JHCIN_Volume 19_Issue 2_Pages 3-32.pdf
2.3 MB
تازهترین مقالهٔ دکتر ذیلابی که با همکاری استاد عالمزاده نگاشته شده است. مقالهای عالمانه، روشنگر و خواندنی است.
ذیلابی، نگار و هادی عالمزاده، «آرابسک و تبار نبطی آن»، تاریخ و تمدن اسلامی، س ۱۹، ش ۴۳، تابستان ۱۴۰۲، صص ۳-۳۲.
@HistoryandMemory
ذیلابی، نگار و هادی عالمزاده، «آرابسک و تبار نبطی آن»، تاریخ و تمدن اسلامی، س ۱۹، ش ۴۳، تابستان ۱۴۰۲، صص ۳-۳۲.
@HistoryandMemory
▪️اگر بهدنبال کتابی هستید که در آن رویدادهای آغاز اسلام، سالبهسال (تا سال نهم هجری) و جزءبهجزء با حرکتگذاری دقیق اصطلاحات، نامهای اشخاص و قبایل، جایها و جنگها و.... برپایهٔ کهنترین منابع موجود، با کمترین تحلیل و تفسیر، نگاشته شده باشد، تاریخ پیامبر اسلام مُحمّد (ص)، نوشتهٔ محمد ابراهیم آیتی، بهکوشش ابوالقاسم گرجی بهترین پیشنهاد برای شما است.
@HistoryandMemory
@HistoryandMemory
دخترک ژولیده
کلنل وزیری
🎼 دخترک ژولیده
در دستگاه چهارگاه
آهنگ از علینقی وزیری
اجرای پرویز مشکاتیان و گروه عارف - ۱۳۶۷
امروز، ۹ مهر، زادروز کلنل علینقی وزیری است.
@HistoryandMemory
@muzicbaz
در دستگاه چهارگاه
آهنگ از علینقی وزیری
اجرای پرویز مشکاتیان و گروه عارف - ۱۳۶۷
امروز، ۹ مهر، زادروز کلنل علینقی وزیری است.
@HistoryandMemory
@muzicbaz
بلادالعجم و خلیج العجم در نقشهای به زبان عربی از قرن هجدهم میلادی
📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه
#ایران
#خلیج_فارس
#عجم
@HistoryandMemory
📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه
#ایران
#خلیج_فارس
#عجم
@HistoryandMemory
✍ محییالدین مهدی:
برگهای از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:
الفنستن و آغاز جعل در تاریخنویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاستمدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاعالملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سهفقرهای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزولشدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانیها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات میشد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریککننده» [1] و این نامگذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوستمحمد خان نخستین گامهای عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوستمحمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بیدریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دستبرداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزارهجات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آنگاه که با برهمخوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهمزدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدیتر و عملیتر جلوه کرد؛ بهخصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام مینمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور میگویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد میآورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمیبینم، مگر آنکه حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز بهسوی تجزیه اشاره میکند.» [2] لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی میسازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، بهحدی قوی و حکومت آینده بهدست او، به هر حال، بهحدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید بهصورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق میباشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی بهبار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده میتوانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُستهای نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمیتوانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده میتوانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمیدهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیشدستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسیها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنانادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با اینحال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگهدارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار میشود.
↓
@HistoryandMemory
برگهای از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:
الفنستن و آغاز جعل در تاریخنویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاستمدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاعالملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سهفقرهای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزولشدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانیها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات میشد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریککننده» [1] و این نامگذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوستمحمد خان نخستین گامهای عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوستمحمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بیدریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دستبرداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزارهجات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آنگاه که با برهمخوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهمزدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدیتر و عملیتر جلوه کرد؛ بهخصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام مینمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور میگویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد میآورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمیبینم، مگر آنکه حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز بهسوی تجزیه اشاره میکند.» [2] لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی میسازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، بهحدی قوی و حکومت آینده بهدست او، به هر حال، بهحدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید بهصورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق میباشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی بهبار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده میتوانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُستهای نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمیتوانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده میتوانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمیدهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیشدستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسیها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنانادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با اینحال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگهدارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار میشود.
↓
@HistoryandMemory
↑
پیروزی غیرمترقبۀ حبیبالله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنهدار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیدهشدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاینرو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیبالله توروایانا بهطور تلویحی همین موضوع را یاد آوری میکند: «دیری نگذشته که یک عدهای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زدهاند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آنها بعد از چند سال موفق شدهاند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوشزد نمایند. آنها کامیاب گردیدند که دورههای فراموششدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنههای پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصههای زیر میشد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروههای قومی دارندۀ ملیتهای متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از اینکه بریتانیا آنها را سرِهمبندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کردهاند.
خلاصه اینکه افغانستان انگیزۀ لازم برای ملتبودن را فاقد بود. به اینترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاشهای سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورتهای ظاهری وحدتملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد میکند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملتپایه»[8] سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنههای بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابلناته ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلاممحمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.
@HistoryandMemory
پیروزی غیرمترقبۀ حبیبالله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنهدار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیدهشدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاینرو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیبالله توروایانا بهطور تلویحی همین موضوع را یاد آوری میکند: «دیری نگذشته که یک عدهای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زدهاند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آنها بعد از چند سال موفق شدهاند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوشزد نمایند. آنها کامیاب گردیدند که دورههای فراموششدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنههای پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصههای زیر میشد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروههای قومی دارندۀ ملیتهای متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از اینکه بریتانیا آنها را سرِهمبندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کردهاند.
خلاصه اینکه افغانستان انگیزۀ لازم برای ملتبودن را فاقد بود. به اینترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاشهای سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورتهای ظاهری وحدتملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد میکند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملتپایه»[8] سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنههای بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابلناته ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلاممحمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.
@HistoryandMemory
▪️مسئلههای حلناشدهٔ صدساله
یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه میشد و دولت-ملتهای جدید سربرمیآوردند دو گروه قومی سرشان بیکلاه ماند: فلسطینیها و کردها.
دههها است که هم فلسطینیها و هم کردها برای احیای این حق از دسترفته مبارزه میکنند و میجنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینیها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمیدهند؛ تا آن زمان تصور پایانیافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!
@HistoryandMemory
یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه میشد و دولت-ملتهای جدید سربرمیآوردند دو گروه قومی سرشان بیکلاه ماند: فلسطینیها و کردها.
دههها است که هم فلسطینیها و هم کردها برای احیای این حق از دسترفته مبارزه میکنند و میجنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینیها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمیدهند؛ تا آن زمان تصور پایانیافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!
@HistoryandMemory
▪️ آیا سید ضیاءالدین طباطبایی زمینهای فلسطینیان را میخرید و به یهودیان میفروخت؟
در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا) مدعی شد که «انگلیسیها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و فلسطینیها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمینها را به او فروختند و او هم زمینها را به یهودیان فروخت!».
رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کردهاست.
نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافتههای نویسنده درباره این اتهام را بهدست داده که در اینجا چکیدهای از میآید:
«مؤلف با بررسی روزنامههای متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء به ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای ورود به مجلس چـهاردهم شـد، بع این نتیجه رسیده است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابتهای انتخاباتی و به طور کلی از صحنه سیاسی، در روزنـامههای مـختلف هوادار خود به طرح ایـن اتـهام و اشاعه آن پرداخته است. وی مینویسد: «یکی از مهمترین نکاتی که در این دوره از سوی جراید حزب توده مطرح، و در سالهای بعد و حتی بعد از انقلاب [اسلامی] در حمله به سید ضیاء طـباطبایی تـکرار شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمینهای آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد از مخالفت سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال به شورویها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در این زمینه ابعاد گستردهای یافت به تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقالهها و بیانههای مختلف به دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشتهها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه میتوان به ابعادی از نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا سـرزمین فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که «در پائیز سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین الحـسینی، مفتی اعظم فلسطین برای انعقاد کنگرهای جهت مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودیها در فلسطین، از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در کنگرهای با همین مـناسبت در بیت المقدس شرکت کـنند.» امـین الحسینی خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده ویژه از سوی ایران به کنگره شد،این تقاضا از سوی دولت ایران مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره نمایندهای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این حال، سید ضیاء که در این ایام در اروپا زندگی میکرد و با رجال سرشناس عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای شـرکت در کنگره که برای تصدی ریاست دبیرخانه کنگره اسلامی قدس رسما دعوت شد. کنگره مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح شد. نطق افتتاحیه را حاج امین الحسینی در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان ایراد کـرد و سـپس شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق مفصلی به زبان عربی ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی بود که با ایراد سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این کنگره اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج امین الحسین به عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیونهای ششگانه آن به بعد بود که قابلیتها و تواناییهای سید ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان کـه مـارتین کـرامر درباره انتصاب سید ضیاء الدین به ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک سازماندهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد. سـید ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره امور و تهیه هزینهها بـعد از پایان کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory
↓
در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا) مدعی شد که «انگلیسیها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و فلسطینیها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمینها را به او فروختند و او هم زمینها را به یهودیان فروخت!».
رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کردهاست.
نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافتههای نویسنده درباره این اتهام را بهدست داده که در اینجا چکیدهای از میآید:
«مؤلف با بررسی روزنامههای متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء به ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای ورود به مجلس چـهاردهم شـد، بع این نتیجه رسیده است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابتهای انتخاباتی و به طور کلی از صحنه سیاسی، در روزنـامههای مـختلف هوادار خود به طرح ایـن اتـهام و اشاعه آن پرداخته است. وی مینویسد: «یکی از مهمترین نکاتی که در این دوره از سوی جراید حزب توده مطرح، و در سالهای بعد و حتی بعد از انقلاب [اسلامی] در حمله به سید ضیاء طـباطبایی تـکرار شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمینهای آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد از مخالفت سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال به شورویها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در این زمینه ابعاد گستردهای یافت به تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقالهها و بیانههای مختلف به دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشتهها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه میتوان به ابعادی از نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا سـرزمین فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که «در پائیز سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین الحـسینی، مفتی اعظم فلسطین برای انعقاد کنگرهای جهت مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودیها در فلسطین، از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در کنگرهای با همین مـناسبت در بیت المقدس شرکت کـنند.» امـین الحسینی خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده ویژه از سوی ایران به کنگره شد،این تقاضا از سوی دولت ایران مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره نمایندهای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این حال، سید ضیاء که در این ایام در اروپا زندگی میکرد و با رجال سرشناس عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای شـرکت در کنگره که برای تصدی ریاست دبیرخانه کنگره اسلامی قدس رسما دعوت شد. کنگره مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح شد. نطق افتتاحیه را حاج امین الحسینی در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان ایراد کـرد و سـپس شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق مفصلی به زبان عربی ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی بود که با ایراد سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این کنگره اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج امین الحسین به عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیونهای ششگانه آن به بعد بود که قابلیتها و تواناییهای سید ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان کـه مـارتین کـرامر درباره انتصاب سید ضیاء الدین به ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک سازماندهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد. سـید ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره امور و تهیه هزینهها بـعد از پایان کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory
↓
↑
محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.».
سید ضیاء بعد از خاتمه کار کنگره از امین الحسینی اجازه خواست تا برای رسـیدگـی به امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته اقامت در بیت المقدس به ژنـو بـاز گـشت و چند ماه بعد مراجعت کرد و مسؤولیت دبیر خانه کنگره را در دست گرفت.
از پارهای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس، میتوان دریافت که سید ضیاء در دوران تصدی پنج ساله(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر خـانه کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیونهای کنگره به اقدامات و فعالیتهای مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن حـال عمر فعالیتهای کنگره با شورش سال ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینیها بر ضد یهودیان، پایان یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب فلسطین خریداری کرده بود، علیرغم تحول مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه نـرم کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید ضیاء در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین بر میآید که سید ضیاء الدین علی رغم بـازگشت هـمیشگیاش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که میتوان در صـحت اتـهام حزب توده مبنی بر دست داشتن سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته تأکید کردهاند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط حسنهای میان او [و] دیگر رجال عرب بوده است...».
به این گفتار با اشارهای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصیزاده از سید ضیاء خاتمه میدهیم. خالصیزاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با عدهای دیگر علما از سوی انگلیسیها به ایران تبعید شد و در طول سالهای حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده و به ایـن جـهت سالهای متمادی در تبعید به سر برد. وی در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات سوء و شـایعهپراکنی حـزب توده بر آمد و با قاطعیت از کارنامه سید ضیاء در فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان [سید ضیاء] در بیتالمقدس موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب افـتخار ایرانیهاست. اول نویسنده عرب، امـیر شـکیب ارسلان اوصافی از این شخص ذکر میکند که هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف انصاف نیست که ما به جای این که مساعی ایشان را تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان بگشاییم؟»
📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.
@HistoryandMemory
محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.».
سید ضیاء بعد از خاتمه کار کنگره از امین الحسینی اجازه خواست تا برای رسـیدگـی به امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته اقامت در بیت المقدس به ژنـو بـاز گـشت و چند ماه بعد مراجعت کرد و مسؤولیت دبیر خانه کنگره را در دست گرفت.
از پارهای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس، میتوان دریافت که سید ضیاء در دوران تصدی پنج ساله(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر خـانه کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیونهای کنگره به اقدامات و فعالیتهای مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن حـال عمر فعالیتهای کنگره با شورش سال ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینیها بر ضد یهودیان، پایان یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب فلسطین خریداری کرده بود، علیرغم تحول مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه نـرم کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید ضیاء در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین بر میآید که سید ضیاء الدین علی رغم بـازگشت هـمیشگیاش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که میتوان در صـحت اتـهام حزب توده مبنی بر دست داشتن سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته تأکید کردهاند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط حسنهای میان او [و] دیگر رجال عرب بوده است...».
به این گفتار با اشارهای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصیزاده از سید ضیاء خاتمه میدهیم. خالصیزاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با عدهای دیگر علما از سوی انگلیسیها به ایران تبعید شد و در طول سالهای حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده و به ایـن جـهت سالهای متمادی در تبعید به سر برد. وی در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات سوء و شـایعهپراکنی حـزب توده بر آمد و با قاطعیت از کارنامه سید ضیاء در فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان [سید ضیاء] در بیتالمقدس موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب افـتخار ایرانیهاست. اول نویسنده عرب، امـیر شـکیب ارسلان اوصافی از این شخص ذکر میکند که هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف انصاف نیست که ما به جای این که مساعی ایشان را تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان بگشاییم؟»
📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.
@HistoryandMemory
سرزمین «فلسطین» دقیقاً با همین نام، پیشینه و تاریخی چند هزار ساله دارد. از این روی این ادعا که در زمان تشکیل کشور/ دولت-ملت «اسرائیل» سرزمین یا قلمروی به نام «فلسطین» وجود نداشته، کاملاً نادرست است.
بنابر اسناد، نقشهها و منابع پرشمار تاریخی بهزبانهای یونانی، لاتینی، عربی، فارسی، ترکی و..... «فلسطین» طی دو هزارسال یکی از ایالت/ استانهای امپراتوری روم، امپراتوری بیزانس، خلافت راشدی، خلافت اموی، خلافت عباسی، خلافت فاطمی، سلطنت ایوبی، سلطنت مملوکی، سلطنت/ خلافت عثمانی بود.
@HistoryandMemory
بنابر اسناد، نقشهها و منابع پرشمار تاریخی بهزبانهای یونانی، لاتینی، عربی، فارسی، ترکی و..... «فلسطین» طی دو هزارسال یکی از ایالت/ استانهای امپراتوری روم، امپراتوری بیزانس، خلافت راشدی، خلافت اموی، خلافت عباسی، خلافت فاطمی، سلطنت ایوبی، سلطنت مملوکی، سلطنت/ خلافت عثمانی بود.
@HistoryandMemory
Edward Granville Browne, portrait around 1912
ادوارد براون فاضل ایراندوست
کش فکر نکو، قول نکو، فعل نکوست
از مردم انگلیس بر مردم پارس
گر مرحمتی بود همین تنها اوست
ملکالشعرا بهار
@HistoryandMemory
ادوارد براون فاضل ایراندوست
کش فکر نکو، قول نکو، فعل نکوست
از مردم انگلیس بر مردم پارس
گر مرحمتی بود همین تنها اوست
ملکالشعرا بهار
@HistoryandMemory
📚 Garrison, Mark B. & Wouter F.M. Henkelman (eds.). The Persian World and Beyond. Achaemenid and Arsacid Studies in Honor of Bruno Jacobs (Melammu Workshops and Monographs 6). Münster: Zaphon. 2023.
📚 <جهان ایرانی و فراتر از آن: مطالعات هخامنشی و اشکانی؛ ارجنامهٔ برونو یاکوپس>
Zaphon | Bibliographia Iranica
#تازهها
#جهان_ایرانی
#ایران_باستان
#هخامنشیان
#اشکانیان
@HistoryandMemory
📚 <جهان ایرانی و فراتر از آن: مطالعات هخامنشی و اشکانی؛ ارجنامهٔ برونو یاکوپس>
Zaphon | Bibliographia Iranica
#تازهها
#جهان_ایرانی
#ایران_باستان
#هخامنشیان
#اشکانیان
@HistoryandMemory
The 17 essays gathered in this festschrift celebrate the scholarship of Bruno Jacobs. While the range of topics in these essays is extensive, most relate to the Achaemenid world. They represent the diversity of Achaemenid studies as a discipline that Bruno Jacobs enriched with his many contributions and sparkling ideas. Some papers move beyond the Achaemenid period, notably the contribution on Parthian and Elymaean countermarks (S.R. Hauser), and acknowledge the breadth of Bruno Jacob’s research interests, which extend from Greece to eastern Iran, span the Mediterranean Bronze Age to the Roman period, and concern the disciplines of history, archaeology, art history, religion, and Iranology. Among others, M.C. Root examines “Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary” as represented in the Persepolis Apadana, while J. Wiesehöfer focusses on “Greek exiles in the Achaemenid Empire” and Chr. J. Tuplin on “The place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre”. The “winged symbol in Persepolitan glyptic” is debated by M.B. Garrison and the roles of gold and wine in Herodotus’ depiction of the Persians by R. Bichler and K. Ruffing.
Mark Garrison, Trinity University, Texas, Art and Art History Department, Faculty Member. Studies Ancient Near East, Uruk Period, and Ubaid Period.
Wouter F. M. Henkelman, Ecole Pratique des Hautes Etudes, Sciences Historiques et Philologiques Department, Faculty Member.
Content
Mark B. Garrison & Wouter F.M. Henkelman: Introduction
Bruno Jacobs, publications 1982–2021
Wolfgang Messerschmidt: Vor dem Weltreich: Ältere Reichsbildungen und Staaten als politische und administrative Wegbereiter für die Achaemeniden
Margaret Cool Root: Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary: The Persepolis Apadana
Ellen Rehm: Antike lokale Imitation oder moderne Fälschung? Bemerkungen zu einer Phiale aus dem ‚Lydischen Schatz‘
Astrid Nunn & Zsolt Simon: Zwei Armreife mit karischer Inschrift aus der Archäologischen Staatsammlung in München
Jan Tavernier: Two inscribed objects kept in the National Museum of Antiquities (Leiden)
Mark B. Garrison: Some observations on a scene involving the winged symbol in Persepolitan glyptic
Wouter F.M. Henkelman: Irdumartiya and the chiliarchies: The contemporaneity of the Persepolis Fortification and Treasury archives and its implications
Stefan R. Hauser: Countermarks on coins from Mesene
Margaretha Folmer: Characteristics of the Aramaic of the Akhvamazdā letters from ancient Bactria
Daniel T. Potts: Achaemenid Kurmana
Josef Wiesehöfer: Greek exiles in the Achaemenid Empire: A case of divided loyalties?
Sabine Müller: Blood runs in the family: Artabazos and the resistance to the Macedonian invasion
Kai Trampedach: Vor und nach Alexander: Die Konstruktion griechischer Gründungslegenden in Kilikien und Phoinikien
Margaret C. Miller: The Persian kypassis in Classical Athens
Christopher J. Tuplin: A jewel in the crown: Reflections on the place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre
Reinhold Bichler & Kai Ruffing: Gold und Wein in Herodots Perser-Bild
Robert Rollinger & Kordula Schnegg: Die Frau als Aggressorin im Krieg: Geschlechterrollen in Text und Bild zwischen Orient und Okzident
@HistoryandMemory
Mark Garrison, Trinity University, Texas, Art and Art History Department, Faculty Member. Studies Ancient Near East, Uruk Period, and Ubaid Period.
Wouter F. M. Henkelman, Ecole Pratique des Hautes Etudes, Sciences Historiques et Philologiques Department, Faculty Member.
Content
Mark B. Garrison & Wouter F.M. Henkelman: Introduction
Bruno Jacobs, publications 1982–2021
Wolfgang Messerschmidt: Vor dem Weltreich: Ältere Reichsbildungen und Staaten als politische und administrative Wegbereiter für die Achaemeniden
Margaret Cool Root: Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary: The Persepolis Apadana
Ellen Rehm: Antike lokale Imitation oder moderne Fälschung? Bemerkungen zu einer Phiale aus dem ‚Lydischen Schatz‘
Astrid Nunn & Zsolt Simon: Zwei Armreife mit karischer Inschrift aus der Archäologischen Staatsammlung in München
Jan Tavernier: Two inscribed objects kept in the National Museum of Antiquities (Leiden)
Mark B. Garrison: Some observations on a scene involving the winged symbol in Persepolitan glyptic
Wouter F.M. Henkelman: Irdumartiya and the chiliarchies: The contemporaneity of the Persepolis Fortification and Treasury archives and its implications
Stefan R. Hauser: Countermarks on coins from Mesene
Margaretha Folmer: Characteristics of the Aramaic of the Akhvamazdā letters from ancient Bactria
Daniel T. Potts: Achaemenid Kurmana
Josef Wiesehöfer: Greek exiles in the Achaemenid Empire: A case of divided loyalties?
Sabine Müller: Blood runs in the family: Artabazos and the resistance to the Macedonian invasion
Kai Trampedach: Vor und nach Alexander: Die Konstruktion griechischer Gründungslegenden in Kilikien und Phoinikien
Margaret C. Miller: The Persian kypassis in Classical Athens
Christopher J. Tuplin: A jewel in the crown: Reflections on the place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre
Reinhold Bichler & Kai Ruffing: Gold und Wein in Herodots Perser-Bild
Robert Rollinger & Kordula Schnegg: Die Frau als Aggressorin im Krieg: Geschlechterrollen in Text und Bild zwischen Orient und Okzident
@HistoryandMemory
Forwarded from دکتر محمد دهقانی
1399-Mosaheb-Minovi.pdf
424.8 KB
🔸 داستان مصاحب و مینوی٬
از دوستی تا دعوا بر سر رسمالخط
🍀 #مقالات_محمد_دهقانی
🍀 #مجتبی_مینوی
💠 @dmdehghani
از دوستی تا دعوا بر سر رسمالخط
🍀 #مقالات_محمد_دهقانی
🍀 #مجتبی_مینوی
💠 @dmdehghani
دکتر محمد دهقانی
1399-Mosaheb-Minovi.pdf
«عناوین و لحن نامههای مصاحب به مینوی در سالهای آخر دههٔ ۱۳۲۰ حاکی از صمیمیت و دوستی بسیار نزدیک آنهاست. در تاریخ ۲۴ اکتبر ۱۹۴۸ (۱۳۲۷) مصاحب، که ظاهراً در جایی غیر از لندن بوده، یادداشتی با عنوان «مینوی جان عزیزم» نوشته و به دوست یک دلش خبر داده است که «کار من از مرحلۀ نهائی هم گذشت و Board of Research Studies درجه .Ph.D را برایم تصویب کرد. چون تو دوست عزیزم هستی و میدانم از این خبر خوشحال خواهی شد دو کلمه برایت نوشتم (مصاحب، ۱۳۲۷ الف) .در یادداشت بعدی که تاریخ ۱۷ نوامبر همان سال را دارد آمده است: «مینوی خان عزیزم اگر اجازه میدهی یکشنبه شب در حدود ساعت یازده بسر مبارک خراب خواهم شد. اگر منزل نیستی بنویس کجا هستی که همانشب بیایم و کلید را از تو بگیرم. من در حدود ساعت ده بلندن خواهم رسید. قربانت» (مصاحب، ۱۳۲۷ ب)
نامه کوتاه دیگری که البته تاریخ ندارد اما باید در همان سال ۱۳۲۷ از پاریس فرستاده شده باشد نشان میدهد که مصاحب تا چه حد مرهون و ممنون لطفها و کمکهای مینوی بوده است: «مینوی جان عزیزم اگرچه از شر خودم راحت شدی ولی حالا دوچار کاغذهایم خواهی شد. امیدوارم حالا بتوانی نفس راحتی بکشی و لااقل باین زودی میهمان تازهای وارد نشود. راستی مینوی جان نمیدانم چطور از محبتهای تو تشکر کنم زیرا مهربانیهای تو نسبت بمن بیش از حد انتظار بوده است و همواره آرزویم اینست که روزی بتوانم عشری از اعشار محبتهایت را جبران کنم.» (مصاحب، ۱۳۲۷ ج). این نامهها مربوط به روزگاری است که مصاحب در کمبریج مشغول تحصیل بود و در لندن دائماً به خانه مینوی میرفت و از لطف و پذیرایی گرم و بیشائبه او برخوردار بود خود مینوی در این باره گفته است:
«در لندن که بودم [من و مصاحب] اغلب با هم بودیم و گاه تا دل شبها با هم شطرنج میزدیم و گفت وگو میکردیم. حتی مدت سه سال که ایشان در کمبریج محصل بودند، هر وقت به لندن میآمدند، خانه بنده منزل ایشان بود و بنده مصاحب را دوست میداشتم و دوست دارم. (مینوی، ۱۳۵۲، ص ۶)».
@HistoryandMemory
نامه کوتاه دیگری که البته تاریخ ندارد اما باید در همان سال ۱۳۲۷ از پاریس فرستاده شده باشد نشان میدهد که مصاحب تا چه حد مرهون و ممنون لطفها و کمکهای مینوی بوده است: «مینوی جان عزیزم اگرچه از شر خودم راحت شدی ولی حالا دوچار کاغذهایم خواهی شد. امیدوارم حالا بتوانی نفس راحتی بکشی و لااقل باین زودی میهمان تازهای وارد نشود. راستی مینوی جان نمیدانم چطور از محبتهای تو تشکر کنم زیرا مهربانیهای تو نسبت بمن بیش از حد انتظار بوده است و همواره آرزویم اینست که روزی بتوانم عشری از اعشار محبتهایت را جبران کنم.» (مصاحب، ۱۳۲۷ ج). این نامهها مربوط به روزگاری است که مصاحب در کمبریج مشغول تحصیل بود و در لندن دائماً به خانه مینوی میرفت و از لطف و پذیرایی گرم و بیشائبه او برخوردار بود خود مینوی در این باره گفته است:
«در لندن که بودم [من و مصاحب] اغلب با هم بودیم و گاه تا دل شبها با هم شطرنج میزدیم و گفت وگو میکردیم. حتی مدت سه سال که ایشان در کمبریج محصل بودند، هر وقت به لندن میآمدند، خانه بنده منزل ایشان بود و بنده مصاحب را دوست میداشتم و دوست دارم. (مینوی، ۱۳۵۲، ص ۶)».
@HistoryandMemory
▪️کردی نکردی: تصنیفی از عارف قزوینی (۱۳۳۸ ق)
«موقعیکه از اسلامبول بطهران آمدم و از طهران بدیدن دوست عزیزم محمد کریم خان میرفتم در بیابان فراخ (مورچه خورد) اصفهان که شکارگاه صفویه بوده، به فکر وحشیت و بیحقیقتی جنس بشر افتاده و در همان صحرا عاصی شده و دیوانهوار گفتم:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به فرزند بشر کردی نکردی
بر ما در خشم و غضب بستی نبستی
جز قهر اگر کار دگر کردی نکردی
طاعون، وبا، قحطی، بگو دنیا بگیرد
یک مشت جو گر بارور کردی نکردی
آتش گرفت عالم ز گور بوالبشر بود
صرف نظر گر زین پدر کردی نکردی
گیتی و هرچه اندر، ز خشک و تر بسوزان
شفقت اگر با خشک و تر کردی نکردی
یک دفعه عالم بی خبر زیر و زبر کن
جنبندهای را گر خبر کردی نکردی
این راه خیری بد نهادم پیش پایت
با جبرئیل ار خیر و شر کردی نکردی
این اشرف مخلوق زشت و بی شرف را
با جنس سگ همسر اگر کردی نکردی
ملک کیانی را قجر چون دست خوش کرد
کوتاه اگر دست قجر کردی نکردی
ایران هنرور را به ذلت اندر آرد
عارف اگر کسب هنر کردی نکردی
عارف تصنیف فوق را تغییر داده و در نهضت جمهوری ایران در نمایش شب چهارشنبه ۶ شعبان (۱۳۴۲) که شاید پرازدحامترین نمایشهای عارف بودهاست در طهران خوانده است و آن برقرار ذیل است:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی
از این سپس میدان شاهان جهان را
گر از حلب تا کاشغر کردی نکردی
پیش ملل شرمندگیمان کُشت زین روی
ما را از این شرمندهتر کردی نکردی
در کینهخواهی خرابیهای ایران
ما را به شه گر کینهور کردی نکردی
در سایۀ این شاخه هرگز گل نروید
با تیشه قطع این شجر کردی نکردی
از تارک شاه قدرقدرت اگر دور
این تاج با دست قدر کردی نکردی
با مجلس شوری ز عارف گو جز این کار
فردا اگر کار دگر کردی نکردی»
📚 دیوان عارف قزوینی، چاپ سیف آزاد، ۳۷۵-۳۷۶.
همچنین نک.: گنجور و گنجور
@HistoryandMemory
«موقعیکه از اسلامبول بطهران آمدم و از طهران بدیدن دوست عزیزم محمد کریم خان میرفتم در بیابان فراخ (مورچه خورد) اصفهان که شکارگاه صفویه بوده، به فکر وحشیت و بیحقیقتی جنس بشر افتاده و در همان صحرا عاصی شده و دیوانهوار گفتم:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به فرزند بشر کردی نکردی
بر ما در خشم و غضب بستی نبستی
جز قهر اگر کار دگر کردی نکردی
طاعون، وبا، قحطی، بگو دنیا بگیرد
یک مشت جو گر بارور کردی نکردی
آتش گرفت عالم ز گور بوالبشر بود
صرف نظر گر زین پدر کردی نکردی
گیتی و هرچه اندر، ز خشک و تر بسوزان
شفقت اگر با خشک و تر کردی نکردی
یک دفعه عالم بی خبر زیر و زبر کن
جنبندهای را گر خبر کردی نکردی
این راه خیری بد نهادم پیش پایت
با جبرئیل ار خیر و شر کردی نکردی
این اشرف مخلوق زشت و بی شرف را
با جنس سگ همسر اگر کردی نکردی
ملک کیانی را قجر چون دست خوش کرد
کوتاه اگر دست قجر کردی نکردی
ایران هنرور را به ذلت اندر آرد
عارف اگر کسب هنر کردی نکردی
عارف تصنیف فوق را تغییر داده و در نهضت جمهوری ایران در نمایش شب چهارشنبه ۶ شعبان (۱۳۴۲) که شاید پرازدحامترین نمایشهای عارف بودهاست در طهران خوانده است و آن برقرار ذیل است:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی
از این سپس میدان شاهان جهان را
گر از حلب تا کاشغر کردی نکردی
پیش ملل شرمندگیمان کُشت زین روی
ما را از این شرمندهتر کردی نکردی
در کینهخواهی خرابیهای ایران
ما را به شه گر کینهور کردی نکردی
در سایۀ این شاخه هرگز گل نروید
با تیشه قطع این شجر کردی نکردی
از تارک شاه قدرقدرت اگر دور
این تاج با دست قدر کردی نکردی
با مجلس شوری ز عارف گو جز این کار
فردا اگر کار دگر کردی نکردی»
📚 دیوان عارف قزوینی، چاپ سیف آزاد، ۳۷۵-۳۷۶.
همچنین نک.: گنجور و گنجور
@HistoryandMemory
📚طلایهدار هشت سرخپوشها، گفتگو با مهندس حسین کلانی، مصاحبه، تدوین و پژوهش: محمد حسین یزدانیراد و پیمانه صالحی، تهران، انتشارات روزنه، ۱۴۰۲.
#تازه_ها
#تاریخ_شفاهی #خاطرات
#تاریخ_فوتبال
#فوتبال_ایران
#تیم_ملی
#پرسپولیس #شاهین #حسین_کلانی
@HistoryandMemory
#تازه_ها
#تاریخ_شفاهی #خاطرات
#تاریخ_فوتبال
#فوتبال_ایران
#تیم_ملی
#پرسپولیس #شاهین #حسین_کلانی
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚طلایهدار هشت سرخپوشها، گفتگو با مهندس حسین کلانی، مصاحبه، تدوین و پژوهش: محمد حسین یزدانیراد و پیمانه صالحی، تهران، انتشارات روزنه، ۱۴۰۲. #تازه_ها #تاریخ_شفاهی #خاطرات #تاریخ_فوتبال #فوتبال_ایران #تیم_ملی #پرسپولیس #شاهین #حسین_کلانی @HistoryandMemory
«- از ورود به مستطیل سبز و نحوۀ آشنایی با ورزش بفرمایید:
- خانوادۀ من اهل ورزش بودند و همانطور که قبلاً عرض کردم، پدربزرگم «عبدالمجید غفاری»، جزو بنیانگذاران ورزش چوگان و داییهایم خسرو و سهراب از بازیکنان قدیمی باشگاه شاهین و تیم ملی بودند. با توجه به رابطۀ صمیمانهای که بین من و داییهایم برقرار بود و با توجه به اینکه منزل ما نزدیک ورزشگاه امجدیه قرار داشت و من هر روز به اتفاق دوستانم برای تماشای مسابقات فوتبال به آنجا میرفتم، کمکم به فوتبال علاقهمند شدم و در واقع هیجان این ورزش مرا به سمت خود کشاند.
اوایل که به تیم شاهین پیوسته بودم، تا مدتها جزو لیست نفرات اصلی قرار نداشتم و بیشتر از روی سکو نظارهگر بازی همتیمیهایم بودم. پس از مدتی کمکم جزو لیست هجده نفرۀ اصلی تیم قرار گرفتم؛ اما همچنان از بازی کردن خبری نبود و به اصطلاح به نیمکت تیم دوخته شده بودم!
من مدام برای ورود به زمین لحظهشماری میکردم. حتی میخواستم از فوتبال کنارهگیری کنم. در این میان، تنها دلگرمیهای پدرم بود که
مرا از این تصمیم منصرف ساخت. از طرف دیگر جرأت نداشتم بهطور مستقیم از دکتر اکرامی سؤال کنم که به چه دلیل مرا وارد بازی نمیکند؛ چون اگر میپرسیدم، اوضاع بدتر میشد.
گاهی بهصورت غیرمستقیم، از طریق داییهایم دلیل این کار را جویا میشدم که دکتر اکرامی در جواب آنها پاسخ میداد:
«حسین را زمانی در ترکیب تیم میگذارم که به قدری خوب شده باشد که اگر خواستم او را تعویض کنم، همه اعتراض کنند. او هنوز به آمادگی لازم نرسیده و جای کار دارد و باید سعی کند با تلاش و کوشش دوچندان، اشکالات خود را برطرف کند.»
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پس از بازگشت از شوروی که در قالب تیم منتخب شاهین برای انجام یک بازی دوستانه به این کشور عزیمت کرده بودیم، و در این بازی هم به روال سابق تماشاگر بودم، برای اولینبار در یک بازی دوستانه مقابل تیم نیوزلند به میدان رفتم. این تیم که بهرغم بهرهمندی از بازیکنان انگلیسی، چندان قوی نبود.
دو روز پیش از آن، در یک بازی دوستانه مقابل تیم ملی قرار گرفته و با نتیجۀ سه بر صفر به برتری رسیده بود؛ البته این موضوع با انتقادات فراوانی نسبت به عملکرد مربی تیم ملی در روزنامهها روبهرو شد.
من در دقایق پایانی این بازی بهعنوان بازیکن تعویضی جانشین اصغر شرفی گردیدم که دچار آسیبدیدگی شده بود. پیش از شروع بازی مرحوم دهداری با اصغر شرفی که گوش چپ بازی میکرد، هماهنگ کرد که ده دقیقه مانده به پایان بازی، به بهانۀ آسیبدیدگی بیرون بیاید تا من جایگزین او شوم. وقتی برای اولینبار با پیراهن شمارۀ هفت شاهین و بهعنوان یار تعویضی به بازی رفتم، تماشاچیان با شعار «حسین روسی» به تشویق من پرداختند. من که از این مسئله بهوجد آمده بودم، کنار زمین آمدم تا به ابراز احساسات آنها پاسخ دهم. مرحوم دهداری که از این کار من عصبانی شده بود، بر سر من فریاد زد: «حسین، معلوم است چهکار داری میکنی؟! حواست جمع بازیات باشد!»
خلاصه به محض دریافت اولین توپ، فوری به طرف دروازۀ حریف حرکت کردم و نزدیک به نقطۀ کرنر، توپ را با پای چپ روی دروازه سانتر کردم. در این لحظه مدافع نیوزلند که در کورس از من عقب افتاده بود، پایش را زیر پای من انداخت و باعث شد تعادلم بههم بخورد و روی او خراب شوم که منجر به آسیبدیدگی او شد.
پس از پایان بازی، بهسمت رختکن نیوزیلند رفتم تا از آن بازیکن دلجویی کنم؛ اما متأسفانه با عکسالعمل بد بازیکنان این تیم مواجه شدم و آنها با لنگه کفش دنبالم کردند و پا به فرار گذاشتم.
این بازی که در واقع اولینبازی غیررسمی من با پیراهن شاهین محسوب میشد، با نتیجۀ سه بر صفر به نفع تیم ما به اتمام رسید و در عین حال باعث شد نگاه کادر فنی به من تغییر پیدا کند و پسازآن بیشتر به من توجه کنند».
@HistoryandMemory
- خانوادۀ من اهل ورزش بودند و همانطور که قبلاً عرض کردم، پدربزرگم «عبدالمجید غفاری»، جزو بنیانگذاران ورزش چوگان و داییهایم خسرو و سهراب از بازیکنان قدیمی باشگاه شاهین و تیم ملی بودند. با توجه به رابطۀ صمیمانهای که بین من و داییهایم برقرار بود و با توجه به اینکه منزل ما نزدیک ورزشگاه امجدیه قرار داشت و من هر روز به اتفاق دوستانم برای تماشای مسابقات فوتبال به آنجا میرفتم، کمکم به فوتبال علاقهمند شدم و در واقع هیجان این ورزش مرا به سمت خود کشاند.
اوایل که به تیم شاهین پیوسته بودم، تا مدتها جزو لیست نفرات اصلی قرار نداشتم و بیشتر از روی سکو نظارهگر بازی همتیمیهایم بودم. پس از مدتی کمکم جزو لیست هجده نفرۀ اصلی تیم قرار گرفتم؛ اما همچنان از بازی کردن خبری نبود و به اصطلاح به نیمکت تیم دوخته شده بودم!
من مدام برای ورود به زمین لحظهشماری میکردم. حتی میخواستم از فوتبال کنارهگیری کنم. در این میان، تنها دلگرمیهای پدرم بود که
مرا از این تصمیم منصرف ساخت. از طرف دیگر جرأت نداشتم بهطور مستقیم از دکتر اکرامی سؤال کنم که به چه دلیل مرا وارد بازی نمیکند؛ چون اگر میپرسیدم، اوضاع بدتر میشد.
گاهی بهصورت غیرمستقیم، از طریق داییهایم دلیل این کار را جویا میشدم که دکتر اکرامی در جواب آنها پاسخ میداد:
«حسین را زمانی در ترکیب تیم میگذارم که به قدری خوب شده باشد که اگر خواستم او را تعویض کنم، همه اعتراض کنند. او هنوز به آمادگی لازم نرسیده و جای کار دارد و باید سعی کند با تلاش و کوشش دوچندان، اشکالات خود را برطرف کند.»
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پس از بازگشت از شوروی که در قالب تیم منتخب شاهین برای انجام یک بازی دوستانه به این کشور عزیمت کرده بودیم، و در این بازی هم به روال سابق تماشاگر بودم، برای اولینبار در یک بازی دوستانه مقابل تیم نیوزلند به میدان رفتم. این تیم که بهرغم بهرهمندی از بازیکنان انگلیسی، چندان قوی نبود.
دو روز پیش از آن، در یک بازی دوستانه مقابل تیم ملی قرار گرفته و با نتیجۀ سه بر صفر به برتری رسیده بود؛ البته این موضوع با انتقادات فراوانی نسبت به عملکرد مربی تیم ملی در روزنامهها روبهرو شد.
من در دقایق پایانی این بازی بهعنوان بازیکن تعویضی جانشین اصغر شرفی گردیدم که دچار آسیبدیدگی شده بود. پیش از شروع بازی مرحوم دهداری با اصغر شرفی که گوش چپ بازی میکرد، هماهنگ کرد که ده دقیقه مانده به پایان بازی، به بهانۀ آسیبدیدگی بیرون بیاید تا من جایگزین او شوم. وقتی برای اولینبار با پیراهن شمارۀ هفت شاهین و بهعنوان یار تعویضی به بازی رفتم، تماشاچیان با شعار «حسین روسی» به تشویق من پرداختند. من که از این مسئله بهوجد آمده بودم، کنار زمین آمدم تا به ابراز احساسات آنها پاسخ دهم. مرحوم دهداری که از این کار من عصبانی شده بود، بر سر من فریاد زد: «حسین، معلوم است چهکار داری میکنی؟! حواست جمع بازیات باشد!»
خلاصه به محض دریافت اولین توپ، فوری به طرف دروازۀ حریف حرکت کردم و نزدیک به نقطۀ کرنر، توپ را با پای چپ روی دروازه سانتر کردم. در این لحظه مدافع نیوزلند که در کورس از من عقب افتاده بود، پایش را زیر پای من انداخت و باعث شد تعادلم بههم بخورد و روی او خراب شوم که منجر به آسیبدیدگی او شد.
پس از پایان بازی، بهسمت رختکن نیوزیلند رفتم تا از آن بازیکن دلجویی کنم؛ اما متأسفانه با عکسالعمل بد بازیکنان این تیم مواجه شدم و آنها با لنگه کفش دنبالم کردند و پا به فرار گذاشتم.
این بازی که در واقع اولینبازی غیررسمی من با پیراهن شاهین محسوب میشد، با نتیجۀ سه بر صفر به نفع تیم ما به اتمام رسید و در عین حال باعث شد نگاه کادر فنی به من تغییر پیدا کند و پسازآن بیشتر به من توجه کنند».
@HistoryandMemory
📚 پدرو تیشیرا، سفرنامه پدرو تیشیرا، ترجمهٔ محمد آقاجری، بندرعباس: نسیم بادگیر، ۱۴۰۲.
#تازه_ها
#سفرنامههای_فرنگی
#تاریخ_ایران
#ملوک_هرمز
#خلیج_فارس
منبع خبر و تصویر جلد
@HistoryandMemory
#تازه_ها
#سفرنامههای_فرنگی
#تاریخ_ایران
#ملوک_هرمز
#خلیج_فارس
منبع خبر و تصویر جلد
@HistoryandMemory