این جمله کوتاه منو خیلی توی خودم فرو برد.
تمام خاطرات منو به یادم آورد،
تمام زجرهایی که کشیدم،
تمام وقت هایی که با خودم گفتم،
«آیا واقعا تموم میشه؟»
گذشت.
درسته که همه اونها به فراموشی سپرده شد، اما اون فراموشی مطلق نیست، کوتاه مدته.
جای خالیش توی قلبت همیشه باقی میمونه.
انگار که تکهای از پازل دلتو گم کردی و اون تکه هیچوقت قرار نیست پیدا شه!
تنها چیزی که میگذره زمانه.
پشیمونیها و خاطرات میخکوب شدن.
بعضی احساسات و وقایع هم هیچوقت کاملا فراموش نمیشن، فقط دیر به دیر نمایان میشن و زود محو میشن.
مثل اولین باری که واقعا دوست داشته شدی.
مثل اولین بوسه.
مثل اولین باری که دلت پر از پروانه شد.
مثل همون موقع که تمامی اون پروانه هارو بالا آوردی.
مثل اولین باری که درک شدی.
همهی این اتفاقات حتی اگر اتفاق افتادنشون یک اشتباه هم بوده باشه،
بازم گوشهای از خاطرات این زندگی پرمشقتت رو میگیرن.
تو فقط احساس دلتنگی میکنی، و به یاد میاری که ممکنه دیگه هیچوقت اون حس رو رو تجربه نکنی.
احساس پوچی میکنی،
و احساس تنهایی،
و ناامیدی،
و درموندگی،
و خستگی،
و…
تمام خاطرات منو به یادم آورد،
تمام زجرهایی که کشیدم،
تمام وقت هایی که با خودم گفتم،
«آیا واقعا تموم میشه؟»
گذشت.
درسته که همه اونها به فراموشی سپرده شد، اما اون فراموشی مطلق نیست، کوتاه مدته.
جای خالیش توی قلبت همیشه باقی میمونه.
انگار که تکهای از پازل دلتو گم کردی و اون تکه هیچوقت قرار نیست پیدا شه!
تنها چیزی که میگذره زمانه.
پشیمونیها و خاطرات میخکوب شدن.
بعضی احساسات و وقایع هم هیچوقت کاملا فراموش نمیشن، فقط دیر به دیر نمایان میشن و زود محو میشن.
مثل اولین باری که واقعا دوست داشته شدی.
مثل اولین بوسه.
مثل اولین باری که دلت پر از پروانه شد.
مثل همون موقع که تمامی اون پروانه هارو بالا آوردی.
مثل اولین باری که درک شدی.
همهی این اتفاقات حتی اگر اتفاق افتادنشون یک اشتباه هم بوده باشه،
بازم گوشهای از خاطرات این زندگی پرمشقتت رو میگیرن.
تو فقط احساس دلتنگی میکنی، و به یاد میاری که ممکنه دیگه هیچوقت اون حس رو رو تجربه نکنی.
احساس پوچی میکنی،
و احساس تنهایی،
و ناامیدی،
و درموندگی،
و خستگی،
و…
Forwarded from برنامه ناشناس
این جمله که میگن میگذره تا یه جایی بهم حس امید و خوب میداد ولی از یه جایی نه
انگار بهم میگه آره میگذره و تو هم باهاش میگذری
تو هم تموم میشی
تو دیگه ذوق قبل رو نداری
تو دیگه انرژی قبل رو نداری
و تو دیگه مثل دفعه اول عاشق نمیشی
بوسه ات به گرمی دفعه اول نیست
اون چیزا گذشته ولی تو موندی و یه عالمه چیز که باید هندلشون کنی یه عالمه گره
که احتمال اینکه نتونی همه اون گره ها رو باز کنی کم نیست
اینم میگذره برام دیگه مثل قبل حس خوب نداره حتی اغراق هم نکردم اگه بگم حس بدی بهم میده
این جمله که میگن میگذره تا یه جایی بهم حس امید و خوب میداد ولی از یه جایی نه
انگار بهم میگه آره میگذره و تو هم باهاش میگذری
تو هم تموم میشی
تو دیگه ذوق قبل رو نداری
تو دیگه انرژی قبل رو نداری
و تو دیگه مثل دفعه اول عاشق نمیشی
بوسه ات به گرمی دفعه اول نیست
اون چیزا گذشته ولی تو موندی و یه عالمه چیز که باید هندلشون کنی یه عالمه گره
که احتمال اینکه نتونی همه اون گره ها رو باز کنی کم نیست
اینم میگذره برام دیگه مثل قبل حس خوب نداره حتی اغراق هم نکردم اگه بگم حس بدی بهم میده
Forwarded from Waltz of colors
جمعهها همیشه ″فرهاد مهراد Written by″ هستند.
امشب یاد خالهی مامانم افتادم.
نامش «بتول» بود.
شاید از مادربزرگ خودم بیشتر دوستش داشتم.
دلتنگ اون گرمای آغوشش و بوی شیرینی که میداد شدم.
میشد تا ساعتها توی بغلش بخوابی و نوازشت کنه.
هنوز باورم نمیشه که دیگه بینمون نیست.
گاهی حس میکنم بینمون حضور داره، مخصوصا لبخندش.
نامش «بتول» بود.
شاید از مادربزرگ خودم بیشتر دوستش داشتم.
دلتنگ اون گرمای آغوشش و بوی شیرینی که میداد شدم.
میشد تا ساعتها توی بغلش بخوابی و نوازشت کنه.
هنوز باورم نمیشه که دیگه بینمون نیست.
گاهی حس میکنم بینمون حضور داره، مخصوصا لبخندش.
جرقهای که منجر به بروز احساساتی نادر میشود.
روبرو شدن با ترسهایی که از آنها میگریزیم.
آموختن.
لمس شدن از روی احساسی غریبه.
آشنایی با وجودیت آن احساس.
پذیرفتن.
روبرو شدن با ترسهایی که از آنها میگریزیم.
آموختن.
لمس شدن از روی احساسی غریبه.
آشنایی با وجودیت آن احساس.
پذیرفتن.
کاش ماه بودم؛
مهم نبود ماه شب چهارده میبودم یا هلالی نازک.
مهم نبود در مواقعی نادر آبی رنگ میشدم یا سُرخ رنگ.
آنموقع دیگر هر چه که بودم دوست داشته میشدم.
انسانها دنبال بهانه بودند تا تماشایم کنند.
مهم نبود ماه شب چهارده میبودم یا هلالی نازک.
مهم نبود در مواقعی نادر آبی رنگ میشدم یا سُرخ رنگ.
آنموقع دیگر هر چه که بودم دوست داشته میشدم.
انسانها دنبال بهانه بودند تا تماشایم کنند.
mystery of lack
کاش ماه بودم؛ مهم نبود ماه شب چهارده میبودم یا هلالی نازک. مهم نبود در مواقعی نادر آبی رنگ میشدم یا سُرخ رنگ. آنموقع دیگر هر چه که بودم دوست داشته میشدم. انسانها دنبال بهانه بودند تا تماشایم کنند.
آنگاه همیشه تنها میبودم و دست هرکسی که مرا از ته دل دوست میداشت به من نمیرسید.