شکسپیر می گوید :
وقتی میتوانستم صحبت کنم
گفتند گوش کن...
وقتی میتوانستم بازی کنم
مرا کار کردن آموختند...
وقتی کاری پیدا کردم ازدواج کردم...
وقتی ازدواج کردم بچه ها آمدند...
وقتی آنها را درک کردم مرا ترک کردند...
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم زندگی تمام شد!
زیبا زندگی کنید...
📚 @PDFsCom
وقتی میتوانستم صحبت کنم
گفتند گوش کن...
وقتی میتوانستم بازی کنم
مرا کار کردن آموختند...
وقتی کاری پیدا کردم ازدواج کردم...
وقتی ازدواج کردم بچه ها آمدند...
وقتی آنها را درک کردم مرا ترک کردند...
وقتی یاد گرفتم چگونه زندگی کنم زندگی تمام شد!
زیبا زندگی کنید...
📚 @PDFsCom
👍122❤26🔥7👎5
قرار بود با سواد شویم❗️
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم.
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
✍🏻حسین حائریان
📚 @PDFsCom
یک عمر صبح زود بیدار شدیم و لباس فرم پوشیدیم. صبحانه خورده و نخورده، خواب و بیدار، خوشحال و ناراحت، با ذوق یا به زور، راه افتادیم به سمت مدرسه...
قرار بود با سواد شویم...
روی نیمکت نشستیم، صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند سیاه است را شنیدیم، با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم و زنگ آخر که می خورد مثل پرنده که در قفسش باز می شود از خوشحالی پرواز کردیم...
قرار بود با سواد شویم...
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم، به ما دیکته گفتند تا درست بنویسیم...
گفتند از روی غلط هایت بنویس تا یاد بگیری، ما نوشتیم و یاد گرفتیم...
قرار بود با سواد شویم...
از شعر، از گذشته های دور، از مناطق حاصل خیز، از جامعه، از فیثاغورث، از قانون جاذبه، از جدول مندلیف گفتند ، تا ما همه چیز را یاد بگیریم...
استرس و نگرانی... شب بیداری و تارک دنیا شدن. کنکور شوخی نداشت، باید دانشجو می شدیم.
قرار بود با سواد شویم...
دانشگاه، جزوه، کتاب، امتحان و نمره... تمام شد. تبریک حالا ما دیگر با سواد شدیم
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟
ما چقدر سواد رابطه داریم؟
ما چقدر سواد دوست داشتن داریم؟
ما چقدر سواد انسانیت داریم؟
ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم ...
✍🏻حسین حائریان
📚 @PDFsCom
👍201❤17🔥6👎2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
در هر جغرافیایی که هستید
جهتها تفاوتی ندارند
تمام دامنههای دلتون
به سمت خوشبختی و اُمید
لحظههاتون پر از
شادی و زیبایی...
صبح یکشنبهتون بخیر❤
📚 @PDFsCom
جهتها تفاوتی ندارند
تمام دامنههای دلتون
به سمت خوشبختی و اُمید
لحظههاتون پر از
شادی و زیبایی...
صبح یکشنبهتون بخیر❤
📚 @PDFsCom
❤11👍6
این حرف که آدم ها هر چه بیشتر همدیگر را بشناسند، بیشتر همدیگر را دوست دارند از آن دروغ های بزرگ است! همیشه حقیقت های کوچک، تبدیل به دروغ های بزرگ می شود...
📕 پوست_انداختن
✍🏻 #کارلوس_فوئنتس
📚 @PDFsCom
📕 پوست_انداختن
✍🏻 #کارلوس_فوئنتس
📚 @PDFsCom
👍31❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله ،گاهی مجبورند !!!
چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند.
میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند.
آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند
کاش اسلحهام را به سمت رئیسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند. بچههایشان در استخر شنا میکنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
جنگ را #شرورترین افراد برمی انگیزانند و #شریفترین افراد اداره میکنند!
👤 #آندره_مالرو
✍ نویسنده و سیاستمدار فرانسوی
📚 @PDFsCom
چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند.
میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند.
آنها در خانههای گرمشان نشستهاند. سیگار میکشند و دستور میدهند
کاش اسلحهام را به سمت رئیسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند. بچههایشان در استخر شنا میکنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
جنگ را #شرورترین افراد برمی انگیزانند و #شریفترین افراد اداره میکنند!
👤 #آندره_مالرو
✍ نویسنده و سیاستمدار فرانسوی
📚 @PDFsCom
👍74❤1😢1
جنگ اغلب یک دام است و اکثر رهبران سیاسیِ مدرن به دنبال شرکت در جنگ نیستند. آنها اغلب به دنبال تبعات سیاستهایی که برگزیدهاند در دام جنگ میافتند. گاهی کل یک گروه در مارپیچ خصومتی گرفتار میشود که به جنگ منجر میشود. درک این دامها مهمتر از اندیشیدن دربارهی نحوهی کنترل تهاجم و ستیزه جویی است.
📕 انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم
✍🏻 #جاناتان_گلاور
📚 @PDFsCom
📕 انسانیت: تاریخ اخلاقی سده بیستم
✍🏻 #جاناتان_گلاور
📚 @PDFsCom
👍37
کسانی که فکر می کنند مرگ، بدترین اتفاق ممکن است، هیچ چیز درباره ی زندگی نمی دانند.
هیچ چیز مثل آهنگی درباره ی یک عشق ناکام نمیتواند به یاد شما بیاورد که چگونه یک چیز باارزش را از دست داده اید.
📕 کتاب : زندگی اسرار آمیز
✍ اثر : #سومانک_کید
📚 @PDFsCom
هیچ چیز مثل آهنگی درباره ی یک عشق ناکام نمیتواند به یاد شما بیاورد که چگونه یک چیز باارزش را از دست داده اید.
📕 کتاب : زندگی اسرار آمیز
✍ اثر : #سومانک_کید
📚 @PDFsCom
👍40❤3👎3
پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی. می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را، نخواهد رفت. آهسته آهسته می خزید. دشوار و کند... و دورها همیشه دور بود. لاك پشت، تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد، و لاك پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه! و در لاک سنگی خود خزید.
خدا لاك پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای بود و کوچک! و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست، فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.
خدا لاك پشت را بر زمین گذاشت. حالا دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور...
📚 @PDFsCom
پرنده ای در آسمان پر زد، و لاك پشت رو به خدا کرد و گفت: این عدل نیست، این عدل نیست. کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی، من هیچگاه نمی رسم، هیچگاه! و در لاک سنگی خود خزید.
خدا لاك پشت را از روی زمین بلند کرد. زمین را نشانش داد. کره ای بود و کوچک! و گفت: نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس نمی رسد. چون رسیدنی در کار نیست، فقط رفتن است. حتی اگر اندکی و هر بار که می روی رسیده ای و باور کن آنچه بر دوش توست تنها لاکی سنگی نیست، تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی. پاره ای از مرا.
خدا لاك پشت را بر زمین گذاشت. حالا دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راه ها چندان دور...
📚 @PDFsCom
❤48👍30🔥7👎6
معلم گفت توانا بود هرکه..؟
دانش آمـــوزی ادامه داد
توانا بود هرکه دارا بود" ز ثروت دل پیر بُرنــا بود
تهی دست به جایی نخواهد رسید اگر چه شب و روز کوشا بود
ندانست فردوسی پاکزاد که شعرش در این ملک بیجا بود
گر او را خبر بود از این روزگار که زر بر همه چیز والا بود
نمیگفت آن شعر معروف را "توانــا بود هرکه دانــا بود"
📚 @PDFsCom
دانش آمـــوزی ادامه داد
توانا بود هرکه دارا بود" ز ثروت دل پیر بُرنــا بود
تهی دست به جایی نخواهد رسید اگر چه شب و روز کوشا بود
ندانست فردوسی پاکزاد که شعرش در این ملک بیجا بود
گر او را خبر بود از این روزگار که زر بر همه چیز والا بود
نمیگفت آن شعر معروف را "توانــا بود هرکه دانــا بود"
📚 @PDFsCom
👍239👎27❤12🔥8
تلاش نگارنده در این کتاب بر این است که به رازهای دنیای باستان پی ببرد او معتقد است که در گذشتههای بسیار دور، فضانوردانی از سیارات دیگر به ملاقات اجداد ما آمدند و به آنها تمدن و راه و روش زندگی را آموختند. اما نیاکان ما که بسیار ابتدایی و وحشی بودند، آنان را خدایان فرض کردند و به پرستش آنان پرداختند و هزاران فرقهی خرافی با رنگ و بوی مذهبی را به وجود آوردند و این گونه از درک وجود خدای راستین به دور ماندند و زندگی خود را به کجیهای بسیار آلودند".
📕 کتاب:ارابه خدایان
✍🏻 اثر: #اریک_فون_دانیکن
📚 @PDFsCom
📕 کتاب:ارابه خدایان
✍🏻 اثر: #اریک_فون_دانیکن
📚 @PDFsCom
👍31👎5
ارابه خدایان.pdf
1.8 MB
👍37👎6
باور کن لازم نیست همه را راضی نگه داری!
لازم نیست نگرانِ چگونگیِ قضاوت شدنت در ذهن آدم ها باشی و لازم نیست خودت را با اعتقاد و باورشان هماهنگ کنی!
مطمئن باش هرچقدر هم که زمان بگذاری و هرچقدر هم که خوب باشی؛ حریفِ تمامِ سلیقه ها، اندیشه ها و باورها نخواهی شد!
📚 @PDFsCom
لازم نیست نگرانِ چگونگیِ قضاوت شدنت در ذهن آدم ها باشی و لازم نیست خودت را با اعتقاد و باورشان هماهنگ کنی!
مطمئن باش هرچقدر هم که زمان بگذاری و هرچقدر هم که خوب باشی؛ حریفِ تمامِ سلیقه ها، اندیشه ها و باورها نخواهی شد!
📚 @PDFsCom
👍79❤20
بسیاری از ما قادریم ندای درون مان را بشنویم، اما تعداد کمی از ما درکش میکنیم و حتی عدهی کمتری یاد گرفتهایم که به آن اعتماد کنیم. و فقط به چیزهایی اعتماد میکنیم که ذهن منطقی ما آن را درست میداند و تجربه کرده است.
📕 چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
📕 چگونه به صدای درون خود گوش کنیم
✍🏻 #جول_اوستین
📚 @PDFsCom
👍29❤4👎3
"به سود ايران و ايرانيان بود، اگر نفت نمیداشتند؛ ملت كارآمد، فساد اقتصادی در حد اقل، دمكراسی برقرار و ايران بركنار از اصطكاک منافع قدرتها و بازیهای آنها بود، روی پای خود میايستاد و آسان نفس میكشيد و چون ثروت بادآوردهای هم در كار نبود؛ كسي جز دوستداران خدمت به ملت داوطلب مقام دولتی نمیشد و جرائم دولتی هم كمتر اتفاق میافتاد."
👤 بخشی از نوشتههای کتابی از ابوالفضل لسانی سناتور مجلس سنای ایران در دهه 30
📚 @PDFsCom
👤 بخشی از نوشتههای کتابی از ابوالفضل لسانی سناتور مجلس سنای ایران در دهه 30
📚 @PDFsCom
👍124👎9🔥3
ملتِ بیسواد، زاده نمیشود، ساخته میشود!
بی سوادی ربطی به معلومات و تحصیلات ندارد!
بی سوادی یعنی: شبکهی محبوب اجتماعی را که باز میکنی، تمام صفحات پر باشد از روزمرگی آدم معروفها، مسخره بازی معروف نماها، قضاوتهای بی سرو ته، و توهینهای شرمآور!
نه از مطالب آموزشی خبری باشد، نه از چهار کلام حرف حساب!
بی سوادی یعنی: توی صفحه و روی پروفایلت بنویسی "به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد" و کمی آن طرفتر ، مادرت از بی توجهیات بغض کرده باشد!
بی سوادی یعنی: مسیر تمام لباس فروشی و
آرایشگاههای شهر را از حفظ باشی،
اما حتی یکبار هم گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد ...
این بی سوادی مدرن دارد فرهنگمان را از ریشه میخشکاند،
حواستان هست؟!
📚 @PDFsCom
بی سوادی ربطی به معلومات و تحصیلات ندارد!
بی سوادی یعنی: شبکهی محبوب اجتماعی را که باز میکنی، تمام صفحات پر باشد از روزمرگی آدم معروفها، مسخره بازی معروف نماها، قضاوتهای بی سرو ته، و توهینهای شرمآور!
نه از مطالب آموزشی خبری باشد، نه از چهار کلام حرف حساب!
بی سوادی یعنی: توی صفحه و روی پروفایلت بنویسی "به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد" و کمی آن طرفتر ، مادرت از بی توجهیات بغض کرده باشد!
بی سوادی یعنی: مسیر تمام لباس فروشی و
آرایشگاههای شهر را از حفظ باشی،
اما حتی یکبار هم گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد ...
این بی سوادی مدرن دارد فرهنگمان را از ریشه میخشکاند،
حواستان هست؟!
📚 @PDFsCom
👍313❤39👎3
در نامه ای به فرزند آینده ام
خواهم نوشت
در طول زندگی ات
اگر لااقل ده کتاب که بر خلاف عقیده ی توست نخواندی،
هرگز بر درستی عقایدِ خودت پافشاری نکن...
📚 @PDFsCom
خواهم نوشت
در طول زندگی ات
اگر لااقل ده کتاب که بر خلاف عقیده ی توست نخواندی،
هرگز بر درستی عقایدِ خودت پافشاری نکن...
📚 @PDFsCom
👍147❤10🔥6👎3
برای اینکه یک رابطه سالم باشد، هر دو نفر باید هم خواهان نه گفتن و نه شنیدن باشند هم قادر به نه گفتن و نه شنیدن.
بدون نفی، بدون نپذیرفتنهای گاهبهگاه، حد و مرزها از بین میروند و مشکلات و ارزشهای یک شخص بر مشکلات و ارزشهای شخص دیگر چیره میشوند.
📕 هنر ظریف اهمیت ندادن
✍🏻 #مارک_منسن
📚 @PDFsCom
بدون نفی، بدون نپذیرفتنهای گاهبهگاه، حد و مرزها از بین میروند و مشکلات و ارزشهای یک شخص بر مشکلات و ارزشهای شخص دیگر چیره میشوند.
📕 هنر ظریف اهمیت ندادن
✍🏻 #مارک_منسن
📚 @PDFsCom
👍67🔥6❤5👎1
ببخشيد شما ثروتمنديد؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند.
پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يكجورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنهی كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟
نگاهى به روكش نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه.
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم میخوره.
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجانهاى سفالى آبىرنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيبزمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همهی اينها به هم مىآمدند.
صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
📕 من منم، تو تویی
✍🏻 #ماريون_دول
📚 @PDFsCom
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباسهاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مىلرزيدند.
پسرك پرسيد: ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين؟
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمىزد و نمىتوانستم به آنها كمك كنم. مىخواستم يكجورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايىهاى كهنهی كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زيرچشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: ببخشين خانم! شما پولدارين؟
نگاهى به روكش نخنماى مبلهايمان انداختم و گفتم: من؟ اوه... نه.
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: آخه رنگ فنجون و نعلبكىاش به هم میخوره.
آنها درحالى كه بستههاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند.
فنجانهاى سفالى آبىرنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيبزمينىها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيبزمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همهی اينها به هم مىآمدند.
صندلىها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانهمان را مرتب كردم. لكههاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى پاك نكردم. مىخواهم هميشه آنها را همانجا نگه دارم كه هيچوقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
📕 من منم، تو تویی
✍🏻 #ماريون_دول
📚 @PDFsCom
👍114❤32🔥2👎1
روزى زنبوری و ماری با هم بحث میکردند. مار ميگفت: آدمها از ترسِ ظاهر ترسناک من میمیرند، نه بخاطر نيشم! مار برای اثبات حرفش، به چوپانى که زير درختى خوابيده بود؛ نزديک شد و به زنبور گفت: من چوپان را نيش مىزنم اما تو بالاى سرش سر و صدا کن!
مار چوپان را نيش زد و زنبور بالای سرش پرواز کرد.چوپان گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد و خوب شد. مار و زنبور نقشه ديگه اى کشيدند: اين بار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد!
چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت! از ضمادی استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
این داستان زندگی ماست...
خيلى از مشكلات هم همينگونه هستند؛ و آدمها فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. همه چیز بر میگردد به برداشت ما از زندگى. مواظب تلقین های زندگیمان باشیم...
📚 @PDFsCom
مار چوپان را نيش زد و زنبور بالای سرش پرواز کرد.چوپان گفت: اى زنبور لعنتى! و شروع به مکيدن جاى نيش و تخليه زهر کرد و خوب شد. مار و زنبور نقشه ديگه اى کشيدند: اين بار زنبور نيش زد و مار خودنمايى کرد!
چوپان از خواب پريد و همين که مار را ديد، از ترس پا به فرار گذاشت! از ضمادی استفاده نکرد و چند روز بعد، چوپان به خاطر ترس از مار و نيش زنبور مرد!
این داستان زندگی ماست...
خيلى از مشكلات هم همينگونه هستند؛ و آدمها فقط بخاطر ترس از آنها، نابود ميشوند. همه چیز بر میگردد به برداشت ما از زندگى. مواظب تلقین های زندگیمان باشیم...
📚 @PDFsCom
👍127❤16🔥8