هیچ! – Telegram
هیچ!
3.06K subscribers
487 photos
247 videos
102 files
66 links
Download Telegram
"Saye"
Hushang Ebtehaj & Alireza Ghorbani
و شب از شب پر شد...

@nothingmann
Nashakiba
Shajarian
زحد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن، دل دیوانهٔ ما را
@nothingmann
Ey Baran
Alireza Ghorbani
می‌باری بر مزارش، خوش به حالت که بارانی..
@nothingmann
هیچ!
H.SHAJARIAN-آوای مهرگان – @AVAYEMEHREGAN
اینو هرکی فرستاده بگه, بهش یه هدیه بدم. دمت گرم.
هیچ!
Photo
توی زندگى هركس نقطه اى هست كه آدم هيچوقت نتوسته اونجورى كه بايد بابتش داد بزنه، فرياد بكشه يا شهرو بهم بريزه، خيال ميكنه فرصتش پيش نيومده يا وقتش نرسيده..
ولى حقيقت اينه كه نميشه، انگار يكسر اون نقطه به جايى از اعماق وجودت وصله كه اگر پاره‌ش كنى اول از همه خودت رو ميكشه، اينه كه در زندگى هركس نقطه اى هست كه نميشه كاريش كرد.
هیچ!
H.SHAJARIAN-آوای مهرگان – @AVAYEMEHREGAN
صبحی پاشدم, پلی کردمش, رفتم بازار رشت...
موزیک میکس شده با آبره اشپل دارم دانه ای ده تومن...
لذت آمبیانس...
سبزی خریدم و نون و...
دارم برمیگردم خونه بشینم سبزی پاک کنم.
واقعا پیر شدم...
هیچ!
😵 Sticker
بعد پاک کردن سبزی...
وقتی یه آدم چاقو می‌خوره اولین توصیه که بهش می‌کنن اینه که چاقو رو از تنش نکشه بیرون چون خود چاقو خوردن نمی‌کشتش مقدار خونی که از دست میده است که باعث مرگش میشه و تا وقتی چاقو داخل زخمه جلو خون‌ریزی گرفته میشه.
ولی به هرحال آدم که نمی‌تونه با جنس عاریه تو بدنش زندگی کنه و آخر چاقو رو می‌کشه حتی اگر قیمتش مرگ باشه. هوم؟
اوضاع شما هم که خیطه....
هیچ!
فرصتی نمانده است بیا همدیگر را بغل کنیم فردا یا من تو را می‏‌‌کُشم یا تو چاقو را در آب خواهی شست همین چند سطر دنیا به همین چند سطر رسیده است...
پرگار زندگی من نوک سیاهشو ثابت نگه داشتو نوک تیزشو حرکت داد تا با پاره کردن ورقه ها و مچاله شدن تمومِ سفیدیارو گردن انتخاب اشتباه و تقدیر بندازه اما ...
هیچ!
پرگار زندگی من نوک سیاهشو ثابت نگه داشتو نوک تیزشو حرکت داد تا با پاره کردن ورقه ها و مچاله شدن تمومِ سفیدیارو گردن انتخاب اشتباه و تقدیر بندازه اما ...
من یاد گرفته‌ام
چگونه زخم‌هایم را مثل پیراهنم بدوزم
من یاد گرفته‌ام چگونه استخوانم را
مثل لولای در جا بیندازم...
زیر این آسمان ابری
به معنای نامش فکر می‌کند 
گل آفتابگردان!
پاییز به شیشه می‌کوبید، تابستون تقلای موندن میکرد، خودم چی؟ انتهای کدوم زمستون دفن شدم؟ توو همین فکر بودم که یهو از خودم اومدم بیرون ،خودمو توی تاریکی پیدا کردم که نشستم توی پذیرایی ، تو سکوت ، توی خونه‌ی خالی ، هیچ چراغی روشن نبود، هیچکسم خونه نبود؛ ساعت 01:55شده ، چرا من اینجام ؟چرا نخوابیدم ؟ چرا یهو رفتم انقد تو خودم که حالا بیرون اومدنمو نفهمیدم؟ چی شد باز؟ چرا همه چی پوچ ازآب در میاد تو هر تاسی که من میریزم هیچی جفت در نمیاد؟ چرا باز میترسم ؟ نکنه باز میخوام بشم همون بچه کوچیک قدیم که فقط چون تفنگشو میخواست میزد همه دنیارو رو سر خودش خراب میکرد؟ نه واقعا ! به خودم قول داده بودم دیگه تکرار نکنم ، دیگه ایندفعه دیگه من نیستم که خراب میشم....
شب بخیر...