Forwarded from le vent nous portera
اکثر اوقات تنها چیزی که نیاز دارم یک انسانه! یک انسان که دیگه وجود نداره. که روزی بوده، زندگی کرده و حالا دیگه نیست. که یادم بندازه هستم و زندگی میکنم و خواهم رفت. که همینقدر راحته. که همینه.
در گوشهی این خانهی خاموش
تکیه کرده بر ماتم خویش
به رقص دوشادوش برف و باد چشم دوختهام
که در محضر این آسمان ارغوانی
غوغایی بپا کردهاند.
سپیدی برف از سیاهی بخت شرمی ندارد
و بر خون ریختهی مظلوم،
چون قاصدکی معصوم میبارد؛
قاصدکی که یک روز با رؤیایی به باد سپردمش.
از آن بچهی کوچکی که روزها به انتظار برف زمستانی مینشست،
تنها جوانی پریشان مانده؛
که مبهوت در این خاک عزادار قدم میزند
و در سکوت شب،
از این مصیبت غرق میشود.
نوشتهی سیام دی سال چهار
تکیه کرده بر ماتم خویش
به رقص دوشادوش برف و باد چشم دوختهام
که در محضر این آسمان ارغوانی
غوغایی بپا کردهاند.
سپیدی برف از سیاهی بخت شرمی ندارد
و بر خون ریختهی مظلوم،
چون قاصدکی معصوم میبارد؛
قاصدکی که یک روز با رؤیایی به باد سپردمش.
از آن بچهی کوچکی که روزها به انتظار برف زمستانی مینشست،
تنها جوانی پریشان مانده؛
که مبهوت در این خاک عزادار قدم میزند
و در سکوت شب،
از این مصیبت غرق میشود.
نوشتهی سیام دی سال چهار
mystery of lack
در گوشهی این خانهی خاموش تکیه کرده بر ماتم خویش به رقص دوشادوش برف و باد چشم دوختهام که در محضر این آسمان ارغوانی غوغایی بپا کردهاند. سپیدی برف از سیاهی بخت شرمی ندارد و بر خون ریختهی مظلوم، چون قاصدکی معصوم میبارد؛ قاصدکی که یک روز با رؤیایی به باد…
«اولین برف زمستانی شهر در آستانهی بهمن ماه، روزی که قول تمام شدن داده بودم، اما نشد.»