mystery of lack – Telegram
آن‌ها، پاره‌ای از وجودم را دوست ندارند؛ همان وجودی که خودشان زاییده و پروریده‌اند.
کاش هیچ‌وقت وجودیتم شکل نگرفته بود.
روزی می‌رسد که من از اینجا دور شده‌ام.
با همان ساعت ازدواجت بر روی مچم، با همان احساسات درآمیخته، با همان عشق و کینه‌.
تو دایم روی من شرط بستی، اما من همیشه برایت‌ یک باخت بودم.
یه مرد بود،
یه مرد.
شب با تابوت سیاه،
نشست توی چشم‌هاش.
خاموش شد ستاره،
افتاد روی خاک.
سایه‌ش هم نمی‌موند،
هرگز پشت سرش.
غمگین بود و خسته.
تنهای تنها.
کاش می‌شد که در آغوشت عاری از هرگونه راز بودم.
فقط می‌شنیدی و با سرانگشتانت، تارهای زلفم را لمس می‌کردی.
کاش کنارت، چون آب زلال و چون آینه بی شیله پیله بودم.
کاش دستانت برای اسرارم پناه بود، گوش‌هایت برای دردِ دلم شنوا و دیدگانت برای وهم چشم‌هایم تسکین.
کاش برای من نزدیک‌ترین ناآشنا نبودی؛ غریبه‌ای که برایش جان می‌دهم.
حال با تمام این «کاش‌ها»‌ لبریز از حسرتم، لبریز از ناگفته‌ها.
گاهی با خیره شدن به مردمکم، درونم را مثل یک نثر روان می‌خوانی؛ و گاهی باطنم را چون یک شعر از زبانی مُرده نمی‌فهمی.
عکس‌های قدیمی را از میان آلبوم‌های کهنه‌ و خاک گرفته گلچین می‌کنم.
عکس‌ها، برایم هم آشنا و هم غریبه‌اند، چون نوشکوفه‌ای که تازه طعم بهار را چشیده.
او از کمتر عکسی از خود پیشینش خوشش می‌آید، گویی که او را در گذشته در آن پیراهن سپید رها کرده.
حال ورق می‌زنم، گویی که دفتر زندگی در دستانم است.
دلبسته‌‌ی چشم‌های دوخته‌‌شان به‌هم شده‌ام.
چشم‌هایی که دیگر مثل قبل نیستند.
چشم‌هایی که دگرگون شده‌اند.
پشت هر عکس، تاریخی مکتوب شده.
درون هر لمس، خاطره‌ای محبوس شده.
و گوشه‌ی هر لبخند، دردی سعی در قایم شدن است، دردی که هنوز در دلش جاریست.
به راستی زمان با ما چه می‌کند؟
چه بر سر آن بچه‌ی معصوم در عکس، که چشم‌هایش را بسته تا آرزویی بیهوده کند، آمد؟
حتی ذره‌ای به یاد ندارم که آرزویم چه بود.
دلم می‌خواهد به آغوش بکشمش و به جای دگری بگریزم، چون مادری که جگرگوشه‌اش را از میان مردم به دوردست‌ها خواهد برد.
آن‌ها لیاقت تورا نداشتند.
من هم لیاقت تو بودن را ندارم.
تو در آن آلبوم با خنده‌ای شیرین، همیشه کوچک و بی‌گناه می‌مانی.
من هم روز به روز عاصی‌تر می‌شوم، گویی که روزی تو نبوده‌ام.
امروز بیست‌و‌یک ساله‌ شدم.
دیروز بیست ساله بودم.
روزی سیزده ساله، روزی هشت ساله و روزی هم اصلا حیات نداشته‌ام.
در تمامی این روزها، درخت انجیر خانه‌ی مادربزرگم هنوز همان صورت را به خود گرفته.
مادربزرگم هرازچندگاهی به بریدن تهدیدش می‌کند، اما تا روزی که مادربزرگم قطعش نکند، هر بهار جوانه می‌زند و نفس می‌کشد.
درخت انجیر کاشته شده تا بار بدهد.
رسالتش جز این نیست.
رسالت من چیست؟
کندن آن ریشه‌ای که مرا چون آن درخت انجیر، در این خاک به اسارت گرفته؟