| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
▪️این هفته در حلقهٔ درس جغرافیای تاریخی صحبت از مَقدِسی/ مُقَدَّسی جغرافی‌نگار نامدار سدهٔ چهارم هجری و کتاب ارزنده او، اَحْسَنُ التَّقاسیمِ فی مَعْرِفَةِ الْاَقالیم، بود. ضمن تورق کتاب رسیدیم به وصف او از «خوره ری» که کم‌وبیش می‌شود همین استان تهران کنونی.

▫️گزارش مقدسی با وصف دل‌انگیز ری آغاز می‌شود، اما به‌یک‌باره سر از واقعهٔ کربلا و ذکر عمر سعد «ملعون» درمی‌آورد؛ آن سرزمین دل‌گشا جای‌اش را به سرزمینی می‌دهد که در حدیث «نفرین» و «لعنت» شده و «کنار طوفانی از گرد قرار گرفته»! شاید خواندن این گزارش نگاشته‌شده در ۳۷۵ه‍، در این هوای، به قول شاعر، «قلیلِ مضافِ آلوده» تهران خالی از لطف نباشد؛ شاید هم عذابی مضاعف باشد!

▪️ «رى: خوره‏اى دلگشا پر آب باديه‏هاى گرانمايه، خوش ميوه، با زمين گسترده و روستاهاى سنگين است. اينجا است كه عمر بن سعد را بدبخت كرد و به كشتن حسين بن على واداشت و آتش دوزخ را برگزيد و گفت: آيا از فرمانروایى رى كه مرا به خود مى‏خواند چشم پوشم يا با كشتن حسين سرزنش أبدى را بپذيرم؟ كشتن حسين آتش بى‏امان را در پى دارد و فرمانروایى رى روشنى بخش چشمان من است! در حديثها، سرزمين رى نفرين شده كه شگون خيز است، كنار طوفانى از گرد قرار گرفته و خاكش لعنت زده است كه درستى را نمى‏پذيرد» (احسن‌التقاسیم فی معرفةالاقالیم، ترجمه علینقی منزوی، ص ۵۷۴).

@HistoryandMemory
▫️ فهرستی گزیده از مجلات اسلام‌پژوهی و مطالعات خاورمیانه

Selected Electronic Journals 
Interdisciplinary/General Journals in Middle Eastern and Islamic Studies


Arab Studies Journal
Arabic Sciences and Philosophy
Arabica
British Journal of Middle Eastern Studies
Contemporary Arab affairs
Critique: Journal of Critical Studies of Iran and the Middle East
Domes: digest of Middle East studies
Hawwa : journal of women of the Middle East and the Islamic world
Holy Land studies
International Journal of Middle East Studies
Islamic law and society
Journal of Islamic studies
Journal of Middle East women’s studies : JMEWS
Journal of Palestine Studies
Journal of the Economic and Social History of the Orient
MERIP-Middle East Report
Middle East economic digest - MEED
Middle East Journal
Middle East Policy
Middle East Quarterly
Middle East Report
Middle Eastern Studies
Palestine-Israel journal of politics, economics, and culture
Studia Islamica
The journal of Islamic law & culture
The Muslim world
Washington report on Middle East affairs
 
Literature and Linguistics
Journal of Arabic Linguistics
Journal of Arabic Literature
Middle Eastern Literatures (Edebiyat)
 
Medieval Islamic Studies
Al-Masāq
Al-Qantara
Anaquel de estudios árabes
Arabian archaeology and epigraphy
Journal of Abbasid Studies
Journal of Islamic Manunoscripts
Mamluk Studies Review
Studia graeco-arabica
 
Turkish and Ottoman Studies
European Journal of Turkish Studies 
International journal of Turkish studies
Journal of Modern Turkish Studies
Journal of Turkish Art Research (JTAR) / Türk Sanatlari Arastirmalari Dergisi (TSAD)
Journal of Turkish studies
The Turkish historical review
Turcica
Turkish studies
 
Iranian and Persian Studies
Iranian Studies
 
The[Persian] Gulf
Journal of Arabian studies

Islamic Law
Arab law quarterly
Berkeley journal of Middle Eastern and Islamic law
Electronic journal of Islamic and Middle Eastern law
Journal of Islamic law
Journal of Islamic law and culture
Journal of Islamic law studies
Journal of Islamic state practices in international law
Islamic law and society
UCLA journal of Islamic and Near Eastern law
Yearbook of Islamic and Middle Eastern law
 
Islamic Art
Ars Orientalis
Journal of Islamic Manunoscripts
Journal of Turkish Art Research (JTAR) / Türk Sanatlari Arastirmalari Dergisi (TSAD)
Muqarnas

▪️از اینجا برداشته‌ام.

@HistoryandMemory
👍1
📚 Brian Ulrich, The Medieval Persian Gulf, Arc Humanities, 2023.

📚 برایان اولریش، <خلیج فارس در دورهٔ میانه>

▫️Contents:

Introduction
Chapter 1: Religious Diversity in the Early Islamic Era
Chapter 2: Ethnic Diversity
Chapter 3: The Society of Trade in the Early Islamic Period
Chapter 4: New Patterns of Trade After 1000
Chapter 5: Islamic Sects in the Gulf
Chapter 6: Hormuz
Conclusion

#تازه‌ها
#تاریخ_خلیج_فارس
#تاریخ_تجارت #تنوع_مذهبی #تنوع_قومی
#هرمز #دوره_میانه

@HistoryandMemory
📚عمر احمد سعيد، المؤسستان المدنية والعسكرية في العصر البويهي 334-447ه/945-1055م دراسة سياسية، عَمان: دار الراية للنشر والتوزيع، ۲۰۲۳.

📚عمر احمد سعيد، دار الخلافة في العصر البويهي (الرسوم، صلاحيات الخليفة)، عَمان: دار الراية للنشر والتوزيع، ۲۰۲۳.

▪️ این دو کتاب نگاشتهٔ یک تن به‌تازگی در اردن منتشر شده‌اند. نمی‌دانم حرف تازه‌ای دارند یا نه؟ اما بنابر شناختی که از مطالعات تاریخی عربان داریم، این دست آثار غالباً تکراری و کم‌مایه هستند و اصالت و نوآوری‌‌ ندارند. شاید اینگونه نباشد!

#تازه_ها
#تاریخ_آل‌بویه #عصر_بویهیان
#تاریخ_تشکیلات #تاریخ_نهادها #رسوم_دارالخلافه

@HistoryandMemory
✓ سرانجام خودزندگی‌نامه انوشه‌روان استاد ایرج افشار منتشر شد. اگر پرسیده شود که خوشبخت‌ترین و عزیزترین ایرانی در سده چهاردهم خورشیدی که بود؟ بدون تردید خواهم گفت: ایرج افشار!

▫️«حسب‌حالى ننوشتيم و شد ايّامى چند»

«از بس از اين و آن ــ مخصوصاً محمدعلى جمالزاده از نخستين ديدارم با او در سال ۱۳۳۶ ــ شنيدم كه چرا خاطراتت را نمى‌نويسى و آنها را به گور خواهى برد به اين دربايست تن دادم و نخست در دفتركى به يادداشت كردن «رئوس مطالب» پرداختم كه در ياد باشد كه به چه مباحثى بايد پرداخت و چه‌ها را نبايد از قلم انداخت.
خاطره‌نويسى بى‌گمان گونه‌اى از «خودپسندى»، «خودخواهى»، «خودبينى» و «خودانديشى» است. تاريخ هست و نيست. به ناگزير «من» در آن آشكار مى‌شود. اگر شخصاً چنين يا چنان نكرده باشم و چنين و چنان نگفته باشم، خاطره‌نويسى مصداق ندارد؛ مى‌شود بازگويى كارهاى ديگران و خوانده‌هاى آنچه در جرايد خوانده شده و آنچه در زمان نويسنده روى داده است. نوعى وقايع‌نويسى خواهد بود. اما اگر خاطرات دربرگيرنده اخبار و مطالبى باشد كه نويسنده خاطره خود از درون آنها آگاه باشد، براى آگاهى آيندگان فايده‌بخش خواهد بود. اگر نقل اقوال و شنيده‌ها و خوانده‌هايى باشد كه در خاطره نويسنده بر جاى مانده باشد، كاغذ سياه كردن و مزخرف‌نويسى است».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران، نشر سخن، ۱۴۰۲.

▪️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
👍2
«فصل دوم
از كودكستان تا دانشگاه


مدرسه‌ها و معلم‌ها

...سال «تهيه» را دبستان تربيت رفتم. زيرا درست پنج دقيقه تا خانه ما فاصله داشت. در يكى از اذناب خانه فرمانفرما استقرار داشت؛ همانجا كه به تصرّف رضاشاه درآمد و كاخ مرمر بر جاى آن ساخته شد. هيچ از آنجا مطلبى به يادم نمانده است. نام همكلاسى‌ها را هم به ياد ندارم. پدرم سال بعد مرا به مدرسه زرتشتيان سپرد. آن مدرسه‌اى كه بعدها نام جمشيد جم يافت. شايد بهترين دبستان زمان خود بود. عجب است كه از معلمان من در آن مدرسه آقاى فرزانه و آقاى فوقانى بعدها معلم فرزندانم بابك و بهرام شدند. هر يک از آنها حدود چهل سال يا بيش در آن مدرسه درس داده بود. خليق و مهربان اما سخت و صاحب نفوذ كلام بودند. دو معلم ديگرم پدر و پسرى بودند. پدر، محمدعلى ح فريدنى بود. مردى دانشمند و حكمت‌خوانده اما سرش درد مى‌كرد براى تدريس به نوجوانان. در سال آخر دبستان درس ادبيات مى‌گفت اما كار اصلى او تدريس در دوره دبيرستان بود. فرزندش هدايت‌اللّه حكيم‌الهى معلم سال چهارم ما بود. حاكمى كه نام كوچكش را يادم رفته ناظم دبستان بود. او هم به ما درس مى‌گفت. معلم سال سوم بود. از نوادر دلسوزان و مؤدّب و خليق و مهربان و توانا».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران، نشر سخن، ۱۴۰۲.

▪️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
👍1
آتش جشن سده، آتش مهر وطن است
کاندرین ملک نخواهد که شب تار بود
 در چنین جشن طرب، آری خورشید دگر
 گر بتابد ز دل خاک، سزاوار بود
خرمست این سده و شادروان باد که گفت
«شب جشن سده را حرمت، بسیار بود»

▫️سرودهٔ استاد زنده‌یاد محمد دبیرسیاقی

🔥 «جشن سده» به پیشنهاد ایران و تاجیکستان در فهرست میراث ناملموس یونسکو ثبت جهانی شد.

@HistoryandMemory
🔥3
▪️«ولوله و وسوسه سياست و خبر

«روزگارى که در دانشكده حقوق درس مى‌خواندم مصادف افتاد با انتخابات دوره چهاردهم. در مملكت هيجان سياسى به شدت خود رسيد. ايرانيان كه دوره خاموشى، سكوت ناشى از ترس عصر پادشاهى رضاشاه را پشت سر گذرانيده و با رفتن او يكباره سياسى شدند و به ياد مشروطيت افتادند شور اجراى انتخابات آزاد همگى را به جنبش آورد. حزب‌ها و گروه‌هاى خلق‌الساعه به وجود آمد و حرارت آن هيجان به درون دانشگاه كشيده شد و جوان‌هاى ميان بيست تا بيست و پنج ساله را بى‌آنكه آشنايى واقعى نسبت به كانديداها وجود داشته باشد متوجه به تبليغات انتخاباتى كرد.
از جمله در آن وقت ده بيست دانشجوى يزدى در دانشكده حقوق تحصيل مى‌كردند و براى آنكه دكتر هادى طاهرى كه چند دوره وكيل يزد بود ديگر بر وكالت نرسد خود انجمنى درست كردند و اعلاميه‌اى ضد او نوشته بودند كه متنش را به ياد ندارم ولى طبعآ مضمونش اين بود كه اين شخص لياقت وكالت ندارد و احتمالا در آن نوشته شده بود چون عامل بيگانه است. زيرا ميان مردم شهرت داشت كه در سياست آن وقت ايران ضدحركات روس‌ها و مخالف با نظريات حزب توده بود كه پدران دو تن از سرانش (دكتر مرتضى يزدى و دكتر فريدون كشاورز) يزدى بودند. تمايلات من در آن روزهاى جوانى بى‌هيچ روى و ريا پيروى {از مصدق بود.}
در دبيرستان كه بودم سيد ضياء وكيل شده بود و سعادتى با اعتبارنامه او مخالفت كرد و همكلاسى من، سرهنگ كاوسى از ياران حزب وطن طرفدار سيد ضياء و كتابچه‌اى درباره سيدضياء منتشر كرد و نسخه‌اى هم به من داد. من با او جدال مى‌كردم و طرفدار مصدق بودم و بر اساس حرف‌هاى مستند به كاوسى مى‌گفتم سيد «نوكر انگليس» است، خائن است... هيچ سببى در اين گرايش نبود مگر آنكه مصدق را چندبارى با پدرم ديده بودم و دست نوازش به سرم كشيده بود و از سخنانش هنوز هم مطلب زيادى دستگيرم نمى‌شد. به‌طور عاطفى طرفدار او بودم و مخالف سيدضياء (البته خواندن روزنامه‌ها هم تا حدى اين تمايل را تشديد كرده بود. طرزى كه انگليسها سيد را به ايران وارد كردند خود موجب اشمئزاز شده بود».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲، صص ۸۱-۸۲.

▫️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
📚این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲.

#تازه‌ها
#ایرج_افشار
#خودزندگی‌نامه
#خاطرات
@HistoryandMemory
▪️۱۶ آذر ۱۳۳۲ به روایت رئیس وقت دانشگاه تهران دکتر علی‌اکبر سیاسی

«کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، که منجر به سقوط دکتر مصدق و بازگشت شاه از رُم به تهران شد، ناگهانی بود و در آن زمان کسی یا بسیار کسان نمی‌دانستند چگونه صورت گرفته است. ولی چیزی نگذشت که همه دانستند که دست «سیا» (سازمان ضد جاسوسی و جاسوسی آمریکا)، با خرج کردن چهار پنج میلیون دلار با همراهی سید محمد بهبهانی و با همکاری سپهبد زاهدی و پسرش اردشیر و اشرف خواهر شاه و شوارتسکوف افسر آمریکایی (که زمانی بنیانگذار ژاندارمری ایران بوده) صورت گرفته است.
مردم ایران از سقوط دکتر مصدق تاسّف داشتند ولی از بازگشت شاه (البته نمی‌دانستند تحت چه شرایطی) هم شاد بودند؛ زیرا شاهی که در شهر رُم، حتّی برای مخارج عادی روزانه‌اش در مضیقه بود، و به ناچار کمک مالی افرادی چون اریه را قبول می‌کرد، با شاه چند سال بعد از زمین تا آسمان فرق داشت. اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران او را قلبأ دوست می‌داشتند، زیرا تا آن زمان از او بدی ندیده و نشنیده بودند.
باری، دکتر مصدق و بعضی از همکارانش توقیف و زندانی شدند و ماموران انتظامی دولت مقتدر سپهبد زاهدی همه جا به چشم می‌خوردند. از آن جمله، چند تن از این ماموران گاه و بی‌گاه در خیابان‌های دانشگاه در حرکت بودند. روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، هنگامی که آن‌ها از جلوی دانشکده فنی می‌گذشتند، چند دانشجو آن‌ها را مسخره می‌کنند و گویا کلمات زننده‌ای هم بر زبان می‌رانند و به سرعت وارد سرسرای دانشکده می‌شوند. سربازان آن‌ها را دنبال می‌کنند. در این هنگام زنگ دانشکده به صدا درمی‌آید و دانشجویان از کلاس‌ها بیرون ریخته در سرسرای دانشکده با سربازان روبه رو و با آن‌ها گلاویز می شوند. تیراندازی مفصّلی صورت می‌گیرد و تیر به سه دانشجو اصابت می‌کند و آن‌ها را از پای در می‌آورد.
گزارش که به من رسید بی‌درنگ با سپهبد زاهدی تلفنی تماس گرفتم و شدیداً اعتراض کردم و گفتم: « با این حرکات وحشیانه ماموران انتظامی شما من دیگر نمی‌توانم اداره  امور دانشگاه را عهده‌دار باشم.»
گفت:« متاسف خواهیم بود. دولت راساً از اداره‌ امور آن جا عاجز نخواهد بود؛ ولی جنابعالی باید بدانید که در این ماجرا تقصیر کاملا بر عهده اولیاء دانشکده فنّی بوده است. نظامیان که وارد سرسرای دانشکده شده بودند قصدشان فقط این بوده که از دانشجویانی که آن‌ها را با حرکات و کلماتی مسخره کرده بودند بپرسند منظورشان چه بوده و خواهش کنند که این کار تکرار نشود، که ناگهان اولیای دانشکده کلاس‌ها را تعطیل و صدها دانشجو را در سرسرای دانشکده به جان سربازان می‌اندازند. این‌ها هم برای حفظ جان خود چند تیر هوایی شلیک می‌کنند و بدبختانه سه تن از دانشجویان که با سربازان گلاویز شده بوده‌اند، تیر به آن ها اصابت می‌کند و کشته می‌شوند.»
گفتم:« تاکنون قرار بود مقامات انتظامی بدون اجازه ریاست دانشگاه وارد این محوطه نشوند. چرا نظامیان شما وارد شده‌اند؟ گزارشی هم که به شما داده‌اند گویا عین آن چه واقع شده است نباشد.»
گفت:«به من گزارش خلاف نمی‌توانند بدهند. جنابعالی هم تحقیق بفرمایید بعد با هم صحبت می‌کنیم.» فردای آن روز، در جلسه  روسای دانشکده‌ها دو ساعت درباره این جریان و خط مشی خود بحث کردیم. نخستین فکر این بود که جمعاً استعفا دهیم. بعد دیدیم که این کناره‌گیری نتیجه قطعی‌اش این خواهد بود که آرزوی همیشگی دولت‌ها برآورده خواهد شد؛ یعنی دولت خودکامه زورمند دست روی دانشگاه خواهد گذاشت، استقلالش را که قریب دوازده سال در استقرار و استحکامش زحمت کشیده بودیم از بین خواهد بود و یک نظامی یا غیرنظامی قلدر را به ریاست دانشگاه خواهد گماشت و روسای دانشکده ها را مطابق سلیقه برگزیده و منصوب خواهد کرد و دانشگاه را، مانند قبل از سال ۱۳۲۱، زیر فرمان وزارت فرهنگ و ادارات آن در خواهد آورد. در نتیجه ی این مذاکرات و ملاحظات، تصمیم گرفته شد سنگر را خالی نکنیم و به مقاومت بپردازیم.
از شاه وقت خواستم و درنظر داشتم نسبت به عمل جنایتکارانه قوای انتظامی اعتراض کنم. شاه مجال نداد و به محض دیدن من دست پیش گرفت و گفت:« این چه دسته گلی است که همکاران دانشکده فنی شما به آب داده‌اند، چند صد دانشجو را به جان سه چهار نظامی انداخته‌اند که این نتیجه نامطلوب را به بار آورد؟»
گفتم:« معلوم می‌شود جریان را آن طور که خواسته‌اند، ساخته و پرداخته به عرض رسانده‌اند.»
شاه گفت:« به من دروغ نگفته‌اند؛ عقل هم حکم می‌کند که جریان همین بوده است والا چطور می‌شود تصور کرد که سرباز بی‌جهت به سوی دانشجو تیر خالی کند؟»
گفتم:« جریان هر چه بوده است نتیجه‌اش این است که سه خانواده عزادار شده‌اند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند.»
شاه گفت:«همین طور است؛ من هم متاسفم، ولی چه باید کرد؟»

@HistoryandMemory
😢2

گفتم: «حداقل کاری که باید کرد یکی بازداشت آن نظامیان و بازپرسی از آنان است در حضور چند تن از دانشجویانی که در آن حادثه شاهد و ناظر بوده‌اند. دیگر این که مقرّر فرمایید به وسایل ممکن از خانواده‌هایی که فرزندان خود را از دست داده‌اند دلجویی به عمل آید.»
شاه نظرم را پسندید و گفت:« فردا علاء وزیر دربار را مامور می کنم با آن خانواده ها تماس بگیرد از طرف من و به آن‌ها تسلیت بگوید و رضایت خاطر آن‌ها را به هر وسیله‌ای که مقتضی حال آن‌ها باشد و بخواهند، فراهم سازد. ضمناً از دولت می‌خواهم به این امر مهم رسیدگی کند و ببیند آیا توطئه‌ای در کار بوده است که این‌گونه بین نظامیان و دانشجویان ایجاد درگیری کرده‌اند؟»
دو روز بعد نخست‌وزیر ساعتی را معین کرد که به دیدنش بروم. به نخست وزیری که رسیدم جلسه  هیات دولت تشکیل بود. رئیس دفتر نخست وزیر که در انتظار من بود، گفت:« فرموده اند به جلسه تشریف ببرید.» گفتم:« با هیأت دولت کاری ندارم.»
گفت:« گویا هیأت دولت با جنابعالی کار دارد.» شنیدن این کلمات مرا، به حکم اصل تداعی، به یاد جمله ی معروف «موش انبونه را ول کرده، انبونه موش را ول نمی کند!» انداخت. او وارد تالار جلسه شد و بی‌درنگ بازگشت و در را باز گذاشت و گفت:« فرمودند بفرمایید.» نخست‌وزیر به احترام من از جای برخاست. وزیران به او تاسی کردند. سپهبد دستم را فشرد و پهلوی خود روی صندلی اضافی که آن جا گذاشته بودند جای داد و خطاب به وزیران گفت:« موضوع بحث را ادامه دهید.» معلوم شد گفتگو درباره‌ی دانشگاه است. وزیری که با ورود من کلامش قطع شده بود مطلب خود را دنبال کرد. بعد از او یکی دو وزیر دیگر داد سخن دادند تا نوبت به وزیر جنگ، سپهبد هدایت رسید. او با حدّت و شدّتی بیشتر به دانشگاه حمله کرد و در پایان سخنانش چنین نتیجه گرفت:« اگر عضوی از اعضای بدن فاسد شود آن را قطع می‌کنند تا بدن سالم بماند. دانشگاه را هم درصورت لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد...» سخنان تند و قاطعانه وزیر جنگ که تمام شد سکوت کامل تالار را فرا گرفت. معلوم بود که همه منتظر واکنش من بودند. من به خود فشار آوردم آرام و ملایم باشم. پس به آرامی گفتم: «نظر تیمسار وزیر جنگ قابل تامل است؛ الّا، تشبیه دانشگاه به یک عضو بدن و امکان قطع احتمالی آن مانند قطع عضو بدن، صحیح نیست. این را «قیاس مع‌الفارق» می‌گویند. عضو بدن را که قطع می‌کنند از خود مقاومت نشان نمی‌دهد و پس از قطع، جسمی می‌شود جامد و بیجان و بی‌اثر. در صورتی که دانشگاه که از هزاران استاد و دانشجو و کارمند زنده و پویا تشکیل گردیده، اگر مورد حمله قرار گیرد به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد کرد و به فرض این که موقّتاً خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاکستر که سرانجام شعله‌ور خواهد گردید. گذشته از این، معلوم نیست که در دانشگاه فسادی وجود داشته باشد. البته دیدها مختلف است؛ هر کس از زاویه مخصوص احساسات و افکار و ارزشیابی‌های خویشتن به امور می‌نگرد و به قضاوت می‌پردازد. پس، اول باید معلوم داشت که آیا واقعا با فسادی روبرو هستیم؟
یا این که در این مورد دچار توهم شده‌ایم. بعد هم به فرض این که فساد واقعی در کار باشد، باید با کمال متانت و از روی پختگی به رفع آن همت گماشت نه این که بنده احساسات شده و با شتابزدگی دم از قطع و انحلال زد.... کشور ما برای گرداندن چرخ‌های عادی فعالیت های خود و به طریق اولی برای ترقی و پیشروی، نیازمند به نیروی انسانی، به اصحاب فن و متخصص است. پزشک، مهندس، معلم، قاضی، اقتصاددان ... لازم دارد. این متخصصان را تاکنون در درجه اول دانشگاه تهران تربیت کرده است و از این پس هم باید به میزان و مقیاس بیشتری تربیت کند. در این صورت آیا می‌توان این دستگاه را منحل یا تعطیل کرد؟ و آیا حتی مقتضی و مقرون به صلاح است که به احتمال چنین امری تفوه شود؟»
سپهبد هدایت اجازه خواست توضیحی بدهد، نخست وزیر به او مجال نداد و خود چنین گفت: «مقصود وزیر جنگ این نبود که دولت دانشگاه را تعطیل یا منحل کند، بلکه همان بود که جنابعالی تذکر دادید، یعنی اصلاح ... حالا هر طور خود شما صلاح بدانید عمل خواهد شد. دولت به جنابعالی کمال اعتماد را دارد. دولت چه باید بکند؟ از جنابعالی دعوت شد به این جا بیایید برای همین بود که از جنابعالی بپرسیم وظیفه‌ی دولت در قبال دانشگاه چیست؟»

@HistoryandMemory
👍1

گفتم:« خیلی متشکرم که نظر مرا در این باب می‌خواهید. به عقیده من- عقیده‌ای که تازگی ندارد و همیشه آن را داشته‌ام- دولت باید از هرگونه دخالت در دانشگاه خودداری کند و مسئولیت حفظ انتظامات آن جا را به عهده خود ما بگذارد. این موسسه بزرگ علمی را ما از سال ۱۳۲۱ خودمختار و مستقل کرده‌ایم و در تمام این مدت با سیاست حفظ بی‌طرفی دانشگاه، به هیچ مقامی و به هیچ حزب و فرقه‌ای اجازه نداده‌ایم در آن دخالت کند. حزب توده در بحبوحه قدرت خود، در زمانی که می‌توانست در خیابان فردوسی افسر شهربانی را توقیف کند و برای بازپرسی به دفتر حزب ببرد، نتوانست در دانشگاه به تبلیغ و فعالیت بپردازد چنان‌که، هیچ حزب و فرقه ی دیگری نتوانست چنین کند. حاصل این که این حوزه علمی را ما تا به حال از سیاست دور نگاه داشته‌ایم و در آن‌جا نه به چپ و نه به راست اجازه فعالیت نداده‌ایم. باور کنید که این به مصلحت دولت است که ما را آزاد بگذارد و در کار ما دخالت نکند، چنان که در یازده سال گذشته نکرده است...»
نخست‌وزیر از توضیحاتی که داده بودم سپاسگزاری کرد و مطالبی گفت کلی و ابهام‌انگیز که از مجموع آن چنین استنباط می‌شد که نظر و عقیده مرا تایید می‌کند. در پایان سخنانش من از جای برخاستم و گفتم: «بیش از این نمی‌خواهم وقت گرانبهای دولت را بگیرم.» نخست وزیر برخاست دستم را فشرد و من رو به سایر وزرا که سرپا ایستاده بودند سری تکان دادم و از تالار خارج شدم.
فردای آن روز، ماموران انتظامی که پس از سقوط مصدق در دانشگاه راه یافته بودند، آن‌جا را ترک کردند و دولت هم تا زمانی که از ریاست دانشگاه کنار نرفتم از دخالت در این موسسه خودداری کرد».
 
📚 علی‌اکبر سیاسی،  یک زندگی سیاسی، تهران: نشر ثالث، ۱۳۹۳، صص ۲۸۶-۲۹۳.

 @HistoryandMemory
@MousighiGolha
Maroufi-Faneziha-4
🎼 آلبوم: فانتزی‌ها
🎼 قطعه چهارم: تخت جمشید
🎹 پیانو: جواد معروفی

🍂 امروز سالروز درگذشت جواد معروفی است (۱۶ آذر ۱۳۷۲).

@nasimvesalyazd
@HistoryandMemory
Byzantine Ideas of Persia, 650–1461 (1).pdf
8.5 MB
📚 Rustam Shukurov, Byzantine Ideas of Persia, 650–1461, London: Routledge, 2023.

📚 رستم شُکورُف، <انگاره‌ها/ ایده‌های بیزانسی درباره ایران، ۶۵۰-۱۴۶۱>

* ۶۵۰= سال پایان فتح ایران از سوی عربان
* ۱۴۶۱= سال سقوط امپراتوری ترابوزان (آخرین بازمانده بیزانس)، چهل سال پیش از برآمدن صفویه
* کتاب در واقع بر ایران دوره اسلامی/ دوره میانه متمرکز است.

#تازه‌ها
#ایران #بیزانس
#ایران_اسلامی #ایران_دوره_میانه
#تاریخ_فرهنگی #تاریخ_ذهنیت‌
@HistoryandMemory
👍1
▫️همکلاسی‌های استاد ژاله آموزگار

«من سه همکلاسی در سوربن داشتم. دکتر احمد تفضلی فقط یک سال همکلاسی من بود. دیگری دکتر علی‌اشرف صادقی بود که زبان‌شناسی می‌خواند و فقط برای پیشبرد اطلاعاتش از این کلاس استفاده می‌کرد و می‌آمد. نفر دیگر هم فیلیپ ژینیو بود که دوره دکتری را می‌گذراند».

📚 فانوس تابان، ص ۴۸.

@HisyoryandMemory
▪️ آمریکایی‌ها در چشم دکتر قاسم غنی

[غنی در این زمان یکی از اعضای هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس سان‌فرانسیسکو  بود که  منشور ملل متحد در آن تهیه شد]

▫️«سه شنبه ۴ دسامبر [۱۹۴۵/ ۱۳ آذر ۱۳۲۴]

می‌خواهم دو سه روز به نيويورک بروم. ضمناً لباس برای بچه‌ها به بیروت بفرستم و دوستان را ملاقات کنم. امروز برای رفقای سانفرانسیسکو هديهٔ عيد فرستادم. ظهر در گالری ملی به ناهار دعوت کرده‌اند. اصطلاح اینکه «فلان شخص مادی است»  یا فلان فلسفه جنبۀ مادیت دارد، مادیون و روحانیون، خیلی مادی است و امثال آن. اگر کسی بخواهد معنی واقعی این عبارات را بفهمد باید با مردم آمریکا حشر کند. اینها به تمام معنی کلمه مادی هستند نه به معنی بد به این معنی که سعادت خور و خواب و شهوت آنها تأمین شده و هر کسی به آن دسترس دارد. با اصول و انتظام و تربیت اشخاص مطابق این موازین و عادت دادن افراد به اصول انتظامات جامعه و اشخاص هم همان حلق و دلق و جلق را با کمال سهولت و خوشی در دسترس دارند. هر کسی خوب می‌پوشد، خوب می‌خورد، و شهواتش اقناع می‌شود دیگر نه طلب و عطش خاصی باقی مانده نه مهجوری و زندگی طوری است که چیز دیگری نه می‌خواهند نه مجال دارند در آن فکر کنند. با کمال سادگی و بی‌گناهی در حکم اطفال مسنی هستند».

📚یادداشت‌های دکتر قاسم غنی، به‌کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۴۹-۵۰.

@HistoryandMemory
بسطامی وطن من
@Jane_oshaagh
🌱 امروز زادروز ملک‌الشعرا بهار است (۱۸ آذر ۱۲۶۵).

❤️🤍💚
وطن من | ملک‌الشعرا بهار

ای خطّهٔ ایران مهین‌، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دلِ پُر حزن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من

بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای
بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بار خدای من گر بی‌تو زیم باز
افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من

از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز من
تا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ
کاز بافته‌ی خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کس را سخن من
وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق
کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من‌، وطن من


🎼 پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی

@HistoryandMemory
▫️دو چهره از یک پدر: خاطرات بهار از پدرش

▪️ملک‌الشعراء بهار از کودکی خود، زندگی‌نامه خودنوشت بسیار مختصری برجای نهاده که حاوی اطلاعاتی خصوصی از پدرش، میرزا محمدکاظم صبوری، ملک‌الشعراء آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه، است. تصویری که از پدرش به‌دست داده، بسیار جالب‌توجه است: مردی فرهیخته و شاعر که برای خانوده‌اش رومان می‌خواند، اما فحش هم بسیار می‌داد!
...

▫️«پدرم غالب اوقات که به خانه می‌آمد می‌نشست و با ما صحبت‌های علمی و ادبی و تاریخی می‌داشت و دارای این عقیده نبود که با زن و بچه نباید صحبت کرد. با ما صحبت می‌کرد و همان صحبت‌های او بر مدارج معلومات مادرم و من می‌افزود. خیلی نوادر و حکایات عرب و شعرهای فارسی و عربی است که من از طفولیت در بین صحبت پدرم شنیده و هنوز فراموش نکرده‌ام. از روزی که ترجمه نوشته‌های ادیب معروف فرانسه الکساندر دوما در ایران منتشر شد پدرم آنها را بدست آورده شبها شروع می‌کرد به بلند خواندن وقتی هم خسته می‌شد به مادرم می‌داد و او هم قدری می‌خواند. بعد از شام خوردن باز هم می‌خواندند و می‌خوابیدند. من تمام حكايات «كنت دو مونت کریستو» و « سه تفنگدار» را از آن اوقات محفوظ دارم و سایر رومانها از قبیل لوئی چهاردهم و کتاب «شیطانه» که به نام «بوسه عذرا» تازه چاپ شده آن زمان خطي آنها را پدرم پیدا کرده برای ما می‌خواند و همان رومانها بر عوالم اختلافی ما دخالت‌های مفید کرد که اکنون نیز اثرات آن را من می‌بینم.
اوقات پدرم هیچوقت بیهوده در خانه صرف نمی‌شد یا نماز می‌خواند یا رومان می‌خواند یا نوشته‌های مرحوم طالب‌اف را برای ما بلند می‌خواند.....
...
پدرم بلند قامت بود و دارای پیشانی بلند، گشاده و سفید که در میان سر با موهای نرم  سفید پراکنده پیوسته می‌شد. چشم‌های فریبنده‌اش در زیر ابروهای باریک و خمیده می‌درخشید بینی‌ای کشیده و باریک لبش خندان و ریش و سبلتی افشانده و سیاه و انگشتانی قلمی لاغر و مخروطی داشت.
...
اما پدرم در مواقع بسیار به من فحشهای بسیار می‌داد و اخلاق من بدان واسطه سخت خراب می‌شد و او نمی‌دانست. الآن وقتی که بشنوم در غیاب من به من فحش داده‌اند، برای مدافعه چندان اصرار نمی‌کنم و می‌گویم که باید اعتنا نکرد و حلم پیشه نمود، ولی این حالت که من نام آن را حلم می‌گذارم در حقیقت حلم نیست، اثراتی است که از کثرت فحش شنیدن از پدرم برای من بودیعه مانده است.
پدرم به من تنها فحش نمی‌داد وقتی که اوقاتش تلخ بود، به نوکر هم فحش می‌داد و این حالت او از اثر کشیدن تریاک بود و پس چنان که وقتی تریاک را ترک کرد این حالت هم رو به فتور گذاشت. پدرم مرا در خانه تخویفها می‌کرد و دائی‌هایم به بهانه‌های جزئی مرا کتک می‌زدند. این عقیدت کج مرا ضعیف‌بنیه و ضعیف‌النفس کرده بود. چنان که در کوچه و بازار اگر کسی مرا تخویف و تخفیف می‌کرد یا کتک می‌زد جرأت نداشتم که منهم معارضه به مثل کرده او را بزنم و گو که زور من از او بیشتر بود. من گمان می‌کردم که اصلاً زور و جرأت در من موجود نیست، ولی حالا که می‌بینم هم زور داشته‌ام و هم جرأت می‌دانم که آن بی‌زوری و کم جراتی از اثر تو سریها، کتک‌ها و فحش‌هائی بوده است که به نام تربیت من دوستان و مربیان من به من وارد می‌آوردند».

📚 ارج‌نامه ملک‌الشعراء بهار، به کوشش علی میرانصاری، تهران: میراث مکتوب، ۱۳۸۵، صص ۲۱-۲۴.

* این خودزندگی‌نامه اینجا هم در دسترس است.


@HistoryandMemory
4👍1😢1