mystery of lack – Telegram
داشتم خرت و پرت‌های قدیمی را نگاه می‌کردم که با دیدن این نقاشی از دوران مدرسه، خرواری از خاطرات بر سرم آوار شد.
نمی‌دانم که این رنگ‌ها نشانه‌ی چیست اما می‌دانم که رهاست و از نظر من این رهایی به وجودش زیبایی بخشیده.
زنی که دیده‌اش کور بود،
اما در خیالاتش همچون رقصنده ای در دل تاریکی می‌رقصید.
به صدای درونش گوش می‌داد.
نمی‌توانست صدایی که او را از زمین محو و به خیالش می‌برد رها کند.
No Surprises
Radiohead
Bruises that won't heal.
You look so tired, unhappy.
"They say it's the last song.
They don't know us, you see.
It's only the last song If we let it be.”
- Dancer in the dark
Dir. Lars von Trier
در این دنیایی که بر پایه‌ی ابهام بنا شده، باید شبهه را در آغوش بگیرم.
از آخرین طراحی‌ای که تکمیل کردم خیلی زمان زیادی می‌گذره، نه جسمم و نه روحم اجازه‌ی بازی با مداد و کاغذ رو بهم نمی‌دن.
هر از گاهی گوشه کنار دفتر هایی که از افکارم شلوغ شده، می‌ذارم دستم گوش به فرمان درونم باشه و هرچیزی خودش خواست روی کاغذ بکشه، شاید که بتونم قسمتی از درونمو توی دنیای بیرونی جا بدم.
بعد از کشیدن این چشم تازه متوجه اندوه درونش شدم، نمی‌دونم که این اندوه درون منه یا نقاشی خود به فردی مستقل و دارای احساسات تبدیل شده.
شاید هم از به دنیا اومدن ناراحت و خسته‌س، من مقصرم برای خلقش.
mystery of lack
Photo
این عکس به تنهایی بهم یادآوری می‌کنه که چه چیزهاییو پشت سر گذاشتم و بازم ادامه می‌دم.
نمی‌دانم که چگونه از سرکوب کردن خود دست کشیدم. شاید پروانه‌ی وجودم از پیله در آمد اما کسی خشکش نکرد.
شاید به این پی بردم که چشمان مردم و زبان عزیزانم نمی‌توانند چیزی که به آن تعلق دارم را از من جدا کنند.
وقتی به آینه خیره می‌شوم خودم را آن پروانه‌ی تازه می‌بینم. پروانه‌ای که با بالهایش برای آینه‌ی آب خودنمایی می‌کند.
تابه‌حال انقدر به خود تعلق نداشته‌ام.
mystery of lack
دوست دارم از امسال بنویسم، از چیزهایی که تجربه کردم، اینکه چی‌ شد که من به این نقطه از زندگیم رسیدم. راه درازی بوده و قطعا براتون خسته کننده‌س. دلم می‌خواد بگم سال کاملا مزخرفی بود، ولی اگر بگم دروغ گفتم. روزای خیلی قشنگی هم داشت، حداقل برای من. احساساتی…
وقتی که این متنو نوشتم فکر می‌کردم دیگه آخرشه و قرار نیست بیشتر از این دگرگون بشم.
اما من از این رو به اون رو شدم .
روزهای خیلی طاقت فرسایی رو سپری کردم که نمی‌دونم به اتمام رسیدن یا این رشته سری دراز دارد.
وقتی که به آینه خیره می‌شم من حقیقی‌تر از گذشته رو می‌بینم که بهم خیره شده و لبخند می‌زنه.
من خودم رو در خیالم مردی گستاخی می‌بینم که خودشو بروز می‌ده.
سالی که گذشت خیلی با گذشته خودم جنگیدم و هنوز هم اون گذشته رو ترکش نکردم.
اما در آینده‌ای نه چندان دور دفترشو می‌بندم و اون روز رو به خودم قول دادم.
امیدوار بودم که سال پیش کمتر آزارم بده ولی زجر و غم من تمومی نداشت، میدونم که امسال باز هم انقلابی درونم خواهم داشت، انسان به امید زنده‌ست.
«آثار سهراب سپهری»