در روزهای واپسین دی
از میان خاموشی مینویسم
دیگر زمستانی دراز به انتظار ننشسته
این را ریح بهاری به هنگام وزیدن سرود
بر شانهام نشست
در گوشم زمزمه کرد که دگرگونی با تو آشناست
انقلاب با خاک خو میگیرد
دیگر سردم نیست
ظلمت این روزها رفتنیست…
نوشتهی بیستوچهارم دی سال چهار
از میان خاموشی مینویسم
دیگر زمستانی دراز به انتظار ننشسته
این را ریح بهاری به هنگام وزیدن سرود
بر شانهام نشست
در گوشم زمزمه کرد که دگرگونی با تو آشناست
انقلاب با خاک خو میگیرد
دیگر سردم نیست
ظلمت این روزها رفتنیست…
نوشتهی بیستوچهارم دی سال چهار
همیشه وقتی چنلش رو چک میکردم، با خودم میگفتم مگه میشه کسی انقدر دیوانهوار عاشق زندگی کردن باشه
Forwarded from le vent nous portera
اکثر اوقات تنها چیزی که نیاز دارم یک انسانه! یک انسان که دیگه وجود نداره. که روزی بوده، زندگی کرده و حالا دیگه نیست. که یادم بندازه هستم و زندگی میکنم و خواهم رفت. که همینقدر راحته. که همینه.