| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره | – Telegram
| پنجه‌نامه: تاریخ و خاطره |
1.19K subscribers
672 photos
15 videos
56 files
908 links
Download Telegram
آتش جشن سده، آتش مهر وطن است
کاندرین ملک نخواهد که شب تار بود
 در چنین جشن طرب، آری خورشید دگر
 گر بتابد ز دل خاک، سزاوار بود
خرمست این سده و شادروان باد که گفت
«شب جشن سده را حرمت، بسیار بود»

▫️سرودهٔ استاد زنده‌یاد محمد دبیرسیاقی

🔥 «جشن سده» به پیشنهاد ایران و تاجیکستان در فهرست میراث ناملموس یونسکو ثبت جهانی شد.

@HistoryandMemory
🔥3
▪️«ولوله و وسوسه سياست و خبر

«روزگارى که در دانشكده حقوق درس مى‌خواندم مصادف افتاد با انتخابات دوره چهاردهم. در مملكت هيجان سياسى به شدت خود رسيد. ايرانيان كه دوره خاموشى، سكوت ناشى از ترس عصر پادشاهى رضاشاه را پشت سر گذرانيده و با رفتن او يكباره سياسى شدند و به ياد مشروطيت افتادند شور اجراى انتخابات آزاد همگى را به جنبش آورد. حزب‌ها و گروه‌هاى خلق‌الساعه به وجود آمد و حرارت آن هيجان به درون دانشگاه كشيده شد و جوان‌هاى ميان بيست تا بيست و پنج ساله را بى‌آنكه آشنايى واقعى نسبت به كانديداها وجود داشته باشد متوجه به تبليغات انتخاباتى كرد.
از جمله در آن وقت ده بيست دانشجوى يزدى در دانشكده حقوق تحصيل مى‌كردند و براى آنكه دكتر هادى طاهرى كه چند دوره وكيل يزد بود ديگر بر وكالت نرسد خود انجمنى درست كردند و اعلاميه‌اى ضد او نوشته بودند كه متنش را به ياد ندارم ولى طبعآ مضمونش اين بود كه اين شخص لياقت وكالت ندارد و احتمالا در آن نوشته شده بود چون عامل بيگانه است. زيرا ميان مردم شهرت داشت كه در سياست آن وقت ايران ضدحركات روس‌ها و مخالف با نظريات حزب توده بود كه پدران دو تن از سرانش (دكتر مرتضى يزدى و دكتر فريدون كشاورز) يزدى بودند. تمايلات من در آن روزهاى جوانى بى‌هيچ روى و ريا پيروى {از مصدق بود.}
در دبيرستان كه بودم سيد ضياء وكيل شده بود و سعادتى با اعتبارنامه او مخالفت كرد و همكلاسى من، سرهنگ كاوسى از ياران حزب وطن طرفدار سيد ضياء و كتابچه‌اى درباره سيدضياء منتشر كرد و نسخه‌اى هم به من داد. من با او جدال مى‌كردم و طرفدار مصدق بودم و بر اساس حرف‌هاى مستند به كاوسى مى‌گفتم سيد «نوكر انگليس» است، خائن است... هيچ سببى در اين گرايش نبود مگر آنكه مصدق را چندبارى با پدرم ديده بودم و دست نوازش به سرم كشيده بود و از سخنانش هنوز هم مطلب زيادى دستگيرم نمى‌شد. به‌طور عاطفى طرفدار او بودم و مخالف سيدضياء (البته خواندن روزنامه‌ها هم تا حدى اين تمايل را تشديد كرده بود. طرزى كه انگليسها سيد را به ايران وارد كردند خود موجب اشمئزاز شده بود».

📚 این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲، صص ۸۱-۸۲.

▫️از برگه گنجینه پژوهشی ایرج افشار

@HistoryandMemory
📚این دفتر بی معنی، یادگار نمای فرهنگی از ایرج افشار، به‌کوشش بهرام، کوشیار و آرش افشار، تهران: نشر سخن، ۱۴۰۲.

#تازه‌ها
#ایرج_افشار
#خودزندگی‌نامه
#خاطرات
@HistoryandMemory
▪️۱۶ آذر ۱۳۳۲ به روایت رئیس وقت دانشگاه تهران دکتر علی‌اکبر سیاسی

«کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، که منجر به سقوط دکتر مصدق و بازگشت شاه از رُم به تهران شد، ناگهانی بود و در آن زمان کسی یا بسیار کسان نمی‌دانستند چگونه صورت گرفته است. ولی چیزی نگذشت که همه دانستند که دست «سیا» (سازمان ضد جاسوسی و جاسوسی آمریکا)، با خرج کردن چهار پنج میلیون دلار با همراهی سید محمد بهبهانی و با همکاری سپهبد زاهدی و پسرش اردشیر و اشرف خواهر شاه و شوارتسکوف افسر آمریکایی (که زمانی بنیانگذار ژاندارمری ایران بوده) صورت گرفته است.
مردم ایران از سقوط دکتر مصدق تاسّف داشتند ولی از بازگشت شاه (البته نمی‌دانستند تحت چه شرایطی) هم شاد بودند؛ زیرا شاهی که در شهر رُم، حتّی برای مخارج عادی روزانه‌اش در مضیقه بود، و به ناچار کمک مالی افرادی چون اریه را قبول می‌کرد، با شاه چند سال بعد از زمین تا آسمان فرق داشت. اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران او را قلبأ دوست می‌داشتند، زیرا تا آن زمان از او بدی ندیده و نشنیده بودند.
باری، دکتر مصدق و بعضی از همکارانش توقیف و زندانی شدند و ماموران انتظامی دولت مقتدر سپهبد زاهدی همه جا به چشم می‌خوردند. از آن جمله، چند تن از این ماموران گاه و بی‌گاه در خیابان‌های دانشگاه در حرکت بودند. روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲، هنگامی که آن‌ها از جلوی دانشکده فنی می‌گذشتند، چند دانشجو آن‌ها را مسخره می‌کنند و گویا کلمات زننده‌ای هم بر زبان می‌رانند و به سرعت وارد سرسرای دانشکده می‌شوند. سربازان آن‌ها را دنبال می‌کنند. در این هنگام زنگ دانشکده به صدا درمی‌آید و دانشجویان از کلاس‌ها بیرون ریخته در سرسرای دانشکده با سربازان روبه رو و با آن‌ها گلاویز می شوند. تیراندازی مفصّلی صورت می‌گیرد و تیر به سه دانشجو اصابت می‌کند و آن‌ها را از پای در می‌آورد.
گزارش که به من رسید بی‌درنگ با سپهبد زاهدی تلفنی تماس گرفتم و شدیداً اعتراض کردم و گفتم: « با این حرکات وحشیانه ماموران انتظامی شما من دیگر نمی‌توانم اداره  امور دانشگاه را عهده‌دار باشم.»
گفت:« متاسف خواهیم بود. دولت راساً از اداره‌ امور آن جا عاجز نخواهد بود؛ ولی جنابعالی باید بدانید که در این ماجرا تقصیر کاملا بر عهده اولیاء دانشکده فنّی بوده است. نظامیان که وارد سرسرای دانشکده شده بودند قصدشان فقط این بوده که از دانشجویانی که آن‌ها را با حرکات و کلماتی مسخره کرده بودند بپرسند منظورشان چه بوده و خواهش کنند که این کار تکرار نشود، که ناگهان اولیای دانشکده کلاس‌ها را تعطیل و صدها دانشجو را در سرسرای دانشکده به جان سربازان می‌اندازند. این‌ها هم برای حفظ جان خود چند تیر هوایی شلیک می‌کنند و بدبختانه سه تن از دانشجویان که با سربازان گلاویز شده بوده‌اند، تیر به آن ها اصابت می‌کند و کشته می‌شوند.»
گفتم:« تاکنون قرار بود مقامات انتظامی بدون اجازه ریاست دانشگاه وارد این محوطه نشوند. چرا نظامیان شما وارد شده‌اند؟ گزارشی هم که به شما داده‌اند گویا عین آن چه واقع شده است نباشد.»
گفت:«به من گزارش خلاف نمی‌توانند بدهند. جنابعالی هم تحقیق بفرمایید بعد با هم صحبت می‌کنیم.» فردای آن روز، در جلسه  روسای دانشکده‌ها دو ساعت درباره این جریان و خط مشی خود بحث کردیم. نخستین فکر این بود که جمعاً استعفا دهیم. بعد دیدیم که این کناره‌گیری نتیجه قطعی‌اش این خواهد بود که آرزوی همیشگی دولت‌ها برآورده خواهد شد؛ یعنی دولت خودکامه زورمند دست روی دانشگاه خواهد گذاشت، استقلالش را که قریب دوازده سال در استقرار و استحکامش زحمت کشیده بودیم از بین خواهد بود و یک نظامی یا غیرنظامی قلدر را به ریاست دانشگاه خواهد گماشت و روسای دانشکده ها را مطابق سلیقه برگزیده و منصوب خواهد کرد و دانشگاه را، مانند قبل از سال ۱۳۲۱، زیر فرمان وزارت فرهنگ و ادارات آن در خواهد آورد. در نتیجه ی این مذاکرات و ملاحظات، تصمیم گرفته شد سنگر را خالی نکنیم و به مقاومت بپردازیم.
از شاه وقت خواستم و درنظر داشتم نسبت به عمل جنایتکارانه قوای انتظامی اعتراض کنم. شاه مجال نداد و به محض دیدن من دست پیش گرفت و گفت:« این چه دسته گلی است که همکاران دانشکده فنی شما به آب داده‌اند، چند صد دانشجو را به جان سه چهار نظامی انداخته‌اند که این نتیجه نامطلوب را به بار آورد؟»
گفتم:« معلوم می‌شود جریان را آن طور که خواسته‌اند، ساخته و پرداخته به عرض رسانده‌اند.»
شاه گفت:« به من دروغ نگفته‌اند؛ عقل هم حکم می‌کند که جریان همین بوده است والا چطور می‌شود تصور کرد که سرباز بی‌جهت به سوی دانشجو تیر خالی کند؟»
گفتم:« جریان هر چه بوده است نتیجه‌اش این است که سه خانواده عزادار شده‌اند و دانشگاهیان ناراحت و سوگوارند.»
شاه گفت:«همین طور است؛ من هم متاسفم، ولی چه باید کرد؟»

@HistoryandMemory
😢2

گفتم: «حداقل کاری که باید کرد یکی بازداشت آن نظامیان و بازپرسی از آنان است در حضور چند تن از دانشجویانی که در آن حادثه شاهد و ناظر بوده‌اند. دیگر این که مقرّر فرمایید به وسایل ممکن از خانواده‌هایی که فرزندان خود را از دست داده‌اند دلجویی به عمل آید.»
شاه نظرم را پسندید و گفت:« فردا علاء وزیر دربار را مامور می کنم با آن خانواده ها تماس بگیرد از طرف من و به آن‌ها تسلیت بگوید و رضایت خاطر آن‌ها را به هر وسیله‌ای که مقتضی حال آن‌ها باشد و بخواهند، فراهم سازد. ضمناً از دولت می‌خواهم به این امر مهم رسیدگی کند و ببیند آیا توطئه‌ای در کار بوده است که این‌گونه بین نظامیان و دانشجویان ایجاد درگیری کرده‌اند؟»
دو روز بعد نخست‌وزیر ساعتی را معین کرد که به دیدنش بروم. به نخست وزیری که رسیدم جلسه  هیات دولت تشکیل بود. رئیس دفتر نخست وزیر که در انتظار من بود، گفت:« فرموده اند به جلسه تشریف ببرید.» گفتم:« با هیأت دولت کاری ندارم.»
گفت:« گویا هیأت دولت با جنابعالی کار دارد.» شنیدن این کلمات مرا، به حکم اصل تداعی، به یاد جمله ی معروف «موش انبونه را ول کرده، انبونه موش را ول نمی کند!» انداخت. او وارد تالار جلسه شد و بی‌درنگ بازگشت و در را باز گذاشت و گفت:« فرمودند بفرمایید.» نخست‌وزیر به احترام من از جای برخاست. وزیران به او تاسی کردند. سپهبد دستم را فشرد و پهلوی خود روی صندلی اضافی که آن جا گذاشته بودند جای داد و خطاب به وزیران گفت:« موضوع بحث را ادامه دهید.» معلوم شد گفتگو درباره‌ی دانشگاه است. وزیری که با ورود من کلامش قطع شده بود مطلب خود را دنبال کرد. بعد از او یکی دو وزیر دیگر داد سخن دادند تا نوبت به وزیر جنگ، سپهبد هدایت رسید. او با حدّت و شدّتی بیشتر به دانشگاه حمله کرد و در پایان سخنانش چنین نتیجه گرفت:« اگر عضوی از اعضای بدن فاسد شود آن را قطع می‌کنند تا بدن سالم بماند. دانشگاه را هم درصورت لزوم برای حفظ مملکت باید از بین برد و منحل کرد...» سخنان تند و قاطعانه وزیر جنگ که تمام شد سکوت کامل تالار را فرا گرفت. معلوم بود که همه منتظر واکنش من بودند. من به خود فشار آوردم آرام و ملایم باشم. پس به آرامی گفتم: «نظر تیمسار وزیر جنگ قابل تامل است؛ الّا، تشبیه دانشگاه به یک عضو بدن و امکان قطع احتمالی آن مانند قطع عضو بدن، صحیح نیست. این را «قیاس مع‌الفارق» می‌گویند. عضو بدن را که قطع می‌کنند از خود مقاومت نشان نمی‌دهد و پس از قطع، جسمی می‌شود جامد و بیجان و بی‌اثر. در صورتی که دانشگاه که از هزاران استاد و دانشجو و کارمند زنده و پویا تشکیل گردیده، اگر مورد حمله قرار گیرد به مقاومت خواهد پرداخت و از خود دفاع خواهد کرد و به فرض این که موقّتاً خاموش گردد، آتشی خواهد شد زیر خاکستر که سرانجام شعله‌ور خواهد گردید. گذشته از این، معلوم نیست که در دانشگاه فسادی وجود داشته باشد. البته دیدها مختلف است؛ هر کس از زاویه مخصوص احساسات و افکار و ارزشیابی‌های خویشتن به امور می‌نگرد و به قضاوت می‌پردازد. پس، اول باید معلوم داشت که آیا واقعا با فسادی روبرو هستیم؟
یا این که در این مورد دچار توهم شده‌ایم. بعد هم به فرض این که فساد واقعی در کار باشد، باید با کمال متانت و از روی پختگی به رفع آن همت گماشت نه این که بنده احساسات شده و با شتابزدگی دم از قطع و انحلال زد.... کشور ما برای گرداندن چرخ‌های عادی فعالیت های خود و به طریق اولی برای ترقی و پیشروی، نیازمند به نیروی انسانی، به اصحاب فن و متخصص است. پزشک، مهندس، معلم، قاضی، اقتصاددان ... لازم دارد. این متخصصان را تاکنون در درجه اول دانشگاه تهران تربیت کرده است و از این پس هم باید به میزان و مقیاس بیشتری تربیت کند. در این صورت آیا می‌توان این دستگاه را منحل یا تعطیل کرد؟ و آیا حتی مقتضی و مقرون به صلاح است که به احتمال چنین امری تفوه شود؟»
سپهبد هدایت اجازه خواست توضیحی بدهد، نخست وزیر به او مجال نداد و خود چنین گفت: «مقصود وزیر جنگ این نبود که دولت دانشگاه را تعطیل یا منحل کند، بلکه همان بود که جنابعالی تذکر دادید، یعنی اصلاح ... حالا هر طور خود شما صلاح بدانید عمل خواهد شد. دولت به جنابعالی کمال اعتماد را دارد. دولت چه باید بکند؟ از جنابعالی دعوت شد به این جا بیایید برای همین بود که از جنابعالی بپرسیم وظیفه‌ی دولت در قبال دانشگاه چیست؟»

@HistoryandMemory
👍1

گفتم:« خیلی متشکرم که نظر مرا در این باب می‌خواهید. به عقیده من- عقیده‌ای که تازگی ندارد و همیشه آن را داشته‌ام- دولت باید از هرگونه دخالت در دانشگاه خودداری کند و مسئولیت حفظ انتظامات آن جا را به عهده خود ما بگذارد. این موسسه بزرگ علمی را ما از سال ۱۳۲۱ خودمختار و مستقل کرده‌ایم و در تمام این مدت با سیاست حفظ بی‌طرفی دانشگاه، به هیچ مقامی و به هیچ حزب و فرقه‌ای اجازه نداده‌ایم در آن دخالت کند. حزب توده در بحبوحه قدرت خود، در زمانی که می‌توانست در خیابان فردوسی افسر شهربانی را توقیف کند و برای بازپرسی به دفتر حزب ببرد، نتوانست در دانشگاه به تبلیغ و فعالیت بپردازد چنان‌که، هیچ حزب و فرقه ی دیگری نتوانست چنین کند. حاصل این که این حوزه علمی را ما تا به حال از سیاست دور نگاه داشته‌ایم و در آن‌جا نه به چپ و نه به راست اجازه فعالیت نداده‌ایم. باور کنید که این به مصلحت دولت است که ما را آزاد بگذارد و در کار ما دخالت نکند، چنان که در یازده سال گذشته نکرده است...»
نخست‌وزیر از توضیحاتی که داده بودم سپاسگزاری کرد و مطالبی گفت کلی و ابهام‌انگیز که از مجموع آن چنین استنباط می‌شد که نظر و عقیده مرا تایید می‌کند. در پایان سخنانش من از جای برخاستم و گفتم: «بیش از این نمی‌خواهم وقت گرانبهای دولت را بگیرم.» نخست وزیر برخاست دستم را فشرد و من رو به سایر وزرا که سرپا ایستاده بودند سری تکان دادم و از تالار خارج شدم.
فردای آن روز، ماموران انتظامی که پس از سقوط مصدق در دانشگاه راه یافته بودند، آن‌جا را ترک کردند و دولت هم تا زمانی که از ریاست دانشگاه کنار نرفتم از دخالت در این موسسه خودداری کرد».
 
📚 علی‌اکبر سیاسی،  یک زندگی سیاسی، تهران: نشر ثالث، ۱۳۹۳، صص ۲۸۶-۲۹۳.

 @HistoryandMemory
@MousighiGolha
Maroufi-Faneziha-4
🎼 آلبوم: فانتزی‌ها
🎼 قطعه چهارم: تخت جمشید
🎹 پیانو: جواد معروفی

🍂 امروز سالروز درگذشت جواد معروفی است (۱۶ آذر ۱۳۷۲).

@nasimvesalyazd
@HistoryandMemory
Byzantine Ideas of Persia, 650–1461 (1).pdf
8.5 MB
📚 Rustam Shukurov, Byzantine Ideas of Persia, 650–1461, London: Routledge, 2023.

📚 رستم شُکورُف، <انگاره‌ها/ ایده‌های بیزانسی درباره ایران، ۶۵۰-۱۴۶۱>

* ۶۵۰= سال پایان فتح ایران از سوی عربان
* ۱۴۶۱= سال سقوط امپراتوری ترابوزان (آخرین بازمانده بیزانس)، چهل سال پیش از برآمدن صفویه
* کتاب در واقع بر ایران دوره اسلامی/ دوره میانه متمرکز است.

#تازه‌ها
#ایران #بیزانس
#ایران_اسلامی #ایران_دوره_میانه
#تاریخ_فرهنگی #تاریخ_ذهنیت‌
@HistoryandMemory
👍1
▫️همکلاسی‌های استاد ژاله آموزگار

«من سه همکلاسی در سوربن داشتم. دکتر احمد تفضلی فقط یک سال همکلاسی من بود. دیگری دکتر علی‌اشرف صادقی بود که زبان‌شناسی می‌خواند و فقط برای پیشبرد اطلاعاتش از این کلاس استفاده می‌کرد و می‌آمد. نفر دیگر هم فیلیپ ژینیو بود که دوره دکتری را می‌گذراند».

📚 فانوس تابان، ص ۴۸.

@HisyoryandMemory
▪️ آمریکایی‌ها در چشم دکتر قاسم غنی

[غنی در این زمان یکی از اعضای هیئت نمایندگی ایران در کنفرانس سان‌فرانسیسکو  بود که  منشور ملل متحد در آن تهیه شد]

▫️«سه شنبه ۴ دسامبر [۱۹۴۵/ ۱۳ آذر ۱۳۲۴]

می‌خواهم دو سه روز به نيويورک بروم. ضمناً لباس برای بچه‌ها به بیروت بفرستم و دوستان را ملاقات کنم. امروز برای رفقای سانفرانسیسکو هديهٔ عيد فرستادم. ظهر در گالری ملی به ناهار دعوت کرده‌اند. اصطلاح اینکه «فلان شخص مادی است»  یا فلان فلسفه جنبۀ مادیت دارد، مادیون و روحانیون، خیلی مادی است و امثال آن. اگر کسی بخواهد معنی واقعی این عبارات را بفهمد باید با مردم آمریکا حشر کند. اینها به تمام معنی کلمه مادی هستند نه به معنی بد به این معنی که سعادت خور و خواب و شهوت آنها تأمین شده و هر کسی به آن دسترس دارد. با اصول و انتظام و تربیت اشخاص مطابق این موازین و عادت دادن افراد به اصول انتظامات جامعه و اشخاص هم همان حلق و دلق و جلق را با کمال سهولت و خوشی در دسترس دارند. هر کسی خوب می‌پوشد، خوب می‌خورد، و شهواتش اقناع می‌شود دیگر نه طلب و عطش خاصی باقی مانده نه مهجوری و زندگی طوری است که چیز دیگری نه می‌خواهند نه مجال دارند در آن فکر کنند. با کمال سادگی و بی‌گناهی در حکم اطفال مسنی هستند».

📚یادداشت‌های دکتر قاسم غنی، به‌کوشش حسین نمینی، تهران: کتاب فرزان، ۱۳۶۲، صص ۴۹-۵۰.

@HistoryandMemory
بسطامی وطن من
@Jane_oshaagh
🌱 امروز زادروز ملک‌الشعرا بهار است (۱۸ آذر ۱۲۶۵).

❤️🤍💚
وطن من | ملک‌الشعرا بهار

ای خطّهٔ ایران مهین‌، ای وطن من
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من

ای عاصمهٔ دنیی آباد که شد باز
آشفته کنارت چو دلِ پُر حزن من
دور از تو گل و لاله و سرو و سمنم نیست
ای باغِ گل و لاله و سرو و سمن من

بس خار مصیبت که خلد دل را بر پای
بی روی تو، ای تازه شکفته چمن من
ای بار خدای من گر بی‌تو زیم باز
افرشتهٔ من گردد چون اهرمن من
تا هست کنار تو پر از لشکر دشمن
هرگز نشود خالی از دل محن من

از رنج تو لاغر شده‌ام چونان کز من
تا بر نشود ناله نبینی بدن من
دردا و دریغا که چنان گشتی بی‌برگ
کاز بافته‌ی خویش نداری کفن من

بسیار سخن گفتم در تعزیت تو
آوخ که نگریاند کس را سخن من
وانگاه نیوشند سخن‌های مرا خلق
کز خون من آغشته شود پیرهن من
و امروز همی گویم با محنت بسیار
دردا و دریغا وطن من‌، وطن من


🎼 پرویز مشکاتیان و ایرج بسطامی

@HistoryandMemory
▫️دو چهره از یک پدر: خاطرات بهار از پدرش

▪️ملک‌الشعراء بهار از کودکی خود، زندگی‌نامه خودنوشت بسیار مختصری برجای نهاده که حاوی اطلاعاتی خصوصی از پدرش، میرزا محمدکاظم صبوری، ملک‌الشعراء آستان قدس رضوی در زمان ناصرالدین شاه، است. تصویری که از پدرش به‌دست داده، بسیار جالب‌توجه است: مردی فرهیخته و شاعر که برای خانوده‌اش رومان می‌خواند، اما فحش هم بسیار می‌داد!
...

▫️«پدرم غالب اوقات که به خانه می‌آمد می‌نشست و با ما صحبت‌های علمی و ادبی و تاریخی می‌داشت و دارای این عقیده نبود که با زن و بچه نباید صحبت کرد. با ما صحبت می‌کرد و همان صحبت‌های او بر مدارج معلومات مادرم و من می‌افزود. خیلی نوادر و حکایات عرب و شعرهای فارسی و عربی است که من از طفولیت در بین صحبت پدرم شنیده و هنوز فراموش نکرده‌ام. از روزی که ترجمه نوشته‌های ادیب معروف فرانسه الکساندر دوما در ایران منتشر شد پدرم آنها را بدست آورده شبها شروع می‌کرد به بلند خواندن وقتی هم خسته می‌شد به مادرم می‌داد و او هم قدری می‌خواند. بعد از شام خوردن باز هم می‌خواندند و می‌خوابیدند. من تمام حكايات «كنت دو مونت کریستو» و « سه تفنگدار» را از آن اوقات محفوظ دارم و سایر رومانها از قبیل لوئی چهاردهم و کتاب «شیطانه» که به نام «بوسه عذرا» تازه چاپ شده آن زمان خطي آنها را پدرم پیدا کرده برای ما می‌خواند و همان رومانها بر عوالم اختلافی ما دخالت‌های مفید کرد که اکنون نیز اثرات آن را من می‌بینم.
اوقات پدرم هیچوقت بیهوده در خانه صرف نمی‌شد یا نماز می‌خواند یا رومان می‌خواند یا نوشته‌های مرحوم طالب‌اف را برای ما بلند می‌خواند.....
...
پدرم بلند قامت بود و دارای پیشانی بلند، گشاده و سفید که در میان سر با موهای نرم  سفید پراکنده پیوسته می‌شد. چشم‌های فریبنده‌اش در زیر ابروهای باریک و خمیده می‌درخشید بینی‌ای کشیده و باریک لبش خندان و ریش و سبلتی افشانده و سیاه و انگشتانی قلمی لاغر و مخروطی داشت.
...
اما پدرم در مواقع بسیار به من فحشهای بسیار می‌داد و اخلاق من بدان واسطه سخت خراب می‌شد و او نمی‌دانست. الآن وقتی که بشنوم در غیاب من به من فحش داده‌اند، برای مدافعه چندان اصرار نمی‌کنم و می‌گویم که باید اعتنا نکرد و حلم پیشه نمود، ولی این حالت که من نام آن را حلم می‌گذارم در حقیقت حلم نیست، اثراتی است که از کثرت فحش شنیدن از پدرم برای من بودیعه مانده است.
پدرم به من تنها فحش نمی‌داد وقتی که اوقاتش تلخ بود، به نوکر هم فحش می‌داد و این حالت او از اثر کشیدن تریاک بود و پس چنان که وقتی تریاک را ترک کرد این حالت هم رو به فتور گذاشت. پدرم مرا در خانه تخویفها می‌کرد و دائی‌هایم به بهانه‌های جزئی مرا کتک می‌زدند. این عقیدت کج مرا ضعیف‌بنیه و ضعیف‌النفس کرده بود. چنان که در کوچه و بازار اگر کسی مرا تخویف و تخفیف می‌کرد یا کتک می‌زد جرأت نداشتم که منهم معارضه به مثل کرده او را بزنم و گو که زور من از او بیشتر بود. من گمان می‌کردم که اصلاً زور و جرأت در من موجود نیست، ولی حالا که می‌بینم هم زور داشته‌ام و هم جرأت می‌دانم که آن بی‌زوری و کم جراتی از اثر تو سریها، کتک‌ها و فحش‌هائی بوده است که به نام تربیت من دوستان و مربیان من به من وارد می‌آوردند».

📚 ارج‌نامه ملک‌الشعراء بهار، به کوشش علی میرانصاری، تهران: میراث مکتوب، ۱۳۸۵، صص ۲۱-۲۴.

* این خودزندگی‌نامه اینجا هم در دسترس است.


@HistoryandMemory
4👍1😢1
«از سن پنج سالگی مرا به مکتب زنانه دادند. معلمهٔ من زن عموی من بود و یک دختر و یک پسر دیگر هم با من هم‌مکتب بودند. «عمه جزو» که از کتب ابتدائی قدیم بود یا قرآن را در چند ماه خوانده، خلاصه یک‌سال در آنجا ماندم و فارسی‌خوان شده بودم (من از زن عموی خودم ممنونم که به جز درسی سطحی دیگر درس عقاید به من نداد و کله مرا از بچگی به مزخرفات زنانه و موهومات مضحک عادت نداد، گرچه گاهی از «لولو» مرا می‌ترساند ولی من نمی‌ترسیدم).

📚 ملک‌الشعراء بهار، «زندگی‌خودنوشت»، در ارج‌نامه ملک‌الشعراء بهار، ص ۲۵.

@HistoryandMemory
2
▪️آقای ایرانی، از همراهان کانال، درباره عکسی که به‌عنوان ملک‌الشعرای پدر و‌ پسر در اینجا فرستاده بودم، به‌درستی تذکر داده‌اند:

«در کانال شما تصویری از دکتر بهار و ابوی ایشان منتشر نمودید. به نظر تصویر صحیح نیست چرا که پدر سید و پسر شیخ است و تفاوت رنگ عمامه مداقه نشده».

ضمن سپاسگزاری از ایشان، عکس را حذف کردم.
عکس را از اینجا برداشته‌ بودم.

@HistoryandMemory
▪️«ای فرزندان ایران! ای آرمیدگان به لالایی جهالت در گهواره‌ غفلت؛ وقت آن است که بیدارشده، به تماشا بپردازید و ببینید که روی سینه‌ مادر پیرتان که پرورشگاه انوشیروان‌ها، جمشیدها، داریوش‌ها، سعدی‌ها، فردوسی‌ها و خیام‌هاست، چه ناکسانی گشت می‌زنند؟».

سید جعفر جوادزاده خلخالی (پیشه‌وری)/ روزنامه آذربایجان، شماره نهم، ۱۲۹۶ شمسی

▫️از برگه م.ا. برداشته‌ام.

@HistoryandMemory
1👎1
▪️ پیشه‌وری از زبان به‌آذین

«بزودی همسایۀ دیگری نیز پیدا کردیم. نمی‌دانم به راهنمایی چه کسی، میرجعفر پیشه‌وری یکی از اطاقهای «داریا» را به اجاره گرفت و روزنامۀ «آژیر» را به راه انداخت. آژیر روزنامه‌ای با روشی جدی و پیشه‌وری نویسنده‌ای اندیشمند، با سبکی ساده و روان. نوشته‌های او را که با منطقی پخته و آرام بسوی هدف پیش می‌رفت من دوست داشتم. از ابتکارات او بررسی هفتگی نوشته‌ها و کاریکاتورهایی بود که روزنامه‌ها و مجله‌های آن زمان به چاپ می‌رسید، و نکته‌گیر.های بیغرضانه و گاه تحسین بجای او می‌توانست در پرورش نیروهای تازه نفس تاثیری سازنده داشته باشد.
...

و امّا آشنایی من با پیشه‌وری، هرگز از حدّ ادبِ همسایگی فراتر نرفت. او مردی بود تودار، کم و بیش عمری از او گذشته، موها جوگندمی، کلّه‌تخم مرغی و رویهم کوچک، چشمها ریز و بینی کمی دراز و گوشتالو، صورت تراشیده. می‌توان گفت کوتاه بود. رنگ چهره‌اش به سرخی می‌زد. بهنگام خنده، چین‌های فراوانِ گوشۀ چشمش تا نزدیک  بناگوش کشیده می‌شد. اطاقش غالبا بسته بود.... یه روز در میدان توپخانه، در میدانگاهی کنار داروخانۀ سپه، به او برخوردم. اگر اشتباه نکنم، تازه از سفری به آذربایجان بازمی‌گشت و من می‌شنیدم که که آنجا دیگ حوادث بار گذاشته می‌شود. با گشاده‌روییِ نامعهودی مرا پذیره شد و از کار و حالم پرسید. سپس بی‌مقدمه پیشنهاد کرد که با او به آذربایجان بروم، و افزود: «این محیط مرده را می‌خواهید چه کنید؟ زندگی آنجاست!»
شاید همان بود که او می‌گفت. تهرانِ قوام‌السلطنه و سیدضیاء‌الدین و ساعد و صدرالاشراف محکوم به مرگ بود. و خورشیدِ زندگی نوینِ ایران می‌توانست از آذربایجان سربزند. ...پای‌بندی‌های خانوادگی را بهانه آوردم و از او جدا شدم. و این آخرین دیدار من با پیشه‌وری بود».

📚م. ا. به آذین، از هر دری...، تهران: دوستان، ۱۳۸۳، صص ۴۱-۴۳.
@HistoryandMemory
1👎1
🌷 گلهای رنگارنگ ۲۵۶
      
چه آذرها به جان از عشق آذربایجان دارم 
من این آتش خریدارش به جانم تا كه جان دارم
به بی‌پروایی من كس در این آتش نمی‌سوزد
مرا پروا، نه چون پروانه كی پروای جان دارم
▫️ عارف قزوینیروشنک   
    
منم که دیده به دیدارِ دوست کردم باز
چه شُکر گویَمَت ای کارسازِ بنده نواز
نیازمندِ بلا گو رخ از غبار مَشوی
که کیمیایِ مراد است، خاکِ کویِ نیاز
ز مشکلاتِ طریقت عِنان مَتاب ای دل
که مردِ راه نَیَندیشَد از نَشیب و فَراز
طهارت ار نه به خونِ جگر کُنَد عاشق
به قولِ مُفتیِ عشقش درست نیست نماز
در این مُقامِ مجازی به جز پیاله مگیر
در این سراچهٔ بازیچه، غیرِ عشق مَباز
به نیمْ بوسه دعایی بخر ز اهلِ دلی
که کِیدِ دشمنت از جان و جسم دارد باز
فِکَنْد زمزمهٔ عشق در حجاز و عراق
نوایِ بانگِ غزلهایِ حافظ از شیراز
▫️ حافظروشنک | بنان
       
     
آرزوی ما تویی تو
قبلۀ دل‌ها تویی تو
جان بی تو آرامی ندارد
كارآم جان ما تویی تو
عاشقم ای مه به رویت
سرخوشم ای گل به بویت
مجنون‌تر از مجنون منم من
زیباتر از لیلا تویی تو
می ده به یارانِ كُهن، ای ماه من
می ده كه عمر دشمنان طی شد
دور نشاط و نوبت می شد
▫️ رهی معیری | بنان
        
شب سحر شد مهر از افق جلوه‌گر شد
آه دل درویشان سوزنده چون آذر شد
مطرب ز شهناز شوری عیان كن
آهنگ آذربایجان كن
بر خاک تبریز اشكی فرو ریز
از فتنه گردون فغان كن
وز دیده سیلِ خون روان كن
بر گو که عشقت آذر به جان‌ها زد
وین شعله آتش بر خانمان‌ها زد
ای قبله آزادگان، وی خاک آذربادگان
فرخنده باد ایام تو، كز نام تو،
آشفته خاطر دشمنِ دون شد
می در گلوی مدعی خون شد
▫️حسین گل‌گلاب | بنان                                           
           
🪴 تارنمای گلها

@HistoryandMemory
2👍1
بنان _ رنگارنگ ۲۵۶(شور)

@Jane_oshaagh ‌
🌼 گلهای رنگارنگ ۲۵۶
🎼 آذربایجان؛ اجرای دیگر
خواننده: غلامحسین بنان
تصنیف ضربی: آرزوی ما تویی تو از رهی
شب سحر شد مهر از افق از گل گلاب
آواز : منم كه ديده به ديدار (حافظ)
آهنگ: خالقی در شور
نوازندگان: مرتضی محجوبی
اشعار متن: عارف و رهی معیری
گوینده: بانو روشنک

▪️سال اجر ۱۳۴۰

@HistoryandMemory
@nasimvesalyazd
3
تازه‌ترین شماره مجله تاریخ و تمدن اسلامی (شماره ۴۴، پاییز ۱۴۰۲) منتشر شد.

@HistoryandMemory
👍4
JHCIN_Volume 19_Issue 3_Pages 3-27.pdf
753.9 KB
🔸 برهمنان حسینی و قیام کربلا: بررسی تاریخی
محسن معصومی  | دانشیار دانشگاه تهران

چکیده
موهیال‌ها شاخه‌ای از برهمنان هستند که خود به هفت طایفه تقسیم می‌شوند؛ یکی از طوایف موهیال، دت‌ها هستند. دت­‌ها که به «برهمنان حسینی» مشهور شده‌اند، بر این باورند که یکی از اجداد آن‌ها به نام رای دَت سید راهب به همراه فرزندان خود در قیام کربلا (۶۱ﻫ) حاضر بوده ‌اند. در این مقاله، میزان درستی و دقت این ادعای برهمنان حسینی و همخوانی روایت‌های موجود در تاریخ آن‌ها با روایت ­های تاریخی اسلامی و نیز دلایل شهرت بیشتر این برهمنان از سده نوزدهم میلادی به بعد، بررسی شده‌است. با استناد به منابع تاریخ اسلام و هند و نیز برخی از شواهد و قرائن موجود، نشان داده شد که روایت‌های موجود در کبیت‌ها به لحاظ تاریخی فاقد اعتبار و البته به هم ریخته، نابسامان و زمان‌پریش است و در منابع تاریخی و مقاتل موجود و نیز در پژوهش‌های صورت گرفته درباره تاریخ تشیع در هند، هیچ اثری از حضور و مشارکت اجداد برهمنان حسینی در قیام کربلا در دست نیست.

#مقاله_خوب #مقاله_خواندنی #مقاله_اصیل
#برهمنان_حسینی #تشیع_هندی #دین_عامیانه

@HistoryandMemory
👍3