روانشناس
هر از گاهی تنها با هدف حظ بردن و لذت ادبی براتون شعر بذارم؟ یا کانال روانشناسی محض بمونه و محضتر هم بشه؟
پس من شعر گذاشتم، کامنتش بازه شما هم بذارید دوست داشتید. از دل بذارید تا حسابی هم به دل بشینه؛ که گفت
لاجرم آنچه از دل برآید، بر دل نشیند.
[شعرهام رو از CaringQ براتون فوروارد میکنم که با حرفهای روانشناسی قاطی نشه.]
لاجرم آنچه از دل برآید، بر دل نشیند.
[شعرهام رو از CaringQ براتون فوروارد میکنم که با حرفهای روانشناسی قاطی نشه.]
روانشناس
هر از گاهی تنها با هدف حظ بردن و لذت ادبی براتون شعر بذارم؟ یا کانال روانشناسی محض بمونه و محضتر هم بشه؟
چه بگویم؟
چه بگویم، نگفته هم پیداست
غم این دل، مگر یکی و دوتاست
به همم ریخته است گیسویی
به همم ریخته است مدتهاست
یا برگرد یا آن دل را برگردان
یا بنشین یا این آتش را بنشان
آه ای جان آخر تا کی سرگردان
ای زیبا ای رویا...
چه بگویم، نگفته هم پیداست
غم این دل، مگر یکی و دوتاست
به همم ریخته است گیسویی
به همم ریخته است مدتهاست
یا برگرد یا آن دل را برگردان
یا بنشین یا این آتش را بنشان
آه ای جان آخر تا کی سرگردان
ای زیبا ای رویا...
روانشناس
۲۲۹. آخرین نفری که یه بغل امن و محکم بهت داد؟
۲۳۰. تا حالا از شما یا نزدیکانتون کلاهبرداری شده؟
روانشناس
۲۳۰. تا حالا از شما یا نزدیکانتون کلاهبرداری شده؟
۲۳۱. دلنشینترین خاطره شما از عشق مادرت؟
Forwarded from امیرالمومنین علی علیهالسلام
تُحسب قیمة المنزل بضحکات الأم
ارزش خانه به خندههای مادر است
ارزش خانه به خندههای مادر است
پیش ثبتنام باشگاه کتابخوانی
سلام
باشگاه کتابخوانی ما رو یادتون هست؟ 👀
همونی که فصل اولش با رویکرد نقد شناختی و دعوت از اساتید حوزه هنر و ترجمه سعی کردیم یک تجربه علمی-هنری بشه؟
حالا قراره فصل دوم رو شروع کنیم... 🤝
با توجه به تجربیات فصل قبل و چالشهای وحشتناک کتابخوانی تو عصر فعلی، این بار خوشبختانه یا متاسفانه تصمیم گرفتیم فقط و فقط از عاشقان کتاب در حوزههای علوم شناختی، ادبیات و روانشناسی عضو بپذیریم.
اما شرایط باشگاه؛
این بار جدیتر 😼
۱- فقط حضوری و در کافه روانشناسی عمارت حنا برگزار میشود، واقع در خیابان قدس.
۲- ظرفیت محدودی داره؛ یعنی فقط ۱۱ نفر.
۳- این بار باشگاه رایگان نیست. و به صورت ماهانه حق عضویت دریافت میکنیم. بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان در نظر بگیرید. تنها دلیل این تصمیم تعهد بیشتر به باشگاه است.
۴- پیش از عضویت هر عضو باشگاه باید یک کتاب به باشگاه هدیه کند؛ با امضا و یادداشت خودش. و منتظر خبر خوب آخر دوره باشد!!!
۵- فقط از ۱۸ تا ۴۸ سال عضو میپذیریم. فقطهااا.
۶- تاریخ و ساعت برگزاری آخر هفتهها و توافقی خواهد بود. اما فعلا روی پنجشنبهها ساعت ۱۶ حساب کردیم.
۷- به محض تکمیل ظرفیت ثبتنام شروع میکنیم.
۸- تهیه کتاب به صورت فیزیکی یا پیدیاف اجباریه. امکان خرید جمعی با تخفیف هم وجود دارد. ما براتون با پول خودتون میخریم :)
۹- میتونید متناسب با کتاب ماه باشگاه اشتراک رو تهیه بکنید، یعنی اگر کتابی برای شما مفید یا دوست داشتنی نیست از ماه بعدش بیاید. که توصیه نمیکنیم البته نیاید! 🤍
🍀 لطفا برای ثبتنام به ادمین دنیای شناخت پیام بدید:
@cwmediamanager
@cognitionworld • CWA
سلام
باشگاه کتابخوانی ما رو یادتون هست؟ 👀
همونی که فصل اولش با رویکرد نقد شناختی و دعوت از اساتید حوزه هنر و ترجمه سعی کردیم یک تجربه علمی-هنری بشه؟
حالا قراره فصل دوم رو شروع کنیم... 🤝
با توجه به تجربیات فصل قبل و چالشهای وحشتناک کتابخوانی تو عصر فعلی، این بار خوشبختانه یا متاسفانه تصمیم گرفتیم فقط و فقط از عاشقان کتاب در حوزههای علوم شناختی، ادبیات و روانشناسی عضو بپذیریم.
اما شرایط باشگاه؛
این بار جدیتر 😼
۱- فقط حضوری و در کافه روانشناسی عمارت حنا برگزار میشود، واقع در خیابان قدس.
۲- ظرفیت محدودی داره؛ یعنی فقط ۱۱ نفر.
۳- این بار باشگاه رایگان نیست. و به صورت ماهانه حق عضویت دریافت میکنیم. بین ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان در نظر بگیرید. تنها دلیل این تصمیم تعهد بیشتر به باشگاه است.
۴- پیش از عضویت هر عضو باشگاه باید یک کتاب به باشگاه هدیه کند؛ با امضا و یادداشت خودش. و منتظر خبر خوب آخر دوره باشد!!!
۵- فقط از ۱۸ تا ۴۸ سال عضو میپذیریم. فقطهااا.
۶- تاریخ و ساعت برگزاری آخر هفتهها و توافقی خواهد بود. اما فعلا روی پنجشنبهها ساعت ۱۶ حساب کردیم.
۷- به محض تکمیل ظرفیت ثبتنام شروع میکنیم.
۸- تهیه کتاب به صورت فیزیکی یا پیدیاف اجباریه. امکان خرید جمعی با تخفیف هم وجود دارد. ما براتون با پول خودتون میخریم :)
۹- میتونید متناسب با کتاب ماه باشگاه اشتراک رو تهیه بکنید، یعنی اگر کتابی برای شما مفید یا دوست داشتنی نیست از ماه بعدش بیاید. که توصیه نمیکنیم البته نیاید! 🤍
🍀 لطفا برای ثبتنام به ادمین دنیای شناخت پیام بدید:
@cwmediamanager
@cognitionworld • CWA
روانشناس
محبت درست نشود مگر در میان دو تن،
که یکی دیگری را گوید: ای من…
که یکی دیگری را گوید: ای من…
اَنَا مَن اَهوَی وَ مَن اَهوَی اَنَا.
نَحنُ رُوحَانِ حَلَلنَا بَدَنَا...
من کسی هستم که دوستش دارم،
و کسی که دوستش دارم من هستم.
ما دو روح هستیم که در یک بدن ساکنیم...
نَحنُ رُوحَانِ حَلَلنَا بَدَنَا...
من کسی هستم که دوستش دارم،
و کسی که دوستش دارم من هستم.
ما دو روح هستیم که در یک بدن ساکنیم...
روانشناس
۲۳۱. دلنشینترین خاطره شما از عشق مادرت؟
۲۳۲. بهترین و بدترین شغلی که داشتی؟
روانشناس
۲۳۲. بهترین و بدترین شغلی که داشتی؟
۲۳۳. یکی از وحشتناکترین لحظات زندگیت؟
روانشناس
۲۳۳. یکی از وحشتناکترین لحظات زندگیت؟
۲۳۴. قدیمیترین دوستت کیه؟ چطوری و کی با هم آشنا شدید؟
بزن تو دهن کمالِ گرایی
بحرانهای مقطعی، مخصوصا تو زمانهای برزخی مثل فارغالتحصیلی، بیکاری موقت، بعد کنکور و... اغلب با هجوم افکار منفی همراهه. «من کارهای ناتمام زیادی دارم»، «پروژههایم به نتیجه نرسید»، «تلاشم هدر رفت».
در روانشناسی هیجانمدار، ما به این صدا «صدای منتقد درونی» میگیم؛ صدایی که ارزش و هویت ما را به «تمام کردن کارها» گره میزنه. که خیلی بده، قبول دارید؟
من اینطور مواقع خیلی سریع دشمن اصلی رو هدف قرار میدم یعنی آقای کمالِ گرایی. و بعد میرم سراغ باقی مراحل خلاص شدن از سرزنشهای خودم و منفیبافی. اول از همه به خودم میگم؛
«بزن تو دهن آقا کمال»
کمالگرایی (Perfectionism) هیچ وقت فضیلت نیست، و تقریبا همیشه یه مکانیسم دفاعی اضطرابآوره. این بزگوار یعنی کمالِ بیحیا و شرف، همش وسوسهمون میکنه: «اگر این کار تمام نشود، تو ناکافی هستی.»
چی کارش کنیم حالا؟
گاهی برای شکستن این چرخه، باید تمرین نقص کنیم. رها کردن عمدی یک کار، فرستادن یک پیام ناقص، یا بستن پرونده یک پروژه بدون نتیجه نهایی، یک تکنیک درمانی برای مواجهه وسوسه ناجوانمردانهی کمال تو گوشمونه: «اگر کامل نباشم، دوستداشتنی نیستم.»
پس تمرین نقص کنیم.
دوم:
یه پروژه ناتموم، چسبنده مثل رابطه ناسالمه
ما گاهی انگار با اهدافمون «ازدواج» میکنیم. وقتی یک پروژه (مقاله، اختراع، ایده، کار کارفرما) دیگه شور و شوقی تو ما ایجاد نمیکنه، اما فقط و فقط به خاطر «هزینهای که قبلاً کردهایم» (Sunk Cost Fallacy) داریم ادامهش میدیم، درگیر یک رابطه سمی با کار شدهایم.
اما از دیدگاه هیجانمدار:
ناتموم موندن یه کار، لزوماً نشانه تنبلی نیست؛ گاهی نشانه هوش هیجانی ناخودآگاه ماست. شاید ناخودآگاهِ ما فهمیده که این مسیر، مسیرِ اصیلِ ما نیست و ترمز رو کشیده. :)
ممکن نیست؟!
پس بذارید بهتون بگم؛
اون پروژه ناتموم نموند چون شما ضعیف بودی؛ ناتموم موند چون روح شما جای دیگری رو و مسیر دیگری رو طلب میکرد!!
از طرفی دیگه
تقریبا همه ما، اغلب اوقات، درگیر یک خطای شناختی هستیم: «اگر این پروژه تمام شود، آنوقت حالم خوب میشود.»
اماااااا راستش
تموم کردن چیزا هیچ ربطی به حال خوب نداره. ما فکر میکنیم تمومش کنیم حالمون خوب میشه، ولی بعدش بازم باید پروژه جدید شروع کنیم و بازم چالشها هستن و بازم و بازم و...
این همان «تردمیل لذت» است. رسیدن به خط پایان، فقط چند لحظه دوپامین آزاد میکنه و بلافاصله اضطرابِ هدفِ بعدی جایگزین میشه. آرامش و خوشبختی، در «تیک زدن چکلیستها» نیست؛ اتفاقا تو کیفیتِ حضورِه، در بودن شما در لحظه هایی که حواستون نیست خود زندگین.
در آخر هم بذارید بهتون بگم که؛
شما همین الان هم کاملید!
چطوری؟؟!؟!
فرهنگ ما، موفقیتزده است و سخته باور کنیم که یک انسان بدون اختراع، بدون مقاله و با کولهباری از کارهای ناتمام، میتواند «کامل» باشه...
اما من فکر میکنم که
کمال تو رزومه نیست؛ تو «قلب» ماست.
به این مثال فکر کنید:
یه انسان ساده اما خوشقلب و عاشق، بسیار کاملتر (یکپارچهتر و آرامتر) از انسانیه که کولهباری از افتخارات دارد اما هنوز درگیر غرور و اثبات خودشه!
یا مثلا
یه پدر کارگر خیلی خوشبختتره با همسر و فرزندی که عاشقشونه و عاشقش هستن...
خلاصه اگر پروژههای ناتموم شما رو داره آزار میده، به جای تلاش برای تمام کردنشان به حرف منزوی گوش بدید؛
افسانهها میدانِ عُشاقِ بزرگند
ما عاشقانِ کوچکِ بیداستانیم
لازم نیست برای ارزشمند بودن، موفق بودن، عاشق بودن و... افسانهای باشید، یا بزرگ و بینقص. زندگی واقعی، پر از نقصها، ناتمامیها و داستانهای معمولیه. اما زیبا و خاص. خیلی خاص، چون شما خاصید. به اثر انگشتون دوباره نگاه کنید تا مطمئن بشید.
مجتبی کوپایی
بحرانهای مقطعی، مخصوصا تو زمانهای برزخی مثل فارغالتحصیلی، بیکاری موقت، بعد کنکور و... اغلب با هجوم افکار منفی همراهه. «من کارهای ناتمام زیادی دارم»، «پروژههایم به نتیجه نرسید»، «تلاشم هدر رفت».
در روانشناسی هیجانمدار، ما به این صدا «صدای منتقد درونی» میگیم؛ صدایی که ارزش و هویت ما را به «تمام کردن کارها» گره میزنه. که خیلی بده، قبول دارید؟
من اینطور مواقع خیلی سریع دشمن اصلی رو هدف قرار میدم یعنی آقای کمالِ گرایی. و بعد میرم سراغ باقی مراحل خلاص شدن از سرزنشهای خودم و منفیبافی. اول از همه به خودم میگم؛
«بزن تو دهن آقا کمال»
کمالگرایی (Perfectionism) هیچ وقت فضیلت نیست، و تقریبا همیشه یه مکانیسم دفاعی اضطرابآوره. این بزگوار یعنی کمالِ بیحیا و شرف، همش وسوسهمون میکنه: «اگر این کار تمام نشود، تو ناکافی هستی.»
چی کارش کنیم حالا؟
گاهی برای شکستن این چرخه، باید تمرین نقص کنیم. رها کردن عمدی یک کار، فرستادن یک پیام ناقص، یا بستن پرونده یک پروژه بدون نتیجه نهایی، یک تکنیک درمانی برای مواجهه وسوسه ناجوانمردانهی کمال تو گوشمونه: «اگر کامل نباشم، دوستداشتنی نیستم.»
پس تمرین نقص کنیم.
دوم:
یه پروژه ناتموم، چسبنده مثل رابطه ناسالمه
ما گاهی انگار با اهدافمون «ازدواج» میکنیم. وقتی یک پروژه (مقاله، اختراع، ایده، کار کارفرما) دیگه شور و شوقی تو ما ایجاد نمیکنه، اما فقط و فقط به خاطر «هزینهای که قبلاً کردهایم» (Sunk Cost Fallacy) داریم ادامهش میدیم، درگیر یک رابطه سمی با کار شدهایم.
اما از دیدگاه هیجانمدار:
ناتموم موندن یه کار، لزوماً نشانه تنبلی نیست؛ گاهی نشانه هوش هیجانی ناخودآگاه ماست. شاید ناخودآگاهِ ما فهمیده که این مسیر، مسیرِ اصیلِ ما نیست و ترمز رو کشیده. :)
ممکن نیست؟!
پس بذارید بهتون بگم؛
اون پروژه ناتموم نموند چون شما ضعیف بودی؛ ناتموم موند چون روح شما جای دیگری رو و مسیر دیگری رو طلب میکرد!!
از طرفی دیگه
تقریبا همه ما، اغلب اوقات، درگیر یک خطای شناختی هستیم: «اگر این پروژه تمام شود، آنوقت حالم خوب میشود.»
اماااااا راستش
تموم کردن چیزا هیچ ربطی به حال خوب نداره. ما فکر میکنیم تمومش کنیم حالمون خوب میشه، ولی بعدش بازم باید پروژه جدید شروع کنیم و بازم چالشها هستن و بازم و بازم و...
این همان «تردمیل لذت» است. رسیدن به خط پایان، فقط چند لحظه دوپامین آزاد میکنه و بلافاصله اضطرابِ هدفِ بعدی جایگزین میشه. آرامش و خوشبختی، در «تیک زدن چکلیستها» نیست؛ اتفاقا تو کیفیتِ حضورِه، در بودن شما در لحظه هایی که حواستون نیست خود زندگین.
در آخر هم بذارید بهتون بگم که؛
شما همین الان هم کاملید!
چطوری؟؟!؟!
فرهنگ ما، موفقیتزده است و سخته باور کنیم که یک انسان بدون اختراع، بدون مقاله و با کولهباری از کارهای ناتمام، میتواند «کامل» باشه...
اما من فکر میکنم که
کمال تو رزومه نیست؛ تو «قلب» ماست.
به این مثال فکر کنید:
یه انسان ساده اما خوشقلب و عاشق، بسیار کاملتر (یکپارچهتر و آرامتر) از انسانیه که کولهباری از افتخارات دارد اما هنوز درگیر غرور و اثبات خودشه!
یا مثلا
یه پدر کارگر خیلی خوشبختتره با همسر و فرزندی که عاشقشونه و عاشقش هستن...
خلاصه اگر پروژههای ناتموم شما رو داره آزار میده، به جای تلاش برای تمام کردنشان به حرف منزوی گوش بدید؛
افسانهها میدانِ عُشاقِ بزرگند
ما عاشقانِ کوچکِ بیداستانیم
لازم نیست برای ارزشمند بودن، موفق بودن، عاشق بودن و... افسانهای باشید، یا بزرگ و بینقص. زندگی واقعی، پر از نقصها، ناتمامیها و داستانهای معمولیه. اما زیبا و خاص. خیلی خاص، چون شما خاصید. به اثر انگشتون دوباره نگاه کنید تا مطمئن بشید.
مجتبی کوپایی
روانشناس
۲۳۴. قدیمیترین دوستت کیه؟ چطوری و کی با هم آشنا شدید؟
۲۳۵. بدترین اشتباهی که دیگری در حقت انجام داده؟ بخشیدیش یا نبخشیدی؟
دو جنین در شکم مادر بودند...
+ تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟
- آره حتما. میدونم یه جایی هست که میتونیم راه بریم. میتونیم نفس بکشیم، حتی شاید با دهن چیزی بخوریم.
+ امکان نداره. ما با جفت تغذیه میشیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمیرسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونهای بده؟
- شاید مادرمونم ببینیم...
+ تو واقعا به مامان اعتقاد داری!؟ اگه هست پس چرا نمیبینیمش؟
- آره... به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه. و عاشقانه و با تن و جونش مراقب ماست.
+ ولی من مامانو نمیبینم، پس نباید وجود داشته باشه.
- میدونم. میفهمتت. با این چشمها و این تاریکی سخته دیدنش... ولی اگه ساکت ساکت باشی، صداشو میشنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی…
شما چی؟ حضورشو حس میکنید؟
+ تو به زندگی بعد زایمان اعتقاد داری؟
- آره حتما. میدونم یه جایی هست که میتونیم راه بریم. میتونیم نفس بکشیم، حتی شاید با دهن چیزی بخوریم.
+ امکان نداره. ما با جفت تغذیه میشیم. طنابشم انقد کوتاهه که به بیرون نمیرسه. اصلا اگه دنیای دیگه هم هست چرا کسی تاحالا از اونجا نیومده بهمون نشونهای بده؟
- شاید مادرمونم ببینیم...
+ تو واقعا به مامان اعتقاد داری!؟ اگه هست پس چرا نمیبینیمش؟
- آره... به نظرم مامان همه جا هست. دور تا دورمونه. و عاشقانه و با تن و جونش مراقب ماست.
+ ولی من مامانو نمیبینم، پس نباید وجود داشته باشه.
- میدونم. میفهمتت. با این چشمها و این تاریکی سخته دیدنش... ولی اگه ساکت ساکت باشی، صداشو میشنوی و اگه خوب دقت کنی حضورشو حس می کنی…
شما چی؟ حضورشو حس میکنید؟
روانشناس
۲۳۵. بدترین اشتباهی که دیگری در حقت انجام داده؟ بخشیدیش یا نبخشیدی؟
۲۳۶. بدترین اشتباهی که در حق دیگری انجام دادی؟ جبرانش کردی؟
روانشناس
دیالوگی از فیلم در دنیای تو ساعت چند است... همیشه حواسم پرت بود. امّا نه از تو. همیشه حواسم جمعِ تو بود گُلی. اسم تو آرومم می کرد. تو «الف» بودی؛ من«ی». «گیله گُلِ ابتهاج» ؛ «فرهادِ یروان». سلیقه تو رو یادمه. هرچی رو تو دوست داشتی دوست داشتم. اون روز رو…
Anzali
Christophe Rezai
سوگند به تاکستان
که پیش از تولد انگور
شراب بودم من
بیژن نجدی
که پیش از تولد انگور
شراب بودم من
بیژن نجدی
روانشناس
۲۳۶. بدترین اشتباهی که در حق دیگری انجام دادی؟ جبرانش کردی؟
۲۳۷. در طول زمان چه قدر اولویتهای زندگیت تغییر کردن؟ اگر دوست داری توضیح بده.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خونه یه جا نیست، بغل شماست جان من...
بهترین خونه، بهترین کافه، بهترین خیابون، بهترین پاتوق و... بدون فرد مورد علاقه ما، همگی فقط یک جا هستند و نه بیشتر.
همسفر، و هممسیر و همراه که باشه، حتی اگر راهی دورترین نقطه دنیا هم باشیم، تحمل تمام رنج دوری از مکان آشنا تا رسیدن به مقصد، راحت میشه.
تصویر برگرفته از "آناتومی آغوش" از لونا لو
موزه هنرهای معاصر پارانا، برزیل
بهترین خونه، بهترین کافه، بهترین خیابون، بهترین پاتوق و... بدون فرد مورد علاقه ما، همگی فقط یک جا هستند و نه بیشتر.
همسفر، و هممسیر و همراه که باشه، حتی اگر راهی دورترین نقطه دنیا هم باشیم، تحمل تمام رنج دوری از مکان آشنا تا رسیدن به مقصد، راحت میشه.
تصویر برگرفته از "آناتومی آغوش" از لونا لو
موزه هنرهای معاصر پارانا، برزیل
منم و حیرت و مقصد گُم و رَه ظُلمانی
خود مگر کوکبِ عشقِ تو شود، هادی من
بیستون دفتر و، تیشه قلم و، شیرین تو
تا چه نقشی بزند، خامه یِ فرهادیِ من
حسین منزوی
خود مگر کوکبِ عشقِ تو شود، هادی من
بیستون دفتر و، تیشه قلم و، شیرین تو
تا چه نقشی بزند، خامه یِ فرهادیِ من
حسین منزوی
به خانهٔ عشقت خوش آمدی!
قدمت روی چشمهای من!
از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانهٔ من آوردی. سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی. زندگی، ترکم کرده بود؛ زندگی آوردی. صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانهٔ من آوردی.
۱۷ فروردین ۱۳۴۳
نامهای از شاملو برای آیدا
«آیدایی که مثل خون در رگهای او بود.»
پ.ن: آیدای شاملو چه قدر امنه واقعا! معشوق امنی که الهامبخش این همه نامه و غزل شده...
اما دقیقا چه رابطهای بین پاکی و خدایی بودن معشوق و امن بودنش وجود داره؟! فقط شعره اینا یا شاملو واقعا از عشق توقع نور و پاکی و صفا داره؟
اصلا راستی؛ فقط شاملو این توقع رو داره؟
قدمت روی چشمهای من!
از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانهٔ من آوردی. سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی. زندگی، ترکم کرده بود؛ زندگی آوردی. صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانهٔ من آوردی.
۱۷ فروردین ۱۳۴۳
نامهای از شاملو برای آیدا
«آیدایی که مثل خون در رگهای او بود.»
پ.ن: آیدای شاملو چه قدر امنه واقعا! معشوق امنی که الهامبخش این همه نامه و غزل شده...
اما دقیقا چه رابطهای بین پاکی و خدایی بودن معشوق و امن بودنش وجود داره؟! فقط شعره اینا یا شاملو واقعا از عشق توقع نور و پاکی و صفا داره؟
اصلا راستی؛ فقط شاملو این توقع رو داره؟