امروز خانوم میانسالی کنارم نشست و درحال سیگار کشیدن بود.
بهم سیگار تعارف کرد و من رد کردم.
نمیدونم، شاید صحنه سوررئالی بنظر میرسید.
بهم سیگار تعارف کرد و من رد کردم.
نمیدونم، شاید صحنه سوررئالی بنظر میرسید.
Forwarded from Waltz of colors
دیگه نمیدونم برای کدوم یکی باید بجنگم؛ سر تا سر وجودم شده سه تا کلمه، جنگ، خفگی، ندونستن. من دیگه نمیدونم از کی باید بخوام من رو از اینجا بیرون بکشه، نمیدونم دارم سر چی میجنگم، نمیدونم دارم چی رو نابود میکنم، حتی نمیدونم دارم چی رو درست میکنم. فقط این رو میدونم که این مرز بین زندگی و مرگ خیلی وقته که دیگه ناچیز و بیمعنیه.
Forwarded from Evening Wind
بیورک // «من فکر میکنم خلاقیت همیشه درون هر کسی زندگی میکند، اما ماهیتی فریبنده داشته و مانند ماهی لیز میخورد و هر بار که دم آن را میگیرید، در گوشهای دیگر پناه میگیرد. شاید بهتر باشد، اجباری به کار نبرید و آن را به زور بیرون نکشید تا در جایی که مدنظرتان هست قرار دهید. به جای این کار، با مهربانی دنبال ردی از او باشید و ببینید که اینبار ممکن است کجا رفته باشد... من همیشه هم در این کار موفق نیستم، اما به طور کلی کارهایم در زمانیکه به غریزهی این موجود اعتماد میکنم بسیار پربارتر میشود تا زمانی که بخواهم به آن افسار بزنم و مانند حیوان سیرک آن را برقصانم. به هر ترتیب: هر چهقدر که شما مایل باشید که به آن بیاعتنایی کنید، باز هم بهتراست که به آن توجه کنید. چرا که اگر این کار را نکنید، روزگار تاریکی پیش رو خواهید داشت...»
با سیاهی شب، سرمایی تمامم را در بر میگیرد.
زیر پتو خود را مچاله کردهام تا مبادا سرمای بیرون را حتی با نوک انگشتان پایم حس کنم.
اتاق من پنجرهای رو به بیرون ندارد تا متوجه غروب آفتاب شوم، اما موقع
تاریکی در دلم آشوبی به پا میشود که میفهمم بالاخره وقتش رسیده.
قرصهایم را همزمان با پایین رفتن خورشید در حلقم میندازم؛ شاید بتوانم شب را ادامه بدهم و دلتنگ ماه شوم.
زیر پتو خود را مچاله کردهام تا مبادا سرمای بیرون را حتی با نوک انگشتان پایم حس کنم.
اتاق من پنجرهای رو به بیرون ندارد تا متوجه غروب آفتاب شوم، اما موقع
تاریکی در دلم آشوبی به پا میشود که میفهمم بالاخره وقتش رسیده.
قرصهایم را همزمان با پایین رفتن خورشید در حلقم میندازم؛ شاید بتوانم شب را ادامه بدهم و دلتنگ ماه شوم.
در باب ستایش تن میگویم که چیزی به زیبایی بدنی گره خورده با طبیعت نیست.
تنی که موهایش مانند جنگلی پر پیچ و خم است و زخمهایش تکهای از خاطرات را چه شیرین و چه تلخ روایت میکند.
تنی که موهایش مانند جنگلی پر پیچ و خم است و زخمهایش تکهای از خاطرات را چه شیرین و چه تلخ روایت میکند.
انسان زاییده شده تا عاصی باشد، با این خطا و گناهش کنار بیاید، از این گناه لذت و از خطا تجربه کسب کند.
چه کسی تعیین میکند که چه درست است و چه خطا؟
از خود کامجویی کن و خود را در لذتهای دنیوی غرق کن.
اگر خودت را با منطق احمقانهی انسان قضاوت کنی هیچوقت به اوج لذت نمیرسی.
«پرترهی بیورک اثر استفن سیدناوی»
چه کسی تعیین میکند که چه درست است و چه خطا؟
از خود کامجویی کن و خود را در لذتهای دنیوی غرق کن.
اگر خودت را با منطق احمقانهی انسان قضاوت کنی هیچوقت به اوج لذت نمیرسی.
«پرترهی بیورک اثر استفن سیدناوی»
No Surprises
Radiohead
Bruises that won't heal.
You look so tired, unhappy.
You look so tired, unhappy.
در این دنیایی که بر پایهی ابهام بنا شده، باید شبهه را در آغوش بگیرم.