mystery of lack – Telegram
Forwarded from Evening Wind
بیورک // «من فکر می‌کنم خلاقیت همیشه درون هر کسی زندگی می‌کند، اما ماهیتی فریبنده داشته و مانند ماهی لیز می‌خورد و هر بار که دم آن را می‌گیرید، در گوشه‌ای دیگر پناه می‌گیرد. شاید بهتر باشد، اجباری به کار نبرید و آن را به زور بیرون نکشید تا در جایی که مدنظرتان هست قرار دهید. به جای این کار، با مهربانی دنبال ردی از او باشید و ببینید که این‌بار ممکن است کجا رفته باشد... من همیشه هم در این کار موفق نیستم، اما به طور کلی کارهایم در زمانی‌که به غریزه‌ی این موجود اعتماد می‌کنم بسیار پربارتر می‌شود تا زمانی که بخواهم به آن افسار بزنم و مانند حیوان سیرک آن را برقصانم. به هر ترتیب: هر چه‌قدر که شما مایل باشید که به آن بی‌اعتنایی کنید، باز هم بهتراست که به آن توجه کنید. چرا که اگر این کار را نکنید، روزگار تاریکی پیش رو خواهید داشت...»
با سیاهی شب، سرمایی تمامم را در بر می‌گیرد.
زیر پتو خود را مچاله کرده‌ام تا مبادا سرمای بیرون را حتی با نوک انگشتان پایم حس کنم.
اتاق من پنجره‌ای رو به بیرون ندارد تا متوجه غروب آفتاب شوم، اما موقع
تاریکی در دلم آشوبی به پا می‌شود که می‌فهمم بالاخره وقتش رسیده.
قرص‌هایم را همزمان با پایین رفتن خورشید در حلقم میندازم؛ شاید بتوانم شب را ادامه بدهم و دلتنگ ماه شوم.
در باب ستایش تن می‌گویم که چیزی به زیبایی بدنی گره خورده با طبیعت نیست.
تنی که موهایش مانند جنگلی پر پیچ و خم است و زخم‌هایش تکه‌ای از خاطرات را چه شیرین و چه تلخ روایت می‌کند.
انسان زاییده شده تا عاصی باشد، با این خطا و گناهش کنار بیاید، از این گناه لذت و از خطا تجربه کسب کند.
چه کسی تعیین می‌کند که چه درست است و‌ چه خطا؟
از خود کامجویی کن و خود را در لذت‌های دنیوی غرق کن.
اگر خودت را با منطق احمقانه‌ی انسان قضاوت کنی هیچ‌وقت به اوج لذت نمی‌رسی.
«پرتره‌ی بیورک اثر استفن سیدناوی»
داشتم خرت و پرت‌های قدیمی را نگاه می‌کردم که با دیدن این نقاشی از دوران مدرسه، خرواری از خاطرات بر سرم آوار شد.
نمی‌دانم که این رنگ‌ها نشانه‌ی چیست اما می‌دانم که رهاست و از نظر من این رهایی به وجودش زیبایی بخشیده.
زنی که دیده‌اش کور بود،
اما در خیالاتش همچون رقصنده ای در دل تاریکی می‌رقصید.
به صدای درونش گوش می‌داد.
نمی‌توانست صدایی که او را از زمین محو و به خیالش می‌برد رها کند.
No Surprises
Radiohead
Bruises that won't heal.
You look so tired, unhappy.
"They say it's the last song.
They don't know us, you see.
It's only the last song If we let it be.”
- Dancer in the dark
Dir. Lars von Trier
در این دنیایی که بر پایه‌ی ابهام بنا شده، باید شبهه را در آغوش بگیرم.
از آخرین طراحی‌ای که تکمیل کردم خیلی زمان زیادی می‌گذره، نه جسمم و نه روحم اجازه‌ی بازی با مداد و کاغذ رو بهم نمی‌دن.
هر از گاهی گوشه کنار دفتر هایی که از افکارم شلوغ شده، می‌ذارم دستم گوش به فرمان درونم باشه و هرچیزی خودش خواست روی کاغذ بکشه، شاید که بتونم قسمتی از درونمو توی دنیای بیرونی جا بدم.
بعد از کشیدن این چشم تازه متوجه اندوه درونش شدم، نمی‌دونم که این اندوه درون منه یا نقاشی خود به فردی مستقل و دارای احساسات تبدیل شده.
شاید هم از به دنیا اومدن ناراحت و خسته‌س، من مقصرم برای خلقش.
mystery of lack
Photo
این عکس به تنهایی بهم یادآوری می‌کنه که چه چیزهاییو پشت سر گذاشتم و بازم ادامه می‌دم.
نمی‌دانم که چگونه از سرکوب کردن خود دست کشیدم. شاید پروانه‌ی وجودم از پیله در آمد اما کسی خشکش نکرد.
شاید به این پی بردم که چشمان مردم و زبان عزیزانم نمی‌توانند چیزی که به آن تعلق دارم را از من جدا کنند.
وقتی به آینه خیره می‌شوم خودم را آن پروانه‌ی تازه می‌بینم. پروانه‌ای که با بالهایش برای آینه‌ی آب خودنمایی می‌کند.
تابه‌حال انقدر به خود تعلق نداشته‌ام.