تمام روز را به مادرم دروغ گفتم.
شاید هم روزها و هفتهها.
کاش گلهام را به خدایش بکند. از آن خدای پوچ و بزدل بیزارم.
زیر سقف پهناور این آسمان و پشت آن دیوارهای کهنه همه مردهاند.
سردم است.
سردم است و به این زودی گرم نخواهم شد.
مادرم گفت که تیرگی زیر چشمانت به صورتت زار میزند.
نمیدانست که چشمانم ساعتی پیش بر دل مادران داغ دیده زار زده بود.
حال مینویسم.
مینویسم چون نفس میکشم.
مینویسم از این روزها تا بعد بخوانم که چه بر سرم آوار شد.
شاید هم روزها و هفتهها.
کاش گلهام را به خدایش بکند. از آن خدای پوچ و بزدل بیزارم.
زیر سقف پهناور این آسمان و پشت آن دیوارهای کهنه همه مردهاند.
سردم است.
سردم است و به این زودی گرم نخواهم شد.
مادرم گفت که تیرگی زیر چشمانت به صورتت زار میزند.
نمیدانست که چشمانم ساعتی پیش بر دل مادران داغ دیده زار زده بود.
حال مینویسم.
مینویسم چون نفس میکشم.
مینویسم از این روزها تا بعد بخوانم که چه بر سرم آوار شد.
mystery of lack
Leonard Cohen – Famous Blue Raincoat
You’d been to the station to meet every train.
You came home without Lili Marlene.
You came home without Lili Marlene.
به خودم قول میدم که با طلوع آفتاب روزی که از زیر یوغ ستم رها شدیم، سرود «ای ایران» با صدای استاد بنان رو اینجا بذارم.