| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
▪️ چگونگی قتل سید حسن مدرس
فاطمه قاضیها

اظهارات یک شاهد:
«جهانسوزی از مأموریت به کاشمر برمی‌گردد و با حبیب‌الله خان خلج و محمود مستوفیان مشروب زیادی می‌خورند و می‌روند با مدرس سماوری آتش می‌کنند و چای می‌خورند و در اول چای را خود مرحوم مدرس می‌ریزد برای آنها، دفعه دوم محمود مستوفیان (رئیس شهربانی جدید کاشمر) می‌گوید اجازه می‌دهید من چای بریزم، اجازه می‌دهند، چای می‌ریزد و دوای سمی را در استکان مدرس می‌ریزد و چای را می‌خورند، چون مدتی می‌گذرد و می‌بینند اثری نبخشیده، جهانسوزی بر می‌خیزد و اشاره به مستوفیان می‌کند و از اطاق بیرون می‌رود، مستوفیان هم عمامه سید را که سرش بوده برداشته و می‌کند توی دهانش تا خفه می‌شود و همان شبانه می‌برند دفن می‌کنند».

اظهارات یکی از پاسبانان محافظ مرحوم مدرس:
«همان روزی که شب آن مدرس فوت کرد، ابراهیم پاسبان آمد آنجا (در خانه مدرس)، مرا صدا کرد، گفت برو رئیس ترا می‌خواهد، گفتم چشم، رفتم پیش رئیس، رئیس فرمود برو منزل راحت کن، تا تقریباً نصف شب بود، دیدم در می‌زنند، در را باز کردم دیدم سید موسی شجاعی سر پاسبان شهربانی است، آمد تو و پرسید که آقا کجاست، گفتم توی اطاق خودش است، گفت بیائید برویم جای آقا، بنده و فراموشکار «نام پاسبان دیگر» به اتفاق شجاعی رفتیم اطاق آقا، صدا زدم آقا را دیدم جواب نمی‌دهد، تکان دادم، دیدم جواب نمی‌دهد، عبا روی صورتش بود، عبا را بلند کردم و دست گذاشتم به صورتش، دیدم مرده است و شال و عمامه‌اش هم که همیشه سرش بود، باز شده و پهلوی سرش افتاده بود...، دیدم رئیس شهربانی آمد و رفت توی اطاق آقا و نگاه کرد و گفت «برو تابوت بیاور» ، رئیس شهربانی گفت آقا سکته کرده است و نباید هیچکس بفهمد و اگر به کسی بگوئید که آقای مدرس مرده، زبانتان را می‌بُرّم. بعد به بنده گفت، برو به جناب یاور رئیس پلیس که منزل من هستند بگو آقای مدرس سکته کرده است، چه دستوری می‌فرمایند؟ بنده هم آمدم خانه رئیس، به جناب یاور، گفتم رئیس شهربانی عرض کردند که آقای مدرس فوت کرده‌اند، چه دستور می‌فرمائید؟ فرمودند، به مستوفیان بگو، شبانه بطوریکه کسی نفهمد، غسل بدهید و دفن بکنید. بنده برگشتم دیدم، ابراهیم تابوت آورده کربلائی علی هم آنجا است. به بنده گفت شما آقا را کشتید، من عرض کردم شما می‌دانید من آدمکش نیستم و من رفته بودم شام خوردن. سفارش می‌کرد که به کسی نگوئید آقا مرده و نگوئید که رئیس آمده آنجا نیم ساعت مانده و رفته است، زبانتان را می‌بُرّم».

خلاصه از اظهارات پاسبان و سایر محتویات پرونده، معلوم می‌شود که مستوفیان (رئیس شهربانی کاشمر) ابراهیم را به بهانۀ اینکه یاور جهانسوزی با او کار دارد، از خانۀ مرحوم مدرس خارج کرده و حبیب الله خلج معروف به شمر نیز بعداً به منزل مرحوم مدرس رفته و با مستوفیان (رئیس شهربانی کاشمر) مرحوم مدرس را کشته‌اند.

منبع: متنی بسیار فشرده از محاکمه شاهدان و قاتلان مرحوم مدرس در سال ۱۳۲۱.

▫️از صفحه نگارنده در فیس‌بوک

@HistoryandMemory
🗺 WESTERN ASIA IN 786 AD: under the Abbāsid Caliphs, 1902 antique map

🗺 آسیای غربی در ۷۸۶م. [۱۷۰ه‍: آغاز خلافت هارون‌الرشید]: تحت حکمرانی خلفای عباسی، نقشه‌ای قدیمی از ۱۹۰۲

▪️جالب توجه است که در همین سال (۱۹۰۲) آلفرد تیر ماهان با چاپ مقاله «خلیج فارس و روابط بین‌الملل» در نشنال ریویو اصطلاح «خاورمیانه» را که قبلاً برساخته شده بود، برای اشاره به این منطقه رواج داد که تا امروز پابرجاست.

📚 این نقشه با کیفیت بالا در اینجا و اینجا در دسترس است، اما رایگان نیست.

@HistoryandMemory
🌱 امروز زادروز ژاله آموزگار، استاد فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران، است (۱۲ آذر ۱۳۱۸).

▫️«اسم من ژاله آموزگار است، البته یگانه هم دنبال فامیلی‌ام هست. دلیلش این است که وقتی شد، پدرم و عموهایم در شهرهای مختلف شناسنامه گرفتند؛ در نتیجه هر کدام رسمی از آنها اسمی را مطابق علاقه ای که داشتند، انتخاب کردند ولی همۀ آنها پسوند یگانه را آخرش گذاشتند که معلوم شود از یک خانواده هستند.
من دوازدهم آذرماه ۱۳۱۸ در خوی و در کانون یک خانواده فرهنگی به دنیا آمدم. شاید اگر پیشرفتی داشتم و به جایی رسیدم، به همین دلیل بوده که خانواده فرهنگی متوسط خوبی داشتم. پدرم در خوی رئیس دبیرستان بود. وی عبدالحسین آموزگار نام داشت و در تبریز به دنیا آمده بود ولی برای مأموریت به خوی رفته بود مادرم بتول رضوی الهی (پدرم به او لقب نیرالسادات داده بود) با خانواده رضوی در تهران نسبت داشت و شاگرد پدرم بود. وی دیپلمه بود و در آن دوره، داشتن یک مادر دیپلمه در خانه شانس بزرگی بود ما یک خانواده کم جمعیت بودیم و این فرصت خوبی به پدر و مادرم می‌داد که بهتر به ما برسند. یک برادر به نام سیروس آموزگار دارم که شش سال از من بزرگتر است. این موارد که گفتم در واقع تصویر خانوادگی‌ام است، یعنی یک خانواده فرهنگی متوسط و علاقه‌مند به یکدیگر داشتم».

📚 فانوس تابان: مصاحبه تاریخ شفاهی با ژاله آموزگار یگانه، مصاحبه، تدوين و تحقيق پیمانه صالحی. ویراسته آرزو تجلی. تهران: سازمان اسناد و کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، ۱۳۹۷، ص ۲۵.
@HistoryandMemory
👍3
▫️ «من رساله‌ام را که با پروفسور دومناش [در دانشگاه سوربن] گرفتم. خاطره‌ایی که از ایشان دارم، این است که به من گفت برو روی رساله‌ات کار کن، بعد کمی که کار کردی، اول سال تحصیلی، یعنی ماه اکتبر بيا مرا ببين. بعد من بیرون آمدم و از ابتدای آفرینش که زردشت چه کسی بود، کجا به دنیا آمد زبان‌ها و ... شروع کردم (در ایران این جوری است که از ازل شروع می‌کنید تا یک مسئله کوچک را بگویید و مثلاً اگر می‌خواهید درباره منوچهری کار کنید از اول ادبیات شروع می‌کنید یعنی از سبک خراسانی تا به منوچهری برسید). بعد با افتخار بلند شدم وقت ملاقات گرفتم و نزد دومناش رفتم. با خودم فکر کردم که میگوید به به، چقدر عالی است! از بس دومناش نجیب بود، قشنگ همه مطالبم را نگاه کرد و بعد گفت: « حتمأ تو بعدها از اینها استفاده خواهی کرد و می‌تواند تبدیل به یک مقالهٔ خوب بشود؛ اما حتی یک صفحه‌اش هم به درد کار تو نمی‌خورد و باید در چارچوب کار کنی. رساله تو ادبیات زردشتی به زبان فارسی است و ربطی ندارد که زردشت کی به دنیا آمده و .... تو باید بگویی ادبیات زردشتی به زبان فارسی یعنی چه چه ویژگی‌هایی دارد و بعد وارد بحث شوی».
بنابراین این مسئله، اولین درس استاد دومناش بود من همیشه به دانشجویانم می‌گویم ممکن است به‌طور مستقیم به آدم درس خاصی نداده باشند، ولی امثال این موارد، می‌توانست اولین درس باشد. من فهمیدم که نباید زیادی و بیجا حرف بزنم و فقط باید راجع به موضوع حرف بزنم. مطالبی که آن موقع نوشتم، پنجاه صفحه است و به درد هم نمی‌خورد، ولی دلم نمی‌آید که آنها را دور بریزم و می‌خواهم به عنوان یک یادگار از ندانم‌کاری برایم بماند. البته این قضیه قدم خوبی بود و برایم خاطره خوبی شد».

📚 فانوس تابان: مصاحبه تاریخ شفاهی با ژاله آموزگار یگانه، ص ۴۷.

•••

* امروز مقاله‌ای علمی [پژوهشی] درباره فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی زنان را می‌خواندم که چکیده‌اش با این جمله آغاز شده بود: «از آغاز زندگی جمعی بشر، زنان در کنار مردان برای امرار معاش کار می‌کردند»!

@HistoryandMemory
👍71
▫️ «دیروز در کنار دریاچه ژنو، و فواره‌پران پرهیاهوی آن، يک لرزش كوچک استکان چای یاد خراسان را در ما زنده کرد توضیح آنکه، من که کمی بیش از نصف عمر استاد سید محمدعلی جمال‌زاده را دارم، هنگام برداشتن چایی با لرزش دست شرمنده شدم و استاد که نود سال تمام دارند با همان صلابت و استحکام پنجاه سال پیش جام خود را بلند کردند و گفتند هنوز دود از کنده‌پیر می‌آید.
من برای اینکه خود را نشکسته باشم، گفتم هستند در میان جوانان که با وجود لرزش دست، قلم و بیان آنان بوی کلام صدساله و هزار ساله می‌دهد، آن‌گاه نام دکتر غلامحسین یوسفی به میان آمد دوستی که طی سی و پنج سال آشنایی، هروقت با او بوده‌ام دست لرزان او، يک استکان چایی را به زحمت نگاه می‌داشت. ولی همین دست، پایه‌ها و ستونهای ادب خراسان را در زادگاه بهار و فرخ- هم چنان پایدار و استوار نگاهداشته، شیوه کلام و بیانی دارد که گوئی بیهقی و نظام‌الملک و خواجه‌ نصیر، درج کلام خود را به او به امانت سپرده‌اند».

📚 باستانی پاریزی، محمد ابراهیم، «حرف آخر»، در فرخنده پیام: بادگارنامه استاد دکتر غلامحسین یوسفی، مشهد: انتشارات دانشگاه مشهد، ۱۳۵۹، ص ۱۰۶.

🍂 امروز سالروز درگذشت استاد غلامحسین یوسفی است (۱۴ آذر ۱۳۶۹).

@HistoryandMemory
👍3
▪️این هفته در حلقهٔ درس جغرافیای تاریخی صحبت از مَقدِسی/ مُقَدَّسی جغرافی‌نگار نامدار سدهٔ چهارم هجری و کتاب ارزنده او، اَحْسَنُ التَّقاسیمِ فی مَعْرِفَةِ الْاَقالیم، بود. ضمن تورق کتاب رسیدیم به وصف او از «خوره ری» که کم‌وبیش می‌شود همین استان تهران کنونی.

▫️گزارش مقدسی با وصف دل‌انگیز ری آغاز می‌شود، اما به‌یک‌باره سر از واقعهٔ کربلا و ذکر عمر سعد «ملعون» درمی‌آورد؛ آن سرزمین دل‌گشا جای‌اش را به سرزمینی می‌دهد که در حدیث «نفرین» و «لعنت» شده و «کنار طوفانی از گرد قرار گرفته»! شاید خواندن این گزارش نگاشته‌شده در ۳۷۵ه‍، در این هوای، به قول شاعر، «قلیلِ مضافِ آلوده» تهران خالی از لطف نباشد؛ شاید هم عذابی مضاعف باشد!

▪️ «رى: خوره‏اى دلگشا پر آب باديه‏هاى گرانمايه، خوش ميوه، با زمين گسترده و روستاهاى سنگين است. اينجا است كه عمر بن سعد را بدبخت كرد و به كشتن حسين بن على واداشت و آتش دوزخ را برگزيد و گفت: آيا از فرمانروایى رى كه مرا به خود مى‏خواند چشم پوشم يا با كشتن حسين سرزنش أبدى را بپذيرم؟ كشتن حسين آتش بى‏امان را در پى دارد و فرمانروایى رى روشنى بخش چشمان من است! در حديثها، سرزمين رى نفرين شده كه شگون خيز است، كنار طوفانى از گرد قرار گرفته و خاكش لعنت زده است كه درستى را نمى‏پذيرد» (احسن‌التقاسیم فی معرفةالاقالیم، ترجمه علینقی منزوی، ص ۵۷۴).

@HistoryandMemory
▫️ فهرستی گزیده از مجلات اسلام‌پژوهی و مطالعات خاورمیانه

Selected Electronic Journals 
Interdisciplinary/General Journals in Middle Eastern and Islamic Studies


Arab Studies Journal
Arabic Sciences and Philosophy
Arabica
British Journal of Middle Eastern Studies
Contemporary Arab affairs
Critique: Journal of Critical Studies of Iran and the Middle East
Domes: digest of Middle East studies
Hawwa : journal of women of the Middle East and the Islamic world
Holy Land studies
International Journal of Middle East Studies
Islamic law and society
Journal of Islamic studies
Journal of Middle East women’s studies : JMEWS
Journal of Palestine Studies
Journal of the Economic and Social History of the Orient
MERIP-Middle East Report
Middle East economic digest - MEED
Middle East Journal
Middle East Policy
Middle East Quarterly
Middle East Report
Middle Eastern Studies
Palestine-Israel journal of politics, economics, and culture
Studia Islamica
The journal of Islamic law & culture
The Muslim world
Washington report on Middle East affairs
 
Literature and Linguistics
Journal of Arabic Linguistics
Journal of Arabic Literature
Middle Eastern Literatures (Edebiyat)
 
Medieval Islamic Studies
Al-Masāq
Al-Qantara
Anaquel de estudios árabes
Arabian archaeology and epigraphy
Journal of Abbasid Studies
Journal of Islamic Manunoscripts
Mamluk Studies Review
Studia graeco-arabica
 
Turkish and Ottoman Studies
European Journal of Turkish Studies 
International journal of Turkish studies
Journal of Modern Turkish Studies
Journal of Turkish Art Research (JTAR) / Türk Sanatlari Arastirmalari Dergisi (TSAD)
Journal of Turkish studies
The Turkish historical review
Turcica
Turkish studies
 
Iranian and Persian Studies
Iranian Studies
 
The[Persian] Gulf
Journal of Arabian studies

Islamic Law
Arab law quarterly
Berkeley journal of Middle Eastern and Islamic law
Electronic journal of Islamic and Middle Eastern law
Journal of Islamic law
Journal of Islamic law and culture
Journal of Islamic law studies
Journal of Islamic state practices in international law
Islamic law and society
UCLA journal of Islamic and Near Eastern law
Yearbook of Islamic and Middle Eastern law
 
Islamic Art
Ars Orientalis
Journal of Islamic Manunoscripts
Journal of Turkish Art Research (JTAR) / Türk Sanatlari Arastirmalari Dergisi (TSAD)
Muqarnas

▪️از اینجا برداشته‌ام.

@HistoryandMemory
👍1
📚 Brian Ulrich, The Medieval Persian Gulf, Arc Humanities, 2023.

📚 برایان اولریش، <خلیج فارس در دورهٔ میانه>

▫️Contents:

Introduction
Chapter 1: Religious Diversity in the Early Islamic Era
Chapter 2: Ethnic Diversity
Chapter 3: The Society of Trade in the Early Islamic Period
Chapter 4: New Patterns of Trade After 1000
Chapter 5: Islamic Sects in the Gulf
Chapter 6: Hormuz
Conclusion

#تازه‌ها
#تاریخ_خلیج_فارس
#تاریخ_تجارت #تنوع_مذهبی #تنوع_قومی
#هرمز #دوره_میانه

@HistoryandMemory
📚عمر احمد سعيد، المؤسستان المدنية والعسكرية في العصر البويهي 334-447ه/945-1055م دراسة سياسية، عَمان: دار الراية للنشر والتوزيع، ۲۰۲۳.

📚عمر احمد سعيد، دار الخلافة في العصر البويهي (الرسوم، صلاحيات الخليفة)، عَمان: دار الراية للنشر والتوزيع، ۲۰۲۳.

▪️ این دو کتاب نگاشتهٔ یک تن به‌تازگی در اردن منتشر شده‌اند. نمی‌دانم حرف تازه‌ای دارند یا نه؟ اما بنابر شناختی که از مطالعات تاریخی عربان داریم، این دست آثار غالباً تکراری و کم‌مایه هستند و اصالت و نوآوری‌‌ ندارند. شاید اینگونه نباشد!

#تازه_ها
#تاریخ_آل‌بویه #عصر_بویهیان
#تاریخ_تشکیلات #تاریخ_نهادها #رسوم_دارالخلافه

@HistoryandMemory
✓ سرانجام خودزندگی‌نامه انوشه‌روان استاد ایرج افشار منتشر شد. اگر پرسیده شود که خوشبخت‌ترین و عزیزترین ایرانی در سده چهاردهم خورشیدی که بود؟ بدون تردید خواهم گفت: ایرج افشار!

▫️«حسب‌حالى ننوشتيم و شد ايّامى چند»

«از بس از اين و آن ــ مخصوصاً محمدعلى جمالزاده از نخستين ديدارم با او در سال ۱۳۳۶ ــ شنيدم كه چرا خاطراتت را نمى‌نويسى و آنها را به گور خواهى برد به اين دربايست تن دادم و نخست در دفتركى به يادداشت كردن «رئوس مطالب» پرداختم كه در ياد باشد كه به چه مباحثى بايد پرداخت و چه‌ها را نبايد از قلم انداخت.
خاطره‌نويسى بى‌گمان گونه‌اى از «خودپسندى»، «خودخواهى»، «خودبينى» و «خودانديشى» است. تاريخ هست و نيست. به ناگزير «من» در آن آشكار مى‌شود. اگر شخصاً چنين يا چنان نكرده باشم و چنين و چنان نگفته باشم، خاطره‌نويسى مصداق ندارد؛ مى‌شود بازگويى كارهاى ديگران و خوانده‌هاى آنچه در جرايد خوانده شده و آنچه در زمان نويسنده روى داده است. نوعى وقايع‌نويسى خواهد بود. اما اگر خاطرات دربرگيرنده اخبار و مطالبى باشد كه نويسنده خاطره خود از درون آنها آگاه باشد، براى آگاهى آيندگان فايده‌بخش خواهد بود. اگر نقل اقوال و شنيده‌ها و خوانده‌هايى باشد كه در خاطره نويسنده بر جاى مانده باشد، كاغذ سياه كردن و مزخرف‌نويسى است».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران، نشر سخن، ۱۴۰۲.

▪️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
👍2
«فصل دوم
از كودكستان تا دانشگاه


مدرسه‌ها و معلم‌ها

...سال «تهيه» را دبستان تربيت رفتم. زيرا درست پنج دقيقه تا خانه ما فاصله داشت. در يكى از اذناب خانه فرمانفرما استقرار داشت؛ همانجا كه به تصرّف رضاشاه درآمد و كاخ مرمر بر جاى آن ساخته شد. هيچ از آنجا مطلبى به يادم نمانده است. نام همكلاسى‌ها را هم به ياد ندارم. پدرم سال بعد مرا به مدرسه زرتشتيان سپرد. آن مدرسه‌اى كه بعدها نام جمشيد جم يافت. شايد بهترين دبستان زمان خود بود. عجب است كه از معلمان من در آن مدرسه آقاى فرزانه و آقاى فوقانى بعدها معلم فرزندانم بابك و بهرام شدند. هر يک از آنها حدود چهل سال يا بيش در آن مدرسه درس داده بود. خليق و مهربان اما سخت و صاحب نفوذ كلام بودند. دو معلم ديگرم پدر و پسرى بودند. پدر، محمدعلى ح فريدنى بود. مردى دانشمند و حكمت‌خوانده اما سرش درد مى‌كرد براى تدريس به نوجوانان. در سال آخر دبستان درس ادبيات مى‌گفت اما كار اصلى او تدريس در دوره دبيرستان بود. فرزندش هدايت‌اللّه حكيم‌الهى معلم سال چهارم ما بود. حاكمى كه نام كوچكش را يادم رفته ناظم دبستان بود. او هم به ما درس مى‌گفت. معلم سال سوم بود. از نوادر دلسوزان و مؤدّب و خليق و مهربان و توانا».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران، نشر سخن، ۱۴۰۲.

▪️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
👍1
آتش جشن سده، آتش مهر وطن است
کاندرین ملک نخواهد که شب تار بود
 در چنین جشن طرب، آری خورشید دگر
 گر بتابد ز دل خاک، سزاوار بود
خرمست این سده و شادروان باد که گفت
«شب جشن سده را حرمت، بسیار بود»

▫️سرودهٔ استاد زنده‌یاد محمد دبیرسیاقی

🔥 «جشن سده» به پیشنهاد ایران و تاجیکستان در فهرست میراث ناملموس یونسکو ثبت جهانی شد.

@HistoryandMemory
🔥3
▪️«ولوله و وسوسه سياست و خبر

«روزگارى که در دانشكده حقوق درس مى‌خواندم مصادف افتاد با انتخابات دوره چهاردهم. در مملكت هيجان سياسى به شدت خود رسيد. ايرانيان كه دوره خاموشى، سكوت ناشى از ترس عصر پادشاهى رضاشاه را پشت سر گذرانيده و با رفتن او يكباره سياسى شدند و به ياد مشروطيت افتادند شور اجراى انتخابات آزاد همگى را به جنبش آورد. حزب‌ها و گروه‌هاى خلق‌الساعه به وجود آمد و حرارت آن هيجان به درون دانشگاه كشيده شد و جوان‌هاى ميان بيست تا بيست و پنج ساله را بى‌آنكه آشنايى واقعى نسبت به كانديداها وجود داشته باشد متوجه به تبليغات انتخاباتى كرد.
از جمله در آن وقت ده بيست دانشجوى يزدى در دانشكده حقوق تحصيل مى‌كردند و براى آنكه دكتر هادى طاهرى كه چند دوره وكيل يزد بود ديگر بر وكالت نرسد خود انجمنى درست كردند و اعلاميه‌اى ضد او نوشته بودند كه متنش را به ياد ندارم ولى طبعآ مضمونش اين بود كه اين شخص لياقت وكالت ندارد و احتمالا در آن نوشته شده بود چون عامل بيگانه است. زيرا ميان مردم شهرت داشت كه در سياست آن وقت ايران ضدحركات روس‌ها و مخالف با نظريات حزب توده بود كه پدران دو تن از سرانش (دكتر مرتضى يزدى و دكتر فريدون كشاورز) يزدى بودند. تمايلات من در آن روزهاى جوانى بى‌هيچ روى و ريا پيروى {از مصدق بود.}
در دبيرستان كه بودم سيد ضياء وكيل شده بود و سعادتى با اعتبارنامه او مخالفت كرد و همكلاسى من، سرهنگ كاوسى از ياران حزب وطن طرفدار سيد ضياء و كتابچه‌اى درباره سيدضياء منتشر كرد و نسخه‌اى هم به من داد. من با او جدال مى‌كردم و طرفدار مصدق بودم و بر اساس حرف‌هاى مستند به كاوسى مى‌گفتم سيد «نوكر انگليس» است، خائن است... هيچ سببى در اين گرايش نبود مگر آنكه مصدق را چندبارى با پدرم ديده بودم و دست نوازش به سرم كشيده بود و از سخنانش هنوز هم مطلب زيادى دستگيرم نمى‌شد. به‌طور عاطفى طرفدار او بودم و مخالف سيدضياء (البته خواندن روزنامه‌ها هم تا حدى اين تمايل را تشديد كرده بود. طرزى كه انگليسها سيد را به ايران وارد كردند خود موجب اشمئزاز شده بود».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲، صص ۸۱-۸۲.

▫️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
📚این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲.

#تازه‌ها
#ایرج_افشار
#خودزندگی‌نامه
#خاطرات
@HistoryandMemory
▪️۱۶ آذر ۱۳۳۲ به روایت رئیس وقت دانشگاه تهران دکتر علی‌اکبر سیاسی

«کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، که منجر به سقوط دکتر مصدق و بازگشت شاه از رُم به تهران شد، ناگهانی بود و در آن زمان کسی یا بسیار کسان نمی‌دانستند چگونه صورت گرفته است. ولی چیزی نگذشت که همه دانستند که دست «سیا» (سازمان ضد جاسوسی و جاسوسی آمریکا)، با خرج کردن چهار پنج میلیون دلار با همراهی سید محمد بهبهانی و با همکاری سپهبد زاهدی و پسرش اردشیر و اشرف خواهر شاه و شوارتسکوف افسر آمریکایی (که زمانی بنیانگذار ژاندارمری ایران بوده) صورت گرفته است.
مردم ایران از سقوط دکتر مصدق تاسّف داشتند ولی از بازگشت شاه (البته نمی‌دانستند تحت چه شرایطی) هم شاد بودند؛ زیرا شاهی که در شهر رُم، حتّی برای مخارج عادی روزانه‌اش در مضیقه بود، و به ناچار کمک مالی افرادی چون اریه را قبول می‌کرد، با شاه چند سال بعد از زمین تا آسمان فرق داشت. اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران او را قلبأ دوست می‌داشتند، زیرا تا آن زمان از او بدی ندیده و نشنیده بودند.
باری، دکتر مصدق و بعضی از همکارانش توقیف و زندانی شدند و ماموران انتظامی دولت مقتدر سپهبد زاهدی همه جا به چشم می‌خوردند. از آن جمله، چند تن از این ماموران گاه و بی‌گاه در خیابان‌های دانشگاه در حرکت بودند. روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، هنگامی که آن‌ها از جلوی دانشکده فنی می‌گذشتند، چند دانشجو آن‌ها را مسخره می‌کنند و گویا کلمات زننده‌ای هم بر زبان می‌رانند و به سرعت وارد سرسرای دانشکده می‌شوند. سربازان آن‌ها را دنبال می‌کنند. در این هنگام زنگ دانشکده به صدا درمی‌آید و دانشجویان از کلاس‌ها بیرون ریخته در سرسرای دانشکده با سربازان روبه رو و با آن‌ها گلاویز می شوند. تیراندازی مفصّلی صورت می‌گیرد و تیر به سه دانشجو اصابت می‌کند و آن‌ها را از پای در می‌آورد.
گزارش که به من رسید بی‌درنگ با سپهبد زاهدی تلفنی تماس گرفتم و شدیداً اعتراض کردم و گفتم: « با این حرکات وحشیانه ماموران انتظامی شما من دیگر نمی‌توانم اداره  امور دانشگاه را عهده‌دار باشم.»
گفت:« متاسف خواهیم بود. دولت راساً از اداره‌ امور آن جا عاجز نخواهد بود؛ ولی جنابعالی باید بدانید که در این ماجرا تقصیر کاملا بر عهده اولیاء دانشکده فنّی بوده است. نظامیان که وارد سرسرای دانشکده شده بودند قصدشان فقط این بوده که از دانشجویانی که آن‌ها را با حرکات و کلماتی مسخره کرده بودند بپرسند منظورشان چه بوده و خواهش کنند که این کار تکرار نشود، که ناگهان اولیای دانشکده کلاس‌ها را تعطیل و صدها دانشجو را در سرسرای دانشکده به جان سربازان می‌اندازند. این‌ها هم برای حفظ جان خود چند تیر هوایی شلیک می‌کنند و بدبختانه سه تن از دانشجویان که با سربازان گلاویز شده بوده‌اند، تیر به آن ها اصابت می‌کند و کشته می‌شوند.»
گفتم:« تاکنون قرار بود مقامات انتظامی بدون اجازه ریاست دانشگاه وارد این محوطه نشوند. چرا نظامیان شما وارد شده‌اند؟ گزارشی هم که به شما داده‌اند گویا عین آن چه واقع شده است نباشد.»
گفت:«به من گزارش خلاف نمی‌توانند بدهند. جنابعالی هم تحقیق بفرمایید بعد با هم صحبت می‌کنیم.» فردای آن روز، در جلسه  روسای دانشکده‌ها دو ساعت درباره این جریان و خط مشی خود بحث کردیم. نخستین فکر این بود که جمعاً استعفا دهیم. بعد دیدیم که این کناره‌گیری نتیجه قطعی‌اش این خواهد بود که آرزوی همیشگی دولت‌ها برآورده خواهد شد؛ یعنی دولت خودکامه زورمند دست روی دانشگاه خواهد گذاشت، استقلالش را که قریب دوازده سال در استقرار و استحکامش زحمت کشیده بودیم از بین خواهد بود و یک نظامی یا غیرنظامی قلدر را به ریاست دانشگاه خواهد گماشت و روسای دانشکده ها را مطابق سلیقه برگزیده و منصوب خواهد کرد و دانشگاه را، مانند قبل از سال ۱۳۲۱، زیر فرمان وزارت فرهنگ و ادارات آن در خواهد آورد. در نتیجه ی این مذاکرات و ملاحظات، تصمیم گرفته شد سنگر را خالی نکنیم و به مقاومت بپردازیم.
از شاه وقت خواستم و درنظر داشتم نسبت به عمل جنایتکارانه قوای انتظامی اعتراض کنم. شاه مجال نداد و به محض دیدن من دست پیش گرفت و گفت:« این چه دسته گلی است که همکاران دانشکده فنی شما به آب داده‌اند، چند صد دانشجو را به جان سه چهار نظامی انداخته‌اند که این نتیجه نامطلوب را به بار آورد؟»
گفتم:« معلوم می‌شود جریان را آن طور که خواسته‌اند، ساخته و پرداخته به عرض رسانده‌اند.»
شاه گفت:« به من دروغ نگفته‌اند؛ عقل هم حکم می‌کند که جریان همین بوده است والا چطور می‌شود تصور کرد که سرباز بی‌جهت به سوی دانشجو تیر خالی کند؟»
گفتم:« جریان هر چه بوده است نتیجه‌اش این است که سه خانواده عزادار شده‌اند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند.»
شاه گفت:«همین طور است؛ من هم متاسفم، ولی چه باید کرد؟»

@HistoryandMemory
😢2

گفتم: «حداقل کاری که باید کرد یکی بازداشت آن نظامیان و بازپرسی از آنان است در حضور چند تن از دانشجویانی که در آن حادثه شاهد و ناظر بوده‌اند. دیگر این که مقرّر فرمایید به وسایل ممکن از خانواده‌هایی که فرزندان خود را از دست داده‌اند دلجویی به عمل آید.»
شاه نظرم را پسندید و گفت:« فردا علاء وزیر دربار را مامور می کنم با آن خانواده ها تماس بگیرد از طرف من و به آن‌ها تسلیت بگوید و رضایت خاطر آن‌ها را به هر وسیله‌ای که مقتضی حال آن‌ها باشد و بخواهند، فراهم سازد. ضمناً از دولت می‌خواهم به این امر مهم رسیدگی کند و ببیند آیا توطئه‌ای در کار بوده است که این‌گونه بین نظامیان و دانشجویان ایجاد درگیری کرده‌اند؟»
دو روز بعد نخست‌وزیر ساعتی را معین کرد که به دیدنش بروم. به نخست وزیری که رسیدم جلسه  هیات دولت تشکیل بود. رئیس دفتر نخست وزیر که در انتظار من بود، گفت:« فرموده اند به جلسه تشریف ببرید.» گفتم:« با هیأت دولت کاری ندارم.»
گفت:« گویا هیأت دولت با جنابعالی کار دارد.» شنیدن این کلمات مرا، به حکم اصل تداعی، به یاد جمله ی معروف «موش انبونه را ول کرده، انبونه موش را ول نمی کند!» انداخت. او وارد تالار جلسه شد و بی‌درنگ بازگشت و در را باز گذاشت و گفت:« فرمودند بفرمایید.» نخست‌وزیر به احترام من از جای برخاست. وزیران به او تاسی کردند. سپهبد دستم را فشرد و پهلوی خود روی صندلی اضافی که آن جا گذاشته بودند جای داد و خطاب به وزیران گفت:« موضوع بحث را ادامه دهید.» معلوم شد گفتگو درباره‌ی دانشگاه است. وزیری که با ورود من کلامش قطع شده بود مطلب خود را دنبال کرد. بعد از او یکی دو وزیر دیگر داد سخن دادند تا نوبت به وزیر جنگ، سپهبد هدایت رسید. او با حدّت و شدّتی بیشتر به دانشگاه حمله کرد و در پایان سخنانش چنین نتیجه گرفت:« اگر عضوی از اعضای بدن فاسد شود آن را قطع می‌کنند تا بدن سالم بماند. دانشگاه را هم درصورت لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد...» سخنان تند و قاطعانه وزیر جنگ که تمام شد سکوت کامل تالار را فرا گرفت. معلوم بود که همه منتظر واکنش من بودند. من به خود فشار آوردم آرام و ملایم باشم. پس به آرامی گفتم: «نظر تیمسار وزیر جنگ قابل تامل است؛ الّا، تشبیه دانشگاه به یک عضو بدن و امکان قطع احتمالی آن مانند قطع عضو بدن، صحیح نیست. این را «قیاس مع‌الفارق» می‌گویند. عضو بدن را که قطع می‌کنند از خود مقاومت نشان نمی‌دهد و پس از قطع، جسمی می‌شود جامد و بیجان و بی‌اثر. در صورتی که دانشگاه که از هزاران استاد و دانشجو و کارمند زنده و پویا تشکیل گردیده، اگر مورد حمله قرار گیرد به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد کرد و به فرض این که موقّتاً خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاکستر که سرانجام شعله‌ور خواهد گردید. گذشته از این، معلوم نیست که در دانشگاه فسادی وجود داشته باشد. البته دیدها مختلف است؛ هر کس از زاویه مخصوص احساسات و افکار و ارزشیابی‌های خویشتن به امور می‌نگرد و به قضاوت می‌پردازد. پس، اول باید معلوم داشت که آیا واقعا با فسادی روبرو هستیم؟
یا این که در این مورد دچار توهم شده‌ایم. بعد هم به فرض این که فساد واقعی در کار باشد، باید با کمال متانت و از روی پختگی به رفع آن همت گماشت نه این که بنده احساسات شده و با شتابزدگی دم از قطع و انحلال زد.... کشور ما برای گرداندن چرخ‌های عادی فعالیت های خود و به طریق اولی برای ترقی و پیشروی، نیازمند به نیروی انسانی، به اصحاب فن و متخصص است. پزشک، مهندس، معلم، قاضی، اقتصاددان ... لازم دارد. این متخصصان را تاکنون در درجه اول دانشگاه تهران تربیت کرده است و از این پس هم باید به میزان و مقیاس بیشتری تربیت کند. در این صورت آیا می‌توان این دستگاه را منحل یا تعطیل کرد؟ و آیا حتی مقتضی و مقرون به صلاح است که به احتمال چنین امری تفوه شود؟»
سپهبد هدایت اجازه خواست توضیحی بدهد، نخست وزیر به او مجال نداد و خود چنین گفت: «مقصود وزیر جنگ این نبود که دولت دانشگاه را تعطیل یا منحل کند، بلکه همان بود که جنابعالی تذکر دادید، یعنی اصلاح ... حالا هر طور خود شما صلاح بدانید عمل خواهد شد. دولت به جنابعالی کمال اعتماد را دارد. دولت چه باید بکند؟ از جنابعالی دعوت شد به این جا بیایید برای همین بود که از جنابعالی بپرسیم وظیفه‌ی دولت در قبال دانشگاه چیست؟»

@HistoryandMemory
👍1

گفتم:« خیلی متشکرم که نظر مرا در این باب می‌خواهید. به عقیده من- عقیده‌ای که تازگی ندارد و همیشه آن را داشته‌ام- دولت باید از هرگونه دخالت در دانشگاه خودداری کند و مسئولیت حفظ انتظامات آن جا را به عهده خود ما بگذارد. این موسسه بزرگ علمی را ما از سال ۱۳۲۱ خودمختار و مستقل کرده‌ایم و در تمام این مدت با سیاست حفظ بی‌طرفی دانشگاه، به هیچ مقامی و به هیچ حزب و فرقه‌ای اجازه نداده‌ایم در آن دخالت کند. حزب توده در بحبوحه قدرت خود، در زمانی که می‌توانست در خیابان فردوسی افسر شهربانی را توقیف کند و برای بازپرسی به دفتر حزب ببرد، نتوانست در دانشگاه به تبلیغ و فعالیت بپردازد چنان‌که، هیچ حزب و فرقه ی دیگری نتوانست چنین کند. حاصل این که این حوزه علمی را ما تا به حال از سیاست دور نگاه داشته‌ایم و در آن‌جا نه به چپ و نه به راست اجازه فعالیت نداده‌ایم. باور کنید که این به مصلحت دولت است که ما را آزاد بگذارد و در کار ما دخالت نکند، چنان که در یازده سال گذشته نکرده است...»
نخست‌وزیر از توضیحاتی که داده بودم سپاسگزاری کرد و مطالبی گفت کلی و ابهام‌انگیز که از مجموع آن چنین استنباط می‌شد که نظر و عقیده مرا تایید می‌کند. در پایان سخنانش من از جای برخاستم و گفتم: «بیش از این نمی‌خواهم وقت گرانبهای دولت را بگیرم.» نخست وزیر برخاست دستم را فشرد و من رو به سایر وزرا که سرپا ایستاده بودند سری تکان دادم و از تالار خارج شدم.
فردای آن روز، ماموران انتظامی که پس از سقوط مصدق در دانشگاه راه یافته بودند، آن‌جا را ترک کردند و دولت هم تا زمانی که از ریاست دانشگاه کنار نرفتم از دخالت در این موسسه خودداری کرد».
 
📚 علی‌اکبر سیاسی،  یک زندگی سیاسی، تهران: نشر ثالث، ۱۳۹۳، صص ۲۸۶-۲۹۳.

 @HistoryandMemory
@MousighiGolha
Maroufi-Faneziha-4
🎼 آلبوم: فانتزی‌ها
🎼 قطعه چهارم: تخت جمشید
🎹 پیانو: جواد معروفی

🍂 امروز سالروز درگذشت جواد معروفی است (۱۶ آذر ۱۳۷۲).

@nasimvesalyazd
@HistoryandMemory