هر عملی در سکس دو مرد،
زیباترین صحنهی اروتیک هستی را رقم میزند.
گویی که دیدن دو مرد درحال کامجویی،
از نگارهی عیسای مصلوب هم روحانیتر است.
زیباترین صحنهی اروتیک هستی را رقم میزند.
گویی که دیدن دو مرد درحال کامجویی،
از نگارهی عیسای مصلوب هم روحانیتر است.
از بیست واهمه دارم.
از از دست دادن چیزی که تمام وجودم با او معنا میگیرد واهمه دارم.
تمام ترس من ترس از دست دادن خود است.
من دیگر من پیشین نیستم، من یکسال پیش اگر من را میدید بهجا نمیآورد.
اما حال چطور انقدر در پوست خود احساس خانه بودن میکنم؟
گویی اتفاقات زیادی که باید اتفاق افتاده، اما من هنوز احساس خامی دارم.
من کی انقدر بزرگ شدهام که خود خبر ندارم؟
این بزرگ شدن هم برایم مثل گرمای آغوش کسی که دوستش دارم، دلنشین و هم مثل سرمای سوزناکی که تا سر انگشتان پا را میلرزاند، خوفناک است.
ولی چه میشود کرد؟ بنی آدم بالغ شده و پیر میشوند و هر زادروزی که گذر میکند را فقط باید بپذیرند و به این دنیای خاکی آمدنشان را جشن بگیرند!
به نقل قول از دوستی تولد چه فلسفهی پوچی دارد؛ اما دروغ چرا این جشن و رسوماتش را دوست دارم.
از از دست دادن چیزی که تمام وجودم با او معنا میگیرد واهمه دارم.
تمام ترس من ترس از دست دادن خود است.
من دیگر من پیشین نیستم، من یکسال پیش اگر من را میدید بهجا نمیآورد.
اما حال چطور انقدر در پوست خود احساس خانه بودن میکنم؟
گویی اتفاقات زیادی که باید اتفاق افتاده، اما من هنوز احساس خامی دارم.
من کی انقدر بزرگ شدهام که خود خبر ندارم؟
این بزرگ شدن هم برایم مثل گرمای آغوش کسی که دوستش دارم، دلنشین و هم مثل سرمای سوزناکی که تا سر انگشتان پا را میلرزاند، خوفناک است.
ولی چه میشود کرد؟ بنی آدم بالغ شده و پیر میشوند و هر زادروزی که گذر میکند را فقط باید بپذیرند و به این دنیای خاکی آمدنشان را جشن بگیرند!
به نقل قول از دوستی تولد چه فلسفهی پوچی دارد؛ اما دروغ چرا این جشن و رسوماتش را دوست دارم.
برای توصیف بهتر تابستون بهتره بگم که بیشترش رو خواب بودم، من آدم خوابآلودی نبودم، اما برای فرار از واقعیت زندگی به خواب پناه میبردم.
انگاری که تخت خواب گودالی عمیق بود و من رو با گذاشتن سرم روی بالشت میبلعید.
سیاهی بعد از بسته شدن چشمهام برام به دلنشینی یک شیر گرم شده بود.
خودم رو زیر پتو مدفون کرده بودم.
دلم میخواد دیگه نخوابم، نمیدونم، حس میکنم که به اندازه کافی از بیداریهای نیمهشبانهام لذت نبردم.
به این فکر میکنم که کی دلش میآد توی نیمهشبهای پائیزی بخوابه؟
و بعد دلگرم خواهم شد.
انگاری که تخت خواب گودالی عمیق بود و من رو با گذاشتن سرم روی بالشت میبلعید.
سیاهی بعد از بسته شدن چشمهام برام به دلنشینی یک شیر گرم شده بود.
خودم رو زیر پتو مدفون کرده بودم.
دلم میخواد دیگه نخوابم، نمیدونم، حس میکنم که به اندازه کافی از بیداریهای نیمهشبانهام لذت نبردم.
به این فکر میکنم که کی دلش میآد توی نیمهشبهای پائیزی بخوابه؟
و بعد دلگرم خواهم شد.
غرق در کتاب بودم که باد سرد پاییزی از شیشهی پایین ماشین به زلفم وزید.
طرهای بر روی بینیام ظاهر شد.
گاهی حس میکنم که موی بلند به من نیامده و طاقتم را به سر میرساند، ولی لااقل بادی گرم نبود و سردیاش دلنشینش میکرد.
طرهای بر روی بینیام ظاهر شد.
گاهی حس میکنم که موی بلند به من نیامده و طاقتم را به سر میرساند، ولی لااقل بادی گرم نبود و سردیاش دلنشینش میکرد.
امروز با من چشم تو چشم شد
و در لحظه گفت، «خیلی با گذشتهات و آن بچهی کوچکِ بیگناه، بیرحمی!
مرد بیست سالهای هستی که دارد با نامهربانی آن کودک را با اینکه تمام توانش را گذاشته اما تجاربی که تو کسب کردی را کسب نکرده و چیزهایی که تو الان میدانی را نمیدانسته سرزنش میکنی.»
کمی که به فکر فرو رفتم دلم برای آن بچه سوخت، شاید گناه داشت، پس باید پدر خوبی میشدم.
و در لحظه گفت، «خیلی با گذشتهات و آن بچهی کوچکِ بیگناه، بیرحمی!
مرد بیست سالهای هستی که دارد با نامهربانی آن کودک را با اینکه تمام توانش را گذاشته اما تجاربی که تو کسب کردی را کسب نکرده و چیزهایی که تو الان میدانی را نمیدانسته سرزنش میکنی.»
کمی که به فکر فرو رفتم دلم برای آن بچه سوخت، شاید گناه داشت، پس باید پدر خوبی میشدم.
کاش میتونستم روحم رو از تنم جدا کنم و بسپرمش به کسی که بتونه از پسش بربیاد، چون خودم دیگه نمیتونم نگهش دارم.
آرزوهای کوچک من به شیرینی نباتی هستند که در چای حل میشود اما زودهنگام از بین میرود.
همیشه به این فکر میکنم که اگر دختر دار شوم شاید نامش را «ایران» بگذارم.
همانقدر که برای این خاک بیگناه عشق در سینه دارم از مردمانش گریزانم.
ایران در تصورم زنی ستم دیده است که مردان او را احاطه کرده و به بند کشیدهاند، اما هنوز تقلا میکند تا روزی آزاد و آباد باشد.
راستش را بخواهی قلبم برای این زن و خاکش میتپد اما از زندگی درکنار غاصبانش خستهام.
همانقدر که برای این خاک بیگناه عشق در سینه دارم از مردمانش گریزانم.
ایران در تصورم زنی ستم دیده است که مردان او را احاطه کرده و به بند کشیدهاند، اما هنوز تقلا میکند تا روزی آزاد و آباد باشد.
راستش را بخواهی قلبم برای این زن و خاکش میتپد اما از زندگی درکنار غاصبانش خستهام.
I move with the trees, in the breeze
I know that time is elastic.
And I know, when I go
All my particles disband and disperse
And I'll be back in the pulse.
And I know none of this will matter in the long run but I know a sound is still a sound around no one.
I know that time is elastic.
And I know, when I go
All my particles disband and disperse
And I'll be back in the pulse.
And I know none of this will matter in the long run but I know a sound is still a sound around no one.
mystery of lack
And I know, when I go
All my particles disband and disperse
And I'll be back in the pulse
All my particles disband and disperse
And I'll be back in the pulse
من میدونم وقتی که بمیرم تمام اجزا و ذرات بدنم متلاشی و پراکنده میشن و به نبض طبیعت برمیگردم.
mystery of lack
And I know none of this will matter in the long run
But I know a sound is still a sound around no one.
But I know a sound is still a sound around no one.
فیونا دربارهی این چیز جالبی گفته:
«وقتی یک درخت توی جنگل میافته، هیچکسی نمیفهمه و صداشو نمیشنوه.
اما آیا افتادن اون درخت صدایی نداده و اون درخت نیفتاده؟
پس اگر صدایی وجود داره مهم نیست تو شنیدیش یا نه مهم اینه که وجود داره.
پس منم وجود دارم حتی اگر منو نمیبینی، اتفاقاتی که راجع به من میافته حقیقت داره حتی اگر نمیفهمیشون.»
«وقتی یک درخت توی جنگل میافته، هیچکسی نمیفهمه و صداشو نمیشنوه.
اما آیا افتادن اون درخت صدایی نداده و اون درخت نیفتاده؟
پس اگر صدایی وجود داره مهم نیست تو شنیدیش یا نه مهم اینه که وجود داره.
پس منم وجود دارم حتی اگر منو نمیبینی، اتفاقاتی که راجع به من میافته حقیقت داره حتی اگر نمیفهمیشون.»
استاد طراحیام بهم گفت آثارت و درونت بسیار اکسپرسیوه! میتوانم ببینم که روح یک نقاش را درون خود داری و روحیهات شبیه به روحیه خودم در جوانیست، حقیقتا با شنیدن این کلمات از این آدم در پوست خود نمیگنجنم.
سرما تا اسخوانمان نفوذ کرده بود اما گرمای کلامش برای گرم کردنم کافی بود.
روی چمنزار نشسته و به او گوش میسپردم.
گربهها و کلاغها دورمان را احاطه کرده بودند اما گربهای هم نتوانست باعث شود از او چشم بردارم.
باهم قدم برمیداشتیم تا به زن و مردی رسیدیم که داشتند همدیگر را با رنگ روغن نقاشی میکردند.
ضربه های قلموی زن به حدی زیبا و چشم نواز بودند که نتوانستم از او تعریف نکنم و زن با خوشرویی تشکر کرد.
نمیدانم اما شاید باز رنگ روغن را شروع کردم.
روی چمنزار نشسته و به او گوش میسپردم.
گربهها و کلاغها دورمان را احاطه کرده بودند اما گربهای هم نتوانست باعث شود از او چشم بردارم.
باهم قدم برمیداشتیم تا به زن و مردی رسیدیم که داشتند همدیگر را با رنگ روغن نقاشی میکردند.
ضربه های قلموی زن به حدی زیبا و چشم نواز بودند که نتوانستم از او تعریف نکنم و زن با خوشرویی تشکر کرد.
نمیدانم اما شاید باز رنگ روغن را شروع کردم.
تنهایی به کافهای نقلی و دنج پناه میبرم که پاتوق همیشگیام است.
از شخصیت مرد داستان کتابم نفرت دارم.
در سرمای خیابان داخل مغازهها صمیمیتر دیده میشود.
پلیور گرم بدنم را آرام میکند.
حتی خانهها هم با بخاری و بخار چایها گرم و صمیمیترند.
در نظرم کوچههای سرد و تیره نقطهی برعکس خانه های گرم و صمیمی هستند.
انگاری که مردم از هیولای تاریک کوچه به خانهها پناه بردهاند.
بیچاره عسل، آن گربهی نگون بخت نتوانسته از هیولای شب سرد فرار کند، آشیانهای ندارد جز کوچهای که مجبورا با سرمایش اخت شده.
بیچاره مادربزرگم که هیچوقت نمیتواند با حیوانی خو بگیرد، مهر این گربه به دلش بنشیند و این بچه را به خانهاش بیاورد.
از شخصیت مرد داستان کتابم نفرت دارم.
در سرمای خیابان داخل مغازهها صمیمیتر دیده میشود.
پلیور گرم بدنم را آرام میکند.
حتی خانهها هم با بخاری و بخار چایها گرم و صمیمیترند.
در نظرم کوچههای سرد و تیره نقطهی برعکس خانه های گرم و صمیمی هستند.
انگاری که مردم از هیولای تاریک کوچه به خانهها پناه بردهاند.
بیچاره عسل، آن گربهی نگون بخت نتوانسته از هیولای شب سرد فرار کند، آشیانهای ندارد جز کوچهای که مجبورا با سرمایش اخت شده.
بیچاره مادربزرگم که هیچوقت نمیتواند با حیوانی خو بگیرد، مهر این گربه به دلش بنشیند و این بچه را به خانهاش بیاورد.