مبارزه تازه آغاز شده است و تا ریشه کنی کامل فساد و ناکارآمدی، باید جان و آبروی خود را نیز بی چشمداشت فدا کرد.
به عمل کار برآید ...
به عمل کار برآید ...
در پاسخ آنان که به پیامبر گفتند: «تبّاً لک» خداوند فرمود: {تبّت یدا ابى لهب}. پس همیشه نباید نجابت پیشه کرد . گاهی اگر سکوت کنید طرف مقابل رفتار شما را حمل بر ضعف میگذارد نه اقتدار. دعا کنیم این روزهای ملتهب زودتر سپری شود.
@his_ego
@Nothingmann
@his_ego
@Nothingmann
شما همگی معنی #شهید را می دانید!
کسی که در #جهاد با کافران در میدان جنگ کشته شود.
تا اینجا که مشکلی وجود ندارد!
پس شهید عزیز هست!
چه سیاه پوست چه سفید!
چه چشم آبی و چه چشم بادامی!
تا اینجا هم مشکلی وجود ندارد، شهید لر و ترک و بلوچ و افغان و عرب و گیلک نمی شناسد، یک #مقام که به شخصی داده می شود، آن هم نه هر آدمی.
از این مقدمه اولیه که بگذریم می خواهم شرح اتفاقی عجیب که دقایقی قبل برای دومین بار تجربه اش کردم را برایتان بگویم!
و از آنجایی که فکر می کردم این جریان اتفاقی باشد، برای هیچکس چیزی نگفتم.
رو به ضریح حضرت ایستاده ام و سرم پایین، مشغول به وداع، که صدای لبیک یا حیدر و لبیک یا زینب کل حرم را پر می کند.
سرم را بالا میاورم و میبینم که به به بعد ساعاتی مِن مِن کردن برای رفتن به سمت دیار انگار قسمتمان بود که در یک تشیع جنازه شرکت کنیم.
یک شهید و دو شهید نه بلکه آنچه که با چشم هایم دیدم شش شهید از جلوی چشمانم عبور می کند، تابوت مسیری باز میکند و با جماعت به صحن می رویم، انتظار اولیه ام این بود ساعاتی که در حرم مانده بودیم و بی خبر از همه جا، کل صحن باید پر شده باشد! اما یک جمعیت سیصد نفره هم نبود!
از کناری ام پرسیدم این شهدا برای کجا هستند؟
فرمود: #فاطمیون.
باقی اش را دوست ندارم شرح دهم، که خجالت میکشم.
که خودتان می دانید منظورم چیست، که خودتان
می دانید چه درد بدیست.
کسی که در #جهاد با کافران در میدان جنگ کشته شود.
تا اینجا که مشکلی وجود ندارد!
پس شهید عزیز هست!
چه سیاه پوست چه سفید!
چه چشم آبی و چه چشم بادامی!
تا اینجا هم مشکلی وجود ندارد، شهید لر و ترک و بلوچ و افغان و عرب و گیلک نمی شناسد، یک #مقام که به شخصی داده می شود، آن هم نه هر آدمی.
از این مقدمه اولیه که بگذریم می خواهم شرح اتفاقی عجیب که دقایقی قبل برای دومین بار تجربه اش کردم را برایتان بگویم!
و از آنجایی که فکر می کردم این جریان اتفاقی باشد، برای هیچکس چیزی نگفتم.
رو به ضریح حضرت ایستاده ام و سرم پایین، مشغول به وداع، که صدای لبیک یا حیدر و لبیک یا زینب کل حرم را پر می کند.
سرم را بالا میاورم و میبینم که به به بعد ساعاتی مِن مِن کردن برای رفتن به سمت دیار انگار قسمتمان بود که در یک تشیع جنازه شرکت کنیم.
یک شهید و دو شهید نه بلکه آنچه که با چشم هایم دیدم شش شهید از جلوی چشمانم عبور می کند، تابوت مسیری باز میکند و با جماعت به صحن می رویم، انتظار اولیه ام این بود ساعاتی که در حرم مانده بودیم و بی خبر از همه جا، کل صحن باید پر شده باشد! اما یک جمعیت سیصد نفره هم نبود!
از کناری ام پرسیدم این شهدا برای کجا هستند؟
فرمود: #فاطمیون.
باقی اش را دوست ندارم شرح دهم، که خجالت میکشم.
که خودتان می دانید منظورم چیست، که خودتان
می دانید چه درد بدیست.
یک شنبه 31اردی بهشتی که بهشتش را...
اینجا ولیعصر...
ماشین ها می روند و صدای بوقشان می ماند، کف و سوت و صدای ضبط و شادی ، خنده به لبم می آورد، یک ماشین، یک بدن تا کمر بیرون آمده از پنجره با سرعت می رود، رنگ بنفش و سبزش در چشمانم می ماند ، دستش را به نشان پیروزی بالا می برد و سعی می کند با نگاه و پوزخند پیروزی اش را طعنه بزند .
ما بچه های امام روح الله عادت داریم به نگاه ها و طعنه ها ، اما این بار نگاه ها و کنایه ها برایم قابل درک نبود ، اینکه چرا می خواهند شادی پیروزی خود را با تحقیر آنکه شکست خورده کامل کنند .
برای ما که هشت سال پیش جشن پیروزی کاندیدمان را با همه مردم جشن گرفتیم و می خواستیم دل همه را به دست آوریم ، این همه کینه قابل هضم نبود .
در همین میدان ولیعصر، با موتور خیابان ها را طی می کردیم، شربت می دادیم و به تیپ ها معتقد نبودیم. شیرینی می دادیم به خودی و نخودی ، چپ و راست کاری نه، نه، نداشتیم.
لبخند روی لب هایمان بود، روی لب های خیلی ها، بحث بیست و چهار و چهارده نبود، همه خوشحال بودیم اما ...
اما خودخواهی یک نفر جشنمان را خراب کرد، فحش و شعار میدادند سکوت میکردیم، شب ها الله اکبر میگفتند، لااله الا الله میگفتیم ، توی گوشمان فریاد میزدند و دروغ میگفتند، جواب نمیدادیم،شیرینی ِشیرینی جشنمان را لگد مال کردند.
این وسط گردو غبار که بالا رفت چشم باز کردیم دیدیم گردو غبار را ریختند وسط شهر...
به خود آمدیم که لباس نظامی تنمان بود و باید می ایستادیم جلوی پاره های تنمان که گرد و غبار بسته بود جلوی دیدشان را
ما می دیدیم اینها پاره های تن ما بودند، رفیق هایمان بودند ، هم محله ای ، همسایه ... همان که چند روز پیش باهم رای داده بودیم و انگشت جوهری به سمت دوربین گرفتیم که خار چشم اجنبی شود , اما آنها ما را نمی دیدند، نفرت از ما را در دلشان انداخته بودند ، غبار، فاصله ما را زیاد کرده بود، هم زبان بودیم اما زبان هم را نمی فهمیدیم هم سن بودیم اما حالا سال ها با هم اختلاف داشتیم...
به جای شیرینی کتک خوردیم، کتک زدیم، در همین خیابان ها زمین خوردیم و زمین زدیم، آشوب بود، غبار بود، ندیدند، ندیدیم، نگذاشتندو نخواستند
این روزها هم گذشت و عکس باتوم و لباس نظامیمان ماند برای ثبت در تاریخ ِتاریخ نویسان بی انصاف
گریه ی بسیجی ها را اما هیچ کس ندید و ثبت نکرد جز فرش های مسجد ارگ ،جز سنگ مزار شهدای کهف ، جز خاک های دو کوهه
آرزو به دل میمانند آنهاکه راهمان را خاکی کردند و سنگلاخی، این غبار کنار می رود و نور حق جلوه نمایی می کند.
روزهای سرمستی ما هم می رسد، بگذارید داعش را در سوریه زمین گیر کنیم تا دست نجسش به خاک وطن نرسد، بگذارید شاخ آمریکا را بشکنیم تا ثروت ما را ندزدد
، بگذارید گریه ی یمنی ها تمام شود،
اسرائیل با خاک یکسان شود
آنگاه سربلند باز خواهیم گشت و در همین خیابان ها خوشحالی می کنیم و شیرینی می دهیم به خودی و نخودی، به چپ و راست ...
@ir_tavabin
@Nothingmann
اینجا ولیعصر...
ماشین ها می روند و صدای بوقشان می ماند، کف و سوت و صدای ضبط و شادی ، خنده به لبم می آورد، یک ماشین، یک بدن تا کمر بیرون آمده از پنجره با سرعت می رود، رنگ بنفش و سبزش در چشمانم می ماند ، دستش را به نشان پیروزی بالا می برد و سعی می کند با نگاه و پوزخند پیروزی اش را طعنه بزند .
ما بچه های امام روح الله عادت داریم به نگاه ها و طعنه ها ، اما این بار نگاه ها و کنایه ها برایم قابل درک نبود ، اینکه چرا می خواهند شادی پیروزی خود را با تحقیر آنکه شکست خورده کامل کنند .
برای ما که هشت سال پیش جشن پیروزی کاندیدمان را با همه مردم جشن گرفتیم و می خواستیم دل همه را به دست آوریم ، این همه کینه قابل هضم نبود .
در همین میدان ولیعصر، با موتور خیابان ها را طی می کردیم، شربت می دادیم و به تیپ ها معتقد نبودیم. شیرینی می دادیم به خودی و نخودی ، چپ و راست کاری نه، نه، نداشتیم.
لبخند روی لب هایمان بود، روی لب های خیلی ها، بحث بیست و چهار و چهارده نبود، همه خوشحال بودیم اما ...
اما خودخواهی یک نفر جشنمان را خراب کرد، فحش و شعار میدادند سکوت میکردیم، شب ها الله اکبر میگفتند، لااله الا الله میگفتیم ، توی گوشمان فریاد میزدند و دروغ میگفتند، جواب نمیدادیم،شیرینی ِشیرینی جشنمان را لگد مال کردند.
این وسط گردو غبار که بالا رفت چشم باز کردیم دیدیم گردو غبار را ریختند وسط شهر...
به خود آمدیم که لباس نظامی تنمان بود و باید می ایستادیم جلوی پاره های تنمان که گرد و غبار بسته بود جلوی دیدشان را
ما می دیدیم اینها پاره های تن ما بودند، رفیق هایمان بودند ، هم محله ای ، همسایه ... همان که چند روز پیش باهم رای داده بودیم و انگشت جوهری به سمت دوربین گرفتیم که خار چشم اجنبی شود , اما آنها ما را نمی دیدند، نفرت از ما را در دلشان انداخته بودند ، غبار، فاصله ما را زیاد کرده بود، هم زبان بودیم اما زبان هم را نمی فهمیدیم هم سن بودیم اما حالا سال ها با هم اختلاف داشتیم...
به جای شیرینی کتک خوردیم، کتک زدیم، در همین خیابان ها زمین خوردیم و زمین زدیم، آشوب بود، غبار بود، ندیدند، ندیدیم، نگذاشتندو نخواستند
این روزها هم گذشت و عکس باتوم و لباس نظامیمان ماند برای ثبت در تاریخ ِتاریخ نویسان بی انصاف
گریه ی بسیجی ها را اما هیچ کس ندید و ثبت نکرد جز فرش های مسجد ارگ ،جز سنگ مزار شهدای کهف ، جز خاک های دو کوهه
آرزو به دل میمانند آنهاکه راهمان را خاکی کردند و سنگلاخی، این غبار کنار می رود و نور حق جلوه نمایی می کند.
روزهای سرمستی ما هم می رسد، بگذارید داعش را در سوریه زمین گیر کنیم تا دست نجسش به خاک وطن نرسد، بگذارید شاخ آمریکا را بشکنیم تا ثروت ما را ندزدد
، بگذارید گریه ی یمنی ها تمام شود،
اسرائیل با خاک یکسان شود
آنگاه سربلند باز خواهیم گشت و در همین خیابان ها خوشحالی می کنیم و شیرینی می دهیم به خودی و نخودی، به چپ و راست ...
@ir_tavabin
@Nothingmann
گمان نکنی که دوری گزیدن من ازتو، به خاطر بیزاری و تنفر است، بلکه پروردگارم مرا به این برنامه عبادی فرمان داده تا امرش را اجرا نمایم، پس گمانی جز خیر نداشته باش که خداوند هر روز چندین مرتبه به ( وجود شایسته ) تو بر فرشتگان گرانمایه اش مباهات میکند و میبالد!
Forwarded from نفحات صبح
معنویت حقیقی، انسان را به سرنوشت مردم و سیاست، حساس و بصیر میکند و معنویت کاذب انسان را دچار بیاعتنایی به جامعه و بلاهت سیاسی میکند.
@nafahate_sobh
@nafahate_sobh
دلهاتان را از دنیا بیرون کنید
@Nothingmann
مردمان این روزگار سخت از مرگ می ترسند و بنابراین شنیدن این سخنان برایشان دشوار است.
#شهید_سید_مرتضی_آوینی
@Nothingmann
#شهید_سید_مرتضی_آوینی
@Nothingmann
ما سالهاست که ثابت کردهایم، حتی اگر امام زمان مان را به چشم نبینیم، و فریادِ ولایتش را نشنویم، باز هم از صحابهی آلالله علیهم السلام مقتدرانهتر میجنگیم!
به ولایت و رهبری اولیایی چون خمینی و خامنهای...
که انقلاب قلوبشان، نه مرز میشناسد، و نه شرق و غرب !
نه مدرنیته میشناسد، نه سنت !
این انقلاب از سربازان خمینی رسیده است به دست سربازان خامنهای !
این انقلاب تعزیهخوانیِ قبل از ظهور است،
و انشاءالله که به زودی زود محقق خواهدشد،
و خمینی هم باز خواهدگشت، با همان لبخند آرامِ دلبرانه...
#نشئه
#نامه_های_شما
@Nothingmann
به ولایت و رهبری اولیایی چون خمینی و خامنهای...
که انقلاب قلوبشان، نه مرز میشناسد، و نه شرق و غرب !
نه مدرنیته میشناسد، نه سنت !
این انقلاب از سربازان خمینی رسیده است به دست سربازان خامنهای !
این انقلاب تعزیهخوانیِ قبل از ظهور است،
و انشاءالله که به زودی زود محقق خواهدشد،
و خمینی هم باز خواهدگشت، با همان لبخند آرامِ دلبرانه...
#نشئه
#نامه_های_شما
@Nothingmann