mystery of lack – Telegram
mystery of lack
476 subscribers
129 photos
8 videos
5 links
رازی نوشتم.

@PoetofPagan
Download Telegram
نمی‌دانم، اما می‌خواهم بی‌ قید و بند باشم.
نمی‌خواهم هنگام آزاد شدن از قفس کوچکی خود را به قفس بزرگتری بیندازم.
There's a future that's calling,
but I don't see it coming.
بیرون یخبندان است.
به رسم هر پاییز به زیرزمین می‌روم و در کنجی، زیر کُرسی‌ غرق می‌شوم.
دنیای من و پدرم به بهشت و جهنم می‌ماند، اما با این تفاوت کنار می‌آییم.
به قدری وابستگی به تک فرزند خود دارد که می‌ترسد روزی از دستم بدهد،
اما اگر روزی او را رها نکنم خودم را رها کرده‌ام.
من توده‌ای از افکارم.
نیمی از آنها مرا به باتلاقی عمیق فرو می‌برد که هرچه دست و پا می‌زنم نجات نمی‌یابم.
در این حین نیمه‌ی دیگر به شمایل یک ناجی ظهور می‌کند و مرا از این منجلاب بیرون می‌کشد.
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»
آیدین گفت: « دنبال خودم.»
از آدمی که دنبال خودش می‌گردد و دیوانگی را پیدا می‌کند، بیش از این هم انتظار نمی‌رفت.
روزی در کنج آن کافه‌ی سوت و کور قدیمی، با فنجانم برایم فال گرفتی.
در فالم درخت بید مجنونی پدیدار بود؛ همان درختی که جلوی کلیسا روبرویمان بود وقتی که برای بار اول پنهانی دستانم را گرفتی.
در متروکه‌ترین قسمت پارک، جایی عاری از مردم، زیر نور مهتاب و در کنار تنه‌ی درختی لبانم را با ولع خوردی.
و در آخر مرا به ماه تشبیه کردی، دستان هم را رها کردیم و من رفتم.
دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نشد.
مسعود وقت خواب متكاى اضافه بغل مى‌كرد. عزيز هميشه پايش را بغل مى‌كرد. بغل‌ها توى خانه ما تنگ بود و به آغوش تبديل نمی‌شد.
رازی در کوچه ها اثر فریبا وفی
«زنان برهنه در آغوش هم»
آثار اگون شیله.
La Pianiste
Dir. Michael Haneke