بلادالعجم و خلیج العجم در نقشهای به زبان عربی از قرن هجدهم میلادی
📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه
#ایران
#خلیج_فارس
#عجم
@HistoryandMemory
📚 مخطوط خرائط القارات الخمس باللغة العربية طبع في القرن الثامن عشر، در کتابخانه حافظ احمد پاشا- ترکیه
#ایران
#خلیج_فارس
#عجم
@HistoryandMemory
✍ محییالدین مهدی:
برگهای از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:
الفنستن و آغاز جعل در تاریخنویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاستمدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاعالملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سهفقرهای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزولشدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانیها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات میشد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریککننده» [1] و این نامگذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوستمحمد خان نخستین گامهای عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوستمحمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بیدریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دستبرداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزارهجات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آنگاه که با برهمخوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهمزدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدیتر و عملیتر جلوه کرد؛ بهخصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام مینمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور میگویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد میآورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمیبینم، مگر آنکه حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز بهسوی تجزیه اشاره میکند.» [2] لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی میسازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، بهحدی قوی و حکومت آینده بهدست او، به هر حال، بهحدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید بهصورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق میباشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی بهبار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده میتوانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُستهای نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمیتوانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده میتوانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمیدهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیشدستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسیها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنانادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با اینحال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگهدارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار میشود.
↓
@HistoryandMemory
برگهای از کتاب جعل تاریخ و تاریخ جعل در افغانستان
بخش نخست:
الفنستن و آغاز جعل در تاریخنویسی افغانستان
داکتر مهدی
در سال ۱۸۰۹ م الفنستن سیاستمدار و مورخ معروف انگلیسی، برای یک مأموریت سیاسی از جانب کمپنی هند شرقی به پشاور آمد. او با شجاعالملک پادشاه ابدالی کابل یک معاهدۀ سهفقرهای امضا کرد. البته این معاهده به سبب معزولشدن شاه شجاع از سلطنت توسط برادرش شاه محمود والی هرات، بلا اجرا ماند.
الفنستن در برگشت به هند، کتاب معروف خود گزارش سلطنت کابل را نوشت. او در این کتاب نام قلمرو متصرفۀ درانیها را «افغانستان نامید»، قلمروی که شامل پشاور، کابل، قندهار و هرات میشد. این نام پیش از این نه نام یک سلطنت، بلکه نام یک سرزمین بود که در خارج از این قلمرو قرار داشت.
آن معاهدۀ لااجرا، به قول پروفیسور سید سعدالدین هاشمی «غیرضروری و تحریککننده» [1] و این نامگذاری پادرهوا، اساس و مبنای تشکیل کشوری شد که دوستمحمد خان نخستین گامهای عملی را برای تأسیس آن برداشت. دوستمحمد خان در بازگشت از هندوستان، با حمایۀ بیدریغ انگلیس، قندهار، کنر، بامیان و سرانجام هرات را، که هر کدام واحدهای مستقل سیاسی بودند، متصرف شد و در اِزای دستبرداری از ادعای پشاور، اجازه یافت بلخ را نیز تصرف کند. میمنه و بدخشان در عهد شیرعلی خان، هزارهجات و نورستان بعداً به دست عبدالرحمان خان به این حلقه متصل شدند.
اما آنگاه که با برهمخوردن مناسبات میان انگلیس و شیرعلی خان، امیر فراری شد و کشور به تصرف انگلیس درآمد، در کلکته و در لندن، بگومگوهایی برای برهمزدن اساسات فوق بالا گرفت و امکان برگشت به حالت قبلی پیش آمد. با عهدشکنی امیر محمدیعقوب خان، مخصوصاً بعد از قتل کیوکناری، در جملۀ سایر اقداماتی که غرض تنبّه او و مردم این سرزمین در دست گرفته شد، یکی هم طرح تجزیۀ افغانستان بود. به قول مرحوم حسن کاکر: «این طرح در نظر او [لارد لیتن] و سایر عمّال انگلیس، بعد از استعفای امیر [یعقوب خان] جدیتر و عملیتر جلوه کرد؛ بهخصوص که اوضاع کابل و حوالی نزدیک آن، در دورۀ ترورْ آرام مینمود» (به نُه ماهِ حاکمیت نظامی جنرال رابرتس، دورۀ ترور میگویند). کاکر گزارش جنرال رابرتس را که به تاریخ ۲۲ اکتبر ۱۸۷۹ م به هند فرستاده بود، شاهد میآورد: «اکنون در اینجا کدام شخص دیگر نفوذ سیاسی ندارد. من نمای تأسیس مجدد کدام قدرت مرکزی را نمیبینم، مگر آنکه حمایت قشون قوی داشته باشد. قرار معلوم هر چیز بهسوی تجزیه اشاره میکند.» [2] لیتن وایسرای هند قبل از این، فکر تجزیۀ قلمرو بارکزایی را به وزیر خارجه منتقل ساخته بود:
کناره گیری امیر خطوط اساسی فیصلۀ فوری سیاست آینده را اساسی میسازد. آن احتمال که جرم او ثابت خواهد شد، بهحدی قوی و حکومت آینده بهدست او، به هر حال، بهحدی ناممکن گردیده که این استعفا اتخاذ ترتیبات نهایی را احتمالاً آسان خواهد ساخت. هر تردد و ضعف از طرف ما اکنون خطرناک ثابت خواهد شد.... ما باید بهصورت حتم مردم افغانستان را فوراً قانع نماییم که ما صاحبان مطلق میباشیم؛ مخالفت را تحمل نخواهیم نمود و مقاومت در برابر اوامر ما تباهی بهبار خواهدآورد، و اطاعت و معاضدت جایزه را یقینی خواهد ساخت.
قندهار و نواحی مجاور آن باید به صورت فوری و دایمی در امپراتوری بریتانیه ضمیمه گردد. ما این منطقه را به آسانی نگاه کرده میتوانیم. الحاق مستقیم مناطق تا هندوکش غیرمطلوب است؛ ولی لازم است در کابل و سایر نقاط مهم عسکری، در سرتاسر این نقطه پُستهای نظامی تأسیس شود، که مصارف آن را خود تهیه خواهند کرد. در آن طرف هندوکش به یقین ما کدام قدرت حکومتی داشته نمیتوانیم. ما صرف اولویت سیاسی قایم کرده میتوانیم. [3]
حکومت بریتانیه توافق خود را با نظریات لیتن ابراز داشت و به تاریخ ۱۱ دسمبر ۱۸۷۹ م به لیتن خبر داده شد که «تأسیس یک حکومت واحد برای تمام سلطنت سابق افغانستان دیگر ممکن نیست و امید پایداری نمیدهد.» [4]
با همین برنامه، عبدالرحمان خان به پادشاهی کابل برداشته شد و قرار بود هرات به ایران واگذاشته شود[5] ، و قندهار به هند بریتانوی ملحق شود؛ و همان طوری که در نامۀ لیتن خواندیم، شمال را به حال خودش رها کنند. کفایت و پیشدستی عبدالرحمان خان در تسخیر هرات، و توانایی او در جلب رضایت انگلیسیها برای تصاحب قندهار، طرح کارکنانادارۀ هند (به استثنای لیتن) را، که واگذاری همۀ افغانستان به یک شخص باکفایت بود، در اولویت قرار داد.
با اینحال، نقطۀ ضعف حفظ افغانستان به عنوان کشور واحد، برملا شد. آنچه که عبدالرحمان خان توانست با زبردستی و زور پنهان نگهدارد[6] ؛ دیر یا زود آشکار میشود.
↓
@HistoryandMemory
↑
پیروزی غیرمترقبۀ حبیبالله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنهدار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیدهشدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاینرو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیبالله توروایانا بهطور تلویحی همین موضوع را یاد آوری میکند: «دیری نگذشته که یک عدهای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زدهاند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آنها بعد از چند سال موفق شدهاند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوشزد نمایند. آنها کامیاب گردیدند که دورههای فراموششدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنههای پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصههای زیر میشد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروههای قومی دارندۀ ملیتهای متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از اینکه بریتانیا آنها را سرِهمبندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کردهاند.
خلاصه اینکه افغانستان انگیزۀ لازم برای ملتبودن را فاقد بود. به اینترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاشهای سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورتهای ظاهری وحدتملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد میکند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملتپایه»[8] سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنههای بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابلناته ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلاممحمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.
@HistoryandMemory
پیروزی غیرمترقبۀ حبیبالله کلکانی، این واهمه را افزایش داد که اگر به کار دامنهدار فرهنگی مبادرت نشود، احتمال برچیدهشدن نظام قومی افغان، منتفی نیست. ازاینرو، به محض سرنگونی حکومت بچۀ سقاء، دستگاه فراخ و عریضی دست به کار شد؛ نجیبالله توروایانا بهطور تلویحی همین موضوع را یاد آوری میکند: «دیری نگذشته که یک عدهای از دانشمندان وطن، جهت مطالعه و انکشاف تاریخ ادبیات و مدنیت افغانستان گردهم نشسته و دست به کار زدهاند و در ظرف چند سال غبار فراموشی را از روی صحایف زرین زندگانی این ملت زدودند. آنها بعد از چند سال موفق شدهاند که پرده از روی حقایق برداشته سیر احوال گذشتگان نامور افغانستان را به اولاد و احفادشان گوشزد نمایند. آنها کامیاب گردیدند که دورههای فراموششدۀ تاریخ افغانستان را دوباره یاد دهند، و صحنههای پرافتخار و عظمت این مملکت را باز زنده نمایند»[7] .
کار این دانشمندان شامل عرصههای زیر میشد:
_ خلق پیشینۀ تاریخی برای افغانستان در جغرافیای سیاسی کنونی؛
_ کشف پیشینۀ تاریخی برای نام افغانستان در همین جغرافیا؛
_ تثبیت پیشینۀ تاریخی برای حضور قوم افغان در این جغرافیا؛
پرشوتام مهرا نویسندۀ سرشناس هندی، در معرفی کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ نوشته است:
افغانستان از لحظۀ تولد یک ساختار سیاسی مصنوعی (ساختگی) بود که در میانۀ سدّۀ نوزدهم عجولانه سرِ هم شد، تا اساس ژئوپولیتیک «ملت افغان» را تحقق بخشد. فراتر، چهل تکه قبایل و گروههای قومی دارندۀ ملیتهای متصاد در سراسر دو قرن نوزده و بیست، و قبل از اینکه بریتانیا آنها را سرِهمبندی کند، امکان هرگونه سازشی را رد کردهاند.
خلاصه اینکه افغانستان انگیزۀ لازم برای ملتبودن را فاقد بود. به اینترتیب، آیا جای شگفتی دارد که تلاشهای سازمان ملل متحد و دولت حامد کرزی برای صورتهای ظاهری وحدتملی، تا کنون فقط به یک خلأ رسیده است؟
به همین دلیل است که مؤلف کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، در پاسخ به مشکل کنونی افغانستان، پیشنهاد میکند که فدراسیونی از قبایل متصادْ شاید بتواند افغانستان را همچنان در مقام یک «حکومت ملتپایه»[8] سرِ پا نگاه دارد[9] .
_
1. «الماس کوه نور، افغانستان گذرگاه و صحنههای بزرگ تاریخ آن»، سید سعدالدین هاشمی، مجلهٔ انترنتی کابلناته ، سال سوم، شماره 60، نوامبر 2007.
2. جنگ دوم افغان _ انگلیس، حسن کاکر، ص 83، تلگرام رابرتس به کرین بروک وزیر خارجهٔ انگلیس.
3. همان، ص 84، تلگراف لیتن به کرین بروک.
4. تاریخ حکومت لارد لیتن در هندوستان، بیتی بالفور، ص 378، به نقل از جنگ دوم افغان _ انگلیس، ص ۸۵.
5. افغانستان در مسیر تاریخ، میر غلاممحمد غبار، ج 1، ص ۶۲۱.
6. پایان بالادستی تاریخی، جاناتان لی، مقدمه.
7. آریانا یا افغانستان، ص ۲ - ۳.
8. Nation State
9. از مقدمهٔ مترجم، کتاب بازیگران کوچک در بازی بزرگ، پیروز مجتهدزاده، انتشارات سخن، تهران 1386.
@HistoryandMemory
▪️مسئلههای حلناشدهٔ صدساله
یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه میشد و دولت-ملتهای جدید سربرمیآوردند دو گروه قومی سرشان بیکلاه ماند: فلسطینیها و کردها.
دههها است که هم فلسطینیها و هم کردها برای احیای این حق از دسترفته مبارزه میکنند و میجنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینیها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمیدهند؛ تا آن زمان تصور پایانیافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!
@HistoryandMemory
یک قرن پیش وقتی که قلمرو وسیع امپراتوری عثمانی دستخوش فروپاشی و تجزیه میشد و دولت-ملتهای جدید سربرمیآوردند دو گروه قومی سرشان بیکلاه ماند: فلسطینیها و کردها.
دههها است که هم فلسطینیها و هم کردها برای احیای این حق از دسترفته مبارزه میکنند و میجنگند. اکثریت کردها شاید به خودمختاری رضایت داشته باشند، اما فلسطینیها به کمتر از تشکیل دولت مستقل رضایت نمیدهند؛ تا آن زمان تصور پایانیافتن این چرخهٔ خشونت و کشتار خیالی باطل خواهد بود!
@HistoryandMemory
▪️ آیا سید ضیاءالدین طباطبایی زمینهای فلسطینیان را میخرید و به یهودیان میفروخت؟
در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا) مدعی شد که «انگلیسیها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و فلسطینیها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمینها را به او فروختند و او هم زمینها را به یهودیان فروخت!».
رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کردهاست.
نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافتههای نویسنده درباره این اتهام را بهدست داده که در اینجا چکیدهای از میآید:
«مؤلف با بررسی روزنامههای متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء به ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای ورود به مجلس چـهاردهم شـد، بع این نتیجه رسیده است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابتهای انتخاباتی و به طور کلی از صحنه سیاسی، در روزنـامههای مـختلف هوادار خود به طرح ایـن اتـهام و اشاعه آن پرداخته است. وی مینویسد: «یکی از مهمترین نکاتی که در این دوره از سوی جراید حزب توده مطرح، و در سالهای بعد و حتی بعد از انقلاب [اسلامی] در حمله به سید ضیاء طـباطبایی تـکرار شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمینهای آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد از مخالفت سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال به شورویها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در این زمینه ابعاد گستردهای یافت به تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقالهها و بیانههای مختلف به دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشتهها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه میتوان به ابعادی از نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا سـرزمین فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که «در پائیز سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین الحـسینی، مفتی اعظم فلسطین برای انعقاد کنگرهای جهت مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودیها در فلسطین، از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در کنگرهای با همین مـناسبت در بیت المقدس شرکت کـنند.» امـین الحسینی خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده ویژه از سوی ایران به کنگره شد،این تقاضا از سوی دولت ایران مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره نمایندهای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این حال، سید ضیاء که در این ایام در اروپا زندگی میکرد و با رجال سرشناس عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای شـرکت در کنگره که برای تصدی ریاست دبیرخانه کنگره اسلامی قدس رسما دعوت شد. کنگره مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح شد. نطق افتتاحیه را حاج امین الحسینی در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان ایراد کـرد و سـپس شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق مفصلی به زبان عربی ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی بود که با ایراد سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این کنگره اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج امین الحسین به عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیونهای ششگانه آن به بعد بود که قابلیتها و تواناییهای سید ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان کـه مـارتین کـرامر درباره انتصاب سید ضیاء الدین به ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک سازماندهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد. سـید ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره امور و تهیه هزینهها بـعد از پایان کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory
↓
در نوزدهم مهرماه ۱۴۰۲ کارشناسی در صدا و سیما (نک. اینجا) مدعی شد که «انگلیسیها سید ضیاءالدین طباطبایی را به فلسطین بردند و فلسطینیها به واسطه سید و مسلمان بودن سید ضیاء زمینها را به او فروختند و او هم زمینها را به یهودیان فروخت!».
رضا آذری شهرضایی در کتاب سـید ضیاءالدین طباطبایی و فلسطین (تهران: شیرازه، ۱۳۸۱) که در آن به دوره حضور و سکونت سیدضیاء در فلسطین پرداخته، این اتهام را بررسی و درستی و نادرستی آن را ارزیابی کردهاست.
نصرالله صالحی در مقالهٔ «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین» ضمن معرفی و بررسی این کتاب، خلاصه یافتههای نویسنده درباره این اتهام را بهدست داده که در اینجا چکیدهای از میآید:
«مؤلف با بررسی روزنامههای متقارن با زمان بازگشت سید ضیاء به ایران (۱۳۲۲ ش) که مصادف نامزدی وی برای ورود به مجلس چـهاردهم شـد، بع این نتیجه رسیده است که حزب توده برای خارج کردن سید ضیاء از صحنه رقابتهای انتخاباتی و به طور کلی از صحنه سیاسی، در روزنـامههای مـختلف هوادار خود به طرح ایـن اتـهام و اشاعه آن پرداخته است. وی مینویسد: «یکی از مهمترین نکاتی که در این دوره از سوی جراید حزب توده مطرح، و در سالهای بعد و حتی بعد از انقلاب [اسلامی] در حمله به سید ضیاء طـباطبایی تـکرار شد آن بود که وی بـا اقـدامی غیر اخلاقی یعنی با ابراز دوستی و جلب اعتماد فلسطینیان زمینهای آنان را خریده به یهودیان فروخته است.»
این اتهامات که بعد از مخالفت سید ضیاء الدین طباطبایی با اعطای امـتیاز نـفت شمال به شورویها به خصوص در پی انتشار بیانیه مفصل تحت عنوان «بیان حقایق» (رعد امروز، ش ۲۹، آذر ۱۳۲۳) در این زمینه ابعاد گستردهای یافت به تدریج و تحت عناوین دیگر در سایر نشریات نیز تکرار شد.
در پاسـخ بـه اتهامات یـاد شده، سید ضیاء و طرفدارانش نیز با انتشار مقالهها و بیانههای مختلف به دفاع از عملکرد و کارنامه او در ربط با دوران اقامتش در فلسطین پرداختند.
از خلال این نوشتهها و نیز برخی از اسـناد وزارت خـارجه میتوان به ابعادی از نقش بسیار مهمی سید ضیاء در تشکیل کنگره اسلامی قدس در مسجد الاقصی و پیوندهای بعدی او بـا سـرزمین فلسطین پی برد. در توضیح این مطلب، باید گفت که «در پائیز سال ۱۳۱۰ شمسی حـاج امـین الحـسینی، مفتی اعظم فلسطین برای انعقاد کنگرهای جهت مقابله با مهاجرت فزاینده و ازدیاد نفوذ اقتصادی و سـیاسی یهودیها در فلسطین، از رجال و دولتمردان کشورهای اسلامی دعوت کرد تا در کنگرهای با همین مـناسبت در بیت المقدس شرکت کـنند.» امـین الحسینی خود شخصا در مصر در سفارت ایران حضور یافت و رسما خواستار اعزام نماینده ویژه از سوی ایران به کنگره شد،این تقاضا از سوی دولت ایران مورد اجابت قرار نگرفت و لذا در این کنگره نمایندهای از سوی دولت ایران حضور نیافت. با این حال، سید ضیاء که در این ایام در اروپا زندگی میکرد و با رجال سرشناس عرب در سوئیس حشر و نشر داشت، از سوی مفتی اعظم فلسطین-امین الحسینی- نه تنها بـرای شـرکت در کنگره که برای تصدی ریاست دبیرخانه کنگره اسلامی قدس رسما دعوت شد. کنگره مزبور در ۱۴ آذر ۱۳۱۰ با ورود مدعوین افتتاح شد. نطق افتتاحیه را حاج امین الحسینی در مورد ضرورت اتحاد مسلمانان ایراد کـرد و سـپس شیخ محمد حسین کاشف الغطاء، نطق مفصلی به زبان عربی ایراد کرد. سخنران سوم سید ضیاء الدین طباطبایی بود که با ایراد سخنانی درباره اتحاد مسلمانان بر حفظ قـومیت هـر ملتی نیز تأکید داشت. در این کنگره اشخاص دیگری مانند اقبال لاهوری نیز شرکت و سخنرانی کردند. در این کنگره حاج امین الحسین به عنوان رئیس و سید ضیاء طباطبایی به عنوان نـایب رئیـس و رئیـس دبیرخانه کنگره منصوب شـدند. از افـتتاح کـنگره و تشکیل کمیسیونهای ششگانه آن به بعد بود که قابلیتها و تواناییهای سید ضیاء در نحوه اداره کنگره برای کلیه مدعوین عیان شد. چنان کـه مـارتین کـرامر درباره انتصاب سید ضیاء الدین به ریاست دبـیر خـانه کنگره نوشت: «او به عنوان یک سازماندهنده قابل، به شدت از سوی عده زیادی از نمایندگان تشویق به گردانندگی ادارهء دائم کنگره شـد. سـید ضـیاء الدین بالاخره قبول کرد و سنگینی اداره امور و تهیه هزینهها بـعد از پایان کنگره به دوش او افتاد.
@HistoryandMemory
↓
↑
محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.».
سید ضیاء بعد از خاتمه کار کنگره از امین الحسینی اجازه خواست تا برای رسـیدگـی به امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته اقامت در بیت المقدس به ژنـو بـاز گـشت و چند ماه بعد مراجعت کرد و مسؤولیت دبیر خانه کنگره را در دست گرفت.
از پارهای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس، میتوان دریافت که سید ضیاء در دوران تصدی پنج ساله(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر خـانه کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیونهای کنگره به اقدامات و فعالیتهای مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن حـال عمر فعالیتهای کنگره با شورش سال ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینیها بر ضد یهودیان، پایان یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب فلسطین خریداری کرده بود، علیرغم تحول مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه نـرم کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید ضیاء در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین بر میآید که سید ضیاء الدین علی رغم بـازگشت هـمیشگیاش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که میتوان در صـحت اتـهام حزب توده مبنی بر دست داشتن سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته تأکید کردهاند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط حسنهای میان او [و] دیگر رجال عرب بوده است...».
به این گفتار با اشارهای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصیزاده از سید ضیاء خاتمه میدهیم. خالصیزاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با عدهای دیگر علما از سوی انگلیسیها به ایران تبعید شد و در طول سالهای حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده و به ایـن جـهت سالهای متمادی در تبعید به سر برد. وی در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات سوء و شـایعهپراکنی حـزب توده بر آمد و با قاطعیت از کارنامه سید ضیاء در فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان [سید ضیاء] در بیتالمقدس موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب افـتخار ایرانیهاست. اول نویسنده عرب، امـیر شـکیب ارسلان اوصافی از این شخص ذکر میکند که هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف انصاف نیست که ما به جای این که مساعی ایشان را تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان بگشاییم؟»
📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.
@HistoryandMemory
محمد عزه دروزه یکی از مورخین معروف عرب و از منشیان دبیر خانه کنگره که سالها بـا سـید ضیاءالدین طباطبایی همکار بوده نیز درباره او نوشت: «او یکی از درخشانترین و با هوشترین و پر نـشاطترین شـخصیتهای کـنفرانس بود.».
سید ضیاء بعد از خاتمه کار کنگره از امین الحسینی اجازه خواست تا برای رسـیدگـی به امورش در اروپا به آنجا باز گردد. وی بعد از دو هفته اقامت در بیت المقدس به ژنـو بـاز گـشت و چند ماه بعد مراجعت کرد و مسؤولیت دبیر خانه کنگره را در دست گرفت.
از پارهای اسناد بـه جـای مانده از کنگره قدس، میتوان دریافت که سید ضیاء در دوران تصدی پنج ساله(۱۳۱۰-۱۳۱۵ ش) مـسئوولیت دبـیر خـانه کنگره، در چارچوب مصوبات کمیسیونهای کنگره به اقدامات و فعالیتهای مؤثری مبادرت ورزیده است. با ایـن حـال عمر فعالیتهای کنگره با شورش سال ۱۳۱۵ ش/۱۹۳۶م فلسطینیها بر ضد یهودیان، پایان یـافت. مـقامات انـگلیسی امین الحسینی را تبعید و مانع از برگزاری کنگره دوم شدند. با این حال سید ضیاء در دبیرخانه کـنگره، قـطعه زمـین بایری در جنوب فلسطین خریداری کرده بود، علیرغم تحول مزبور کماکان در فـلسطین مـاند و در قطعه زمین شخصی خود به کشاورزی پرداخت و از طریق کشت و رزع با تنگناهای اقتصادی خود دست و پنجه نـرم کـرد.
دوران اقامت ۱۲ ساله سید ضیاء در فـلسطین در اواسـط ۱۳۲۲ش پایان یافت و وی دو سال بعد از سـقوط رضـا شاه و بـرای شـرکت در انـتخابات مجلس چهاردهم به تهران آمـد.
از اسـناد و مطالب کتاب چنین بر میآید که سید ضیاء الدین علی رغم بـازگشت هـمیشگیاش به ایران، املاک شخصی خود را در فـلسطین به فروش نرساند و درسـت از هـمین جا است که میتوان در صـحت اتـهام حزب توده مبنی بر دست داشتن سید ضیاء در فروش اراضی فلسطینیان به یـهودیان بـه طور جدی تردید کرد.
افـزون بـر ایـن، مؤلف برای رفع اتهام فروش زمین از سوی سید ضیاء به یهودیان بر این نکته تأکید کردهاند که«در منابع عربی نشان از روابط تیره وی با رجال عرب دربـاره املاک و یا موارد دیگر دیده نشده است.اما اسنادی به دست آمده که حاکی از روابط حسنهای میان او [و] دیگر رجال عرب بوده است...».
به این گفتار با اشارهای به دفاعیه شـیخ مـحمد خالصیزاده از سید ضیاء خاتمه میدهیم. خالصیزاده در اوائل سلطنت رضا شاه همراه با عدهای دیگر علما از سوی انگلیسیها به ایران تبعید شد و در طول سالهای حکومت رضا شاه از منتقدان او بوده و به ایـن جـهت سالهای متمادی در تبعید به سر برد. وی در روزهای مصادف با برگزاری انتخابات مجلس چهار دهم،با نوشتاری بلند (مندرج در رعد امروز، شماره ۵، ۱ مـهر ۱۳۲۲) در مـقام مقابله با تبلیغات سوء و شـایعهپراکنی حـزب توده بر آمد و با قاطعیت از کارنامه سید ضیاء در فلسطین دفاع کرد. وی نوشت: «...اعمال ایشان [سید ضیاء] در بیتالمقدس موجب تشکر عموم مسلمین بدون استثناء و سـبب افـتخار ایرانیهاست. اول نویسنده عرب، امـیر شـکیب ارسلان اوصافی از این شخص ذکر میکند که هر ایرانی بلکه هر مسلمان باید شکرگزار باشد.آیا خلاف انصاف نیست که ما به جای این که مساعی ایشان را تقدیر کنیم، دهـان مـزمت را نسبت به ایشان بگشاییم؟»
📚صالحی، نصرالله، «سید ضیاءالدین طباطبایی و اتهام خرید و فروش زمین در فلسطین»، کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، مرداد و شهريور ۱۳۸۱ - شماره ۵۸ و ۵۹، صص ۱۴۴-۱۴۶.
@HistoryandMemory
سرزمین «فلسطین» دقیقاً با همین نام، پیشینه و تاریخی چند هزار ساله دارد. از این روی این ادعا که در زمان تشکیل کشور/ دولت-ملت «اسرائیل» سرزمین یا قلمروی به نام «فلسطین» وجود نداشته، کاملاً نادرست است.
بنابر اسناد، نقشهها و منابع پرشمار تاریخی بهزبانهای یونانی، لاتینی، عربی، فارسی، ترکی و..... «فلسطین» طی دو هزارسال یکی از ایالت/ استانهای امپراتوری روم، امپراتوری بیزانس، خلافت راشدی، خلافت اموی، خلافت عباسی، خلافت فاطمی، سلطنت ایوبی، سلطنت مملوکی، سلطنت/ خلافت عثمانی بود.
@HistoryandMemory
بنابر اسناد، نقشهها و منابع پرشمار تاریخی بهزبانهای یونانی، لاتینی، عربی، فارسی، ترکی و..... «فلسطین» طی دو هزارسال یکی از ایالت/ استانهای امپراتوری روم، امپراتوری بیزانس، خلافت راشدی، خلافت اموی، خلافت عباسی، خلافت فاطمی، سلطنت ایوبی، سلطنت مملوکی، سلطنت/ خلافت عثمانی بود.
@HistoryandMemory
Edward Granville Browne, portrait around 1912
ادوارد براون فاضل ایراندوست
کش فکر نکو، قول نکو، فعل نکوست
از مردم انگلیس بر مردم پارس
گر مرحمتی بود همین تنها اوست
ملکالشعرا بهار
@HistoryandMemory
ادوارد براون فاضل ایراندوست
کش فکر نکو، قول نکو، فعل نکوست
از مردم انگلیس بر مردم پارس
گر مرحمتی بود همین تنها اوست
ملکالشعرا بهار
@HistoryandMemory
📚 Garrison, Mark B. & Wouter F.M. Henkelman (eds.). The Persian World and Beyond. Achaemenid and Arsacid Studies in Honor of Bruno Jacobs (Melammu Workshops and Monographs 6). Münster: Zaphon. 2023.
📚 <جهان ایرانی و فراتر از آن: مطالعات هخامنشی و اشکانی؛ ارجنامهٔ برونو یاکوپس>
Zaphon | Bibliographia Iranica
#تازهها
#جهان_ایرانی
#ایران_باستان
#هخامنشیان
#اشکانیان
@HistoryandMemory
📚 <جهان ایرانی و فراتر از آن: مطالعات هخامنشی و اشکانی؛ ارجنامهٔ برونو یاکوپس>
Zaphon | Bibliographia Iranica
#تازهها
#جهان_ایرانی
#ایران_باستان
#هخامنشیان
#اشکانیان
@HistoryandMemory
The 17 essays gathered in this festschrift celebrate the scholarship of Bruno Jacobs. While the range of topics in these essays is extensive, most relate to the Achaemenid world. They represent the diversity of Achaemenid studies as a discipline that Bruno Jacobs enriched with his many contributions and sparkling ideas. Some papers move beyond the Achaemenid period, notably the contribution on Parthian and Elymaean countermarks (S.R. Hauser), and acknowledge the breadth of Bruno Jacob’s research interests, which extend from Greece to eastern Iran, span the Mediterranean Bronze Age to the Roman period, and concern the disciplines of history, archaeology, art history, religion, and Iranology. Among others, M.C. Root examines “Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary” as represented in the Persepolis Apadana, while J. Wiesehöfer focusses on “Greek exiles in the Achaemenid Empire” and Chr. J. Tuplin on “The place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre”. The “winged symbol in Persepolitan glyptic” is debated by M.B. Garrison and the roles of gold and wine in Herodotus’ depiction of the Persians by R. Bichler and K. Ruffing.
Mark Garrison, Trinity University, Texas, Art and Art History Department, Faculty Member. Studies Ancient Near East, Uruk Period, and Ubaid Period.
Wouter F. M. Henkelman, Ecole Pratique des Hautes Etudes, Sciences Historiques et Philologiques Department, Faculty Member.
Content
Mark B. Garrison & Wouter F.M. Henkelman: Introduction
Bruno Jacobs, publications 1982–2021
Wolfgang Messerschmidt: Vor dem Weltreich: Ältere Reichsbildungen und Staaten als politische und administrative Wegbereiter für die Achaemeniden
Margaret Cool Root: Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary: The Persepolis Apadana
Ellen Rehm: Antike lokale Imitation oder moderne Fälschung? Bemerkungen zu einer Phiale aus dem ‚Lydischen Schatz‘
Astrid Nunn & Zsolt Simon: Zwei Armreife mit karischer Inschrift aus der Archäologischen Staatsammlung in München
Jan Tavernier: Two inscribed objects kept in the National Museum of Antiquities (Leiden)
Mark B. Garrison: Some observations on a scene involving the winged symbol in Persepolitan glyptic
Wouter F.M. Henkelman: Irdumartiya and the chiliarchies: The contemporaneity of the Persepolis Fortification and Treasury archives and its implications
Stefan R. Hauser: Countermarks on coins from Mesene
Margaretha Folmer: Characteristics of the Aramaic of the Akhvamazdā letters from ancient Bactria
Daniel T. Potts: Achaemenid Kurmana
Josef Wiesehöfer: Greek exiles in the Achaemenid Empire: A case of divided loyalties?
Sabine Müller: Blood runs in the family: Artabazos and the resistance to the Macedonian invasion
Kai Trampedach: Vor und nach Alexander: Die Konstruktion griechischer Gründungslegenden in Kilikien und Phoinikien
Margaret C. Miller: The Persian kypassis in Classical Athens
Christopher J. Tuplin: A jewel in the crown: Reflections on the place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre
Reinhold Bichler & Kai Ruffing: Gold und Wein in Herodots Perser-Bild
Robert Rollinger & Kordula Schnegg: Die Frau als Aggressorin im Krieg: Geschlechterrollen in Text und Bild zwischen Orient und Okzident
@HistoryandMemory
Mark Garrison, Trinity University, Texas, Art and Art History Department, Faculty Member. Studies Ancient Near East, Uruk Period, and Ubaid Period.
Wouter F. M. Henkelman, Ecole Pratique des Hautes Etudes, Sciences Historiques et Philologiques Department, Faculty Member.
Content
Mark B. Garrison & Wouter F.M. Henkelman: Introduction
Bruno Jacobs, publications 1982–2021
Wolfgang Messerschmidt: Vor dem Weltreich: Ältere Reichsbildungen und Staaten als politische und administrative Wegbereiter für die Achaemeniden
Margaret Cool Root: Medes and Iranian identity in the Achaemenid social imaginary: The Persepolis Apadana
Ellen Rehm: Antike lokale Imitation oder moderne Fälschung? Bemerkungen zu einer Phiale aus dem ‚Lydischen Schatz‘
Astrid Nunn & Zsolt Simon: Zwei Armreife mit karischer Inschrift aus der Archäologischen Staatsammlung in München
Jan Tavernier: Two inscribed objects kept in the National Museum of Antiquities (Leiden)
Mark B. Garrison: Some observations on a scene involving the winged symbol in Persepolitan glyptic
Wouter F.M. Henkelman: Irdumartiya and the chiliarchies: The contemporaneity of the Persepolis Fortification and Treasury archives and its implications
Stefan R. Hauser: Countermarks on coins from Mesene
Margaretha Folmer: Characteristics of the Aramaic of the Akhvamazdā letters from ancient Bactria
Daniel T. Potts: Achaemenid Kurmana
Josef Wiesehöfer: Greek exiles in the Achaemenid Empire: A case of divided loyalties?
Sabine Müller: Blood runs in the family: Artabazos and the resistance to the Macedonian invasion
Kai Trampedach: Vor und nach Alexander: Die Konstruktion griechischer Gründungslegenden in Kilikien und Phoinikien
Margaret C. Miller: The Persian kypassis in Classical Athens
Christopher J. Tuplin: A jewel in the crown: Reflections on the place of Cyropaedia in Xenophon’s oeuvre
Reinhold Bichler & Kai Ruffing: Gold und Wein in Herodots Perser-Bild
Robert Rollinger & Kordula Schnegg: Die Frau als Aggressorin im Krieg: Geschlechterrollen in Text und Bild zwischen Orient und Okzident
@HistoryandMemory
Forwarded from دکتر محمد دهقانی
1399-Mosaheb-Minovi.pdf
424.8 KB
🔸 داستان مصاحب و مینوی٬
از دوستی تا دعوا بر سر رسمالخط
🍀 #مقالات_محمد_دهقانی
🍀 #مجتبی_مینوی
💠 @dmdehghani
از دوستی تا دعوا بر سر رسمالخط
🍀 #مقالات_محمد_دهقانی
🍀 #مجتبی_مینوی
💠 @dmdehghani
دکتر محمد دهقانی
1399-Mosaheb-Minovi.pdf
«عناوین و لحن نامههای مصاحب به مینوی در سالهای آخر دههٔ ۱۳۲۰ حاکی از صمیمیت و دوستی بسیار نزدیک آنهاست. در تاریخ ۲۴ اکتبر ۱۹۴۸ (۱۳۲۷) مصاحب، که ظاهراً در جایی غیر از لندن بوده، یادداشتی با عنوان «مینوی جان عزیزم» نوشته و به دوست یک دلش خبر داده است که «کار من از مرحلۀ نهائی هم گذشت و Board of Research Studies درجه .Ph.D را برایم تصویب کرد. چون تو دوست عزیزم هستی و میدانم از این خبر خوشحال خواهی شد دو کلمه برایت نوشتم (مصاحب، ۱۳۲۷ الف) .در یادداشت بعدی که تاریخ ۱۷ نوامبر همان سال را دارد آمده است: «مینوی خان عزیزم اگر اجازه میدهی یکشنبه شب در حدود ساعت یازده بسر مبارک خراب خواهم شد. اگر منزل نیستی بنویس کجا هستی که همانشب بیایم و کلید را از تو بگیرم. من در حدود ساعت ده بلندن خواهم رسید. قربانت» (مصاحب، ۱۳۲۷ ب)
نامه کوتاه دیگری که البته تاریخ ندارد اما باید در همان سال ۱۳۲۷ از پاریس فرستاده شده باشد نشان میدهد که مصاحب تا چه حد مرهون و ممنون لطفها و کمکهای مینوی بوده است: «مینوی جان عزیزم اگرچه از شر خودم راحت شدی ولی حالا دوچار کاغذهایم خواهی شد. امیدوارم حالا بتوانی نفس راحتی بکشی و لااقل باین زودی میهمان تازهای وارد نشود. راستی مینوی جان نمیدانم چطور از محبتهای تو تشکر کنم زیرا مهربانیهای تو نسبت بمن بیش از حد انتظار بوده است و همواره آرزویم اینست که روزی بتوانم عشری از اعشار محبتهایت را جبران کنم.» (مصاحب، ۱۳۲۷ ج). این نامهها مربوط به روزگاری است که مصاحب در کمبریج مشغول تحصیل بود و در لندن دائماً به خانه مینوی میرفت و از لطف و پذیرایی گرم و بیشائبه او برخوردار بود خود مینوی در این باره گفته است:
«در لندن که بودم [من و مصاحب] اغلب با هم بودیم و گاه تا دل شبها با هم شطرنج میزدیم و گفت وگو میکردیم. حتی مدت سه سال که ایشان در کمبریج محصل بودند، هر وقت به لندن میآمدند، خانه بنده منزل ایشان بود و بنده مصاحب را دوست میداشتم و دوست دارم. (مینوی، ۱۳۵۲، ص ۶)».
@HistoryandMemory
نامه کوتاه دیگری که البته تاریخ ندارد اما باید در همان سال ۱۳۲۷ از پاریس فرستاده شده باشد نشان میدهد که مصاحب تا چه حد مرهون و ممنون لطفها و کمکهای مینوی بوده است: «مینوی جان عزیزم اگرچه از شر خودم راحت شدی ولی حالا دوچار کاغذهایم خواهی شد. امیدوارم حالا بتوانی نفس راحتی بکشی و لااقل باین زودی میهمان تازهای وارد نشود. راستی مینوی جان نمیدانم چطور از محبتهای تو تشکر کنم زیرا مهربانیهای تو نسبت بمن بیش از حد انتظار بوده است و همواره آرزویم اینست که روزی بتوانم عشری از اعشار محبتهایت را جبران کنم.» (مصاحب، ۱۳۲۷ ج). این نامهها مربوط به روزگاری است که مصاحب در کمبریج مشغول تحصیل بود و در لندن دائماً به خانه مینوی میرفت و از لطف و پذیرایی گرم و بیشائبه او برخوردار بود خود مینوی در این باره گفته است:
«در لندن که بودم [من و مصاحب] اغلب با هم بودیم و گاه تا دل شبها با هم شطرنج میزدیم و گفت وگو میکردیم. حتی مدت سه سال که ایشان در کمبریج محصل بودند، هر وقت به لندن میآمدند، خانه بنده منزل ایشان بود و بنده مصاحب را دوست میداشتم و دوست دارم. (مینوی، ۱۳۵۲، ص ۶)».
@HistoryandMemory
▪️کردی نکردی: تصنیفی از عارف قزوینی (۱۳۳۸ ق)
«موقعیکه از اسلامبول بطهران آمدم و از طهران بدیدن دوست عزیزم محمد کریم خان میرفتم در بیابان فراخ (مورچه خورد) اصفهان که شکارگاه صفویه بوده، به فکر وحشیت و بیحقیقتی جنس بشر افتاده و در همان صحرا عاصی شده و دیوانهوار گفتم:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به فرزند بشر کردی نکردی
بر ما در خشم و غضب بستی نبستی
جز قهر اگر کار دگر کردی نکردی
طاعون، وبا، قحطی، بگو دنیا بگیرد
یک مشت جو گر بارور کردی نکردی
آتش گرفت عالم ز گور بوالبشر بود
صرف نظر گر زین پدر کردی نکردی
گیتی و هرچه اندر، ز خشک و تر بسوزان
شفقت اگر با خشک و تر کردی نکردی
یک دفعه عالم بی خبر زیر و زبر کن
جنبندهای را گر خبر کردی نکردی
این راه خیری بد نهادم پیش پایت
با جبرئیل ار خیر و شر کردی نکردی
این اشرف مخلوق زشت و بی شرف را
با جنس سگ همسر اگر کردی نکردی
ملک کیانی را قجر چون دست خوش کرد
کوتاه اگر دست قجر کردی نکردی
ایران هنرور را به ذلت اندر آرد
عارف اگر کسب هنر کردی نکردی
عارف تصنیف فوق را تغییر داده و در نهضت جمهوری ایران در نمایش شب چهارشنبه ۶ شعبان (۱۳۴۲) که شاید پرازدحامترین نمایشهای عارف بودهاست در طهران خوانده است و آن برقرار ذیل است:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی
از این سپس میدان شاهان جهان را
گر از حلب تا کاشغر کردی نکردی
پیش ملل شرمندگیمان کُشت زین روی
ما را از این شرمندهتر کردی نکردی
در کینهخواهی خرابیهای ایران
ما را به شه گر کینهور کردی نکردی
در سایۀ این شاخه هرگز گل نروید
با تیشه قطع این شجر کردی نکردی
از تارک شاه قدرقدرت اگر دور
این تاج با دست قدر کردی نکردی
با مجلس شوری ز عارف گو جز این کار
فردا اگر کار دگر کردی نکردی»
📚 دیوان عارف قزوینی، چاپ سیف آزاد، ۳۷۵-۳۷۶.
همچنین نک.: گنجور و گنجور
@HistoryandMemory
«موقعیکه از اسلامبول بطهران آمدم و از طهران بدیدن دوست عزیزم محمد کریم خان میرفتم در بیابان فراخ (مورچه خورد) اصفهان که شکارگاه صفویه بوده، به فکر وحشیت و بیحقیقتی جنس بشر افتاده و در همان صحرا عاصی شده و دیوانهوار گفتم:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به فرزند بشر کردی نکردی
بر ما در خشم و غضب بستی نبستی
جز قهر اگر کار دگر کردی نکردی
طاعون، وبا، قحطی، بگو دنیا بگیرد
یک مشت جو گر بارور کردی نکردی
آتش گرفت عالم ز گور بوالبشر بود
صرف نظر گر زین پدر کردی نکردی
گیتی و هرچه اندر، ز خشک و تر بسوزان
شفقت اگر با خشک و تر کردی نکردی
یک دفعه عالم بی خبر زیر و زبر کن
جنبندهای را گر خبر کردی نکردی
این راه خیری بد نهادم پیش پایت
با جبرئیل ار خیر و شر کردی نکردی
این اشرف مخلوق زشت و بی شرف را
با جنس سگ همسر اگر کردی نکردی
ملک کیانی را قجر چون دست خوش کرد
کوتاه اگر دست قجر کردی نکردی
ایران هنرور را به ذلت اندر آرد
عارف اگر کسب هنر کردی نکردی
عارف تصنیف فوق را تغییر داده و در نهضت جمهوری ایران در نمایش شب چهارشنبه ۶ شعبان (۱۳۴۲) که شاید پرازدحامترین نمایشهای عارف بودهاست در طهران خوانده است و آن برقرار ذیل است:
رحم ای خدای دادگر کردی نکردی
ابقا به اعقاب قجر کردی نکردی
از این سپس میدان شاهان جهان را
گر از حلب تا کاشغر کردی نکردی
پیش ملل شرمندگیمان کُشت زین روی
ما را از این شرمندهتر کردی نکردی
در کینهخواهی خرابیهای ایران
ما را به شه گر کینهور کردی نکردی
در سایۀ این شاخه هرگز گل نروید
با تیشه قطع این شجر کردی نکردی
از تارک شاه قدرقدرت اگر دور
این تاج با دست قدر کردی نکردی
با مجلس شوری ز عارف گو جز این کار
فردا اگر کار دگر کردی نکردی»
📚 دیوان عارف قزوینی، چاپ سیف آزاد، ۳۷۵-۳۷۶.
همچنین نک.: گنجور و گنجور
@HistoryandMemory
📚طلایهدار هشت سرخپوشها، گفتگو با مهندس حسین کلانی، مصاحبه، تدوین و پژوهش: محمد حسین یزدانیراد و پیمانه صالحی، تهران، انتشارات روزنه، ۱۴۰۲.
#تازه_ها
#تاریخ_شفاهی #خاطرات
#تاریخ_فوتبال
#فوتبال_ایران
#تیم_ملی
#پرسپولیس #شاهین #حسین_کلانی
@HistoryandMemory
#تازه_ها
#تاریخ_شفاهی #خاطرات
#تاریخ_فوتبال
#فوتبال_ایران
#تیم_ملی
#پرسپولیس #شاهین #حسین_کلانی
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚طلایهدار هشت سرخپوشها، گفتگو با مهندس حسین کلانی، مصاحبه، تدوین و پژوهش: محمد حسین یزدانیراد و پیمانه صالحی، تهران، انتشارات روزنه، ۱۴۰۲. #تازه_ها #تاریخ_شفاهی #خاطرات #تاریخ_فوتبال #فوتبال_ایران #تیم_ملی #پرسپولیس #شاهین #حسین_کلانی @HistoryandMemory
«- از ورود به مستطیل سبز و نحوۀ آشنایی با ورزش بفرمایید:
- خانوادۀ من اهل ورزش بودند و همانطور که قبلاً عرض کردم، پدربزرگم «عبدالمجید غفاری»، جزو بنیانگذاران ورزش چوگان و داییهایم خسرو و سهراب از بازیکنان قدیمی باشگاه شاهین و تیم ملی بودند. با توجه به رابطۀ صمیمانهای که بین من و داییهایم برقرار بود و با توجه به اینکه منزل ما نزدیک ورزشگاه امجدیه قرار داشت و من هر روز به اتفاق دوستانم برای تماشای مسابقات فوتبال به آنجا میرفتم، کمکم به فوتبال علاقهمند شدم و در واقع هیجان این ورزش مرا به سمت خود کشاند.
اوایل که به تیم شاهین پیوسته بودم، تا مدتها جزو لیست نفرات اصلی قرار نداشتم و بیشتر از روی سکو نظارهگر بازی همتیمیهایم بودم. پس از مدتی کمکم جزو لیست هجده نفرۀ اصلی تیم قرار گرفتم؛ اما همچنان از بازی کردن خبری نبود و به اصطلاح به نیمکت تیم دوخته شده بودم!
من مدام برای ورود به زمین لحظهشماری میکردم. حتی میخواستم از فوتبال کنارهگیری کنم. در این میان، تنها دلگرمیهای پدرم بود که
مرا از این تصمیم منصرف ساخت. از طرف دیگر جرأت نداشتم بهطور مستقیم از دکتر اکرامی سؤال کنم که به چه دلیل مرا وارد بازی نمیکند؛ چون اگر میپرسیدم، اوضاع بدتر میشد.
گاهی بهصورت غیرمستقیم، از طریق داییهایم دلیل این کار را جویا میشدم که دکتر اکرامی در جواب آنها پاسخ میداد:
«حسین را زمانی در ترکیب تیم میگذارم که به قدری خوب شده باشد که اگر خواستم او را تعویض کنم، همه اعتراض کنند. او هنوز به آمادگی لازم نرسیده و جای کار دارد و باید سعی کند با تلاش و کوشش دوچندان، اشکالات خود را برطرف کند.»
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پس از بازگشت از شوروی که در قالب تیم منتخب شاهین برای انجام یک بازی دوستانه به این کشور عزیمت کرده بودیم، و در این بازی هم به روال سابق تماشاگر بودم، برای اولینبار در یک بازی دوستانه مقابل تیم نیوزلند به میدان رفتم. این تیم که بهرغم بهرهمندی از بازیکنان انگلیسی، چندان قوی نبود.
دو روز پیش از آن، در یک بازی دوستانه مقابل تیم ملی قرار گرفته و با نتیجۀ سه بر صفر به برتری رسیده بود؛ البته این موضوع با انتقادات فراوانی نسبت به عملکرد مربی تیم ملی در روزنامهها روبهرو شد.
من در دقایق پایانی این بازی بهعنوان بازیکن تعویضی جانشین اصغر شرفی گردیدم که دچار آسیبدیدگی شده بود. پیش از شروع بازی مرحوم دهداری با اصغر شرفی که گوش چپ بازی میکرد، هماهنگ کرد که ده دقیقه مانده به پایان بازی، به بهانۀ آسیبدیدگی بیرون بیاید تا من جایگزین او شوم. وقتی برای اولینبار با پیراهن شمارۀ هفت شاهین و بهعنوان یار تعویضی به بازی رفتم، تماشاچیان با شعار «حسین روسی» به تشویق من پرداختند. من که از این مسئله بهوجد آمده بودم، کنار زمین آمدم تا به ابراز احساسات آنها پاسخ دهم. مرحوم دهداری که از این کار من عصبانی شده بود، بر سر من فریاد زد: «حسین، معلوم است چهکار داری میکنی؟! حواست جمع بازیات باشد!»
خلاصه به محض دریافت اولین توپ، فوری به طرف دروازۀ حریف حرکت کردم و نزدیک به نقطۀ کرنر، توپ را با پای چپ روی دروازه سانتر کردم. در این لحظه مدافع نیوزلند که در کورس از من عقب افتاده بود، پایش را زیر پای من انداخت و باعث شد تعادلم بههم بخورد و روی او خراب شوم که منجر به آسیبدیدگی او شد.
پس از پایان بازی، بهسمت رختکن نیوزیلند رفتم تا از آن بازیکن دلجویی کنم؛ اما متأسفانه با عکسالعمل بد بازیکنان این تیم مواجه شدم و آنها با لنگه کفش دنبالم کردند و پا به فرار گذاشتم.
این بازی که در واقع اولینبازی غیررسمی من با پیراهن شاهین محسوب میشد، با نتیجۀ سه بر صفر به نفع تیم ما به اتمام رسید و در عین حال باعث شد نگاه کادر فنی به من تغییر پیدا کند و پسازآن بیشتر به من توجه کنند».
@HistoryandMemory
- خانوادۀ من اهل ورزش بودند و همانطور که قبلاً عرض کردم، پدربزرگم «عبدالمجید غفاری»، جزو بنیانگذاران ورزش چوگان و داییهایم خسرو و سهراب از بازیکنان قدیمی باشگاه شاهین و تیم ملی بودند. با توجه به رابطۀ صمیمانهای که بین من و داییهایم برقرار بود و با توجه به اینکه منزل ما نزدیک ورزشگاه امجدیه قرار داشت و من هر روز به اتفاق دوستانم برای تماشای مسابقات فوتبال به آنجا میرفتم، کمکم به فوتبال علاقهمند شدم و در واقع هیجان این ورزش مرا به سمت خود کشاند.
اوایل که به تیم شاهین پیوسته بودم، تا مدتها جزو لیست نفرات اصلی قرار نداشتم و بیشتر از روی سکو نظارهگر بازی همتیمیهایم بودم. پس از مدتی کمکم جزو لیست هجده نفرۀ اصلی تیم قرار گرفتم؛ اما همچنان از بازی کردن خبری نبود و به اصطلاح به نیمکت تیم دوخته شده بودم!
من مدام برای ورود به زمین لحظهشماری میکردم. حتی میخواستم از فوتبال کنارهگیری کنم. در این میان، تنها دلگرمیهای پدرم بود که
مرا از این تصمیم منصرف ساخت. از طرف دیگر جرأت نداشتم بهطور مستقیم از دکتر اکرامی سؤال کنم که به چه دلیل مرا وارد بازی نمیکند؛ چون اگر میپرسیدم، اوضاع بدتر میشد.
گاهی بهصورت غیرمستقیم، از طریق داییهایم دلیل این کار را جویا میشدم که دکتر اکرامی در جواب آنها پاسخ میداد:
«حسین را زمانی در ترکیب تیم میگذارم که به قدری خوب شده باشد که اگر خواستم او را تعویض کنم، همه اعتراض کنند. او هنوز به آمادگی لازم نرسیده و جای کار دارد و باید سعی کند با تلاش و کوشش دوچندان، اشکالات خود را برطرف کند.»
این وضعیت ادامه داشت تا اینکه پس از بازگشت از شوروی که در قالب تیم منتخب شاهین برای انجام یک بازی دوستانه به این کشور عزیمت کرده بودیم، و در این بازی هم به روال سابق تماشاگر بودم، برای اولینبار در یک بازی دوستانه مقابل تیم نیوزلند به میدان رفتم. این تیم که بهرغم بهرهمندی از بازیکنان انگلیسی، چندان قوی نبود.
دو روز پیش از آن، در یک بازی دوستانه مقابل تیم ملی قرار گرفته و با نتیجۀ سه بر صفر به برتری رسیده بود؛ البته این موضوع با انتقادات فراوانی نسبت به عملکرد مربی تیم ملی در روزنامهها روبهرو شد.
من در دقایق پایانی این بازی بهعنوان بازیکن تعویضی جانشین اصغر شرفی گردیدم که دچار آسیبدیدگی شده بود. پیش از شروع بازی مرحوم دهداری با اصغر شرفی که گوش چپ بازی میکرد، هماهنگ کرد که ده دقیقه مانده به پایان بازی، به بهانۀ آسیبدیدگی بیرون بیاید تا من جایگزین او شوم. وقتی برای اولینبار با پیراهن شمارۀ هفت شاهین و بهعنوان یار تعویضی به بازی رفتم، تماشاچیان با شعار «حسین روسی» به تشویق من پرداختند. من که از این مسئله بهوجد آمده بودم، کنار زمین آمدم تا به ابراز احساسات آنها پاسخ دهم. مرحوم دهداری که از این کار من عصبانی شده بود، بر سر من فریاد زد: «حسین، معلوم است چهکار داری میکنی؟! حواست جمع بازیات باشد!»
خلاصه به محض دریافت اولین توپ، فوری به طرف دروازۀ حریف حرکت کردم و نزدیک به نقطۀ کرنر، توپ را با پای چپ روی دروازه سانتر کردم. در این لحظه مدافع نیوزلند که در کورس از من عقب افتاده بود، پایش را زیر پای من انداخت و باعث شد تعادلم بههم بخورد و روی او خراب شوم که منجر به آسیبدیدگی او شد.
پس از پایان بازی، بهسمت رختکن نیوزیلند رفتم تا از آن بازیکن دلجویی کنم؛ اما متأسفانه با عکسالعمل بد بازیکنان این تیم مواجه شدم و آنها با لنگه کفش دنبالم کردند و پا به فرار گذاشتم.
این بازی که در واقع اولینبازی غیررسمی من با پیراهن شاهین محسوب میشد، با نتیجۀ سه بر صفر به نفع تیم ما به اتمام رسید و در عین حال باعث شد نگاه کادر فنی به من تغییر پیدا کند و پسازآن بیشتر به من توجه کنند».
@HistoryandMemory
📚 پدرو تیشیرا، سفرنامه پدرو تیشیرا، ترجمهٔ محمد آقاجری، بندرعباس: نسیم بادگیر، ۱۴۰۲.
#تازه_ها
#سفرنامههای_فرنگی
#تاریخ_ایران
#ملوک_هرمز
#خلیج_فارس
منبع خبر و تصویر جلد
@HistoryandMemory
#تازه_ها
#سفرنامههای_فرنگی
#تاریخ_ایران
#ملوک_هرمز
#خلیج_فارس
منبع خبر و تصویر جلد
@HistoryandMemory
| پنجهنامه: تاریخ و خاطره |
📚 پدرو تیشیرا، سفرنامه پدرو تیشیرا، ترجمهٔ محمد آقاجری، بندرعباس: نسیم بادگیر، ۱۴۰۲. #تازه_ها #سفرنامههای_فرنگی #تاریخ_ایران #ملوک_هرمز #خلیج_فارس منبع خبر و تصویر جلد @HistoryandMemory
مترجم هفت سال پیش در گفتگو با ایبنا خبر از انجام این ترجمه داده و در معرفی کتاب چنین آورده:
««سفرنامه پدرو تیشیرا» شامل چندین بخش است، از جمله مقدمه نسبتا مشروح مترجمان درباره خود تیشیرا و معرفی وی و نیز فصل کاملی درباره نخستین حضور انگلیسیها و هلندیها در خاور زمین و رقابتهای مرگبار آنها با پرتغال و اسپانیا برای چنگ انداختن بر ثروت سرزمینهای آسیایی.
این مترجم ادامه داد: کتاب با شرح سفر تیشیرا از هند به اروپا و سپس بازگشت وی به هند و رفتن دوبارهاش به اروپا از راه زمینی ادامه مییابد. به دنبال این بخش چهار پیوست آمده که پیوست نخست، ترجمه تیشیرا از شاهنامه تورانشاهی است که آن را به فرمان قطبالدین تهمتن، یکی از ملولک هرمز (747 تا 779 هجری) نوشته بود. اثری که ظاهرا از میان رفته و تنها دو ترجمه مختصر از آن باقی مانده که یکی به قلم تیشیرا است.
آقاجری با اشاره به ترجمه ناقص شاهنامه تورانشاهی اظهار کرد: تیشیرا تاریخ ایران میرخواند را هم ترجمه کرده بوده و ضمن آن اطلاعات مفیدی درباره ایران روزگار صفوی ارائه داده است که مترجمان انگلیسی این اطلاعات را در پیوست دوم «گزیدههایی از تاریخ شاهان ایران» آوردهاند. پیوست سوم هم گزارش کوتاهی درباره مهمترین استانهای ایران و پیوست چهارم در حقیقت ترجمه بسیار ناقصی از شاهنامه تورانشاهی اثر گاسپار داکروز، کشیش دومنیکن است».
@HistoryandMemory
««سفرنامه پدرو تیشیرا» شامل چندین بخش است، از جمله مقدمه نسبتا مشروح مترجمان درباره خود تیشیرا و معرفی وی و نیز فصل کاملی درباره نخستین حضور انگلیسیها و هلندیها در خاور زمین و رقابتهای مرگبار آنها با پرتغال و اسپانیا برای چنگ انداختن بر ثروت سرزمینهای آسیایی.
این مترجم ادامه داد: کتاب با شرح سفر تیشیرا از هند به اروپا و سپس بازگشت وی به هند و رفتن دوبارهاش به اروپا از راه زمینی ادامه مییابد. به دنبال این بخش چهار پیوست آمده که پیوست نخست، ترجمه تیشیرا از شاهنامه تورانشاهی است که آن را به فرمان قطبالدین تهمتن، یکی از ملولک هرمز (747 تا 779 هجری) نوشته بود. اثری که ظاهرا از میان رفته و تنها دو ترجمه مختصر از آن باقی مانده که یکی به قلم تیشیرا است.
آقاجری با اشاره به ترجمه ناقص شاهنامه تورانشاهی اظهار کرد: تیشیرا تاریخ ایران میرخواند را هم ترجمه کرده بوده و ضمن آن اطلاعات مفیدی درباره ایران روزگار صفوی ارائه داده است که مترجمان انگلیسی این اطلاعات را در پیوست دوم «گزیدههایی از تاریخ شاهان ایران» آوردهاند. پیوست سوم هم گزارش کوتاهی درباره مهمترین استانهای ایران و پیوست چهارم در حقیقت ترجمه بسیار ناقصی از شاهنامه تورانشاهی اثر گاسپار داکروز، کشیش دومنیکن است».
@HistoryandMemory
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، تهران: نشر آبی، ۱۳۷۷.
▪️این کتاب دربردارندۀ خاطرات نورالدین کیا از دوره ماموریت خود (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵) در مقام کنسولیار ایران در فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا و شرق اردن است. در این سالها جنگ جهانی دوم در جریان بود و یهودیان برای ساختن کشور اسرائیل در سرزمین فلسطین آماده میشدند.
نورالدین کیا که نوهٔ شیخ فضلالله نورى بود از وضع جامعه و شهرهای فلسطین در آن روزگار و ساکنان آن، مسلمانان، یهودیان، ایرانیان، فرنگیان و دیگران، گزارشهایی سودمند و درخور توجه بهدست داده که در فرستههای بعدی چند نمونه از آن آورده خواهد شد.
@HistoryandMemory
▪️این کتاب دربردارندۀ خاطرات نورالدین کیا از دوره ماموریت خود (۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵) در مقام کنسولیار ایران در فلسطین تحت قیمومیت بریتانیا و شرق اردن است. در این سالها جنگ جهانی دوم در جریان بود و یهودیان برای ساختن کشور اسرائیل در سرزمین فلسطین آماده میشدند.
نورالدین کیا که نوهٔ شیخ فضلالله نورى بود از وضع جامعه و شهرهای فلسطین در آن روزگار و ساکنان آن، مسلمانان، یهودیان، ایرانیان، فرنگیان و دیگران، گزارشهایی سودمند و درخور توجه بهدست داده که در فرستههای بعدی چند نمونه از آن آورده خواهد شد.
@HistoryandMemory
▪️روزی روزگاری فلسطین (۱): خاطرات نورالدین کیا
«عصر روز سوم بهمن ۱۳۲۰ مطابق با ۲۳ ژانویه ۱۹۴۲ در اوایل جنگ جهانی دوم پس از عبور از سرحد لبنان به مرز فلسطین وارد شدم، با یک نگاه اولیه به اداره گمرک و مأمورین مرتب و خوش لباس و با انضباط آن گویا به یک کشور اروپایی وارد میشوم. طرز لباس پلیس و مأمورین سرحدی حکایت از آن داشت که آنها با مسافرین تازه وارد به فلسطین برخلاف سوریه و لبنان شوخی ندارند. چه گذرنامههای مسافرین با دقت بررسی شده و هر یک از آنها را مورد بازجویی طولانی قرار میدادند، نوبت اینجانب که رسید پس از اطلاع از مندرجات گذرنامه دولتی و نحوه مأموریتم در فلسطین بدون بازپرسی یا بازرسی چمدانهایم اجازه ورود به فلسطین را صادر نمودند، سپس اتومبیلمان از کنار جاده دریای مدیترانه که جادهای بسیار تمیز و مرتب و اطراف آن مملو از درختان مرکبات و گلهای رنگارنگ و کاغذی بود که منظره بسیار زیبایی به این جاده داده بود عبور میکرد. این جاده منتهی میشد به شهر حیفا که یکی از شهرهای بزرگ فلسطین و مرکز نیروهای دریایی انگلیسی و جایگاه تصفیه خانه بزرگ نفت کشور و یکی از جادههای بسیار عریض و مصفایی بود که تاکنون در این قسمت از جهان دیده بودم. قبل از ورود به این شهر در کنار دریای مدیترانه از شهر تاریخی عکا که هنگام جنگهای صلیبی و حمله ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه اسم این شهر را بارها در تاریخ جهانی خوانده بودم گذشتیم. اینجا دارای حصارهای سنگی بسیار مستحکم، بلند و قدیمی بود که انگلیسیها در زمان اقامت خود در فلسطین دیوارهای این شهر را مرمت کرده بودند. پس از گذشتن از این شهر تاریخی به طرف شهر حیفا سرازیر شدیم. نیم ساعت نگذشت که کوه کارمل که شهر در کنار آن قرار گرفته بود با پالایشگاههای بزرگ تصفیه خانه نفت سرسبز و خرم از دور نمایان گردید، از قرار معلوم لوله های نفت عراق علاوه به شهر طرابلس در لبنان به تصفیه خانه حیفا هم منتهی میگردید و در وسط کوه کارمل جادههای مارپیچی و خانه و باغات مملو از گلهای کاغذی از دور جلب نظر میکرد، آنهایی که از شهر معروف مونت کارلو در فرانسه دیدن کردهاند، میگویند حیفا بیشباهت به آن شهر نیست، در اطراف شهر حیفا باغات مرکبات و انواع و اقسام سبزیکاریها و آبادیها که برای من تازگی داشت به چشم میخورد. پس از عبور از کنار شهر به جادهای که به بیتالمقدس میرفت و در شرق این شهر قرار گرفته بود سرازیر شدیم. این جاده از مناطق کوهستانی و تپههای مرتفع عبور میکرد و اطراف آن سبزی و طراوت جاده کنار مدیترانه را نداشت و از دور اکثر ساختمانهای نظامی و کامیونهای ارتش ابزار آلات نظامی ارتش هشتم انگلیس که در فلسطین اردوگاه داشتند به چشم میخورد. با وجود جنگ شدید در شمال آفریقا و حمله ژنرال رومل فرمانده معروف آلمان به سرزمینهای لیبی و تونس، نیروهای متفقین که در آن زمان از سربازان انگلیسی و هندی و نپالی و استرالیایی و نیوزلندی و غیره تشکیل شده بود، از فلسطین و شرق اردن گرفته تا مصر و شمال آفریقا پراکنده بودند، لذا لشکر هشتم که در واقع ارتش ذخیره بود در فلسطین اقامت داشت. در بین راه اتومبیل ما از میان چند شهر کوچک و دهکدههای عربنشین عبور کرد که این دهات با خانههای گلی محقر و ساکنین آن با لباسهای مندرس و زندگی خیلی عقب افتاده مرا به یاد دهات آن موقع خودمان در ایران میانداخت. برعکسِ دهات یهودینشین که اکثراً با اصول فنی توسط سرمایه یهودیهای جهان و مخصوصاً پس از استقرار رژیم فاشیست هیتلری در اروپا که یهودیان اروپا از آن نقاط اخراج شده و به فلسطین مهاجرت کرده بودند، ساخته شده بود. این دهات یهودینشین از شادابی مخصوصی برخوردار بودند. در آن موقع به این قسمتها کیبوتس میگفتند. فعلاً آنچه در این مسافرت به چشم من میخورد، مناظری بود که از داخل اتومبیل مشاهده میکردم. باید اذعان نمود دهات مورد بحث با سرمایه و زحمات زیادی آباد و باغات و تقسیمبندی زمینهای کشاورزی و خانههای مرتب و گلکاری و درختان میوه آن جلب نظر میکرد. با در نظر گرفتن وضع نظامی فلسطین و اوضاع جنگی در جهان که دامنۀ آن به شمال آفریقا و حتی خاور نزدیک نیز کشیده شده بود، اولیای فلسطین و مقامات ارتشی انگلیس کاملاً مواظب اوضاع امنیتی در این کشور بودند، به طوری که چند بار در جاده حیفا به بیتالمقدس اتومبیل از طرف مأمورین انتظامی متوقف شده و اوراق شناسایی ما مورد بررسی قرار گرفت. همچنین از محمولات داخل چمدان و بسته من پرسشهایی نمودند و چون دریافتند که از مأمورین کنسولگری ایران هستم، راه را برای اتومبیل باز نمودند».
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۵۵-۵۷.
@HistoryandMemory
«عصر روز سوم بهمن ۱۳۲۰ مطابق با ۲۳ ژانویه ۱۹۴۲ در اوایل جنگ جهانی دوم پس از عبور از سرحد لبنان به مرز فلسطین وارد شدم، با یک نگاه اولیه به اداره گمرک و مأمورین مرتب و خوش لباس و با انضباط آن گویا به یک کشور اروپایی وارد میشوم. طرز لباس پلیس و مأمورین سرحدی حکایت از آن داشت که آنها با مسافرین تازه وارد به فلسطین برخلاف سوریه و لبنان شوخی ندارند. چه گذرنامههای مسافرین با دقت بررسی شده و هر یک از آنها را مورد بازجویی طولانی قرار میدادند، نوبت اینجانب که رسید پس از اطلاع از مندرجات گذرنامه دولتی و نحوه مأموریتم در فلسطین بدون بازپرسی یا بازرسی چمدانهایم اجازه ورود به فلسطین را صادر نمودند، سپس اتومبیلمان از کنار جاده دریای مدیترانه که جادهای بسیار تمیز و مرتب و اطراف آن مملو از درختان مرکبات و گلهای رنگارنگ و کاغذی بود که منظره بسیار زیبایی به این جاده داده بود عبور میکرد. این جاده منتهی میشد به شهر حیفا که یکی از شهرهای بزرگ فلسطین و مرکز نیروهای دریایی انگلیسی و جایگاه تصفیه خانه بزرگ نفت کشور و یکی از جادههای بسیار عریض و مصفایی بود که تاکنون در این قسمت از جهان دیده بودم. قبل از ورود به این شهر در کنار دریای مدیترانه از شهر تاریخی عکا که هنگام جنگهای صلیبی و حمله ناپلئون بناپارت امپراطور فرانسه اسم این شهر را بارها در تاریخ جهانی خوانده بودم گذشتیم. اینجا دارای حصارهای سنگی بسیار مستحکم، بلند و قدیمی بود که انگلیسیها در زمان اقامت خود در فلسطین دیوارهای این شهر را مرمت کرده بودند. پس از گذشتن از این شهر تاریخی به طرف شهر حیفا سرازیر شدیم. نیم ساعت نگذشت که کوه کارمل که شهر در کنار آن قرار گرفته بود با پالایشگاههای بزرگ تصفیه خانه نفت سرسبز و خرم از دور نمایان گردید، از قرار معلوم لوله های نفت عراق علاوه به شهر طرابلس در لبنان به تصفیه خانه حیفا هم منتهی میگردید و در وسط کوه کارمل جادههای مارپیچی و خانه و باغات مملو از گلهای کاغذی از دور جلب نظر میکرد، آنهایی که از شهر معروف مونت کارلو در فرانسه دیدن کردهاند، میگویند حیفا بیشباهت به آن شهر نیست، در اطراف شهر حیفا باغات مرکبات و انواع و اقسام سبزیکاریها و آبادیها که برای من تازگی داشت به چشم میخورد. پس از عبور از کنار شهر به جادهای که به بیتالمقدس میرفت و در شرق این شهر قرار گرفته بود سرازیر شدیم. این جاده از مناطق کوهستانی و تپههای مرتفع عبور میکرد و اطراف آن سبزی و طراوت جاده کنار مدیترانه را نداشت و از دور اکثر ساختمانهای نظامی و کامیونهای ارتش ابزار آلات نظامی ارتش هشتم انگلیس که در فلسطین اردوگاه داشتند به چشم میخورد. با وجود جنگ شدید در شمال آفریقا و حمله ژنرال رومل فرمانده معروف آلمان به سرزمینهای لیبی و تونس، نیروهای متفقین که در آن زمان از سربازان انگلیسی و هندی و نپالی و استرالیایی و نیوزلندی و غیره تشکیل شده بود، از فلسطین و شرق اردن گرفته تا مصر و شمال آفریقا پراکنده بودند، لذا لشکر هشتم که در واقع ارتش ذخیره بود در فلسطین اقامت داشت. در بین راه اتومبیل ما از میان چند شهر کوچک و دهکدههای عربنشین عبور کرد که این دهات با خانههای گلی محقر و ساکنین آن با لباسهای مندرس و زندگی خیلی عقب افتاده مرا به یاد دهات آن موقع خودمان در ایران میانداخت. برعکسِ دهات یهودینشین که اکثراً با اصول فنی توسط سرمایه یهودیهای جهان و مخصوصاً پس از استقرار رژیم فاشیست هیتلری در اروپا که یهودیان اروپا از آن نقاط اخراج شده و به فلسطین مهاجرت کرده بودند، ساخته شده بود. این دهات یهودینشین از شادابی مخصوصی برخوردار بودند. در آن موقع به این قسمتها کیبوتس میگفتند. فعلاً آنچه در این مسافرت به چشم من میخورد، مناظری بود که از داخل اتومبیل مشاهده میکردم. باید اذعان نمود دهات مورد بحث با سرمایه و زحمات زیادی آباد و باغات و تقسیمبندی زمینهای کشاورزی و خانههای مرتب و گلکاری و درختان میوه آن جلب نظر میکرد. با در نظر گرفتن وضع نظامی فلسطین و اوضاع جنگی در جهان که دامنۀ آن به شمال آفریقا و حتی خاور نزدیک نیز کشیده شده بود، اولیای فلسطین و مقامات ارتشی انگلیس کاملاً مواظب اوضاع امنیتی در این کشور بودند، به طوری که چند بار در جاده حیفا به بیتالمقدس اتومبیل از طرف مأمورین انتظامی متوقف شده و اوراق شناسایی ما مورد بررسی قرار گرفت. همچنین از محمولات داخل چمدان و بسته من پرسشهایی نمودند و چون دریافتند که از مأمورین کنسولگری ایران هستم، راه را برای اتومبیل باز نمودند».
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۵۵-۵۷.
@HistoryandMemory
▪️روزی روزگاری فلسطین (۲): خاطرات نورالدین کیا
«ساعت ۶ بعد از ظهر سوم بهمن ۱۳۲۴ [کذا؛ صحیح: ۱۳۲۰] پس از چهار پنج ساعت اتومبیل سواری وارد شهر زیبای بیتالمقدس شدم از دور گنبد اعظم مسجدالاقصی و سپس خانههای قشنگ این شهر که با سنگهای آبی آسمانی بنا شده بود جلب نظر کلیه مسافرین تازه وارد به این شهر را میکرد. طبق تقاضای من راننده اتومبیل مرا به یک هتل آبرومند در وسط شهر مشرف به خیابان آلنبی و مجاور خیابان کینگ ژرژ که مرکز خرید و رستورانهای آبرومند شهر بود برد و پس از گرفتن کرایه مرا ترک نمود. این هتل که نام آن ایدن بود جای بسیار تمیز و سرویس بسیار خوبی داشت اتاقها تماماً دارای حمامهای لوکس و تلفن مستقیم به خارج و مبلهای زیبایی بود لیکن متأسفانه اتاق من پنجرهاش به خیابان پرسروصدای کینگ ژرژ باز میشد که خیلی ناراحت کننده بود. من قبل از هر چیز از تلفنچی خواستم سرکنسولگری را گرفته و با صدیق اسفندیاری سرکنسول صحبت کردم و ورود خود را به استحضار ایشان رساندم و تقاضا کردم خبر ورود و سلامتی مرا به تهران تلگراف نمایند. لیکن چندی نگذشت که اسفندیاری معروف به صدیقالملک که از افسران قدیمی وزارت امور خارجه و داماد یمین اسفندیاری نماینده مجلس شورای ملی بود به دیدن من به هتل آمد و پس از اظهار خرسندی از ورود و دیدن من اصرار کرد که مرا به منزل خود ببرد. لیکن من به عذر این که خیلی گرسنه و کوفته هستم از رفتن به نزد ایشان عذر خواستم، چه میدانستم اسفندیاری با داشتن پنج اولاد کوچک و بزرگ جای کافی برای اشخاصی مثل من که عادت به تنهایی و زندگی آرام را دارند، ندارد و اصولاً تعارف ایشان هم براساس دوستی فامیل وی با پدر و بستگان من بود و بعدها هم این موضوع ضمن اقامتم در بیتالمقدس به من ثابت شد.
فردای آن روز اول وقت ساعت هشت صبح به سرکنسولگری رفتم ساختمان نمایندگی ایران در محله آبرومندی بین محله یهودینشین و عربنشین موسوم به كاتامون واقع شده و در اجاره دولت ایران بود. مقابل ساختمان سرکنسولگری ایران هم نمایندگی ترکیه قرار داشت و همچنین کنسولگری چک اوسلواکی نیز همسایه ما بود، به طوری که بعداً مشاهده گردید اکثر نمایندگیهای خارجی مقیم بیتالمقدس دور تا دور نمایندگی ما قرار گرفته بودند. ساختمان سرکنسولگری طبق معمول با سنگ سبز بنا شده و دو طبقه بود، طبقه اول مخصوص دفتر نمایندگی مشتمل بر پنج اتاق که اتاق بزرگ اول متعلق به رئیس مأموریت یک سالن پذیرایی و اتاق دیگری مقابل اتاق سرکنسول مخصوص انتظار مراجعین بود. سپس اتاق دیگر که یکی متعلق به کنسولیار و دیگری معاون سرکنسول. آن زمان معاون وجود نداشت و سومی متعلق به دفتر کار کارمندان محلی سرکنسولگری و بایگانی و ماشین نویس بود. اینجانب در بدو ورود سری به سرکنسول زده پس از ادای احترام به ایشان به اتفاق وی رهسپار اتاق تقی خوشنویس کنسولیاری که من برای جانشینی وی آمده بودم، شدیم اتاق کنسولیار مشرف به فضای کوچه ساختمان نمایندگی بود و یک عدد میز و نیم دست مبل چرمی با میز مدور اثاث این اتاق را تشکیل میداد. خوشنویس مردی قدکوتاه با سری تاس، چشمهایی باهوش و سن وی متجاوز از پنجاه سال بود. او چندین مأموریت در کشورهای آسیایی از قبیل هندوستان و قفقازیه را طی نموده بود و زبان انگلیسی را در هند و کمی هم زبان روسی را در مأموریت بادکوبه یاد گرفته بود، ولی تحصیلات عالیه کلاسیک نداشت. به همین دلیل در این سن نتوانسته بود به رتبههای عالی در وزارت امور خارجه نائل شود و در درجه کنسولیاری مانده بود همسر خوشنویس از اهالی بادکوبه و در همین شهر با وی ازدواج کرده بود. او زبان فارسی را با لهجه غلیظی صحبت میکرد و رویهم رفته آنها از این تغییر مأموریت از بیتالمقدس به بغداد ناراضی به نظر میرسیدند. خوشنویس پس از تحویل کارها به اینجانب و عزیمت به بغداد در آنجا نیز نتوانست با نوری اسفندیاری وزیر مختار وقت ایران در عراق که از مأمورین سختگیر بود، کنار آید لذا خود را به تهران منتقل نمود و پس از چند سالی با شاهزاده عضدی که از مأمورین عالیرتبه وزارت امور خارجه بود به سفارت ایران در برزیل رفت، لیکن به طوری که شهرت داشت در آنجا مبالغی از وجوهات سفارت را برداشته و به کشور برزیل متواری شد و دیگر به ایران مراجعت نکرد.
اینجانب پس از تحویل گرفتن امور محوله کنسولیار سرکنسولگری مشتمل بر کلیه امور احوالات شخصی از قبیل صدور و تمدید گذرنامه و صدور شناسنامهها و امور حسابداری و رسیدگی به ارباب رجوع که بیشتر آنها مراجعین و بیماران ایرانی بودند که برای معالجه به فلسطین میآمدند صورتجلسهای برای این تحویل و تحول با حضور سرکنسول انجام دادم و از همان روز شروع به کار کردم».
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۵۷-۵۹.
@HistoryandMemory
«ساعت ۶ بعد از ظهر سوم بهمن ۱۳۲۴ [کذا؛ صحیح: ۱۳۲۰] پس از چهار پنج ساعت اتومبیل سواری وارد شهر زیبای بیتالمقدس شدم از دور گنبد اعظم مسجدالاقصی و سپس خانههای قشنگ این شهر که با سنگهای آبی آسمانی بنا شده بود جلب نظر کلیه مسافرین تازه وارد به این شهر را میکرد. طبق تقاضای من راننده اتومبیل مرا به یک هتل آبرومند در وسط شهر مشرف به خیابان آلنبی و مجاور خیابان کینگ ژرژ که مرکز خرید و رستورانهای آبرومند شهر بود برد و پس از گرفتن کرایه مرا ترک نمود. این هتل که نام آن ایدن بود جای بسیار تمیز و سرویس بسیار خوبی داشت اتاقها تماماً دارای حمامهای لوکس و تلفن مستقیم به خارج و مبلهای زیبایی بود لیکن متأسفانه اتاق من پنجرهاش به خیابان پرسروصدای کینگ ژرژ باز میشد که خیلی ناراحت کننده بود. من قبل از هر چیز از تلفنچی خواستم سرکنسولگری را گرفته و با صدیق اسفندیاری سرکنسول صحبت کردم و ورود خود را به استحضار ایشان رساندم و تقاضا کردم خبر ورود و سلامتی مرا به تهران تلگراف نمایند. لیکن چندی نگذشت که اسفندیاری معروف به صدیقالملک که از افسران قدیمی وزارت امور خارجه و داماد یمین اسفندیاری نماینده مجلس شورای ملی بود به دیدن من به هتل آمد و پس از اظهار خرسندی از ورود و دیدن من اصرار کرد که مرا به منزل خود ببرد. لیکن من به عذر این که خیلی گرسنه و کوفته هستم از رفتن به نزد ایشان عذر خواستم، چه میدانستم اسفندیاری با داشتن پنج اولاد کوچک و بزرگ جای کافی برای اشخاصی مثل من که عادت به تنهایی و زندگی آرام را دارند، ندارد و اصولاً تعارف ایشان هم براساس دوستی فامیل وی با پدر و بستگان من بود و بعدها هم این موضوع ضمن اقامتم در بیتالمقدس به من ثابت شد.
فردای آن روز اول وقت ساعت هشت صبح به سرکنسولگری رفتم ساختمان نمایندگی ایران در محله آبرومندی بین محله یهودینشین و عربنشین موسوم به كاتامون واقع شده و در اجاره دولت ایران بود. مقابل ساختمان سرکنسولگری ایران هم نمایندگی ترکیه قرار داشت و همچنین کنسولگری چک اوسلواکی نیز همسایه ما بود، به طوری که بعداً مشاهده گردید اکثر نمایندگیهای خارجی مقیم بیتالمقدس دور تا دور نمایندگی ما قرار گرفته بودند. ساختمان سرکنسولگری طبق معمول با سنگ سبز بنا شده و دو طبقه بود، طبقه اول مخصوص دفتر نمایندگی مشتمل بر پنج اتاق که اتاق بزرگ اول متعلق به رئیس مأموریت یک سالن پذیرایی و اتاق دیگری مقابل اتاق سرکنسول مخصوص انتظار مراجعین بود. سپس اتاق دیگر که یکی متعلق به کنسولیار و دیگری معاون سرکنسول. آن زمان معاون وجود نداشت و سومی متعلق به دفتر کار کارمندان محلی سرکنسولگری و بایگانی و ماشین نویس بود. اینجانب در بدو ورود سری به سرکنسول زده پس از ادای احترام به ایشان به اتفاق وی رهسپار اتاق تقی خوشنویس کنسولیاری که من برای جانشینی وی آمده بودم، شدیم اتاق کنسولیار مشرف به فضای کوچه ساختمان نمایندگی بود و یک عدد میز و نیم دست مبل چرمی با میز مدور اثاث این اتاق را تشکیل میداد. خوشنویس مردی قدکوتاه با سری تاس، چشمهایی باهوش و سن وی متجاوز از پنجاه سال بود. او چندین مأموریت در کشورهای آسیایی از قبیل هندوستان و قفقازیه را طی نموده بود و زبان انگلیسی را در هند و کمی هم زبان روسی را در مأموریت بادکوبه یاد گرفته بود، ولی تحصیلات عالیه کلاسیک نداشت. به همین دلیل در این سن نتوانسته بود به رتبههای عالی در وزارت امور خارجه نائل شود و در درجه کنسولیاری مانده بود همسر خوشنویس از اهالی بادکوبه و در همین شهر با وی ازدواج کرده بود. او زبان فارسی را با لهجه غلیظی صحبت میکرد و رویهم رفته آنها از این تغییر مأموریت از بیتالمقدس به بغداد ناراضی به نظر میرسیدند. خوشنویس پس از تحویل کارها به اینجانب و عزیمت به بغداد در آنجا نیز نتوانست با نوری اسفندیاری وزیر مختار وقت ایران در عراق که از مأمورین سختگیر بود، کنار آید لذا خود را به تهران منتقل نمود و پس از چند سالی با شاهزاده عضدی که از مأمورین عالیرتبه وزارت امور خارجه بود به سفارت ایران در برزیل رفت، لیکن به طوری که شهرت داشت در آنجا مبالغی از وجوهات سفارت را برداشته و به کشور برزیل متواری شد و دیگر به ایران مراجعت نکرد.
اینجانب پس از تحویل گرفتن امور محوله کنسولیار سرکنسولگری مشتمل بر کلیه امور احوالات شخصی از قبیل صدور و تمدید گذرنامه و صدور شناسنامهها و امور حسابداری و رسیدگی به ارباب رجوع که بیشتر آنها مراجعین و بیماران ایرانی بودند که برای معالجه به فلسطین میآمدند صورتجلسهای برای این تحویل و تحول با حضور سرکنسول انجام دادم و از همان روز شروع به کار کردم».
📚 فضلالله نورالدین کیا، خاطرات خدمت در فلسطین، صص ۵۷-۵۹.
@HistoryandMemory