mystery of lack – Telegram
مثل زندگی کردن
و چیشد؟
کسی که سرشار و لبریز از زندگی بود رو کشتن
دنیا هیچ‌وقت عادلانه نبوده
و برای همین از زندگی متنفرم
امیدوارم اکانتت تا ابد توی این چنل بمونه رها
و منو یاد این روزهای تیره و تار بندازه
سعی می‌کنم با سیب سبز یادت بیفتم
Forwarded from le vent nous portera
اکثر اوقات تنها چیزی که نیاز دارم یک انسانه! یک انسان که دیگه وجود نداره. که روزی بوده، زندگی کرده و حالا دیگه نیست. که یادم بندازه هستم و زندگی می‌کنم و خواهم رفت. که همین‌قدر راحته. که همینه.
mystery of lack
الهه – از خون جوانان وطن
دلتنگ و چو من مرغ قفس بهر وطن شد
از خون جوانان وطن لاله دمیده
در ماتم سرو قدشان، سرو خمیده
در سایه‌ی گل، بلبل از این غصه خزیده!
گل نیز و چو من در غمشان جامه دریده
چه کج رفتاری ای چرخ!
چه بد کرداری ای چرخ!
سر کین داری ای چرخ؟
در گوشه‌ی این خانه‌ی خاموش
تکیه کرده بر ماتم خویش
به رقص دوشادوش برف و باد چشم دوخته‌ام‌
که در محضر این آسمان ارغوانی
غوغایی بپا کرده‌اند.
سپیدی برف از سیاهی بخت شرمی ندارد
و بر خون‌ ریخته‌ی مظلوم،
چون قاصدکی معصوم می‌بارد؛
قاصدکی که یک‌ روز با رؤیایی به باد سپردمش.
از آن بچه‌ی کوچکی که روزها به انتظار برف زمستانی می‌نشست،
تنها جوانی پریشان مانده؛
که مبهوت در این خاک عزادار قدم می‌زند
و در سکوت شب،
از این مصیبت غرق می‌شود.

نوشته‌ی سی‌ام دی سال چهار