Daha zor neymiş biliyormusun!?
hiç bu korkuyu birakmak istemiyorum. biraksam hata yapmış olurum gibi gelir bana!
hiç bu korkuyu birakmak istemiyorum. biraksam hata yapmış olurum gibi gelir bana!
Forwarded from .Home.
«متوجه میشوی فارغ از این که چقدر راه آمدهای، خیلی بیشتر از آنچه حتی در آینده درمینوردی باقی مانده. همیشه طوری از کوهنوردی حرف میزنند انگار فتح قله معادل پیروزیست اما بالاتر که میروی جهان بزرگتر میشود و تو خودت را در برابر آن کوچکتر حس میکنی، متأثر و رها میشوی از اینکه چقدر فضا اطرافت هست، چقدر جا برای پرسه زدن، چقدر ناشناخته.»
_نقشه هایی برای گم شدن، ربکا سولنیت
_نقشه هایی برای گم شدن، ربکا سولنیت
گذروندن لحظات با استادم، زندگی رو قشنگتر میکنه؛ با تماشا کردن هنرش جونِ دوباره میگیرم. چه خوب که هست.
Forwarded from .Home.
«وقتی به چیزی تغییر نیافته برمیخورد، چیزی که مثل سابق مانده بود، خوشحالیاش چند برابر میشد و احساس تملک شدیدی بهش دست میداد.»
_نقشه هایی برای گم شدن، ربکا سولنیت
_نقشه هایی برای گم شدن، ربکا سولنیت
از یه سری چیزا اذیت میشی ولی نمیتونی به زبون بیاریش و دربارهش با کسی حرف بزنی، نه اینکه چیز بدی باشه، صرفاً میدونی درک نمیشی و دیگه دلیلی برای گفتنش نداری.
اینجاست که میری توو خودت و بقیه ماجرا.
قسمت سختترش اونجاییعه که نسبت به قبل بیحوصلهتر میشی و بقیه متوجه تغییر رفتار و اخلاقت میشن و فکر میکنن مشکلی بینتون هست.
کلا بگم که اوضاع خیلی اَهاَه.
اینجاست که میری توو خودت و بقیه ماجرا.
قسمت سختترش اونجاییعه که نسبت به قبل بیحوصلهتر میشی و بقیه متوجه تغییر رفتار و اخلاقت میشن و فکر میکنن مشکلی بینتون هست.
کلا بگم که اوضاع خیلی اَهاَه.
Forwarded from Içimdeki Sözler (Negin)
Huzura kovuşamiyorum bi turlu.
Hep kendime diyordum ki sakin uzulme sakin birakma kendini, hiç kendime uzulmeye izin vermedim.
Bi duşundum dedim ki al kizim sana bir fırsat, uzulup ağlaya bilirsin.
Uzuldum ağladim ama iyi gelmedi.
Yine kendimle savaş. gerçekten Bitmeyecek mi?
Hep kendime diyordum ki sakin uzulme sakin birakma kendini, hiç kendime uzulmeye izin vermedim.
Bi duşundum dedim ki al kizim sana bir fırsat, uzulup ağlaya bilirsin.
Uzuldum ağladim ama iyi gelmedi.
Yine kendimle savaş. gerçekten Bitmeyecek mi?
Forwarded from Rei
هر چیزی من رو به چیز دیگهای پیوند میده. به هر چیزی برای رهایی چنگ میزنم، اما مثل یه زنجیرهی بیانتها میمونه که راه خلاصی ازش ندارم.
خیلی اتفاقی با Can دوست شدم، اصلا فکر نمیکردم یه انسان از یه مملکت دیگه پیداش بشه و از راه دور، واسه چند ساعتم که شده حالمو خوب کنه.
تعجب میکنم!
تعجب میکنم!