mystery of lack – Telegram
امشب یاد خاله‌ی مامانم افتادم.
نامش «بتول» بود.
شاید از مادربزرگ خودم بیش‌تر دوستش داشتم.
دلتنگ اون گرمای آغوشش و بوی شیرینی که می‌داد شدم.
می‌شد تا ساعت‌ها توی بغلش بخوابی و نوازشت کنه.
هنوز باورم نمیشه که دیگه بینمون نیست.
گاهی حس می‌کنم بینمون حضور داره، مخصوصا لبخندش.
God’s Own Country
Dir. Francis Lee
جرقه‌ای که منجر به بروز احساساتی نادر می‌شود.
روبرو شدن با ترس‌هایی که از آنها می‌گریزیم.
آموختن.
لمس شدن از روی احساسی غریبه.
آشنایی با وجودیت آن احساس.
پذیرفتن.
کاش ماه بودم؛
مهم نبود ماه شب چهارده می‌بودم یا هلالی نازک.
مهم نبود در مواقعی نادر آبی رنگ می‌شدم یا سُرخ رنگ.
آنموقع دیگر هر چه که بودم دوست داشته می‌شدم.
انسان‌ها دنبال بهانه بودند تا تماشایم کنند.
خیره شدن برخاک سپید و درخشان ماه وقتی موسیقی روحت را از جسمت جدا می‌کند.
تک تک لحظات سالی که گذشت مثل یک ویدیوی قدیمی در نواری خاک خورده به دستم رسید.
اوایل هجده سالگی را بسیار خام و نابالغ توصیف می‌کنم.
شاید متعصب به افکار خود،
حساس، شکننده و وابسته.
کسی که هنوز خودش را کامل پیدا نکرده، اما در تلاش است.
منِ هجده ساله اشتباهات بسیاری داشته، اما منِ نوزده ساله تمامی آنهارا به عنوان اشتباه می‌پذیرد.
نظر من را بخواهی بالغ شدن سن خاصی ندارد.
تو در تمام لحظات زندگی می‌کوشی تا به کمال برسی.
حال آرزو می‌کنم که سال‌های دیگر وقتی این متن را خواندم، خود را بهتر درک کرده باشم.