🔳⭕️تراژدی خوشبختی گم شده
وقتی جوان هستیم (بیست و پنج سال اول زندگی) دنیایی از گزینه ها پیش روی ما وجود دارد. می خواهیم فضا نورد شویم. پول دار شویم. همسری فوق العاده داشته باشیم، هلی کوپتر شخصی، دان ده کاراته، به چهار زبان زنده دنیا مسلط باشیم و شخصی معروف و جهانی. صاحب یک کسب وکار چند هزار نفری و چند میلیاردی. و هزاران گزینه دیگر. وقتی به منو (فهرست انتخاب های) زندگی نگاه می کنیم انبوهی از انتخاب های رویایی، و این حسی از خوشبختی در ما ایجاد می کند. همین داشتن هدف باعث می شود که شور و شوق داشته باشیم، تلاش کنیم و پیشرفت. این، حس خوب خوشبختی را به ما می دهد. در بیست و پنج سال اول زندگی ممکن است ما چیزی نداشته باشیم که به واسطه آن خوشبخت باشیم اما دنیایی از گزینه ها، رویاها، اهداف و برنامه ها داریم که حس خوب فردای بهتر را برای ما ایجاد می کنند. ما نه به خاطر وضعیت امروزمان بلکه به خاطر تصوری که از فردایمان داریم خوشبختیم.
اما در یک سوم بعدی زندگی (از حدود بیست و پنج سالگی تا حدود پنجاه سالگی) اتفاق دیگری می افتد. برخی از اهداف ما، دانه دانه محقق میشوند. ازدواج می کنیم، سر کار می رویم، کسب وکاری راه اندازی میکنیم از دانشگاه فارغ التحصیل می شویم، رنگ کمربندهایمان در کاراته از زرد و نارنجی به سمت قهوه ای و مشکی می رود اما حس خوشبختی ما کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت ناپدید می شود. چرا؟ به سه دلیل:
دلیل اول؛ به این خاطر که همین طور که برخی از اهداف مان محقق می شوند، منوی (فهرست گزینه های) زندگی ما نیز غیرجذاب تر می شود. فرآیند بزرگشدن برابر است با کوچک شدن منوی زندگی. اگر به اهدافم دست پیدا کنم، در این صورت آن اهداف از زندگی من خارج میشوند و شور و نشاط دستیابی به آن اهداف نیز با آن از بین می رود. طوری که وقتی به چهل پنجاه سالگی می رسیم، تا حد زیادی شکل زندگی مان دیگر تعیین شده ، مگر اندک فرصتهایی برای ایجاد تغییرات کوچک.
دلیل دوم) به اهداف مان که می رسیم، دیگر برای مان خیلی جذاب نیست. وقتی می خواستیم فوق لیسانس مهندسی از یک دانشگاه صنعتی معروف بشویم فکر می کردیم که اگر این مدرک را بگیریم دنیامان عوض می شود. اما وقتی نمره آخرین درس دانشکده را هم که می گیریم می بینیم نه آنقدرها هم که فکر می کنیم این هدف نه مهم بود و نه جذاب و نه دگرگون کننده.
دلیل سوم) می فهمیم بخشی از اهداف مان دست نیافتنی است. برخی هدف هایی که تا 25 سالگی برای خودمان تصور کرده بودیم، نشدنی است. قرار نیست همه آدم ها بیل گیتس شوند یا مایکل شوماخر یا گری کاسپاروف یا نلسون ماندلا.
در یک سوم میانی زندگی آن چیزهایی که داری آنقدر مایه خوشبختی نیست و آن چیزهایی که نداری هم آنقدر انگیزاننده نیست که بخواهی خود را وقف آن کنی. خوشبختی ما گم می شود!
☑️⭕️تجویز راهبردی:
خوشبختی گم شده، سرنوشت همه ماست. همه ما دیر یا زود در این ورطه خواهیم افتاد. چه می توان کرد؟
▫️ایجاد چالش های بدیع؛ زاکربرگ، را حتما میشناسید. او دیگر به آن اندازه شهرت و ثروت کسب کرده که فراتر از آن شاید برایش بی معنا باشد. زاکربرگ خالق و مالک فیسبوک، ابتدای هر سال برای خودش یک چالش بدیع طراحی می کند؛ یادگیری زبان ماندارین، هر روز بهاندازه یک و نیم کیلومتر دویدن، به تکتک ایالتهای آمریکا سر زدن و ... اهداف باید کاملا متفاوت از اهدافی باشد که تا حالا به آن عادت داشته اید اگر مثلا همیشه در مورد توسعه کسب وکارتان هدف گذاری می کردید حالا در مورد تعداد کودکان کاری هدف گذاری کنید که می خواهید به آن ها آموزش رایگان بدهید.
▫️تکنیک ستاره قطبی: اگر همه اهداف زندگی ما از جنس پروژه با خط پایان مشخص باشد ما دچار دردسر خواهیم شد. در کنار اهداف با خط پایان مشخص (مانند کسب مدرک دکتری یا رسیدن به دان ده کاراته) باید اهدافی داشت به سبک ستاره قطبی؛ شما همیشه به سوی اهداف حرکت می کنید اما هیچگاه (تاکید می کنم هیچگاه) به آن نمی رسید. مثلا شرکت تری ام گفته هدف من حل مسائل حل نشده است. یا یک فرد برای خودش گفته پایان کارتن خوابی. می دانیم این اهداف همیشه محقق نمی شوند اما همیشه برای ما انرژی و انگیزه ایجاد می کنند که صبح ساعت شش از خواب برخیزیم و یک گام به سمت ستاره قطبی حرکت کنیم.
▫️انتخاب اهداف متعالی؛ اینکه ما احساس تهی بودن و افسردگی می کنیم نشانه خوبی است، نشانه این است که ما هنوز زنده ایم. هنوز انسانیم. در درون هر انسان، حفره ای وجود دارد که جز با تکه ای از آسمان پر نمی شود. اینکه ما بعد از دستیابی به اهداف مان هنوز احساس تهی بودن می کنیم نشانه آن است که بخشی از وجود ما تشنه است، تشنگی کاملا متفاوت از ماشین، خانه و همسر و کسب وکار و شهرت و مقبولیت.
کامیابی از آن کسانی است که خود را محدود به پروژه ها نمی کنند و اهداف متعالی و ستاره قطبی دارند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
وقتی جوان هستیم (بیست و پنج سال اول زندگی) دنیایی از گزینه ها پیش روی ما وجود دارد. می خواهیم فضا نورد شویم. پول دار شویم. همسری فوق العاده داشته باشیم، هلی کوپتر شخصی، دان ده کاراته، به چهار زبان زنده دنیا مسلط باشیم و شخصی معروف و جهانی. صاحب یک کسب وکار چند هزار نفری و چند میلیاردی. و هزاران گزینه دیگر. وقتی به منو (فهرست انتخاب های) زندگی نگاه می کنیم انبوهی از انتخاب های رویایی، و این حسی از خوشبختی در ما ایجاد می کند. همین داشتن هدف باعث می شود که شور و شوق داشته باشیم، تلاش کنیم و پیشرفت. این، حس خوب خوشبختی را به ما می دهد. در بیست و پنج سال اول زندگی ممکن است ما چیزی نداشته باشیم که به واسطه آن خوشبخت باشیم اما دنیایی از گزینه ها، رویاها، اهداف و برنامه ها داریم که حس خوب فردای بهتر را برای ما ایجاد می کنند. ما نه به خاطر وضعیت امروزمان بلکه به خاطر تصوری که از فردایمان داریم خوشبختیم.
اما در یک سوم بعدی زندگی (از حدود بیست و پنج سالگی تا حدود پنجاه سالگی) اتفاق دیگری می افتد. برخی از اهداف ما، دانه دانه محقق میشوند. ازدواج می کنیم، سر کار می رویم، کسب وکاری راه اندازی میکنیم از دانشگاه فارغ التحصیل می شویم، رنگ کمربندهایمان در کاراته از زرد و نارنجی به سمت قهوه ای و مشکی می رود اما حس خوشبختی ما کمرنگ و کمرنگ تر و در نهایت ناپدید می شود. چرا؟ به سه دلیل:
دلیل اول؛ به این خاطر که همین طور که برخی از اهداف مان محقق می شوند، منوی (فهرست گزینه های) زندگی ما نیز غیرجذاب تر می شود. فرآیند بزرگشدن برابر است با کوچک شدن منوی زندگی. اگر به اهدافم دست پیدا کنم، در این صورت آن اهداف از زندگی من خارج میشوند و شور و نشاط دستیابی به آن اهداف نیز با آن از بین می رود. طوری که وقتی به چهل پنجاه سالگی می رسیم، تا حد زیادی شکل زندگی مان دیگر تعیین شده ، مگر اندک فرصتهایی برای ایجاد تغییرات کوچک.
دلیل دوم) به اهداف مان که می رسیم، دیگر برای مان خیلی جذاب نیست. وقتی می خواستیم فوق لیسانس مهندسی از یک دانشگاه صنعتی معروف بشویم فکر می کردیم که اگر این مدرک را بگیریم دنیامان عوض می شود. اما وقتی نمره آخرین درس دانشکده را هم که می گیریم می بینیم نه آنقدرها هم که فکر می کنیم این هدف نه مهم بود و نه جذاب و نه دگرگون کننده.
دلیل سوم) می فهمیم بخشی از اهداف مان دست نیافتنی است. برخی هدف هایی که تا 25 سالگی برای خودمان تصور کرده بودیم، نشدنی است. قرار نیست همه آدم ها بیل گیتس شوند یا مایکل شوماخر یا گری کاسپاروف یا نلسون ماندلا.
در یک سوم میانی زندگی آن چیزهایی که داری آنقدر مایه خوشبختی نیست و آن چیزهایی که نداری هم آنقدر انگیزاننده نیست که بخواهی خود را وقف آن کنی. خوشبختی ما گم می شود!
☑️⭕️تجویز راهبردی:
خوشبختی گم شده، سرنوشت همه ماست. همه ما دیر یا زود در این ورطه خواهیم افتاد. چه می توان کرد؟
▫️ایجاد چالش های بدیع؛ زاکربرگ، را حتما میشناسید. او دیگر به آن اندازه شهرت و ثروت کسب کرده که فراتر از آن شاید برایش بی معنا باشد. زاکربرگ خالق و مالک فیسبوک، ابتدای هر سال برای خودش یک چالش بدیع طراحی می کند؛ یادگیری زبان ماندارین، هر روز بهاندازه یک و نیم کیلومتر دویدن، به تکتک ایالتهای آمریکا سر زدن و ... اهداف باید کاملا متفاوت از اهدافی باشد که تا حالا به آن عادت داشته اید اگر مثلا همیشه در مورد توسعه کسب وکارتان هدف گذاری می کردید حالا در مورد تعداد کودکان کاری هدف گذاری کنید که می خواهید به آن ها آموزش رایگان بدهید.
▫️تکنیک ستاره قطبی: اگر همه اهداف زندگی ما از جنس پروژه با خط پایان مشخص باشد ما دچار دردسر خواهیم شد. در کنار اهداف با خط پایان مشخص (مانند کسب مدرک دکتری یا رسیدن به دان ده کاراته) باید اهدافی داشت به سبک ستاره قطبی؛ شما همیشه به سوی اهداف حرکت می کنید اما هیچگاه (تاکید می کنم هیچگاه) به آن نمی رسید. مثلا شرکت تری ام گفته هدف من حل مسائل حل نشده است. یا یک فرد برای خودش گفته پایان کارتن خوابی. می دانیم این اهداف همیشه محقق نمی شوند اما همیشه برای ما انرژی و انگیزه ایجاد می کنند که صبح ساعت شش از خواب برخیزیم و یک گام به سمت ستاره قطبی حرکت کنیم.
▫️انتخاب اهداف متعالی؛ اینکه ما احساس تهی بودن و افسردگی می کنیم نشانه خوبی است، نشانه این است که ما هنوز زنده ایم. هنوز انسانیم. در درون هر انسان، حفره ای وجود دارد که جز با تکه ای از آسمان پر نمی شود. اینکه ما بعد از دستیابی به اهداف مان هنوز احساس تهی بودن می کنیم نشانه آن است که بخشی از وجود ما تشنه است، تشنگی کاملا متفاوت از ماشین، خانه و همسر و کسب وکار و شهرت و مقبولیت.
کامیابی از آن کسانی است که خود را محدود به پروژه ها نمی کنند و اهداف متعالی و ستاره قطبی دارند.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️جنتلمن ها باید برقصند!
چندی پیش کلیپی منتشر شد که دانش آموزان آن با کلیپ «آقامون جنتلمنه» ساسی مانکن در حال رقصیدن و شادی هستند. انتشار این کلیپ تا تعدادی از نمایندگان مجلس به این موضوع واکنش نشان داده و خواستار استیضاح وزیر آموزش و پرورش شوند.
واکنش یکی از نمایندگان محترم را بخوانیم: «اینکه در مدرسهای ترانهای با محتوای بسیار سخیف آن هم با ساز و آواز و بزن و بکوب اجرا کنند و دانش آموزان را وادار به حرکات خاصی کنند آن هم در ساعت رسمی مدرسه، قابل قبول نیست. به عقیده بنده مدیران مدارس باید بلافاصله برکنار شوند. چطور آموزش و پرورش ما تا این حد غافل است؟»
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
مصیبت اینجاست که مجددا و برای هزارمین بار ما «رخداد» و «روند» را اشتباه گرفتیم. ایکاش مسوولان محترم؛ به این نکته مهم توجه می کردند که تمرکز بر رخدادها، و بی توجهی به روندها فاجعه آفرین است. بگذارید این موضوع را با چند مثال توضیح دهم.
مدت های طولانی است که اقتصاد ایران به خاطر اولویت های دیگر (اولویت های غیراقتصادی)، حالش خوب نیست. از طرفی سالانه یک میلیون نفر به بازار کار اضافه می شوند. این یعنی آرام آرام شکل گیری لشکر ده میلیونی بیکاران. این می شود یک روند. بی سر و صدا، آرام و خزنده. چرا به چشم نمی آید؟ چون یک میلیون نفر را اگر بر تعداد ماه های سال (۱۲) و تعداد شهرها و روستاهای کشور (۶۱۰۰۰) تقسیم کنیم می شود ماهی ۱ تا ۲ نفر بیکار اضافه می شود که خیلی به چشم نمی آید. اما جمع می شود، جمع می شود و یک باره ممکن است در بخشی از کشور گرسنگی، بیکارگی، بی درآمدی و بی آیندگی فشار بیاورد و آشوب به پا شود. این آشوب می شود رخداد. در این جاست که تمام تلاش مان را می کنیم که دوباره شرایط را به حالت عادی برگردانیم.
مثال دیگر؛ سال هاست که سنت ازدواج به خاطر مسایل فرهنگی و معیشتی به قهقهرا رفته است. این می شود یک روند. و هر سال به جمع کسانی که در سن ازدواج هستند افزوده می شود. روندها خزنده هستند. آرام آرام جمع می شوند و یک دفعه خود را نشان می دهند. مثلا چند وقت دیگر یک آپارتمان 100 واحدی در تهران یافت می شود که تمام آن متعلق به کسانی است که ازدواج سپید کرده اند و بیست کودک در آن زندگی می کنند که که پدر و مادر رسمی ندارند. این می شود یک رخداد. و اینجاست که رگ غیرت مسوولان محترم برجسته شده، بگیر و ببند و استیضاح. مساله حل می شود؟ خیر! روندها کار خودشان را می کنند. روندها با تذکرات پشت تریبون و موضع گیری های سیاسی و غیرسیاسی کاری ندارند، آرام سر خودشان را می اندازند پایین و کار خودشان را می کنند.
مسوولان محترم به این سه سوال صادقانه پاسخ دهند:
کودکانی که در این کلیپ میرقصیدند، پرورش یافته انقلاب بودند. همین نسلی که ما اینترنت و یوتیوب را برای شان فیلتر کردیم، ماهواره را ممنوع و برنامه های تلویزیونی را پاستوریزه، چه شد و کجا اشتباه کردید که این کودکان کاملا متفاوت از آنچه می خواستید پرروش یافتند؟
شما که در مورد رفتار آن کودکان این چنین برآشفته اید، مطمئن هستید که فرزندان شما این آهنگ را بلد نیستند؟ دقیقا این کودکان در خانه من و شما پرروش یافته اند. این ها نماینده جامعه هستند و نه بخشی محدود از آن. با کتمان واقعیت چیزی حل می شود؟
راحت ترین کار این است که آموزش و پرورش را مقصر بدانیم اما فراموش نکنیم که این رخداد در یک مدرسه اتفاق افتاد، اما روند آن در کل جامعه ما شکل گرفته است. اشتباه محض است اگر بخواهیم آموزش و پرورش را مقصر بدانیم، آموزش و پرورش می توانست در بهترین حالت، جلوی پخش موسیقی را می گرفت. اما تمام آن کودکان آهنگ ساسی مانکن را حفظ بوده اند!
ازدواج زیرزمینی، اشتغال زیرزمینی، ارتباط زیرزمینی، موسیقی زیر زمینی و ... همه و همه حاصل کشورداری کهنه و قدیمی است. پیش از آنکه رقص را برای دیگران منع کنید باید خودتان به رقص درآیید. مسوول محترم! جان پدر به رقص آ ! جنتلمن ها (آدم های پشت میز نشین غافل از روندهای زیرپوستی جامعه) باید برقصند!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
چندی پیش کلیپی منتشر شد که دانش آموزان آن با کلیپ «آقامون جنتلمنه» ساسی مانکن در حال رقصیدن و شادی هستند. انتشار این کلیپ تا تعدادی از نمایندگان مجلس به این موضوع واکنش نشان داده و خواستار استیضاح وزیر آموزش و پرورش شوند.
واکنش یکی از نمایندگان محترم را بخوانیم: «اینکه در مدرسهای ترانهای با محتوای بسیار سخیف آن هم با ساز و آواز و بزن و بکوب اجرا کنند و دانش آموزان را وادار به حرکات خاصی کنند آن هم در ساعت رسمی مدرسه، قابل قبول نیست. به عقیده بنده مدیران مدارس باید بلافاصله برکنار شوند. چطور آموزش و پرورش ما تا این حد غافل است؟»
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
مصیبت اینجاست که مجددا و برای هزارمین بار ما «رخداد» و «روند» را اشتباه گرفتیم. ایکاش مسوولان محترم؛ به این نکته مهم توجه می کردند که تمرکز بر رخدادها، و بی توجهی به روندها فاجعه آفرین است. بگذارید این موضوع را با چند مثال توضیح دهم.
مدت های طولانی است که اقتصاد ایران به خاطر اولویت های دیگر (اولویت های غیراقتصادی)، حالش خوب نیست. از طرفی سالانه یک میلیون نفر به بازار کار اضافه می شوند. این یعنی آرام آرام شکل گیری لشکر ده میلیونی بیکاران. این می شود یک روند. بی سر و صدا، آرام و خزنده. چرا به چشم نمی آید؟ چون یک میلیون نفر را اگر بر تعداد ماه های سال (۱۲) و تعداد شهرها و روستاهای کشور (۶۱۰۰۰) تقسیم کنیم می شود ماهی ۱ تا ۲ نفر بیکار اضافه می شود که خیلی به چشم نمی آید. اما جمع می شود، جمع می شود و یک باره ممکن است در بخشی از کشور گرسنگی، بیکارگی، بی درآمدی و بی آیندگی فشار بیاورد و آشوب به پا شود. این آشوب می شود رخداد. در این جاست که تمام تلاش مان را می کنیم که دوباره شرایط را به حالت عادی برگردانیم.
مثال دیگر؛ سال هاست که سنت ازدواج به خاطر مسایل فرهنگی و معیشتی به قهقهرا رفته است. این می شود یک روند. و هر سال به جمع کسانی که در سن ازدواج هستند افزوده می شود. روندها خزنده هستند. آرام آرام جمع می شوند و یک دفعه خود را نشان می دهند. مثلا چند وقت دیگر یک آپارتمان 100 واحدی در تهران یافت می شود که تمام آن متعلق به کسانی است که ازدواج سپید کرده اند و بیست کودک در آن زندگی می کنند که که پدر و مادر رسمی ندارند. این می شود یک رخداد. و اینجاست که رگ غیرت مسوولان محترم برجسته شده، بگیر و ببند و استیضاح. مساله حل می شود؟ خیر! روندها کار خودشان را می کنند. روندها با تذکرات پشت تریبون و موضع گیری های سیاسی و غیرسیاسی کاری ندارند، آرام سر خودشان را می اندازند پایین و کار خودشان را می کنند.
مسوولان محترم به این سه سوال صادقانه پاسخ دهند:
کودکانی که در این کلیپ میرقصیدند، پرورش یافته انقلاب بودند. همین نسلی که ما اینترنت و یوتیوب را برای شان فیلتر کردیم، ماهواره را ممنوع و برنامه های تلویزیونی را پاستوریزه، چه شد و کجا اشتباه کردید که این کودکان کاملا متفاوت از آنچه می خواستید پرروش یافتند؟
شما که در مورد رفتار آن کودکان این چنین برآشفته اید، مطمئن هستید که فرزندان شما این آهنگ را بلد نیستند؟ دقیقا این کودکان در خانه من و شما پرروش یافته اند. این ها نماینده جامعه هستند و نه بخشی محدود از آن. با کتمان واقعیت چیزی حل می شود؟
راحت ترین کار این است که آموزش و پرورش را مقصر بدانیم اما فراموش نکنیم که این رخداد در یک مدرسه اتفاق افتاد، اما روند آن در کل جامعه ما شکل گرفته است. اشتباه محض است اگر بخواهیم آموزش و پرورش را مقصر بدانیم، آموزش و پرورش می توانست در بهترین حالت، جلوی پخش موسیقی را می گرفت. اما تمام آن کودکان آهنگ ساسی مانکن را حفظ بوده اند!
ازدواج زیرزمینی، اشتغال زیرزمینی، ارتباط زیرزمینی، موسیقی زیر زمینی و ... همه و همه حاصل کشورداری کهنه و قدیمی است. پیش از آنکه رقص را برای دیگران منع کنید باید خودتان به رقص درآیید. مسوول محترم! جان پدر به رقص آ ! جنتلمن ها (آدم های پشت میز نشین غافل از روندهای زیرپوستی جامعه) باید برقصند!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️استراتژیست ها چگونه می اندیشند؟
ده ها داستان جذاب و واقعی از هنر استراتژیک اندیشیدن
کتاب ذهن استراتژیست در مدت کوتاهی به چاپ دوم رسید
اطلاعات بیشتر و دانلود اسلایدهای کتاب؛
https://goo.gl/jZnGNp
ده ها داستان جذاب و واقعی از هنر استراتژیک اندیشیدن
کتاب ذهن استراتژیست در مدت کوتاهی به چاپ دوم رسید
اطلاعات بیشتر و دانلود اسلایدهای کتاب؛
https://goo.gl/jZnGNp
🔳⭕️... شعر تحویل من نده!...
می دانم احتمال دارد نوشته زیر را که بخوانی شروع کنی به غر و لند کردن. ولی حوصله کن و تا اخر بخوان. این وضعیت بسیاری از ماهاست این روزها:
اگر زورت به تحریم ها نمی رسد، اگر سیاستمداران به حرف هایت گوش نمی دهند، اگر نه اقتصاد درست می شود، نه حکومت، نه دولت، نه مردم؛ اگر افسردگی و ناامیدی و بیچارگی هر روز بخشی از تو را می جود و تو هر روز کمتر از دیروز زنده ای؛
اگر نه پول روانشناس داری نه اعتقاد به دارو؛ بلند شو برو عطاری محل یک سیر بذر شاهی بخر شش هزار تومان و یک کم تخم گشنیز هم و آنها را توی گلدان هایی کوچک بکار. هر چقدر هم که اوضاع خراب باشد شاید یک پنجره داشته باشی با کمی نور. این همه خاک را هم که هر روز بر سر می کنیم، کمی اش را در گلدان بریز و چند قطره آب، همین.
چند روز بعد با خودت می گویی یعنی من از این بذرهای کوچک هم کمترم که سبز شدند!
امیدواری و سماجت درسی ست که من از بذرهای کوچک می گیرم.
هر چقدر جامعه تلختر شود مصاحبتت را با گیاهان بیشتر کن، آنها بیشتر از آدم ها راز بقا را می دانند.
آنها غر نمی زنند، آنها می رویند.
ما که به مشتی بذر شاهی و گشنیز دلخوشیم نه به خاطر این است که مبتذلیم و نادان و نه به خاطر این است که اخبار گوش نمی دهیم؛ ما به روییدن و رویاندن پایبندیم چون به زندگی قول داده ایم که زندگی کنیم، ما به خود وفاداریم و هیچ چیز و هیچکس باعث نخواهد شد که به زندگی خیانت کنیم.
ما سر قول خویش مانده ایم (رفرنس: عرفان نظر آهاری؛ @erfannazarahari)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
می دانم احتمال زیاد وقتی متن بالا را می خوانید، توی دل تان به من یا نویسنده اصلی فحش می دهید و می گویید شعر تحویل من نده! مشکلاتی معیشتی را که نمی شود با شعر گفتن یا نوشته ادبی حل کرد. به اندازه کافی مسوولان محترم گفتار درمانی می کنند! دیگر در این زمینه به خودکفایی رسیده ایم. اجاره خانه ای که ندارم، گوشتی که دیگر تبدیل رویا شده و پشت ویترین نگاهش می کنیم، نگاه ملتمس فرزندم برای خرید چیزی که پولش را ندارم را هم با این توصیه شاعرانه می شود حل کرد؟ قطعا و مطمئنا نمی شود حل کرد.
اما این نویسنده هم روزگار ما به زبان شعر، توصیه مهمی را برای من و شما در شرایط دشوار گفته است. در شرایط دشوار، مهم ترین اقدام، «انتقال تمرکز» است. به صورت طبیعی ما در شرایط دشوار متمرکز می شویم روی مسایل، مشکلات، بدبختی ها، مقصرها و ناکامی ها. متمرکز می شویم روی چیزهایی که از دست داده ایم. روی رویاهایی که داشتیم اما تباه شد. روی نقشه هایی که کشیدیم اما نقش بر آب شد. در صورتی که این اشتباه، مرگبار است. باید متغیرهای غیرقابل کنترل را شناسایی کرد، آن ها را پذیرفت. سپس از خود پرسید من با متغیرهای قابل کنترلم چه می توانم بکنم؟
اینکه اجاره خانه ها رفته بالا را من نمی توانم پایین بیاورم.
اینکه سیاستمداران به حرف های مان گوش نمی دهند، را نمی شود تغییر داد.
اینکه تورم، اجناس معمولی سابق را تبدیل کرده است به کالاهای لوکس نمی توان کاری کرد.
این ها را باید پذیرفت. اینکه من شب تا صبح به این ها فکر کنم چه فایده ای دارد؟ هیچ!
در عوض باید روی متغیرهای قابل کنترل هر چند کوچک. هر چند کم تاثیر. هر چند معمولی. شاید گاهی تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که با خانواده مان بنشینیم شرایط موجود را برای شان توضیح دهیم و بگوییم که فعلا تا دو سال باید کمربندهایمان را محکم تر ببندیم. شاید گاهی تنها کاری که از دست ما بر می آید این باشد که دیوار خانه مان را بعد از مدت ها، خودمان با کمترین امکانات و به صورت خانوادگی رنگ آمیزی کنیم و با هم لذت ببریم.
گلدان کوچک آن شاعر، نماد یک کار کوچک ِ معمولی ِ به ظاهر کم اهمیت است. منتها کاری که فعلا از دست ما بر می آید. شاید گاهی تنها کاری که از دست ما بر می آید این باشد که در یک گلدان کوچک، بذر یک گل را بکاریم. شاید تنها کاری که از دست ما برمی آید این باشد که دست دیگری را بگیریم. تکرار می کنم. این شعر نیست. این که ما به مشتی بذر گشنیز دلخوشیم نه به خاطر این است که مبتذلیم و نادان و نه به خاطر این است که اخبار گوش نمی دهیم؛ ما می خواهیم امروز را به فردا گره بزنیم. تا اطلاع ثانوی، به زندگی وفادار باش. دنیا همیشه اینگونه نخواهد ماند.
پی نوشت: این مطلب را چه زمانی نوشتم؟ در شرایط شبه دشوار! بعد از یک سفر کاری فشرده با کم خوابی زیاد، پرواز ما به خاطر شرایط تحریم، 5 ساعت تاخیر داشت. بالاخره سوار شدیم. سپس مشکل فنی برایش پیش آمد. خلبان گفت تا تایید نشود پرواز نمی کنیم، دو ساعت معطل شدیم. خواستیم بپریم،جو فرودگاه آنقدر بد شد که نه تنها هواپیمای ما، که تمام پروازها زمین گیر شدند. 9.5 ساعت تاخیر. می توانستم مانند دیگران غر بزنم. فحش بدهم. اما نشستم و بذر گشنیز کاشتم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
می دانم احتمال دارد نوشته زیر را که بخوانی شروع کنی به غر و لند کردن. ولی حوصله کن و تا اخر بخوان. این وضعیت بسیاری از ماهاست این روزها:
اگر زورت به تحریم ها نمی رسد، اگر سیاستمداران به حرف هایت گوش نمی دهند، اگر نه اقتصاد درست می شود، نه حکومت، نه دولت، نه مردم؛ اگر افسردگی و ناامیدی و بیچارگی هر روز بخشی از تو را می جود و تو هر روز کمتر از دیروز زنده ای؛
اگر نه پول روانشناس داری نه اعتقاد به دارو؛ بلند شو برو عطاری محل یک سیر بذر شاهی بخر شش هزار تومان و یک کم تخم گشنیز هم و آنها را توی گلدان هایی کوچک بکار. هر چقدر هم که اوضاع خراب باشد شاید یک پنجره داشته باشی با کمی نور. این همه خاک را هم که هر روز بر سر می کنیم، کمی اش را در گلدان بریز و چند قطره آب، همین.
چند روز بعد با خودت می گویی یعنی من از این بذرهای کوچک هم کمترم که سبز شدند!
امیدواری و سماجت درسی ست که من از بذرهای کوچک می گیرم.
هر چقدر جامعه تلختر شود مصاحبتت را با گیاهان بیشتر کن، آنها بیشتر از آدم ها راز بقا را می دانند.
آنها غر نمی زنند، آنها می رویند.
ما که به مشتی بذر شاهی و گشنیز دلخوشیم نه به خاطر این است که مبتذلیم و نادان و نه به خاطر این است که اخبار گوش نمی دهیم؛ ما به روییدن و رویاندن پایبندیم چون به زندگی قول داده ایم که زندگی کنیم، ما به خود وفاداریم و هیچ چیز و هیچکس باعث نخواهد شد که به زندگی خیانت کنیم.
ما سر قول خویش مانده ایم (رفرنس: عرفان نظر آهاری؛ @erfannazarahari)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
می دانم احتمال زیاد وقتی متن بالا را می خوانید، توی دل تان به من یا نویسنده اصلی فحش می دهید و می گویید شعر تحویل من نده! مشکلاتی معیشتی را که نمی شود با شعر گفتن یا نوشته ادبی حل کرد. به اندازه کافی مسوولان محترم گفتار درمانی می کنند! دیگر در این زمینه به خودکفایی رسیده ایم. اجاره خانه ای که ندارم، گوشتی که دیگر تبدیل رویا شده و پشت ویترین نگاهش می کنیم، نگاه ملتمس فرزندم برای خرید چیزی که پولش را ندارم را هم با این توصیه شاعرانه می شود حل کرد؟ قطعا و مطمئنا نمی شود حل کرد.
اما این نویسنده هم روزگار ما به زبان شعر، توصیه مهمی را برای من و شما در شرایط دشوار گفته است. در شرایط دشوار، مهم ترین اقدام، «انتقال تمرکز» است. به صورت طبیعی ما در شرایط دشوار متمرکز می شویم روی مسایل، مشکلات، بدبختی ها، مقصرها و ناکامی ها. متمرکز می شویم روی چیزهایی که از دست داده ایم. روی رویاهایی که داشتیم اما تباه شد. روی نقشه هایی که کشیدیم اما نقش بر آب شد. در صورتی که این اشتباه، مرگبار است. باید متغیرهای غیرقابل کنترل را شناسایی کرد، آن ها را پذیرفت. سپس از خود پرسید من با متغیرهای قابل کنترلم چه می توانم بکنم؟
اینکه اجاره خانه ها رفته بالا را من نمی توانم پایین بیاورم.
اینکه سیاستمداران به حرف های مان گوش نمی دهند، را نمی شود تغییر داد.
اینکه تورم، اجناس معمولی سابق را تبدیل کرده است به کالاهای لوکس نمی توان کاری کرد.
این ها را باید پذیرفت. اینکه من شب تا صبح به این ها فکر کنم چه فایده ای دارد؟ هیچ!
در عوض باید روی متغیرهای قابل کنترل هر چند کوچک. هر چند کم تاثیر. هر چند معمولی. شاید گاهی تنها کاری که از دست ما بر می آید این است که با خانواده مان بنشینیم شرایط موجود را برای شان توضیح دهیم و بگوییم که فعلا تا دو سال باید کمربندهایمان را محکم تر ببندیم. شاید گاهی تنها کاری که از دست ما بر می آید این باشد که دیوار خانه مان را بعد از مدت ها، خودمان با کمترین امکانات و به صورت خانوادگی رنگ آمیزی کنیم و با هم لذت ببریم.
گلدان کوچک آن شاعر، نماد یک کار کوچک ِ معمولی ِ به ظاهر کم اهمیت است. منتها کاری که فعلا از دست ما بر می آید. شاید گاهی تنها کاری که از دست ما بر می آید این باشد که در یک گلدان کوچک، بذر یک گل را بکاریم. شاید تنها کاری که از دست ما برمی آید این باشد که دست دیگری را بگیریم. تکرار می کنم. این شعر نیست. این که ما به مشتی بذر گشنیز دلخوشیم نه به خاطر این است که مبتذلیم و نادان و نه به خاطر این است که اخبار گوش نمی دهیم؛ ما می خواهیم امروز را به فردا گره بزنیم. تا اطلاع ثانوی، به زندگی وفادار باش. دنیا همیشه اینگونه نخواهد ماند.
پی نوشت: این مطلب را چه زمانی نوشتم؟ در شرایط شبه دشوار! بعد از یک سفر کاری فشرده با کم خوابی زیاد، پرواز ما به خاطر شرایط تحریم، 5 ساعت تاخیر داشت. بالاخره سوار شدیم. سپس مشکل فنی برایش پیش آمد. خلبان گفت تا تایید نشود پرواز نمی کنیم، دو ساعت معطل شدیم. خواستیم بپریم،جو فرودگاه آنقدر بد شد که نه تنها هواپیمای ما، که تمام پروازها زمین گیر شدند. 9.5 ساعت تاخیر. می توانستم مانند دیگران غر بزنم. فحش بدهم. اما نشستم و بذر گشنیز کاشتم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️از برنامه ریزی استراتژی سنتی خسته شده اید؟
احساس می کنید برنامه ریزی استراتژیک سر کاری است؟
در جستجوی روشی برای خلق استراتژی های واقعی هستید؟
هنر رقصیدن با استراتژی را بیاموزید.
خرید و دانلود کتاب هنر رقصیدن با استراتژی
https://bit.ly/2Qpvult
احساس می کنید برنامه ریزی استراتژیک سر کاری است؟
در جستجوی روشی برای خلق استراتژی های واقعی هستید؟
هنر رقصیدن با استراتژی را بیاموزید.
خرید و دانلود کتاب هنر رقصیدن با استراتژی
https://bit.ly/2Qpvult
🔳⭕️جامعه عقب افتاده ها!
راننده تاکسی به خانمی برای تداوم ارتباط پیشنهادی می دهد. آن خانم هم از مشخصات این راننده اسکرین شات گرفته و در اینستاگرام منتشر می کند. عروس در مجلس عروسی به خاطر رقصیدن کودکان در وسط استیج و بی نظمی به وجود آمده، عصبانی می شود و با چهره ای برافروخته با کسی صحبت می کند. یکی از مهمانان، پنهانی از عروس فیلم می گیرد و در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. دختری در یک جشن تولد به شکل عجیب و غریبی می رقصد. ظاهرا زیاد الکل مصرف کرده است. یکی از حضار از او فیلم گرفته و منتشر می کند.
رسواسازی اینترنتی این روزها هر روز خبر سازند. در رسواسازی آنلاین یا اینترنتی، فردی که تلفن همراه دارد در موقعیت های مختلف از یک رفتار یا اتفاق که افکار عمومی نسبت به آن حساس است فیلم می گیرد و آن را در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. این رسواسازی می تواند به تخریب تمام زندگی یک فرد منجر شود. برای مثال روزانه صدها نفر در شهر تهران سرقت می کنند. برخی از آنان دستگیر و طبق قانون مجازات می شوند. فرض کنید مالک یکی از ساختمان های دارای دوربین مداربسته، تصویر چهره یکی از سارقان را، صرفا به این دلیل که برای دیگران جالب است، در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. تفاوت این سارق با سایر سارقان آن است که سارقان دیگر بی سروصدا طبق قانون مجازات می شوند ولی این سارق علاوه بر مجازات قانونی، از نظر وجهه اجتماعی نیز مجازات می شود. تمام اقوام و آشنایان او پی می برند که او سارق است. تمامی همکلاسی های فرزندان او پی می برند که پدر همکلاسی شان سارق است. زندگی او تا آخر عمر زیر سایه این رسواسازی قرار می گیرد. (رفرنس فردین علیخواه)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
ما در جامعه شناسی مفهومی داریم که به پس ماندگی فرهنگی، دیرکرد فرهنگی یا عقب افتادگی فرهنگی تعبیر می شود. به زبان ساده این پدیده زمانی رخ می دهد که فرهنگ از تغییرات جا می ماند. مثلا یک تکنولوژی جدید وارد می شود، کاربرد آن تکنولوژی در جامعه گسترش می یاید اما فرهنگ (آداب و اخلاق) متناسب با آن در جامعه رشد نیافته است.
این چیزی است که در گروه بزرگی از کشورهای در حال توسعه دیده می شود. ورود تعداد بیشماری از مظاهر زندگی مدرن به این کشورها (نظیر شهرنشینی، آپارتماننشینی، خودرو، موبایل، تلویزیون) بسیار سریع تر از فرهنگ مناسب شهرنشینی درست، آپارتمان نشینی مطلوب، رانندگی آدمیزادی و .... بوده است. این امر همان پس ماندگی فرهنگی است. سال هاست که خودور وارد کشور ما شده است؛ این موجودات آهنی در خیابان های ما تردد می کنند اما هنوز که هنوز است فرهنگ ترافیکی بسامانی نداریم. ما در حوزه فناوری اطلاعات دچار عقب ماندگی شدید فرهنگی هستیم که یکی از مصادیق آن رسواسازی اینترنتی است. چه می توان کرد؟
▫️آگاهی اخلاقی خود را و به ويژه نسل بعدی را توسعه دهیم: اعتراف می کنم که کسی نبود به ما در مورد اهمیت حریم خصوصی چیزی بگوید و حرمت و حساسیت آن را به ما گوشزد کند. کسی نبود به ما بگوید که نباید به راحتی کپی-پیست کنیم. حالا ماییم که اولا باید آگاهی اخلاقی خود را توسعه دهیم و ثانیاً نسل بعدی را. ما باید به نسل بعدی این هفت نکته را بیاموزیم که این موبایلی که دست ماست نباید رسانه ای باشد برای 1- توهين و تحقير ديگران (دیگر اقوام، دیگر ادیان، دیگر ملل و ...)، 2- بي احترامي به مقدسات ديني، 3- ورود بدون اجازه به حریم خصوصی یا جاسوسي 4- هك كردن، 5- اخاذي، 6- نقض مالكيت معنوي ديگران، 7- ترویج شايعات يا مطالب دروغ و غيرواقعي. کمترین کار این است که به خود و نسل بعدی بیاموزیم که هر مطلبی که می خوانیم را نفهمیده و نسنجیده به سرعت برای دیگران فوروارد نکنیم. اولین کار این است که نقد خوب است. توهین نه!
یکی از بهترین روش ها پرسیدن سوالات اخلاقی از خودمان و دیگران است؟ مثلا از خود/دیگران بپرسیم آیا اینکه تصویر عروسی دوست مان را بدون اجازه خودش منتشر کنیم کار درستی است؟ آیا انتشار دعوای زن و شوهری که در خیابان با هم درگیر شده اند اخلاقی است؟ آیا حتی انتشار تصویر یک متهم هزار میلیاردی قبل از آن که حکم دادگاه قطعی شود کار قابل توجیهی است؟
▫️در ضمن باید به وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات یک تذکر جدی داد: شما فقط وظیفه ندارید که تکنولوژی 4g را تبدیل کنيد به 5g، اینکه سرعت اینترنت را دوبرابر و چند برابر کنید نباید به تنهایی افتخار تلقی شود. وظیفه مهم دیگر شما این است که این عقب افتادگی را با محوریت سازمان های مردمی و مشارکت وزارت ارشاد و سایرین جبران کنيد.
اگر در یک جامعه عقب افتاده به دنیا بیاییم این تقصیر ما نیست اما اگر در یک جامعه عقب افتاده از دنیا برویم این دیگر تقصیر ماست.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
راننده تاکسی به خانمی برای تداوم ارتباط پیشنهادی می دهد. آن خانم هم از مشخصات این راننده اسکرین شات گرفته و در اینستاگرام منتشر می کند. عروس در مجلس عروسی به خاطر رقصیدن کودکان در وسط استیج و بی نظمی به وجود آمده، عصبانی می شود و با چهره ای برافروخته با کسی صحبت می کند. یکی از مهمانان، پنهانی از عروس فیلم می گیرد و در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. دختری در یک جشن تولد به شکل عجیب و غریبی می رقصد. ظاهرا زیاد الکل مصرف کرده است. یکی از حضار از او فیلم گرفته و منتشر می کند.
رسواسازی اینترنتی این روزها هر روز خبر سازند. در رسواسازی آنلاین یا اینترنتی، فردی که تلفن همراه دارد در موقعیت های مختلف از یک رفتار یا اتفاق که افکار عمومی نسبت به آن حساس است فیلم می گیرد و آن را در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. این رسواسازی می تواند به تخریب تمام زندگی یک فرد منجر شود. برای مثال روزانه صدها نفر در شهر تهران سرقت می کنند. برخی از آنان دستگیر و طبق قانون مجازات می شوند. فرض کنید مالک یکی از ساختمان های دارای دوربین مداربسته، تصویر چهره یکی از سارقان را، صرفا به این دلیل که برای دیگران جالب است، در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. تفاوت این سارق با سایر سارقان آن است که سارقان دیگر بی سروصدا طبق قانون مجازات می شوند ولی این سارق علاوه بر مجازات قانونی، از نظر وجهه اجتماعی نیز مجازات می شود. تمام اقوام و آشنایان او پی می برند که او سارق است. تمامی همکلاسی های فرزندان او پی می برند که پدر همکلاسی شان سارق است. زندگی او تا آخر عمر زیر سایه این رسواسازی قرار می گیرد. (رفرنس فردین علیخواه)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
ما در جامعه شناسی مفهومی داریم که به پس ماندگی فرهنگی، دیرکرد فرهنگی یا عقب افتادگی فرهنگی تعبیر می شود. به زبان ساده این پدیده زمانی رخ می دهد که فرهنگ از تغییرات جا می ماند. مثلا یک تکنولوژی جدید وارد می شود، کاربرد آن تکنولوژی در جامعه گسترش می یاید اما فرهنگ (آداب و اخلاق) متناسب با آن در جامعه رشد نیافته است.
این چیزی است که در گروه بزرگی از کشورهای در حال توسعه دیده می شود. ورود تعداد بیشماری از مظاهر زندگی مدرن به این کشورها (نظیر شهرنشینی، آپارتماننشینی، خودرو، موبایل، تلویزیون) بسیار سریع تر از فرهنگ مناسب شهرنشینی درست، آپارتمان نشینی مطلوب، رانندگی آدمیزادی و .... بوده است. این امر همان پس ماندگی فرهنگی است. سال هاست که خودور وارد کشور ما شده است؛ این موجودات آهنی در خیابان های ما تردد می کنند اما هنوز که هنوز است فرهنگ ترافیکی بسامانی نداریم. ما در حوزه فناوری اطلاعات دچار عقب ماندگی شدید فرهنگی هستیم که یکی از مصادیق آن رسواسازی اینترنتی است. چه می توان کرد؟
▫️آگاهی اخلاقی خود را و به ويژه نسل بعدی را توسعه دهیم: اعتراف می کنم که کسی نبود به ما در مورد اهمیت حریم خصوصی چیزی بگوید و حرمت و حساسیت آن را به ما گوشزد کند. کسی نبود به ما بگوید که نباید به راحتی کپی-پیست کنیم. حالا ماییم که اولا باید آگاهی اخلاقی خود را توسعه دهیم و ثانیاً نسل بعدی را. ما باید به نسل بعدی این هفت نکته را بیاموزیم که این موبایلی که دست ماست نباید رسانه ای باشد برای 1- توهين و تحقير ديگران (دیگر اقوام، دیگر ادیان، دیگر ملل و ...)، 2- بي احترامي به مقدسات ديني، 3- ورود بدون اجازه به حریم خصوصی یا جاسوسي 4- هك كردن، 5- اخاذي، 6- نقض مالكيت معنوي ديگران، 7- ترویج شايعات يا مطالب دروغ و غيرواقعي. کمترین کار این است که به خود و نسل بعدی بیاموزیم که هر مطلبی که می خوانیم را نفهمیده و نسنجیده به سرعت برای دیگران فوروارد نکنیم. اولین کار این است که نقد خوب است. توهین نه!
یکی از بهترین روش ها پرسیدن سوالات اخلاقی از خودمان و دیگران است؟ مثلا از خود/دیگران بپرسیم آیا اینکه تصویر عروسی دوست مان را بدون اجازه خودش منتشر کنیم کار درستی است؟ آیا انتشار دعوای زن و شوهری که در خیابان با هم درگیر شده اند اخلاقی است؟ آیا حتی انتشار تصویر یک متهم هزار میلیاردی قبل از آن که حکم دادگاه قطعی شود کار قابل توجیهی است؟
▫️در ضمن باید به وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات یک تذکر جدی داد: شما فقط وظیفه ندارید که تکنولوژی 4g را تبدیل کنيد به 5g، اینکه سرعت اینترنت را دوبرابر و چند برابر کنید نباید به تنهایی افتخار تلقی شود. وظیفه مهم دیگر شما این است که این عقب افتادگی را با محوریت سازمان های مردمی و مشارکت وزارت ارشاد و سایرین جبران کنيد.
اگر در یک جامعه عقب افتاده به دنیا بیاییم این تقصیر ما نیست اما اگر در یک جامعه عقب افتاده از دنیا برویم این دیگر تقصیر ماست.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️تهران، شهر بدون گرسنه
میهمانی گرفته اید، غذا اضافه اومده؟
"جمعیت طلوع بی نشان ها" پیک می فرستد، غذا را از شما می گیرد و به نیازمندان و بی خانمان های تهران می رساند
02155739956
www.toloo.org
این کار خوب را اطلاع رسانی کنیم!
میهمانی گرفته اید، غذا اضافه اومده؟
"جمعیت طلوع بی نشان ها" پیک می فرستد، غذا را از شما می گیرد و به نیازمندان و بی خانمان های تهران می رساند
02155739956
www.toloo.org
این کار خوب را اطلاع رسانی کنیم!
🔳⭕️دام عسل زنان جاسوس اسرائیلی
یکی از مهمترین مأموریت هایی که موساد (سازمان اطلاعاتی اسرائیل) انجام داد، بازگرداندن یکی از دانشمند هستهای اسرائیلی بود که فرار کرده بود. او اسرار تأسیسات اتمی اسرائیل را به هفته نامه ساندی تایمز فروخته بود و از کشور گریخته بود. مشکل آنجا بود که با توافقات امنیتی بین سرویسهای جاسوسی اسرائیل و انگلیس، دستگيری و ربایش او در خاک انگلستان امکان پذیر نبود.
یکی از جاسوسان موساد در نقش یک گردشگر آمریکایی خود را به این دانشمند نزدیک کرد و بعد از مدتی با هم قرار گذاشتند که تعطیلات آخر هفته را برای تفریح به ایتالیا بروند. چند ساعت پس از ورودشان به خاک ایتالیا، موساد وی را دستگیر و به سرزمینهای اشغالی برگرداند. وی محاکمه و به 18 سال زندان محکوم شد. این یکی از انواع دام عسل است.
دام عسل (Honey Trap) نام مأموریتهای ویژهای است که جاسوسان زن اسرائیلی انجام آن را بر عهده دارند. در جریان این مأموریتها، جاسوسان به افراد مورد نظر نزدیک شده و با آن ها ارتباط برقرار می کنند و آن ها را وارد یک رابطه بدون بازگشت می کنند. اطلاعاتی از آن ها بدست می آورند، اگر آن ها متوجه نشوند که این فرآیند دزدی اطلاعات ادامه خواهد داشت. اگر هم متوجه شوند دو گزینه دارند:
یا اینکه به خطای خود اعتراف کنند که هزینه بالایی برای اعتبار و آبروی شان خواهد داشت و حتی ممکن است به قیمت جانشان تمام شود. یا اینکه به فرآیند همکاری ادامه دهند و همچنان اطلاعات بدهند. یک بازی دو سر باخت!! جالب اینجاست که یکی از مراجع دینی نزدیک به صهیونیست، استفاده از زنان برای انجام مأموریتهای جاسوسی و فریب دادن دشمنان را مجاز شمرده است و حتی آن را نوعی عبادت و خدمت به صهیونیسم می داند (رفرنس: مشرق نیوز)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
ممکن است فکر کنید دام عسل فقط برای سیاست مداران و دانشمندان استفاده می شود. این تفکر اشتباه است. بگذارید با یک مثال مساله را تشریح کنم:
مدیر ارشد یک سازمان هستید به شما می گویند بیایید در این جا، سرمایه گذاری کنید. سرمایه گذاری خیلی جذاب به نظر می رسد. شما هم قانع می شوید و سرمایه گذاری می کنید سه ماه بعد می گویند اگر یک میلیارد دیگر ندهید کل سرمایه گذاری از بین می رود شما دو گزینه دارید؛
یا اعلام کنید که تصمیم تان از اول برای سرمایه گذاری اشتباه بوده است که این منجر به از بین رفتن اعتبار بیست ساله شما می شود یا یا اینکه یک میلیارد دیگر تزریق کنید، خُب شما گزینه دوم را انتخاب می کنید!
ماه بعد می گویند انجام پروژه به یک گیر برخورد کرده و تا رشوه ندهیم کار جلو نمی رود. باید رشوه بدهیم وگرنه پروژه می خوابد. شما باز دو گزینه دارید، یا پروژه را کنسل کنید یا اینکه رشوه بدهید. شما گزینه دوم را انتخاب می کنید. و چون نمی دانید که چگونه رشوه را در حساب های شرکت ثبت کنید، مجبورید یک قرارداد صوری ببندید و حساب سازی کنید. دو ماه بعد می گویند که برای پیشبرد پروژه به یک امضای طلایی نیاز داریم که روی میز فلان مدیر گیر کرده است. اتفاقا آن مدیر با شما آشناست. از شما می خواهند که با وی لابی (مذاکره و بده بستان) کنید. شما باز هم دو گزینه دارید....
خلاصه چشم باز می کنید می بینید که بعد از چند مدت یک پروژه دارید با هزینه های دو برابر تخمین اولیه، بازدهی پنجاه درصد آن چه به شما قول داده بودند و در ضمن شما آلوده به رشوه، حساب سازی، پول شویی و لابی گری کثیف شده اید. آنقدر فرو رفته اید که دیگر امکان بازگشت ندارید.
چه می توان کرد؟
▫️تصمیمات با چسبندگی بالا را بشناسید. برخی تصمیمات هستند که وقتی آن ها را می گیرید بازگشت از آن ها آسان نیست. این تصمیمات معمولا بار مالی-عاطفی-اعتباری زیادی دارند. اولا که با وسواس (بررسی عمیق) این تصمیمات را بگیرید و دوم اینکه همیشه یک برنامه برای خروج (Exit Plan) داشته باشید. قرار نیست همه چیز طبق نقشه پیش برود.
▫️سوابق و انگیزه های آدم ها را چک کنید. هر پیشنهادی از طرف یک پیشنهاد دهنده است از خودتان بپرسید چرا این پیشنهاد به من ارایه شده؟
▫️هر جا متوجه تصمیم اشتباه شدید، شجاعانه اعلام کنید. برای مدتی کوتاه احمق به نظر رسیدن بهتر است از اینکه یک عمر خسارت یک پروژه اشتباه را تحمل کنید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
یکی از مهمترین مأموریت هایی که موساد (سازمان اطلاعاتی اسرائیل) انجام داد، بازگرداندن یکی از دانشمند هستهای اسرائیلی بود که فرار کرده بود. او اسرار تأسیسات اتمی اسرائیل را به هفته نامه ساندی تایمز فروخته بود و از کشور گریخته بود. مشکل آنجا بود که با توافقات امنیتی بین سرویسهای جاسوسی اسرائیل و انگلیس، دستگيری و ربایش او در خاک انگلستان امکان پذیر نبود.
یکی از جاسوسان موساد در نقش یک گردشگر آمریکایی خود را به این دانشمند نزدیک کرد و بعد از مدتی با هم قرار گذاشتند که تعطیلات آخر هفته را برای تفریح به ایتالیا بروند. چند ساعت پس از ورودشان به خاک ایتالیا، موساد وی را دستگیر و به سرزمینهای اشغالی برگرداند. وی محاکمه و به 18 سال زندان محکوم شد. این یکی از انواع دام عسل است.
دام عسل (Honey Trap) نام مأموریتهای ویژهای است که جاسوسان زن اسرائیلی انجام آن را بر عهده دارند. در جریان این مأموریتها، جاسوسان به افراد مورد نظر نزدیک شده و با آن ها ارتباط برقرار می کنند و آن ها را وارد یک رابطه بدون بازگشت می کنند. اطلاعاتی از آن ها بدست می آورند، اگر آن ها متوجه نشوند که این فرآیند دزدی اطلاعات ادامه خواهد داشت. اگر هم متوجه شوند دو گزینه دارند:
یا اینکه به خطای خود اعتراف کنند که هزینه بالایی برای اعتبار و آبروی شان خواهد داشت و حتی ممکن است به قیمت جانشان تمام شود. یا اینکه به فرآیند همکاری ادامه دهند و همچنان اطلاعات بدهند. یک بازی دو سر باخت!! جالب اینجاست که یکی از مراجع دینی نزدیک به صهیونیست، استفاده از زنان برای انجام مأموریتهای جاسوسی و فریب دادن دشمنان را مجاز شمرده است و حتی آن را نوعی عبادت و خدمت به صهیونیسم می داند (رفرنس: مشرق نیوز)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
ممکن است فکر کنید دام عسل فقط برای سیاست مداران و دانشمندان استفاده می شود. این تفکر اشتباه است. بگذارید با یک مثال مساله را تشریح کنم:
مدیر ارشد یک سازمان هستید به شما می گویند بیایید در این جا، سرمایه گذاری کنید. سرمایه گذاری خیلی جذاب به نظر می رسد. شما هم قانع می شوید و سرمایه گذاری می کنید سه ماه بعد می گویند اگر یک میلیارد دیگر ندهید کل سرمایه گذاری از بین می رود شما دو گزینه دارید؛
یا اعلام کنید که تصمیم تان از اول برای سرمایه گذاری اشتباه بوده است که این منجر به از بین رفتن اعتبار بیست ساله شما می شود یا یا اینکه یک میلیارد دیگر تزریق کنید، خُب شما گزینه دوم را انتخاب می کنید!
ماه بعد می گویند انجام پروژه به یک گیر برخورد کرده و تا رشوه ندهیم کار جلو نمی رود. باید رشوه بدهیم وگرنه پروژه می خوابد. شما باز دو گزینه دارید، یا پروژه را کنسل کنید یا اینکه رشوه بدهید. شما گزینه دوم را انتخاب می کنید. و چون نمی دانید که چگونه رشوه را در حساب های شرکت ثبت کنید، مجبورید یک قرارداد صوری ببندید و حساب سازی کنید. دو ماه بعد می گویند که برای پیشبرد پروژه به یک امضای طلایی نیاز داریم که روی میز فلان مدیر گیر کرده است. اتفاقا آن مدیر با شما آشناست. از شما می خواهند که با وی لابی (مذاکره و بده بستان) کنید. شما باز هم دو گزینه دارید....
خلاصه چشم باز می کنید می بینید که بعد از چند مدت یک پروژه دارید با هزینه های دو برابر تخمین اولیه، بازدهی پنجاه درصد آن چه به شما قول داده بودند و در ضمن شما آلوده به رشوه، حساب سازی، پول شویی و لابی گری کثیف شده اید. آنقدر فرو رفته اید که دیگر امکان بازگشت ندارید.
چه می توان کرد؟
▫️تصمیمات با چسبندگی بالا را بشناسید. برخی تصمیمات هستند که وقتی آن ها را می گیرید بازگشت از آن ها آسان نیست. این تصمیمات معمولا بار مالی-عاطفی-اعتباری زیادی دارند. اولا که با وسواس (بررسی عمیق) این تصمیمات را بگیرید و دوم اینکه همیشه یک برنامه برای خروج (Exit Plan) داشته باشید. قرار نیست همه چیز طبق نقشه پیش برود.
▫️سوابق و انگیزه های آدم ها را چک کنید. هر پیشنهادی از طرف یک پیشنهاد دهنده است از خودتان بپرسید چرا این پیشنهاد به من ارایه شده؟
▫️هر جا متوجه تصمیم اشتباه شدید، شجاعانه اعلام کنید. برای مدتی کوتاه احمق به نظر رسیدن بهتر است از اینکه یک عمر خسارت یک پروژه اشتباه را تحمل کنید.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️تو چرا این قدر خوشگلی؟ زندگی بالماسکه ای!
این روزها در اینستاگرام که بگردی می بینی که همه خوشگل شده اند. اما داستان پشت این خوشگلی چیست؟
در سال های دور، بازیگران سینما، الهه های زیبایی بودند. جذابیت و زیبایی طبیعی و ثروتمندی دو ويژگی بازیگران سینما بود (اسم این گروه را می گذاریم سلبریتی های کلاسیک). اما امروزه به مدد شبکه های اجتماعی، سلبریتی های جدیدی به وجود آمده است به نام اینفلوئنسرها. اینفلوئنسرها، اکثراً خانم های جوانی هستند با زیباییهای فراطبیعی که بهشدت تحتفشارند تا همان زیبایی هایی را داشته باشند که همتایان معروف هالیوودی آنها دارند، با این تفاوت که هالیوودی ها اغلب بسیار ثروتمندتر از آن ها هستند.
در مقایسه با بازیگران هالیوودی (سلبریتیهای کلاسیک)، اینفلوئنسرها (سلبریتی های جدید)، رابطۀ صمیمانهتر و متفاوتی با طرفدارانشان دارند. اینفلوئنسرها جلو جلو حرکت می کنند. تغییراتی در بدن و آرایش و لباس خود ایجاد می کنند و سپس طیف وسیعی از افراد معمولی همان کار را دنبال می کنند.
سال ۱۹۲۸ میلادی [حدود 90 سال قبل] مدیران یک استودیوی فیلم سازی هالیوودی از دکتر چارلز پینکاس، خواستند تا دندانهای یک بازیگر را زیباتر کند. وی از روکشهای موقتی استفاده کرد که در انتهای روز بازیگر میتوانست لبخند زیبایش را از روی صورتش بردارد. امروزه روکشها ماندگارترند و حداقل ده سال دوام میآورند. در دهه های گذشته از روکش دندان استفاده می شد برای کمک به افرادی که مشکلات جدی در شکل و اندازۀ دندانهایشان داشتند اما اکنون از این روکشها استفاده می شود تا لبخندی زیباتر، چهره ای فریبنده تر و در نهایت پیچ (صفحه ای) پرطرفدارتر داشته باشند (رفرنس: نشریه ترجمان) این روزها، روکش و تزریق لب و لیزر فرکسل جزو اقدامات زیباییِ رایج میان اینفلوئنسرها هستند. چرا؟ چون باید زیبا باشند. چرا؟ چون باید فالوئر (دنبال کننده و طرفدار) داشته باشند. چرا؟ چون از این طریق کسب ثروت و یا حداقل کسب شهرت می کنند!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
پدران و مادران ما با چنین پدیده هایی مواجه نبوده اند. ما اولین نسلی هستیم که در معرض چنین پدیده ای با این ابعاد، هستیم. بنابراین باید توانمندی هایی را در خود و نسل بعدی تقویت و ایجاد کنیم که لزوما در پدران و مادران ما نبود.
▫️رسانه-آگاهی: افزایش آگاهی از تاثیرات غیرملموس و زیرپوستی رسانه اولین کاری است که باید انجام دهیم. باید دقت کنیم که رسانه ها چگونه تعریف ما را از زیبایی تغییر داده اند و همچنین با تعریف جدید از زیبایی، چگونه ما را پیرتر می کنند. کلی کار می کنیم و اضافی کاری و خودمان را پیر می کنیم تا اینکه پول در بیاوریم و عمل زیبایی کنیم. انرژی مان، جوانی مان و آسودگی خاطرمان را می دهیم تا زیبایی بخریم. اینکه ما چه تصمیمی می گیریم برعهده خود ماست و هیچ ایرادی ندارد که برای زیبایی هزینه کنیم فقط باید حواسمان باشد که آگاهانه و ارادی چنین کنیم و نه اینکه تقلیدی و هیجانی.
اگر آگاهانه و نقادانه به ورودی های مغزمان توجه نکنیم، ناخودآگاه در مغز ما این معادله شکل می گیرد که خوشگلی مساوی است با خوشبختی. سپس این نتیجه را می گیریم که عمل زیبایی و خرید لباس و کفش زیبا مساوی است با خوشبخت شدن. بدون آنکه یک مرجع آماری در مورد این معادله داشته باشیم.
▫️زندگی بالماسکه ای؛ یکی دیگر از تاثیرات اینستاگرام این است که همه با تصاویر کاملا انتخابی که از زندگی خود منتشر میکنند نشان میدهند که چقدر زیبا، چقدر خوش حال، چقدر مدرن هستند. این برش های انتخابی اصلا به معنای آن نیست که طرف واقعاً غرق در لذت، نعمت و خوشی بی پایان است. وقتی به عمق زندگی آنان می روی، می فهمی که آن ها هم درگیر مالیات، بیماری، اختلاف خانوادگی، بازنشستگی، پرداخت قسط، ورشکستگی و بیش از همه نگران زیبایی، تناسب اندام، از دست دادن فالوئر و ... هستند. منتها ما دچار توهم بالماسکه ای هستیم. ما، آدم ها پشت نقاب های خندان (بالماسکه) همدیگر را فریب می دهیم. و دیگران در حسرت زندگی ما هستند و جالب اینکه ما خود نیز فریفته بالماسکه دیگران می شویم و در حسرت زندگی دیگران هستیم. هالیوودی ها و اینفلوئنسرها به اندازه ما شاد هستند و به اندازه ما گرفتار. اما تنها تفاوت شان این است که مجبورند جلوی دوربین های عکاسی لبخندهای تصنعی تحویل ما دهند و ما نیز باور می کنیم که واقعا آن ها خوشبخت هستند.
دفعه بعدی که در ایسنتاگرام یک چهره جذاب خندان خوشحال دیدید این دو نکته را با خود مرور کنید: پشت این چهره خندان، لزوما یک آدم خوشبخت نیست. و طبق کدام آمار علمی، می شود اثبات کرد خوشگلی مساوی است با خوشبختی؟
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
این روزها در اینستاگرام که بگردی می بینی که همه خوشگل شده اند. اما داستان پشت این خوشگلی چیست؟
در سال های دور، بازیگران سینما، الهه های زیبایی بودند. جذابیت و زیبایی طبیعی و ثروتمندی دو ويژگی بازیگران سینما بود (اسم این گروه را می گذاریم سلبریتی های کلاسیک). اما امروزه به مدد شبکه های اجتماعی، سلبریتی های جدیدی به وجود آمده است به نام اینفلوئنسرها. اینفلوئنسرها، اکثراً خانم های جوانی هستند با زیباییهای فراطبیعی که بهشدت تحتفشارند تا همان زیبایی هایی را داشته باشند که همتایان معروف هالیوودی آنها دارند، با این تفاوت که هالیوودی ها اغلب بسیار ثروتمندتر از آن ها هستند.
در مقایسه با بازیگران هالیوودی (سلبریتیهای کلاسیک)، اینفلوئنسرها (سلبریتی های جدید)، رابطۀ صمیمانهتر و متفاوتی با طرفدارانشان دارند. اینفلوئنسرها جلو جلو حرکت می کنند. تغییراتی در بدن و آرایش و لباس خود ایجاد می کنند و سپس طیف وسیعی از افراد معمولی همان کار را دنبال می کنند.
سال ۱۹۲۸ میلادی [حدود 90 سال قبل] مدیران یک استودیوی فیلم سازی هالیوودی از دکتر چارلز پینکاس، خواستند تا دندانهای یک بازیگر را زیباتر کند. وی از روکشهای موقتی استفاده کرد که در انتهای روز بازیگر میتوانست لبخند زیبایش را از روی صورتش بردارد. امروزه روکشها ماندگارترند و حداقل ده سال دوام میآورند. در دهه های گذشته از روکش دندان استفاده می شد برای کمک به افرادی که مشکلات جدی در شکل و اندازۀ دندانهایشان داشتند اما اکنون از این روکشها استفاده می شود تا لبخندی زیباتر، چهره ای فریبنده تر و در نهایت پیچ (صفحه ای) پرطرفدارتر داشته باشند (رفرنس: نشریه ترجمان) این روزها، روکش و تزریق لب و لیزر فرکسل جزو اقدامات زیباییِ رایج میان اینفلوئنسرها هستند. چرا؟ چون باید زیبا باشند. چرا؟ چون باید فالوئر (دنبال کننده و طرفدار) داشته باشند. چرا؟ چون از این طریق کسب ثروت و یا حداقل کسب شهرت می کنند!
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
پدران و مادران ما با چنین پدیده هایی مواجه نبوده اند. ما اولین نسلی هستیم که در معرض چنین پدیده ای با این ابعاد، هستیم. بنابراین باید توانمندی هایی را در خود و نسل بعدی تقویت و ایجاد کنیم که لزوما در پدران و مادران ما نبود.
▫️رسانه-آگاهی: افزایش آگاهی از تاثیرات غیرملموس و زیرپوستی رسانه اولین کاری است که باید انجام دهیم. باید دقت کنیم که رسانه ها چگونه تعریف ما را از زیبایی تغییر داده اند و همچنین با تعریف جدید از زیبایی، چگونه ما را پیرتر می کنند. کلی کار می کنیم و اضافی کاری و خودمان را پیر می کنیم تا اینکه پول در بیاوریم و عمل زیبایی کنیم. انرژی مان، جوانی مان و آسودگی خاطرمان را می دهیم تا زیبایی بخریم. اینکه ما چه تصمیمی می گیریم برعهده خود ماست و هیچ ایرادی ندارد که برای زیبایی هزینه کنیم فقط باید حواسمان باشد که آگاهانه و ارادی چنین کنیم و نه اینکه تقلیدی و هیجانی.
اگر آگاهانه و نقادانه به ورودی های مغزمان توجه نکنیم، ناخودآگاه در مغز ما این معادله شکل می گیرد که خوشگلی مساوی است با خوشبختی. سپس این نتیجه را می گیریم که عمل زیبایی و خرید لباس و کفش زیبا مساوی است با خوشبخت شدن. بدون آنکه یک مرجع آماری در مورد این معادله داشته باشیم.
▫️زندگی بالماسکه ای؛ یکی دیگر از تاثیرات اینستاگرام این است که همه با تصاویر کاملا انتخابی که از زندگی خود منتشر میکنند نشان میدهند که چقدر زیبا، چقدر خوش حال، چقدر مدرن هستند. این برش های انتخابی اصلا به معنای آن نیست که طرف واقعاً غرق در لذت، نعمت و خوشی بی پایان است. وقتی به عمق زندگی آنان می روی، می فهمی که آن ها هم درگیر مالیات، بیماری، اختلاف خانوادگی، بازنشستگی، پرداخت قسط، ورشکستگی و بیش از همه نگران زیبایی، تناسب اندام، از دست دادن فالوئر و ... هستند. منتها ما دچار توهم بالماسکه ای هستیم. ما، آدم ها پشت نقاب های خندان (بالماسکه) همدیگر را فریب می دهیم. و دیگران در حسرت زندگی ما هستند و جالب اینکه ما خود نیز فریفته بالماسکه دیگران می شویم و در حسرت زندگی دیگران هستیم. هالیوودی ها و اینفلوئنسرها به اندازه ما شاد هستند و به اندازه ما گرفتار. اما تنها تفاوت شان این است که مجبورند جلوی دوربین های عکاسی لبخندهای تصنعی تحویل ما دهند و ما نیز باور می کنیم که واقعا آن ها خوشبخت هستند.
دفعه بعدی که در ایسنتاگرام یک چهره جذاب خندان خوشحال دیدید این دو نکته را با خود مرور کنید: پشت این چهره خندان، لزوما یک آدم خوشبخت نیست. و طبق کدام آمار علمی، می شود اثبات کرد خوشگلی مساوی است با خوشبختی؟
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️تصمیم گیری و سرمایه گذاری هوشمندانه با داشتن ذهن زیبا
لینک اطلاعات بیشتر و خرید کتاب:
https://bit.ly/2P5LtQS
لینک اطلاعات بیشتر و خرید کتاب:
https://bit.ly/2P5LtQS
🔳⭕️انقلابی های خیانت کار
به این زنجیره وحشتناک و عبرت انگیز تاریخ توجه کنید:
به محض اینکه لنین (رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی) مُرد معلوم شد که شخص دوم انقلاب یعنی تروتسکی خودفروخته و خائن است، رهبران انقلاب مانند استالین، کامنف، زینوویف و بخارین به کمک هم او را از کشور بیرون انداختند و بعدش در مکزیک با یخ شکن او را کشتند.
پنج سال بعد معلوم شد که کامنف، زینوویف و بخارین نیز دشمن خلق بودند در نتیجه محاکمه و با دستور استالین، توسط هنریخ یاگودا که نفر اول وزارت امنیت بود اعدام شدند. اما داستان خیانت ها تمام نشد. بعدا گفته شد خودِ هنریخ یاگودا (رئیس وزارت امنیت کشور) هم جاسوسِ امپریالیست هاست و گفتند نه تنها جاسوس است بلکه از خانه باغش هم، هزاران عکس، فیلم سکسی و حتی لباس زیر زنانه و [....] پیدا کردند! در کشوری که بنایش بر بی خدایی بود گفت: به نظر میرسد خدا وجود داشته باشد. من هزاران بار از دستورات خدا سرپیچی كردم تا به استالین خدمت كنم؛ حالا حكم مرگم را صادر كرده است. بالاخره به دستور استالین و بدست معاون اش نیكلای یژوف به گلوله بسته شد. اما مدتی بعد گفتند که خودِ نیكلای یژوف هم دشمن خلق و سرسپرده بیگانگان است در نتیجه محاکمه و به وسیله معاون خود یعنی لاورنتی بریا کشته می شود. این زنجیره به پایان می رسد؟ نه! به ادامه اش توجه کنید!
چیزی نمی گذرد که بعد از مرگ استالین، یک مرتبه گفته شد که خودِ لاورنتی بریا (رئیس وزارت امنیت کشور) نیز به وطن و انقلاب خیانت کرده و جاسوس انگلستان بوده در نتیجه به دستور خروشچف دستگیر شد و در دادگاهی به ریاست گئورگی ژوکوف به مرگ محکوم و توسط او اعدام شد. چند مدت بعد، گئورگی ژوکوف نیز مغضوب شد و از کلیه مشاغل برکنار و به اورال تبعید شد.
بعدا کاشف به عمل آمد که خود استالین نیز خائن بوده در نتیجه، گور استالین را شکافته جسدش را درآورده و از محل مقبره لنين در ميدان سرخ مسكو به كنار ديوار كرملين انتقال دادند. بعدها گفتند خود خروشچف نیز آدمی ماجراجو و دشمن بوده در نتیجه بوسیله برژنف برکنار شد و تا زمان مرگش در ویلایی در حومه مسکو تحت نظر قرار گرفت و وقتی مرد، تحت شدید تدابیر امنیتی دفن شد حتی به خانوادهاش نیز اجازه شرکت در مراسم را ندادند. وقتی برژنف مرد و گورباچف آمد تازه فهمیدند که ای بابا! این کفتار پیر یعنی برژنف، بیشترین ضربه ها را به روسیه زده و سال ها جلوی پیشرفت روسیه را گرفته بوده.
این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه اتجاد جماهیر شوروی چندپاره شد و از بین رفت و تبدیل شد به کشورهای استقلال یافته! (رفرنس: تاریخ تحلیلی)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم فقط مربوط به کشور شوروری نیست. می تواند در خانواده ما هم اتفاق بیفتد. می تواند در هر خانواده، قبیله، گروه، روستا، سازمان، استان و در هر کشور دیگری رخ دهد. چطور چنین چیزی رخ می دهد؟ وقتی می بینیم که در خانواده ما یاغی پیدا شده، در سازمان ما معترض ها زیاد شده اند و در کشور تعداد زیادی مطرود و خائن و مغضوب داریم! این یعنی یک جای کار ایراد دارد. این یعنی اینکه قبیله ما، جمع ما، سازمان ما توانایی هضم تنوع ها و تفاوت ها را ندارد. هر کسی که متفاوت می اندیشد و متفاوت فکر می کند، سریعا برچسب خائن، دگراندیش، تجدیدنظرطلب و ... می زنیم. جمع های با توان هضم بالا، هنر تبدیل تفاوتها به یکپارچگی (و نه یکی شدن) را دارند. دقیقا تفاوت در همین نقطه ظریف است:
جمع هایی که تنوع و چندصدایی را دوست دارند چنین فکر می کنند: اینکه من و تو کاملا شبیه به هم فکر کنیم یعنی یک نفر از ما اضافه است. و چه خوب است که ما متفاوت هستیم و متفاوت فکر می کنیم.
جمع هایی که تک صدایی را دوست دارند چنین فکر می کنند: تو شبیه به من فکر نمی کنی؟ پس تو باید حذف شوی! همین!
راه حل چیست؟
▫️گفتگو برای درک مشترک را بیاموزیم.
▫️احترام به تصمیم مشترک را تمرین کنیم.
چرا؟ فرض کنید در مورد یک مساله ملی مثلا تبدیل ایران به هاب ارتباطی منطقه، من یک درک از مساله دارم و تو درک دیگری. با هم از طریق گفتگو به درک مشترک می رسیم اگر نرسیدیم از طریق رای گیری و انتخابات به تصمیم مشترک می رسیم. بنابراین يا با گفتگو به درک مشترک و یک تصمیم مرضی الطرفین می رسیم یا اینکه نمی توانیم یکدیگر را با گفتگو قانع کنیم و اینجاست که باید رای گیری کنیم و هر چه جمع گفت را بپذیریم. جامعه ای که اعضای آن احساس کنند همه در آن نقش دارند و احساس کنند که می توانند با یکدیگر یا به درک مشترک برسند یا به تصمیم مشترک دیگر به فکر انقلاب و تخریب و خیانت و دیگران و دسیسه نمی افتند. یکسان سازی (همه دقیقا شبیه به هم فکر کنند) را رها کنیم، یکپارچه سازی (درک مشترک یا تصمیم مشترک) را در دستور کار قرار دهیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
به این زنجیره وحشتناک و عبرت انگیز تاریخ توجه کنید:
به محض اینکه لنین (رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار اتحاد جماهیر شوروی) مُرد معلوم شد که شخص دوم انقلاب یعنی تروتسکی خودفروخته و خائن است، رهبران انقلاب مانند استالین، کامنف، زینوویف و بخارین به کمک هم او را از کشور بیرون انداختند و بعدش در مکزیک با یخ شکن او را کشتند.
پنج سال بعد معلوم شد که کامنف، زینوویف و بخارین نیز دشمن خلق بودند در نتیجه محاکمه و با دستور استالین، توسط هنریخ یاگودا که نفر اول وزارت امنیت بود اعدام شدند. اما داستان خیانت ها تمام نشد. بعدا گفته شد خودِ هنریخ یاگودا (رئیس وزارت امنیت کشور) هم جاسوسِ امپریالیست هاست و گفتند نه تنها جاسوس است بلکه از خانه باغش هم، هزاران عکس، فیلم سکسی و حتی لباس زیر زنانه و [....] پیدا کردند! در کشوری که بنایش بر بی خدایی بود گفت: به نظر میرسد خدا وجود داشته باشد. من هزاران بار از دستورات خدا سرپیچی كردم تا به استالین خدمت كنم؛ حالا حكم مرگم را صادر كرده است. بالاخره به دستور استالین و بدست معاون اش نیكلای یژوف به گلوله بسته شد. اما مدتی بعد گفتند که خودِ نیكلای یژوف هم دشمن خلق و سرسپرده بیگانگان است در نتیجه محاکمه و به وسیله معاون خود یعنی لاورنتی بریا کشته می شود. این زنجیره به پایان می رسد؟ نه! به ادامه اش توجه کنید!
چیزی نمی گذرد که بعد از مرگ استالین، یک مرتبه گفته شد که خودِ لاورنتی بریا (رئیس وزارت امنیت کشور) نیز به وطن و انقلاب خیانت کرده و جاسوس انگلستان بوده در نتیجه به دستور خروشچف دستگیر شد و در دادگاهی به ریاست گئورگی ژوکوف به مرگ محکوم و توسط او اعدام شد. چند مدت بعد، گئورگی ژوکوف نیز مغضوب شد و از کلیه مشاغل برکنار و به اورال تبعید شد.
بعدا کاشف به عمل آمد که خود استالین نیز خائن بوده در نتیجه، گور استالین را شکافته جسدش را درآورده و از محل مقبره لنين در ميدان سرخ مسكو به كنار ديوار كرملين انتقال دادند. بعدها گفتند خود خروشچف نیز آدمی ماجراجو و دشمن بوده در نتیجه بوسیله برژنف برکنار شد و تا زمان مرگش در ویلایی در حومه مسکو تحت نظر قرار گرفت و وقتی مرد، تحت شدید تدابیر امنیتی دفن شد حتی به خانوادهاش نیز اجازه شرکت در مراسم را ندادند. وقتی برژنف مرد و گورباچف آمد تازه فهمیدند که ای بابا! این کفتار پیر یعنی برژنف، بیشترین ضربه ها را به روسیه زده و سال ها جلوی پیشرفت روسیه را گرفته بوده.
این داستان ادامه پیدا کرد تا اینکه اتجاد جماهیر شوروی چندپاره شد و از بین رفت و تبدیل شد به کشورهای استقلال یافته! (رفرنس: تاریخ تحلیلی)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
آنچه در بالا خواندیم فقط مربوط به کشور شوروری نیست. می تواند در خانواده ما هم اتفاق بیفتد. می تواند در هر خانواده، قبیله، گروه، روستا، سازمان، استان و در هر کشور دیگری رخ دهد. چطور چنین چیزی رخ می دهد؟ وقتی می بینیم که در خانواده ما یاغی پیدا شده، در سازمان ما معترض ها زیاد شده اند و در کشور تعداد زیادی مطرود و خائن و مغضوب داریم! این یعنی یک جای کار ایراد دارد. این یعنی اینکه قبیله ما، جمع ما، سازمان ما توانایی هضم تنوع ها و تفاوت ها را ندارد. هر کسی که متفاوت می اندیشد و متفاوت فکر می کند، سریعا برچسب خائن، دگراندیش، تجدیدنظرطلب و ... می زنیم. جمع های با توان هضم بالا، هنر تبدیل تفاوتها به یکپارچگی (و نه یکی شدن) را دارند. دقیقا تفاوت در همین نقطه ظریف است:
جمع هایی که تنوع و چندصدایی را دوست دارند چنین فکر می کنند: اینکه من و تو کاملا شبیه به هم فکر کنیم یعنی یک نفر از ما اضافه است. و چه خوب است که ما متفاوت هستیم و متفاوت فکر می کنیم.
جمع هایی که تک صدایی را دوست دارند چنین فکر می کنند: تو شبیه به من فکر نمی کنی؟ پس تو باید حذف شوی! همین!
راه حل چیست؟
▫️گفتگو برای درک مشترک را بیاموزیم.
▫️احترام به تصمیم مشترک را تمرین کنیم.
چرا؟ فرض کنید در مورد یک مساله ملی مثلا تبدیل ایران به هاب ارتباطی منطقه، من یک درک از مساله دارم و تو درک دیگری. با هم از طریق گفتگو به درک مشترک می رسیم اگر نرسیدیم از طریق رای گیری و انتخابات به تصمیم مشترک می رسیم. بنابراین يا با گفتگو به درک مشترک و یک تصمیم مرضی الطرفین می رسیم یا اینکه نمی توانیم یکدیگر را با گفتگو قانع کنیم و اینجاست که باید رای گیری کنیم و هر چه جمع گفت را بپذیریم. جامعه ای که اعضای آن احساس کنند همه در آن نقش دارند و احساس کنند که می توانند با یکدیگر یا به درک مشترک برسند یا به تصمیم مشترک دیگر به فکر انقلاب و تخریب و خیانت و دیگران و دسیسه نمی افتند. یکسان سازی (همه دقیقا شبیه به هم فکر کنند) را رها کنیم، یکپارچه سازی (درک مشترک یا تصمیم مشترک) را در دستور کار قرار دهیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️وقتی شوفرها اقتصاددان می شوند!
يك استاد قديمى كه ده ها سال است در خارج زندگى مى كند، براى ديدار خانوادگی به ايران آمده بود. با تعجب می گفت بسيارى نشريات ایرانی، مطالب اقتصادى بى سر و ته و حتى خلاف منطق مى نويسند چه رسد به منطق اقتصاد. چند نشريه اى هم كه مطالب معقول مى نويسند مطالب آنان در حد سه فصل اول كتاب هاى اقتصاد است. چرا حقيقتاً سطح تحلیل های اقتصادى این قدر پایین است؟
ياد يك خاطره افتادم. سال ها پيش در دوران مسوولیت در محيط كار تلفن همراه را خاموش مى كردم. زمانى كه براى شركت در جلسه يا كار ديگرى از محل كار خارج مى شدم گوشى را روشن مى كردم. از روزنامه هاى مختلف زنگ مى زدند و براى تهيه مطلب پرسش هايى را مطرح مى كردند. محل كار ما راننده اى داشت بسيار محترم و با شخصيت. پرسش ها آنقدر تكرارى و جواب ها هم طبعاً تكرارى بود كه راننده هم ديگر جواب ها را مى دانست. برخى مواقع بعد از اتمام صحبت تلفنى، راننده مى گفت آقاى دكتر در مورد اثر افزايش نقدينگى بر رفتار مصرفى خانوار صحبت نكرديد، يا در مورد اثر پايين نگه داشتن نرخ ارز بر بيمارى هلندى و اشتغال توضيح نداديد. يا اين كه سياست دولت در كنترل قيمت تقاضاى اضافى ايجاد مى كند را نگفتيد.
پرسش ها ده ها سال است ابتدايى و تكرارى است و در نتيجه پاسخ ها هم تكرارى!! در حد همان چند فصل اول كتاب هاى اقتصاد مانده. چرا؟ شايد جواب اين باشد، تصميم ها بر اساس منطق اقتصادى كه متضمن منافع ملی [خیر همگانی] است اتخاذ نمى شود، بلكه بر اساس منافع [اختصاصی] متشكل پر قدرت اتخاذ مى شود.
اگر تاريخ اقتصاد ايران را مرور كنيم از زمان قاجار مطالب تكرارى را مى بينيم، توجه به توليد داخلى، رفع موانع توليد، حمايت از سرمايه گذار و توليد كننده، حفظ ارزش پول ملى، خودكفايى، اقتصاد غير وابسته به نفت، نقش راهبردى دولت... تکرار و تکرار و تکرار (رفرنس: دکتر محمد طبیبیان اقتصاددان)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این یکی خطای تکراری است؛ یکی از خطاهایی که در ذهن ما انسان ها رخ می دهد؛ هم جنسی، هم مکانی یا هم زمانی نشانه و ریشه (علت و معلول) است.
▫️هم مکانی: مثلا اگر گوش ما ناراحت است، فکر میکنیم که حتما در سیستم شنوایی ما مشکلی ایجاد شده. در صورتی که برخی از مشکلات گوش ناشی از مسایل گوارشی و ترش کردن معده است.
▫️هم زمانی: مسوولی در اقتصاد عوض می شود، شاخص های تورم و رشد اقتصادی و اشتغال دچار تغییر میشوند، ما بلافاصله می گوییم که این لیاقت/بی لیاقتی فلانی است که باعث شده این متغیرها اینگونه شوند. در صورتی که هر سه متغیر، جزو متغیرهای دنباله رو هستند و با تاخیر تاثیر تصمیمات و اقدامات چهار فصل پیش را نشان میدهند.
▫️هم جنسی: ما فکر می کنیم اگر مشکلی در اقتصاد وجود دارد حتما سیاست گذاری اقتصادی ایراد دارد، یا مدیران اقتصادی ناوارد هستند یا معادلات اقتصادی ناکارآمد هستند. اما لزوما اینگونه نیست. اگر سرمایه گذاری انجام نمی شود، به خاطر متغیرهای اقتصادی نیست بلکه به خاطر ناامنی سیاسی است. همین طور که اعتیاد که یک مشکل اجتماعی است، ریشه اقتصادی (بیکاری) دارد.
حال اگر مسایل ما در اقتصاد ایران در یک حلقه بسته تکرارشونده، گرفتار شده و ما همچنان همان مسایلی را داریم که 50 سال پیش داشته ایم، شاید اشکال جایی دیگر (غیر از اقتصاد) باشد و بیش از آنکه به اقتصاد بپردازیم باید به ماشینی پرداخت که حاصل آن چنین تصمیمات و چنین اقدامات و در نهایت چنین اوضاعی است.
این ماشین چه نام دارد؟ نظام کشورداری (ساختار قدرت و قانون گذاری و سیاست گذاری و قواعد اداره کشور و دولت و بده بستان بین بازیگران). نظام کشورداری به گونه ای است که حتی دولت توان کوچک کردن خودش را هم ندارد. نظام کشورداری به گونه ای است که اگر بخواهی یک سبزی فروشی بزنی باید از ده جا موافقت نامه و گواهی، استعلام و مجوز بگیری اما موسسات مالی و اعتباری مثل قارچ سبز می شوند، سودهای بی حساب می دهند و هزاران میلیارد تومان از پول مردم را بر باد می دهند. دولت نخواست با نتوانست جلوی فعالیت این موسسات را در زمان مناسب بگیرد تا اینکه به بحران رسیدیم. نظام کشورداری به گونه ای است که یک قانون چهار سال در مجلس و پروسه قانون گذاری می ماند تا به تصویب برسد. نظام کشورداری به گونه ای است که من به جای آنکه نماینده همه مردم (خیرهمگانی) باشم نماینده قوم و خویش (منافع اختصاصی) خودم هستم. تا نظام کشورداری اصلاح نشود، همچنان سطح مسایل اقتصادی ما در عهد قاجار خواهد ماند.
نظام کشورداری بزرگ، پیچیده، چندبعدی است. هیچ عقل کلی پیدا نمی شود که بتواند آن را به یک باره و به تنهایی تغییر دهد، هر کدام از ما می توانیم کنشگر، طراح، نقاد و یا مطالبه گر مهندسی مجدد نظام کشورداری باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
يك استاد قديمى كه ده ها سال است در خارج زندگى مى كند، براى ديدار خانوادگی به ايران آمده بود. با تعجب می گفت بسيارى نشريات ایرانی، مطالب اقتصادى بى سر و ته و حتى خلاف منطق مى نويسند چه رسد به منطق اقتصاد. چند نشريه اى هم كه مطالب معقول مى نويسند مطالب آنان در حد سه فصل اول كتاب هاى اقتصاد است. چرا حقيقتاً سطح تحلیل های اقتصادى این قدر پایین است؟
ياد يك خاطره افتادم. سال ها پيش در دوران مسوولیت در محيط كار تلفن همراه را خاموش مى كردم. زمانى كه براى شركت در جلسه يا كار ديگرى از محل كار خارج مى شدم گوشى را روشن مى كردم. از روزنامه هاى مختلف زنگ مى زدند و براى تهيه مطلب پرسش هايى را مطرح مى كردند. محل كار ما راننده اى داشت بسيار محترم و با شخصيت. پرسش ها آنقدر تكرارى و جواب ها هم طبعاً تكرارى بود كه راننده هم ديگر جواب ها را مى دانست. برخى مواقع بعد از اتمام صحبت تلفنى، راننده مى گفت آقاى دكتر در مورد اثر افزايش نقدينگى بر رفتار مصرفى خانوار صحبت نكرديد، يا در مورد اثر پايين نگه داشتن نرخ ارز بر بيمارى هلندى و اشتغال توضيح نداديد. يا اين كه سياست دولت در كنترل قيمت تقاضاى اضافى ايجاد مى كند را نگفتيد.
پرسش ها ده ها سال است ابتدايى و تكرارى است و در نتيجه پاسخ ها هم تكرارى!! در حد همان چند فصل اول كتاب هاى اقتصاد مانده. چرا؟ شايد جواب اين باشد، تصميم ها بر اساس منطق اقتصادى كه متضمن منافع ملی [خیر همگانی] است اتخاذ نمى شود، بلكه بر اساس منافع [اختصاصی] متشكل پر قدرت اتخاذ مى شود.
اگر تاريخ اقتصاد ايران را مرور كنيم از زمان قاجار مطالب تكرارى را مى بينيم، توجه به توليد داخلى، رفع موانع توليد، حمايت از سرمايه گذار و توليد كننده، حفظ ارزش پول ملى، خودكفايى، اقتصاد غير وابسته به نفت، نقش راهبردى دولت... تکرار و تکرار و تکرار (رفرنس: دکتر محمد طبیبیان اقتصاددان)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این یکی خطای تکراری است؛ یکی از خطاهایی که در ذهن ما انسان ها رخ می دهد؛ هم جنسی، هم مکانی یا هم زمانی نشانه و ریشه (علت و معلول) است.
▫️هم مکانی: مثلا اگر گوش ما ناراحت است، فکر میکنیم که حتما در سیستم شنوایی ما مشکلی ایجاد شده. در صورتی که برخی از مشکلات گوش ناشی از مسایل گوارشی و ترش کردن معده است.
▫️هم زمانی: مسوولی در اقتصاد عوض می شود، شاخص های تورم و رشد اقتصادی و اشتغال دچار تغییر میشوند، ما بلافاصله می گوییم که این لیاقت/بی لیاقتی فلانی است که باعث شده این متغیرها اینگونه شوند. در صورتی که هر سه متغیر، جزو متغیرهای دنباله رو هستند و با تاخیر تاثیر تصمیمات و اقدامات چهار فصل پیش را نشان میدهند.
▫️هم جنسی: ما فکر می کنیم اگر مشکلی در اقتصاد وجود دارد حتما سیاست گذاری اقتصادی ایراد دارد، یا مدیران اقتصادی ناوارد هستند یا معادلات اقتصادی ناکارآمد هستند. اما لزوما اینگونه نیست. اگر سرمایه گذاری انجام نمی شود، به خاطر متغیرهای اقتصادی نیست بلکه به خاطر ناامنی سیاسی است. همین طور که اعتیاد که یک مشکل اجتماعی است، ریشه اقتصادی (بیکاری) دارد.
حال اگر مسایل ما در اقتصاد ایران در یک حلقه بسته تکرارشونده، گرفتار شده و ما همچنان همان مسایلی را داریم که 50 سال پیش داشته ایم، شاید اشکال جایی دیگر (غیر از اقتصاد) باشد و بیش از آنکه به اقتصاد بپردازیم باید به ماشینی پرداخت که حاصل آن چنین تصمیمات و چنین اقدامات و در نهایت چنین اوضاعی است.
این ماشین چه نام دارد؟ نظام کشورداری (ساختار قدرت و قانون گذاری و سیاست گذاری و قواعد اداره کشور و دولت و بده بستان بین بازیگران). نظام کشورداری به گونه ای است که حتی دولت توان کوچک کردن خودش را هم ندارد. نظام کشورداری به گونه ای است که اگر بخواهی یک سبزی فروشی بزنی باید از ده جا موافقت نامه و گواهی، استعلام و مجوز بگیری اما موسسات مالی و اعتباری مثل قارچ سبز می شوند، سودهای بی حساب می دهند و هزاران میلیارد تومان از پول مردم را بر باد می دهند. دولت نخواست با نتوانست جلوی فعالیت این موسسات را در زمان مناسب بگیرد تا اینکه به بحران رسیدیم. نظام کشورداری به گونه ای است که یک قانون چهار سال در مجلس و پروسه قانون گذاری می ماند تا به تصویب برسد. نظام کشورداری به گونه ای است که من به جای آنکه نماینده همه مردم (خیرهمگانی) باشم نماینده قوم و خویش (منافع اختصاصی) خودم هستم. تا نظام کشورداری اصلاح نشود، همچنان سطح مسایل اقتصادی ما در عهد قاجار خواهد ماند.
نظام کشورداری بزرگ، پیچیده، چندبعدی است. هیچ عقل کلی پیدا نمی شود که بتواند آن را به یک باره و به تنهایی تغییر دهد، هر کدام از ما می توانیم کنشگر، طراح، نقاد و یا مطالبه گر مهندسی مجدد نظام کشورداری باشیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
چگونه مطمئن شویم همه چیز تحت کنترل است؟
چگونه مطمئن شویم که استراتژی ما اجرا می شود یا نه؟
چگونه مطمئن شویم که استراتژی ما اصلا درست است یا نه؟
🔳⭕️کتاب کنترل و پایش استراتژی به این سوالات پاسخ می دهد
لینک مشاهده و خرید:
https://bit.ly/2XQoCxS
چگونه مطمئن شویم که استراتژی ما اجرا می شود یا نه؟
چگونه مطمئن شویم که استراتژی ما اصلا درست است یا نه؟
🔳⭕️کتاب کنترل و پایش استراتژی به این سوالات پاسخ می دهد
لینک مشاهده و خرید:
https://bit.ly/2XQoCxS
🔳⭕️ایران سرزمین قوهای سیاه
بگذارید با یک سوال چالشی شروع کنم صادقانه جواب دهید: برگردید به سی سال پیش، آیا آن موقع می توانستیم رییس جمهور شدن ترامپ را پیش بینی کنیم؟ ظهور بیت کوین را چی؟ جنگ سوریه و عراق با داعش را؟
می توانستیم پیش بینی کنیم یک چیزی وارد زندگی مان می شود که صبح را با آن آغاز می کنیم، شب با آن به رخت خواب می رویم. مونس همیشگی ماست؛ داخل مترو، تاکسی، کلاس، اداره، مدرسه حتی دستشویی و حمام، موقع غذا خوردن و ... هم آن را چک می کنیم. قطعا نه. رای آوردن خاتمی در سال 76؛ احمدی نژاد در 84 و روحانی در 92 را چه؟ ممکن است الان بگویید قابل پیش بینی بود. باشد کمی صبر کنید. هنوز باورتان می شود که دلار هزار تومانی در دو جهش به چهار هزار و سپس به 13 هزار رسیده است؟
به این ها می گویند قوی سیاه! داستان قوی سیاه چیست؟ قبل از اینکه استرالیا کشف شود، همه ما فکر می کردیم که قوها سفیدند تا اینکه فهمیدیم در استرالیا قوهایی هستند که سفید نیستند اتفاقا برعکس، سیاه هستند! میلیون ها بار دیدن قوهای سفید باعث نمی شود که قوهای سیاه وجود نداشته باشند.
قوهای سیاه نماد، رخدادهای مبهوت کننده هستند. از آن جهت مبهوت کننده اند که کسی آن را پیش بینی نمی کرد و برای آن هم آماده نبود. چرا؟ به این دلیل که ما آدم ها با نگاه کردن به تجربه گذشته (تاریخ)، می خواهیم آینده را پیشبینی کنیم. و خوب بدیهی است که در گذشته موبایل اختراع نشده بود. داعش وجود نداشت. هیتلر به دنیا نیامده بود. اتحاد جماهیر شوروی فرو نپاشیده بود و زلزله کرمانشاه و سیل گلستان نیامده بود.
قوهای سیاه سه ويژگی را دارند:
▫️اول؛ دور از انتظار هستند. بنابراین ما احتمال رخداد آن را بسیار پایین ارزیابی می کنیم.
▫️دوم؛ اگر رخ بدهند تأثیرات خیلی مهم و یا وحشتناکی دارند.
▫️سوم؛ بعد از وقوع، انسانها ادعا میکنند که چنین رویدادی قابل پیشبینی بود! (رفرنس:کتاب قوی سیاه)
دقت کنید که قوهای سیاه همیشه منفی نیستند بلکه می توانند تاثیرات مثبت داشته باشند: موبایل، هوش مصنوعی، رمزارزها و رای آوردن مهاجرین و اقلیت ها در انتخابات کشورهای پیشرفته؛ همه قوهای سیاه مثبت هستند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
اولین کار این است که بپذیریم که تعیین احتمال رخدادهای مبهوت کننده (کشف قوهای سیاه) با استفاده از روشهای علمی قابل محاسبه نیست. متاسفانه خبرگان هم در این زمینه به اندازه عوام قدرت پیش بینی و پیش گویی دارند. پیش فرضهای ما باعث می شود که نسبت به دیدن قوهای سیاه کور باشیم.
دومین کار این است که علاوه بر توجه به پارامترهای قطعی (آینده قطعی) و سناریوهای احتمالی (آینده های محتمل)، قوهای سیاه (آیندهای نامحتمل) را هم در نظر بگیریم. چگونه؟ به آینده های نامحتمل فکر کنیم از بین آینده های نامحتمل آنهایی که تاثیرات خیلی اساسی روی ما دارند را شناسایی کنیم و سپس از خود بپرسیم که اثرات آن چیست و سپس چگونه می توان از اثرات منفی آن آسیب ندید و یا اثرات مثبت آن استفاده کرد؟ مثلا ما فکر می کنیم تاکنون هیچ بانکی در ایران ورشکست نشده، اگر هم ورشکست شود بانک مرکزی جبران می کند. چرا؟ چون در گذشته چنین چیزی رخ نداده. اما شاید یک دفعه فهمیدیم یک قوی سیاه لعنتی وجود دارد و دقیقا همان بانکی که 100% سپرده ما در آن است ورشکست شد و...
ما شاید نتوانیم جلوی سیل، زلزله، جنگ، تورم هزار درصدی را بگیریم. اما می توانیم در معرض یک رخداد باشیم یا نباشیم و یا می توانیم اقدامات جبرانی- پوششی برای آن ها داشته باشیم یا خیر. کسی که روی گسل خانه دارد، نسبت به زلزله بسیار آسیبپذیرتر از دیگران است. ما نمی توانیم جلوی زلزله را بگیریم، حتی نمیتوانیم بگوییم چه زمانی زلزله می آید؟ اما می توانیم در منطقه خطر زندگی نکنیم. همچنین آمادگی روانی، ذهنی، بدنی و غذایی لازم را برای زلزله داشته باشیم.
ما نمی توانیم جلوی ورشکستگی بانک مان را بگیریم اما...
ما نمی توانیم مانع گسترش هوش مصنوعی شویم اما...
ما نمی توانیم جلوی پیدایش رمزارزها را بگیریم اما...
چند روزی میهمان خانواده ای در اروپا بودم. دیدم 400 شمع خریداری کرده اند و نگهداری می کنند. از آنان پرسیدم داستان چیست؟ گفتند دولت الزام کرده برای سه ماه غذا و گرما و روشنایی باید برای خود تامین کنید که در صورت جنگ های داخلی!!! از سرما و تاریکی و گرسنگی در امان باشید. با خودم فکر کردم چقدر احتمال دارد که آن کشور درگیر جنگ شود، احتمال= صفر. از خودم پرسیدم اگر رخ دهد، تاثیر آن چقدر است؟ تاثیر=بی نهایت. دقیقا این همان قوی سیاه بود.
تجربه تاریخی نشان داده، ایران سرزمین قوهای سیاه است، قوهای سیاه هم تاثیرات مثبت هم تاثیرات منفی بالایی دارند. نمی توانیم قوهای سیاه را صید کنیم یا رام کنیم، اما می توانیم شمع بخریم و خود را برای قوی سیاه بعدی آماده نگاه داریم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
بگذارید با یک سوال چالشی شروع کنم صادقانه جواب دهید: برگردید به سی سال پیش، آیا آن موقع می توانستیم رییس جمهور شدن ترامپ را پیش بینی کنیم؟ ظهور بیت کوین را چی؟ جنگ سوریه و عراق با داعش را؟
می توانستیم پیش بینی کنیم یک چیزی وارد زندگی مان می شود که صبح را با آن آغاز می کنیم، شب با آن به رخت خواب می رویم. مونس همیشگی ماست؛ داخل مترو، تاکسی، کلاس، اداره، مدرسه حتی دستشویی و حمام، موقع غذا خوردن و ... هم آن را چک می کنیم. قطعا نه. رای آوردن خاتمی در سال 76؛ احمدی نژاد در 84 و روحانی در 92 را چه؟ ممکن است الان بگویید قابل پیش بینی بود. باشد کمی صبر کنید. هنوز باورتان می شود که دلار هزار تومانی در دو جهش به چهار هزار و سپس به 13 هزار رسیده است؟
به این ها می گویند قوی سیاه! داستان قوی سیاه چیست؟ قبل از اینکه استرالیا کشف شود، همه ما فکر می کردیم که قوها سفیدند تا اینکه فهمیدیم در استرالیا قوهایی هستند که سفید نیستند اتفاقا برعکس، سیاه هستند! میلیون ها بار دیدن قوهای سفید باعث نمی شود که قوهای سیاه وجود نداشته باشند.
قوهای سیاه نماد، رخدادهای مبهوت کننده هستند. از آن جهت مبهوت کننده اند که کسی آن را پیش بینی نمی کرد و برای آن هم آماده نبود. چرا؟ به این دلیل که ما آدم ها با نگاه کردن به تجربه گذشته (تاریخ)، می خواهیم آینده را پیشبینی کنیم. و خوب بدیهی است که در گذشته موبایل اختراع نشده بود. داعش وجود نداشت. هیتلر به دنیا نیامده بود. اتحاد جماهیر شوروی فرو نپاشیده بود و زلزله کرمانشاه و سیل گلستان نیامده بود.
قوهای سیاه سه ويژگی را دارند:
▫️اول؛ دور از انتظار هستند. بنابراین ما احتمال رخداد آن را بسیار پایین ارزیابی می کنیم.
▫️دوم؛ اگر رخ بدهند تأثیرات خیلی مهم و یا وحشتناکی دارند.
▫️سوم؛ بعد از وقوع، انسانها ادعا میکنند که چنین رویدادی قابل پیشبینی بود! (رفرنس:کتاب قوی سیاه)
دقت کنید که قوهای سیاه همیشه منفی نیستند بلکه می توانند تاثیرات مثبت داشته باشند: موبایل، هوش مصنوعی، رمزارزها و رای آوردن مهاجرین و اقلیت ها در انتخابات کشورهای پیشرفته؛ همه قوهای سیاه مثبت هستند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
اولین کار این است که بپذیریم که تعیین احتمال رخدادهای مبهوت کننده (کشف قوهای سیاه) با استفاده از روشهای علمی قابل محاسبه نیست. متاسفانه خبرگان هم در این زمینه به اندازه عوام قدرت پیش بینی و پیش گویی دارند. پیش فرضهای ما باعث می شود که نسبت به دیدن قوهای سیاه کور باشیم.
دومین کار این است که علاوه بر توجه به پارامترهای قطعی (آینده قطعی) و سناریوهای احتمالی (آینده های محتمل)، قوهای سیاه (آیندهای نامحتمل) را هم در نظر بگیریم. چگونه؟ به آینده های نامحتمل فکر کنیم از بین آینده های نامحتمل آنهایی که تاثیرات خیلی اساسی روی ما دارند را شناسایی کنیم و سپس از خود بپرسیم که اثرات آن چیست و سپس چگونه می توان از اثرات منفی آن آسیب ندید و یا اثرات مثبت آن استفاده کرد؟ مثلا ما فکر می کنیم تاکنون هیچ بانکی در ایران ورشکست نشده، اگر هم ورشکست شود بانک مرکزی جبران می کند. چرا؟ چون در گذشته چنین چیزی رخ نداده. اما شاید یک دفعه فهمیدیم یک قوی سیاه لعنتی وجود دارد و دقیقا همان بانکی که 100% سپرده ما در آن است ورشکست شد و...
ما شاید نتوانیم جلوی سیل، زلزله، جنگ، تورم هزار درصدی را بگیریم. اما می توانیم در معرض یک رخداد باشیم یا نباشیم و یا می توانیم اقدامات جبرانی- پوششی برای آن ها داشته باشیم یا خیر. کسی که روی گسل خانه دارد، نسبت به زلزله بسیار آسیبپذیرتر از دیگران است. ما نمی توانیم جلوی زلزله را بگیریم، حتی نمیتوانیم بگوییم چه زمانی زلزله می آید؟ اما می توانیم در منطقه خطر زندگی نکنیم. همچنین آمادگی روانی، ذهنی، بدنی و غذایی لازم را برای زلزله داشته باشیم.
ما نمی توانیم جلوی ورشکستگی بانک مان را بگیریم اما...
ما نمی توانیم مانع گسترش هوش مصنوعی شویم اما...
ما نمی توانیم جلوی پیدایش رمزارزها را بگیریم اما...
چند روزی میهمان خانواده ای در اروپا بودم. دیدم 400 شمع خریداری کرده اند و نگهداری می کنند. از آنان پرسیدم داستان چیست؟ گفتند دولت الزام کرده برای سه ماه غذا و گرما و روشنایی باید برای خود تامین کنید که در صورت جنگ های داخلی!!! از سرما و تاریکی و گرسنگی در امان باشید. با خودم فکر کردم چقدر احتمال دارد که آن کشور درگیر جنگ شود، احتمال= صفر. از خودم پرسیدم اگر رخ دهد، تاثیر آن چقدر است؟ تاثیر=بی نهایت. دقیقا این همان قوی سیاه بود.
تجربه تاریخی نشان داده، ایران سرزمین قوهای سیاه است، قوهای سیاه هم تاثیرات مثبت هم تاثیرات منفی بالایی دارند. نمی توانیم قوهای سیاه را صید کنیم یا رام کنیم، اما می توانیم شمع بخریم و خود را برای قوی سیاه بعدی آماده نگاه داریم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍1
🔳⭕️یک عدد سفیر هندی خریداریم!
شنیدم اسراییلی ها در ازای بازگرداندن استخوان های یک سرباز اسراییلی که سی سال پیش کشته شده است، دو سرباز اسیر سوری را مبادله خواهند کرد.
باز پیشترها شنیده بودم که سفیر کشور هند در ایران برای بازستاندن طلب یک هندی به اصفهان سفر کرد و طلب شرکت هندی را از تاجر ایرانی بازپس گرفت.
شنیدم کارخانه لبنیات کاله در عراق در یک آتش سوزی عمدی یا غیر عمدی، سوخت.
شنیدم دو نفر ایرانی در آتش سوزی مذکور سوختند و به زغال تبدیل شدند. شنیدم کارخانه کاله که بدون کمک بانک های ایرانی یا عراقی و با سرمایه گذاری کارآفرین بزرگ ایرانی راه اندازی شده و به تولید رسیده بود، در این آتش سوزی بیش از ٨٠ میلیون دلار خسارت دید.
اما نشنیده ام یک مسئول یا مقام ایرانی در ارتباط با این آتش سوزی عکس العملی از خود نشان دهد و سفر (ویژه ای) برای بررسی این موضوع و رسیدگی به این حادثه تلخ به عراق انجام دهد.
نشنیده ام مدیرعامل بانکی برای حمایت از بزرگترین و خوشنام ترين شرکت صنایع غذایی کشور، مصاحبه ای انجام دهد و یا برای کمک به بازسازی کارخانه یادشده پیشقدم شود.
و نشنیده ام سفر و مذاکره ویژه ای از سوی عالی مقامان (حداقل برای نشان دادن عزم دولت در پشتیبانی و حمایت از شرکت های ایرانی) برای بازپس گیری غرامت و خسارت و یا کمک به حفظ دستاوردهای سرمایه گذار موفق یک شرکت ایرانی در عراق صورت گیرد.
مسئولان در بسیاری از کشورها برای حمایت از صادرات شرکت های خود در سایر کشورها، از قدرت سیاسی خود استفاده می کنند. شرکت های ترک، کویتی و المراعی عربستان به شدت در تلاش هستند تا جای شرکت کاله را در بازار عراق بگیرند. جای سفیر هند و کسانی مانند او خالی! (رفرنس: دکتر سعید نیکزاد لاریجانی)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
بیاییم دقیق تر به این موضوع نگاه کنیم! چرا موضوع کاله به اندازه موضوعات دیگر در رسانه ها بازتاب نداشت؟ اگر خدای نکرده یک هواپیما آن هم نه هواپیمای خطوط دولتی (بلکه از یکی از شرکت های هواپیمای خصوصی) سقوط می کرد یک وزیر تا حد استیضاح نمی رفت؟
اگر یک اختلاس 25 میلیون دلاری در یک شرکت دولتی رخ می داد، ما واکنش نمی دادیم؟ ولی چرا در برابر یک خسارت 80 میلیون دلاری بی تفاوتیم. چرا به این موضوع به اندازه همسر دوم شهردارسابق تهران، به اندازه فرزند اول رامبد جوان، به اندازه پیوستن سرمربی یکی از تیم های داخلی به عربستان نمی پردازیم. همه مقصریم!
کشور و ملتی که نتواند اولویت های استراتژیک خود را شناسایی کند. در دام موضوعات زرد، روزمره و کم اهمیت تر (نمی گویم بی اهمیت) می افتد. توان و زمان ما برای پرداختن به مسایل محدود است. فرض کنیم که ما به صورت متوسط 8 ساعت می خوابیم و بقیه را بیداریم. اینکه من به عنوان مردم کوچه و بازار، به عنوان روزنامه نگار، به عنوان مرجع تقلید، به عنوان مقام مسوول، 16 ساعتی که بیدارم را به چه چیزی بگذرانم و به چه چیزی توجه کنم و چه چیزی را پیگیری کنم، یکی از عوامل تعیین کننده سطح توسعه یافتگی ما خواهد بود.
چرا این همه کنش و واکنش در شبکه های اجتماعی در مورد موضوعات فرعی رخ می دهد اما در مورد کاله نه. چون نه اهمیت دیپلماسی اقتصادی را درک کرده ایم. نه اولویت تولید را، نه اولویت سرمایه گذاری خارجی را. نه اولویت صادرات را. دقت کنید که نمی گویم اهمیت، می گویم اولویت.
به نظرم بهتر است یک عدد سفیر هندی خریداری کنیم که اولویت اقتصاد بر سیاست، اولویت اقتصاد بر موضوعات زرد، اولویت اقتصاد بر مسایل شخصی خانوادگی سلبریتی ها و اولویت اقتصاد بر شعارهای پوچ را به ما یادآوری کند.
ما فقط روزنامه زرد نداریم (روزنامه هایی که به موضوعات حاشیه ای، جنجالی، بی فایده می پردازند). علاوه بر روزنامه زرد، جامعه زرد، نخبگان زرد، مسوولان زرد هم داریم.
تاکید می کنم ما هشتاد میلیون ایرانی هر روز یک میلیارد و دویست و هشتاد میلیون ساعت فرصت داریم، این که این زمان را به چه چیزی تخصیص دهیم، تعیین کننده سطح رفاه و توسعه یافتگی ماست. نمی شود به مدل موی فلان بازیگر پرداخت و انتظار داشت که سرمایه گذاری در های تک افزایش بیاید!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
شنیدم اسراییلی ها در ازای بازگرداندن استخوان های یک سرباز اسراییلی که سی سال پیش کشته شده است، دو سرباز اسیر سوری را مبادله خواهند کرد.
باز پیشترها شنیده بودم که سفیر کشور هند در ایران برای بازستاندن طلب یک هندی به اصفهان سفر کرد و طلب شرکت هندی را از تاجر ایرانی بازپس گرفت.
شنیدم کارخانه لبنیات کاله در عراق در یک آتش سوزی عمدی یا غیر عمدی، سوخت.
شنیدم دو نفر ایرانی در آتش سوزی مذکور سوختند و به زغال تبدیل شدند. شنیدم کارخانه کاله که بدون کمک بانک های ایرانی یا عراقی و با سرمایه گذاری کارآفرین بزرگ ایرانی راه اندازی شده و به تولید رسیده بود، در این آتش سوزی بیش از ٨٠ میلیون دلار خسارت دید.
اما نشنیده ام یک مسئول یا مقام ایرانی در ارتباط با این آتش سوزی عکس العملی از خود نشان دهد و سفر (ویژه ای) برای بررسی این موضوع و رسیدگی به این حادثه تلخ به عراق انجام دهد.
نشنیده ام مدیرعامل بانکی برای حمایت از بزرگترین و خوشنام ترين شرکت صنایع غذایی کشور، مصاحبه ای انجام دهد و یا برای کمک به بازسازی کارخانه یادشده پیشقدم شود.
و نشنیده ام سفر و مذاکره ویژه ای از سوی عالی مقامان (حداقل برای نشان دادن عزم دولت در پشتیبانی و حمایت از شرکت های ایرانی) برای بازپس گیری غرامت و خسارت و یا کمک به حفظ دستاوردهای سرمایه گذار موفق یک شرکت ایرانی در عراق صورت گیرد.
مسئولان در بسیاری از کشورها برای حمایت از صادرات شرکت های خود در سایر کشورها، از قدرت سیاسی خود استفاده می کنند. شرکت های ترک، کویتی و المراعی عربستان به شدت در تلاش هستند تا جای شرکت کاله را در بازار عراق بگیرند. جای سفیر هند و کسانی مانند او خالی! (رفرنس: دکتر سعید نیکزاد لاریجانی)
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
بیاییم دقیق تر به این موضوع نگاه کنیم! چرا موضوع کاله به اندازه موضوعات دیگر در رسانه ها بازتاب نداشت؟ اگر خدای نکرده یک هواپیما آن هم نه هواپیمای خطوط دولتی (بلکه از یکی از شرکت های هواپیمای خصوصی) سقوط می کرد یک وزیر تا حد استیضاح نمی رفت؟
اگر یک اختلاس 25 میلیون دلاری در یک شرکت دولتی رخ می داد، ما واکنش نمی دادیم؟ ولی چرا در برابر یک خسارت 80 میلیون دلاری بی تفاوتیم. چرا به این موضوع به اندازه همسر دوم شهردارسابق تهران، به اندازه فرزند اول رامبد جوان، به اندازه پیوستن سرمربی یکی از تیم های داخلی به عربستان نمی پردازیم. همه مقصریم!
کشور و ملتی که نتواند اولویت های استراتژیک خود را شناسایی کند. در دام موضوعات زرد، روزمره و کم اهمیت تر (نمی گویم بی اهمیت) می افتد. توان و زمان ما برای پرداختن به مسایل محدود است. فرض کنیم که ما به صورت متوسط 8 ساعت می خوابیم و بقیه را بیداریم. اینکه من به عنوان مردم کوچه و بازار، به عنوان روزنامه نگار، به عنوان مرجع تقلید، به عنوان مقام مسوول، 16 ساعتی که بیدارم را به چه چیزی بگذرانم و به چه چیزی توجه کنم و چه چیزی را پیگیری کنم، یکی از عوامل تعیین کننده سطح توسعه یافتگی ما خواهد بود.
چرا این همه کنش و واکنش در شبکه های اجتماعی در مورد موضوعات فرعی رخ می دهد اما در مورد کاله نه. چون نه اهمیت دیپلماسی اقتصادی را درک کرده ایم. نه اولویت تولید را، نه اولویت سرمایه گذاری خارجی را. نه اولویت صادرات را. دقت کنید که نمی گویم اهمیت، می گویم اولویت.
به نظرم بهتر است یک عدد سفیر هندی خریداری کنیم که اولویت اقتصاد بر سیاست، اولویت اقتصاد بر موضوعات زرد، اولویت اقتصاد بر مسایل شخصی خانوادگی سلبریتی ها و اولویت اقتصاد بر شعارهای پوچ را به ما یادآوری کند.
ما فقط روزنامه زرد نداریم (روزنامه هایی که به موضوعات حاشیه ای، جنجالی، بی فایده می پردازند). علاوه بر روزنامه زرد، جامعه زرد، نخبگان زرد، مسوولان زرد هم داریم.
تاکید می کنم ما هشتاد میلیون ایرانی هر روز یک میلیارد و دویست و هشتاد میلیون ساعت فرصت داریم، این که این زمان را به چه چیزی تخصیص دهیم، تعیین کننده سطح رفاه و توسعه یافتگی ماست. نمی شود به مدل موی فلان بازیگر پرداخت و انتظار داشت که سرمایه گذاری در های تک افزایش بیاید!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️من آقای گاو هستم!
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، متعصب، متحجر، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
در یک مدرسه راهنمایی دخترانه کار می کردم و چند سالی بود که مدیر شده بودم. چند دقیقه مانده به زنگ تفریح، مردی با ظاهری آراسته وارد دفتر مدرسه شد و گفت: با خانم... دبیر کلاس دوم کار دارم و میخواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال کنم.
از او خواستم خودش را معرفی کند. گفت: من گاو هستم! خانم دبیر بنده را می شناسند. بفرمایید گاو آمده. ایشان متوجه می شوند چه کسی آمده. تعجب کردم و موضوع را به خانم دبیر گفتم.
یکه خورد و گفت: ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمیفهمم! از او خواستم پیش پدر این دانش آموز برود. با اکراه پذیرفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبیر ما سلام داد و خودش را معرفی کرد: من گاو هستم!
معلم پاسخ داد خواهش میکنم، ولی ...
مرد ادامه داد شما بنده را به خوبی می شناسید. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله ای که شما دیروز در کلاس، او را به همین نام صدا زدید... دبیر ما به لکنت افتاد و گفت: آخه، میدونید ...
بله، ممکن است واقعاً فرزندم مشکلی داشته باشد و من هم در این مورد به شما حق میدهم. ولی بهتر بود مشکل انضباطی او را با من نیز در میان میگذاشتید. قطعاً من هم میتوانستم اندکی به شما کمک کنم. خانم دبیر و پدر دانش آموز مدتی با هم گفتگو کردند.
آن آقا، در خاتمه کارتی را به خانم دبیر ما داد و رفت. وقتی او رفت، کارت را با هم خواندیم روی آن نوشته شده بود: دکتر فلانی عضو هیأت علمی دانشکده روانشناسی و علوم تربیتی دانشگاه ...
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
خشونت آن گونه كه ما فکر می کنیم فقط محدود به خشونت فيزيكي و بدني نيست. عموما ما درگيري هاي فيزيكي یا تعرض جنسی را خشونت می دانیم. ولی واقعیت آنست که دامنة خشونت حوزه های گسترده تري دارد از جمله خشونت زبانی.
وقتی توهین می کنیم، قومی را مسخره می کنیم. صاحبان یک عقیده را تحقیر می کنیم. وقتی تهمت یا برچسب می زنیم یا تهدید می کنیم همه این ها خشونت است؛ منتها خشونت زبانی. بدون خون و خونریزی است. خشونت زبانی از درون می کُشد. تا حالا هیچ کس را دیده اید که به دلیل اینکه مسخره شده و یا فحش خورده باشد به اورژانس مراجعه کند؟ یا به پلیس شکایت کند؟ قربانیان خشونت زبانی، اثری از جای زخم بر بدنشان یا مدرک دیگری ندارند.
خشونت ابتدا در ذهن شكل مي گيرد بعد خود را در زبان نشان می دهد و سپس زمینه ساز خشونت فیزیکی می شود. وقتی رهبر یک گروه سیاسی در جامعه، افراد طرف مقابل را احمق، متعصب، متحجر، مغرض و فاسد معرفی می کند، ما به عنوان طرفداران او آمادگی لازم را پیدا می کنیم که در زمان مناسب با ماشین از روی او رد شویم. چرا؟ چون دیگر او را شایسته زندگی نمی دانیم! وقتی در یک ورزشگاه صد هزار نفری، طرفداران تیم مقابل را با ده ها فحش آبدار و ناموسی می نوازیم، زمینه را برای زد و خورد بعد از بازی فراهم می کنیم. وقتی ما جریان رقیب را فریب خورده و عامل دست دشمن معرفی می کنیم، آنگاه حذف سیاسی و فیزیکی رقیب مشروعیت پیدا می کند.
وقتی دختر همسایه را داف خطاب می کنم، راننده کناری را یابو، مشتری را گاو، دانش آموزم را خنگ و فرد قانون مدار را اُسکُل، همه این ها خشونت های زبانی یعنی آمادگی برای خشونت رفتاری در آینده؛ از تعرض جنسی بگیرید تا صدمه فیزیکی.
چه باید کرد؟
اولین کار این است که مهارت گفتگو را بیاموزیم. فقدان مهارتهای گفتوگو باعث می شود افراد نتوانند آنچه که مدنظر دارند را بهزبان روشن بیان کنند و ایده و احساس خود را در یک کلام خشن و تند تخلیه می کنند. تمرین گفتگو تمرین تخلیه ذهن و قلب به شیوه ای غیرخشونت آمیز است.
دومین کار این است که به خودمان بارها و بارها یادآوری کنیم کشتن آدم ها فقط به فرو کردن چاقو در سینه آنان نیست. دختر یا پسر، زن یا مردی که شخصیت اش تخریب شده، شرافت اش لکه دار شده، عزت نفس اش لگدمال شده دیگر زندگی نرمال نخواهد داشت. به خودم یادآوری کنم که جریان رقیب من، طرفداران تیم مقابل، صاحبان دین و مذهب و اندیشه متفاوت از من، نه بی شعور هستند نه فاسد نه احمق نه هوس باز نه فریب خورده نه ... آن ها فقط انسان هستند درست و دقیقا مانند من! آنگاه یاد خواهم گرفت کلمه گاو را فقط و فقط برای خود گاو بکار بگیرم نه کمتر و نه بیشتر.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
🔳⭕️مرجع کامل مدیریت استراتژیک
▫️هوش استراتژی(کتاب ذهن استراتژیست)
▫️پیدایش/جوشش استراتژی(کتاب رقص استراتژی)
▫️پیاده/جاری سازی استراتژی(کتاب جاری سازی استراتژی)
▫️کنترل و پایش استراتژی(کتاب پایش استراتژی)
▫️مدیریت استراتژیک فراگیر(کتاب متامدل دیاموند)
.
▫️هوش استراتژی(کتاب ذهن استراتژیست)
▫️پیدایش/جوشش استراتژی(کتاب رقص استراتژی)
▫️پیاده/جاری سازی استراتژی(کتاب جاری سازی استراتژی)
▫️کنترل و پایش استراتژی(کتاب پایش استراتژی)
▫️مدیریت استراتژیک فراگیر(کتاب متامدل دیاموند)
.
🔳⭕️دیوارهای بیحیا
یکی از آشنایان تعریف میکرد که مدت کوتاهی از سکونتشان در خانهی جدیدشان نگذشته بود که متوجه شدند صدای همسایه مجاور بهآسانی از دیوارها عبور کرده و در خانه آنان به گوش می رسد. همسایه آنان زوج جوانی بودند و خصوصیترین صحبتهای شان نیز بهراحتی قابلشنیدن بود. نه آنکه آن زوج بیپروا بودند، بلکه دیوارهای حائل آنقدر نازک بود که توانی برای مقاومت در برابر صداهای آنان را نداشت. آنان مانده بودند که چه کنند؟ آیا به همسایه تذکر بدهند؟ چه بگویند و اصلا چگونه بگویند؟
همکار دیگری هم قبلاً برایم از چنین مشکلی گفته بود. مساله این همکار هم شنیدن چنین صداهایی بود. نه آنکه همسایهشان آدم بینزاکتی باشد. بسیار هم مبادیآداب بود. اما دیوارها بی حیاء بودند. در نهایت آن همکارم به دلیل داشتن دو نوجوان مجبور شد محل سکونت اش را تغییر دهد.
بهراستی در این مساله، تقصیر از ساکنان کدام طرف دیوارهاست؟ کسی که در خانهاش تمام کارهای معمولی یک زندگی متعارف را انجام می دهد یا همسایگانی که ناخواسته صدای آنان را میشنوند؟ به نظرهیچکدام مقصّر نیستند! (رفرنس: دکتر فردین علیخواه)
در کشوری که امور شخصی و خانوادگی و حریم خصوصی این قدر حرمت دارد چرا دیوارها بی حیا شده اند؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این یکی از مشکلات زندگی ما ایرانی هاست. دیوارهای بی حیا را نمی گویم، «بی حوصلگی ایرانی» در پرداختن به طراحی جزییات عملی را می گویم. بیشتر توضیح می دهم. ارزش ها، انتزاعی و ذهنی هستند، زندگی اما کاملا عینی و تجربی است. مهم این نیست که شما چقدر دم از حریم شخصی، محیط زیست و قانون و توسعه دوچرخه سواری می زنید (بخش انتزاعی-ذهنی). مهم این است که طراحی ها در دنیای واقعی به گونه ای باشد که آن ارزش ها را عملی کند (بخش عینی-تجربی). مثلا ما در صحبت، از حریم خصوصی و امنیت دیجیتال می گوییم، اما پوزها (پذیرنده های فروشگاهی) جایی تعبیه شده است که فروشنده محترم کارت را از ما می گیرد، از ما می پرسد رمز شما چی بود؟ و ما مجبوریم خیلی شیک و مجلسی و سخاوتمندانه رمز کارت را با همه حاضران در فروشگاه به اشتراک بگذاریم. این یعنی ارزش ها و ایده ها، هنوز پای شان در آسمان است و روی زمین نیامده است.
مثلا می گوییم فرهنگ دوچرخه سواری را توسعه دهیم. اما در تجربه عملی وقتی به کشورهایی که دوچرخه سواری را جدی گرفته اند مراجعه میکنیم می بینیم که ده ها تغییر کوچولو داده اند مثلا: در خیابان ها، خط کشی های جدید افزوده اند تا مشخص شود که حریم دوچرخه سواران کجاست؟ بیمه دوچرخه و دوچرخه سواری را فراهم می کنند. قوانین و مقررات را به نفع دوچرخه سواران تغییر می دهند، تابلوهای راهنمایی و رانندگی مرتبط با دوچرخه سواران را به سایر تابلوها اضافه می کنند، در تمام مکان های عمومی یک بخشی را می گذارند برای پارک کردن دوچرخه ها و از آن مهم تر قفل کردن دوچرخه ها، ایستگاه های اجاره ساعتی و روزانه دوچرخه راه اندازی می کنند. ایستگاه های شارژ دوچرخه های برقی را نیز فراهم کرده اند، در مدارس شان آموزش دوچرخه سواری و آزمون الزامی دوچرخه سواری می گذارند و بامزه تر آنکه وقتی به تقاطع می رسی و مسیر دوچرخه سواری به خیابان می رسد، لبه تیز جاده را اریب می کنند که رفت و آمد دوچرخه آسان تر شود و ده ها تغییر کوچک و جزیی و موردی دیگر انجام می دهند تا دوچرخه سواری مطلوب تر شود. آنگاه فرهنگ دوچرخه سواری خود به خود توسعه پیدا می کند.
یک ضرب المثل جهانی هست که می گوید شیطان در جزییات نهفته است. البته این ضرب المثل نسخ دیگر هم دارد مانند «خداوند در جزئیات است». حالا با هر نسخه که پیش برویم، مقصود آن است که ایده های کلی مهم هستند اما برای عملی شدن باید ایده های کلان شکسته شوند به امور ریزتر و ملموس تر سپس جزء به جزء و مورد به مورد، مهندسی شوند. ده ها تغییر کوچک باید طراحی و اجرا شود تا آن تغییر بزرگ رخ دهد. دقت کنید که این ضرب المثل به معنی جزءنگری نیست. همین نوشته که پیش روی شماست ممکن است اشتباه املایی داشته باشد، یعنی یک اشتباه جزیی، این اشکالی ایجاد نمی کند. منظور آن نکات ظریف و کوچکی است که طراحی نامناسب آن، کل کار را به نابودی می کشاند نه یک اشتباه املایی معمولی.
با شعار، با فلسفه بافی (به معنای کلی گویی و نه به معنای اندیشه ورزی فلسفی) و با تبلیغات نمی توان تغییر ایجاد کرد و توسعه یافت. توسعه، حوصله می خواهد، طراحی جزییات و مهندسی تفصیلی می خواهد. اگر می خواهیم با فساد مبارزه کنیم، دوچرخه سواری را توسعه دهیم، محیط زیست را حفظ کنیم، قانون گرا شویم و حریم خصوصی را حفظ کنیم، باید رفت سراغ مخفیگاه شیطان یعنی جزییات!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
یکی از آشنایان تعریف میکرد که مدت کوتاهی از سکونتشان در خانهی جدیدشان نگذشته بود که متوجه شدند صدای همسایه مجاور بهآسانی از دیوارها عبور کرده و در خانه آنان به گوش می رسد. همسایه آنان زوج جوانی بودند و خصوصیترین صحبتهای شان نیز بهراحتی قابلشنیدن بود. نه آنکه آن زوج بیپروا بودند، بلکه دیوارهای حائل آنقدر نازک بود که توانی برای مقاومت در برابر صداهای آنان را نداشت. آنان مانده بودند که چه کنند؟ آیا به همسایه تذکر بدهند؟ چه بگویند و اصلا چگونه بگویند؟
همکار دیگری هم قبلاً برایم از چنین مشکلی گفته بود. مساله این همکار هم شنیدن چنین صداهایی بود. نه آنکه همسایهشان آدم بینزاکتی باشد. بسیار هم مبادیآداب بود. اما دیوارها بی حیاء بودند. در نهایت آن همکارم به دلیل داشتن دو نوجوان مجبور شد محل سکونت اش را تغییر دهد.
بهراستی در این مساله، تقصیر از ساکنان کدام طرف دیوارهاست؟ کسی که در خانهاش تمام کارهای معمولی یک زندگی متعارف را انجام می دهد یا همسایگانی که ناخواسته صدای آنان را میشنوند؟ به نظرهیچکدام مقصّر نیستند! (رفرنس: دکتر فردین علیخواه)
در کشوری که امور شخصی و خانوادگی و حریم خصوصی این قدر حرمت دارد چرا دیوارها بی حیا شده اند؟
☑️⭕️تحلیل و تجویز راهبردی:
این یکی از مشکلات زندگی ما ایرانی هاست. دیوارهای بی حیا را نمی گویم، «بی حوصلگی ایرانی» در پرداختن به طراحی جزییات عملی را می گویم. بیشتر توضیح می دهم. ارزش ها، انتزاعی و ذهنی هستند، زندگی اما کاملا عینی و تجربی است. مهم این نیست که شما چقدر دم از حریم شخصی، محیط زیست و قانون و توسعه دوچرخه سواری می زنید (بخش انتزاعی-ذهنی). مهم این است که طراحی ها در دنیای واقعی به گونه ای باشد که آن ارزش ها را عملی کند (بخش عینی-تجربی). مثلا ما در صحبت، از حریم خصوصی و امنیت دیجیتال می گوییم، اما پوزها (پذیرنده های فروشگاهی) جایی تعبیه شده است که فروشنده محترم کارت را از ما می گیرد، از ما می پرسد رمز شما چی بود؟ و ما مجبوریم خیلی شیک و مجلسی و سخاوتمندانه رمز کارت را با همه حاضران در فروشگاه به اشتراک بگذاریم. این یعنی ارزش ها و ایده ها، هنوز پای شان در آسمان است و روی زمین نیامده است.
مثلا می گوییم فرهنگ دوچرخه سواری را توسعه دهیم. اما در تجربه عملی وقتی به کشورهایی که دوچرخه سواری را جدی گرفته اند مراجعه میکنیم می بینیم که ده ها تغییر کوچولو داده اند مثلا: در خیابان ها، خط کشی های جدید افزوده اند تا مشخص شود که حریم دوچرخه سواران کجاست؟ بیمه دوچرخه و دوچرخه سواری را فراهم می کنند. قوانین و مقررات را به نفع دوچرخه سواران تغییر می دهند، تابلوهای راهنمایی و رانندگی مرتبط با دوچرخه سواران را به سایر تابلوها اضافه می کنند، در تمام مکان های عمومی یک بخشی را می گذارند برای پارک کردن دوچرخه ها و از آن مهم تر قفل کردن دوچرخه ها، ایستگاه های اجاره ساعتی و روزانه دوچرخه راه اندازی می کنند. ایستگاه های شارژ دوچرخه های برقی را نیز فراهم کرده اند، در مدارس شان آموزش دوچرخه سواری و آزمون الزامی دوچرخه سواری می گذارند و بامزه تر آنکه وقتی به تقاطع می رسی و مسیر دوچرخه سواری به خیابان می رسد، لبه تیز جاده را اریب می کنند که رفت و آمد دوچرخه آسان تر شود و ده ها تغییر کوچک و جزیی و موردی دیگر انجام می دهند تا دوچرخه سواری مطلوب تر شود. آنگاه فرهنگ دوچرخه سواری خود به خود توسعه پیدا می کند.
یک ضرب المثل جهانی هست که می گوید شیطان در جزییات نهفته است. البته این ضرب المثل نسخ دیگر هم دارد مانند «خداوند در جزئیات است». حالا با هر نسخه که پیش برویم، مقصود آن است که ایده های کلی مهم هستند اما برای عملی شدن باید ایده های کلان شکسته شوند به امور ریزتر و ملموس تر سپس جزء به جزء و مورد به مورد، مهندسی شوند. ده ها تغییر کوچک باید طراحی و اجرا شود تا آن تغییر بزرگ رخ دهد. دقت کنید که این ضرب المثل به معنی جزءنگری نیست. همین نوشته که پیش روی شماست ممکن است اشتباه املایی داشته باشد، یعنی یک اشتباه جزیی، این اشکالی ایجاد نمی کند. منظور آن نکات ظریف و کوچکی است که طراحی نامناسب آن، کل کار را به نابودی می کشاند نه یک اشتباه املایی معمولی.
با شعار، با فلسفه بافی (به معنای کلی گویی و نه به معنای اندیشه ورزی فلسفی) و با تبلیغات نمی توان تغییر ایجاد کرد و توسعه یافت. توسعه، حوصله می خواهد، طراحی جزییات و مهندسی تفصیلی می خواهد. اگر می خواهیم با فساد مبارزه کنیم، دوچرخه سواری را توسعه دهیم، محیط زیست را حفظ کنیم، قانون گرا شویم و حریم خصوصی را حفظ کنیم، باید رفت سراغ مخفیگاه شیطان یعنی جزییات!
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
Forwarded from شبکه توسعه
🔳⭕️این نامه را برسانید به یک دختر خانوم!
این نامه را خطاب به دختری که ندارم، نوشته ام. من هیچگاه دختر نداشته ام. اما شاید مخاطب این نامه نه دختر خیالی من که تمام دختران این سرزمین باشد! و از آن مهم تر برسانید به آقایان محترم، خواندن برخی از بندهای این نامه برای آنان واجب تر است.
دخترم سلام!
چند اعتراف تلخ پدرانه و چند نکته هست که شاید نتوانم رو در رو و چشم در چشم برایت بگویم اما آن ها را برایت می نویسم.
▫️دخترم فریاد بزن!
دخترها باید فریاد زدن هم بلد باشند. این اسطوره قدیمی دختر و اشک را تو دور بریز. اگر جایی در حقت بی عدالتی شد، اگر تعرضی به حقت و به جسمت شد، بایست، نترس، با صدایی رسا حرفت را بزن و اگر لازم شد فریاد بزن. «هیس دخترها فریاد نمی زنند» برای دوران ما بود. شما اشتباه ما را تکرار نکنید.
▫️دخترم از عاشق شدن نترس!
روزی عاشق خواهی شد. از این که عاشق شوی نترس. تو آرزوی پسرکی خواهی بود و آن پسرک تمام رویای تو. شاید شکست عشقی بخوری، شاید حتی فریب بخوری. اما یادت باشد عاشق شدن بخشی از مسیر بزرگ شدن آدمی است. مهم آنست که تو و او حریم ها را رعایت کنید. مهم این است که تا آنجا که می توانی درست انتخاب کنی و فریب نخوری. اما اگر اشتباه کردی و یا فریب خوردی. دوباره بلند شو. دوباره عشق را تجربه کن. اگر در عاشق شدن اشتباه کردی، سعی نکن با پناه بردن به نفرت از خودت و دیگران انتقام بگیری.
▫️تو از زندان فرار کن!
دخترم! می خواهم اعتراف کنم؛ اعترافی تلخ! من به اندازه کافی شجاع نبودم. اگر به اندازه کافی شجاع بودم تو را به زندان نمی بردم. همان زندانی که خودم در آن بودم. عمر من در زندان گذشت؛ زندان نمره، امتحان، معدل، کنکور، ترم و مدرک. تو زندگی ات را هدر نده. کارنامه ات برای من همه چیز نیست! همه چیز نمره زیست شناسی توان معادله چند مجهولی نیست. برای من مهم این است که بتوانی از زندگی لذت ببری، بتوانی سخاوتمندانه ببخشی و بتوانی جهان کوچک اطرافت را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی. از زندان فرار کن! نه اینکه مدرسه نروی، برو؛ حتما برو! اما در زندان نمره، امتحان، معدل، کنکور، ترم و مدرک نمان! علم و مدرک را یکی ندان!
▫️به خودت برس! شیک پوش باش!
به خودت احترام بگذار! لباس خوب بپوش! سِت هم بپوش! به خودت برس! اما نگذار در حد یک عروسک تنزل پیدا کنی، نگذار طعمه چشم های هرزه شوی. لباس، نشانه شخصیت آدمی است اما نگذار لباس همه شخصیت تو باشد. بین شیک پوشی و ... فاصله ای است که تو خود آن را بهتر دانی. من چیزی نمی گویم!
▫️کمتر تلویزیون نگاه و بیشتر روزنامه بخوان!
این حرف من خیلی واضح است نیازی به توضیح ندارد، فقط این نکته که شاید در زمان شما، روزنامه به آن معنا نباشد منظور مطالعه اخبار کشور و جهان است آنهم از منابع مختلف. یک دختر امروزی باید جهان-آگاه باشد. دیدن سریال های بی پایان خانوادگی آدمی را خنگ می کند. یکی دوتایش ایرادی ندارد اما ....
▫️دخترم پوتین بپوش!
دنیایی که تو در آن زندگی می کنی تبعیض آمیز و معمولا به نفع مردان است. برای یک دنیای عادلانه تر بجنگ! اما فراموش نکن که صدها سال پیش اوضاع از این بدتر بود. پس شتابزده عمل نکن. توانت را برای یک جنگ هفتاد ساله تقسیم کن و گرنه نفس کم می آوری. پوتین های محکم بپوش!
▫️سواد مالی ات را افزایش بده.
در مورد بیمه، مالیات، سرمایه گذاری، بانک و بورس و بازنشستگی بیشتر بخوان و بیشتر بدان. ممکن است بگویی انتظار داشتم حرف های عاطفی تری بزنی. درست است اما داشتن سواد مالی را یک توصیه کاملا پدرانه می دانم. از من قبول کن!
▫️مسافر باش!
در درون هر انسان حفره ای است، این حفره جز با معنای زندگی پر نمی شود. حتی اگر ثروت مندترین، زیباترین و محبوب ترین دختر روی زمین باشی. چیزی در پشت این دنیا وجود دارد که آن حقیقت زندگی است. نمی شود گفت. نمی شود تدریس کرد. فقط باید رسید و مزمزه کرد. مسافرت کن. رو به آن وسعت بی واژه که همواره تو را می خواند. عبور کن. بگذر تا برسی.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
دخترم! برایت چند قطره عشق، فریاد به میزان کافی، رهایی به میزان دلخواه، شیک پوشی، جهان-آگاهی هر روز حداقل نیم ساعت، سواد مالی و از همه مهم تر مسافرت به آنسوی هستی را توصیه می کنم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
این نامه را خطاب به دختری که ندارم، نوشته ام. من هیچگاه دختر نداشته ام. اما شاید مخاطب این نامه نه دختر خیالی من که تمام دختران این سرزمین باشد! و از آن مهم تر برسانید به آقایان محترم، خواندن برخی از بندهای این نامه برای آنان واجب تر است.
دخترم سلام!
چند اعتراف تلخ پدرانه و چند نکته هست که شاید نتوانم رو در رو و چشم در چشم برایت بگویم اما آن ها را برایت می نویسم.
▫️دخترم فریاد بزن!
دخترها باید فریاد زدن هم بلد باشند. این اسطوره قدیمی دختر و اشک را تو دور بریز. اگر جایی در حقت بی عدالتی شد، اگر تعرضی به حقت و به جسمت شد، بایست، نترس، با صدایی رسا حرفت را بزن و اگر لازم شد فریاد بزن. «هیس دخترها فریاد نمی زنند» برای دوران ما بود. شما اشتباه ما را تکرار نکنید.
▫️دخترم از عاشق شدن نترس!
روزی عاشق خواهی شد. از این که عاشق شوی نترس. تو آرزوی پسرکی خواهی بود و آن پسرک تمام رویای تو. شاید شکست عشقی بخوری، شاید حتی فریب بخوری. اما یادت باشد عاشق شدن بخشی از مسیر بزرگ شدن آدمی است. مهم آنست که تو و او حریم ها را رعایت کنید. مهم این است که تا آنجا که می توانی درست انتخاب کنی و فریب نخوری. اما اگر اشتباه کردی و یا فریب خوردی. دوباره بلند شو. دوباره عشق را تجربه کن. اگر در عاشق شدن اشتباه کردی، سعی نکن با پناه بردن به نفرت از خودت و دیگران انتقام بگیری.
▫️تو از زندان فرار کن!
دخترم! می خواهم اعتراف کنم؛ اعترافی تلخ! من به اندازه کافی شجاع نبودم. اگر به اندازه کافی شجاع بودم تو را به زندان نمی بردم. همان زندانی که خودم در آن بودم. عمر من در زندان گذشت؛ زندان نمره، امتحان، معدل، کنکور، ترم و مدرک. تو زندگی ات را هدر نده. کارنامه ات برای من همه چیز نیست! همه چیز نمره زیست شناسی توان معادله چند مجهولی نیست. برای من مهم این است که بتوانی از زندگی لذت ببری، بتوانی سخاوتمندانه ببخشی و بتوانی جهان کوچک اطرافت را کمی بهتر از آنچه تحویل گرفته ای، تحویل دهی. از زندان فرار کن! نه اینکه مدرسه نروی، برو؛ حتما برو! اما در زندان نمره، امتحان، معدل، کنکور، ترم و مدرک نمان! علم و مدرک را یکی ندان!
▫️به خودت برس! شیک پوش باش!
به خودت احترام بگذار! لباس خوب بپوش! سِت هم بپوش! به خودت برس! اما نگذار در حد یک عروسک تنزل پیدا کنی، نگذار طعمه چشم های هرزه شوی. لباس، نشانه شخصیت آدمی است اما نگذار لباس همه شخصیت تو باشد. بین شیک پوشی و ... فاصله ای است که تو خود آن را بهتر دانی. من چیزی نمی گویم!
▫️کمتر تلویزیون نگاه و بیشتر روزنامه بخوان!
این حرف من خیلی واضح است نیازی به توضیح ندارد، فقط این نکته که شاید در زمان شما، روزنامه به آن معنا نباشد منظور مطالعه اخبار کشور و جهان است آنهم از منابع مختلف. یک دختر امروزی باید جهان-آگاه باشد. دیدن سریال های بی پایان خانوادگی آدمی را خنگ می کند. یکی دوتایش ایرادی ندارد اما ....
▫️دخترم پوتین بپوش!
دنیایی که تو در آن زندگی می کنی تبعیض آمیز و معمولا به نفع مردان است. برای یک دنیای عادلانه تر بجنگ! اما فراموش نکن که صدها سال پیش اوضاع از این بدتر بود. پس شتابزده عمل نکن. توانت را برای یک جنگ هفتاد ساله تقسیم کن و گرنه نفس کم می آوری. پوتین های محکم بپوش!
▫️سواد مالی ات را افزایش بده.
در مورد بیمه، مالیات، سرمایه گذاری، بانک و بورس و بازنشستگی بیشتر بخوان و بیشتر بدان. ممکن است بگویی انتظار داشتم حرف های عاطفی تری بزنی. درست است اما داشتن سواد مالی را یک توصیه کاملا پدرانه می دانم. از من قبول کن!
▫️مسافر باش!
در درون هر انسان حفره ای است، این حفره جز با معنای زندگی پر نمی شود. حتی اگر ثروت مندترین، زیباترین و محبوب ترین دختر روی زمین باشی. چیزی در پشت این دنیا وجود دارد که آن حقیقت زندگی است. نمی شود گفت. نمی شود تدریس کرد. فقط باید رسید و مزمزه کرد. مسافرت کن. رو به آن وسعت بی واژه که همواره تو را می خواند. عبور کن. بگذر تا برسی.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
دخترم! برایت چند قطره عشق، فریاد به میزان کافی، رهایی به میزان دلخواه، شیک پوشی، جهان-آگاهی هر روز حداقل نیم ساعت، سواد مالی و از همه مهم تر مسافرت به آنسوی هستی را توصیه می کنم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
🔳⭕️باکلاس های بی شخصیت
ما در جامعه مان یک مشکل جدید پیدا کرده ایم. افرادی هستند که ظاهرشان کاملا امروزی، مدرن و کار درست است اما بی شخصیت هستند. این افراد دست کم شش ويژگی دارند:
1- این افراد ساعت لاکچری دارند اما ....
این افراد ساعت های لاکچری و گران قیمت می بندند مانند برموند، شوپارد، امگا، پیاژه، رولکس. اما تفاوت بین 8 تا 8:15 را نمی دانند. ساعت را نه برای آن تایم (سروقت) بودن و مدیریت بهینه وقت خودشان و دیگران، بلکه برای زینت می بنندند. بدقول اند. در هر جلسه ای دیر می رسند. به قول شان وفا نمی کنند. تفاوت 60 دقیقه و 61 دقیقه را درک نمی کنند و بابت تاخیر خجالت نمی کشند.
2- مدرک دانشگاهی عالی دارند اما ....
این افراد مدرک دانشگاهی دارند، اما سطح تحلیل شان، سطح نگاه شان، با یک فرد فاقد تحصیلات دانشگاهی هیچ تفاوتی نمی کند. این افراد عاجزند از اینکه بر اساس یک مدل، یک تئوری، یک چهارچوب فکری روشن صحبت و تحلیل کنند. از آن بدتر دارای ثبات فکری نیستند و چون چارچوب فکری منسجم ندارند به تناسب شرایط، حس و حال و مخاطب، افکار و مواضع خود را تغییر می دهند. در یک گفتگوی یک ساعته سه موضع متفاوت راجع به یک موضوع می گیرند چرخش های 180 درجه ای در کمتر از 15 دقیقه!
3- این افراد ماشین های گران قیمت سوار می شوند اما ....
این افراد ماشین های گران قیمت عمدتا خارجی دارند. اما توجه ندارند که صدای ضبط شان را در محدوده خودروی خود نگاه دارند. آن قدر با شخصیت نیستند که برای خانمی که کودکش را بغل کرده ماشین را کاملا متوقف کنند تا با خیال راحت از خیابان رد شود. خیابان را سطل آشغال خود فرض می کنند و ته سیگارشان را به راحتی در سطل آشغال شخصی شان (همان خیابان عمومی شهر) می اندازند و علایم و خطوط راهنمایی و رانندگی را چیزهای زایدی می دانند.
4- این افراد خوش صحبت هستند و خوش محضر اما ...
این افراد از واژه های امروزی استفاده می کنند. علاوه بر اینکه خوب و سلیس صحبت می کنند، زبان خارجی هم بلدند و از برخی اصطلاحات زبان خارجی هم استفاده می کنند، اما دایره واژگان ان ها شامل برخی واژه ها نمی شود، آنها بلد نیستند بگویند اشتباه کردم، نمی توانند بگویند من این موضوع را بلد نیستم و نمی دانم. بلد نیستند بگویند فعلا حرفی ندارم باید مطالعه کنم و یا باید فکر کنم.
5- این افراد سفر خارجی می روند اما ...
این ها درآمدشان و سبک زندگی و کارشان به گونه ای است که سفر خارج می روند. اما بلد نیستند که آداب خوب، افکار خوب، رفتارهای پسندیده را با خود به هدیه بیاورند. آن ها فقط سرکوفت، حسرت، مرغ همسایه غاز است را برای ما تکرار می کنند.
6- این افراد گوشی های به روز دارند اما ....
این ها گوشی های گران قیمت دارند، همچنین شماره گوشی هایشان نیز رُند است اما سواد رسانه ای ندارند، هر مطلبی را می خوانند. هر مطلبی را فوروارد می کنند. تفاوت یک رخداد واقعی و یک رخداد رسانه ای را نمی دانند. متوجه نیستند که رسانه ها چگونه اطلاعات را به صورت نامحسوس دستکاری می کنند. از آن مهم تر در زمینه رعایت مالکیت معنوی از هفت دولت آزاد هستند و دزدی محتوا و مطلب می کنند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
آنچه گفتم را همه ما کمابیش داریم. حالا یکی هست که همه این ويژگی ها را دارد و دیگری ممکن است دو تا را داشته باشد.ما برای آنکه توسعه یافته شویم، نیازمند انسان هایی هستیم که روی شخصیت شان کار کرده اند به عبارتی دیگر توسعه یافته اند. ما زمانی توسعه خواهیم یافت که؛
• فرق هشت و هشت و ربع را بفهمیم.
• قاعده مند فکر و گفتگو (دیالوگ) کنیم.
• در زندگی جمعی، انضباط رفتاری نشان دهیم (نمونه اش انضباط ترافیکی)
• همانگونه که پول و وسایل و دوچرخه کسی را نمی دزدیم، مطلب و نوشته و ایده و نقاشی دیگران را ندزدیم.
• بیاموزیم که خجالت نکشیم و بگوییم «بلد نیستم، باید کمی فکر کنم، دانش من در این زمینه ناقص است و نمی دانم!»
• کشورهای پیشرفته را نقد کنیم، حسرت و سرکوفت و ناامیدی را پشت سر بگذاریم و آنچه خوب است را برای کشور خود برداریم.
ساعت باکلاس، سفر خارجی، مدرک دانشگاهی، گوشی های آخرین مدل و ماشین گران قیمت، توسعه نمی آفریند. برای حرکت باثبات و پایدار به سمت توسعه یافتگی، به ذهنیت توسعه یافته و شخصیت توسعه یافته نیازمندیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
ما در جامعه مان یک مشکل جدید پیدا کرده ایم. افرادی هستند که ظاهرشان کاملا امروزی، مدرن و کار درست است اما بی شخصیت هستند. این افراد دست کم شش ويژگی دارند:
1- این افراد ساعت لاکچری دارند اما ....
این افراد ساعت های لاکچری و گران قیمت می بندند مانند برموند، شوپارد، امگا، پیاژه، رولکس. اما تفاوت بین 8 تا 8:15 را نمی دانند. ساعت را نه برای آن تایم (سروقت) بودن و مدیریت بهینه وقت خودشان و دیگران، بلکه برای زینت می بنندند. بدقول اند. در هر جلسه ای دیر می رسند. به قول شان وفا نمی کنند. تفاوت 60 دقیقه و 61 دقیقه را درک نمی کنند و بابت تاخیر خجالت نمی کشند.
2- مدرک دانشگاهی عالی دارند اما ....
این افراد مدرک دانشگاهی دارند، اما سطح تحلیل شان، سطح نگاه شان، با یک فرد فاقد تحصیلات دانشگاهی هیچ تفاوتی نمی کند. این افراد عاجزند از اینکه بر اساس یک مدل، یک تئوری، یک چهارچوب فکری روشن صحبت و تحلیل کنند. از آن بدتر دارای ثبات فکری نیستند و چون چارچوب فکری منسجم ندارند به تناسب شرایط، حس و حال و مخاطب، افکار و مواضع خود را تغییر می دهند. در یک گفتگوی یک ساعته سه موضع متفاوت راجع به یک موضوع می گیرند چرخش های 180 درجه ای در کمتر از 15 دقیقه!
3- این افراد ماشین های گران قیمت سوار می شوند اما ....
این افراد ماشین های گران قیمت عمدتا خارجی دارند. اما توجه ندارند که صدای ضبط شان را در محدوده خودروی خود نگاه دارند. آن قدر با شخصیت نیستند که برای خانمی که کودکش را بغل کرده ماشین را کاملا متوقف کنند تا با خیال راحت از خیابان رد شود. خیابان را سطل آشغال خود فرض می کنند و ته سیگارشان را به راحتی در سطل آشغال شخصی شان (همان خیابان عمومی شهر) می اندازند و علایم و خطوط راهنمایی و رانندگی را چیزهای زایدی می دانند.
4- این افراد خوش صحبت هستند و خوش محضر اما ...
این افراد از واژه های امروزی استفاده می کنند. علاوه بر اینکه خوب و سلیس صحبت می کنند، زبان خارجی هم بلدند و از برخی اصطلاحات زبان خارجی هم استفاده می کنند، اما دایره واژگان ان ها شامل برخی واژه ها نمی شود، آنها بلد نیستند بگویند اشتباه کردم، نمی توانند بگویند من این موضوع را بلد نیستم و نمی دانم. بلد نیستند بگویند فعلا حرفی ندارم باید مطالعه کنم و یا باید فکر کنم.
5- این افراد سفر خارجی می روند اما ...
این ها درآمدشان و سبک زندگی و کارشان به گونه ای است که سفر خارج می روند. اما بلد نیستند که آداب خوب، افکار خوب، رفتارهای پسندیده را با خود به هدیه بیاورند. آن ها فقط سرکوفت، حسرت، مرغ همسایه غاز است را برای ما تکرار می کنند.
6- این افراد گوشی های به روز دارند اما ....
این ها گوشی های گران قیمت دارند، همچنین شماره گوشی هایشان نیز رُند است اما سواد رسانه ای ندارند، هر مطلبی را می خوانند. هر مطلبی را فوروارد می کنند. تفاوت یک رخداد واقعی و یک رخداد رسانه ای را نمی دانند. متوجه نیستند که رسانه ها چگونه اطلاعات را به صورت نامحسوس دستکاری می کنند. از آن مهم تر در زمینه رعایت مالکیت معنوی از هفت دولت آزاد هستند و دزدی محتوا و مطلب می کنند.
☑️⭕️تجویز راهبردی:
آنچه گفتم را همه ما کمابیش داریم. حالا یکی هست که همه این ويژگی ها را دارد و دیگری ممکن است دو تا را داشته باشد.ما برای آنکه توسعه یافته شویم، نیازمند انسان هایی هستیم که روی شخصیت شان کار کرده اند به عبارتی دیگر توسعه یافته اند. ما زمانی توسعه خواهیم یافت که؛
• فرق هشت و هشت و ربع را بفهمیم.
• قاعده مند فکر و گفتگو (دیالوگ) کنیم.
• در زندگی جمعی، انضباط رفتاری نشان دهیم (نمونه اش انضباط ترافیکی)
• همانگونه که پول و وسایل و دوچرخه کسی را نمی دزدیم، مطلب و نوشته و ایده و نقاشی دیگران را ندزدیم.
• بیاموزیم که خجالت نکشیم و بگوییم «بلد نیستم، باید کمی فکر کنم، دانش من در این زمینه ناقص است و نمی دانم!»
• کشورهای پیشرفته را نقد کنیم، حسرت و سرکوفت و ناامیدی را پشت سر بگذاریم و آنچه خوب است را برای کشور خود برداریم.
ساعت باکلاس، سفر خارجی، مدرک دانشگاهی، گوشی های آخرین مدل و ماشین گران قیمت، توسعه نمی آفریند. برای حرکت باثبات و پایدار به سمت توسعه یافتگی، به ذهنیت توسعه یافته و شخصیت توسعه یافته نیازمندیم.
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
👍2
Audio
🔳⭕️هر کس «دغدغه ایران» دارد، کتاب «دغدغه ایران» را بخواند
فرصتی شد به عنوان منتقد، کتاب اخیر دکتر محمد فاضلی (کانال فاخر ایشان)، استاد دانشگاه شهید بهشتی را نقد و بررسی کنم. این نشست در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات برگزار شد. فایل صوتی ان تقدیم می شود
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki
فرصتی شد به عنوان منتقد، کتاب اخیر دکتر محمد فاضلی (کانال فاخر ایشان)، استاد دانشگاه شهید بهشتی را نقد و بررسی کنم. این نشست در پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات برگزار شد. فایل صوتی ان تقدیم می شود
مجتبی لشکربلوکی
@Dr_Lashkarbolouki