↑
«در پهنۀ خواف مزارهای زیادی است. اکثر از مشایخ صوفیه و خواجهها و اعیان و وزرا که اغلب حنفی مذهب بودهاند. محمدرضا خسروی در کتاب نفیس خود به آوردن نام آنها اکتفا و فهرستوار نام سی و سه تا را ذکر کرده است. من خود مزار شاه سنجان و پیر احمد خوافی، چهار طاق و پیر قوامالدین را دیدهام. قبرستانهایی است که حال روحانی دارد. سنت و قداست از سر و روی آنها میبارد. درختهای کهن سال بنه که بر سر اغلب قبرها توسط معتقدین و خویشان متوفی کاشته شده، میلههای سنگی کتیبهداری که بر کنار آنها نصب شده وضع مزارهای خراسان را با بسیاری از شهرهای دیگر متفاوت ساخته است».
📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۳۱۷-۳۱۸.
* عکسها را از اینجا و اینجا و اینجا برداشتهام.
#ایران
🆔 t.me/HistoryandMemory
«در پهنۀ خواف مزارهای زیادی است. اکثر از مشایخ صوفیه و خواجهها و اعیان و وزرا که اغلب حنفی مذهب بودهاند. محمدرضا خسروی در کتاب نفیس خود به آوردن نام آنها اکتفا و فهرستوار نام سی و سه تا را ذکر کرده است. من خود مزار شاه سنجان و پیر احمد خوافی، چهار طاق و پیر قوامالدین را دیدهام. قبرستانهایی است که حال روحانی دارد. سنت و قداست از سر و روی آنها میبارد. درختهای کهن سال بنه که بر سر اغلب قبرها توسط معتقدین و خویشان متوفی کاشته شده، میلههای سنگی کتیبهداری که بر کنار آنها نصب شده وضع مزارهای خراسان را با بسیاری از شهرهای دیگر متفاوت ساخته است».
📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۳۱۷-۳۱۸.
* عکسها را از اینجا و اینجا و اینجا برداشتهام.
#ایران
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍4
«هفت بند سفر مشهد*
سه روز از روزهای اسفندماه ۱۳۴۸ را در مشهد گذراندم. با محمدتقی دانشپژوه اتفاق سفر پیش آمد. آنجا در خدمت دوستانی چون محمود فرخ، عبدالله فریار، محمدتقی مدرس رضوی، علیاکبر فیاض، غلامحسین یوسفی، جلال متینی، تقی بینش، کاظم مدیر شانهچی، علیرضا مجتهدزاده، جعفر زاهدی، رحیم عفیفی و محمود رامیار ساعات به تندی ولی به خوشی و پر از فیض گذشت.
▫️
مزار فردوسی را که به همت انجمن آثار ملی به سامانی شایسته دوباره سازی شده است و در سفرهای پیش فرورفته و ترک دار دیده بودم زیارت کردم. بنای معروف به هارونیه را که به صورتی از احتمالات مزار غزالی تواند بود و ویرانه افتاده بود ـ در حال مرمت دیدم. هارونیه نزدیک مزار فردوسی است.
این بقعه را سازمان ملی حفاظت آثار ملی در دست تعمیر گرفته است. کاری ارزنده و درخور تحسین به سرانجام خواهد رسید. خوشبختانه در ترکیب قدیم آن تصرفی نمیکنند.
▫️
نشریهٔ مفید دانشکدهٔ معقول و منقول دانشگاه مشهد با مقالاتی خواندنی به مناسبت یادبود صدمین سال حاجی ملاهادی سبزواری که در اسفند ۱۳۴۷ نشر شده است به دستم رسید. راستی مایۀ شادمانی است که حوزههای علمی جدید ولایات رونق و نظامی دارند و راههای نوی را به افقهای ابرآگین علم میکشند.
گوئی حکیم سبزواری متعلق به خراسانیان است. یادنامهاش را دانشگاه مشهد تدوین کرده و شرح منظومۀ او را دانشمندی زاهد و گرامی از دانشیاران دانشکده معقول و منقول مشهد که خود خراسانی است ترجمه و تفسیر گونه کرده و دو مجلد از آن انتشار یافته است و مجلد دیگر آن در دست طبع و نشرست. مهدی محقق که قسمتی از منظومه و شرح منظومه را با کمک دانشمندی ژاپونی - کانادائی بنام «ایزوتسو» در تهران با طرزی فرنگی به طبع رسانیده هم از خراسان است».
▫️
...
* در همصحبتی محمدتقی دانشپژوه.
📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۴۵۷-۴۵۸.
* منظور مرحوم افشار این شماره از مجله دانشکده الهیات مشهد است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
سه روز از روزهای اسفندماه ۱۳۴۸ را در مشهد گذراندم. با محمدتقی دانشپژوه اتفاق سفر پیش آمد. آنجا در خدمت دوستانی چون محمود فرخ، عبدالله فریار، محمدتقی مدرس رضوی، علیاکبر فیاض، غلامحسین یوسفی، جلال متینی، تقی بینش، کاظم مدیر شانهچی، علیرضا مجتهدزاده، جعفر زاهدی، رحیم عفیفی و محمود رامیار ساعات به تندی ولی به خوشی و پر از فیض گذشت.
▫️
مزار فردوسی را که به همت انجمن آثار ملی به سامانی شایسته دوباره سازی شده است و در سفرهای پیش فرورفته و ترک دار دیده بودم زیارت کردم. بنای معروف به هارونیه را که به صورتی از احتمالات مزار غزالی تواند بود و ویرانه افتاده بود ـ در حال مرمت دیدم. هارونیه نزدیک مزار فردوسی است.
این بقعه را سازمان ملی حفاظت آثار ملی در دست تعمیر گرفته است. کاری ارزنده و درخور تحسین به سرانجام خواهد رسید. خوشبختانه در ترکیب قدیم آن تصرفی نمیکنند.
▫️
نشریهٔ مفید دانشکدهٔ معقول و منقول دانشگاه مشهد با مقالاتی خواندنی به مناسبت یادبود صدمین سال حاجی ملاهادی سبزواری که در اسفند ۱۳۴۷ نشر شده است به دستم رسید. راستی مایۀ شادمانی است که حوزههای علمی جدید ولایات رونق و نظامی دارند و راههای نوی را به افقهای ابرآگین علم میکشند.
گوئی حکیم سبزواری متعلق به خراسانیان است. یادنامهاش را دانشگاه مشهد تدوین کرده و شرح منظومۀ او را دانشمندی زاهد و گرامی از دانشیاران دانشکده معقول و منقول مشهد که خود خراسانی است ترجمه و تفسیر گونه کرده و دو مجلد از آن انتشار یافته است و مجلد دیگر آن در دست طبع و نشرست. مهدی محقق که قسمتی از منظومه و شرح منظومه را با کمک دانشمندی ژاپونی - کانادائی بنام «ایزوتسو» در تهران با طرزی فرنگی به طبع رسانیده هم از خراسان است».
▫️
...
* در همصحبتی محمدتقی دانشپژوه.
📚 ایرج افشار، گلگشت در وطن، ۴۵۷-۴۵۸.
* منظور مرحوم افشار این شماره از مجله دانشکده الهیات مشهد است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍4
Dashti-(IRMP3.IR)
Jalal Zolfonoon
🍂 امروز سالروز درگذشت جلال ذوالفنون است (۲۸ اسفند ۱۳۹۰).
🔹 «سازِ عرفانیِ ذوالفنون، بدان هنگام که همراز و همزانوی وی شود، گاه، در حالهایی خاص، یک سینه سخنِ اندوهبار، در «پرده» دارد. آری در حالهایی چنین، برایِ آشنایان به تاریخ کهن و پر فراز و نشیبِ مردمسای و آزادهفرسایِ این سرزمین غمکِشِ محنتروزی- بیمددِ کلمات و تعبیرات- از رنجها و سوزوگدازها، هجرانها و اشتیاقهای واهی، زخمهای نهان و جانسوز، دردهای جانگُدازِ بیدرمان، افسانه سر میدهد. از تیرهروزیها و آلام نگفتنی آزادهدلانِ زیرکسار، و لطیفطبعانِ هوشمندِ بُردبار، نغمه میسراید، و باریکاندیشانِ ژرف.نگر، و نکتهیابان دلآگاه را به تیزگامیِ وَهم به دلِ قرون و اعصارِ تاریک این مرز و بومِ غمپرور میکشاند، حتی در عُمقِ بسیاری از نغمههایِ به ظاهر فرحانگیزِ وی نیز این غمهای کهن و دردهای دیرینه را- که گویی از قعرِ نهاد او مایه گرفته است- میتوان احساس کرد».
📚 امیرحسن یزدگردی، «ساز عرفانی ذوالفنون»، مجله آینده، سال دوازدهم، ۱-۳، فروردین-خرداد ۱۳۶۵؛ بازچاپ در ماهنامه ادبستان فروردین ۱۳۷۳ - شماره ۵۲.
🎼 دشتی - جلال ذوالفنون
🆔t.me/HistoryandMemory
🔹 «سازِ عرفانیِ ذوالفنون، بدان هنگام که همراز و همزانوی وی شود، گاه، در حالهایی خاص، یک سینه سخنِ اندوهبار، در «پرده» دارد. آری در حالهایی چنین، برایِ آشنایان به تاریخ کهن و پر فراز و نشیبِ مردمسای و آزادهفرسایِ این سرزمین غمکِشِ محنتروزی- بیمددِ کلمات و تعبیرات- از رنجها و سوزوگدازها، هجرانها و اشتیاقهای واهی، زخمهای نهان و جانسوز، دردهای جانگُدازِ بیدرمان، افسانه سر میدهد. از تیرهروزیها و آلام نگفتنی آزادهدلانِ زیرکسار، و لطیفطبعانِ هوشمندِ بُردبار، نغمه میسراید، و باریکاندیشانِ ژرف.نگر، و نکتهیابان دلآگاه را به تیزگامیِ وَهم به دلِ قرون و اعصارِ تاریک این مرز و بومِ غمپرور میکشاند، حتی در عُمقِ بسیاری از نغمههایِ به ظاهر فرحانگیزِ وی نیز این غمهای کهن و دردهای دیرینه را- که گویی از قعرِ نهاد او مایه گرفته است- میتوان احساس کرد».
📚 امیرحسن یزدگردی، «ساز عرفانی ذوالفنون»، مجله آینده، سال دوازدهم، ۱-۳، فروردین-خرداد ۱۳۶۵؛ بازچاپ در ماهنامه ادبستان فروردین ۱۳۷۳ - شماره ۵۲.
🎼 دشتی - جلال ذوالفنون
🆔t.me/HistoryandMemory
🔥3
چون به میدانِ طرب رانی بُراق عیش را
هم ز عین مردمی باید كه چینی #هفتسین
سبزهٔ سیراب و سنبل، سوسن و سرو و سمن
ساغر می در میان بزم و ساقی هفتمین
بَرَنْدَقِ خُجندی (قرن ۸ و ۹)
🔗 از برگه ابومنصور محمد بن عبدالرزاق
🆔https://news.1rj.ru/str/HistoryandMemory
چون به میدانِ طرب رانی بُراق عیش را
هم ز عین مردمی باید كه چینی #هفتسین
سبزهٔ سیراب و سنبل، سوسن و سرو و سمن
ساغر می در میان بزم و ساقی هفتمین
بَرَنْدَقِ خُجندی (قرن ۸ و ۹)
🔗 از برگه ابومنصور محمد بن عبدالرزاق
🆔https://news.1rj.ru/str/HistoryandMemory
👍5
«یکشنبه ۲۹ اسفند [۱۳۵۵] (۲۰ مارس [۱۹۷۷])
در حدود دویست تن از ایرانیان -مشتمل بر همکاران سفارت و رجال مقیم لندن- به ضیافت نوروز سفارت آمدند. نزدیک به پایان شام، یواشکی جیم شدم و در طبقه بالای عمارت مسابقهٔ مشتزنی «لایل» و «بوگنر» را تماشا کردم و بیست لیره هم روی شرطبندی و پیشبینی غلط نتیجه مسابقه باختم.
یگانه آرزویم برای سال نو ایرانی آن است که خارش پوستم برطرف شود».
📚 پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشتهای روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، ترجمهٔ حسن کامشاد، تهران، طرح نو، ۱۳۸۱، ص ۹۱.
🆔 t.me/HistoryandMemory
در حدود دویست تن از ایرانیان -مشتمل بر همکاران سفارت و رجال مقیم لندن- به ضیافت نوروز سفارت آمدند. نزدیک به پایان شام، یواشکی جیم شدم و در طبقه بالای عمارت مسابقهٔ مشتزنی «لایل» و «بوگنر» را تماشا کردم و بیست لیره هم روی شرطبندی و پیشبینی غلط نتیجه مسابقه باختم.
یگانه آرزویم برای سال نو ایرانی آن است که خارش پوستم برطرف شود».
📚 پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشتهای روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، ترجمهٔ حسن کامشاد، تهران، طرح نو، ۱۳۸۱، ص ۹۱.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
«دوشنبه ۲۹ اسفند [۱۳۵۶] (۲۰ مارس [۱۹۷۸])
...
به هتل کلاریج رفتم و به حضور اعلیحضرت محمد ظاهرشاه رسیدم. پادشاه سابق افغانستان از من خواست مراتب امتنان ایشان را حضور اعلیحضرت «برادر عزیزمان، به خاطر محبت و سخاوتمندی همیشگیشان» ابلاغ کنم».
📚 پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشتهای روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، ترجمهٔ حسن کامشاد، تهران، طرح نو، ۱۳۸۱، ص ۲۰۳.
🆔 t.me/HistoryandMemory
...
به هتل کلاریج رفتم و به حضور اعلیحضرت محمد ظاهرشاه رسیدم. پادشاه سابق افغانستان از من خواست مراتب امتنان ایشان را حضور اعلیحضرت «برادر عزیزمان، به خاطر محبت و سخاوتمندی همیشگیشان» ابلاغ کنم».
📚 پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشتهای روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، ترجمهٔ حسن کامشاد، تهران، طرح نو، ۱۳۸۱، ص ۲۰۳.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
«۲۹ اسفند ۱۳۳۳
دریا همچنان بیآرامی میکند. ناراحت است. باد شمال میوزد. در آسمان هم لکههای ابر رقیق دیده میشود فردا عید است. انشاءالله تا فردا زنده میمانیم و نوروز خارک را هم میبینیم. این دومین نوروزی خواهد بود که در زندان میگذرانم. اولی نوروز سال ۱۳۲۹ بود و در ۱۶ اردیبهشت همان سال آزاد شدم. امروز به مناسبت نوروز در محوطه اردوگاه نظافت عمومی خواهد شد.
.... امروز گاو را کشتند. دستها و پاهایش را بستند و گنجعلی به زمینش زد و صفر شاهسون کارد را با گلویش آشنا کرد. کارد قطعهای از پوست را برید ولی معلوم شد تیز نیست. گاو نعره میکشید و دست و پا میزد و صدایش در تمام محوطه پیچیده بود. کارد تیز دیگری آوردند و صفر کارش را تمام کرد. سرش در گوشهای افتاده بود. شماون - همان شماونی که بادبادک هوا میدهد- انگشتش را در بینی گاو فرو برده است تا ببیند «سوراخش تا کجاست؟» خموش به منصور میگفت: «برو، دارند شکمبهاش را خالی میکنند. ببین پیراهنت را که تابستان خورده بود توی شکمش هست یا نه؟»
......
امروز جنب و جوش فوقالعادهای در محوطهٔ اردوگاه زندانیان حکمفرما بود. يک جا جمع کثیری دور میز بلندی که با تختهٔ آبآورده درست کردهاند نشسته مشغول گوشت چرخ کردن و کتلت درست کردن بودند. دوستان کتلت درست کردن را مکانیزه کردهاند با يک نوار حلبی قالبی درست کردهاند که کار را خیلی سریع میکند... افشار یزدی کتلتها را در ظرف حلبی بزرگ مستطیلی گذاشته به آشپزخانه میبرد و آنجا سرخش میکردند. کنار انبار آرسن مقدار زیادی گوشت و پیاز چرخ کرده را پهلوی خود گذاشته به اتفاق برومند و چند نفر دیگر سرگرم درست کردن کوفته ریزه بودند. کوفته ریزه را برای فسنجان پس فردا میخواهند... نیسانی پاتیلی را که تویش مربا پخته بودند داوطلبانه میبرد بشوید. نیسانی جزو شکموها و «لاشخوارها» ست. شستن پاتیل را به این امید به عهده گرفته بود که تهش را بلیسد. مراد انباردار در قرابهای را باز میکرد. عالمزاد متصدی حمام فریاد میزد: «حمام رفتنیهاش آب بیارند». دود کش حمام دود میکرد ـ حمام دایر بود. پهلویش هم دود غلیظی از دودکش «رسومات» خارج میشد...
آرسن داد و فریاد راه انداخته بود که «یا الله بیکارها بیاند». برای درست کردن کوفته ریزه كمک میخواست میگفت: «این شیخ انجوی کجاست؟ کوفته که میتواند درست کند!؟»
... ایرج امریپور يک بادیه رنگ سبز در کنار خود گذاشته مشغول رنگ زدن کاغذهای کاهی بود تا برای نمایش دکور درست کند... بوی اشتهاانگیز سرخ شدن کتلت در تمام محوطه اردوگاه پیچیده بود... يک عده والیبال بازی
میکردند... امروز تا ساعت دو بعد از ظهر باران شدیدی بارید بسیار لطیف و خوش شد...
امشب شب عید است.
امروز عصر انجوی برای همهٔ هم اتاقهای ما فال حافظ گرفت. چشمش را میبندد و حالتی روحانی به خود میگیرد که با ریشش جور در
میآید و گویی به عالمی دیگر میرود. سرانگشتان را با کتاب حافظ آشنا میکند و با احتیاط تمام کلمات مرسوم را مینماید و بعد کتاب را باز میکند و میخواند:
برای من این غزل آمد:
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم...
شگفت اینکه این بیت نیز از آن غزل است:
كو پیک صبح تا گِلِههای شب فراق
با آن خجسته طالع و فرخنده پی کنم
به قول فال گیرنده حافظ از این چیزها زیاد دارد. مقصود اسم «فرخنده»* است.
... امروز بعد از ظهر قایق «تندرو» و قایق «چلچله» - یکی از پی دیگری ـ از بوشهر سر رسیدند و برای پادگان آذوقه آوردند. برای ما هم شیرینی و خیارشوری را که از آبادان خریده فرستاده بودند ـ و در بوشهر مانده بود- آوردند...
...صبح نان و پنیر و چای و ناهار آش كشک بیگوشت داشتیم...
امشب کتلت و خیارشور و چیزهای دیگر خواهیم داشت...».
📚 کریم کشاورز، چهارده ماه در خارک: یادداشتهای روزانه زندانی، تهران، انتشارات پیام، ۱۳۶۳، صص ۲۹۰-۲۹۲.
* فرخنده نام همسر کریم کشاورز است که کتاب هم به او تقدیم شده است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
دریا همچنان بیآرامی میکند. ناراحت است. باد شمال میوزد. در آسمان هم لکههای ابر رقیق دیده میشود فردا عید است. انشاءالله تا فردا زنده میمانیم و نوروز خارک را هم میبینیم. این دومین نوروزی خواهد بود که در زندان میگذرانم. اولی نوروز سال ۱۳۲۹ بود و در ۱۶ اردیبهشت همان سال آزاد شدم. امروز به مناسبت نوروز در محوطه اردوگاه نظافت عمومی خواهد شد.
.... امروز گاو را کشتند. دستها و پاهایش را بستند و گنجعلی به زمینش زد و صفر شاهسون کارد را با گلویش آشنا کرد. کارد قطعهای از پوست را برید ولی معلوم شد تیز نیست. گاو نعره میکشید و دست و پا میزد و صدایش در تمام محوطه پیچیده بود. کارد تیز دیگری آوردند و صفر کارش را تمام کرد. سرش در گوشهای افتاده بود. شماون - همان شماونی که بادبادک هوا میدهد- انگشتش را در بینی گاو فرو برده است تا ببیند «سوراخش تا کجاست؟» خموش به منصور میگفت: «برو، دارند شکمبهاش را خالی میکنند. ببین پیراهنت را که تابستان خورده بود توی شکمش هست یا نه؟»
......
امروز جنب و جوش فوقالعادهای در محوطهٔ اردوگاه زندانیان حکمفرما بود. يک جا جمع کثیری دور میز بلندی که با تختهٔ آبآورده درست کردهاند نشسته مشغول گوشت چرخ کردن و کتلت درست کردن بودند. دوستان کتلت درست کردن را مکانیزه کردهاند با يک نوار حلبی قالبی درست کردهاند که کار را خیلی سریع میکند... افشار یزدی کتلتها را در ظرف حلبی بزرگ مستطیلی گذاشته به آشپزخانه میبرد و آنجا سرخش میکردند. کنار انبار آرسن مقدار زیادی گوشت و پیاز چرخ کرده را پهلوی خود گذاشته به اتفاق برومند و چند نفر دیگر سرگرم درست کردن کوفته ریزه بودند. کوفته ریزه را برای فسنجان پس فردا میخواهند... نیسانی پاتیلی را که تویش مربا پخته بودند داوطلبانه میبرد بشوید. نیسانی جزو شکموها و «لاشخوارها» ست. شستن پاتیل را به این امید به عهده گرفته بود که تهش را بلیسد. مراد انباردار در قرابهای را باز میکرد. عالمزاد متصدی حمام فریاد میزد: «حمام رفتنیهاش آب بیارند». دود کش حمام دود میکرد ـ حمام دایر بود. پهلویش هم دود غلیظی از دودکش «رسومات» خارج میشد...
آرسن داد و فریاد راه انداخته بود که «یا الله بیکارها بیاند». برای درست کردن کوفته ریزه كمک میخواست میگفت: «این شیخ انجوی کجاست؟ کوفته که میتواند درست کند!؟»
... ایرج امریپور يک بادیه رنگ سبز در کنار خود گذاشته مشغول رنگ زدن کاغذهای کاهی بود تا برای نمایش دکور درست کند... بوی اشتهاانگیز سرخ شدن کتلت در تمام محوطه اردوگاه پیچیده بود... يک عده والیبال بازی
میکردند... امروز تا ساعت دو بعد از ظهر باران شدیدی بارید بسیار لطیف و خوش شد...
امشب شب عید است.
امروز عصر انجوی برای همهٔ هم اتاقهای ما فال حافظ گرفت. چشمش را میبندد و حالتی روحانی به خود میگیرد که با ریشش جور در
میآید و گویی به عالمی دیگر میرود. سرانگشتان را با کتاب حافظ آشنا میکند و با احتیاط تمام کلمات مرسوم را مینماید و بعد کتاب را باز میکند و میخواند:
برای من این غزل آمد:
حاشا که من به موسم گل ترک می کنم...
شگفت اینکه این بیت نیز از آن غزل است:
كو پیک صبح تا گِلِههای شب فراق
با آن خجسته طالع و فرخنده پی کنم
به قول فال گیرنده حافظ از این چیزها زیاد دارد. مقصود اسم «فرخنده»* است.
... امروز بعد از ظهر قایق «تندرو» و قایق «چلچله» - یکی از پی دیگری ـ از بوشهر سر رسیدند و برای پادگان آذوقه آوردند. برای ما هم شیرینی و خیارشوری را که از آبادان خریده فرستاده بودند ـ و در بوشهر مانده بود- آوردند...
...صبح نان و پنیر و چای و ناهار آش كشک بیگوشت داشتیم...
امشب کتلت و خیارشور و چیزهای دیگر خواهیم داشت...».
📚 کریم کشاورز، چهارده ماه در خارک: یادداشتهای روزانه زندانی، تهران، انتشارات پیام، ۱۳۶۳، صص ۲۹۰-۲۹۲.
* فرخنده نام همسر کریم کشاورز است که کتاب هم به او تقدیم شده است.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👌1
✅ کارت تبریک نوروز در دورهٔ عثمانی سال ۱۸۳۹ میلادی
برگردان متن کارت:
"حق سبحانه و تعالی
کدخدای خزینه همایون، شهریار ربع مسکون، دولتمند، سعادتمند، مهربان، بافضیلت، آقای عالیشان، به حضرت شما نوروز پیروزتان را جناب ذات واجبالوجود متبرک و مسعود ساخته، شرفیاب امثال کثیر از این [نوروز] بگرداند.
آمین بالنبی الامین"
🔗 از برگه ذبیحالله ساعی
🆔t.me/HistoryandMemory
برگردان متن کارت:
"حق سبحانه و تعالی
کدخدای خزینه همایون، شهریار ربع مسکون، دولتمند، سعادتمند، مهربان، بافضیلت، آقای عالیشان، به حضرت شما نوروز پیروزتان را جناب ذات واجبالوجود متبرک و مسعود ساخته، شرفیاب امثال کثیر از این [نوروز] بگرداند.
آمین بالنبی الامین"
🔗 از برگه ذبیحالله ساعی
🆔t.me/HistoryandMemory
👍4❤3
🌱 روز نوروز و روزگار بهار
بر شما دوستان و همراهان ارجمند
فرخنده و همایون باد! 🍀
🌺🌺🌺❤️🤍💚🌺🌺🌺
🧒 نوروز کودکان | ایرج میرزا 👦
عید نوروز و اوّل سال است
روزِ عیش نَشاطِ اطفال است
همه آن روز رختِ نو پوشند
چای و شربت به خوش دلی نوشند
پسرِ خوب روزِ عید اندر
رَود اَوَّل به خدمتِ مادر
دست بر گردنش کند چون طوق
سر و دستش ببوسَد از سرِ شوق
گوید این عیدِ تو مٌبارَک باد
صد چنین سالِ نو ببینی شاد
بعد آید به دست بوسِ پدر
بوسه بخشد پدر به رویِ پسر
پسر بد چو روزِ عید شود
از همه چیز ناامید شود
نه پدر دوست داردش نه عَمو
نه کس عیدی بیاوَرَد بَرِ او
عیدی آن روز حقِ آن پسر است
که نجیب و شریف و باهنر است
🆔 t.me/HistoryandMemory
بر شما دوستان و همراهان ارجمند
فرخنده و همایون باد! 🍀
🌺🌺🌺❤️🤍💚🌺🌺🌺
🧒 نوروز کودکان | ایرج میرزا 👦
عید نوروز و اوّل سال است
روزِ عیش نَشاطِ اطفال است
همه آن روز رختِ نو پوشند
چای و شربت به خوش دلی نوشند
پسرِ خوب روزِ عید اندر
رَود اَوَّل به خدمتِ مادر
دست بر گردنش کند چون طوق
سر و دستش ببوسَد از سرِ شوق
گوید این عیدِ تو مٌبارَک باد
صد چنین سالِ نو ببینی شاد
بعد آید به دست بوسِ پدر
بوسه بخشد پدر به رویِ پسر
پسر بد چو روزِ عید شود
از همه چیز ناامید شود
نه پدر دوست داردش نه عَمو
نه کس عیدی بیاوَرَد بَرِ او
عیدی آن روز حقِ آن پسر است
که نجیب و شریف و باهنر است
🆔 t.me/HistoryandMemory
❤4🔥1
«دوشنبه ۳ محرم سنه ۱۳۲۲ 21Mars
عيد نوروز سال لویئیل ۱۲۸۳ شمسی از هجرت، ۸۲۶ جلالی
| غذای صبح [ننوشته] - نهار كوكو، شامی، اسفناج، ماهی - شام چلو قورمه سبزی - هوا ابر و باد ۶۵۵° | ۵۴ صبح باران کم، عصر رگبار شدید، میزان[الهوا] عصر ۶۵۴ - مزاج + : سینه درد، صعوبت هضم دخل هیچ - خرج هیچ |
میرزا حسن موزع
صبح مولانا و میرزا حسن موزّع روزنامه اینجا آمدند. روزنامه نوروز و مظفّری از ادارهٔ میرزا حسن خارج شده است. امسال مردم به جای عید مبارکی لعنت بر یزید میکنند. میرزا اسدالله منجم و آقا شیخ محمد هم آمدند».
📚 محمدعلی فروغی، یادداشتهای روزانه از محمدعلی فروغی، بهکوشش ایرج افشار، تهران، نشرعلم و کتابخانه مجلس، ۱۳۹۰، ص ۲۰۳.
🆔 t.me/HistoryandMemory
عيد نوروز سال لویئیل ۱۲۸۳ شمسی از هجرت، ۸۲۶ جلالی
| غذای صبح [ننوشته] - نهار كوكو، شامی، اسفناج، ماهی - شام چلو قورمه سبزی - هوا ابر و باد ۶۵۵° | ۵۴ صبح باران کم، عصر رگبار شدید، میزان[الهوا] عصر ۶۵۴ - مزاج + : سینه درد، صعوبت هضم دخل هیچ - خرج هیچ |
میرزا حسن موزع
صبح مولانا و میرزا حسن موزّع روزنامه اینجا آمدند. روزنامه نوروز و مظفّری از ادارهٔ میرزا حسن خارج شده است. امسال مردم به جای عید مبارکی لعنت بر یزید میکنند. میرزا اسدالله منجم و آقا شیخ محمد هم آمدند».
📚 محمدعلی فروغی، یادداشتهای روزانه از محمدعلی فروغی، بهکوشش ایرج افشار، تهران، نشرعلم و کتابخانه مجلس، ۱۳۹۰، ص ۲۰۳.
🆔 t.me/HistoryandMemory
❤1👍1
«۳۰اسفند ۱۳۳۳
امروز سیام اسفند است. نزديک بود امروز را اول فروردین بشماریم. این هم نتیجه ماندن در خارک. حساب سال و روز دارد از دستمان در میرود. تقویم نداریم.
... سال ۱۳۳۳ پایان میپذیرد. سال ۱۳۳۴ آغاز میگردد. آینده این مردم و کشور و افراد آن و از آن جمله شخص نویسندهٔ این سطور چه گونه خواهد بود؟ سال نو را چهگونه خواهند گذراند؟ در زندان؟ در آزادی؟ بعضی حبسهاست که از بعضی آزادیها بهتر است!
پای در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان
سال نو چهگونه خواهد بود؟ بهتر و یا بدتر از سال پیش؟ این سؤالیست که هر متفکری از خود میکند. ولی پاسخ صریحی نمییابد... از مسائل عمومی بگذریم... هم پیچیده هم ناگفتنی است... سال گذشته مرا در روز ۱۸ فروردین ماه بازداشت کردند. رفته بودم نان بخرم.... از اتومبیل بیرون کشیدند و به فرمانداری نظامی بردند و به تیپ زرهیام فرستادند. در پیرامون من و بازداشت من هیاهوی عجیبی در جراید و مجلات راه انداختند. گاهی نوشتند من مأمور اخلال در اقتصاد ایران بوده اما گاهی گفتند رهبر کل حزب توده بودهام. روزنامهای نوشت که «یکی از افراد فعال حزب توده» بودهام.
....
... شب سبزی پلو داشتیم. لایش گوشت گاو گذاشته بودند. گوشت سوخته بود. نخوردم. از خوردن گوشت حتی المقدور احتراز میکنم.
...هوا گرفته و دریا آرام بود.....
اول فروردین ماه سال ۱۳۳۴
مدیران معیشت ما به مناسبت نوروز در غذا دادن دست باز شدهاند. امروز صبح کلهپاچه دادند. نخوردم. با انجوی [شیرازی] و یکی دو نفر دیگر نان و پنیر و مربا و چای خوردیم. مقارن ظهر مسابقه والیبال انجام گرفت. عصر به بازدید آقای ستوان وحدت رئیس پادگان رفتیم.
... شام چلو و خورش فسنجان داشتیم...
... هوا ملایم، آسمان ابر و دریا آرام بود. بر روی هم بد نبود. فقط يک دو بار بوی شرجی به مشام رسید.
صبح جزیره را مه فرا گرفته بود و بعد پراکنده شد».
📚 کریم کشاورز، چهارده ماه در خارک: یادداشتهای روزانه زندانی، تهران، انتشارات پیام، ۱۳۶۳، صص ۲۹۳، ۲۹۷-۲۹۸.
🆔 t.me/HistoryandMemory
امروز سیام اسفند است. نزديک بود امروز را اول فروردین بشماریم. این هم نتیجه ماندن در خارک. حساب سال و روز دارد از دستمان در میرود. تقویم نداریم.
... سال ۱۳۳۳ پایان میپذیرد. سال ۱۳۳۴ آغاز میگردد. آینده این مردم و کشور و افراد آن و از آن جمله شخص نویسندهٔ این سطور چه گونه خواهد بود؟ سال نو را چهگونه خواهند گذراند؟ در زندان؟ در آزادی؟ بعضی حبسهاست که از بعضی آزادیها بهتر است!
پای در زنجیر پیش دوستان
به که با بیگانگان در بوستان
سال نو چهگونه خواهد بود؟ بهتر و یا بدتر از سال پیش؟ این سؤالیست که هر متفکری از خود میکند. ولی پاسخ صریحی نمییابد... از مسائل عمومی بگذریم... هم پیچیده هم ناگفتنی است... سال گذشته مرا در روز ۱۸ فروردین ماه بازداشت کردند. رفته بودم نان بخرم.... از اتومبیل بیرون کشیدند و به فرمانداری نظامی بردند و به تیپ زرهیام فرستادند. در پیرامون من و بازداشت من هیاهوی عجیبی در جراید و مجلات راه انداختند. گاهی نوشتند من مأمور اخلال در اقتصاد ایران بوده اما گاهی گفتند رهبر کل حزب توده بودهام. روزنامهای نوشت که «یکی از افراد فعال حزب توده» بودهام.
....
... شب سبزی پلو داشتیم. لایش گوشت گاو گذاشته بودند. گوشت سوخته بود. نخوردم. از خوردن گوشت حتی المقدور احتراز میکنم.
...هوا گرفته و دریا آرام بود.....
اول فروردین ماه سال ۱۳۳۴
مدیران معیشت ما به مناسبت نوروز در غذا دادن دست باز شدهاند. امروز صبح کلهپاچه دادند. نخوردم. با انجوی [شیرازی] و یکی دو نفر دیگر نان و پنیر و مربا و چای خوردیم. مقارن ظهر مسابقه والیبال انجام گرفت. عصر به بازدید آقای ستوان وحدت رئیس پادگان رفتیم.
... شام چلو و خورش فسنجان داشتیم...
... هوا ملایم، آسمان ابر و دریا آرام بود. بر روی هم بد نبود. فقط يک دو بار بوی شرجی به مشام رسید.
صبح جزیره را مه فرا گرفته بود و بعد پراکنده شد».
📚 کریم کشاورز، چهارده ماه در خارک: یادداشتهای روزانه زندانی، تهران، انتشارات پیام، ۱۳۶۳، صص ۲۹۳، ۲۹۷-۲۹۸.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
«سهشنبه ۱ فروردین [۱۳۵۷] (۲۱مارس [۱۹۷۸])
ناهار با فرهاد، حسین اشراقی و پاتریشیا، دوست دختر مکزیکیاش، که برای تعطیلات نوروز به لندن آمدهاند. حسین گفت دولت در تهران به طور آشکار مهار را سُست کرده است، اما هیچ کس عقیده ندارد این تغییر وضع به دلخواه صورت گرفته باشد، و انگشت اتهام طبعاً به سوی کارتر اشاره است. همه میگویند آموزگار در نخستوزیری کاری از پیش نبردهاست، و پایینآوردن حقوقها را، حمل بر تنگنظری، و جد و جهد او را برای کاهش تورم شتابزده و افراطی میخوانند. حسین گفت: «همه در وزارت خارجه قبول دارند که تلگرافهای تو از سایرین جالبتر است، خصوصاً در قیاس با مزخرفاتی که بعضی از سفرای دیگر مخابره میکنند». تشویقم کرد ادامه دهم ولی هشدار داد که دور برندارم».
📚 پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشتهای روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، ترجمهٔ حسن کامشاد، تهران، طرح نو، ۱۳۸۱، ص ۲۰۷.
🆔 t.me/HistoryandMemory
ناهار با فرهاد، حسین اشراقی و پاتریشیا، دوست دختر مکزیکیاش، که برای تعطیلات نوروز به لندن آمدهاند. حسین گفت دولت در تهران به طور آشکار مهار را سُست کرده است، اما هیچ کس عقیده ندارد این تغییر وضع به دلخواه صورت گرفته باشد، و انگشت اتهام طبعاً به سوی کارتر اشاره است. همه میگویند آموزگار در نخستوزیری کاری از پیش نبردهاست، و پایینآوردن حقوقها را، حمل بر تنگنظری، و جد و جهد او را برای کاهش تورم شتابزده و افراطی میخوانند. حسین گفت: «همه در وزارت خارجه قبول دارند که تلگرافهای تو از سایرین جالبتر است، خصوصاً در قیاس با مزخرفاتی که بعضی از سفرای دیگر مخابره میکنند». تشویقم کرد ادامه دهم ولی هشدار داد که دور برندارم».
📚 پرویز راجی، در خدمت تخت طاووس: یادداشتهای روزانه آخرین سفیر شاه در لندن، ترجمهٔ حسن کامشاد، تهران، طرح نو، ۱۳۸۱، ص ۲۰۷.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
☑️ امروز سالروز درگذشت داریوش شایگان (۲ فروردین ۱۳۹۷ ) و فردا سالروز درگذشت سید جلالالدین آشتیانی (۳ فروردین ۱۳۸۴) است.
«داریوش شایگان: در برابر زندگی پر و سرشاری که در ژنو داشتم، ایران برایم- لااقل در اوایل- یک مرحله استغراق و مراقبه و، در نتیجه، نوعی اشتغال معنوی راستین بود. دوره اول که دوره ریاضتکشی بود، در سال ۱۳۳۹ آغاز شد و تا سال ۱۳۴۵ ادامه داشت. در این مرحله بود که با نمایندگان معنویت ایران روابطی عمیق برقرار کردم. به محضر علمای طراز اول که در دانشگاه تدریس میکردند میرفتم و در مجالس درسشان تلمذ میکردم و یک دوره مطالعات و تحقیقات را که با فلسفه هند آغاز گردید و با پژوهش تطبیقیام درباره اسلام و هند پایان یافت به انجام رساندم.
....
این دورۀ نخست، نوعی خلوتگزینی و
کنارهجویی کامل از جهان بیرون بود. سوای چند سفری که به هند کردم، و در آنجا به دیدار مردانی با فضایل استثنایی نایل شدم، هفت سال تمام از غرب بریدم و فضای سینهام را از هوای جادوانه پیران فرزانهمان پُر کردم. من از فیض دیدار و درک محضر آخرین حکیمان ایران سنتی نصیب بردهام که آخرین شهابهای آسمانی نورانی بودند. در این دوران بود که به یک طریقت صوفیه سر سپردم، متدین شدم، زبان عربی خواندم و به آموختن قرآن و متون عرفانی ادب فارسی پرداختم، و همانگونه که قبلا گفتم، به درون حلقه بستهای که برگرد شخصیت پرجاذبه علامه سید محمد حسین طباطبایی قرار داشت پذیرفته شدم.
....
رابطه من با آشتیانی بسیار روان بود. از آنجا که فاصله سنیمان چندان زیاد نبود میتوانستیم رابطهای صمیمانه و رفیقانه داشته باشیم. هرازگاه در مشهد به دیدارش میشتافتم. در دانشگاه مشهد استاد فلسفه بود. هر بار نیز که به پایتخت میآمد با یکدیگر دیدار میکردیم و یک بار هم در خانه من اقامت کرد. به یاد دارم که در آن دوران درباره روابط هند و اسلام کار میکردم و باید فصوص الحکم ابن عربی را میخواندم و میفهمیدم. آشتیانی در درک اعماق باورنکردنی این اثر عمده عرفان نظری به من یاریها داد. منظماً در خانه یکی از دوستان به دیدارش میرفتم چای مینوشیدیم گپ میزدیم و سپس وقتی به قسمتهای دشوار کتاب میرسیدیم، او آنها را به فارسی بر میگرداند و همزمان چنان تفسیرهای عالمانهای به آنها میافزود که معانیشان را در همه ابعاد میگسترد. استادی و احاطه او حیرتانگیز بود. همه کنج و کنارهای سنت را از فلسفه ابن سینا تا سنت اشراق و تا مکتب ملاصدرا - خوب میشناخت. همچنین در متون فلسفی گمنامی که هنوز به شکل نسخه خطی بودند، تبحری عمیق داشت. از آن گذشته برده کار بود. تفسیرها، انتشارات، تصحیح و تنقیح متون پیچیده پشت سر هم از قلم او صادر میشدند».
📚 زیر آسمانهای جهان، گفتوگوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان، ترجمه نازی عظیما، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۴، صص ۶۷، ۶۹، ۷۴.
🆔 t.me/HistoryandMemory
«داریوش شایگان: در برابر زندگی پر و سرشاری که در ژنو داشتم، ایران برایم- لااقل در اوایل- یک مرحله استغراق و مراقبه و، در نتیجه، نوعی اشتغال معنوی راستین بود. دوره اول که دوره ریاضتکشی بود، در سال ۱۳۳۹ آغاز شد و تا سال ۱۳۴۵ ادامه داشت. در این مرحله بود که با نمایندگان معنویت ایران روابطی عمیق برقرار کردم. به محضر علمای طراز اول که در دانشگاه تدریس میکردند میرفتم و در مجالس درسشان تلمذ میکردم و یک دوره مطالعات و تحقیقات را که با فلسفه هند آغاز گردید و با پژوهش تطبیقیام درباره اسلام و هند پایان یافت به انجام رساندم.
....
این دورۀ نخست، نوعی خلوتگزینی و
کنارهجویی کامل از جهان بیرون بود. سوای چند سفری که به هند کردم، و در آنجا به دیدار مردانی با فضایل استثنایی نایل شدم، هفت سال تمام از غرب بریدم و فضای سینهام را از هوای جادوانه پیران فرزانهمان پُر کردم. من از فیض دیدار و درک محضر آخرین حکیمان ایران سنتی نصیب بردهام که آخرین شهابهای آسمانی نورانی بودند. در این دوران بود که به یک طریقت صوفیه سر سپردم، متدین شدم، زبان عربی خواندم و به آموختن قرآن و متون عرفانی ادب فارسی پرداختم، و همانگونه که قبلا گفتم، به درون حلقه بستهای که برگرد شخصیت پرجاذبه علامه سید محمد حسین طباطبایی قرار داشت پذیرفته شدم.
....
رابطه من با آشتیانی بسیار روان بود. از آنجا که فاصله سنیمان چندان زیاد نبود میتوانستیم رابطهای صمیمانه و رفیقانه داشته باشیم. هرازگاه در مشهد به دیدارش میشتافتم. در دانشگاه مشهد استاد فلسفه بود. هر بار نیز که به پایتخت میآمد با یکدیگر دیدار میکردیم و یک بار هم در خانه من اقامت کرد. به یاد دارم که در آن دوران درباره روابط هند و اسلام کار میکردم و باید فصوص الحکم ابن عربی را میخواندم و میفهمیدم. آشتیانی در درک اعماق باورنکردنی این اثر عمده عرفان نظری به من یاریها داد. منظماً در خانه یکی از دوستان به دیدارش میرفتم چای مینوشیدیم گپ میزدیم و سپس وقتی به قسمتهای دشوار کتاب میرسیدیم، او آنها را به فارسی بر میگرداند و همزمان چنان تفسیرهای عالمانهای به آنها میافزود که معانیشان را در همه ابعاد میگسترد. استادی و احاطه او حیرتانگیز بود. همه کنج و کنارهای سنت را از فلسفه ابن سینا تا سنت اشراق و تا مکتب ملاصدرا - خوب میشناخت. همچنین در متون فلسفی گمنامی که هنوز به شکل نسخه خطی بودند، تبحری عمیق داشت. از آن گذشته برده کار بود. تفسیرها، انتشارات، تصحیح و تنقیح متون پیچیده پشت سر هم از قلم او صادر میشدند».
📚 زیر آسمانهای جهان، گفتوگوی رامین جهانبگلو با داریوش شایگان، ترجمه نازی عظیما، تهران، فرزانروز، ۱۳۷۴، صص ۶۷، ۶۹، ۷۴.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5🤬1
« [سوم فروردین ۱۳۶۵]
۲۳/۳/۸۶
از لس آنجلس برگشتهام. يک هفته آنجا بودم از ۱۲ تا ۱۹ مارس. دعوت شده بودم برای دو سخنرانی. دعوت کننده «گروه فرهنگی و تحقیقاتی ایران» وابسته به دانشگاه UCLA بود. سخنرانی اول «خویشکاری فریدون در اسطوره و حماسه» که خیلی وراجی کردم و حوصلهٔ شنوندگان را که زیاد هم بودند، سر بردم. سخنرانی دوم طرح دو مسئله درباره روش تاریخنویسی جدید ما بود. برداشت عقیدتی، عاطفی و غیر عقلی ما از تاریخ انتقال پیشفرضهای تاریخ غرب به تاریخ ایران. سمینار شاهنامه بود و سخنرانیها همانطور که انتظار میرفت متوسط بود و بد؛ مال خودم هم دست کمی از بقیه نداشت. از سخنرانها با یارشاطر و بنانی و دکتر متینی بیشتر آشنا شدم و امیدسالار و کاوهٔ صفا را شناختم. جالبتر دیدن ایرانیان و طرز زندگی آنها در لس آنجلس بود. برای کارهای احتمالی بعد و به راه انداختن یک انجمن فرهنگی با «گ - ن» و شرکت کتاب صحبتهائی کردم و آنها هم متقابلاً موافقتهائی کردند. تا بعد چه پیش آید.
حُسن دعوت این بود که ناچار شدم تنبلی را کنار بگذارم و مقاله فریدون را، که موضوع آن از چند سال پیش در خاطرم بود تمام کنم برای چاپ مجدد ملیت و زبان با شرکت کتاب قرار و مداری گذاشتیم».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۲۸۸.
🆔 t.me/HistoryandMemory
۲۳/۳/۸۶
از لس آنجلس برگشتهام. يک هفته آنجا بودم از ۱۲ تا ۱۹ مارس. دعوت شده بودم برای دو سخنرانی. دعوت کننده «گروه فرهنگی و تحقیقاتی ایران» وابسته به دانشگاه UCLA بود. سخنرانی اول «خویشکاری فریدون در اسطوره و حماسه» که خیلی وراجی کردم و حوصلهٔ شنوندگان را که زیاد هم بودند، سر بردم. سخنرانی دوم طرح دو مسئله درباره روش تاریخنویسی جدید ما بود. برداشت عقیدتی، عاطفی و غیر عقلی ما از تاریخ انتقال پیشفرضهای تاریخ غرب به تاریخ ایران. سمینار شاهنامه بود و سخنرانیها همانطور که انتظار میرفت متوسط بود و بد؛ مال خودم هم دست کمی از بقیه نداشت. از سخنرانها با یارشاطر و بنانی و دکتر متینی بیشتر آشنا شدم و امیدسالار و کاوهٔ صفا را شناختم. جالبتر دیدن ایرانیان و طرز زندگی آنها در لس آنجلس بود. برای کارهای احتمالی بعد و به راه انداختن یک انجمن فرهنگی با «گ - ن» و شرکت کتاب صحبتهائی کردم و آنها هم متقابلاً موافقتهائی کردند. تا بعد چه پیش آید.
حُسن دعوت این بود که ناچار شدم تنبلی را کنار بگذارم و مقاله فریدون را، که موضوع آن از چند سال پیش در خاطرم بود تمام کنم برای چاپ مجدد ملیت و زبان با شرکت کتاب قرار و مداری گذاشتیم».
📚 شاهرخ مسکوب، روزها در راه، ۲۸۸.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍3❤1
🍂🍂🍂
تنها نه کاسهٔ سرِ ما کوزه میشود
این کاسه کوزه، بر سرِ دنیا شکسته است
✍ صابر همدانی
📚 باستانی پاریزی، کاسه کوزهٔ تمدن، ۳۱۴.
🆔 t.me/HistoryandMemory
تنها نه کاسهٔ سرِ ما کوزه میشود
این کاسه کوزه، بر سرِ دنیا شکسته است
✍ صابر همدانی
📚 باستانی پاریزی، کاسه کوزهٔ تمدن، ۳۱۴.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍5
☑️ امروز سالروز درگذشت محمداسماعیل رضوانی، استاد و پژوهشگر تاريخ معاصر ايران، است (۵ فروردین ۱۳۷۵).
📚 رضوانی، محمد اسماعیل، «سندی از قحطی سال ۱۲۸۷ هجری قمری»، بررسیهای تاریخی، مرداد و آبان ۱۳۴۷، سال سوم - شماره ۳، صص ۱۴۵-۱۵۰.
🆔 t.me/HistoryandMemory
اصـیلترین اسناد تاریخ یادداشتهائی است که نویسندگان باذوق منحصرا بمنظور حفظ خاطرهٔ واقـعه و حـادثه تـحریر کردهاند و بصورت یک ناظر بیطرف و بیغرض بخاطر دل و بدون چشمداشت به پاداش و بدون هیچگونه توقعی از خود بـاقی گذاشتهاند. از اینگونه یادداشتها در میان خاندانهای اصیل و قدیمی در گوشه و کنار ایران فراوان است و هرچند گـاه یکبار صفحات مجلات تـاریخی و ادبـی با چاپ اینگونه برگها زیبوزیور پیدا میکند و برگی بر صفحات تاریخ ایران اضافه میشود. اگر درصدد پیدا کردن اینگونه یادداشتها برآئیم جستجوی ما بهدر نخواهد رفت و این اوراق گرانبها که اکنون در گوشهوکنار ایران پراکنده است بمرور جمع خواهد شد و دامنه مطالعه و تحقیق را وسیعتر خواهد ساخت و حقایق آشکارتر و روشنتر خواهد شد بشرط آنکه پیـداکننده از نـیرنگ روزگار غافل نماند و بلافاصله بچاپ آنها در یکی از مجلات مبادرت ورزد. نگارنده که از این نکته غافل نیست و همواره در جستجو است، در تعطیل تابستان که بقصد زیارت پدر و مادر به شهرستان بیرجند رفت ضمن جـستجو در اوراق کـهنهٔ یکی از دوستان قدیمی بیادداشتهای مربوط به قحطی سال ۱۲۸۷ هجری قمری برخورد...
«واضح بوده باشد که در سنه ۱۲۸۷ باران در کل ایران و ترکستان و خراسان نشد تا چـهار یـوم تا بنوروز و بعد دو باران پیدرپی شـده بـده روز و دیـگر بـاران در کـل بلاد نشد و کـمبکم نـرخ ترقی کرد تا نوروز جدید که در همه بلاد یکسان شد، در ولایت خراسان چنان ترقی شد کـه در ولایـت تـربت گوشت میته را خوردند مانند سگ و در محال تـربت جـوانی را کـشتند و گـوشت آنـرا خـوردند و راهها سد شد که کسی از خوف جوع عبور نمیکرد و در راه شهر قاین دو نفر را جهت دومن آرد کشتند و در بلاد بیرجند هر روز تا پنج نفر از گرسنگی میمردند... وانفساوانفسا بود پدر بیپسر و مـادر بـیدختر و در چـند جا مذکور شد که اطفال کوچک را طعام نمیدادند که زودتـر فوت کنند و چنان مردم بکار خود گرفتار بودند که در بیرجند مردم فوت میکردند و کسی ایشان (را) جمع نمیکرد تـا سـه یـوم چهار یوم و یکسال از این قرار بود تا بیست یوم بعد از نـوروز بـعد تا چون شود. روغن چراغ یکمن سه قران و نیم اجناسی که از پشم و مو بود هیچ طالب نـداشت».
📚 رضوانی، محمد اسماعیل، «سندی از قحطی سال ۱۲۸۷ هجری قمری»، بررسیهای تاریخی، مرداد و آبان ۱۳۴۷، سال سوم - شماره ۳، صص ۱۴۵-۱۵۰.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
☑️ امروز سالروز درگذشت محمد ابراهیم باستانی پاریزی، «لهجهٔ شیرین تاریخ»، استاد بلندآوازهٔ تاریخ ایران و نگارندهٔ آثار خواندنی، است (۵ فروردین ۱۳۹۳).
✅ در ۱۳۶۶ کیهان فرهنگی گفتوگویی با استاد باستانی پاریزی داشته که هنوز هم خواندنی و آموزنده است. بخشهایی از این گفتوگو در این فرسته و فرستههای بعدی میآید:
📚 باستانیپاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکتهسنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، ص ۲؛ بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۳۸-۳۹.
🆔 t.me/HistoryandMemory
✅ در ۱۳۶۶ کیهان فرهنگی گفتوگویی با استاد باستانی پاریزی داشته که هنوز هم خواندنی و آموزنده است. بخشهایی از این گفتوگو در این فرسته و فرستههای بعدی میآید:
در اواخر تابستان ۱۳۲۰ بود که یک روز پدرم به عنوان یک واقعهٔ مهم اعلام کـرد کـه رضاشاه پهلوی دیروز به نفع فـرزند خود از سلطنت کنار گـرفته اسـت، چند روز بعد که برای ادامهٔ تـحصیل و ثبت نام به سیرجان رفته بودم، یک روز در دبیرستان اطلاع دادند که فردا شـاه مـستعفی به سیرجان خواهد آمد، آن روز عـصر مـا بـه بیرون شهر رفـتیم و در کـنار جادهٔ خاکی ایستادیم تـا انـدکاندک از دور گرد و خاک چند اتومبیل به هوا بلند شد که از طرف سعادتآباد (راه کرمان) بـه شـهر نزدیک میشدند و لحظاتی بعد اتومبیل سـیاه رنـگی را دیدیم کـه پیـشاپیش سـایر اتومبیلها آهسته پیش مـیآمد و شاه سابق در آن نشسته بود در حالی که سرِ خود را با یک پارچهٔ سفید عمامه مانند بسته بـود و گـفتند که در بین راه اتومبیل در دستانداز تکان خـورده و سـر شـاه بـه سـقف کوبیده شده و آنـرا پانـسمان کرده بودند،گویا به علت بیماری چند روزه، سردردِ شدید نیز داشته، به هر حال اتومبیلها بـا مـلایمت پیـچیدند و به داخل باغ سُوخکِلاری-که از باغهای بـزرگ و بـا طـراوت و پرمـیوهٔ سـیرجان بـود، رفتند و شب را آنجا ماندند و فردا صبح به طرف بندر عباس حرکت کردند. سفری بیبازگشت تا جزیرهٔ موریس و سپس ژوهانسبورگ-سفری ک نُه سال بعد جنازه را از طریق مصر بـاز گرداندند.این نخستین برخورد سینه به سینهٔ من بود با تاریخ. تا آن روز هر چه بود، یا خوانده بودم و یا شنیده بودم اما در اینجا بود که تاریخ تمام قد،چهرهٔ خـود را بـه من نشان داد پادشاهی که تا بیست روز پیش، دهبیست سال در مقام و قدرت و موقعیت او صفحات جراید بیشماری را دیده و خوانده بودم، و او را شکستناپذیر تصور میکردم، به رأی العین میدیدم که در پنجهٔ تقدیر تاریخ، خواه نـاخواه بـه راهی میرود و با شتاب هم میرود، راهی که تاریخ برای او تعیین کرده بود.
📚 باستانیپاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکتهسنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، ص ۲؛ بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۳۸-۳۹.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2
تحقیقی که مرحوم فلسفی در باب شاه عباس میکند، و آن تاریخ کـه عـباس اقبال در باب مغول مینویسد، و آن تألیف که مشیرالدوله در باب ایران باستان دارد، همه در حد خود یک شاهکار تـاریخی هـستند. امـروز تحقیق در مسائل جزیی تاریخ، از نگارش تواریخ کرونولوژیک مشکلتر و فنیتر و در عین حال سـودبخشتر اسـت. البـته خیلیها ممکن است دلشان بخواهد که در اوج قرار بگیرند و نامبردار شوند. یک وقت یک دوسـت افـغانی-مـایل هروی-در جایی نوشته بود، فلان دانشجوی افغانی رسالهٔ خود را با فلانی- غول تاریخ ایـران- گـذرانده و از شما چه پنهان، مقصودش از این غول، مخلص دست و پا شکسته بود، من میتوانستم ایـن تـعارف را بـه ریش بگیرم و خود را یک غول بیشاخ و دم به حساب بیاورم، اما حقیقت آنست که در تـاریخ، ایـن روزها دیگر «غول شدن»افتخاری ندارد.
در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس
بازار خـود فـروشی از آنـسوی دیگر است
یک مقالهٔ کوتاه هفت-هشت صفحهای که فیالمثل استاد عباس زریاب خـویی، تـحت عنوان«شیعه» در دائرةالمعارف فارسی نوشته است، آدم را آگاه میکند بر کل تاریخ و نـوشتههای تـاریخی کـه طی هزار سال در این باب در مراکز و مراجع مذهبی و علمی نوشتهاند، و این استاد صاحب نام بـا احـاطه بـر پنج زبان و بر کل تاریخ اسلام، درواقع «پنج مرده» در راه تاریخ گـام زده اسـت و مقاله، خود میگوید که نویسندهٔ آن در جامعیت فلسفی و ادبی و تاریخی نظیر ندارد.
...
...وقـتی انـسان مـقدمهٔ تاریخ ایران بـعد از اسـلام دکتر زرینکوب را میخواند و نقد آن منابع عظیم را در دویست سیصد صفحه، ملاحظه میکند، متوجه میشود که هستند کـسانی کـه در روزگـار ما نیز قدرت آن را یافتهاند که بـا بـزرگترین مـورخان و ادبـای صـاحب نـظر اروپایی، شرقی، عرب سوری و مصری و لبنانی سر همسری داشته باشند. مثال دکتر زرینکوب، کسانی هستند که صد یا پانصد سال دیگر، پس از آنکه جزیی از تاریخ شدند، تاریخ در بـاب آنها همان قضاوت را خواهد کرد که ما امروز در باب قلل شامخهٔ تاریخ هزار سال پیش خودمان داریم، مثال او در واقع، خود زمینههای تاریخ و جزء تاریخ خواهند شد، و این شعر در باب آنـها مـصداق خواهد یافت:
مازلت تکتب فی التاریخ مجتهدا
حتی رأیتک فی التاریخ مکتوبا
📚 باستانیپاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکتهسنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، ص ۶-۷؛ بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۶۴-۶۷.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍1
کیهان فرهنگی: شـما به عنوان یک تاریخنگار، در عصر حاضر کدامیک از مورخین را ذیصلاح میدانید و آثارشان را ارج مینهید؟
استاد پاریزی:این سؤال را البته مخلص جواب نمیگویم، اهل تاریخ آنقدر دشمن دارند که احتیاج نیست از دوستان خود نـیز بـرای خود دشمن بسازند، به عبارت دیگر، با دوستانی که در طبقهٔ حاکم، اهل تاریخ، برای خود کسب میکنند! اصلا احتیاجی به دشمنانی از میان همکاران خود ندارند، دوستانی که پیش رو مـیگویند: «جـون من و جون تو» و پشت سر میگویند «کارد من و استخوان تو». از شوخی گذشته، نوشتهها و تحقیقات همهٔ دوستان و همکاران نه تنها مورد احترام و توجه مـخلص اسـت، بلکه سرمشق و جزء منابع کـار و گـاهی سرمایهٔ معنوی نوشتههای من است. و چون،ذدر این معنی، خرد و بزرگ، خارج و داخل،ذجوان و پیر،زن و مرد، زشت و زیبا، آثار هـمهشان مـورد علاقهٔ من است، نـام بـردن از آنها نه تنها موردی ندارد، بلکه نوعی ادعای «انا رجل» نیز-به قول اهل اصطلاح-به حساب خواهد آمد. حقیقت آنست که اگر شما سؤال کرده بودید آثار کدام یـک از مـورخان عصر حاضر را «نمیخوانید»ذهم جواب دادن من به آن آسانتر بود، زیرا میگفتم همه را میخوانم و هم برای خود آنها کم ضررتر بود، که از یک «آفرین مغفّل»خلاصی مییافتند. این سؤال شما را دیـگران هـم اگر جـواب گویند، خدمتی نکردهاند به آن کسی که مورد عنایت آنها واقع شده است، زیرا چه بسا حقد و حـسد دیگران را برانگیزد، علاوه بر آن،گاهی (به تصویر صفحه مراجعه شود) تـرجیح لا مـرجح نـیز پیش میآید. هیچکدام از مورخین قدیم، به همین دلیل کینه و حسد این و آن، از طعن و لعن قوم و خویش بـه دور نـماندهاند. آن روز که خانهٔ طبری را در بغداد سنگ باران کردند چندانکه تا چفت شب بند در خـانهاش سـنگ بالا آمـد، فکر میکنید این سنگها را چه کسانی زده بودند؟و آنجا که بیهقی ده سال آخر عمرش را در زندان گذراند، و مـعلوم نشد چگونه مرد و کجا به خاک رفت، آیا این شکایت از جانب چه کـسی یا کسانی بوده است؟ ابن خـلدون بـا آن طول و عرض عبر هم باز عبرت نیاموخت، تا در زندان قلعه و تبعید دور و دراز روزگار به سر برد.و حتی همین اواخر، وقتی آن خان بختیاری،مورخ خود را سر لگن نشاند و تاریخی را که نوشته بود در لگـن با آب شست، و تمام آب آن لگن را به شکم آن مورخ بینوای پرنویس سرازیر کرد، آیا تصور میکنید این حادثه از کجا آب میخورده است؟ از دوست یا دشمن؟ از رقیب یا از حاکم وقت؟ به راستی، اهل تاریخ با داشتن دوسـتانی از ایـن دست، هرگز احتیاج به دشمنانی تازه ندارند.
📚 باستانیپاریزی، محمد ابراهیم (گفتگو)، «استاد دکتر ابراهیم باستانی پاریزی کاوشگر نکتهسنج تاریخ»، کیهان فرهنگی، دی ۱۳۶۶، ش ۴۶، صص ۷-۸ ؛ بازچاپ در حضورستان، تهران، انتشارات ارغوان، ۱۳۷۷، صص ۷۴-۷۵.
🆔 t.me/HistoryandMemory
👍2