این هنگام شب باید فقط به خواب رفته باشی، وگرنه چنان توی تنهایی خودت گاییده میشی که دلت میخواد اصلا وجودیت برات معنا نداشت.
mystery of lack
الان که دارم اینو مینویسم چشمام پر از اشکه. بغضم بعد از ماهها بالاخره ترکید و اشکهام مثل آبشاری سرازیر شد. نمیدونم از کجا شروع کنم، من خیلی دلتنگ گذشتهم. برای چیزایی که هیچوقت مثل قبل نمیشن. برای صمیمیترین دوستم. برای لحظاتی که میتونستیم کنار هم…
«میدونی، دلم نمیخواست اینجور پیش بره.»
نمیدونم کجایی.
نمیدونم هنوز هم خیرهسر هستی یا رامتر شدی.
نمیدونم هنوز به رفتن گربهها عادت کردی؟
نمیدونم هنوز هم من جایی میون ازدحام افکارت دارم؟ در این ایام دوری، روزی شده که یاد من بیفتی؟
هنوز توی زندگیم یک جای خالی داری، صندلیای که گوشهی اتاق خاک میخوره و کسی تا به امروز روش ننشسته.
همهچیز کمرنگتر شده. خاطراتمون رو تار میبینم.
نمیخوام با نبودنت خو بگیرم، اما هرچی میرم جلوتر بیشتر گمت میکنم.
انگار که دیگه مثل قبل نیستی، منم نیستم، هیچکس نیست.
تو اولین امین من بودی، اولین کسی که تونستم کنارش از پشت شیشهی گوشی، از لاک تنهایی خود بیرون بیام.
تو آروم بودی، مثل یک ساحل بدون موج.
من پر جنب و جوش بودم، مثل موجهای خروشان همون دریا.
چشمهام تورو گم کرده و لبهام هرچقدر صدات میکنن جوابی ازت نمیشنون.
انگار که خودت نمیخوای بشنوی.
بعد از تو، شبهایی که به خواب میگذشت، شده بود شنوای درد و دلهای ما.
من هنوز هم به روزهایی فکر میکنم که با ذوق آهنگهایی که تازه شنیده بودم رو برات میذاشتم تا به دلت بنشینن.
من هنوز به شبهایی فکر میکنم که همراه تو به رویاپردازی میگذشت.
من هنوز به چشمدرچشم دیدنت و خودم رو در آغوشت سپردن فکر میکنم؛ چیزی که هیچوقت رخ نداد.
من هنوز به تو فکر میکنم.
نمیدونم کجایی.
نمیدونم هنوز هم خیرهسر هستی یا رامتر شدی.
نمیدونم هنوز به رفتن گربهها عادت کردی؟
نمیدونم هنوز هم من جایی میون ازدحام افکارت دارم؟ در این ایام دوری، روزی شده که یاد من بیفتی؟
هنوز توی زندگیم یک جای خالی داری، صندلیای که گوشهی اتاق خاک میخوره و کسی تا به امروز روش ننشسته.
همهچیز کمرنگتر شده. خاطراتمون رو تار میبینم.
نمیخوام با نبودنت خو بگیرم، اما هرچی میرم جلوتر بیشتر گمت میکنم.
انگار که دیگه مثل قبل نیستی، منم نیستم، هیچکس نیست.
تو اولین امین من بودی، اولین کسی که تونستم کنارش از پشت شیشهی گوشی، از لاک تنهایی خود بیرون بیام.
تو آروم بودی، مثل یک ساحل بدون موج.
من پر جنب و جوش بودم، مثل موجهای خروشان همون دریا.
چشمهام تورو گم کرده و لبهام هرچقدر صدات میکنن جوابی ازت نمیشنون.
انگار که خودت نمیخوای بشنوی.
بعد از تو، شبهایی که به خواب میگذشت، شده بود شنوای درد و دلهای ما.
من هنوز هم به روزهایی فکر میکنم که با ذوق آهنگهایی که تازه شنیده بودم رو برات میذاشتم تا به دلت بنشینن.
من هنوز به شبهایی فکر میکنم که همراه تو به رویاپردازی میگذشت.
من هنوز به چشمدرچشم دیدنت و خودم رو در آغوشت سپردن فکر میکنم؛ چیزی که هیچوقت رخ نداد.
من هنوز به تو فکر میکنم.
هیچ و پوچم؛ چون روزهایی که میگذرند، روزهای آخر بیست سالگی، هرروز این زندگی، از وقتی که به یاد دارم.
mystery of lack
"I can lead you to bed but I can't make you sleep.”
I've heard it before from someone who leaves.
گفتمش که من خامم و جوان، خرده گرفت.
هنگامیکه هنوز انگشت شستی از درون، لب پایینم را نسوزانده، پختگی کجا بود؟
تمامی این لمسها دروغین بود؛ هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.
هنگامیکه هنوز انگشت شستی از درون، لب پایینم را نسوزانده، پختگی کجا بود؟
تمامی این لمسها دروغین بود؛ هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.
mystery of lack
گفتمش که من خامم و جوان، خرده گرفت. هنگامیکه هنوز انگشت شستی از درون، لب پایینم را نسوزانده، پختگی کجا بود؟ تمامی این لمسها دروغین بود؛ هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.
هنگام نوشتن «هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.» با تمام وجود حسش کردم.
آنها، پارهای از وجودم را دوست ندارند؛ همان وجودی که خودشان زاییده و پروریدهاند.
کاش هیچوقت وجودیتم شکل نگرفته بود.
کاش هیچوقت وجودیتم شکل نگرفته بود.
روزی میرسد که من از اینجا دور شدهام.
با همان ساعت ازدواجت بر روی مچم، با همان احساسات درآمیخته، با همان عشق و کینه.
با همان ساعت ازدواجت بر روی مچم، با همان احساسات درآمیخته، با همان عشق و کینه.