مُستشار – Telegram
مُستشار
331 subscribers
313 photos
53 videos
1 file
59 links
من، حسین توحیدی هستم، یک جستجوگر، یادگیرنده و پویندهٔ مسیر مشاوره مدیریت و اینجا گوشهٔ خلوتی است برای به اشتراک گذاشتن چیزهایی که دوست دارم شما هم ببینید یا بخوانیدشان.

@H_Tohidi
Download Telegram
ارباب خودم، سامبولی بلیکم
ارباب خودم، سرِتو بالا کن
ارباب خودم، لطفی به ما کن
ارباب خودم، به من نیگا کن
ارباب خودم، بزبز قندی
ارباب خودم، چرا نمی‌خندی؟!

@mostashaar
⭕️ بیایید به یکدیگر کتاب هدیه ندهیم! ⭕️

من تاکنون بارها و بارها مورد لطف واقع شده و کتاب‌های زیادی هدیه گرفته‌ام، از نزدیک‌ترین و صمیمی‌ترینِ دوستان تا عادی‌ترین و فاصله‌دارترینِ ایشان. و البته گهگاه کتاب‌هایی را هدیه داده‌ام. اکنون که نگاه می‌کنم، می‌بینم از کل کتاب‌های هدیه‌گرفته‌شده، اندکی از آنها را در دست گرفته و خوانده‌ام و شاید یکی دو تا را تا انتها پیش برده‌ام. با اندکی تأمل و سعی برای ریشه‌یابی این اتفاق، دلیل آن را اینگونه یافتم:
اصولاً کتابِ هدیه‌گرفته‌شده در حالتی خوانده می‌شود که یا منطبق با آنِ احساسی و عاطفی هدیه‌گیرنده باشد (که نیازمند هوش عاطفی بالایی در فرد هدیه‌دهنده برای تشخیص روحیات هدیه‌گیرنده است)، یا دربردارندهٔ پاسخ به سؤالاتی باشد که ذهن هدیه‌گیرنده در آن زمان به آنها مشغول است.
اگر یکی از این دو شرط صادق نباشد، کتاب‌های دیگری در اولویت قرار می‌گیرند که حداقل یکی از این دو ویژگی را داشته باشند و کتاب هدیه‌گرفته‌شده به کنج کتابخانه فرو می‌رود.

خواهش «مستشار» این است که بیایید کتاب‌های خوبمان را حتماً به دوستان و اطرافیان خود معرفی کنیم، اما آنها را هدیه ندهیم.

پ.ن.۱: قرآن، دیوان حافظ، رباعیات خیام و مانند اینها را به قاعده‌ای دیگر نباید هدیه داد؛ اینکه خیلی بعید است کسی اینها را در کتابخانه‌اش نداشته باشد و هدیه‌دادنش یعنی داشتن چند نسخه از هر کدام، که ارزش چندانی خلق نخواهد کرد.

پ.ن.۲: می‌توان کتاب هدیه داد و گرفت و به آن فقط به‌عنوان یک یادگاری از طرف یک دوست نگریست؛ این نوشته به این حالت کاری ندارد.

پ.ن.۳: از جمله کمپین‌هایی که این روزها به راه افتاده، هدیه‌دادن کتاب به‌عنوان عیدی است. با شرحی که رفت، به نظر می‌رسد این حرکت چندان اثربخش نخواهد بود، حتی اگر مورد اقبال عمومی واقع شود.

@mostashaar
اگر امروز چراغ‌های اضافی را خاموش نکنیم، بعید است آینده‌ای روشن در انتظارمان باشد.

حرکت جهانی «ساعت زمین»
شنبه، ۲۹ اسفند ۹۴
ساعت ۲۰:۳۰ تا ۲۱:۳۰

@sharif_gs
⭕️ دل‌نوشته‌ای برای مصدق ⭕️

روزی روزگاری، جوان‌تر که بودم و البته ساده‌دل‌تر، قهرمانم بودی. به تو افتخار می‌کردم. یک تنه برآمدی و نه‌تنها در برابر محافظه‌کاران داخلی، بلکه در مقابل بریتانیای کبیر ایستادی و نفت را ملی کردی و جلوی تاراج این ثروت را گرفتی ...
کشور را برای ۲۸ ماه به شیوه‌ای دموکراتیک گرداندی، دربار را محدود کردی و در برابر فشار خارجی، سخت و جانانه و قهرمانانه مقاومت نمودی. سرانجام اما به دلیل خیانت دوستان و توطئهٔ دشمنان، باز هم «قهرمانانه» شکست خوردی و به حبس و حصر رفتی ...

پیرمرد عزیز، اکنون که از شور ملیِ رمانتیک فاصله گرفته‌ام، سؤالاتی در سر دارم. می‌خواهم بپرسم که آیا راه دیگری برای جلوگیری از تاراج نفت نبود؟ آیا بعد از ملی کردن، امکان مذاکره و حتی مصالحه فراهم نبود؟ آیا لازم بود که لجوجانه و سرسختانه در برابر میانجی‌گری‌ها مقاومت می‌کردی؟

با تمام احترام و ارادتی که برای شخصیت و افکارت قائلم، معتقدم که اشتباه کردی. کاش به‌جای قهرمان، سیاستمداری حسابگر بودی ...

با احترام به تمام شهدای جنبش ملی نفت
هوشنگ شاه‌اکبری
۲۹ اسفند ۱۳۹۴

@mostashaar
پیرمرد دوست‌داشتنی، کاش نفت را ملی نکرده بودی!

@mostashaar
شیشهٔ عطر نگار
از لب طاقچهٔ کنج اتاق
صبح امروز بیفتاد و شکست
و هوای این شهر، پُر شد از بوی بهار
زندگی جاری شد
ابر یک‌باره گریست
پر پروانه دوباره تَر شد
گلِ گلدان خندید
ناخوشی پرپر شد ...

@mostashaar
«ابد و یک روز»

فیلمی اجتماعی
تلخ و گس و دردناک
با بازی‌هایی نسبتاً خوب
و نه شایستهٔ این همه سیمرغ

@mostashaar
Forwarded from اوتانا
َ ششمین روز فروردین، سالروز تولد زرتشت اسپنتمان، به «نوروز بزرگ»، روز «امید» یا روز شادباش نویسی معروف است و در تقویم سُغدی و خوارزمی روز آغاز سال نو می باشد. دراین روز زرتشیان در آتشکده‌های هر شهر گرد هم می آیند، اوستا می‌خوانند و تولد پیامبرشان را جشن می‌گیرند. آب پاشیدن به همدیگر، دود کردن اسپند و پخش کردن سنجد و آویشن نیز از دیگر مراسم‌های این جشن است.


@otanafoods
⭕️ مکن ای صبح طلوع ⭕️

داشتم به جملهٔ مرد شکارچی در کتاب شاهرخ مسکوب فکر می‌کردم که صدای پای پیامکی در سرسرای ذهن پیچید. بی‌حوصله تلفن را برداشتم. نام دوستی بر صفحه پدیدار بود؛ دوستی که مشاور است. پیامک را گشودم:

«در شب آخرین روز تعطیلات نوروز هم‌نوا با کارمندان و کارکنان سراسر کشور:
مکن ای صبح طلوع»

برای لحظه‌هایی مبهوت شدم و به قدرت نکته‌گویی هوشمندانهٔ نویسندهٔ این پیامک درود فرستادم. به‌راستی این پیامک‌ها را چه کسانی می‌سازند که می‌توانند پیام هزار صفحه پژوهش تحلیلی جامعه‌شناسانه و روانشناسانه را در چند جمله خلاصه کنند؟!

این روزها که برای کتاب «مدیریت در ایران نوین» سرگرم تبیین ساختار ذهنی ایرانیان در حوزه هستم به پرسش‌های دشواری رسیده‌ام که:
آیا توان ایرانیان در تبدیل رنج‌ها، رنجش‌ها، نقدها و خواسته‌های خود در قالب طنزها و هزل‌ها برای آنها در طول تاریخ کارکردی مثبت داشته است یا منفی؟ آیا ایرانیان در اجبار تاریخ به چنین روشی تن داده‌اند یا بافتار روحیهٔ ایرانی این‌گونه طناز است؟ این روحیه چگونه به وجود آمده است؟ آیا روحیهٔ طناز و تیکه‌پران ایرانی٬ جریان اندیشیدن جدی که به عمل رهایی‌بخش تاریخی می‌انجامد را برای او دچار سستی نمی‌کند؟

من برخلاف خیلی‌ها بر این باورم که این نوع پیامک‌ها را باید جدی گرفت، به‌ویژه آنان که مسئولیتی در برابر مدیریت فرهنگ ایران در زمانهٔ نو دارند. این پیامک‌ها حکایت از لایه‌های نه‌چندان پنهان ایرانی‌بودن در روزگار ما می‌کنند. به سخن فیلسوفان "نمودی" از یک "بود" هستند. این پیامک‌ها فقط یک طنز نیستند که بتوان با کمی خندیدن از کنار آنها گذشت. این نوع پیامک‌ها تبلور خواستهٔ درونی کسانی است که آن را به دوستان خود می‌فرستند؛ همان کاری که نسخه‌نویسان در بازنویسی از روی متن موش و گربهٔ عبید زاکانی در طول تاریخ انجام داده‌اند.

به‌راستی چه کسی می‌داند چند کارمند ایرانی این پیامک را دیدند و احساس کردند سخن دل آنهاست؟!

راستی یادم رفت بگویم که آن مرد شکارچی چه گفته بود. او می‌گفت:
«مرد باید آفتاب را بیدار کند، نه آفتاب مرد را»
چه زیباست اگر ما ایرانی‌ها در صبحگاهان با طلوع آفتاب نگوییم:
وای دوباره باید سر کار رفت!

نویسنده: دکتر غلامرضا خاکی

@mostashaar
سفیر فنلاند با تمام امکاناتی که در اختیار دارد، یکی از مسافران دائمی متروی تهران است.

صفحهٔ اول روزنامهٔ همشهری، ۲۲ فروردین ۹۵

@mostashaar
جهان مثل کتاب است و کسانی که به سفر نمی‌روند، به خواندن تنها یک صفحه از آن بسنده کرده‌اند.

@mostashaar
شرکت دوست‌داشتنی من - همکاران متناسب

این روزها اتفاقاتی افتاد تا مستشار بیش از پیش به نقش همکاران در دوست‌داشتنی‌بودن محل کار پی ببرد؛ هر چه تناسب (و نه لزوماً شباهت) همکاران با هم بیشتر، محیط کاری بهتر، نرم‌تر و روان‌تر. تناسبی که می‌تواند در میزان فهم و توان تحلیلی، سطح فرهنگی، دیدگاه اعتقادی، سنخ روانی، پارادایم سیاسی و پیشینهٔ آموزشی افراد باشد.

البته می‌توان محیط کاری‌ای را سراغ گرفت که همکارانش تناسب چندانی با هم نداشته باشند، اما آن‌جا باز هم خوب باشد؛ این، در صورتی است که افراد آن محیط، مهارت‌های ارتباطی، کار تیمی و مشارکت را به‌خوبی یاد گرفته باشند، به‌ویژه همدلی و همدردی را.

پ.ن: حضرت سعدی هم، سال‌ها پیش اهمیت تناسب دوستان و یاران را این‌گونه بیان کرده است:
یارا، بهشت، صحبت یاران همدم است
دیدار یار نامتناسب، جهنم است

@mostashaar
خوشحالم که در روز زمین، ایران هم سند مقابله با تغییرات اقلیمی را امضا کرد. امیدوارم هم دولت و هم شرکت‌های ایرانی گام‌های جدی برای تحقق تعهدات ایران بردارند.

@mostashaar
از نمودهای بی‌توجهی به دیگران و فقط در نظر گرفتن خود، ساخت پیاده‌روهای ناهموار و شیب‌دار است.
امروز خانمی هنگام عبور، پایش پیچ خورد و شکست. 😔

@mostashaar
Forwarded from Systems Thinking
بزرگ‌آقا به شهرزاد:
«توی این دنیا تو تنها کسی نیستی که دلت شکسته و به اون‌چه می‌خواستی نرسیدی ... اصل، توی این دنیا نرسیدنه! وقتی برسی، عجیبه»

#مدل_ذهنی

@systemsthinking
«رایگان می‌بخشد، نارون سایهٔ خود را به زمین»

بیایید یک روز به بستر جامعه برویم و تخصص و توانمندی خود را در اختیار آن قرار دهیم، به رایگان.
از ۱۶ تا ۳۱ اُردیبهشت
Eviran.ir

@mostashaar
«عمرمان وقتی به سر می‌آید که در برابر آنچه مهم است، سکوت می‌کنیم.»

مستشار نکات فراوانی از «مدرسهٔ افروز» آموخته است.

@mostashaar
Forwarded from Systems Thinking
#تفکر_ساختار_به_عنوان_علت
#مدل_ذهنی
#فساد
#حسین

رتبه‌ش چهارصد انسانی شده بود و داشت توی دانشگاه تهران الهیات (فقه و حقوق) می‌خوند. گفت داییش قاضیه و اونم می‌خواد مسیر وکالت و قضاوت رو پیش بگیره. می‌گفت با این گرایشی که توی الهیات انتخاب کرده می‌تونه وکیل و قاضی بشه اما داره تلاش می‌کنه تا رشته‌شو به حقوق دانشگاه قم تغییر بده که کارش در ادامه راحت‌تر بشه؛ گفت پارتی‌ش هم جور شده ...

- عجب قاضی و وکیلی از آب در بیاد وقتی از اولش با پارتی‌بازی شروع بشه!
- آقا تو فک کردی دنیا همه چیزش گل و بلبله که من بخوام این کارو نکنم؟! آدم باید تا جایی که می‌تونه از پارتیا و رابطه‌هاش استفاده کنه (اینو در حالی می‌گفت که خوشحالی و ذوق عجیبی در چهره‌ش نمایان بود) ...

حیف که صحبت‌مون ادامه‌دار نشد و من باید از مترو پیاده می‌شدم، وگرنه جملهٔ بعدیم این بود:
این‌دفعه جیک‌جیک مستونی و پارتی‌ت جوره، ولی اگه یه جا دیدی یه نفر پارتی داره و تو نداری و حقت داره پامال می‌شه، نامردی اگه شاکی بشی و به در و دیوار ناسزا بگی! اگه پارتی‌بازی رو به‌عنوان یه قاعدهٔ بازی پذیرفتی و بر مبنای اون عمل می‌کنی، منتظر باش که یه روز بقیه هم ازش استفاده کنن ...

@systemsthinking
⭕️ وبلاگستان حافظهٔ جمعی ماست ⭕️

وبلاگستان روزگاری آمد و خوش درخشید، ولی دولت مستعجل بود. بعد از آن توئیتر داغ شد و سرد شد و گودر شلوغ شد و تعطیل شد. فیسبوک هم که راه تنفس و تبرج بعدی بود، این روزها دارد خلوت می‌شود. نوع تولید، مصرف و تماس رسانه‌ای در این سال‌ها تقریباً به‌سرعت تغییر کرده است.

مصرف‌کنندهٔ رسانه، امروز دلخوش است به تلگرام و کمی پیش‌تر به وایبر. مصرف‌کنندهٔ رسانه عقب‌نشینی کرده به محفل خانوادگی؛ به همان عرصهٔ خصوصی که پناهگاه و تنفس‌گاهش بوده. درها را هم بسته؛ وبلاگ، درهایش باز بود. وایبر و تلگرام اما درهایشان بسته است. محفل است، رسانه نیست.

منحنی رسانه‌های شخصی در این پانزده ساله دارد از «فعالیت» به سوی «انفعال» فرو می‌نشیند. از اوج وبلاگ و کنشگری و بیرون‌ریختن اسرار، به حضیض جوک و شوخی‌های معمول و کلمات سانتی‌مانتال و اطلاعات دم‌دستی و مشکوک.

وبلاگ و تمام آنچه از اسرار ما در سینه دارد، درخشان‌ترین حافظهٔ جمعی ما در یک دورهٔ تاریخی است. در این هیچ تردیدی نیست. ما هر چه داشتیم گفتیم. هر چه بلد بودیم روی صحنه ریختیم. هر طرحی که داشتیم مطرح ساختیم. نجات نیافتیم، ولی تغییر کردیم. خیلی هم تغییر کردیم. شناخت‌مان از خودمان و جهان اطراف‌مان بیشتر شده، راه‌های تماس‌مان بازتر و افزون‌تر گشته، تصورات‌مان تصحیح شده. اینها همه از برکت همنشینی با وبلاگ است.

وبلاگستان، امروز متروک است اما موزهٔ مهمی از خاطرات همهٔ ماست. وبلاگستان سند مشروح زندگی مردمی است که می‌خواستند نجاتی پیدا کنند. گرچه وبلاگستان نتوانست ما را نجات دهد، اما تغییرمان داد. ما صدای خود را بلندتر و روشن‌تر کردیم؛ و دفتر خاطرات خود را به‌صورت عمومی و علنی در صدها هزار برگ ثبت کردیم. نفْس این ثبت‌کردن، فتح بزرگی بوده است؛ گرچه به فتح بلندترین قله نرسیدیم ولی بلندترین قله‌ای را که می‌توانستیم فتح کنیم، فتح کردیم. خود را بهتر شناختیم و دیگران را ...

از وبلاگ «سیبستان»؛ با تغییر

@mostashaar
سه اشتباه تقریباً جدی در نوشته‌های پوستر؛ همین امروز در دانشگاه امیرکبیر
دقت‌مان کجا رفته؟!

اینکوترمز به‌جای اینکوترنز
استراتژی به‌جای استراتژیک
معاملات به‌جای معالات

@mostashaar
بعضی از ابتکارات آن‌قدر ناجورند که آدمی آرزو می‌کند کاش بروز نکرده بودند؛ مانند این خراش‌هایی که در سطح آسفالت ناز بزرگراه قزوین‌تهران ایجاد کرده‌اند؛ به گمانم برای از خواب پراندن رانندگان!
@mostashar