این چند روز که طاقچه سر زبانها افتاد و رفت و برگشت، یاد طاقچههای قدیمی افتادم.
در گذشتههای نهچنداندور خانهها طاقچه داشتند. طاقچهها از جاهای دوستداشتنی خانهها بودند. کف طاقچهها معمولاً با زیرپارچههای سفید گلدوزیشده پوشیده میشد. روی این پارچه چیزهایی ارزنده میچیدند: از قرآن و دیوان حافظ گرفته تا رادیو و قابعکسهای خانوادگی.
در کودکی میان طاقچهها، طاقچۀ خانۀ خاله را بیشتر از همه دوست داشتم. چرا که افزون بر قرآن و دیوان حافظ، شاهنامه بزرگ فردوسی، و داستانهای عامیانه چون امیرارسلان نامدار (رومی)، و فلکناز و خورشید آفرین و سرو و گل طناز هم در آن طاقچه بودند، من دیوانۀ کتاب گاه گاه که به خانه خاله میرفتم، به آنها سرمیزدم و صفحههایی از آنها را میخواندم. کتابها از آن شوهر خاله ام، حاج جهانشاه، بود که نوشتن نمیدانست، اما خواندن میتوانست! او گاهگاهی برای ما شاهنامه میخواند.
آن طاقچههای عزیز به تاریخ پیوستهاند، اما چراغ این طاقچه مجازی و دوستداشتنی دوباره روشن شده و شیفتگان کتاب را بهسوی خود فرامیخواند!
@HistoryandMemory
در گذشتههای نهچنداندور خانهها طاقچه داشتند. طاقچهها از جاهای دوستداشتنی خانهها بودند. کف طاقچهها معمولاً با زیرپارچههای سفید گلدوزیشده پوشیده میشد. روی این پارچه چیزهایی ارزنده میچیدند: از قرآن و دیوان حافظ گرفته تا رادیو و قابعکسهای خانوادگی.
در کودکی میان طاقچهها، طاقچۀ خانۀ خاله را بیشتر از همه دوست داشتم. چرا که افزون بر قرآن و دیوان حافظ، شاهنامه بزرگ فردوسی، و داستانهای عامیانه چون امیرارسلان نامدار (رومی)، و فلکناز و خورشید آفرین و سرو و گل طناز هم در آن طاقچه بودند، من دیوانۀ کتاب گاه گاه که به خانه خاله میرفتم، به آنها سرمیزدم و صفحههایی از آنها را میخواندم. کتابها از آن شوهر خاله ام، حاج جهانشاه، بود که نوشتن نمیدانست، اما خواندن میتوانست! او گاهگاهی برای ما شاهنامه میخواند.
آن طاقچههای عزیز به تاریخ پیوستهاند، اما چراغ این طاقچه مجازی و دوستداشتنی دوباره روشن شده و شیفتگان کتاب را بهسوی خود فرامیخواند!
@HistoryandMemory
▪️نامهٔ عباس اقبال آشتیانی به عبدالحسین نوایی
✍ دربارۀ نامه اقبال به نوایی:
این نامه را زندهیاد استاد عباس اقبال آشتیانی، پنج سال پیش از درگذشت (د. ۱۳۳۴)، به زندهیاد استاد عبدالحسین نوایی (د. ۱۳۸۳) نگاشتهاست. نامه با خطاب «امیر عزیزم» آغاز شده که گویا نام دیگر نوایی بودهاست.
اقبال آشتیانی که در پاریس «هیچایرانی محرمی» نیافته بود، «برای خالیکردن درد دل» این نامه را به نوایی که «تمام حواس»ش متوجه «شخص» او بوده، نگاشته و سفرهٔ دل را نزد شاگرد گشودهاست. البته ۲۲ روز پیش از نگارش این نامه، نوایی در ۶ تیر به استاد نامهای نوشته بود-اثری از این نامه نیافتهام. در آغاز نامه اقبال با جملهٔ «دیدم که چقدر مکدّر و متأثر شدی» پرده از حال دل نوایی برداشته و در ادامه با او همدلی میکند.
بخش اول نامه اقبال، صرف زدودن این تکدر و تأثر از خاطر نوایی شده و اینکه «خوب و بد» میگذرد و نباید «بیتابی» کند و این جزئی از «نمایش بزرگی است که در سرتاسر عالم هنگامهٔ آن برپا است». راه رهایی از این تکدر و ملال از نظر اقبال انجام «کارهای علمی و ذوقی» است که «بهترین سرگرمیها» است و «دوام و حقیقت آنها بیشتر است». اقبال که «پهلوانکچلکبازیها» زیاد دیده، عمر «بادبروتها» را اندک میداند، نوایی را با این جملهٔ طلایی تشویق میکند و پند میدهد: «دوام و بقای یک مقالهٔ شیرین محققانهٔ تو خیلی زیادتر و جاویدتر از تمام آنهاست»!
اقبال در زمان نگارش نامه همزمان رایزن فرهنگی ایران در ایتالیا و ترکیه بودهاست. او از جابهجایی سفیران ایران در این دو کشور ناخشنود است ( در ایتالیا محمود جم جایش را به علی منصور داده بود و در ترکیه به جای قاسم غنی، جمشید قریب (کاردار موقت) و محمد ساعد مراغهای آمده بودند).
بخش زیادی از نامه، ذکر دلخوریها و شکوۀ اقبال از مردمان زمانه، «رجال و دوستداران علم و ادب» و «رجال صدر مشروطیت و...»، در تهران است. چون نمیتوانسته مستقیماً از ایشان نام برد، از تاریخ وام میگیرد و آنان را به «جانشینان عمر بن خطاب» تشبیه میکند و ماجرای وزیران سلجوقیان بزرگ، «تاجالملک شیرازی» و «نظامالملک» طوسی را بازمیگوید.
دریغ و افسوس که رابطهٔ استاد و شاگرد چندی پس از نگارش این نامه به تیرگی و جدایی انجامید. رضا مختاری اصفهانی گردآورندهٔ کتاب خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی در گفتگو با ایبنا این نامه را «نامه پرمهر عباس اقبال به نوایی» نامیده و دربارۀ آن چنین سخن رانده: « در این نامه میتوان مهر و محبت استاد اقبال را به وی لمس کرد؛ نامهای که پیش از جدایی این دو به نگارش درآمده و از خواندن آن میتوان دریافت که جدایی تا چه اندازه برای اقبال دردناک بوده است».
⬇️
@HistoryandMemory
✍ دربارۀ نامه اقبال به نوایی:
این نامه را زندهیاد استاد عباس اقبال آشتیانی، پنج سال پیش از درگذشت (د. ۱۳۳۴)، به زندهیاد استاد عبدالحسین نوایی (د. ۱۳۸۳) نگاشتهاست. نامه با خطاب «امیر عزیزم» آغاز شده که گویا نام دیگر نوایی بودهاست.
اقبال آشتیانی که در پاریس «هیچایرانی محرمی» نیافته بود، «برای خالیکردن درد دل» این نامه را به نوایی که «تمام حواس»ش متوجه «شخص» او بوده، نگاشته و سفرهٔ دل را نزد شاگرد گشودهاست. البته ۲۲ روز پیش از نگارش این نامه، نوایی در ۶ تیر به استاد نامهای نوشته بود-اثری از این نامه نیافتهام. در آغاز نامه اقبال با جملهٔ «دیدم که چقدر مکدّر و متأثر شدی» پرده از حال دل نوایی برداشته و در ادامه با او همدلی میکند.
بخش اول نامه اقبال، صرف زدودن این تکدر و تأثر از خاطر نوایی شده و اینکه «خوب و بد» میگذرد و نباید «بیتابی» کند و این جزئی از «نمایش بزرگی است که در سرتاسر عالم هنگامهٔ آن برپا است». راه رهایی از این تکدر و ملال از نظر اقبال انجام «کارهای علمی و ذوقی» است که «بهترین سرگرمیها» است و «دوام و حقیقت آنها بیشتر است». اقبال که «پهلوانکچلکبازیها» زیاد دیده، عمر «بادبروتها» را اندک میداند، نوایی را با این جملهٔ طلایی تشویق میکند و پند میدهد: «دوام و بقای یک مقالهٔ شیرین محققانهٔ تو خیلی زیادتر و جاویدتر از تمام آنهاست»!
اقبال در زمان نگارش نامه همزمان رایزن فرهنگی ایران در ایتالیا و ترکیه بودهاست. او از جابهجایی سفیران ایران در این دو کشور ناخشنود است ( در ایتالیا محمود جم جایش را به علی منصور داده بود و در ترکیه به جای قاسم غنی، جمشید قریب (کاردار موقت) و محمد ساعد مراغهای آمده بودند).
بخش زیادی از نامه، ذکر دلخوریها و شکوۀ اقبال از مردمان زمانه، «رجال و دوستداران علم و ادب» و «رجال صدر مشروطیت و...»، در تهران است. چون نمیتوانسته مستقیماً از ایشان نام برد، از تاریخ وام میگیرد و آنان را به «جانشینان عمر بن خطاب» تشبیه میکند و ماجرای وزیران سلجوقیان بزرگ، «تاجالملک شیرازی» و «نظامالملک» طوسی را بازمیگوید.
دریغ و افسوس که رابطهٔ استاد و شاگرد چندی پس از نگارش این نامه به تیرگی و جدایی انجامید. رضا مختاری اصفهانی گردآورندهٔ کتاب خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی در گفتگو با ایبنا این نامه را «نامه پرمهر عباس اقبال به نوایی» نامیده و دربارۀ آن چنین سخن رانده: « در این نامه میتوان مهر و محبت استاد اقبال را به وی لمس کرد؛ نامهای که پیش از جدایی این دو به نگارش درآمده و از خواندن آن میتوان دریافت که جدایی تا چه اندازه برای اقبال دردناک بوده است».
⬇️
@HistoryandMemory
Wikipedia
عباس اقبال آشتیانی
مورخ، ادیب و نویسنده معاصر ایرانی
▫️نامۀ عباس اقبال آشتیانی به عبدالحسین نوایی
پاریس ۲۸ تیر ۱۳۲۹
امیر عزیزم! هفتۀ قبل، بعد از آن که شرحی به تو نوشته بودم، نامۀ ۶ تیر تو از رُم به دستم رسید. دیدم که چقدر مکدّر و متأثر شدی. البته حق داری، باور کن که من هم اگر بیشتر از تو ملول و متأثر نباشم، لااقل به همان اندازهها تأثر دارم و کاملاً میفهمم چه حالی داری و چه میگویی.
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
ولی چه میتوان کرد؟
چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند
گراندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر
حُسن کار دنیا در این است که خوب و بد آن همه گذرنده است، فقط عیب در ماست که به ناچار بنابر مصالح ذاتی یا آنی از جزئیات پیشامدهای آن متأثر میشویم و طاقت آن را نداریم که پردۀ سینما به آخر برسد. خواهی نخواهی مثل بچهها که در وسط نمایش بیتاب میشوند و از اظهار احساسات موافق و مخالف خودداری نمیتوانند، از جا در میرویم. بسا هست که این بیتابیها قبل از اتمام نمایش بیجا بوده است و جز این که به سلامت مزاج انسان صدمه بزند، نتیجهای دیگر ندارد. تازه اگر تمام نمایش هم ناگوار و محزون باشد، باید متوجه بود که این نمایش خود یک جزء کوچکی از نمایش بزرگی است که در سراسر عالم هنگامهٔ آن برپا است و اگر عمری باشد باید منتظر اتمام این نمایش بزرگ بود. هر چه نتیجهٔ آن شد، ما هم از عاقبت خوش یا ناخوش آن بهره خواهیم برد. باز هم بهترین سرگرمیها به قول عرفا، برای تغییر مجرای خیال، کارهای علمی و ذوقی است که هم دوام و حقیقت آنها بیشتر است و هم خدمتی به معرفت عمومی است. این حقیقت تا دنیا دنیاست، خدشه بردار نیست که:
غم دنیای دنی چند خوری، باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
ما از این پهلوانکچلکبازیها در این عمر کوتاه خود زیاد دیدهایم و انشاءاللّه خداوند به تو عمر بدهد، توهم از آنها زیاد خواهی دید و خواهی دانست که عمر همه این بادبروتها چند صباحی بیش نیست. دوام و بقای یک مقالهٔ شیرین محققانهٔ تو خیلی زیادتر و جاویدتر از تمام آنهاست. بنابراین حیف است که همت صرف امر باقی نشود و در اندیشه امر فانی همّ و غم جای آن را بگیرد، مخصوصاً در همین قبیل موارد است که مردان بزرگ صاحب همت از بس عالم خارج را آلوده و کثیف و غیرقابل نظر و توجه دیدهاند، بیشتر به معنویات و امور باطنی توجه کرده و راه گریز آرامکنندهای در این مرحله برای خود به دست آورده و گفتهند گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند الی [آخر] همت همین مردان انشاء اللّه بدرقهٔ راه تو خواهد بود و این پیشامدهای گذرنده که البته نباید خود را در جریان آن انداخت، قصور و فتوری در راه صحیح و سالمی که پیش گرفتهای، وارد نخواهد کرد. من هم تا زندهام، از هیچگونه خدمتی کوتاهی نخواهم داشت ان اللَّه شهیدٌ بذلک.
⬇️
@HistoryandMemory
پاریس ۲۸ تیر ۱۳۲۹
امیر عزیزم! هفتۀ قبل، بعد از آن که شرحی به تو نوشته بودم، نامۀ ۶ تیر تو از رُم به دستم رسید. دیدم که چقدر مکدّر و متأثر شدی. البته حق داری، باور کن که من هم اگر بیشتر از تو ملول و متأثر نباشم، لااقل به همان اندازهها تأثر دارم و کاملاً میفهمم چه حالی داری و چه میگویی.
حالت سوخته را سوخته دل داند و بس
شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست
ولی چه میتوان کرد؟
چو قسمت ازلی بیحضور ما کردند
گراندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر
حُسن کار دنیا در این است که خوب و بد آن همه گذرنده است، فقط عیب در ماست که به ناچار بنابر مصالح ذاتی یا آنی از جزئیات پیشامدهای آن متأثر میشویم و طاقت آن را نداریم که پردۀ سینما به آخر برسد. خواهی نخواهی مثل بچهها که در وسط نمایش بیتاب میشوند و از اظهار احساسات موافق و مخالف خودداری نمیتوانند، از جا در میرویم. بسا هست که این بیتابیها قبل از اتمام نمایش بیجا بوده است و جز این که به سلامت مزاج انسان صدمه بزند، نتیجهای دیگر ندارد. تازه اگر تمام نمایش هم ناگوار و محزون باشد، باید متوجه بود که این نمایش خود یک جزء کوچکی از نمایش بزرگی است که در سراسر عالم هنگامهٔ آن برپا است و اگر عمری باشد باید منتظر اتمام این نمایش بزرگ بود. هر چه نتیجهٔ آن شد، ما هم از عاقبت خوش یا ناخوش آن بهره خواهیم برد. باز هم بهترین سرگرمیها به قول عرفا، برای تغییر مجرای خیال، کارهای علمی و ذوقی است که هم دوام و حقیقت آنها بیشتر است و هم خدمتی به معرفت عمومی است. این حقیقت تا دنیا دنیاست، خدشه بردار نیست که:
غم دنیای دنی چند خوری، باده بخور
حیف باشد دل دانا که مشوش باشد
ما از این پهلوانکچلکبازیها در این عمر کوتاه خود زیاد دیدهایم و انشاءاللّه خداوند به تو عمر بدهد، توهم از آنها زیاد خواهی دید و خواهی دانست که عمر همه این بادبروتها چند صباحی بیش نیست. دوام و بقای یک مقالهٔ شیرین محققانهٔ تو خیلی زیادتر و جاویدتر از تمام آنهاست. بنابراین حیف است که همت صرف امر باقی نشود و در اندیشه امر فانی همّ و غم جای آن را بگیرد، مخصوصاً در همین قبیل موارد است که مردان بزرگ صاحب همت از بس عالم خارج را آلوده و کثیف و غیرقابل نظر و توجه دیدهاند، بیشتر به معنویات و امور باطنی توجه کرده و راه گریز آرامکنندهای در این مرحله برای خود به دست آورده و گفتهند گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند الی [آخر] همت همین مردان انشاء اللّه بدرقهٔ راه تو خواهد بود و این پیشامدهای گذرنده که البته نباید خود را در جریان آن انداخت، قصور و فتوری در راه صحیح و سالمی که پیش گرفتهای، وارد نخواهد کرد. من هم تا زندهام، از هیچگونه خدمتی کوتاهی نخواهم داشت ان اللَّه شهیدٌ بذلک.
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
حال من الحمد للّه مزاجاً خوب است و از وقتی که به پاریس آمده و از گرمای طاقت فرسای رُم خلاص شدهام، بهتر هم شده است. عزل مرد شریف نجیب درویشمنشی مثل آقای جَم از رُم به قدری مرا مکدر و متأثر ساخته است که شاید دیگر به رُم برنگردم. بنده یکی از خوشحالیهایم این بود که در ایتالیا با جَم و در ترکیه با آقای دکتر غنی مصاحب و مُجالس خواهم بود. حالا دنیا را ببینید که این هر دو از کار بیکار شدهاند و دو مرد نالایقی که تمام بدبختیهای این دو سالهٔ ایران از آنها است، به جای ایشان میآیند!
باری، من با اینکه خیال داشتم اواخر پاییز سری به تهران بزنم، عزمم در این باب قدری سست شده است، زیرا که هر چه فکر میکنم برای چه و برای که بیایم. در تمام مدتی که من در غرب هستم، اصلاً و ابداً ندیدم که یکی از همین رجال و دوستداران علم و ادب (!) حالی از من بپرسد و تفقدی کند که من با چه وسیلهای در بلاد بیگانه زندگی میکنم، کفاف یومیه دارم یا عن قریب از گرسنگی خواهم مرد. بیچاره مرحوم قزوینی که تا آخر عمر در حسرت این که پولی به دست بیاورد و چند قفسه برای مرتبکردن کتابهای خود درست کند، ایام عمر عزیز خود را به انجام رساند، از دست همین مردم دق کرد. آن وقت همین جماعت پس از مرگ سهراب چه سازها و سرناها بر پا نکردند و چه مجالس احتفال و هفته و چلّه نگرفتند.
باری، بدان که من دیگر اگر از گرسنگی بمیرم، به احدی از این نامردها رو نخواهم آورد و آیه «فذرهم في خوضهم يلعبون» را میخوانم. با این حال تمام حواسم متوجه مادرم و شخص تو است و امیدوارم خداوند متعال به لطف خود و در کنف عنایت خود از آنها حمایت و سرپرستی کند. از این که بگذریم، دیگر به هیچ کس و هیچ چیز علاقه ندارم، چه میبینم که روزگار ترتیبی پیش آورده است که ما نمیتوانیم در بازی آن وارد باشیم و فرقۀ تازه به دوران رسیده ما را به بازی نمیگیرند و اگر هم بگیرند امثال مخلص کسی نیست که به ساز آنها برقصد. به همین نظر بنده تا بتوانم، از تمام آنها احتراز میکنم حتی به قول، امیر موثّق، به هیچ یک هم سلام و تعارف نخواهم کرد و در غربت و فراق میمانم تا شاید بازی روزگار عوض شود.
کند کسی که زیار و دیار برگردد؟
کند هر آینه چون روزگار برگردد
⬇️
@HistoryandMemory
حال من الحمد للّه مزاجاً خوب است و از وقتی که به پاریس آمده و از گرمای طاقت فرسای رُم خلاص شدهام، بهتر هم شده است. عزل مرد شریف نجیب درویشمنشی مثل آقای جَم از رُم به قدری مرا مکدر و متأثر ساخته است که شاید دیگر به رُم برنگردم. بنده یکی از خوشحالیهایم این بود که در ایتالیا با جَم و در ترکیه با آقای دکتر غنی مصاحب و مُجالس خواهم بود. حالا دنیا را ببینید که این هر دو از کار بیکار شدهاند و دو مرد نالایقی که تمام بدبختیهای این دو سالهٔ ایران از آنها است، به جای ایشان میآیند!
باری، من با اینکه خیال داشتم اواخر پاییز سری به تهران بزنم، عزمم در این باب قدری سست شده است، زیرا که هر چه فکر میکنم برای چه و برای که بیایم. در تمام مدتی که من در غرب هستم، اصلاً و ابداً ندیدم که یکی از همین رجال و دوستداران علم و ادب (!) حالی از من بپرسد و تفقدی کند که من با چه وسیلهای در بلاد بیگانه زندگی میکنم، کفاف یومیه دارم یا عن قریب از گرسنگی خواهم مرد. بیچاره مرحوم قزوینی که تا آخر عمر در حسرت این که پولی به دست بیاورد و چند قفسه برای مرتبکردن کتابهای خود درست کند، ایام عمر عزیز خود را به انجام رساند، از دست همین مردم دق کرد. آن وقت همین جماعت پس از مرگ سهراب چه سازها و سرناها بر پا نکردند و چه مجالس احتفال و هفته و چلّه نگرفتند.
باری، بدان که من دیگر اگر از گرسنگی بمیرم، به احدی از این نامردها رو نخواهم آورد و آیه «فذرهم في خوضهم يلعبون» را میخوانم. با این حال تمام حواسم متوجه مادرم و شخص تو است و امیدوارم خداوند متعال به لطف خود و در کنف عنایت خود از آنها حمایت و سرپرستی کند. از این که بگذریم، دیگر به هیچ کس و هیچ چیز علاقه ندارم، چه میبینم که روزگار ترتیبی پیش آورده است که ما نمیتوانیم در بازی آن وارد باشیم و فرقۀ تازه به دوران رسیده ما را به بازی نمیگیرند و اگر هم بگیرند امثال مخلص کسی نیست که به ساز آنها برقصد. به همین نظر بنده تا بتوانم، از تمام آنها احتراز میکنم حتی به قول، امیر موثّق، به هیچ یک هم سلام و تعارف نخواهم کرد و در غربت و فراق میمانم تا شاید بازی روزگار عوض شود.
کند کسی که زیار و دیار برگردد؟
کند هر آینه چون روزگار برگردد
⬇️
@HistoryandMemory
⬆️
باور کن که من تا حدی از این پیش [آمد] اخیر بدم نیامده است. رجال صدر مشروطیت و زعمای قوم و سران نهضت آزادی که ما به غلط هنوز از آنها انتظاراتی داشتیم، به قدری در این آخر عمری ضعف نفس و عدم شهامت و حبّ جاه از خود ظاهر کردند که به همه فهماندند که ریشهٔ تقوا و فضیلت بکلی در ایران پوسیدهاست و زمینه به قدری خالی است که هر شبپرّهای میتواند بازیگر میدان شود و بر سر همین بزرگان عالیجناب افسار بزند. حالا این جانشینان عمر خطاب خود را برای خرج یک شاهی و صد دینار بکشند و تصور کنند با نوک بینی فرسودهٔ خود میتوانند جلوی سیل عظیمی را که در کار بردن بنیان همه چیز است، میتوانند بگیرند و ایران را از همین مجرای دماغ کوچک خود اصلاح و با بهشت برین قرین کنند. در صورتی که همین اشخاص با نهایت سهولت میتوانستند از هر پیشامد ناگواری جلوگیری کنند، بلکه مقامی داشتند که فقط اعراض و کنارهگیری آنها برای دفع بسیاری از مضرّات از هر چیز دیگر مؤثرتر بود، اما این کار چنان که خود میدانی، اندکی گذشت و مجاهده میخواست و معلوم شد که تاجالملک شیرازی که در آرزوی رسیدن به صدارت عمری را به صوم و صلات و قرائت قرآن میگذراند و چون بر جای نظامالملک نشست، قرآن را بوسید و گفت هذا فراقٌ بینی و بینک الی یوم القیامه، تنها نبوده و هنوز از نسل او در دنیا باقی هستند. میترسم با این مهملات که به درازا کشید سر تو را درد آورده باشم ولی چون در اینجا کسی را ندارم و با هیچ ایرانی محرمی در این جا محشور نیستم، ناچار برای خالیکردن درد دل این جمله را نوشتم و مخصوصاً به توسط پست وزارت خارجه فرستادم تا مطمئناً به دست تو انشاء الله برسد. از رفقای تهران مدتی است هیچ خبر ندارم. دکتر مرد منظمی است، لابد جواب مرا خواهد نوشت. مخبر هم نوشته بودی برای نقشه کشیدن به خارج رفته، لابد نذر داشته است و بعد از تقدیم پنج تومان پول و یک کلّه قند و فلان به تهران برخواهد گشت. از احمد هم خیلی بدم آمد. او اگر جان به جانش کنی، تفرشی است. تنها راه معامله با او همان راهی است که همشهری مرحومش قوامالدوله، گفته، باید ماهی شش تومان به او داد و جاری هم ... تا راضی باشد و سر فرود بیاورد. خواهش دارم سلام مخصوص مرا به همشیره و ناصر و دوستان دیگر برسانی.
قربانت [امضا: عباس اقبال آشتیانی]
▪️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، بهکوشش رضا مختاری اصفهانی، صص ۲۲۳-۲۲۵.
@HistoryandMemory
باور کن که من تا حدی از این پیش [آمد] اخیر بدم نیامده است. رجال صدر مشروطیت و زعمای قوم و سران نهضت آزادی که ما به غلط هنوز از آنها انتظاراتی داشتیم، به قدری در این آخر عمری ضعف نفس و عدم شهامت و حبّ جاه از خود ظاهر کردند که به همه فهماندند که ریشهٔ تقوا و فضیلت بکلی در ایران پوسیدهاست و زمینه به قدری خالی است که هر شبپرّهای میتواند بازیگر میدان شود و بر سر همین بزرگان عالیجناب افسار بزند. حالا این جانشینان عمر خطاب خود را برای خرج یک شاهی و صد دینار بکشند و تصور کنند با نوک بینی فرسودهٔ خود میتوانند جلوی سیل عظیمی را که در کار بردن بنیان همه چیز است، میتوانند بگیرند و ایران را از همین مجرای دماغ کوچک خود اصلاح و با بهشت برین قرین کنند. در صورتی که همین اشخاص با نهایت سهولت میتوانستند از هر پیشامد ناگواری جلوگیری کنند، بلکه مقامی داشتند که فقط اعراض و کنارهگیری آنها برای دفع بسیاری از مضرّات از هر چیز دیگر مؤثرتر بود، اما این کار چنان که خود میدانی، اندکی گذشت و مجاهده میخواست و معلوم شد که تاجالملک شیرازی که در آرزوی رسیدن به صدارت عمری را به صوم و صلات و قرائت قرآن میگذراند و چون بر جای نظامالملک نشست، قرآن را بوسید و گفت هذا فراقٌ بینی و بینک الی یوم القیامه، تنها نبوده و هنوز از نسل او در دنیا باقی هستند. میترسم با این مهملات که به درازا کشید سر تو را درد آورده باشم ولی چون در اینجا کسی را ندارم و با هیچ ایرانی محرمی در این جا محشور نیستم، ناچار برای خالیکردن درد دل این جمله را نوشتم و مخصوصاً به توسط پست وزارت خارجه فرستادم تا مطمئناً به دست تو انشاء الله برسد. از رفقای تهران مدتی است هیچ خبر ندارم. دکتر مرد منظمی است، لابد جواب مرا خواهد نوشت. مخبر هم نوشته بودی برای نقشه کشیدن به خارج رفته، لابد نذر داشته است و بعد از تقدیم پنج تومان پول و یک کلّه قند و فلان به تهران برخواهد گشت. از احمد هم خیلی بدم آمد. او اگر جان به جانش کنی، تفرشی است. تنها راه معامله با او همان راهی است که همشهری مرحومش قوامالدوله، گفته، باید ماهی شش تومان به او داد و جاری هم ... تا راضی باشد و سر فرود بیاورد. خواهش دارم سلام مخصوص مرا به همشیره و ناصر و دوستان دیگر برسانی.
قربانت [امضا: عباس اقبال آشتیانی]
▪️خاطرات و اسناد عبدالحسین نوایی، بهکوشش رضا مختاری اصفهانی، صص ۲۲۳-۲۲۵.
@HistoryandMemory
Forwarded from موزه خُردتاریخ
لوسین فور از زبان برودل
در میان مورخان مکتب آنال، برودل در ایران از همه بختیارتر بوده است. پس از ترجمه ناقص یکی از مهمترین آثارش اکنون، کل آن اثر به فارسی ترجمه شده و پیش از ترجمۀ کامل آن، کتابی دربارۀ بازاندیشی این اثر به فارسی منتشر شده بود. پس از او مارک بلوک این شانس را داشت که اثر به یادماندنیاش (جامعۀ فئودالی) در اختیار فارسیخوانان قرار گیرد. گذشته از چند ترجمۀ غیر استاندارد از آثار چهره های متأخرتر، این ژاک لوگوف بوده است که بیشتر به جامعۀ کتابخوان ایرانی معرفی شده است. درباره مکتب آنال نیز کتابهایی تألیف و ترجمه شده است و یکی از مهمترین آنها کتاب ترایان استایانویچ با عنوان روش تاریخی در فرانسه: پارادایم مکتب آنال* است که ترجمۀ فاجعهبارش آن را کاملاً بلااستفاده کرده است. القصه، استایانویچ، که از اقبال بلندش مدتی مدید شاگرد برودل بوده است، در کتاب خویش تأثیرگذارترین دوره در شکوفایی مکتب آنال را دوران رهبری برودل بر این مکتب میداند. ولی برودل در مقدمهای که بر کتاب شاگرد خویش نوشته است سهم اصلی را برای دو چهرۀ برجستۀ اولیۀ این مکتب، یعنی فور و بلوک قائل شده و به وضوح با نظر استایانویچ مخالفت کرده است. برودل در توضیح دلیل مخالفتش به شرحی مختصر از احوال این مکتب و بنیانگذاران آن میپردازد که احساسی و شورانگیز است. آنچه در اینجا اهمیت بیشتری دارد وزن و شأنی است که او برای فور، قدرنادیدهترین چهرۀ این مکتب (دستکم در میان ما مخاطبان ایرانی) قائل میشود. ترجمۀ مجدد این چند سطر در مقدمه کتاب استایانویچ که تلفیقی شیرین از خاطره، حدیثِ نفس و تاریخ است در اینجا دوباره تقدیم شما میشود:
@microhismuseum
«رسالت دو استاد استراسبورگ (فور و بلوک) اظهر من الشمس بود: سرکشیدن به دیگر رشتهها، بازگشتن با دستهایی پر از آنجا، و عزم خود را دوباره جزم کردن برای اکتشاف، و در هر فرصتی تلاش برای امحاء دیوارهایی که سد راهشان [برای تعامل فکری و رشتهای] بودند. افزون بر این، از نظر آنان، حملۀ پیشدستانه به حریفانشان بهترین دفاع بود. به علاوه، درگیریهای جدلی حاکی از حال خوب، لذت فکری، و استمرار مباحث مکرر شخصیشان، با قلمی در دست، بود که مجاورت دفترهایشان در دانشگاه و نزدیکی منازلشان در شهر آن را تسهیل میکرد. با نگاهی به گذشته، هیچ چیز آسانتر از این نیست که نشان دهیم در آن زمان چگونه دربارۀ علوم انسانی صحبت میکردند، و چه تسلطی بر زبان و مفاهیمشان داشتند. بدین سان آنها به تاریخ ابعاد جدیدی دادند که هنوز هم تا به امروز در این رشته جدید هستند. آنها پرده از جهانی از شگفتیها برداشتند که سفر در آن تبدیل به یک منبع شادکامی شد. این دو مدیر نشریۀ آنال استعداد ادبی معرکهای داشتند. و در فرانسه ادبیات همه چیز است. به واقع، چه کسی میتواند بهتر از لوسین فور بنویسد، چه کسی در مجادلات از او بیمحاباتر، از او سرخوشتر و رابلهایتر بود؟
لوسین فور همه چیز را تخیل میکرد، احساس میکرد، میفهمید و در آن غور میکرد... فور ولینعمت مورخان بود و ایدهها را دست و دلبازانه بذل میکرد. استعداد او در این بود که به دیگران کمک کند تا از خودشان عبور کنند. به همین سان بود که به مارک بلوک، که شش سال شاگردش بود، شکل داد یا به تعبیر دیگر او را «ساخت»؛ فور بعداً به من کمک کرد تا به فراسوی خودم بروم. بدون او، مارک بلوک شاید تبدیل به فوستل دوکلانژ دوم نمیشد، و بدون او کتاب جهان مدیترانهای [شاهکار برودل] بیتردید از کتم عدم بیرون نمیآمد. افزون بر این، لوسین فور شعور کار گروهی و کوشش جمعی را داشت. مارک بلوک، تقریباً در اواخر عمرش، علاقۀ خود به تاریخ روستایی را بیشتر کرد؛ لوسین فور که در شریفترین معنای کلمه یک «دهقان» فرانسوی بود (تعبیری که دوست رمان نویسش لئون ویرت دربارهاش به کار میبرد) بی هیچ افسوسی پا پس کشید و عرصه را برای بلوک خالی کرد. او مزارع، زمینهای شیارشده، درختان، مراتع و روستاها را به بلوک سپرد و خودش به سراغ کارهای دیگری رفت.»
*French Historical Method: The Annales Paradigm
@microhismuseum
در میان مورخان مکتب آنال، برودل در ایران از همه بختیارتر بوده است. پس از ترجمه ناقص یکی از مهمترین آثارش اکنون، کل آن اثر به فارسی ترجمه شده و پیش از ترجمۀ کامل آن، کتابی دربارۀ بازاندیشی این اثر به فارسی منتشر شده بود. پس از او مارک بلوک این شانس را داشت که اثر به یادماندنیاش (جامعۀ فئودالی) در اختیار فارسیخوانان قرار گیرد. گذشته از چند ترجمۀ غیر استاندارد از آثار چهره های متأخرتر، این ژاک لوگوف بوده است که بیشتر به جامعۀ کتابخوان ایرانی معرفی شده است. درباره مکتب آنال نیز کتابهایی تألیف و ترجمه شده است و یکی از مهمترین آنها کتاب ترایان استایانویچ با عنوان روش تاریخی در فرانسه: پارادایم مکتب آنال* است که ترجمۀ فاجعهبارش آن را کاملاً بلااستفاده کرده است. القصه، استایانویچ، که از اقبال بلندش مدتی مدید شاگرد برودل بوده است، در کتاب خویش تأثیرگذارترین دوره در شکوفایی مکتب آنال را دوران رهبری برودل بر این مکتب میداند. ولی برودل در مقدمهای که بر کتاب شاگرد خویش نوشته است سهم اصلی را برای دو چهرۀ برجستۀ اولیۀ این مکتب، یعنی فور و بلوک قائل شده و به وضوح با نظر استایانویچ مخالفت کرده است. برودل در توضیح دلیل مخالفتش به شرحی مختصر از احوال این مکتب و بنیانگذاران آن میپردازد که احساسی و شورانگیز است. آنچه در اینجا اهمیت بیشتری دارد وزن و شأنی است که او برای فور، قدرنادیدهترین چهرۀ این مکتب (دستکم در میان ما مخاطبان ایرانی) قائل میشود. ترجمۀ مجدد این چند سطر در مقدمه کتاب استایانویچ که تلفیقی شیرین از خاطره، حدیثِ نفس و تاریخ است در اینجا دوباره تقدیم شما میشود:
@microhismuseum
«رسالت دو استاد استراسبورگ (فور و بلوک) اظهر من الشمس بود: سرکشیدن به دیگر رشتهها، بازگشتن با دستهایی پر از آنجا، و عزم خود را دوباره جزم کردن برای اکتشاف، و در هر فرصتی تلاش برای امحاء دیوارهایی که سد راهشان [برای تعامل فکری و رشتهای] بودند. افزون بر این، از نظر آنان، حملۀ پیشدستانه به حریفانشان بهترین دفاع بود. به علاوه، درگیریهای جدلی حاکی از حال خوب، لذت فکری، و استمرار مباحث مکرر شخصیشان، با قلمی در دست، بود که مجاورت دفترهایشان در دانشگاه و نزدیکی منازلشان در شهر آن را تسهیل میکرد. با نگاهی به گذشته، هیچ چیز آسانتر از این نیست که نشان دهیم در آن زمان چگونه دربارۀ علوم انسانی صحبت میکردند، و چه تسلطی بر زبان و مفاهیمشان داشتند. بدین سان آنها به تاریخ ابعاد جدیدی دادند که هنوز هم تا به امروز در این رشته جدید هستند. آنها پرده از جهانی از شگفتیها برداشتند که سفر در آن تبدیل به یک منبع شادکامی شد. این دو مدیر نشریۀ آنال استعداد ادبی معرکهای داشتند. و در فرانسه ادبیات همه چیز است. به واقع، چه کسی میتواند بهتر از لوسین فور بنویسد، چه کسی در مجادلات از او بیمحاباتر، از او سرخوشتر و رابلهایتر بود؟
لوسین فور همه چیز را تخیل میکرد، احساس میکرد، میفهمید و در آن غور میکرد... فور ولینعمت مورخان بود و ایدهها را دست و دلبازانه بذل میکرد. استعداد او در این بود که به دیگران کمک کند تا از خودشان عبور کنند. به همین سان بود که به مارک بلوک، که شش سال شاگردش بود، شکل داد یا به تعبیر دیگر او را «ساخت»؛ فور بعداً به من کمک کرد تا به فراسوی خودم بروم. بدون او، مارک بلوک شاید تبدیل به فوستل دوکلانژ دوم نمیشد، و بدون او کتاب جهان مدیترانهای [شاهکار برودل] بیتردید از کتم عدم بیرون نمیآمد. افزون بر این، لوسین فور شعور کار گروهی و کوشش جمعی را داشت. مارک بلوک، تقریباً در اواخر عمرش، علاقۀ خود به تاریخ روستایی را بیشتر کرد؛ لوسین فور که در شریفترین معنای کلمه یک «دهقان» فرانسوی بود (تعبیری که دوست رمان نویسش لئون ویرت دربارهاش به کار میبرد) بی هیچ افسوسی پا پس کشید و عرصه را برای بلوک خالی کرد. او مزارع، زمینهای شیارشده، درختان، مراتع و روستاها را به بلوک سپرد و خودش به سراغ کارهای دیگری رفت.»
*French Historical Method: The Annales Paradigm
@microhismuseum
✍ تورج دریایی:
«نخستین کسی که در تاریخ خود را "ایرانی" نامید داریوش کبیر بود:
(DNa) adam Dārayavauš … Ariya Ariya ciça
" من داریوشم ... یک هخامنشی – یک پارسی – فرزند یک پارسی – یک ایرانی – از نسل (چهره) ایرانی"
رودیگر اشمیت در ترجمه خود هنوز "آریایی" (2000: 30) - اما کلنز به درستی "ایرانی"
کلنز نشان داده است که بر خلاف متون سانسکریت در دنیای ایرانی کلمه "آریایی" معنی نام قوم است و منظور "ایرانی" است
J. Kellens, “Les Airiia- ne Sont Plus des Aryas: Ce Sont Déjà des Iraniens,” Aryas, Aryens et Iraniens en Asie Centrale, ed. Gérard Fussman et al. (Paris, 2005)».
@HistoryandMemory
«نخستین کسی که در تاریخ خود را "ایرانی" نامید داریوش کبیر بود:
(DNa) adam Dārayavauš … Ariya Ariya ciça
" من داریوشم ... یک هخامنشی – یک پارسی – فرزند یک پارسی – یک ایرانی – از نسل (چهره) ایرانی"
رودیگر اشمیت در ترجمه خود هنوز "آریایی" (2000: 30) - اما کلنز به درستی "ایرانی"
کلنز نشان داده است که بر خلاف متون سانسکریت در دنیای ایرانی کلمه "آریایی" معنی نام قوم است و منظور "ایرانی" است
J. Kellens, “Les Airiia- ne Sont Plus des Aryas: Ce Sont Déjà des Iraniens,” Aryas, Aryens et Iraniens en Asie Centrale, ed. Gérard Fussman et al. (Paris, 2005)».
@HistoryandMemory
Jordi Tejel, Rethinking State and Border Formation in the Middle East: Turkish-Syrian-Iraqi Borderlands, 1921-1946, Edinburgh University Press, 2023.
جوردی تجل،
#تازه_ها
#تاریخ_خاورمیانه
#پسا_عثمانی
#ترکیه
#سوریه
#عراق
https://edinburghuniversitypress.com/book-rethinking-state-and-border-formation-in-the-middle-east.html
@HistoryandMemory
جوردی تجل،
بازاندیشی دولت و شکلگیری مرز در خاورمیانه: سرزمینهای مرزی ترکیه، سوریه و عراق، ۱۹۲۱-۱۹۴۶#تازه_ها
#تاریخ_خاورمیانه
#پسا_عثمانی
#ترکیه
#سوریه
#عراق
https://edinburghuniversitypress.com/book-rethinking-state-and-border-formation-in-the-middle-east.html
@HistoryandMemory
🟢 سوئیس ایران در چشم عارف قزوینی (در ۱۳۰۵خ)
«راجع به سرهبند ... در عرض سال، هشت الی نه ماه گرمی زمین است. در زمستان از شدت برف به کلی راه عبور و مرور مسدود است. در قلبالاسد تابستان بدون بالاپوش زمستانی نمیشود در آن زندگانی کرد. الان خود من شب با یک پوستین و یک لحاف میخوابم. لباس تابستانی امسال نتوانستهام بپوشم. من سوئیس را ندیدهام، آنچه شنیدم اگر دست بشر با دست طبیعت همدست بود، سرهبند یک سوئیس کوچک و خوش آب و هوایی بود».
✅ روشن شد پیشینۀ یافتن جایی بهسانِ سوئیس🇨🇭در ایران دستکم به یکسدۀ پیش بازمیگردد.😊
🌍 سرهبند/ سربند اکنون بخشی است در شهرستان شازند استان مرکزی.
📚 خاطرات عارف قزوینی، به کوشش مهدی نورمحمدی، ص۱۲۸.
@HistoryandMeomry
«راجع به سرهبند ... در عرض سال، هشت الی نه ماه گرمی زمین است. در زمستان از شدت برف به کلی راه عبور و مرور مسدود است. در قلبالاسد تابستان بدون بالاپوش زمستانی نمیشود در آن زندگانی کرد. الان خود من شب با یک پوستین و یک لحاف میخوابم. لباس تابستانی امسال نتوانستهام بپوشم. من سوئیس را ندیدهام، آنچه شنیدم اگر دست بشر با دست طبیعت همدست بود، سرهبند یک سوئیس کوچک و خوش آب و هوایی بود».
✅ روشن شد پیشینۀ یافتن جایی بهسانِ سوئیس🇨🇭در ایران دستکم به یکسدۀ پیش بازمیگردد.😊
🌍 سرهبند/ سربند اکنون بخشی است در شهرستان شازند استان مرکزی.
📚 خاطرات عارف قزوینی، به کوشش مهدی نورمحمدی، ص۱۲۸.
@HistoryandMeomry
Rudi Matthee, Angels Tapping at the Wine-Shop’s Door: A History of Alcohol in the Islamic World, Hurst Publishers, 2023.
رودی متی، ملایک درِ میخانه زدند: تاریخچه الکل در جهان اسلام
#تازه_ها
#تاریخ_شراب
#میخانه
#تاریخ_الکل_در_جهان_اسلام
#دوش_دیدم_که_ملایک_در_میخانه_زدند
https://www.hurstpublishers.com/book/angels-tapping-at-the-wine-shops-door/
@HistoryandMemory
رودی متی، ملایک درِ میخانه زدند: تاریخچه الکل در جهان اسلام
#تازه_ها
#تاریخ_شراب
#میخانه
#تاریخ_الکل_در_جهان_اسلام
#دوش_دیدم_که_ملایک_در_میخانه_زدند
https://www.hurstpublishers.com/book/angels-tapping-at-the-wine-shops-door/
@HistoryandMemory
▪️بمباران اتمی بندر هیروشیما ،۶ اوت ۱۹۴۵،
به روايت ژان -ژاک سروان شرایبر، تکاپوی جهانی، ترجمه عبدالحسین نیکگهر، نشر نو، چاپ اول ۱۳۶۱.
«.. در میان شش بمب افکنB29 ، شبیه به هم، یکی را به نام آنولا گی نامگذاری کردهاند. در مخزن این هواپیما بمبی به نام " تین من " ، نخستين بمب اتمی جهان، جاسازی شده است.
در ساعت ۸ و ۱۵ دقیقه بامداد، در ارتفاع عمود بر منطقه صنعتی بندر عظیم هیروشیما دستگیره کشیده میشود، بمب از مخزن رها میشود، ساعت ۸ و ۱۶ دقیقه نخستين ضربه تاریخ ، میان زمین انسانها و خارقالعادهترین اختراعشان تحقق مییابد.
این پديده توصيفناپذير، از آن پس افسانه
میشود؛ و هنوز هم میخواهد از مرز تصور
در گذرد. و از این پس تنها دردمندی مردان و زنان هیروشیما نیست که باید به حساب آید - ضربه با چنان خشونتی فرود آمد که از ظرفیت انسانی ادراک و اذهان رهبران ژاپنی فراتر بود. آنان اکنون اتمزده هستند...».
ع. نیکگهر ۱۵ مرداد ۱۴۰۲/ ۶ اوت ۲۰۲۳.
▫️از صفحه فیسبوک ع. نیکگهر
@HistoryandMemory
به روايت ژان -ژاک سروان شرایبر، تکاپوی جهانی، ترجمه عبدالحسین نیکگهر، نشر نو، چاپ اول ۱۳۶۱.
«.. در میان شش بمب افکنB29 ، شبیه به هم، یکی را به نام آنولا گی نامگذاری کردهاند. در مخزن این هواپیما بمبی به نام " تین من " ، نخستين بمب اتمی جهان، جاسازی شده است.
در ساعت ۸ و ۱۵ دقیقه بامداد، در ارتفاع عمود بر منطقه صنعتی بندر عظیم هیروشیما دستگیره کشیده میشود، بمب از مخزن رها میشود، ساعت ۸ و ۱۶ دقیقه نخستين ضربه تاریخ ، میان زمین انسانها و خارقالعادهترین اختراعشان تحقق مییابد.
این پديده توصيفناپذير، از آن پس افسانه
میشود؛ و هنوز هم میخواهد از مرز تصور
در گذرد. و از این پس تنها دردمندی مردان و زنان هیروشیما نیست که باید به حساب آید - ضربه با چنان خشونتی فرود آمد که از ظرفیت انسانی ادراک و اذهان رهبران ژاپنی فراتر بود. آنان اکنون اتمزده هستند...».
ع. نیکگهر ۱۵ مرداد ۱۴۰۲/ ۶ اوت ۲۰۲۳.
▫️از صفحه فیسبوک ع. نیکگهر
@HistoryandMemory
ادریس الملیانی، مَتَى نَخرُجُ مِن مُقَدِّمة ابن خَلدون؟، دارالبیضاء و بیروت، المرکز الثقافی للکتاب، ۲۰۱۹.
عنوان کتاب برانگیزانندهاست، امّا از محتوای آن اطلاعی ندارم. گویا در نقد وضعیت اندیشهورزی و روشنفکری در جهان عرب است. در معرفی صورتگرفته از آن در یک تارنمای عربی پیشنهاد شدهاست: «جدیر بالقراءة و التأمل / درخور خواندن و درنگ و اندیشهورزی»!
ادریس المِلیانی شاعر و مترجم مغربی/ مراکشی است.
#ابن_خلدون
#مقدمه
#کی_از_مقدمۀ_ابن_خلدون_گذر_می_کنیم؟
@HistoryandMemory
عنوان کتاب برانگیزانندهاست، امّا از محتوای آن اطلاعی ندارم. گویا در نقد وضعیت اندیشهورزی و روشنفکری در جهان عرب است. در معرفی صورتگرفته از آن در یک تارنمای عربی پیشنهاد شدهاست: «جدیر بالقراءة و التأمل / درخور خواندن و درنگ و اندیشهورزی»!
ادریس المِلیانی شاعر و مترجم مغربی/ مراکشی است.
#ابن_خلدون
#مقدمه
#کی_از_مقدمۀ_ابن_خلدون_گذر_می_کنیم؟
@HistoryandMemory
Eve Tignol, Grief and the Shaping of Muslim Communities in North India, c. 1857–1940s, Cambridge University Press, 2023.
ایو تیگنول, غم و درد و شکلگیری اجتماعات مسلمان در شمال هند، ح. ۱۸۵۷ - دهه ۱۹۴۰
https://www.cambridge.org/core/books/grief-and-the-shaping-of-muslim-communities-in-north-india-c-18571940s/2D07D4B6DCA38414B80DC03950B10849
#تازهها
#تاریخ_احساسات
#تاریخ_غم
#تاریخ_مسلمانان_هند
#هند_بریتانیا
#استعمار_بریتانیا
#ادبیات_اردو
#شهرآشوب
@HistoryandMemory
ایو تیگنول, غم و درد و شکلگیری اجتماعات مسلمان در شمال هند، ح. ۱۸۵۷ - دهه ۱۹۴۰
https://www.cambridge.org/core/books/grief-and-the-shaping-of-muslim-communities-in-north-india-c-18571940s/2D07D4B6DCA38414B80DC03950B10849
#تازهها
#تاریخ_احساسات
#تاریخ_غم
#تاریخ_مسلمانان_هند
#هند_بریتانیا
#استعمار_بریتانیا
#ادبیات_اردو
#شهرآشوب
@HistoryandMemory
✍ مرتضی احسانی بخارایی:
«۲۵ سال از یکی از دهشتناکترین نسلکشیهای معاصر گذشت.
رهبر طالبان مزارشریف را مباح اعلام کرد و ملا عبدالمنان نیازی هزارهها را کافر خواند.
طالبان در این روز چنان هزاره کشتند که خیابانها مملو از جسد شده بود. هر مرد هزاره که مییافتند را میکشتند تا خداوند جهاد آنها را قبول کند.».
در این باره نک.: کشتار مزار شریف
@HistoryandMemory
«۲۵ سال از یکی از دهشتناکترین نسلکشیهای معاصر گذشت.
رهبر طالبان مزارشریف را مباح اعلام کرد و ملا عبدالمنان نیازی هزارهها را کافر خواند.
طالبان در این روز چنان هزاره کشتند که خیابانها مملو از جسد شده بود. هر مرد هزاره که مییافتند را میکشتند تا خداوند جهاد آنها را قبول کند.».
در این باره نک.: کشتار مزار شریف
@HistoryandMemory
Wikipedia
کشتار مزار شریف
کشتار مردم مزار شریف بدست طالبان در ١٧ اسد (مرداد) ١٣٧٧.
▪️دریاچهای که بود!😔
«دریاچهای در آذربایجان که امروز دریاچه ارومیه خوانده میشود، در دوران قاجاریه دریاچۀ شاهی نام داشت این دریاچه با حدود ۹۰ مایل طول و ۳۵ مایل عرض در بخشی از کشور واقع است که به علت برخورداری از آب کافی و اراضی حاصلخیز از قطبهای کشاورزی و پرجمعیتترین ایالات ایران در دورۀ مزبور محسوب میگردید. در حالی که در جنوب و غرب دریاچه ایلات کرد و افشار و نیز اقلیت آشوری ساکن بودند مناطق مهم کشاورزی ارومیه، ساوجبلاغ (مهاباد) و مراغه در سواحل آن قرار داشتند. مهمترین شهرهای آذربایجان - از جمله شهر ولیعهدنشین تبریز - به فاصلۀ کمی در پیرامون همین دریاچه واقع بودند. راه تبریز- طرابوزان نیز که از ۱۲۴۶ هـ ق / ۱۸۳۰ شاهراه تجارت با اروپا گردید از شمال آن عبور میکرد. آنچه بر اهمیت دریاچه میافزود نزدیکی آن به مرزهای عثمانی و روسیه بود. زیرا چنین پهنه آبی نمیتوانست در محاسبات نظامی و تجاری جایگاهی استراتژیک نداشته باشد.
در مورد دریاچه ارومیه آنچه از دیرباز بیش از هرچیز توجه جغرافیا و سفرنامهنویسان را جلب کرده است، غلظت زیاد نمک و سایر املاح، و در نتیجه نبود ماهی، در آب آنست. در میان تعداد قابل توجه صخرهها و جزایر آن، آب قابل شرب و علف تنها در دو جزیره قویون داغی ( در اسناد: جزیره شکار) و ایشیک داغی وجود داشت که غیر مسکون بودند. به گفته .ژ دومرگان محقق فرانسوی که در سال ۱۸۸۹ در آذربایجان به سیاحت پرداخت، در گذشته کوششی ناموفق برای اسکان گروهی در جزایر دریاچه به عمل آمده بود. علاوه براین شبه جزیره شاهی ـ در شرق دریاچه - نیز که به وقت افزایش آب به جزیره تبدیل میشد آب شیرین داشت و دارای سکنه بود. بدین ترتیب دریاچه ارومیه با جزایری غیر مسکون و آبی فاقد ماهی ـ که صید آن نخستین انگیزه برای رویکرد به دریا و دانش کشتیسازی و دریانوردی است - مانعی طبیعی و عمده در ارتباط مستقیم زمینی بين مناطق شرق و غرب آذربایجان بود، در حالی که اراضی حاصلخیز اطراف آن نه تنها میتوانست ساحلنشینان را به جای دریانوردی جلب اقتصاد کشاورزی کند بلکه امکان حمل و نقل زمینی مسافر و کالا را نیز فراهم میآورد. گرچه راه زمینی غیرمستقیم و بهواسطۀ دورزدن دریاچه طولانیتر بود، ولی این مزیت را داشت که در مسیر آن علوفه و مایحتاج کاروانیان فراهم بود به گفته ا. فلاندن، به همین دلیل چاروادارهای این راه برای رسیدن به مقصد عجله نداشتند (۱۲۵۷ هـ. ق. / ۱۸۴۱)».
📚 کاظمبیگی، محمدعلی، دریاچه شاهی و قدرتهای بزرگ: پژوهشی در کشتیرانی دریاچه ارومیه(عصر قاجاریه)، تهران، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، ۱۳۸۰، صص ۱۱-۱۳.
@HistoryandMemory
«دریاچهای در آذربایجان که امروز دریاچه ارومیه خوانده میشود، در دوران قاجاریه دریاچۀ شاهی نام داشت این دریاچه با حدود ۹۰ مایل طول و ۳۵ مایل عرض در بخشی از کشور واقع است که به علت برخورداری از آب کافی و اراضی حاصلخیز از قطبهای کشاورزی و پرجمعیتترین ایالات ایران در دورۀ مزبور محسوب میگردید. در حالی که در جنوب و غرب دریاچه ایلات کرد و افشار و نیز اقلیت آشوری ساکن بودند مناطق مهم کشاورزی ارومیه، ساوجبلاغ (مهاباد) و مراغه در سواحل آن قرار داشتند. مهمترین شهرهای آذربایجان - از جمله شهر ولیعهدنشین تبریز - به فاصلۀ کمی در پیرامون همین دریاچه واقع بودند. راه تبریز- طرابوزان نیز که از ۱۲۴۶ هـ ق / ۱۸۳۰ شاهراه تجارت با اروپا گردید از شمال آن عبور میکرد. آنچه بر اهمیت دریاچه میافزود نزدیکی آن به مرزهای عثمانی و روسیه بود. زیرا چنین پهنه آبی نمیتوانست در محاسبات نظامی و تجاری جایگاهی استراتژیک نداشته باشد.
در مورد دریاچه ارومیه آنچه از دیرباز بیش از هرچیز توجه جغرافیا و سفرنامهنویسان را جلب کرده است، غلظت زیاد نمک و سایر املاح، و در نتیجه نبود ماهی، در آب آنست. در میان تعداد قابل توجه صخرهها و جزایر آن، آب قابل شرب و علف تنها در دو جزیره قویون داغی ( در اسناد: جزیره شکار) و ایشیک داغی وجود داشت که غیر مسکون بودند. به گفته .ژ دومرگان محقق فرانسوی که در سال ۱۸۸۹ در آذربایجان به سیاحت پرداخت، در گذشته کوششی ناموفق برای اسکان گروهی در جزایر دریاچه به عمل آمده بود. علاوه براین شبه جزیره شاهی ـ در شرق دریاچه - نیز که به وقت افزایش آب به جزیره تبدیل میشد آب شیرین داشت و دارای سکنه بود. بدین ترتیب دریاچه ارومیه با جزایری غیر مسکون و آبی فاقد ماهی ـ که صید آن نخستین انگیزه برای رویکرد به دریا و دانش کشتیسازی و دریانوردی است - مانعی طبیعی و عمده در ارتباط مستقیم زمینی بين مناطق شرق و غرب آذربایجان بود، در حالی که اراضی حاصلخیز اطراف آن نه تنها میتوانست ساحلنشینان را به جای دریانوردی جلب اقتصاد کشاورزی کند بلکه امکان حمل و نقل زمینی مسافر و کالا را نیز فراهم میآورد. گرچه راه زمینی غیرمستقیم و بهواسطۀ دورزدن دریاچه طولانیتر بود، ولی این مزیت را داشت که در مسیر آن علوفه و مایحتاج کاروانیان فراهم بود به گفته ا. فلاندن، به همین دلیل چاروادارهای این راه برای رسیدن به مقصد عجله نداشتند (۱۲۵۷ هـ. ق. / ۱۸۴۱)».
📚 کاظمبیگی، محمدعلی، دریاچه شاهی و قدرتهای بزرگ: پژوهشی در کشتیرانی دریاچه ارومیه(عصر قاجاریه)، تهران، مرکز اسناد و تاریخ دیپلماسی، ۱۳۸۰، صص ۱۱-۱۳.
@HistoryandMemory
📷 هادی عالمزاده و نخستین شاگردانش در دبستانی در دارآباد (شاهآباد آن زمان)- ۱۳۳۵خ.
بنابر گفتۀ استاد عالمزاده، بسیاری از این دانشآموزان نام خانوادگی «قیدی» داشتند و از آن میان «ستاره قیدی» و «فاطمه قیدی» در خاطر ایشان باقی مانده است.
@HistoryandMemory
بنابر گفتۀ استاد عالمزاده، بسیاری از این دانشآموزان نام خانوادگی «قیدی» داشتند و از آن میان «ستاره قیدی» و «فاطمه قیدی» در خاطر ایشان باقی مانده است.
@HistoryandMemory
▪️نامهای چاپنشده از رضاشاه به آتاترک در معرفی فروغی
ذکاءالملک فروغی بعد از اینکه رضاخان شاه شد به ریاست وزرا رسید و چند ماهی در این سمت بود. سپس در کابینهٔ میرزا حسن مستوفیالممالک به تکلیف شاه وزارت جنگ را پذیرفت؛ هرچند عملاً خود شاه این وزارتخانه را اداره میکرد. در اواخر خرداد ۱۳۰۶ برای شرکت در جامعهٔ ملل بهعنوان نمایندهٔ ایران عازم اروپا شد و چند روز بعد مأموریت سفر به آنکارا برای مذاکره دربارهٔ مسألهٔ سرحدات به او ابلاغ شد. در شهریور هم نمایندهٔ اول دولت ایران در جامعهٔ ملل شد. در این مدت در بین پاریس و ژنو و آنکارا در رفت و آمد بود تا سرانجام در سال بعد به سفیرکبیری ایران در ترکیه رسید. ذکاءالملک در یادداشتهای روزانهاش (۱۶ فروردین ۱۳۰۷) اشاره کرده: «برحسب تقاضای ترکها شاه قبول کرده است که مرا به سفارت معیّن کند.» متن نامهٔ رضاشاه در معرفی او به آتاترک چنین است:
جناب عظمتمآب غازی مصطفی کمال رئیس جمهوری ترکیه
دوست مفخم مهربان
چون تشیید ارکان دوستی و استحکام مناسبات حسنه بین دولتین همواره از اخصّ آمال و آرزوهای صمیمی ما است خواستیم یک نفر از خدمتگذاران صدیق دولتخواه خودمان را که به مکنونات خاطر ما مسبوق و به روابط دولتین بصیر و آگاه باشد در نزد آن دولت جمهوری مأمور فرمائیم. لهذا جناب اشرف میرزا محمدعلیخان فروغی را که دارای عالیترین مقامات این دولت علیّه بوده و به لیاقت و دولتخواهی او اطمینان کامل داریم به سمت سفیر کبیر مأمور نمودیم که موافق مقاصد قلبیۀ ما، در تشیید ارکان دوستی و ازدیاد روابط حسنۀ دولتین اهتمام کامل بنماید و امیدواریم که آن جناب عظمتمآب هم بیانات او را که حاکی از نیات حسنۀ ما است به سمع قبول اصغا فرموده و در پیشرفت مقاصد مشارالیه بذل مساعدت فرمایند.
موقع را مغتنم شمرده احترامات فائقۀ خودمان را تجدید مینمائیم.
بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۰۷، طهران، قصر پهلوی، سال سوم سلطنت ما
▫️محمد افشینوفایی، کانال حاصل اوقات
@HaseleOwqat
@HitoryandMemory
ذکاءالملک فروغی بعد از اینکه رضاخان شاه شد به ریاست وزرا رسید و چند ماهی در این سمت بود. سپس در کابینهٔ میرزا حسن مستوفیالممالک به تکلیف شاه وزارت جنگ را پذیرفت؛ هرچند عملاً خود شاه این وزارتخانه را اداره میکرد. در اواخر خرداد ۱۳۰۶ برای شرکت در جامعهٔ ملل بهعنوان نمایندهٔ ایران عازم اروپا شد و چند روز بعد مأموریت سفر به آنکارا برای مذاکره دربارهٔ مسألهٔ سرحدات به او ابلاغ شد. در شهریور هم نمایندهٔ اول دولت ایران در جامعهٔ ملل شد. در این مدت در بین پاریس و ژنو و آنکارا در رفت و آمد بود تا سرانجام در سال بعد به سفیرکبیری ایران در ترکیه رسید. ذکاءالملک در یادداشتهای روزانهاش (۱۶ فروردین ۱۳۰۷) اشاره کرده: «برحسب تقاضای ترکها شاه قبول کرده است که مرا به سفارت معیّن کند.» متن نامهٔ رضاشاه در معرفی او به آتاترک چنین است:
جناب عظمتمآب غازی مصطفی کمال رئیس جمهوری ترکیه
دوست مفخم مهربان
چون تشیید ارکان دوستی و استحکام مناسبات حسنه بین دولتین همواره از اخصّ آمال و آرزوهای صمیمی ما است خواستیم یک نفر از خدمتگذاران صدیق دولتخواه خودمان را که به مکنونات خاطر ما مسبوق و به روابط دولتین بصیر و آگاه باشد در نزد آن دولت جمهوری مأمور فرمائیم. لهذا جناب اشرف میرزا محمدعلیخان فروغی را که دارای عالیترین مقامات این دولت علیّه بوده و به لیاقت و دولتخواهی او اطمینان کامل داریم به سمت سفیر کبیر مأمور نمودیم که موافق مقاصد قلبیۀ ما، در تشیید ارکان دوستی و ازدیاد روابط حسنۀ دولتین اهتمام کامل بنماید و امیدواریم که آن جناب عظمتمآب هم بیانات او را که حاکی از نیات حسنۀ ما است به سمع قبول اصغا فرموده و در پیشرفت مقاصد مشارالیه بذل مساعدت فرمایند.
موقع را مغتنم شمرده احترامات فائقۀ خودمان را تجدید مینمائیم.
بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۰۷، طهران، قصر پهلوی، سال سوم سلطنت ما
▫️محمد افشینوفایی، کانال حاصل اوقات
@HaseleOwqat
@HitoryandMemory
▪️عَرَبان: جمعِ فارسی عَرَب
داوران محترم و «ناشناس» مقالهای که تازگی برای مجلهای فرستادهام، از کاربرد تعبیر «عربان» در متن مقاله اظهار شگفتی کردهاند و یکی از ایشان با قاطعیت نوشته: «به طور قطع جمع بستن عربها/ اعراب به صورت «عربان» نادرست است»!
کاش این داور گرامی پیش از این داوری قاطعانه نگاهی به تاریخهای کهن و نو فارسی میانداخت تا ببیند که در زبان فارسی، افزون بر عربها، تازیان (جمعِ تازی) و اعراب (دربارۀ این بحث است، اینکه صرفاً باید برای عربهای بادیه بهکار رود؛ اگرچه میبینیم مستوفی هروی در قرن ششم بهکار بردهاست) جمع بستن «عرب» به «عربان» درست است؛ همانگونه که تُرکان جمعِ ترک است و کُردان جمعِ کرد! از باب نمونه:
قرن پنجم هجری: «چون شاپور ذو الاكتاف شانزده ساله شد، سپاه جمع كرد و روى بديار عرب نهاد، و بسيار مردم را از عرب بكشت، تا دست تازيان را از مردم خالى كرد، و آخر رسم آورد: كه هر جاى كه از عربان كسى را بياوردندى بفرمودى تا شانه او سوراخ كردندى، و حلقه اندر وى افگندندى. و بدين سبب او را ذو الاكتاف لقب كردندى»( زین الاخبار گردیزی، ص ۷۲).
قرن ششم هجری: «يزدجرد گفت: شما عربان، گاهى به تجارت، گاهى به رسالت، و گاهى به گدايى در ولايت ما آمد و شد داريد و طعامهاى لذيذ خورديد، آبهاى گوارا نوشيديد، لباسهاى حرير بديديد، و لذّتهاى آن بازيافتيد. برفتيد و باقى اعراب را خبر داديد. اكنون آمديد تا با ما در اين نعمت مشاركت كنيد». (ترجمۀ مستوفى هِرَوى از الفتوح ابن اعثم کوفی، ص ۱۰۲).
«شاهك گفت: اى مؤبد مؤبدان، آخر بگوى كه عرب كيستند كه از ايشان بايد ترسيد؟ چرا چنين انديشه بايد داشت؟ مگر از گريختن يزدجرد هراسان شدهايد؟ دفع ايشان در غايت آسانى است. ايشان را چنان گوشمالى دهم كه ديگر نام اين ولايت بر زبان نيارند. اى مؤبد مؤبدان، بيرون شو و در شهر منادى فرماى تا مردم از همه ولايت فارس براى دفع شرّ عرب جمع شوند و سلاح و سلب با خود بردارند و رسنى با خود همراه بياورند تا گردن عربان را به رسن بربندم و همچو سگان به گرد ولايت بگردانم». (ترجمۀ مستوفى هِرَوى الفتوح ابن اعثم کوفی، ص ۲۵۸).
مترجمان زبردست عربی-فارسیدان معاصر، دانشیمردانی چون زندهیادان علینقی منزوی، عبدالمحمد آیتی و بیش از همه ابوالقاسم پاینده در ترجمۀ تاریخهای کهن و مطالعات نو عربی بارها این تعبیر را به کار بردهاند ( مثلاً نک.: سرتاسر ترجمۀ تاریخ طبری).
@HistoryandMemory
داوران محترم و «ناشناس» مقالهای که تازگی برای مجلهای فرستادهام، از کاربرد تعبیر «عربان» در متن مقاله اظهار شگفتی کردهاند و یکی از ایشان با قاطعیت نوشته: «به طور قطع جمع بستن عربها/ اعراب به صورت «عربان» نادرست است»!
کاش این داور گرامی پیش از این داوری قاطعانه نگاهی به تاریخهای کهن و نو فارسی میانداخت تا ببیند که در زبان فارسی، افزون بر عربها، تازیان (جمعِ تازی) و اعراب (دربارۀ این بحث است، اینکه صرفاً باید برای عربهای بادیه بهکار رود؛ اگرچه میبینیم مستوفی هروی در قرن ششم بهکار بردهاست) جمع بستن «عرب» به «عربان» درست است؛ همانگونه که تُرکان جمعِ ترک است و کُردان جمعِ کرد! از باب نمونه:
قرن پنجم هجری: «چون شاپور ذو الاكتاف شانزده ساله شد، سپاه جمع كرد و روى بديار عرب نهاد، و بسيار مردم را از عرب بكشت، تا دست تازيان را از مردم خالى كرد، و آخر رسم آورد: كه هر جاى كه از عربان كسى را بياوردندى بفرمودى تا شانه او سوراخ كردندى، و حلقه اندر وى افگندندى. و بدين سبب او را ذو الاكتاف لقب كردندى»( زین الاخبار گردیزی، ص ۷۲).
قرن ششم هجری: «يزدجرد گفت: شما عربان، گاهى به تجارت، گاهى به رسالت، و گاهى به گدايى در ولايت ما آمد و شد داريد و طعامهاى لذيذ خورديد، آبهاى گوارا نوشيديد، لباسهاى حرير بديديد، و لذّتهاى آن بازيافتيد. برفتيد و باقى اعراب را خبر داديد. اكنون آمديد تا با ما در اين نعمت مشاركت كنيد». (ترجمۀ مستوفى هِرَوى از الفتوح ابن اعثم کوفی، ص ۱۰۲).
«شاهك گفت: اى مؤبد مؤبدان، آخر بگوى كه عرب كيستند كه از ايشان بايد ترسيد؟ چرا چنين انديشه بايد داشت؟ مگر از گريختن يزدجرد هراسان شدهايد؟ دفع ايشان در غايت آسانى است. ايشان را چنان گوشمالى دهم كه ديگر نام اين ولايت بر زبان نيارند. اى مؤبد مؤبدان، بيرون شو و در شهر منادى فرماى تا مردم از همه ولايت فارس براى دفع شرّ عرب جمع شوند و سلاح و سلب با خود بردارند و رسنى با خود همراه بياورند تا گردن عربان را به رسن بربندم و همچو سگان به گرد ولايت بگردانم». (ترجمۀ مستوفى هِرَوى الفتوح ابن اعثم کوفی، ص ۲۵۸).
مترجمان زبردست عربی-فارسیدان معاصر، دانشیمردانی چون زندهیادان علینقی منزوی، عبدالمحمد آیتی و بیش از همه ابوالقاسم پاینده در ترجمۀ تاریخهای کهن و مطالعات نو عربی بارها این تعبیر را به کار بردهاند ( مثلاً نک.: سرتاسر ترجمۀ تاریخ طبری).
@HistoryandMemory
#تازههای_نشر
📚 نخستین مکتوبات درباره سیره پیامبر: نوشتجات عروه بن زبیر و منابع غیر اسلامی
✏️ آندریاس گورکه و گریگور شولر
✅ انتشارات گرلاخ - 2023
🆔 @naqshine
📚 نخستین مکتوبات درباره سیره پیامبر: نوشتجات عروه بن زبیر و منابع غیر اسلامی
✏️ آندریاس گورکه و گریگور شولر
✅ انتشارات گرلاخ - 2023
🆔 @naqshine