mystery of lack – Telegram
mystery of lack
475 subscribers
129 photos
8 videos
5 links
رازی نوشتم.

@PoetofPagan
Download Telegram
بیرون یخبندان است.
به رسم هر پاییز به زیرزمین می‌روم و در کنجی، زیر کُرسی‌ غرق می‌شوم.
دنیای من و پدرم به بهشت و جهنم می‌ماند، اما با این تفاوت کنار می‌آییم.
به قدری وابستگی به تک فرزند خود دارد که می‌ترسد روزی از دستم بدهد،
اما اگر روزی او را رها نکنم خودم را رها کرده‌ام.
من توده‌ای از افکارم.
نیمی از آنها مرا به باتلاقی عمیق فرو می‌برد که هرچه دست و پا می‌زنم نجات نمی‌یابم.
در این حین نیمه‌ی دیگر به شمایل یک ناجی ظهور می‌کند و مرا از این منجلاب بیرون می‌کشد.
پدر پرسید: «دنبال چه می‌گردی؟»
آیدین گفت: « دنبال خودم.»
از آدمی که دنبال خودش می‌گردد و دیوانگی را پیدا می‌کند، بیش از این هم انتظار نمی‌رفت.
روزی در کنج آن کافه‌ی سوت و کور قدیمی، با فنجانم برایم فال گرفتی.
در فالم درخت بید مجنونی پدیدار بود؛ همان درختی که جلوی کلیسا روبرویمان بود وقتی که برای بار اول پنهانی دستانم را گرفتی.
در متروکه‌ترین قسمت پارک، جایی عاری از مردم، زیر نور مهتاب و در کنار تنه‌ی درختی لبانم را با ولع خوردی.
و در آخر مرا به ماه تشبیه کردی، دستان هم را رها کردیم و من رفتم.
دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نشد.
مسعود وقت خواب متكاى اضافه بغل مى‌كرد. عزيز هميشه پايش را بغل مى‌كرد. بغل‌ها توى خانه ما تنگ بود و به آغوش تبديل نمی‌شد.
رازی در کوچه ها اثر فریبا وفی
«زنان برهنه در آغوش هم»
آثار اگون شیله.
La Pianiste
Dir. Michael Haneke
به هر مردی که خیره می‌شوم، زنی در آغوشش ریش‌هایش را نوازش می‌کند.
مرد به آرامی دست‌های زن را با دست‌های خود یکی می‌کند؛ گویی که تمامی مردان به زنان تعلق دارند و زنان هم به مردان.
گویی که موجودی برای کامل کردن من خلق نشده و تنها چیزی که عاید من می‌شود حسرت و دوختن چشمهایم به اقبال دیگران است.
سرم را به ماشین تکیه داده‌ام.
به درختان خشکیده و عاری از برگ‌ می‌نگرم.
سوز سرمایی گونه‌ام را هدف گرفته و هرکسی که چشمانم را ببیند غم را می‌یابد.
تنهایی به شهرستان سیاهی برمی‌گردم، زادگاهی که خیری برایم نداشت.
از طرد شدن، از دست دادن و رها شدن می‌ترسم.
انگار با تمام زوری که دارم دستان هرکسی که نزدیکم می‌شود را می‌گیرم و ملتمسانه می‌خواهم از من لحظه‌ای غافل نشود.
اما چه فایده که هرچه من نزدیک‌تر می‌شوم آنها دورتر می‌گریزند و می‌روند و دودی در هوا می‌شوند، انگار که اصلا وجود نداشته‌اند.
در دریای شهوت شناور شده‌ام.
هرچه دست و پا می‌زنم بیش‌تر به قعر فرو می‌روم.
راه خشکی را گم کرده و هنوز عشق را میان امواج هوس نجسته‌ام.
از شنا کردن خسته و پریشانم، از گدایی محبت عاجزم و درمانده‌ از روزهایی که هرروز به هم شبیه‌تر می‌شوند.
Forwarded from confused doll
my favorite color was green but you painted me blue.