| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
مطالعات نقشبندیه‌پژوهی [۵۵]

این بخش از نامۀ مولانا خالد شهرزوری به سید طه نهری، که «میل قلب را به بلاد عجم، سم قاتل و زهر هلاهل دانند، چه جای رفتن به بلاد آن‌ها. و حضور ملوک آن‌ها هرگز قبول ندارم. اما به سبب مجاورت آن‌ها، از حسن رفتار، دورادور ضرری ندارد. ان شاء الله به هم نمی‌رسید، و اگر هم بالفعل شاه تو را بطلبد، نباید رفت تا به کسی دیگر چه رسد، و جواب این است که: ما درویشیم و کار ما انقطاع است از دنیا ... روای مجلس و صحبت آن‌ها [صلاح] نمی‌دانم و در طریقۀ ما نیست»، نوعاً تأمل‌برانگیز است.

اگر چه تجزیه و تحلیل دلالت‌های این نامه بیش از هر چیز نیازمند بررسی بافت تاریخی زمان نگارش آن است، اما صراحت کلام مولانا خالد در نهی سید طه از تعامل با حاکمان ایران، دست‌کم از دو جهت پراهمیت به نظر می‌رسد:

نخست از حیث رویکرد غالب نقشبندیان برای تعامل با اهالی قدرت، که عمدتاً آن را از دورۀ خواجه عبیدالله احرار در پیش گرفته‌اند و در این‌جا مولانا خالد از آن عبور کرده است، و دیگر، رویکرد سیاسی او دربارۀ نحوۀ مواجهۀ پدر یکی از نخستین رهبران جنبش کردی با حکومت ایران ـ یعنی دوری و احتیاط عمل ـ است.

@nassimogram | نسیمُگرام
تاریخ سیاسی تمبر در ایران: ۱۸۶۷- ۱۹۷۹

رومان زیبرتس
ترجمۀ محمد غفوری
(۴)

این درک جدید از دولت و ملت به صورت مفصل‎تر بر روی دو مجموعه تمبری اعمال شد که به مناسبت تاجگذاری احمدشاه تدارک دیده شدند. شمایل‎نگاری این مجموعه‌ها به شکلی کاملاً واضح و نمایان بازتاب‎دهندۀ آن گفتمان‌هایی دربارۀ هویت ملی و مشروعیت سیاسی بود که در عصر مشروطیت غلبه یافته بودند. یکی از وجوه این تعریف جدید از ملت ظهور درکی تاریخی از هویت ملی ایرانی بود که قویاً متأثر از آشنایی با مطالعات شرق‎شناختی اروپاییان و بازکشف تاریخ ایران پیش از اسلام بود. مقصود از این علاقۀ جدید به تاریخ تبدیل گذشته به نقشه‎ای برای آیندۀ کشور بود. فرهنگ و یادمان‎های تاریخی عصر ساسانی و خصوصاً هخامنشی صرفاً به عنوان بخشی از میراث فرهنگی تلقی نمی‌شدند. شکوه زوال‌یافتۀ ایران کهن نیز به عنوان طرحی بدیل در برابر وضعیت کنونی که مشخصۀ آن ضعف سیاسی و عقب‎ماندگی بود مورد اشاره قراره می‎گرفت و اخلاقیات سیاسی شاهان باستانی به عنوان جایگزینی برای استبداد قاجاری تلقی می‎شد. انتخاب تصاویر و نمادهای پادشاهی از ویرانه‎های تخت جمشید برای استفاده در طراحی تمبرهای جدید با این هدف صورت می‎گرفت که میان مطالبات و انتظارات مشروطه‌خواهان با خاندان سلطنتی آشتی برقرار شود. مقصود از شمایل‎نگاری این تمبرهای جدید اشاره به این نکته بود که به تخت نشستن احمدشاه نشانۀ آغاز عصری نو در تاریخ کشور است. همچنین به این نکته اشاره داشت که تحت حکومت وی عدالت، رفاه و امنیت حاکم خواهد شد.
افزون بر این، مجموعۀ دوم تمبرها که (به سبب وقوع جنگ جهانی اول) امکان تحویل به‌موقع آن به ایران وجود نداشت و از این رو هرگز منتشر نشد، قرار بود حکومت قاجار را با ارجاع به تاریخ، ولی به شیوه‎ای سنتی‎تر، مشروعیت بخشد. مجموعۀ مزبور با نمایش پرتره‎هایی از شاهان ایرانی، از نادر تا احمد شاه، و مناظری از معماری شاهانۀ سده‎های گذشته، نظیر عالی قاپو، چهل‌ستون و کاخ انزلی، تا حد بسیار زیادی از شیوه‎های همان پروپاگاندایی تبعیت می‎کرد که در عصر ناصری رایج شده بود. از سوی دیگر، در این مجموعه سه منظره از ساختمان مجلس وجود داشت و منظور از آن این بود که مشروطیت و حاکمیت مردم تبدیل به عنصری اساسی از مشروعیت سیاسی در این دوره شده‎اند.  از این تمبرها که اسنادی درخورد توجه از تاریخ تفکر سیاسی و نمونه‌هایی مهم از توسعۀ پروپاگاندای شمایل‎نگارانه بودند، در سال‎های بعدی هیچ نمونۀ دیگری از آنها که برنامۀ سیاسی مشابهی را در پیش گیرد تولید نشد.
این امر تا حدی ناشی از وضعیت فلج‎کننده‎ای  بود که ایران به سبب رخدادهای جنگ جهانی بدان دچار شده بود، ولی حاصل این واقعیت نیز بود که الگوهای کهن طراحی و پروپاگاندای شمایل‎نگارانه هنوز هم در ده سال نخست حکومت رضاشاه در تمبرها استفاده می‎شدند. این امر در نگاه نخست شاید شگفت‎انگیز به نظر برسد، آن هم با توجه به اینکه حکومت جدید گسستی کاملاً بارز را میان خود و گذشته رقم زده بود. ولی سبک حکمرانی رضاشاه، با تصمیمات خودکامانه و تمرکز مطلق قدرت در شخص شاه، تفاوت چندانی با سبک حکمرانی شاهان قاجار نداشت. از این رو، کاملاً طبیعی بود که پرترۀ شاه به عنوان نماد دولت ایران به شیوه‌‎ای کاملاً سنتی بر روی تمبرهای جدید نیز ظاهر شود، و در همین حال پرترۀ احمدشاه بر روی تمبرهای جدید مخدوش می‎شد یا تمبرهای دارای نشان شیر و خورشید روچاپ «حکومت موقت پهلوی» می‎خوردند. در طی زمان پیام سیاسی این تصاویر زرق و برق بیشتری یافت، آن هم از طریق هم‎کناری پرترۀ شاه با عناصری که جلوه‎های بیشتری از تظاهرات سیاسی نظام حاکم به دست می‎داد. پایتخت‎های هخامنشی، که رفته رفته در دهۀ سی در کنار پیکرۀ شاه قرار می‎گرفتند، در خدمت همان هدفی بودند که عناصر معماری باستانی در مجموعۀ تاجگذاری احمدشاه دنبال می‎کردند، یعنی این پیام که رژیم فعلی حاکم تالی اسلاف «فاسد»ش نبود بلکه متکی بر بنیادهای اخلاقی سنت کهن و مقدس پادشاهی بود که در بطن فرهنگ ایرانی وجود داشت. موضوع جدید دیگری که در این زمان وارد شمایل‎نگاری تمبرهای ایرانی شد مفهوم دولت-ملت مدرنِ متمرکز و نمادهای گوناگونی بود که نمایندۀ این مفهوم بودند.
ادامه دارد...
مجتبی مینوی در حاشیه ترجمه‌ای از محمدعلی فروغی: « باید بعضی کارهای عوام پسند کرد و از آن نان درآورد تا بتوان کارهای عمیق هم کرد».

نظر هادی عالم‌زاده درباره این توصیه مینوی:

«به نام خدا
این نوع توصیه‌ها شمشیر دولبه است. دکتر یزدگردی در این باب با مینوی مناقشه داشت. برخی با همین توجیه یکسره در خدمت عوام می‌مانند».

@HistoryandMemory
Forwarded from زندگی روزانه (E. M.)
این یادداشت را ظاهرا دکتر فرهادی، داروخانه‌دار قدیمی شاهی (قائمشهر بعدی) برای بیماری نوشته و آدرس مطب دکتر علی دیوشلی، پزشک معروف آن دوره در تهران را به او داده؛ مطب دکتر دیوشلی در چهارراه کاخ (فلسطین بعدی) بوده است. دیوشل روستایی در لنگرود گیلان است.


  در یاداشتی از محمد صادق پیروز درباره‌ی دکتر دیوشلی چنین آمده: "در سال 1302 در شهر لاهیجان متولد شده‌ام. در سال 1319 دیپلم علمی را دریافت کردم. 
 خاطره‌یی که از دوره دبیرستان دارم و بایستی ذکر کنم این است که با مرحوم دکتر علی دیوشلی سه سال هم اتاق بودیم. مرحوم دکتر دیوشلی یک سال از من جلوتر بود و برای من واقعاً سعادتی بود که با ایشان هم خانه و هم اتاقی بودم. مرحوم دکتر دیوشلی وقتی از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران دانش‌آموخته شد چندین سال در  لاهیجان طبابت کرد. بعد هم برای ادامه تحصیل به لندن و پاریس رفت و پس از برگشتن از اروپا مدتی در لاهیجان و سپس در بیمارستان امام خمینی فعلی در رشته تخصصی قلب مشغول به کار شد و تا مرحله دانشیاری رسید و از بهترین پزشکان قلب و عروق تهران بود".
#اسناد_زندگی_روزانه
#تاریخ_اجتماعی_پزشکی
#اسناد_خانوادگی
سند شماره‌ی ۸۸
▫️سیاهکاران

« فساد و تباهی در کشور ما بمرحله خطرناک و غير قابل تحملی رسیده و زندگی اجتماعی ما را دستخوش طوفان‌های سهمگین نموده، پیوندهای زناشویی یکی پس از دیگری گسسته و بازار طلاق و رهائی بشدت بالا گرفته، دختران جوان بآسانی تن بازدواج نداده و راضی بآن نیستند تا از فکر شوهر ایده آلی و ساخته شده افکار غلط خود منصرف شوند. جوانان در اثر توقعات سرسام‌آور دوشیزگان و خانواده آنها بکلی از ازدواج دوری جسته و هم خوابی با زنان زشت عمل هرجائی را بآغوش گرفتن همسری پاک و دوست‌داشتنی ترجیح میدهند. پدران و مادران چون برده فروشانی طماع دختران معصوم خود را فدای حرص و آز بی‌پایان خود کرده و هرگز از بدبختی نونهالان خود نمیهراسند. ازدواج هائیکه انجام میشود اغلب از روی اجبار و در واقع معامله تجارتی است، اینها همه با فقر و بدبختی که بیشتر مردم این سرزمین بدان گرفتارند دست بدست هم داده و زندگی اخلاقی و اجتماعی ما را بسوی فنا میکشاند».

▪️حدس می‌زنید این نوشتار وصف کدام  روزگار است؟ و در چه سالی نگاشته شده‌است؟
نوشتار بالا پیش‌گفتار کتابی است با نامِ سياهکاران نوشتهٔ منصور مشیری که آن را انتشارات ابن‌ سینا  در ۱۳۲۷ منتشر ساخته‌است. کتاب دربردارندهٔ سرگذشت‌ شماری از زنان روسپی و تن‌فروش در آن دوره است!

@HistoryandMemory
Tasali o Salam
Poria Akhavas
کودتا بود یا نبود؟ مسئله این نیست!

تلخی رویدادهای این روز و آنچه بر پیرمحمد احمدآبادی گذشت چندان در یاد و بر زبان نسلی از ایرانیان درنشسته که انگار پایانی ندارد. بیست‌وهشتم مرداد از پرشماری مجالس یادبود، مانندهٔ آیین‌های سوگواری شده‌است!

🎼 تسلی و سلام
اخوان ثالث
مجید درخشانی
پوریا اخواص
@HistoryandMemory
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
📷 هادی عالم‌زاده و نخستین شاگردانش در دبستانی در دارآباد (شاه‌آباد آن زمان)- ۱۳۳۵خ. بنابر گفتۀ استاد عالم‌زاده، بسیاری از این دانش‌آموزان نام خانوادگی «قیدی» داشتند و از آن میان «ستاره قیدی» و «فاطمه قیدی» در خاطر ایشان باقی مانده است. @HistoryandMemory
استاد عالم‌زاده درباره این دو عکس توضیح بیشتری به شرح زیر نگاشته‌اند:

«در میان دختران سه فاطمه قیدی بودند که ناگزیر از خواندن آنان به نام پدرانشان بودیم: غلامعلی، محمد و ... .
یکی از پسران را سالها (حدود ۱۵سال) بعد، وقتی که رئیس حوزه امتحانات ششم  طبیعی دبیرستانهای ناحیه ۴ آموزش و پرورش تهران بودم، در حین مقابله عکس آنها با چهره آنها،  در جلسه امتحان شناختم. و معلوم‌مان شد که زمین گرد است و کوه به کوه نمی‌رسد، ولی آدم به آدم می‌رسد.
و دیگر این که نخستین دختر ایستاده در سمت راست بالاترین ردیف ( به نام  م. ج. ) شاگرد اول کلاس سوم بود. بسیار مودب و محجوب؛ و مسن‌ترین پسران (در سمت چپِ آقا معلم)- اگر اشتباه نکنم - غلامی نام داشت و دوسه سال با من اختلاف سنی داشت.
در سال تحصیلی ۳۵- ۳۶ که در دارآباد( شاه آباد آن روز) تجریش شروع به معلمی کردم، هنوز به سنّ قانونی (۱۸ سالگی) نرسیده بودم و هم از این روی، پرداخت حقوقم موکول به بعد از ۱۵ دی ماه شد؛  از قرار ماهی ۲۳۷۲ریال ( حقوق پایه یک آموزگاری).
کاش با ۵ درصد از تجارب ۶۳ سال معلمی، به دارآباد سال ۱۳۳۵ باز گردانده می‌شدم تا از خبط و خطاهای بسیار خود در این ۶۳ سال معلمی می‌کاستم».

@HistoryandMemory
خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، به‌کوشش شاهرخ شاهرخ و راشنا رایتر، ترجمهٔ غلامحسین میرزاصالح، تهران، انتشارات مازیار، ۱۳۸۲.

#خاطره‌خوانی
#کیخسرو_شاهرخ

کیخسرو شاهرخ (۷ تیر ۱۲۵۴ کرمان، ۱۱ تیر ۱۳۱۹ تهران). بنیانگذار شبکه تلفن سراسری ایران، بانی کتابخانه مجلس، کاشف محل خاکسپاری و بنیان‌گذار آرامگاه فردوسی، نماینده زرتشتیان در یازده دوره مجلس شورای ملی (دوره‌های دوم تا دوازدهم) و رئیس انجمن زرتشتیان تهران بود. او یکی از برجسته‌ترین چهره‌های جامعه زرتشتی ایران و از شخصیت‌های خوش‌نام در تاریخ معاصر ایران است. دربارهٔ او نک.: کیخسرو شاهرخ

@HistoryandMemory
▪️فال حافظ و مرگ فرزند

«در سال ۱۹۱۹ یکسال پس از پایان جنگ اول جهانی جهت خریدن اجناسی از طرف شرکت سهامی کل تلفن ایران به اروپا و آمریکا سفر کردم. قرار بود این اجناس از باکو واقع در قفقاز روسیه به ایران حمل شود. پس از حرکت من به سوی تهران، قفقاز هم به‌دست کمونیست‌ها افتاد و اجناس خریداری شده به سرقت رفت. به خاطر دارم یک شب همسر مرحومم فیروزه از پسرمان شاهرخ خواست دیوان حافظ را بیاورد تا ببیند او در مورد از دست رفتن اجناس چه می‌گوید، پیش‌بینی حافظ این بود که:

روزی اگر غمی رسدت تنگدل مباش
رو شکر کن مبادا که از بد بتر شود


پس از خواندن این پیشگویی بیشتر نگران شدم. پسر مرحومم شاهرخ که جوان بسیار تیزهوش و بااستعدادی بود و در آن زمان درس حقوق می‌خواند، اشتیاق داشت که تحصیلات خود را در اروپا تکمیل کند. من و مادرش موافق نبودیم ولی آن‌قدر اصرار کرد که ما راضی شدیم. اول قرار بود که از راه روسیه برود که حالا دیگر یک کشور کمونیستی شده بود. بعد قرار شد از طریق بغداد سفر کند، ولی راه‌ها بسته بود. در همین زمان او خودش با پرنس ارفع‌الدوله تماس گرفت که می‌خواست از راه بغداد عازم اروپا شود. بنابراین او ما را ترک گفت و همراه پرنس و دو جوان دیگر به وسیله دلیجان، رهسپار اروپا شد. همه
می‌دانستند که ارفع‌الدوله همیشه مقدار زیادی جواهر با خودش حمل می‌کند. ظاهراً راهزنان قشقایی هم از این موضوع اطلاع داشتند. وقتی دلیجان به ایزدخواست، در میانه راه اصفهان به شیراز می‌رسد آنها در کمینگاه خود منتظر بودند. سواران راهزن به تعقیب دلیجان می‌پردازند و شروع به تیراندازی می‌کنند‌. از بخت بد یکی از تیرها به قلب شاهرخ می‌خورد و درجا او را از پای درمی‌آورد. از قضا در همان شب خواب دیدم که دخترم فرنگیس، که در آن موقع کوچک بود، عروسی کرده و لباس سیاهی به تن دارد.

روز بعد، وقتی داشتیم ناهار می‌خوردیم به من گفتند که میرزا اسماعیل خان فرزانه، رئیس کابینه مشیرالدوله دم در است. او را به اتاق پذیرایی دعوت کردم و در آنجا تلگراف ارفع الدوله را نشانم داد. او می‌خواست بداند که جنازۀ شاهرخ کجا باید به خاک سپرده شود. از سن پسرم به هنگام مرگ نوزده سال و چهار ماه می‌گذشت. آن مصیبت در دوازدهم ماه مه ۱۹۲۱ اتفاق افتاد. در آن موقع هیچ بیانی نمی‌توانست گویای احساساتم باشد. به او گفتم حالا که از دست رفته است هر کاری که می‌خواهند با جنازه بکنند. پسرم شاهرخ را در حیاط مدرسۀ تربیت آباده به خاک سپردند. بعدها اتاقکی بر روی قبرش ساختم و سنگ نوشته‌ای بر گورش نهادم. از آن زمان به بعد من و مادرش روز خوش به خود ندیدیم».

📚خاطرات ارباب کیخسرو شاهرخ، صص ۲۲-۲۳.

@HistoryandMemory
▪️ ماجرای قتل شاهرخ پسر ارباب کیخسرو شاهرخ در خاطرات پرنس ارفع

ارفع‌الدوله (پرنس ارفع) در کتاب خاطرات خود در بخش سیزدهم، سفر به اروپا و جامعه‌ ملل، ضمن گزارش سفر از تهران به شیراز،  ماجرای همسفرشدن شاهرخ با خود و کشته‌شدن و چگونگی کفن‌‌ودفن او را به تفصیل آورده:

«دیگر تهیه مسافران را دیده میخواستم حرکت کنم. از چند نفر در کلوب ایران که در میان زرگنده و قلهک باغی بود پیش از رفتنم مهمانی کردم. ... وقتی که مهمانها آمدند، وزیرمختار انگلیس گفت با کمال تأسف راه بغداد بسته شد. اعراب شورش کرده‌ و با امیر فیصل میجنگند. بمن تلگراف رسید که دیگر تذکره مسافرین را امضاء نکنم.… یکروز که ببالای تپه‌های اطراف برای قدم زدن رفتم برگشتم به منزل دیدم روی پله‌های اطاق جوانی تقریباً شانزده ساله نشسته و مرا که دید پا شد بدون اینکه حرفی بزند پاکتی که در دست داشت داد بدست من. آمدم توی اطاق پاکت را  باز کرده  خواندم، دیدم نوشته است من اسمم شاهرخ پسر ارباب کیخسرو، یکی از بدبخت‌ترین ایرانیان هستم، زیرا که باوجود میل مفرطی که برای تحصیل علوم دارم و میخواهم بروم لندن مشغول تحصیل باشم و پدرم ارباب نیز با من در اینجا ابداً مخالفت ندارد و میخواهد مرا بفرستد، با وجود این سه‌بار اسباب مسافرت من مهیا شده و در آخر هر سه‌بار اتفاقی افتاده که مسافرت من سر نگرفته. چون در تهران شهرت دارد که شما یکی از مقبل‌ترین ایرانیان هستید لهذا بشما ملتجی شده‌ام که مرا در رکاب خودتان تا هر جائیکه بفرنگ میروید مرا به لندن بفرستید، بلکه خوشبختی شما به بدبختی من بچربد و من از این ورطه خلاص بشوم، و علاوه کرده بود که پدرم با کمال افتخار و امتنان متحمل مخارج من خواهد بود. بکاغذ نگاه کردم و بشاهرخ که در حیاط با کمال تفکر و اندوه ایستاده بود نگاه کردم دلم سوخت، صدا کردم آمد بالا ، گفتم بارباب از قول من سلام برسان و بگو تهیه شمارا به‌بیند و تذکره شما را از راه بین‌النهرین حاضر کند و شمارا هم با مخارج خود میبرم زیرا که کالسکه چهار نفره دارم و برای من تحمیل نخواهد بود، تا هر جا که میروم. في‌الفور اينخبر مثل برق در شهر منتشر شد عضدالدوله پسر عین‌الدوله آمد دزاشوب گفت مدتی بود محمود میرزا پسرم را برای تحصیل طب بپاریس خواستم بفرستم جرئت نمیکردم از شما خواهش کنم او را همراه ببرید. وقتی که شنیدم پسر ارباب کیخسرو را میبرید دیدم با وجود دوستی که با پدرم و خودم دارید دلیل ندارد این خواهش را نکنم. قبول کردم. دو روز دیگر دکتر حاجی رضاخان وکیل مجلس آمد گفت شما چون دو نفر طفل برای تحصیل بفرنگ میبرید منهم يک پسر دارم و منحصر بفرد است و خیلی دوستش دارم میخواهم بفرستم طب تحصیل کند و چون در کالسکه جای چهار نفر دارید و دو نفر محصل میبرید پسر مرا هم ببرید در پاریس بگذارید در مدرسه طب. او را هم قبول کردم. چون دیدیم شورش بین‌النهرین طول کشید و مشیرالدوله عجله دارد در حرکت من، قرار داد که حرکت مرا از راه اصفهان و بوشهر فراهم آورد و بتمام حکام ارض راه احکام نوشت که چون راهها امن نبود، در هر منزل ده نفر تفنگچی همراه ما بکنند تا منزل آتیه ما را برسانند. روز حرکت جمعی از دوستان مخصوصاً اقوام این سه نفر جوان ما را تا حضرت عبدالعظیم مشایعت کردند. آنجا دسته گلها و جعبه‌های شیرینی متعدد آورده بودند، وقتی که مشایعین را راه انداختم و داخل کالسکه شدم دیدم در میان این سه نفر طفل كداميک از آنها پهلوی من بنشیند و کدام يک در روبرو زیر چشمی نگاه کردم دیدم که اینها همدیگر را کنار میکنند و در سر جا دعوا است. کالسکه را نگاهداشته گفتم الساعه اول مسافرت ما است و میدانید که شما را بواسطه دوستی اولیایتان و محض خدمت بآتیه در ایران با خودم میبرم مادامیکه با من هستید باید میان شما دوستی باشد اجازه نمیدهم در سر جا و غیره با هم مجادله و منازعه کنید از امروز هر یک از شما بنوبه باید پهلوی من و جلوی من بنشینید، چون احترام شاهزاده‌گی لازم است ابتدا از محمود میرزا شروع شود. همینطور معمول بود و با هم موافق شدند و آن تفاوتی که میان شاهزاده و مسلمان و زرتشتی بود بکلی مرتفع گردید و در ورود اصفهان سردار جنگ حاکم اصفهان و پسر ظل‌السلطان اسمعیل میرزا خبردار شده بخارج شهر آدم فرستاده بودند که ما را ببرند و در میان این دو فرستاده حرف شد، آخر آدم حاکم زور کرد ما را برد عمارت چهلستون، از برای من و همراهان منزل خوب مهیا کرده بودند. ورود ما مصادف شد با ایام محرم. سردار جنگ گفت امکان ندارد در دهه عاشورا من شما را بگذارم بروید، و او ما را با زور نگاهداشت....».

⬇️
@HistoryandMemory
⬆️

پس از چند روز درنگ و دید و بازدید در اصفهان، راه شیراز را در پیش می‌گیرند:

«...منزل اول ما قمشه بود که حالا شهرضا نام دارد. منزل در کاروانسرا بود، همراهان رفته حجره گرفته ماندند. کاروانسرادار فرش و لوازم آورد من در توی کالسکه خوابیدم. صبح علی‌الطلوع پیش از همه شاهرخ آمد نزد من سلام داد، دیدم خیلی پریشان است. گفتم چطور خوابیدی؟ گفت آقا نپرسید چقدر پشیمانم کاش آنروز به دزاشوب نمیآمدم و آن عریضه را بشما نمیدادم، خیال میکردم خوشبختی شما به بدبختی من خواهد چربید، میترسم بدبختی من به خوشبختی شما بچربد. گفتم پسر این حرفها چه چیز است، همین خیال که بسرت گذاشته‌اید بدبختی خواهد آورد. این خیال را از سرت بدرکن انشاء الله تعالی هیچ طور نمیشود، بسلامت میرویم، درس میخوانی و بر میگردی. هر چه گفتم، گفت آقا کار من از اینها گذشته، کشته خواهم شد. محمود میرزا و تقی خان را صدا کرده گفتم این پسر را ببرید ، چائی بدهید، نصیحت کنید. این دیوانه شده است».

«...نزدیکیهای «ایزدخواست» در طرف دست راست بالای تپه‌ها چندین سوار قشقائی پیدا شد. کالسکه‌چی گفت اینها حکماً راهزنانند و میآیند طرف ما بهتر است چون ایزدخواست بالا است و اسبها بزحمت بالا میروند خوبست اسبها را شلاق نزنیم برگردیم بعلی‌آباد. علی بیگ تفنگ را سر دست گرفت و خواست فشنگ را به تفنگ پر کند، بدبختانه فشنگ بزرگتر از جای فشنگ بود آنوقت فشنگ را انداخت بدهن که با لعاب نرم کند. گفتم ای پدر سوخته، لعاب دهن بکار نمیخورد چ. در همین گفتگو يک تير خالی شد از طرف قشقائیها همین بس بود که علی‌بیگ و سوار از دوچرخه و کالسکه پائین آمده فرار کنند، بطوریکه معلوم نشد بزمین فرورفتند و یا آسمان پریدند، آثاری از آنها نبود. درشکه‌چی درشکه را برگرداند بناکرد باسبها شلاق زدن. وقتی که قشقائیها دیدند درشکه در حال فرار است پانزده نفر قشقائی یکدفعه شروع به شليک كردند و گلوله مثل تگرگ در اطراف کالسکه ما میبارید. يک گلوله اصابت کرد بجامه‌دان من که پشت کالسکه بود و سوراخ نمود. از بدبختی شاهرخ که قرار بود آنروز پهلوی من بنشيند يك گلوله از طرف چپ
آمد بشیشه خورد و گذشت راست بقلب بدبخت شاهرخ رسید. بیچاره بدبخت مرا گرفت به بغل و یکدفعه فریاد کرد آخ مردم، از قلب او خون مثل فواره میجست و مرا از سر تا پا خون آلود کرد. وقتیکه جان بجان آفرین سپرد و افتاد روی زانوی من، فهمیدم که تمام شد...».

دربارۀ چگونگی کفن‌و‌دفن او هم چنین آورده:

«... دو کلمه هم از شاهرخ بدبخت بنویسم. وقتی که قشقائیها ما را از کالسکه پائین آوردند و اسبابها را با نعش شاهرخ بکوه بردند تا جائی اسب و کالسکه میرفته کالسکه را برده‌اند، بعد اسبها را از کالسکه باز کرده و اسباب را بار اسبها نموده‌اند و برده‌اند و نعش را با کالسکه گذاشته‌اند در کوه و بایزدخواست خبر دادند که بیائید نعش و درشکه را ببرید، آورده بودند ولی نگذاشته بودند نعش را در قبرستان آنها دفن کنند. آقا سید یدالله فرستاد نعش را با کالسکه آوردند. گفتم حالا تابستان است نعش کم کم تعفن پیدا میکند، باید دفن کرد. گفت چون این گبر است محال است بگذارند او را در قبرستان مسلمانها دفن کنند. گفت در آباده چند نفر بهائی هستند در آنجا اراضی خریده‌اند و مدرسه ساخته‌اند یکطرف محوطه‌ایست مقداری از آن قبرستان بهائی‌ها و مابقی را بارامنه و گبرها میفروشند، باید در آنجا دفن کرد. فرستادم نجار يک قوتى محكم ساخت و نعش را آوردند کنار رودخانه دادم در رودخانه پاک شستند و فرستادم ده ذرع چلوار خریدند و هر چه در دکانهای آنجا کافور بود خریدند و دادم نعش را با کافور چندین‌بار با چلوار پیچیدند . يک زير زمين هم برای چند روز کرایه کرده نعش را گذاشتیم آنجا آنوقت بتهران بارباب کیخسرو تلگراف کردم دستور دفن شاهرخ را بدهد. چون جواب نرسید وقت رفتن بآباده دوچرخه کرایه کرده نعش را همراه بردیم بآباده، در مدرسه بهائیان يک جائی خریده دادم با آجر چهار دیوار درست کرده صندوق را برسم امانت گذاشتم توی آن...».

📚 ایران دیروز: خاطرات پرنس ارفع( ارفع‌الدوله)، به‌کوشش حسن ارفع، تهران، چاپخانه وزارت فرهنگ و هنر، ۱۳۴۵، صص ۵۰۴-۵۱۸.

@HistoryandMemory
▪️شهروند آسمان در بسیط زمین
سعید محبی

 امروز ۱۰ اردیبهشت ۱۳۶۹ فرصتی دست داد که خدمت استاد محمدرضا حکیمی برسم. همیشه دوست داشتم این شخص را ببینم. از وقتی حاشیه‌های او بر اسلام در ایران پتروشفسکی را خواندم و دیدم چه غیرت دینی و حمیت ایرانی به خرج داده از شیوه کار تحقیقی و عمق اطلاعاتش خوشم آمد از او. تا بعد که کارهای دیگرش را دیدم. متجاوز از ۱۵، ۲۰ جلد منتشر‌شده تا حالا. همه در زمینه علوم اسلامی. و با نثری شیوا. الحیات را درمی‌آورد که کار بزرگی است. یک دایره‌المعارف اسلامی است در زمینه اصول پایه و نگاه اسلام به موضوع عدالت و اقتصاد. از‌جمله کسانی است که در حوزه درس خوانده بدون اینکه آخوند باشد و رهیده و وارهیده تا رسیده بدین پایه. البته از نظر علمی پایگاهش و جایگاهش بدون تردید در حد اجتهاد است. اما لباس روحانی را ناپوشیده. اصولاً در این چند دهه اخیر از این قبیل تعدادی داشته‌ایم که به علوم حوزوی پرداخته‌اند و کامل شده‌اند و صاحب‌نظر اما لزوماً روحانی و آخوند نشده‌اند: محمد‌تقی شریعتی، جلال‌الدین همایی، مجتبی مینوی، دکتر سیدجعفر شهیدی و... و البته محمدرضا حکیمی. که مبارک است.
شنیده بودم که ایشان خیلی سخت حاضر می‌شود که با کسی رفت‌و‌آمد کند یا کسی برود سراغش به تماشا یا گفت‌وگو و اظهار ارادت و علاقه. تا نشناسد و زیر و رو نکند طرف را، راه نمی‌دهد. بنابراین طبیعی بود که اگر خودم زنگ می‌زدم که خدمت برسیم و از محضر شما استفاده‌ای بکنم لابد اجابت نمی‌شد تا اینکه دکتر اسپهبدی زنگ زد. وزیر کار دولت بازرگان که آقای حکیمی شنیده که آقای دکتر فیض سفیر ایران در یونسکو، در تهران است و می‌خواهد او را ببیند. شما که با آقای دکتر فیض روابطی دارید خبری داری از او؟ همین را کردم بهانه که بله با دکتر فیض در تماس هستم و ترتیب دیدار را می‌دهم. و دادم. امروز ساعت شش عصر به اتفاق دکتر فیض رفتیم به دیدن محمدرضا حکیمی. و دکتر فیض همکار من است در دفتر خدمات حقوقی بین‌المللی و مردی است فاضل و اهل نظر و عارف‌مسلک. ظاهرا علقه‌اش با حکیمی برمی‌گردد به سال‌هایی که هر دو در مشهد بودند. الغرض، گزارش این دیدار را در این دفتر می‌نویسم.
چهره‌ای نورانی. با محاسن سپید. به رنگ برف. و موهای سر که از اطراف آویخته روی شانه‌ها. اما وسط سر طاس. نگاهی نافذ و عمیق که از پس چشمانی که آشکارا دریچه روح او است، برمی‌آید. و تا برسد به مخاطب طول می‌کشد، اما چون می‌رسد، نفوذ می‌کند تا عمق او. حرف که می‌زند همه با ضمیر اول‌شخص است و یک آقا در شروع یا پایان جمله. به نشانه اینکه مخاطب تو هستی. باد هوا نیست. اول به روبه‌رو نگاه می‌کند که پنجره حیاط است. بعد آنجا که تأکیدی در حرف دارد برمی‌گردد و به مخاطب می‌نگرد. مدام مژه می‌زند. گویی در درون اضطراب دارد چیزی می‌خواهد بگوید اما کلمه ندارد. واژه کمک نمی‌کند. منظور را نمی‌رساند. لباسی ساده. به غایت ساده. و پاها بی‌جوراب. تسبیحی در دست که مرتب و یک‌بند می‌اندازدش. ایضا به نشانه اضطراب و دلواپسی در درون؟ در حرف‌ها کلماتی هستند که مرتب تکرار می‌شوند: به‌به به‌به...! پشت سر هم. و بعد لب‌ها را به توی دهان می‌کشد. می‌مکد درواقع و غنچه می‌کند و حرفی را می‌گوید. از پس این مکندگی و غنچه‌ها گویی کلمه می‌شکفد در دهانش. و گل می‌دهد. گل کلمه. اول دو‌زانو می‌نشیند و خسته که می‌شود چهار‌زانو. اما دوباره دو‌زانو. مرتب زانو عوض می‌کند. گویی از راه دوری آمده و پیامی دارد که باید برساند و برود. ماندگار این منزل نیست. سرمنزل دیگری دارد. یا جای دیگری سرمنزل دارد. نه که برگردد به آنجا. طی می‌کند این منازل را. رهسپار است آخر. راه‌بند نیست یا تخته‌بند راه. طریقیت ندارد زندگی برای او، موضوعیت دارد. به همین دلیل شیوه زیست و زندگی و تأمین عدالت و رفاه برایش مهم است. نه درویش‌مسلک است و نه دنیازده. همین است موضوعیت زندگی و طریقی که او را به جای دیگری پرواز می‌دهد. به شهروندی آسمان‌ها از بسیط زمین.
⬇️
@HistoryandMemory
بیش از شصت سال دارد ولی نزدیک هفتاد به نظر می‌رسد. اما چون می‌خندند جوان‌تر است. حرف که می‌زند باز هم جوان‌تر. من دیر رسیده بودم سر قرار. از ترس اینکه دکتر فیض رفته باشد داخل آمدم و در زدم. و خانه‌اش در انتهای بن‌بستی حوالی میدان ولی‌عصر. خودش آمد و در را باز کرد. سلام و علیکی و گفتم دکتر آمده؟ گفت نه گفتم پس من دیر نیامدم. او دیر کرده. می‌روم و برمی‌گردم. کیف و کتابم را به اصرار از دستم گرفت. گفتم جسارت است. گفت سنگین است اینها بدهید به من. همین‌‌جا در آستانه در اثرش را گذاشت و تا اعماق من را پیمود. برگشتم تا برسم سر خیابان چه وجدی داشتم. نکند اندوهی سر رسد از پس کوه، من چه سبزم امروز... از اینکه فرصت یافتم که اثر این برخورد کوتاه را مروری کنم در خود و اینکه تا دقایقی دیگر دوباره می‌توانم او را ببینم، بسی خوش بودم. مثل اینکه عطشی باشد و جرعه‌ای بنوشی و مطمئن باشی که جرعه دیگر هم در راه است. و همه از آن توست بی‌نگرانی از دست دادنش. و مزه‌مزه کنی آن جرعه اول را. و بعد با شوق دوباره سر بکشی جام دیگر را. نیمه راه بودم که دیدم دکتر فیض هم از راه رسید. چنان‌که گفتم دکتر رضا فیض مدتی سفیر ایران در دهه شصت در یونسکو بود. دستی تکان دادیم و با هم آمدیم. و دوباره من در مدخل در. و آن چهره. و آن دو که پس از سال‌ها (بیست سال؟) همدیگر را می‌دیدند و در آغوش هم رفتند. و من نظاره‌کنان. و بعد مصافحه با من. با صمیمیت تمام. گویی چهره‌ها با هم مأنوسند. صریح و راحت و محکم. و بوسه و بوسه! و بفرمایید تو آقا. راهرویی نمور و مخروبه. و تذکر که اینجا احتیاط دارد با کفش بیایید. اینجا را یک نفر اهل کتاب رنگ کرده. گرچه فتوا داده‌اند که اهل کتاب پاکند من کمی احتیاط می‌کنم. بله آقا پایتان را بگذارید روی آن پارچه سفید جلوی معجر اتاق. و دو اتاق تو‌در‌تو. روی هم رفته ۱۵ متر نمی‌شد. حیرتا و شگفتا. معنای واقعی سرپناه. فقط یک چهاردیواری با سقف. مفروش با گلیم‌های رنگارنگ که نه، جورواجور. و برای اینکه از هم سر نخورند با سنجاق قفلی وسط آنها به هم دوخته. و یک پتوی رنگ و رو رفته برای مهمانان. مثلاً در شاه‌نشین اتاق. و بعد بفرمایید اینجا. و از ما که نخیر استاد خود جنابعالی بفرمایید. و او: از آداب است آقا هر کجا صاحبخانه گفت بنشینید. این را با خنده گفت. و خودش پایین‌تر از ما نشست. آن طرف اتاق پوستین کوچکی. دور و برش پر از کاغذها و یادداشت‌ها. و چند تا قلم. و یک میز کار کوچک برای نشسته کار‌کردن. نه میز تحریر. کم‌ارتفاع و روی زمین. و تختی آن‌طرف‌تر. و دیوار اتاق؟ جگر زلیخا آویخته از بندی. رنگ‌ها ریخته. و گاهی گچ‌ها نیز. برای حفظ ظاهر، بعضی جاها با نایلونی مثلا الوان و گلدار -‌لابد به نشانه زیبایی پوشانده. تنها زیبایی که ‌آنجا بود همین نایلون‌های رنگارنگ بود‌! پوشاندن دیوار زخمی با نایلون. همه اشیای اتاق قدیمی بود. گویی از عالم بیرون و خیابان بویی نبرده. جز خودش و اندیشه‌هایش. زمان را به گردش نمی‌رسید. چه رسد کوچه و خیابان و مکان. و حال و احوال و حال و احوال و پرسیدن‌ها و پرسیدن‌ها از سوانح احوال در آن طرف دنیا. و در همان دقایق اول اصل مطلب مطرح شد که گفت یک دوره الحیات گذاشته‌ام برایتان کنار با کتاب‌های دیگر که در یونسکو ببرید و اگر مترجم خوبی پیدا شد ترجمه شود. گویی نگران بود که این کار -‌این پاره تن- نرسد به دست اهلش. و بعد بحث ترجمه مطرح شد که گفتم غیرممکن است جناب استاد ترجمه واقعی برای این متون فنی و عربی برای اینکه کلمه بار دارد و این بار معنایی را نمی‌شود در ترجمه درآورد. مثل ترجمه شعر که هیچ‌وقت سایه‌های معنایی آن در زبان اصلی در ترجمه درنمی‌آید و... یکی دو جلد الحیات که آقای احمد آرام ترجمه کرده خوب است ولی عربی آن فصیح‌تر و گویاتر است. و حرف‌های دیگر در باب ترجمه الحیات که بعدا در نامه‌ای به من هم نوشت.
و من بیش از هر چیز تحت تأثیر این کلیت او بودم. جزئی و فردی که برای خودش یک کل بود. مصداقی که حالا پرده مفهوم را دریده بود و گسترش داده بود. تا کجا؟ تا آسمان. نمونه‌ای و مصداقی که حالا اصل را وسیع‌تر کرده بود. نگاهی که به قول آندره ژید در مائده‌های زمینی، خود عظمت داشت. نه آنچه به آن می‌نگریست. قطره چگونه دریا می‌شود؟ عینا همان‌طور... . و فیک انطوی العالم الاکبر -‌جهانی در او نهفته بود. جهانی نشسته در گوشه‌ای. بی‌مبالغه. حرف‌ها و بحث‌ها که در آن محفل می‌رفت، اگرچه در نوع خود عمیق بود، اما من یک نوع کلیت را در او می‌دیدم. یک کل تمام‌عیار. که چگونه انسان می‌تواند بدرد و درنوردد این حجاب‌ها را؟ که اگر درید و درنوردید تازه جزئی از آن می‌شود.
⬇️
@HistoryandMemory
این هم بعض حرف‌هایی که در این محفل روحانی و انسانی که تکانم داد، شنیدم. و بی‌ترتیبی می‌نویسم.
۱. آقایان بهتر بود نظارت می‌کردند بیشتر نه اینکه خودشان درگیر شوند (اسپهبدی گفت دولت موقت قسمتی از برنامه زمان‌بندی‌شده بود برای این هدف).
۲. ما از ابتدا دنبال قسط و عدالت اسلامی بودیم تا اقتصاد اسلامی. نه به عنوان یک علم اقتصاد اسلامی بلکه عنوان کلیت اسلام که اجرا شود (منظورش گمان می‌کنم این بود که علم اقتصاد روش و راه خودش را دارد و ما عقیده نداریم برای هرچیزی یک راه‌حل علمی داریم در اسلام. منظور کلیت اسلامی است چیز دیگری است). مسئله‌ این نیست که در اسلام اقتصاد داریم، مسئله کلیت و پیام اسلامی است که در همه چیز از‌جمله در اقتصاد آن هم منعکس است. همواره دغدغه من این بوده است. الحیات از اول قرار بود الانسان باشد و خیلی مفصل. بعد که این مسائل و دگرگونی‌ها و انقلاب پیش آمد دیدم فعلا ضروری است بخش عدالت اقتصادی و عدالت اجتماعی آن را توضیح بدهم و پیاده شود. این بود که بقیه را گذاشتیم کنار و الحیات را با احادیث و آیات با مضمون اقتصادی شروع کردیم.
۳. من جایی نمی‌رفتم و نمی‌روم. دکترها از کار‌کردن ممنوعم کردند. به طور مطلق. یک سردرد شدیدی دچار شده بودم. مدتی استراحت کردیم. در تختخواب خوابیده کار می‌کردم. قبلاً تا روزی ۱۲، ۱۴ ساعت کار می‌کردیم آقا. بعد کم‌کم شروع کردیم به کار و حالا روزی سه چهار ساعت بیشتر طبیب اجازه ندادند من کار کنم.
۴. معمولاً خودم می‌روم این طرف و آن طرف البته اگر دعوت بشوم. کمتر کسی اینجا می‌آید شما که حسابتان جداست.
۵. میرزا مجتبی قزوینی بنیان‌گذار مکتب تفکیک است. می‌خواستم از زبان خودش بشنوم. پرسیدم یعنی چه؟ گفت یعنی اینکه در مقولات و مقالات و موضوعات اسلامی مثل روح، معاد، انسان، اقتصاد، فرد، جامعه و‌... یک نظر شرعی داریم، یک نظر عرفانی داریم و یک منظر و نظر فلسفی. عده‌ای از علما فلسفه می‌دانستند اما تدریس نمی‌کردند. بعضی هم تحریم می‌کردند. از قول علامه طباطبایی نقل شده که من اسفار را در معاد درس نمی‌دهم چون با قرآن جور درنمی‌آید و نمی‌خواهم به قرآن توهین شود. در صورتی که به نظر ما یعنی مکتب تفکیکی‌ها لازم نیست این سه نظر یا این سه برداشت یا این سه منظر درباره یک موضوع، بر هم منطبق شود. باید تفکیک کرد. مثلاً نظر قرآن را در مورد معاد که این است یا آن است. نظر عرفانی این است، نظر فلسفی هم این است. این هنر و این کار را آمیرزا مجتبی قزوینی استاد ما کرده بود. او از اوتاد بود آقا. از اوتاد و ابدال بود. تشرف اختیاری داشت. کیمیا می‌دانست.
۶. قسط اسلامی روشن است. امام صادق را دیدند شب تاریک مشغول جمع‌‌کردن نان است. گفتند کجا این وقت شب؟ گفت اگر مایلید دنبال من بیایید. رفتند. دیدند ایشان رفت یک جایی به اسم مظله یعنی (سایبان) بیرون مدینه که محل اقامت و استراحت الوات و ولگردها و خماران بود. و بعد زیر سر هر کدام یک قرص نان به صورت آهسته که نفهمد، گذاشتند. یدس (دسیسه از همین ماده است؛ چیزی را لای چیزی به صورت پوشیده و پنهانی گذاشتن) در اینجا به معنای این است که نان و خرما را که غذای غالب در مدینه آن ایام بوده آرام و به صورت پوشیده زیر سر الوات و ولگردها گذاشتند. خب آن موقع یک قرص نان خانه‌پز با چند خرما خوراک چند‌روزه مردم بود! گفتند آقا اینها که فاجر و فاسق و شراب‌خوارند که! فرمود خب باشند اگر مؤمن بودند که تکلیف دیگری داشتیم! این است آقا.
۷. حضرت امیر می‌گوید وقتی ما از کوفه برویم الحمد‌لله مردم آب نوشیدنی سالم دارند. دیگر آب پای نخل‌ها را نمی‌نوشند. نان دارند و وفور نعمت دارند. نگفت ما آمدیم دعای کمیل راه انداختیم!
۸. در جریان انقلاب امام فرمودند بروید راهپیمایی. با اینکه من خیلی کمردرد داشتم رفتم. گوشه‌ای ایستاده بودم. روی یک بلندی. سیروس طاهباز من را دید و آمد جلو. گریه می‌کرد و از هر دو چشم او اشک می‌بارید. گفت بالاخره مذهب شما این مردم را تکان داد. حالا اگر او را ببینم چه بگویم به او آقا (سر را به نشانه افسوس و دریغ تکان داد).
۹. دکتر فیض می‌گفت در چشم مردم عادی فرانسه در اروپا، اسلام یعنی شمشیر و چهار تا زن و گردن‌زدن و انگشت‌بریدن و الی آخر. در چشم اهل فکر و ذکرشان هم داشت قضیه کم‌کم درست می‌شد اما حالا دیگر بدتر شده. تصویر خوبی ندارند متأسفانه. البته مقداری هم شیطنت در آن هست.
۱۰. حضرت امیر هیچ‌وقت اقرار را قبول نمی‌کرد برای حدزدن. هرکس اقرار می‌کرد، می‌گفت برو توبه کن. وقتی توبه هست چرا اقرار می‌کنی؟ طرف می‌گفت برای اینکه پاکیزه شوم و تطهیر. حضرت می‌فرمود چه چیزی پاکیزه‌کننده‌تر از توبه؟ چرا با اقرار؟
⬇️
@HistoryandMemory
۱۱. کسی به حضرت صادق عرض نیاز و سؤال کرد امام صادق به او پولی داد. رفت. دوباره صدایش زد. برگشت یک انگشتر گران‌قیمت داشت درآورد و داد به او. آن شخص سائل پرسید این دیگر چرا؟ شما که پول دادید. فرمود احسان باید کامل باشد طوری که سائل را به غنا برساند. حالا توی خیابان‌ها صندوق گدایی گذاشته‌اند...
گفتم که شما در تفسیر آفتاب که در تأیید انقلاب است نوشته‌اید که حکومت شیعیان با حکومت شیعی فرق دارد. نیز حکومت اسلامی با حکومت مسلمین. حالا حکومت شیعیان است لابد به نظر شما. فوری از وضع موجود گفت من اولش گفتم تا آن تاریخ. بعدش ربطی به من ندارد.
۱۲. گفتم شما میان روشنفکران هم چهره هستید و مورد توجه. مقالات‌تان در مجله نگین را در زمان دانشجویی می‌خواندم در مورد شیخ آقابزرگ تهرانی. نیز حواشی و تعلیقاتی که شما بر اسلام در ایران پتروشفسکی ترجمه کریم کشاورز نوشته‌اید بسیار دقیق و روشن‌کننده است و عمق دانش شما و علاقه شما به ایران می‌کند. گفت بله آقا ما رابطه داشتیم با اینها. برای اینکه فکر می‌کردیم و فکر می‌کنیم هر حرکتی که در جامعه رخ می‌دهد باید آقایان روشنفکران هم در او مشارکت داشته باشند و این مطالب را با آنها در میان می‌نهادیم. با ابوالحسن نجفی، طاهباز، شفیعی و غیره تماس داشتیم. (دکتر فیض گفت بله آقای حکیمی آن موقع‌ها رومان رولان را خیلی دوست داشتند و نثر ایشان معروف بود). اما حالا چه بگوییم دیگر. فیض گفت بله در فرانسه کتابی آمده که این انقلاب اسلامی عین اسلام است و چیزی بیشتر از اینها در کار نیست. حکیمی درآمد که البته این‌طور نیست. البته اشتباه می‌کنند. اشکال در پیاده‌کردن تعالیم قرآنی و احادیث راستین است.
پیدا بود موضع انتقادی دارد. که قابل درک بود.
و آخر سر یک دوره الحیات به من هدیه کرد. به‌ اضافه یادنامه علامه امینی که به همت ایشان و شادروان دکتر شهیدی درآمده بود. به سال ۱۳۵۲ اخوان هم در آن مقاله‌ای داده بود که هنوز اسمش یادم هست؛ آیات موزون افتاده؛ با این درآمد: هدیّتی کوچک، از کمتر کمترینان، برای یادنامه پاکمرد بزرگوار و گرانمایه: علامه امینی.
خواهش کردم پشت آن را بنویسند. نوشتند به فلانی که من باشم به یادی و یادگاری. پشت الحیات هم نوشتند به کتابخانه فلانی و اسم من را نوشتند. بعد به شوخی گفتند که آن وقت‌ها که ما طلبه بودیم و درس می‌خواندیم اگر کتابی کسی به ما هدیه می‌کرد می‌گفتیم پشتش را ننویس تا اگر به پول نیاز داشتیم بتوانیم بفروشیمش.
سادگی و صفای محفل او و منزل او حکایت از بزرگی روحش داشت. الحق آنجا منزلی بود و تنزلگاهی برای چنان روحی. تنزل یافته بود از عالم بالا. از آسمان به پایین. نزد ما. او صاعد بود از مدت‌ها قبل. عنقا طلبیده بود و رسیده بود. آمده بود به این پایین تا به ما بگوید از آن بالاها. اما حیرتا که در همین تنزلش هم صعودی داشت.
آمدم خانه. برای بچه‌ها تعریف کردم همان تحسین و تعجب در چهره‌ها نقش بست. وقتی احساس و چهره تحسین‌کننده آنها را می‌دیدم پیش خود می‌گفتم این است آفتاب حقیقت که وقتی تابید بی‌دریغ گرما و نور می‌دهد. دلم می‌خواهد از این دیدار چیزی یا مقاله‌ای بنویسم و بگویم چهره‌هایی این‌چنین بر گردن این جامعه و گردن فکر بشری حق دارند. این حق باید به نوعی گزارده شود. اما اول باید با خود ایشان صحبت کنم که راضی است یا نه و بعد کجا چاپ شود.
بعدها که به لاهه رفتم شش جلد الحیات را با یادداشتی به کتابخانه لیدن و خطاب به آقای پروفسور ویتکام که استاد نسخه‌شناسی و مطالعات شرقی در دانشگاه لیدن هستند هدیه کردم و در جلسه‌ای که با هم ملاقات کردیم خیلی از این بابت سپاسگزار بود. یادداشتی هم در معرفی آقای حکیمی نوشتم. البته به زبان انگلیسی. که بعداً ترجمه فارسی آن دیدم در مجله بینات چاپ شده.
بعدها یک نامه به من نوشت برای تلخیص الحیات برای جوانان! که البته خوبی می‌ربود اگر هر آینه انجام می‌شد. که نشد.
       
بعدالتحریر: حکیمی را یک‌ بار دیگر هم دیدم. همراه با غلامرضا امامی نویسنده ادبیات کودکان دوست ۵۰ ساله‌ام. در کوچه‌ای روبه‌روی حسینیه ارشاد اقامت داشت. یک قناری (یا مرغ عشق و...) در خانه داشت. شکوه‌ها داشت همه از سر شفقت و دلسوزی. و گاه بغض راه گلویش را می‌بست. سخن‌ها گفت شنیدنی‌تر از آنچه نوشتم. تا فرصتی به دست آید که نوبت بازگوی آنها فرارسد.
باری به قول بیهقی بزرگا مردا که بود...

▫️به مناسبت سالگرد درگذشت استاد محمدرضا حکیمی، چاپ شده در صفحه فرهنگ و هنر روزنامه شرق، ۱ شهریور ۱۴۰۲.
@HistoryandMemory