امروز روز قشنگی بود برام.
از رقصیدن زیر آفتاب،
تا وزش باد سرد روی بدنم و لای موهام.
از نقاشی کشیدن زیر آسمون آبیای
که هم خورشید و هم ماه رو دارا بود، تا دویدن توی کوچهی خالی.
از رقصیدن زیر آفتاب،
تا وزش باد سرد روی بدنم و لای موهام.
از نقاشی کشیدن زیر آسمون آبیای
که هم خورشید و هم ماه رو دارا بود، تا دویدن توی کوچهی خالی.
حسهایی که موسیقی میتونن بهتون القا کنه نامحدوده و بعضی از اون حسها اونقدر خاص و عمیق هستن که نمیشه توصیفشون کرد.
ما نمیتونیم همه احساساتمون رو توضیح بدیم.
بعضی اوقات میتونیم، مثلا خوشحالی، لذت، صلح، آرامش، عشق.
اما هرازگاهی حسهایی داریم که اونقدر خاص و عمیق هستن که کلمهای براشون وجود نداره.
برای همین موسیقی اینقدر شگفتانگیزه،
چون موسیقی برامون اونارو نامگذاری کرده.
فقط با نوت بهجای کلمات.
هیچوقت یادتون نره موسیقی یه حرکته، جابجا میشه و جهتش تغییر پیدا میکنه و از یه نوت به دیگری جریان داره و این جنبش و جریان، از میلیونها کلمه احساساتمونو بهتر توضیح میده.
- Tár by Todd Field
ما نمیتونیم همه احساساتمون رو توضیح بدیم.
بعضی اوقات میتونیم، مثلا خوشحالی، لذت، صلح، آرامش، عشق.
اما هرازگاهی حسهایی داریم که اونقدر خاص و عمیق هستن که کلمهای براشون وجود نداره.
برای همین موسیقی اینقدر شگفتانگیزه،
چون موسیقی برامون اونارو نامگذاری کرده.
فقط با نوت بهجای کلمات.
هیچوقت یادتون نره موسیقی یه حرکته، جابجا میشه و جهتش تغییر پیدا میکنه و از یه نوت به دیگری جریان داره و این جنبش و جریان، از میلیونها کلمه احساساتمونو بهتر توضیح میده.
- Tár by Todd Field
و مرگ همون آرامش ابدیای هستش که همهی ما آرزوشو داریم.
نمیتونم بفهمم که مرگ چیزی جز سیاهی و سکوت نیست یا فراتره.
تنِ انسان مُرده انقدر آروم خوابیده
که انگار داره نشون میده از اون آرامش راضیه.
پس چرا بطور غریزی از رسیدن به این آرامش
این همه ترس و واهمه داریم؟
نمیتونم بفهمم که مرگ چیزی جز سیاهی و سکوت نیست یا فراتره.
تنِ انسان مُرده انقدر آروم خوابیده
که انگار داره نشون میده از اون آرامش راضیه.
پس چرا بطور غریزی از رسیدن به این آرامش
این همه ترس و واهمه داریم؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
میدونم از دیدن برف خسته شدید،
ولی خب دلم نیومد نذارمش.
ولی خب دلم نیومد نذارمش.
Forwarded from Lost highway (-vincent)
شب نجاتم میدهد!
نمیدانم آرامشی که بر رگهایم تزریق میکند به دلیل این است که شب پایان همهچیز است یا اینکه یک امید واهی جهتِ ادامه دادن در سرم میکارد؛
هرچه که هست آغاز نیست..آغاز مرا به وحشت میاندازد..از آن بیزارم،به هرحال حیف است چنین شبی را با فکر کردن به آغازِ فردا به تاریکیِ روز کنم.
نمیدانم آرامشی که بر رگهایم تزریق میکند به دلیل این است که شب پایان همهچیز است یا اینکه یک امید واهی جهتِ ادامه دادن در سرم میکارد؛
هرچه که هست آغاز نیست..آغاز مرا به وحشت میاندازد..از آن بیزارم،به هرحال حیف است چنین شبی را با فکر کردن به آغازِ فردا به تاریکیِ روز کنم.
گریه کردم.
بغض بزرگی که در گلویم گیر کرده بود، امروز به یکباره ترکید و فوران شد.
حس میکنم اون پایی که همیشه روی قفسهی سینهم بود برداشته شد و الان میتونم نفس بکشم.
بغض بزرگی که در گلویم گیر کرده بود، امروز به یکباره ترکید و فوران شد.
حس میکنم اون پایی که همیشه روی قفسهی سینهم بود برداشته شد و الان میتونم نفس بکشم.
حس بچهای رو دارم که یک گوشهی پارک داره به بچههایی که توی بازی راهش ندادن خیره شده.
امشب، آخرین شب امساله.
امیدوارم همینطور که آخرین شب امساله، آخرین شبی هم باشه که تا پنج صبح و گرگ و میشی هوا بیدار میمونم.
اما خب این تولد افکار، همیشه با من همراهه.
امیدوارم همینطور که آخرین شب امساله، آخرین شبی هم باشه که تا پنج صبح و گرگ و میشی هوا بیدار میمونم.
اما خب این تولد افکار، همیشه با من همراهه.
دوست دارم از امسال بنویسم،
از چیزهایی که تجربه کردم، اینکه چی شد که من به این نقطه از زندگیم رسیدم.
راه درازی بوده و قطعا براتون خسته کنندهس.
دلم میخواد بگم سال کاملا مزخرفی بود، ولی اگر بگم دروغ گفتم.
روزای خیلی قشنگی هم داشت، حداقل برای من.
احساساتی رو تجربه کردم که تا به حال تجربشون نکرده بودم، سخت بودن ولی شیرین.
راه تازه ای توی زندگیم به روم گشوده شد.
انقلاب بزرگی درون من رخ داد که هیچوقت فکرشم نمیکردم.
حس میکنم این بیشتر خود واقعیمم.
همه چیز خیلی سریع داره پیش میره، این برام بعضی اوقات خوشحال کننده و بعضی اوقات ترسناکه.
هیچ چیزی از آینده نمیدونم، توی زمان حال هم گم شدم و هنوز گذشته رو ترک نکردم.
میدونم که خوشحالم، اونم با تموم حس ناراحتی، بغض و غمی که توی گلوم جمع آوری شده.
تجارب جدید همیشه در انتظارن، اما من از پیشقدم شدن میترسم.
از طرد شدن و نادیده گرفته شدن میترسم.
از کامل نبودن میترسم.
از بینقص نبودن میترسم.
از خراب کردن میترسم.
اینو به عنوان حرف آخر میزنم، نیازی ندارم که سال پیش رو برام سال خوبی باشه، ولی کاش کمتر آزارم بده.
از چیزهایی که تجربه کردم، اینکه چی شد که من به این نقطه از زندگیم رسیدم.
راه درازی بوده و قطعا براتون خسته کنندهس.
دلم میخواد بگم سال کاملا مزخرفی بود، ولی اگر بگم دروغ گفتم.
روزای خیلی قشنگی هم داشت، حداقل برای من.
احساساتی رو تجربه کردم که تا به حال تجربشون نکرده بودم، سخت بودن ولی شیرین.
راه تازه ای توی زندگیم به روم گشوده شد.
انقلاب بزرگی درون من رخ داد که هیچوقت فکرشم نمیکردم.
حس میکنم این بیشتر خود واقعیمم.
همه چیز خیلی سریع داره پیش میره، این برام بعضی اوقات خوشحال کننده و بعضی اوقات ترسناکه.
هیچ چیزی از آینده نمیدونم، توی زمان حال هم گم شدم و هنوز گذشته رو ترک نکردم.
میدونم که خوشحالم، اونم با تموم حس ناراحتی، بغض و غمی که توی گلوم جمع آوری شده.
تجارب جدید همیشه در انتظارن، اما من از پیشقدم شدن میترسم.
از طرد شدن و نادیده گرفته شدن میترسم.
از کامل نبودن میترسم.
از بینقص نبودن میترسم.
از خراب کردن میترسم.
اینو به عنوان حرف آخر میزنم، نیازی ندارم که سال پیش رو برام سال خوبی باشه، ولی کاش کمتر آزارم بده.
Forwarded from Labyrinth
«تمام آهنگایی که قراره بشنویم و مورمورمون بشه، تمام کتابایی که قراره نوشته بشه و تو ذهنمون ته نشین بشه، تمام آدمایی که قراره یه روزی، یه جایی ببینیمشون و باعث یه جرقه ی بزرگ تو زندگیمون باشن، تمام مکان های جدیدی که باید کشف کنیم، تمام عکسای دسته جمعی که قراره توشون واقعی بخندیم، تمام شبایی که قراره با آرامش سر رو بالشت بذاریم، تمام صبح هایی که قراره با یه امید تازه شروع بشن، تمام برفا و بارونایی که قراره زیرشون قدم بزنیم، تمام خوراکیای خوشمزه ای که قراره امتحان کنیم، تمام فانتزیای کوچیک و بزرگی که قراره واقعی بشن.لیاقتشو داریم مگه نه؟»
یه لحظه به سرم زد و موبایلمو خاموش کردم، چند دقیقه به طور کامل وقتی افتاده بود روی تخت بهش خیره شدم. من فقط یه موبایل خاموش ندیدم، یه دنیا دیدم پر از آدمهایی که دور و برمان.
پر از کسایی که کلی باهاشون خاطره ساختم و توی دوره های مختلف زندگیم کنارم بودن.
راستش خیلی برام عجیب و همزمان ناراحت کننده بود.
دیدی وقتی بیش از حد به یک کلمه یا یک چیز فکر کنی چقدر بهنظرت عجیب میآد؟ مخت سوت میکشه؟ تقریبا یک حس اینجوری بهش داشتم.
انگار همهی کسایی که میشناسمشون و یک دنیای کامل، همه توی اون گوشی زندانی شده بودن.
توی یک وسیلهای که به راحتی توی دست جا میشه!
پر از کسایی که کلی باهاشون خاطره ساختم و توی دوره های مختلف زندگیم کنارم بودن.
راستش خیلی برام عجیب و همزمان ناراحت کننده بود.
دیدی وقتی بیش از حد به یک کلمه یا یک چیز فکر کنی چقدر بهنظرت عجیب میآد؟ مخت سوت میکشه؟ تقریبا یک حس اینجوری بهش داشتم.
انگار همهی کسایی که میشناسمشون و یک دنیای کامل، همه توی اون گوشی زندانی شده بودن.
توی یک وسیلهای که به راحتی توی دست جا میشه!
این ناراحت کنندهست، متن موسیقی که گوش میدم ناراحت کنندهست، همهچیز ناراحت کنندهست.