mystery of lack – Telegram
mystery of lack
475 subscribers
129 photos
8 videos
5 links
رازی نوشتم.

@PoetofPagan
Download Telegram
کاش طغیان کنم
کاش رها شوم
کاش خراب کنم
کاش گوش دهم
کاش تماشا کنم
کاش لمس کنم
کاش پشیمان شوم
کاش ادراک کنم
کاش احساس کنم
کاش از یاد نبرم
کاش نقاشی کنم
کاش بنویسم
کاش شعر بخوانم
کاش بگریم
کاش بخندم
کاش زنده شوم
کاش زندگی کنم
Channel photo updated
در آستانه‌ی فصلی سرد
در محفل عزای آینه‌ها
و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود این‌سان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد؟
چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچ‌وقت زنده نبوده ‌است.

از دفتر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
فروغ فرخزاد
تجربه‌هایی که کهنه شده و تار بودند، به یکباره همه باهم آشکار شدند.
«ژن، ژیان، ئازادی»
زمستانی تیره بر کوه‌های خسته تکیه داده است. زمستانی که درخت را از ته مانده‌ی برگ‌های پوسیده‌اش‌ عاری می‌کند.
زمستانی که با سرمایش از گرمای درونم گُر گرفته‌ام.
زمستانی که با هر روزش سرکش‌تر از دیروز می‌شوم. زمستانی که گمان می‌کنم همان فصل عریان شدن است.
تمامی کوچه‌ها را طی می‌کنم.
خانه‌ها به یکصدا‌ از غم فریاد می‌زنند.
باد می‌آید؛
باد سوزناکی که تا اعماق وجودم را سست می‌کند.
و تنها منم که در بحبوحه‌ی این انقلاب زمستانی بین خیابانی خلوت سرگردانم.
فروغ در گوشم می‌خواند،
«انسان پوک، انسان پوک پر از اعتماد. نگاه کن که دندان‌هایش چگونه وقت جویدن سرود می‌خوانند.» و در هنگام شنیدن دندان‌هایم از سرما همدیگر را می‌ساییدند.
تمام روز را به مادرم دروغ گفتم.
شاید هم روزها و هفته‌ها.
کاش گله‌ام را به خدایش بکند. از آن خدای پوچ و بزدل بیزارم.
زیر سقف پهناور این آسمان و پشت آن دیوار‌های کهنه همه مرده‌اند.
سردم است.
سردم است و به این زودی گرم نخواهم شد.
مادرم گفت که تیرگی زیر چشمانت به صورتت زار می‌زند.
نمی‌دانست که چشمانم ساعتی پیش بر دل مادران داغ دیده زار زده بود.
حال می‌نویسم.
می‌نویسم چون نفس می‌کشم.
می‌نویسم از این روزها تا بعد بخوانم که چه بر سرم آوار شد.
و ما هرروز ذره‌ ذره یاغی‌تر از دیروز شدیم.
mystery of lack
Leonard Cohen – Famous Blue Raincoat
You’d been to the station to meet every train.
You came home without Lili Marlene.
کاش هزاران بار می‌مردم اما این روزهارو نمی‌دیدم
تمام ذرات وجودم پر از خشم و نفرته
تمام وجودم لبریز از کینه‌س
سینه‌ش متلاشی شده بود
چیزی ازم باقی نمونده جز خشم
مردم دارن پر پر می‌شن
از زمین و زمان نفرت دارم
به قول جاویدنام نوید افکاری «سکوت شما یعنی حمایت از ظلم و ظالم!»
تا جون دارم فریاد می‌زنم.