PDF | پی دی اف – Telegram
PDF | پی دی اف
286K subscribers
10.4K photos
566 videos
3.1K files
2.66K links
Download Telegram
مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستند و به خاطر حرف مردم زندگی نمی کنند را با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند.
مردها در زبان شمایی را که بلند بلند و بی اعتنا به قضاوت ها، می خندید و گریه می کنید را می ستایند و در دلشان زن هایی را جای می دهند که برحسب شرایط می توانند شال بیندازند یا چادر سرکنند....

📕 کتاب:زنانیکه مردان عاشقشان می شوند
✍🏻 اثر: #باب_گرانت

📚 @PDFsCom
زنانی که مردان عاشقشان می شوند.pdf
1.9 MB
📕 کتاب:زنانیکه مردان عاشقشان می شوند
✍🏻 اثر: #باب_گرانت

📚 @PDFsCom
ترس زیاد گاهی به انسان شجاعت می‌دهد، چنانچه وحشت از مرگ، خرگوش را به عملیات قهرمانی وامی‌دارد.

📕 کتاب:مردی که می‌خندد
✍🏻 #ویکتور_هوگو

📚 @PDFsCom
دو درويش در راهی با هم می‌رفتند. يكی بی‌پول بود و ديگری پنج دينار داشت.
درویش بی‌پول، بی‌باک می‌رفت و به هر جايی که می‌رسيدند، چه ايمن بود و چه ناامن، به آسودگی می‌خوابيد و به چيزی نمی‌انديشيد. اما ديگری مدام در بيم و هراس بود كه مبادا پنج دينار را از كف بدهد.

بر چاهی رسيدند كه جای دزدان و راهزنان بود.
اولی بی‌پروا دست و روی خود را شست
و زير سايه‌ی درختی آرميد. در همين حين متوجه شد که دوستش با خود چه كنم چه كنم می‌كند!
برخاست و از او پرسيد: اين چندين چه كنم برای چيست؟
گفت: ای جوانمرد! با من پنج دينار است
و اينجا ناامن است و من جرات خفتن ندارم.
مرد گفت: اين پنج دينار را به من دِه
تا چاره‌ی تو كنم.
پس پنج دينار را از وی گرفت و در چاه انداخت و گفت: رَستی از چه كنم چه كنم! ايمن بنشين، ايمن بخسب، و ايمن برو، که آدم فقير، دژی‌ست كه نمی‌توان فتحش كرد.

قابوسنامه
📚 @PDFsCom
2
راز موفقیت همسرداری ملانصرالدین

ملانصرالدین را گفتند: چگونه چهل بهار بدون مرافعه و جدال با عیال سر کردی؟

او در پاسخ جماعت گفت: ما با هم عهدی بستیم و آن اینکه اگر من آتش خشمم زبانه کشید او برای انجام یک امری نیکو به جای جدل به مطبخ رود تا کشتی طوفان زده من به ساحل آرامش و سکون برسد

و اگر رگ غضب او متورم شد، من به طویله روم و کمی ستوران را رسیدگی کنم و وارد بیت نشوم تا عیال خونش از جوش بیافتد.

و اینک من، شکر خدا، چهل سال است که بیشتر عمر را در طویله زندگی می کنم...

📚 @PDFsCom
👍1🤩1
من می‌گم خودت رو پیدا نکن!می‌گم هیچ‌وقت ندون کی هستی. چون این چیزی‌ که تو رو در تکاپو و در مسیر کشف نگه می‌داره. و مجبورت می‌کنه در قضاوت‌هات و پذیرش تفاوت های دیگران فروتن باشی.

#معرفی_کتاب
📕 کتاب:هنر رندانه ی به تخم گرفتن
✍🏻 اثر: #مارک_منسون

لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/11914

📚 @PDFsCom
این را توی کله ات فرو کن که زن ها با مردی که دوستش دارند ازدواج نمی کنند.
زن وقتی دید کارد به استخوان رسیده و لازم است برای آینده اش یکی را انتخاب بکند، آن وقت می گردد و مردی را پیدا می کند که حدس می زند پدر خوب و شوهر خوبی از آب در می آید و می شود بهش تکیه کرد.
فهمیدی؟
وگرنه عشق حس خوشایندی است که امروز هست و فردا نیست.

📕ملت عشق
✍🏻#اليف_شافاک

📚 @PDFsCom
👍1
زندگی افراد تحت تاثیر گفت‌وشنودهای آنان است. زنان و مردان می‌توانند تعبیرها و تفسیرهای متفاوتی از یک گفت‌وگو داشته باشند. گفت‌وگو برای ایجاد تعادلی دایمی است و از این رو افراد برای رفع مشاجرات و تفاوت‌ها به صمیمیت و استقلال نیاز دارند.

📕 کتاب:گفتگوی زن بامرد بدون درک یکدیگر
✍🏻 اثر: #دبورا_تانن

📚 @PDFsCom
@PDFsCom گفتگوی زن و مرد.pdf
3.6 MB
📕 کتاب:گفتگوی زن بامرد بدون درک یکدیگر
✍🏻 اثر: #دبورا_تانن

📚 @PDFsCom
از نظر گاندی، هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

۱- ثروت، بدون زحمت
۲- لذت، بدون وجدان
۳- دانش، بدون شخصیت
۴- تجارت، بدون اخلاق
۵- علم، بدون انسانیت
۶- عبادت، بدون ایثار
۷- سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.

📕 گاندی گونه‌ای زندگی
✍🏻 #کریشنا_کری_پالانی

📚 @PDFsCom
1
مردی دو دختر داشت یکی را به یک کشاورز و دیگری را به یک کوزه گر شوهر داد. چندی بعد همسرش به او گفت : ای مرد سری به دخترانت بزن و احوال آنها را جویا شو.

مرد نیز اول به خانه کشاوز رفت و جویای احوال شد، دخترک گفت که زمین را شخم کرده و بذر پاشیده ایم اگر باران ببارد خیلی خوبست اما اگر نبارد بدبختیم.

مرد به خانه کوزه گر رفت، دخترک گفت کوزها را ساخته ایم و در آفتاب چیده ایم اگر باران ببارد بدبختیم و اگر نبارد خوبست.

مرد به خانه خود برگشت همسرش از اوضاع پرسید مرد گفت: 
چه باران بیاید و چه باران نیاید ما بدبختیم

📚 @PDFsCom
📎 #_یک_تکه_کتاب

برای موفقیت هرگز دیر نیست. مهم نیست در چه سن و سالی هستید
راه هایی را برای کنار گذاشتن باورهای پوسیده خود خواهید یافت و نتوانستن را از دایره واژگان خود پاک خواهید کرد و به جای آن با خط درشت می نویسید “من فکر دارم، من باور دارم، پس من می توانم“.

📕 کتاب : جادوی باور داشتن
اثر : #کلود_مایرون

لینک دانلود این کتاب 👇
https://news.1rj.ru/str/PDFsCom/10899

📚 @PDFsCom
این رمان به ماجرای پرونده ای قضایی می پردازد که رسیدگی به آن، به مدت چهار دهه طول کشیده است: پرونده ای بدنام که در آن، ارث و میراث باقی مانده به تدریج توسط مخارج بالای حقوقی در حال بلعیده شدن است.

📕 کتاب:خانه قانون زده
✍🏻 اثر: #چارلز_دیکنز

📚 @PDFsCom
@PDFsCom خانه قانون زده.pdf
18 MB
📕 کتاب:خانه قانون زده
✍🏻 اثر: #چارلز_دیکنز

📚 @PDFsCom
👍1
برای پیمودن راهِ زندگی، صلاح آدمی در این است که توشه‌ی بزرگی از دو چیز را به همراه داشته باشد: یکی احتیاط و دیگر مدارا؛ اولی ما را از آسیب و زیان در امان می‌دارد و دومی از مشاجره و نزاع.


📕 در باب حکمت زندگی
✍🏻#آرتور_شوپنهاور

📚 @PDFsCom
تنهایی آدم را عوض می کند. به همه چیز بی اعتنا می شوی. در عین حال، ترس مبهمی هم داری که هیچ وقت آزادت نمی گذارد. بعد از مدتی، دیگر حتی نمی دانی کیستی، دیگر حتی نمی دانی زنده ای یا نه. و اگر ادامه پیدا کند ممکن است بمیری... مگر انتظار خوشبختی، خود در حکم خوشبختی نبود؟

📕 کتاب:خانواده تیبو
✍🏻 اثر: #روژه_مارتن_دوگار

📚 @PDFsCom
درکانادا پیرمردی را به خاطر دزدیدن نان به دادگاه احضار کردند.

پیرمرد به اشتباهش اعتراف کرد ولی کار خودش را اینگونه توجیه کرد:
خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم،

درآن لحظه همه سکوت کرده بودند و دیدند که قاضی ده دلار از جیب خود درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت شود سپس ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلار:جریمه پرداخت کنید چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می شود تکه ای نان دزدی کند؛ درآن جلسه دادگاه ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی آن را به پیرمرد بخشید.

شیخ شعراوی میگوید: اگر در شهر مسلمانان، فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهرمال او را می دزدند...
 📚 @PDFsCom
کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند.
بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد.
وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنابر صحبت های کشاورز، قانون بیش تر طرف صاحب_خانه را می گرفت تا او را.
بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم.
وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است!
کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه ی محترمانه ست، نه بیش تر.
وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن.
خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد!
کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم .
وکیل گفت: «نه؟!»
کشاورز گفت : «چرا، اما به اسم صاحب خونه م فرستادم
📚 @PDFsCom
هرکس درک متفاوتی از زیبایی دارد، پس در مورد ظاهر و زشتی و زیبایی هیچ‌کس نمی‌توان اظهار نظر کرد.
هرکس تعریف متفاوتی از خوشبختی دارد، پس بر هیچ اساسی، برای خوشبختی یا بدبختی هیچ‌کس نمی‌توان پیش‌داوری کرد.
هرکس آستانه‌ی خاصی برای خوشحالی دارد، پس برای حال خوب هیچ‌کس نمی‌توان نسخه پیچید.

من شاید چشم‌های سیاه را زیبا بدانم، تو شاید چشم‌های روشن، سبز، یا شاید برایت فرقی نمی‌کند.
شاید من سکوت، سلامتی و سادگی را خوشبختی بدانم، تو شاید هیاهو، ثروت، یا هزار چیز دیگر را.
من شاید با نور و رنگ و لبخند و خدا، حالم خوب است، تو شاید مثل من باشی و شاید هم نباشی، شاید تو برای حال خوبت، دلایل محکم‌تری نیاز داشته باشی.

ما آدم‌هایی مختلفیم با سلیقه‌هایی مختلف و حق نداریم برای تفاوت‌هایی که هست، یکدیگر را مؤاخذه کنیم و زیر سوال ببریم. حق نداریم با ترازوی سلیقه و احساس و ادراک خودمان به جان جهان و آدم‌ها بیفتیم، تشریح یا قضاوتشان کنیم و برای آن‌ها نسخه بپیچیم.
کم پیش می‌آید که دیگران هم شبیه ما فکر کنند، مطابق با سلیقه‌‌ی ما باشند و حالشان با دلخوشی‌‌های ساده یا پیچیده‌ی ما خوب شود.
خلاصه که؛ کارمان به کار خودمان باشد، اینجا جهان تفاوت‌هاست...


👤 نرگس صرافیان طوفان‌

📚 @PDFsCom
👍1
برنامه درسی مستمر زندگی، اصلا از ما نمی‌خواهد که از درد و رنج پرهیز کنیم؛ بلکه در عوض از ما میخواهد که در رویارویی با درد و رنج معنادار تر زندگی کنیم. علیرغم اشارات گول زننده فرهنگ عامه، هدف زندگی شادی نیست؛ بلکه معناست.


📕 یافتن معنا در نیمه دوم عمر
✍🏻#جیمز_هالیس

📚 @PDFsCom
1
زندگی اسباب بازی پر زرق و برقی است که به امانت به ما سپرده‌اند.
بعضی‌ها اسباب بازی را آن قدر جدی می‌گیرند که به خاطرش می‌گریند و پریشان می‌شوند. بعضی‌ها هم همین که اسباب بازی را به دست می‌گیرند کمی با آن بازی می‌کنند و بعد می‌شکنندش و می‌اندازندش دور.

یا زیاده بهایش می‌دهیم یا بهایش را نمی‌دانیم. از زیاده روی بپرهیز.
صوفی نه افراط می‌کند و نه تفریط.
صوفی همیشه میانه را بر می‌گزیند.

📕 ملت عشق
#الیف_شافاک

📚 @PDFsCom