هیچ و پوچم؛ چون روزهایی که میگذرند، روزهای آخر بیست سالگی، هرروز این زندگی، از وقتی که به یاد دارم.
mystery of lack
"I can lead you to bed but I can't make you sleep.”
I've heard it before from someone who leaves.
گفتمش که من خامم و جوان، خرده گرفت.
هنگامیکه هنوز انگشت شستی از درون، لب پایینم را نسوزانده، پختگی کجا بود؟
تمامی این لمسها دروغین بود؛ هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.
هنگامیکه هنوز انگشت شستی از درون، لب پایینم را نسوزانده، پختگی کجا بود؟
تمامی این لمسها دروغین بود؛ هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.
mystery of lack
گفتمش که من خامم و جوان، خرده گرفت. هنگامیکه هنوز انگشت شستی از درون، لب پایینم را نسوزانده، پختگی کجا بود؟ تمامی این لمسها دروغین بود؛ هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.
هنگام نوشتن «هیچوقت چیزی درون من آتش نگرفت.» با تمام وجود حسش کردم.
آنها، پارهای از وجودم را دوست ندارند؛ همان وجودی که خودشان زاییده و پروریدهاند.
کاش هیچوقت وجودیتم شکل نگرفته بود.
کاش هیچوقت وجودیتم شکل نگرفته بود.
روزی میرسد که من از اینجا دور شدهام.
با همان ساعت ازدواجت بر روی مچم، با همان احساسات درآمیخته، با همان عشق و کینه.
با همان ساعت ازدواجت بر روی مچم، با همان احساسات درآمیخته، با همان عشق و کینه.