Learn Cast – Telegram
Learn Cast
2.75K subscribers
134 photos
48 videos
28 files
136 links
سلام!
اینجا لرن کسته، جایی که قصد دارم به مطالبی بپردازم که کمتر کسی راجع بهش صحبت کرده و یا به کل مغفول مونده!

یوتیوب : https://www.youtube.com/@Learncast_fa
کست باکس: https://castbox.fm/vh/6617680
اسپاتیفای: https://open.spotify.com/show/3MExsm6sUwxHhV
Download Telegram
4
الهیاتِ بردگی: واسازیِ متافیزیکِ استبداد در «دولت اخلاقی»


درآمد: جعلِ مفهومِ «حق» در مسلخِ مصلحت

​متنِ «تأملاتی بر دولت اخلاقی هگل» با مقدمه‌ای فریبنده آغاز می‌شود که وعده‌ی کاوش در «سرشت حقوقی دولت» و جستجوی «دولتِ کارآ» را می‌دهد. اما این مدخل، صرفاً یک «اسب تروا» برای نفوذ دادنِ خطرناک‌ترین ایدئولوژیِ سیاسی مدرنیته به دژِ آزادی است. نویسنده با مصادره‌به‌مطلوبِ واژه‌ی مقدسِ «حق» (Right) و پیوند زدنِ آن به مفاهیمی چون «رفاه» و «اندازه دولت»، در پیِ مشروعیت‌بخشی به انحلالِ «فرد» در هاضمه‌ی «قدرت» است. این جستار با رویکردی انتقادی و با تکیه بر اصولِ «فردگراییِ روش‌شناختی» و «حقوق طبیعی»، نشان می‌دهد که چگونه این قرائت هگلی، با واژگون‌سازیِ معناییِ مفاهیمِ پایه (آزادی، واقعیت و اخلاق)، نه مسیری به سوی تمدن، بلکه جاده‌ای هموار به سوی «توتالیتاریسمِ قدسی» و «بربریتِ مدرن» می‌گشاید.


​یک؛ آسیب‌شناسیِ هستی‌شناختی:
«دولت» به مثابه هیولایِ ذهنی (Leviathan)

​بنیادی‌ترین خطای معرفت‌شناختیِ این متن، ارتکابِ سیستماتیکِ «مغالطه‌ی شیء‌انگاری» (Fallacy of Reification) است. نویسنده با ادبیاتی عرفانی ادعا می‌کند که دولت «موجودی روحانی، نامیرا، دارای اراده و منبعِ حاکمِ هنجارها» است.
​در منطقِ رئالیستی و عقلانی، چنین موجودیتی توهم محض است. بر اساسِ اصلِ «فردگراییِ روش‌شناختی»، در جهانِ واقع تنها «افراد» وجود دارند؛ تنها افراد می‌اندیشند، تنها افراد ارزش‌گذاری می‌کنند و تنها افراد دارای اراده و کنش هستند. «دولت» یک مفهوم انتزاعی، یک قرارداد حقوقی و در نهایت یک «ماشینِ بوروکراتیک» است، نه یک اَبَر-موجودِ زنده (Organism) که دارای «روح» یا «حیات اخلاقی» باشد.
نسبت دادنِ صفاتی چون «شخصیت»، «اراده» و «روح» به این ماشین، نوعی «کیمیاگریِ زبانی» است که کارکردی مشخص دارد: تبدیلِ یک سازمانِ مبتنی بر انحصارِ خشونت (پلیس و زندان) به یک «خدای زمینی». خطرِ مهلک اینجاست که وقتی برای دولت «روحی» قائل شویم، لاجرم باید بپذیریم که انسان‌ها در برابرِ آن فاقدِ روح و معنا هستند. در این دستگاه فکری، فرد به «سوختِ ماشینِ تاریخ» تقلیل می‌یابد و ارزشِ وجودیِ او تنها در خدمت به این بتِ ذهنی معنا پیدا می‌کند.


دو؛ اقتصادِ سیاسیِ غارت: نقدِ «قانون اضطراری» و افسانه‌ی «تیره‌روزان»

​دفاعِ متن از «قانون اضطراری» (Notrecht) به بهانه‌ی تلاقیِ «حق انتزاعی» با «حیاتِ فرد»، نقطه‌ی آغازِ فروپاشیِ مفهومِ «عدالت» است. نویسنده با حمله به مالکیت خصوصی تحت عنوان «کلیتِ انتزاعی»، زمینه‌ی تئوریک را برای سلبِ مالکیت فراهم می‌سازد.
​اولاً؛ حقوق (به‌ویژه حق مالکیت)، اصولی مطلق و غیرقابل‌نقض هستند که فلسفه‌ی وجودی آن‌ها دقیقاً محافظت از فرد در برابرِ «مصلحت‌سنجی‌های جمعی» و «شرایط اضطراری» است. اگر «حق» را مشروط به «رفاه» یا «نیاز» کنیم، ماهیتِ آن را از «اصل» (Principle) به «مجوز» (Permission) تقلیل داده‌ایم؛ مجوزی که دولت هر لحظه می‌تواند آن را لغو کند. این یعنی بازگشت به قانونِ جنگل.
​ثانیاً؛ استدلالِ متن مبنی بر اینکه «لیبرالیسم کلاسیک» عاملِ ایجادِ طبقه‌ی «تیره‌روزان» (Pöbel) است، یک تحریفِ آشکارِ اقتصادی و تاریخی است. فقرِ ساختاری و حاشیه‌نشینی، محصولِ بازار آزاد نیست، بلکه دقیقاً محصولِ «مداخله‌گرایی دولت»، اعطای امتیازاتِ رانتی، تورم و ایجادِ موانع بر سرِ راهِ تولید است. این دیدگاه هگلی که «نیازِ» یک فرد، حقی را علیه «داراییِ» فردِ دیگر ایجاد می‌کند، مروجِ «اخلاقِ نوع‌دوستیِ اجباری» (Forced Altruism) است. این اخلاق، جامعه را از یک شبکه‌ی همکاریِ داوطلبانه (بازار) به میدانی برای نزاعِ سیاسی تبدیل می‌کند که در آن گروه‌های فشار برای غارتِ منابعِ یکدیگر از طریقِ اهرمِ دولت با هم می‌جنگند.


سه؛ معناشناسیِ استبداد: آزادیِ اورولی و «سعادتِ انضمامی»

​متن با وقاحتی فلسفی ادعا می‌کند: «این [حل شدن در دولت] نه سرکوب، که عالی‌ترین شکل خود-تحقق‌بخشی است.» و فرد تنها در دولت به «حیات اخلاقی» می‌رسد.
این گزاره‌ها مصداقِ بارزِ «واژگونیِ معنایی» (Semantic Inversion) هستند. آزادی در معنای سیاسیِ دقیقِ آن، یک تعریفِ مشخص و سلبی دارد: «رهایی از اجبارِ فیزیکیِ دیگران.»
هگل و شارحانش با اختراعِ مفهومِ مبهمِ «آزادیِ انضمامی» (Positive Liberty)، سعی دارند «اطاعتِ محض» را به عنوانِ «آزادیِ واقعی» جا بزنند. این همان منطقِ فریبکارانه‌ای است که بردگی را «آزادی از دغدغه‌ی انتخاب» معرفی می‌کند. ادعای متن مبنی بر اینکه دولت «منبعِ حاکمِ هنجارها» و «فراتر از هر مرجع دینی» است، در حکمِ تأسیسِ یک «تئوکراسیِ سکولار» است. در این نظام، دولت جایگزینِ خدا می‌شود و هرگونه مخالفتِ فردی، نه یک کنشِ سیاسی، بلکه «گناهی علیه عقل» و «ارتداد» تلقی می‌گردد.
7
سعادتِ انضمامیِ وعده داده شده، در واقع چیزی جز آرامشِ گورستانیِ ناشی از فقدانِ اراده‌ی آزاد نیست.


چهار؛ تبارشناسیِ دیکتاتوری: نقدِ «تصمیم‌گرایی» و پادشاه

​دفاعِ صریحِ متن از «سلطنت مشروطه» و تمرکزِ حاکمیت در نقطه‌ی واحدِ «من اراده می‌کنم»، پرده از چهره‌ی واقعیِ این فلسفه برمی‌دارد و ماهیتِ «پیشوا-محور» (Führerprinzip) آن را آشکار می‌سازد.
​ادعای اینکه «کلیت عقلانی باید منطقاً به یک نقطه‌ی تصمیم‌گیری واحد ختم شود»، توجیهی شبه‌فلسفی برای استبدادِ فردی است. این دیدگاه مبتنی بر «تکبرِ مهلک» (Fatal Conceit) است؛ این توهم که یک «ذهنِ برتر» یا یک «حاکمِ خردمند» وجود دارد که می‌تواند دانشِ پراکنده در سطح جامعه را تجمیع کرده و به جای میلیون‌ها انسان تصمیم بگیرد.
آنچه متن با عنوانِ فاخرِ «شخصیتِ دولت» و «لحظه‌ی نهایی تصمیم» ستایش می‌کند، در واقعیتِ امر چیزی جز «هوس‌های خودکامه‌ی یک فرد» نیست که لباسِ قانون بر تن کرده است. سپردنِ سرنوشتِ جامعه به «اراده‌ی بی واسطه‌ی» یک فرد، نفیِ تمامِ دستاوردهای مشروطه‌خواهی و بازگشت به دورانِ مطلق‌گرایی است، با این تفاوت که اکنون مطلق‌گرایی با زبانِ پیچیده‌ی دیالکتیک توجیه می‌شود.


پنج؛ نیهیلیسمِ سیاسی: ستایشِ جنگ و الهیاتِ مرگ

​شنیع‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین بخشِ متن، دفاع از جنگ به عنوانِ «آزمونِ اگزیستانسیال» و ابزاری برای «سلامت اخلاقی ملت‌ها» است. نویسنده با نقدِ صلحِ کانتی، جنگ را راهی برای غلبه بر «مادی‌گرایی» می‌داند.
​این دیدگاه، تجلیِ «نیهیلیسمِ محض» و نفرت از زندگی است. تمدن بشری محصولِ صلح، تجارت، انباشتِ سرمایه و عقلانیت است. جنگ، نفیِ عقل، نابودگرِ ثروت و بازگشت به بربریت است.
وقتی هگل جنگ را می‌ستاید زیرا مانع از فرورفتن در «مادی‌گرایی» (بخوانید: رفاه، آسایش و لذتِ زندگی) می‌شود، در واقع دارد علیه «زندگی» اعلام جرم می‌کند. این ایدئولوژی، رفاه و شادیِ فردی را حقیر می‌شمارد و در مقابل، مرگِ خونین و بی‌دلیل در راهِ بتِ دولت را «تعالی» و «امرِ اخلاقی» می‌نامد. این نه یک فلسفه‌ی سیاسی، بلکه یک «آیینِ قربانیِ انسان» (Cult of Human Sacrifice) است که در آن شهروندان باید گوشت و خونِ خود را نثار کنند تا «روحِ دولت» تغذیه شود. دولتی که مشروعیتِ اخلاقیِ خود را در انبوهِ اجسادِ سربازانش جستجو می‌کند، نه «دولتِ اخلاقی»، بلکه «ماشینِ مرگ» است.


​فرجام: از روشنگری تا تاریک‌اندیشی

​متنِ «تأملاتی بر دولت اخلاقی هگل»، با وجودِ نقابِ آکادمیک و ظاهرِ فرهیخته‌اش، مانیفستی علیه تمدن و انسان است. این متن با تحقیرِ «حقوق خصوصی» به عنوانِ امری انتزاعی، تقدس‌بخشی به «زورِ دولتی» به عنوانِ امری روحانی، و ستایشِ «جنگ» به عنوانِ امری متعالی، تمامِ بنیادهای عصرِ روشنگری را هدف قرار داده است.
​آنچه نویسنده تحت عنوانِ «استعلای امر سیاسی» تبلیغ می‌کند، در حقیقت سقوط به اعماقِ «قبیله‌گراییِ بدوی» است؛ جایی که فرد هیچ هویتی جز تعلق به قبیله (دولت) ندارد و جان و مال و وجدانش، پیشکشی برای خدایانِ قدرت است. راهِ رسیدن به «دولتِ حق‌بنیاد» و «کارآ» هرگز از مسیرِ هگل نمی‌گذرد؛ زیرا در فلسفه‌ی هگل، «حق» همان «قدرت» است و «آزادی»، نامِ مستعارِ «بردگی».



@Learn_Cast
8
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
او در جای دیگری از همین کتاب، درباره ماهیت توتالیترِ معرفت گنوسی می‌گوید:
​«گنوسیست‌ها معتقد بودند که آن‌ها صاحبان معرفتی ویژه (Gnosis) هستند که سایر انسان‌ها از آن بی‌بهره‌اند. این معرفت به آن‌ها حق می‌دهد که نظم موجود را نابود کرده و بشریت را به زور به سوی کمال هدایت کنند. این دقیقاً همان مبنای فکری "پیش‌آهنگان حزب" در لنینیسم است؛ نخبگانی که مدعی‌اند قوانین تاریخ را می‌فهمند و بنابراین مجازند برای خیرِ توده‌ها، بر آن‌ها حکومت کنند.»


@Learn_Cast
13
10
9
9
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در کتاب «ضد انقلاب علم» نیز (بدون ذکر نام گنوسیسم اما با توصیف دقیق آن) می‌نویسد:
​«این وسوسه که انسان می‌تواند خود را به مقام آفریدگارِ مطلق ارتقا دهد و تمام روابط اجتماعی را به صورت مهندسی‌شده بازسازی کند، نوعی طغیان علیه محدودیت‌های بشری است. این گرایش، که در سوسیالیسم تخیلی و علمی به اوج رسید، در واقع یک مذهب جدید است که "عقل بشری" را به جای الوهیت می‌نشاند.»


@Learn_Cast
🔥93👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همچنین در کتاب «نظریه و تاریخ»، او به صراحت علیه فلسفه‌های کل‌گرا (که ریشه در وحدت‌وجود گنوسی دارند) می‌گوید:
​«فیلسوفان تاریخ (مانند هگل و مارکس) مدعی‌اند که به نقشه‌ای دست یافته‌اند که "روح جهان" یا "نیروهای مادی تولید" برای بشریت کشیده‌اند. آن‌ها خود را پیامبرانِ این معرفت پنهان می‌دانند. اما در واقعیت، این‌ها چیزی جز تخیلات متافیزیکی نیستند که می‌خواهند اراده فردی انسان‌ها را زیر پای یک "کلِ" موهوم قربانی کنند.»


@Learn_Cast
12👍1
Iranian Libertarian
آین رند کمونیسته
آین رند عینیت رو قبول داره. چرا؟ چون پیش‌فرضش اینه که جهان منطقی و قانون‌منده.
حالا ممکنه بگید اون خالق رو قبول نداشت؛ مهم نیست!
چون این مسئله به‌طور آکسیوماتیک اثبات میشه: اگه قوانینی به‌طور کانسیستنت تو هستی جاریه، قطعاً این نظم از یه سیستم و منشأ بالاتر اومده. حساب و کتابی تو کاره.
جهان زندان نیست، جهان کثیف و بد نیست. آین رند -خواه یا ناخواه- این آکسیوم‌هایی رو که بالاتر توضیح دادم، قبول کرده؛ چون بدون اونا، سیستم فکریش فرو می‌ریزه.
👏18
حالا اون سیستم بالاتر چیه؟ دو حالت بیشتر نداره: یا کارِ یک دمیورژ و خدای شیطانیه (گنوسیسم)، یا یک خدای واحد و عادل.
​نکته اینجاست: چون ما 'عینیت' رو به عنوان اصل پایه قبول کردیم، برای اینکه دستگاهمون فرونریزه و کانسیستنت بمونه، مجبوریم قبول کنیم اون مبدأ، 'عادل' و 'خیرخواهه'.
چرا؟ چون به محض اینکه فرض کنیم اون مبدأ عادل نیست و فریبکاره، یعنی جهان یک زندان و توهمه (گنوسیسم). و در یک جهانِ توهمی، 'عینیت' و 'شناخت واقعیت' غیرممکنه.
پس کسی که ادعای عینیت داره، منطقاً راهی نداره جز اینکه به یک ناظمِ عادل (که جهان رو واقعی و قابل‌زیست خلق کرده) تن بده، وگرنه زیر پای خودش رو خالی کرده.
👏191