفت: من بدان آمدهام كه شما را و هر كه با حسين بيعت كرده است همه را بكشم و من دانم كه شما شيعت حسينايد. پس هانى بن عروه را گفت: من شنيدم كه مسلم بن عقيل به خانه تو است. گفت: نيست. گفت: سوگند بخور. هانى سوگند نخورد. عبيداللّه هانى را باز داشت و كس فرستاد به سراى وى تا مسلم را بگرفتند و پيش عبيد اللّه آورد.
عبيد اللّه او را با هانى بازداشت. پس خلقى گرد آمدند بر در سراى، مقدار پنجاه هزار مرد از بهر هانى و مسلم. عبيداللّه بفرمود تا مسلم را و هانى را بر بام كوشک بردند و سر هر دو را ببريدند و سوى آن مردمان انداختند. آن خلق برميدند. و اين به ماه ذى الحجّه بود به سال شصت از هجرت، و همان روز حسين ابن على از مكّه برفت با همه اهل بيت خويش از بهر آن نامه مهتران كوفه، و ندانست كه به كوفه چه افتاده است.
3⃣
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
خبر مقتل حسين بن على عليهما السّلام
آنگه حسين از مكّه برفت، و هر كه او را ديد گفت مشو و بر مردمان كوفه ايمن مباش. و عبداللّه بن عبّاس سوى او آمد و گفت: يا پسر عمّ، از مكّه و حرم خداى عزّ و جلّ مرو. و عبداللّه بن زبير امير بود و بيعت آشكارا كرده بود و همى خواست كه حسين برود تا شهر او را صافى شود. و عبداللّه بن عبّاس گفت: اى پسر عمّ، به گفتار كوفيان غرّه مشو كه دانى با پدر و برادرت چه كردند، اگر البته بروى اين زنان و كودكان را مبر تا نخست بدانى كه كار چگونه بود، و اگر كوفيان هواى تو خواستندى آن خليفت يزيد كه به شهر اندر نشسته است بيرون كردندى، و همى ترسم كه ترا بكشند و اين كودكان تو به تو نگذارند.
حسين فرمان نكرد و برفت با همه اهل بيت خويش، و با وى چهل سوار بود.
وصف پياده به راه اندر او را پيش آمدند و خراجى همى آوردند بر اشتران. حسين آن كاروان را بگرفت و گفت: منم امام و من بدين حقّترم از يزيد، و هر چه خواسته مسلمانان بود باز داد و هر چه در بيت المال بود برگرفت. پس چون به نيمه باديه رسيد، فرزدق شاعر، همام بن غالب پذيره او آمد، و از كوفه برفته بود، و ليكن خبر عبيد اللّه بن زياد نداشت. حسين گفت: خبر من چون است در كوفه؟
گفتا مردمان را دل با تو است، قضاى ايزد ندانم كه چيست. حسين گفت: قضا را باز نتوان داشتن. و هيچ خبر عبيد اللّه بن زياد نداشتند و حسين بشتاب همى رفت تا پيش از آنكه يزيد را خبر شود به كوفه رسد. و عبيداللّه بن زياد چون هانى و مسلم را بكشت به هر جاى عمّالى بيرون كرد. و نامه يزيد آمد سوى وى كه حسين از مكّه بيرون رفت، شما سپاه را به راه مكّه بيرون بريد، و عبيد اللّه بر همه كسها و ولايتها نامزد كرده بود، و عمر بن سعد بن ابى وقاص را بخواند و عهد رى او را داد و گفت: بايد كه بروى و حسين را بگيرى. عمر گفت: بايد كه مرا از اين عفو كنى. عبيد اللّه گفت: اگر خواهى كه ترا عفو كنم عهد رى به من بازفرست. عمر گفت: امشب مرا زمان ده تا بينديشم. و آن شب تدبير كرد آن بهتر ديد كه عهد باز ندهد و حسين را بكشد. پس عمر بن سعد برفت در اوّل محرّم سال شصت و یک با چهار هزار مرد، و روى به باديه نهاد. و حسين از قادسيه بر سه ميل فرود آمده بود.
4⃣
⬇️
@HistoryandMemory
خبر مقتل حسين بن على عليهما السّلام
آنگه حسين از مكّه برفت، و هر كه او را ديد گفت مشو و بر مردمان كوفه ايمن مباش. و عبداللّه بن عبّاس سوى او آمد و گفت: يا پسر عمّ، از مكّه و حرم خداى عزّ و جلّ مرو. و عبداللّه بن زبير امير بود و بيعت آشكارا كرده بود و همى خواست كه حسين برود تا شهر او را صافى شود. و عبداللّه بن عبّاس گفت: اى پسر عمّ، به گفتار كوفيان غرّه مشو كه دانى با پدر و برادرت چه كردند، اگر البته بروى اين زنان و كودكان را مبر تا نخست بدانى كه كار چگونه بود، و اگر كوفيان هواى تو خواستندى آن خليفت يزيد كه به شهر اندر نشسته است بيرون كردندى، و همى ترسم كه ترا بكشند و اين كودكان تو به تو نگذارند.
حسين فرمان نكرد و برفت با همه اهل بيت خويش، و با وى چهل سوار بود.
وصف پياده به راه اندر او را پيش آمدند و خراجى همى آوردند بر اشتران. حسين آن كاروان را بگرفت و گفت: منم امام و من بدين حقّترم از يزيد، و هر چه خواسته مسلمانان بود باز داد و هر چه در بيت المال بود برگرفت. پس چون به نيمه باديه رسيد، فرزدق شاعر، همام بن غالب پذيره او آمد، و از كوفه برفته بود، و ليكن خبر عبيد اللّه بن زياد نداشت. حسين گفت: خبر من چون است در كوفه؟
گفتا مردمان را دل با تو است، قضاى ايزد ندانم كه چيست. حسين گفت: قضا را باز نتوان داشتن. و هيچ خبر عبيد اللّه بن زياد نداشتند و حسين بشتاب همى رفت تا پيش از آنكه يزيد را خبر شود به كوفه رسد. و عبيداللّه بن زياد چون هانى و مسلم را بكشت به هر جاى عمّالى بيرون كرد. و نامه يزيد آمد سوى وى كه حسين از مكّه بيرون رفت، شما سپاه را به راه مكّه بيرون بريد، و عبيد اللّه بر همه كسها و ولايتها نامزد كرده بود، و عمر بن سعد بن ابى وقاص را بخواند و عهد رى او را داد و گفت: بايد كه بروى و حسين را بگيرى. عمر گفت: بايد كه مرا از اين عفو كنى. عبيد اللّه گفت: اگر خواهى كه ترا عفو كنم عهد رى به من بازفرست. عمر گفت: امشب مرا زمان ده تا بينديشم. و آن شب تدبير كرد آن بهتر ديد كه عهد باز ندهد و حسين را بكشد. پس عمر بن سعد برفت در اوّل محرّم سال شصت و یک با چهار هزار مرد، و روى به باديه نهاد. و حسين از قادسيه بر سه ميل فرود آمده بود.
4⃣
⬇️
@HistoryandMemory