تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی – Telegram
تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی
1.83K subscribers
22 photos
1 video
23 files
48 links
وبلاگ تلگرامی حسین شهرابی
hosseinshahrabi@gmail.com
Download Telegram
نمونۀ کتاب رودخانه‌های مریخ.pdf
9.7 MB
نمونه‌ی کتاب رودخانه‌های مریخ
17👍11😁1
هیولای مخوفی در دنیای تالکین
که احتمالاً باعث موفقیتش شد

«این چاپِ شومیز، و نه هیچ چاپِ دیگری، با همکاری و رضایتِ من منتشر شده است. آنها که (حداقل) در حقِ نویسندگانِ زنده آداب‌دانی را مراعات می‌کنند این نسخه را خواهند خرید، نه هیچ نسخه‌ی دیگری را.» —جی آر آر تالکین

این نوشته‌ی پشت‌جلدِ اولین چاپِ شومیز (paperback) از سه‌گانه‌ی «ارباب حلقه‌ها» در آمریکاست. چرا تالکین چنین چیزی نوشته بوده؟ داستانِ بانمکی دارد.

دانلد اِی ووُلهایم (Donald A. Wollheim) (تولد: 1914؛ مرگ: 1990) از تأثیرگذارترین آدم‌های ژانرِ علمی‌تخیلی و فانتزی است؛ هم نویسنده و تدوینگر و ویراستار بود و هم ناشر. با آنکه چند تایی از داستان‌های کوتاهش از معروف‌ترین و بهترین داستان‌های عصرِ طلاییِ علمی‌تخیلی است (مثلاً داستانِ "Storm Warning")، شهرتش و تأثیرگذاری‌اش احتمالاً بیشتر بابتِ ناشر بودنش است. سوای آن، دلیلِ دیگر (سوء)شهرتش این است که از مخوف‌ترین هیولاهای دنیای تالکین و تالکین‌دوست‌ها است.

اول کمی از خودش بگویم. وولهایم (که یادم نمی‌آید چیزی از او به فارسی ترجمه شده باشد) هم نویسنده‌ی عصر طلاییِ علمی‌تخیلی بود و هم مجموعه‌های مختلفِ داستان‌کوتاه تدوین کرد و هم در انتشاراتِ اِیس (Ace) ویراستار و دبیر بود. مثلاً در ایس کتاب‌های دوقلوی ایس (Ace Double) را درآورد که قطع‌شان جیبی بود و دو کتاب از دو نویسنده‌ی مختلف، هر کدام از یک سرِ کتاب و سروته نسبت به هم، در آن منتشر شده بود. (سه تا از این دوقلوها را از دستفروش‌های خیابان انقلاب و جمهوری خریده بودم، ولی الان یادم نیست کدام‌ها بودند.) این کار باعث می‌شد که بعضی کتاب‌ها از نویسنده‌های کمتر معروف در کنارِ کتاب‌هایی از نویسنده‌های مشهورتر منتشر بشوند و سودی به نویسنده‌های کمتر موفق برسد. خواننده‌ها هم از خواندنِ دو کتاب با قیمتِ کم راضی بودند. این کتاب‌های دوقلو از به‌یادماندنی‌ترین یادگارها و تصاویرِ ژانریِ ع.ت هستند. [وقتی این یادداشت را می‌نوشتم فهمیدم که به این کتاب‌ها می‌گویند تِت‌بِش (tête-bêche) یعنی «سروته» که نوعی از صحافیِ «دوُزادوُ» (dos-à-dos) یعنی پشت‌به‌پشت به حساب می‌آیند. نمی‌دانم در ایران چنین نوع صحافی‌ای بوده یا نه.]

وولهایم بعدها نشری به راه انداخت به نامِ انتشاراتِ داو (DAW) (حروفِ اولِ اسمِ خودش). این نشر هم از مهم‌ترین نشرهای تاریخِ ع.ت.ف است. نامِ بعضی از نویسنده‌هایی که او پرورش داد یا کشف کرد در یکی دو جای مدخلِ ویکی‌پدیایش آمده، یکی از یکی کاردرست‌تر؛ احتمال دارد که حیرت کنید. بخشی از ستایش‌های بزرگانِ ژانر را هم می‌توانید در همان مدخل، در بخشِ Recognition، بخوانید.

اما وولهایم زمانی که در ایس مشغولِ دبیری و ویرایش بود، کاری کرد که هرچند شاید گناهِ نابخشودنی باشد به نظرِ بعضی‌ها باعث شد تالکین در آمریکا به موفقیت برسد.

گویا اوایل دهه‌ی شصت میلادی، وولهایم با تالکین تماس گرفت تا مجوزِ انتشارِ شومیزِ «ارباب حلقه‌ها» را بگیرد. تالکین مخالفت کرد، چون حاضر نبود شاهکارِ متعالی‌اش در چنین قالبِ شنیعی منتشر بشود.

بدجور به وولهایم برخورد. وولهایم یکی از ایده‌پردازانِ اصلیِ اهمیتِ شومیز برای ادبیاتِ ژانری بود و حتی می‌شود گفت که صحنه‌ی علمی‌تخیلی و فانتزی را در آمریکا زیر و زبر کرده بود. به این چاپ و قطعِ کتاب تعصب داشت. سوای آن، در آن سال‌ها فانتزی هنوز در آمریکا جای پای محکمی پیدا نکرده بود و ناشری که به‌سراغ فانتزی می‌رفت تا حدی مخاطره‌ی مالی را به جان می‌خرید. وولهایم زودخشم و لجوج هم بود. پس گشت و گشت تا راهِ دررویی در قوانینِ حقوقِ مؤلفِ آمریکا پیدا کند و (به خیالِ خودش) پیدا کرد.

من از پیچ‌وخم‌های حقوقیِ قضیه درست سر درنیاوردم. (اینجا کمی توضیح داده.) آن سال‌ها آمریکا هنوز عضوِ کنوانسیونِ برن و حقوقِ جهانیِ مؤلف نشده بود. نکته هم همین جاست. از یک طرف، گویا ناشرِ آمریکاییِ اربابِ حلقه‌ها (چاپِ گالینگور) مالکیتِ معنویِ کتاب را در آمریکا ثبت نکرده بود. از طرفِ دیگر، کاغذِ چاپ‌شده اما بُرِش‌نخورده‌ی کتاب را از بریتانیا وارد می‌کرد و صحافی‌اش می‌کرد. پس (به نظرِ وولهایم) «ارباب حلقه‌ها» در آمریکا مالک نداشت و برای انتشارش نیازی به گرفتنِ مجوز از تالکین نبود.

ادامه در پایین ⬇️
19
ادامه‌ی مطلب قبل ⬆️

این‌طور بود که دست‌به‌کار شد و کتاب را منتشر کرد. فروشِ کتاب سر به فلک کشید (طبق بعضی روایت‌ها دست‌کم 150,000 نسخه در مدتی کوتاه)؛ کارد به تالکین و کارگزارها و ناشرهایش می‌زدی خون‌شان درنمی‌آمد. تالکین بلافاصله با چاپِ شومیز از درِ آشتی درآمد و به این نتیجه رسید که خیلی هم قالبِ شنیعی نیست. احتمالاً به تهییجِ تالکین و ناشرهایش، انجمنِ تالکینِ آمریکا کمپینِ اعتراضی به راه انداخت. مدتی بعد بالاخره فشارها و اعتراض‌ها جواب داد و ایس انتشارِ «ارباب حلقه‌ها» را متوقف کرد و حق‌التألیفی هم به تالکین پرداخت.

در آن بین، کسانی به تالکین توصیه کردند که کتابش را در آمریکا ثبت کند، اما برای چنین کاری باید در متن تغییراتی می‌داد تا به‌عنوان اثری جدید ثبت شود. تالکین به‌هرحال مشغولِ آماده‌سازیِ ویراستِ دومِ کتابش بوده؛ همان‌طور که متنِ هابیت را هم تغییر داده بود. اما مقابله با نسخه‌ی فاقد مجوزِ انتشارات ایس باعث شد که آستین بالا بزند و زودتر این کار را از آب و گِل دربیاورد. بالاخره تالکین سه‌گانه‌اش را به‌شکل شومیز با انتشاراتِ بَلِنتاین (Ballentine) در آمریکا منتشر کرد و آن متنِ پشت‌جلد را هم نوشت.

هستند کسانی که معتقدند اگر وولهایم در ایس سه‌گانه‌ی تالکین را منتشر نمی‌کرد سه‌گانه به چنان موفقیتی در آمریکا نمی‌رسید. تالکین هم به آن زودی‌ها حاضر نمی‌شد کتابش به شکل ارزان‌تر و قابل‌ابتیاع‌تری منتشر شود. احتمالاً انتشارِ ویراستِ دوم را مدام به تعویق می‌انداخت تا لابد پسرش، کریستوفر، یک روزی این کار را بکند.

وولهایم دشمنیِ تالکین و طرفدارانش را به جان خرید و به آدمی منفور در بین آنها تبدیل شد. تقریباً مطلبی نیست که درباره‌ی ویراستِ دومِ «ارباب حلقه‌ها» بنویسند و با عبارت‌هایی دعائیه مثل «لعنة الله علیه» اسمی از او نیاورند. کسانی گفته‌اند این کار او را در جمعِ نویسندگانِ آمریکایی هم انگشت‌نما کرد و باعث شد آن‌قدری که سزاوارش بود قدر نبیند. هیچ جایزه‌ای به هیچ دلیلی نگرفت و حتی سال‌ها پس از مرگش بود که اسمش را در تالارِ مشاهیرِ علمی‌تخیلی ثبت کردند. انگار کسی نمی‌خواست مثلاً با قدردانی از او پیهِ حمله‌ی تالکین‌دوست‌ها و ناشرهای معتبر را به تن بمالد.

هنوز نتوانسته‌ام از منبعِ موثقی (یا حتی غیرموثقی) زمان‌بندیِ دقیقِ اتفاقات را بفهمم. یعنی بخش‌هایی از مطلب ممکن است ترتیبِ درست‌ودرمانی نداشته باشد. در کتاب The J. R. R. Tolkien Companion and Guide، چندین و چند نامه آمده که از ژوئیه‌ی 1965 تا مارس 1966 بین وولهایم و تالکین رد و بدل شده؛ به نظرم نیامد لحن‌شان آن‌قدرها خصمانه باشد. شاید گردآورندگانِ این کتاب همه‌ی جزئیات را ثبت نکرده‌اند. اگر کسی اطلاعات بیشتری دارد لطفِ بزرگی است که به دستِ من برساند. تنبلی نمی‌گذارد بیشتر از این بگردم.

اگر هم کسی می‌داند چیزی از وولهایم ترجمه شده لطفاً بنویسد. اگر کسی چیزی از او ترجمه کند خیر ببیند. خبرش را یک‌طوری برساند که این مطلب را تکمیل کنم.

@PersianSFF
34👍5😁2
«وامپیر»
به مناسبت هالووین

برام استوکر هم مثل اچ جی ولز در ایران خیلی دیر ترجمه شد. تا جایی که خبر دارم اولین ترجمه‌ای هم که از رمانِ دراکولا در ایران منتشر شد اصلاً نوشته‌ی برام استوکرِ بیچاره نبود.

خلاصه‌ی ماجرا از این قرار است: اوایل تا اواسطِ قرنِ چهاردهمِ خورشیدی اوجِ پاورقی‌نویسی در ایران بود*. یکی از نشرهایی هم که داستان‌های جذاب و عامه‌پسندِ زیادی منتشر می‌کرد جایی بود به اسمِ «بنگاه نشریات افشار». مشابهِ چنین مجله‌ها و کتاب‌هایی در دنیای عرب هم بود، از جمله مجله‌ای ماهانه به اسمِ روایات الجیب به معنای «رمان‌های جیبی». کارِ اکثرِ مترجم‌های چنین نشرهایی از جنسِ زنده‌یاد ذبیح‌الله منصوری بود که به تألیف پهلو می‌زد. سال 1938 (معادل 1317-1318 خورشیدی) هم یکی از این مؤلف-مترجم‌های مصری به اسمِ صادق راشد دراکولا (یا به قولِ خودش دراکیولا) را از انگلیسی به عربی ترجمه می‌کند؛ اما سراغِ خودِ رمان نمی‌رود. بلکه داستانِ فیلم را می‌نویسد. حالا معلوم نیست واقعاً از یک متنِ انگلیسی خلاصه‌ی رمان را ترجمه کرده یا یکی از فیلم‌های اقتباسی از آن رمان را خودش به‌صورت داستان درآورده. سال 1318 هم علی‌اکبر کسمایی این متن را از عربی به فارسی ترجمه می‌کند و با اسمِ دراکیولا، مرد خون‌آشام در بنگاه نشریات افشار منتشر می‌کند. یعنی نمی‌شود گفت که اولین ترجمه از کتاب برام استوکر نوشته‌ی خودِ او بوده.

هرچند گویا برام استوکر و دراکولا بلافاصله در ایران مشهور نشدند، کلمه‌ی عام‌ترِ ومپایر در ایران مشهور شد و خیلی‌ها استفاده‌اش کردند... اما به صورتِ «وامپیر». در اکثرِ زبان‌هایی که ایرانی‌های آن روزگار با آن سر و کار داشتند، وامپیر تلفظِ رایج بود و هست: فرانسوی، روسی، ترکی عثمانی (و ترکیِ استانبولیِ فعلی)، آلمانی. (یک لغتنامه‌ی ترکیِ عثمانی چاپِ 1861 هم دیده‌ام که «وامپیر» را دارد. ایران و عثمانی آن‌قدر بده‌بستانِ فرهنگی‌شان زیاد بوده که احتمالش هست ردِ این کلمه را بشود در ایران در زمانی عقب‌تر هم پیدا کرد.)

خودِ تعبیرِ «خون‌آشام» (نه معادلِ وامپیر) البته در فارسی تعبیرِ کهنی است؛ مثلاً هم صفتِ شمشیرِ دلیران در جنگ بوده و هم صفتِ مردمِ وحشی‌صفت. اما هنوز نمی‌دانم کسمایی بود که اولین بار خون‌آشام را معادلِ وامپیر استفاده کرد یا کسِ دیگری. آن‌طور که گشته‌ام اسمِ اصلِ کتابِ عربی دراکیولا، أو شارب الدماء بوده، یعنی کسمایی «خون‌آشام» را برابرِ «نوشنده‌ی خون / شارب الدماء» به کار برده و لابد گوشه‌ی چشمی هم به وجودِ این واژه در فارسیِ قدیم داشته.

بگذریم. این تصویرِ «آشامیدنِ خون» بلافاصله در ایران رنگ و بوی سیاسی به خودش گرفت. اصلاً انگار هدیه‌ی خداداد به مخالف‌خوان‌های سیاسی بود تا نوشته‌هایشان را تصویری‌تر کنند. البته حتماً این مسئله مخصوصِ ایران نبوده ولی غرولندش را به سرِ آنها می‌زنم.

مثلاً مصدق یا یکی از همپالکی‌هایش در وصفِ غرب گفته بوده: «مثل وامپیرِ خون‌آشام، خونِ مردمِ ایران را می‌مکند ... اسمِ خود را نیز تمدن گذاشته‌اند. صد رحمت به وحشی‌های جنگل‌های آفریقا.» (از بابت نقلِ این حرفِ نژادپرستانه عذر می‌خواهم. یادم هم نیست این جمله را در چه منبعی دیده بودم. بعداً باید بگردم و پیدا کنم.)

احسان طبری هم که یکی از سرسلسله‌های چپ‌بازی در ایران بود بعدها که در زندانِ ج.ا و زیر شکنجه از نظراتش برگشتانده شد، در یکی از کتاب‌های پسازندان و پساتوبه‌اش، یعنی شناخت و سنجش مارکسیسم، از کتابِ سرمایه مارکس نقل می‌کند: «سرمایه کاری مرده است که مانند وامپیر تنها زمانی زنده می‌شود که خونِ زنده را بمکد و هر اندازه زنده‌ی بیشتری را ببلعد طولانی‌تر زندگی می‌کند.» بعد خودش توضیح می‌دهد: «وامپیر نامِ موجودی افسانه‌ای است که جسمِ لَخت و مرده‌اش با مکیدنِ خونِ انسانِ خفته احیا می‌گردد و ضمناً نامِ خفاشی است در آمریکای جنوبی که شهرت دارد خون می‌مکد.»

[ادامه‌ی مطلب بعد از این پانوشت، در نوشته‌ی بعدی ⬇️]

‌* پاورقی یعنی رمان‌هایی که تکه‌تکه در مطبوعات منتشر می‌کردند و معمولاً هم ژانری بودند؛ برابرِ انگلیسی‌اش گویا “feuilleton” است و چون در انگلیسی هم این کلمه زیادی تخصصی و کم‌کاربرد است با اغماض همان “serial / serial novel” می‌شود حسابش کرد. معادلِ کلمه‌ی footnote می‌شود پانوشت، اما توی این ده بیست سال زیاد دیده‌ام که به پانوشت می‌گویند پاورقی.
@PersianSFF
👍1811
[ادامه‌ی مطلب قبل ⬆️]
مصطفی اسکویی هم که از مشاهیرِ تئاترِ ایران است سال 1346 فیلمی نوشت و ساخت به اسمِ زنِ خون‌آشام که نه فیلمِ چندان خوبی بود و نه موفقیتِ چندانی به دست آورد. ولی نکته اینجاست که در کتابی که خودِ اسکویی به اسمِ سیری در تاریخِ تئاترِ ایران نوشت و ابتدایش سرگذشتِ رزومه‌مانندی منتشر کرد، نوشته که فیلم مال سال 1342 است و نامش هم وامپیر بوده. باید از اهلِ سینما پرس‌وجو کنم که ببینم دلیلِ این اختلاف چیست؛ شاید ربطی به زمانِ توزیعِ فیلم در سینماها دارد و اسمی که خودش انتخاب کرده بوده ولی برای اکران عوض شده.

برگردیم سرِ بحثِ وامپیر و دراکولا. کسمایی در مقدمه‌ی کتابِ دراکیولا می‌نویسد که وقتی کتاب داشته برای چاپ آماده می‌شده، سینماهای ایران برای بارِ دوم یا سوم فیلمِ آن را نمایش می‌داده‌اند. اما نمی‌دانم کدام نسخه را. سینه‌فیل هم نیستم متأسفانه. حدس می‌زنم نسخه‌ی آلمانیِ فیلم بوده: Vampyr. اگر کسی اطلاعاتِ دقیق دارد لطفاً بگوید.

گویا همان سال‌ها، لابد از طریق سینما، نیما یوشیجِ کبیر هم با مفهومِ خون‌آشام و وامپیر آشنا می‌شود و در تاریخ سومِ اسفند ١٣١٩ که انگار در تهران بوده، شعری می‌سراید به اسمِ «وامپیر». شعر از بیخ و بُن سیاسی است؛ آن‌قدر سیاسی است که انگار شاعر آن را همین پارسال برای ج.ا سروده.

تصویرِ نیما از وامپیر کمی عجیب است: حاکمی در حالِ سان‌دیدن از مردمانِ زار و نزار و ستمدیده، در کنار مشتی چاکرمآب که منتظرِ تفقّدِ وامپیر و سود بردن از نوکری‌شان هستند. شعر خالی از تصویرهایی نیست که برای فانتزی‌دوست‌ها جالب باشد. عبارتِ محبوبِ من از این شعر «استخوان‌شمارِ جهنم» است. چه تصویرِ زیبایی.
شعرِ کوتاهی است:

وامپیر

وامپیر ایستاده بر زِبَرِ بارگاهِ خود،
بسته به‌سوی دسته‌دسته‌ی مردم نگاهِ خود،
فکری دراز می‌کند.
او از نمای زندگیِ بندگان شاد است.
شاد است از گذشتنِ خُرد و بزرگ،
این نیمه‌جان‌شده-به-ستمْ بی‌زبانِ چند
که می‌دهند سان
در پیشِ چشمِ او،
که می‌کَنَند جان،
تا او جدا ز هر غم و زحمت
خسبد چو مار برِ سر گنجینه‌های خود
شاد است تا ببیند مردم ز هولِ او
لرزان بایستاده، فروبرده سر به جَیْب
تا او چو گرگِ گُرْسِنه زیشان جَوَد گلو.
شاد است از گذشتنِ صدها اسیرها
بسیار نوجوانِ توانای ما ولیک
خامان که قادرند
تا بارهای زحمتِ او را ز روی مِیل
بر دوشِ خود کشند.
آن استخوان‌شمارِ جهنم
بر جانِ زندگان بِفْتاده
در خانمانِ ما
دستِ ستم گشاده.
شاد است با زبونیِ صدها زنان
که همچنان
خیلِ اسیر
بر پایْ ایستاده.
مردان که همطرازِ غلامان
سوده جبین به خاک
نوزادگان که بر لب‌شان
یکسر ثنای اوست.
اطرافیان که بر تن‌شان
رنگ از قبای توست
جنگ‌آوران که جان به کفِ خود نهاده‌اند
تا جان فدا کنند به پای ایستاده‌اند.
سوداگران
کز بهرِ سیم و زر
سرشان خمیده است
هر چیز در برابر وامپیرِ سودمند
می‌گذرد
مرغِ گلو‌شکافته‌ی زرد
در این جهانِ درد
پیش خیالِ او
پر می‌زند.
او بوی خون ز همه سو
می‌آیدش به بینی
هر جای را ببیند
خرم به دلنشینی
لکن به‌ناگهان
وامپیرِ پیر
رَنجَد ز اندُهِ خود وُ بیمار می‌شود
در جمعِ مردمان یک شادیِ نهفته‌ی مرموز
بیدار می‌شود
می‌ریزد از دو بال یکی جغدِ پیر پَر
وامپیر زرد مانده گرفته به دست سر
افسوس می‌خورَد
زیرا خیال می‌رود این روزِ آخر است
کآن جانور به بندگیِ خلق ناظر است.
@PersianSFF
👍248
داستان‌های شش‌کلمه‌ای
#داستانک

خیلی سال پیش، همان روزگاری که مودم‌ها صدای اره‌برقیِ C3PO می‌دادند، یک وبسایت از چند تایی نویسنده‌ی اسم‌ورسم‌دار خواست برایش داستانِ شش‌کلمه‌ای بنویسند. یادم نیست چه سایتی بود و تنبلی نمی‌گذارد بگردم. همان موقع چند تایشان را ترجمه کردم. حالا که مطلب‌های دیگرم برای این وبلاگ آماده نشده، همان تنبلی گفت که علی‌الحساب این داستان‌ها را بگذارم اینجا تا چیزهایی که دارم می‌نویسم سر و سامانی بگیرند.
نکته‌ی شاید بدیهی: ترجمه‌ی چند تایشان شش‌کلمه‌ای از آب درنیامد. طبیعی هم هست.
نکته‌ی دوم: شما هم اگر چیزی به ذهن‌تان رسید کامنت بگذارید. اگر کسی چیزی نوشت، بقیه لطفاً با آن شکل‌مکل‌های ریز رأی بدهند.
نکته‌ی ناشی از روحِ ورّاج: داستانکِ نیل استفنسن را بیشتر از بقیه‌شان دوست داشتم.

کامپیوتر! باتری‌ها را آوردیم؟ کامپیوتر؟
ــ اِیلین گان (Eileen Gunn)

میان آسمانخراش‌های شعله‌ور، انسانْ بال درمی‌آورد.
ــ گرگوری مگوایِر (Gregory Maguire)

«سرداب؟» «راستش... هوممم... دروازه‌ی... جهنم است.»
ــ رانلد دی مور (Ronald D. Moore)

گورنوشته: «انسان‌های احمق؛ از زمین نگریختند.»
ــ وِرنر وینجی (Vernor Vinge)

هزینه‌اش زیاد است که انسان بمانم.
ــ بروس استرلینگ (Bruce Sterling)

من آینده‌ات هستم، بچه. گریه نکن!
ــ استفن بَکستر (Stephen Baxter)

مُرده‌ام. دلم برایت تنگ شده. بوسم می‌کنی؟
ــ نیل گیمن (Neil Gaiman)

گروه خونی نوزاد؟ بیشترش انسان.
ــ ارسوُن اسکات کارد (Orson Scott Card)

باران بارید، بارید، بارید؛ بند نیامد.
ــ هاوارد والدراپ (Howard Waldrop)

برای رستگاریِ بشر، دوباره مُرد.
ــ بِن بوُوا (Ben Bova)

ماشین زمان به آینده رسید... کسی آن‌جا نبود...
ــ هری هریسون (Harry Harrison)

تیک تاک تیک تاک تیک تیک
ــ نیل استفنسن (Neal Stephenson)

ژن‌های جدید آشکار می‌شوند ‌ـ‌ چشم سوم.
ــ گرِگ بِر (Greg Bear)

گورنوشته: نباید به آن غذا می‌داد.
ــ برایان هربرت (Brian Herbert)

گرداب. کمک! در زمان گرفتار شدیم.
ــ دَرِن آرونوفسکی و آری هَندل (Darren Aronofsky and Ari Handel)

دایناسورها برگشته‌اند. نفت‌شان را می‌خواهند.
ــ دیوید برین (David Brin)

تصادم در خلأ. مدارهای واگرا. خداحافظ، عشقم.
ــ دیوید برین

تعویقِ انفجار. چندان بزرگ نبود. دوباره.
ــ دیوید برین

کار خودش را می‌کند. ماشین چمن‌زن مزخرف.
ــ دیوید برین

ماشین زمان اسامه: پرزیدنت گوُر نگران.
ــ چارلز استراس (Charles Stross)

شلیک ناوها. گریه‌ی شاهدخت، میان ستارگان.
ــ چارلز استراس

برنده‌ی بخت‌آزمایی شدم. خورشید نواختر شد.
ــ استفن مِرِتزکی (Steven Meretzky)

مسافر زمان پرسید: «رمز عبور چیست؟»
ــ استفن مِرِتزکی

کلون‌ها حقوق مدنی می‌خواهند: دومین اعلامیه‌ی الغای برده‌داری.
ــ پل دی فیلیپو (Paul Di Filippo)

@PersianSFF
40👍14
ماده‌ی خام برای فانتزی‌نویسیِ ایرانی/شرقی

خیلی سال پیش، تهِ یک کتابِ خطی (مال قرن دهم یا یازدهم هجری) یادداشتِ کوتاهی دیدم درباره‌ی شانه‌بینی. شانه‌بینی یا کَت‌بینی (یا معرفة الاَکتاف، علمِ کتف، علمِ شانه، یا «نظر در شانه») (برابرهای انگلیسی طبق ویکی‌پدیا: scapulimancy, scapulomancy, scapulamancy / omoplatoscopy / speal bone reading) از آن انواعِ جادوجنبل است که قدیم‌ها دست‌ودلبازانه اسمِ «علم» را هم به آن می‌داده‌اند. در فارسی، شانه یا کَت به‌طور خاص استخوانِ کتفِ گوسفند و بز است و شانه‌بینی هم فنِ پیشگوییِ آینده است با کمکِ این استخوان یا جادوگری با آن.

به این خیال که آن یادداشتِ شانه‌بینی متنِ منحصربه‌فرد و خاصی است، آن را پیاده کردم. ولی خیلی زود فهمیدم که رونویسی از دانشنامه‌ی قرن‌هشتمیِ نفائس الفنون فی عرائس العیون است. بعدتر فهمیدم متنِ نفائس هم خلاصه‌ی بخشِ شانه‌بینی در کتابِ فرخنامه است مالِ قرن ششم. به‌هرحال، آن یادداشت را دور نینداختم و گه‌گاه اگر چشمم به چیزی در مورد شانه‌بینی می‌خورد یک گوشه می‌نوشتمش. چند وقتِ پیش با خودم گفتم من که قرار نیست با این یادداشت‌ها کاری بکنم؛ شاید بد نباشد دستی به سر و گوش‌شان بکشم و بگذارم اینجا. ممکن است به دردِ نویسنده‌هایی بخورد که دوست دارند از یک عنصرِ فانتزیِ شرقی/ایرانی توی داستان‌شان استفاده کنند. یا از آن الهام بگیرند. نوشته‌های پراکنده را یک‌کاسه می‌کنم و می‌گذارم اینجا؛ آن متنِ کوتاه را هم آخرِ نوشته‌ها می‌آورم.

هنوز اطلاعاتم در مورد جادوی شانه‌بینی در ایران کم و پراکنده است. منابعِ خاصی هم در این مورد منتشر نشده. من دو تا بیشتر ندیده‌ام که به لعنتِ ابلیس بیرزند. یکی مدخلِ «شانه‌بینی» در دانشنامه‌ی جهان اسلام (د.ج.ا) است و یکی هم مدخلِ «شانه‌بینی» در دایرةالمعارف بزرگ اسلامی (د.ب.ا). اگر منبعِ دیگری درباره‌ی شانه‌بینی مطلبِ درست‌وحسابی نوشته باشد بی‌خبرم. اما این دو مدخل آن‌قدرها به دردِ داستان‌نویسی نمی‌خورند. به همین خاطر اینجا از نکته‌های بانمکی می‌نویسم که توی آن دو مدخل حرفی از آنها به میان نیامده و به خیالِ خودم کمی فانتزی‌تر و داستانی‌تر است. پیشاپیش بگویم که تا جایی که دلم آمد نوشته‌ها را خلاصه کردم، ولی نتیجه‌ی کار طولانی از آب درآمد. امیدوارم حوصله‌تان بکشد. نتیجه این شد:

یک نوعِ شانه‌بینی را که گویا مخصوصِ ایران بوده زیرمجموعه‌ی جادوی «دعانویسی» باید به حساب آورد؛ جادوگر طلسم‌هایش را روی آن استخوانِ پهن می‌نویسد و کارِ مُراجعِ گرفتار را راه می‌اندازد. یکی دو لغتنامه که در هندوستان نوشته شده و یکی دو منبعِ دیگر تأکید کرده‌اند ایرانی‌ها این طلسم‌ها را روی شانه‌ی بز می‌کشیده‌اند؛ مثلاً غیاث اللغات: «مؤلف را مسموع است که در ولایتِ ایران بر شانه‌ی بز نقشی نویسند و به حساب پی به مقصود برند.» (این‌طور که شنیده‌ام، تازگی‌ها این نوع جادو دوباره در ایران باب شده. حتماً از برکاتِ اینترنت است؛ راهبردِ بازاریابیِ رمّال‌ها از دهان‌به‌دهان به اکانت‌به‌اکانت به‌روزرسانی شده.) اما معمولاً همه جا صحبت از همین گوسفند است، نه بز. ایرانی‌ها بیشتر از شانه‌ی چپ استفاده می‌کرده‌اند، اما گویا بین اقوامِ دیگر (مثلاً مغول‌ها یا عرب‌ها) استفاده از شانه‌ی راستِ حیوان معمول‌تر بوده.

نوعِ دومِ شانه‌بینی هم شامل بوده بر خواندنِ نشانه‌های رگ‌رگ و رنگ‌رنگ در استخوانِ گوشت‌زُدوده‌ای که یا توی آبِ خالص می‌پخته‌اند یا توی آتش می‌انداخته‌اند تا بترکد. توی آن متن می‌خوانید که این علامت‌ها چه‌شکلی باید باشند یا به چه رنگی باید باشند و چه معناهایی دارند. انگار این نوعِ دومِ شانه‌بینی را قبایلِ مغول و ترک به ایران آورده‌اند، خصوصاً روشِ استخوان‌سوزی را. مثلاً: «چنگیزخان ... علمِ شانه‌ی گوسپند نیکو دانستی. پیوسته شانه بر آتش نهادی و می‌سوختی و علاماتِ شانه بر این طریق درمی‌یافتی؛ به‌خلاف شانه‌شناسانِ بلادِ عجم که در شانه نظر کنند.» (طبقات ناصری، ج2 ص144) |اواسط ق7|. در جامع التواریخ رشیدالدین فضل‌الله |اواخر ق7| هم آمده که غازان‌خان «علمِ رَمل و شانه و دندانِ اسپ ... تمامت را تتبّع کرده و آموخته و در آن باب نیز حکم فرماید.» (چاپ محمد روشن؛ ج2 ص1194). یا: «قامان [=فالگیرانِ مغول] در علمِ شانه نظر کرده می‌گویند که سببِ رنجوریِ [اَرغوُن‌خان] سِحر است.» (همان، ج2 ص1043). یکی دیگر: «اربابِ تواریـخ آورده‌انـد که [چنگیز]خان بلندبالا و قوی‌هیکل و مهیب و گربه‌چشم بود و علمِ شانه را نیکو می‌دانست. بعد از عبورِ سـلطان [جلال‌الدین مِنکُبِرنی از رودِ سند] چندان‌که [چنگیز] شانه سوخت، راه نداد که سـلطان را تَعاقُب نماید. و بعضی گفته‌اند که اَجنّه با وی مصاحبت داشتند و او را بر وقایعِ سانحه‌ی ماضی و مستقبل مُخبِر می‌ساختند.» (ریاض الفردوس خانی، ص228) |ق11|.
@PersianSFF

ادامه در ⬇️
17👍7
2 از 5 #شانه‌بینی
یکی از قدیمی‌ترین اشاره‌هایی که به فارسی درباره‌ی شانه‌بینی دیده‌ام در شعرِ خاقانی است و به نظرم نکته‌ی جالبی از آن به دست می‌آید: در شانه‌ی گوسفندِ گردون / من حُکم بِهْ از زنان ببینم. گویا خاقانی می‌گوید که (دست‌کم در قرن 6 و در منطقه‌ی اَران و شروان) زنان در این نوع جادو مهارت داشته‌اند؛ او هم برای اغراق در دانایی‌اش می‌گوید که نه‌فقط شانه‌بینی را از آنها بهتر بلد است بلکه با استخوانِ «گوسفندِ گردون»، یعنی صورت فلکیِ حَمَل/بره (برجِ اولِ دایرةالبروج)، این کار را می‌کند. عجب تصویرِ خیال‌انگیزی. [طبق بعضی نسخه‌های دیوانِ خاقانی، به‌جای «زنان» نوشته «شبان». من همان «زنان» را بیشتر می‌پسندم که مصححِ دیوان هم انتخاب کرده. داستانِ پشتِ شعر زیباتر می‌شود. سوای آن، در منابعِ زیادی از مهارت یا رواجِ انواعِ فن‌های تفأل و آینده‌بینی در میان زنان صحبت می‌شود. هرچند «شبان» تناسبِ معناییِ شعرپسندانه‌ای برقرار می‌کند و در بعضی منابع، مثلِ نزهت‌نامه‌ی علایی |ق5| هم نوشته که «خداوندانِ گوسپند»، یعنی چوپان‌ها، شانه‌بینی می‌کنند.] تصویرِ شانه‌بینی با رَمه‌های آسمانِ شب (یعنی صورت‌های فلکیِ حَمَل و جَدْیْ)، هم یکی دو مرتبه‌ی دیگر در شعرِ خاقانی آمده و هم در شعرِ دیگری در ریاض الفردوس خانی که چند بند قبل‌تر جمله‌ای از آن نقل کردم: ز بهرِ فتوحش همه ماه و سال / زحل دیده در شانه‌ی جَدْیْ فال. در این شعر، زحل (که پیرِ نحسِ آسمان است) با استخوانِ شانه‌ی صورت‌فلکیِ جَدی/بزغاله (که برجِ دهمِ دایرةالبروج است) برای چنگیزخان از غیب خبرِ پیروزی‌هایش را می‌دهد.

علامه قزوینی در یادداشت‌هایش (ج10، ص209) نوشته که چادرنشین‌های قومِ افغان، یعنی چادرنشینانِ پشتون، در فنِ شانه‌بینی مهارت دارند و این حرف را هم به استنادِ شعری از امیرخسرو دِهلَوی (قرن هفتم هجری) گفته: به مِحنَت شانه را از گوشت خالی کن که تا بینی / یکی آیینه‌ی غیب و شَوی مجنون و حیرانش // نه از بز کمتر است انسان و عارف کمتر از افغان / ببین در شانه‌ی بز تا چه می‌بینند افغانش. شاید هم استنادِ علامه فقط به این شعر نبوده و اشاره‌های دیگری را هم در نظر داشته. مثلاً در عالم‌آرای شاه اسماعیل (ص474) از «شانه‌بینانِ بَدَخشان» حرف زده می‌شود (البته بدخشانی‌ها پشتو نیستند): «زنهـار اَلْف زنهـار که این اراده نکنی ... زیراکه از منجمانِ ترکسـتان و شانه‌بینانِ بدخشان شـنیده‌ام که دولتِ دودمانِ صاحبقرانی از پرتوِ اوجاقِ شـیخ صفی بلندمرتبه خواهد شد.» [اَلْف: هزار]. یا در عالم‌آرای صفوی (ص190) نوشته (با کمی دستکاری در متن): «شاهی‌‌بیگ نیکْ شانه‌بینی داشت. گفت: ببین که ستاره‌ی ما از وَبال بیرون آمده یا نَه که همان قرار نماییم. شانه‌بین گفت: خانَم [=خانِ من]، عنان برگردان که بابَر/بابُر از پیشِ تو خواهد گریخت و تو از عقب خواهی رفت و سمرقند را هم درمی‌آوری. پس اتالغ گفت: با بیست‌هزار کس سمرقند را نگرفتم؛ با سه‌هزار کس چون خواهم گرفت؟ شاهی‌بیگ خان گفت: سخنِ شانه‌بین حق است. و عنان برگردانید و جنگِ مردانه کرد. پس بابر شکست خورد.» [وَبال یا پتیاره در احکامِ نجوم تقریباً به این معناست که کوکب در برجِ خانه‌ی خودش نیست بلکه در خانه‌ی مقابلش است و این حالت را نحس حساب می‌کرده‌اند.] در توزَکِ جهانگیری (ص26) به یک شانه‌بینِ هَزاره اشاره می‌شود؛ صد البته می‌دانیم هزاره‌ها هم پشتو نیستند. منابعِ دیگری هم اشاره‌هایی به رونقِ شانه‌بینی در حدود و ثغورِ افغانستانِ امروز و آسیای میانه و شبه‌قاره‌ی هند دارند. نکته‌ی جالب اینجاست که تقریباً هرچه شانه‌بینی در کتاب‌های مربوط به آن نواحی دیده‌ام به قشون‌کشی‌ها ارتباط داشته. گویا معقول است که تصور کنیم در آن مناطق این جادو برای امورِ سپاهیگری مهم بوده.

برگردیم به شعرِ امیرخسرو دهلوی و این سؤالِ احتمالی در ذهنِ خواننده که: «شانه‌ی گوسفند» چه ربطی به «آیینه‌ی غیب» دارد و چرا شاعر اصلاً چنین تناسبِ معناییِ عجیبی ساخته؟ دلیلش این است: این‌طور که علامه قزوینی از شرحِ (قطب‌الدین؟) شیرازی بر کلیّاتِ ابن‌سینا نقل کرده، گویا «محلِ استخراجِ خطوطِ [آینده‌بینی] را از شانه، آیینه و آیینه‌گاه گویند.» خاقانیِ کبیر در شعرِ دیگری در وصفِ شمشیرِ ممدوحش می‌گوید: در شانه‌ی دستِ ظفر آیینه‌ی غیبی / هم آینه، هم صیقلِ شمشیرِ قضایی. (دیوان، ص436) نامِ این آیینه‌گاه را بعدها در اکثرِ متونِ شانه‌بینیِ فارسی «کوه» می‌نویسند. در یکی دو متنِ تصحیح‌شده‌ای هم که دیده‌ام، مصحح‌ها همین کلمه‌ی «کوه» را نوشته‌اند. اما من تهِ دلم احساس می‌کنم این کلمه باید «گَوِه» یا به قولِ امروزی «گُوِه» باشد به خاطرِ شکلِ آن تکه از استخوان. (در نسخه‌های خطیِ قدیمی اکثراً گاف را به‌شکل کاف و بدون سرکش می‌نوشته‌اند و اِعراب‌گذاری هم نمی‌کرده‌اند.) این حدسم فعلاً سند و شاهدی ندارد.
@PersianSFF
‌ ‌ادامه در ⬇️
17👍3
3 از 5 #شانه‌بینی
هنوز آن شرحِ کذاییِ شیرازی بر ابن‌سینا را ندیده‌ام (راستش اصلاً نمی‌دانم چه کتابی است)، اما این‌طور که علامه قزوینی از آن نقل کرده توضیحاتِ مفیدی از شیوه‌های مراسمِ شانه‌بینی دارد؛ از این قبیل که گوسفندِ بخت‌برگشته را باید به نام و به نیّتِ فردِ «مسئولٌ‌له و مسئولٌ‌عَنه» ذبح کنند یا ذبح در شبِ بَدر یا شب‌های نیمه‌ی اولِ ماهِ قمری باشد (بعداً توضیحَکی می‌دهم) یا لباسِ ذبح‌کننده باید پاک باشد و غیره. احتمالاً از این نظر خواندنش مفید باشد اگر پیدایش کنم.

قاآنی، شاعرِ بزرگِ عهدِ قاجار، نکته‌ی جالبِ دیگری را از شانه‌بینی می‌نویسد که در جای دیگری ندیده‌ام. در یک قصیده‌اش در مقامِ دفاع از خود از این می‌گوید که من فلان نیستم که فلان و بهمان بشود و شأنِ من اَجَلّ این مسائل است و این حرف‌ها؛ تا می‌رسد به بیتی که می‌گوید شانه‌بین هم نیست: نه شانه‌بین که کنم چون درونِ شانه نگاه / زبان کژ آورم و چشم‌ها بگردانم (دیوان، ص565). یعنی حداقل در روزگارِ او، شانه‌بین‌ها وانمود می‌کرده‌اند که موقعِ شانه‌بینی به خلسه‌ی صرع‌گونه می‌رفته‌اند و اختیارشان را بر بدن‌شان از دست می‌داده‌اند؛ زبان‌شان بیرون می‌افتاده و چشم‌هایشان کَلاپیسه می‌شده. اگر راست باشد، نکته‌ی بانمکی است. البته در تاریخ نگارستانِ غفاری کاشانی (ص220) |ق10| هم ثبت شده که چنگیز «هر چندگاه او را غشی دست می‌داده؛ در آن وقت آنچه به زبانش جریان یافتی» از جنسِ غیب‌بینی بوده و درست از آب درمی‌آمده، چراکه «گویند بعضی شیاطین را بدو مُؤانِسَت بودی و او را از سوانحِ آینده اخبار دادندی.» اما این نوع رفتارهای منتسب به چنگیز ربطی به شانه‌بینی‌اش نداشته، هرچند این منبع هم می‌گوید که او شانه‌بینی را خوب بلد بوده.

فعلاً قدیمی‌ترین اشاره‌ای که در متن‌های «علمیِ» فارسی به شانه‌بینی دیده‌ام مال نزهت‌نامه‌ی علائی است (ص470). نویسنده‌اش، شهمردان بن ابی‌الخیر، این علم را علمِ واقعی و درستی می‌داند. نکته‌های جالبی که در نوشته‌ی او دیدم یکی این بود که گوسفنددارها و چوپان‌ها را دانای این فن به حساب آورده و یکی هم اینکه از بعضی از شرایطِ شانه‌بینی می‌نویسد: 1) گوشت را باید از استخوان پاکِ پاک کرد و مراقب بود هیچ زخمی به استخوان نرسد؛ 2) نباید استخوان را با گوشت یا احیاناً وسطِ خوراک‌های دیگر پخت، وگرنه نمی‌شود با آن شانه‌بینی کرد؛ 3) بهتر است با آبِ خالص پخته شود تا استخوان آسیبی نبیند. با سرکه و آب‌غوره و دوغ خوب نیست و بدتر از همه اناردانه و سماق و این‌جور چیزهاست که رنگِ استخوان را می‌گردانند. 4) اسکندرِ رومی ابداع‌کننده‌ی این علم بوده.

بعد از نزهت‌نامه، نوبت می‌رسد به کتابِ یَواقیتِ العلوم و دراری النجوم که سال 573ق نوشته شده و نویسنده‌اش با این‌جور خرافات میانه‌ای نداشته. در ص264 از این کتاب آمده: «و اما نظر در شانه‌ی گوسفند، نیز دَعوی کرده‌اند که در او خطوطی نموده شود به رنگ‌های مختلف: سرخ دلیلِ خون‌ریختن باشد و زرد دلیلِ بیماری و سبز دلیلِ فراخی و سیاه دلیلِ تنگی. و این نیز هم وَهمیّات باشد؛ مانندِ احکامِ منجمان از اَلوانِ کسوف و خسوف.»
بیست و پنج سال بعد از این متن، دایرةالمعارفِ فرّخنامه نوشته می‌شود که نویسنده‌اش برخلافِ نویسنده‌ی یواقیت نظرِ مساعدی به شانه‌بینی دارد. فرخنامه مفصل‌ترین متنی است که فعلاً به فارسی درباره‌ی شانه‌بینی دیده‌ام. اما خلاصه‌اش همان چیزی است که در آخر می‌آورم. اگر جزئیاتِ کاملش را بخواهید، صفحه‌ی 241 به بعدِ فرخنامه را بخوانید. (فایلش همه جای اینترنت هست، ولی صفحاتش به هم ریخته.)

ابتدای مطلب نوشتم که یکی از مترادف‌های شانه‌بینی «کَت‌بینی» است. تا جایی که فهمیده‌ام کت‌بینی واژه‌ای عامیانه بوده و علی‌الخصوص از دورانِ قاجار تا اواسطِ سلسله‌ی پهلوی بین مردم رواج داشته. در روزگارِ ما، خودِ کلمه‌ی کَت در «کت و کول» و «کت‌بسته» و بین کفتربازها در عبارت‌هایی مثل کت‌گرفتگی و کت‌گیر و کت‌سیاه باقی مانده. بگذریم. کلمه‌ی کت‌بینی را یک بار در نوشته‌های تقی‌زاده دیده‌ام (در دو خطابه‌ی آقاى سیدحسن تقى‌زاده در موضوعِ اخذِ تمدنِ خارجى ) که آن را از جمله‌ی موهومات و خرافاتِ وارداتی به فرهنگِ ایران شمرده که باید کنار گذاشته شود. دومی هم در شعری است که دانش خراسانی (بزرگ‌نیا) به استقبال از ممنوعیتِ برقع در دورانِ رضاشاه و برضد چادر و روبنده سروده و گفته که اینها باعث می‌شده‌اند مردم خرافه‌پرست بمانند و دکّه‌ی جن‌گیر و رمال شلوغ شود: طلسم و کت‌بینی و جادوگری / داشت ز هر چیز فُزون مشتری // دستِ توسّل به‌سوی شانه‌بین / غرقِ خرافات و ضَلالِ مُبین [=گمراهیِ آشکار]. (راز دانش، ص119). کلمه‌ی کت‌بینی در یکی دو متنِ دیگر هم هست که اهمیتی ندارند و اطلاعاتِ خاصی نمی‌دهند. اما این دو منبع نشان می‌دهند که گویا کارِ شانه‌بین‌ها در آن روزگار رونق داشته.
@PersianSFF
‌ادامه در ⬇️
15👍5
4 از 5 #شانه‌بینی
بدون احتسابِ ادعای خاقانی بر تسلطش بر علمِ شانه، مشهورترین شخصِ شانه‌بین در تاریخِ ایران که فعلاً یافته‌ام دست‌برقضا او هم شاعر است، اما بیش‌وکم ناشناخته: مُصاحبِ نایینی. مصاحب شاعری بوده معاصرِ شاه سلیمان صفوی (سده‌ی 11 قمری) که اکثرِ تذکره‌ها گفته‌اند رمّالی می‌دانسته. اما یکی دو منبع (مثل ریاض العارفینِ آفتاب رای لکهنوی، ج2 ص210) نوشته‌اند «رمال و شانه‌بین» بوده. شهرتِ مختصرش را در ادبیاتِ فارسی بیشتر مدیونِ قصیده‌ای هَزلی و اروتیک است که (به قولِ ادیبانِ فارسی‌دانِ هندوستان) در زمینِ یک قصیده‌ی معروفِ سوزنی سمرقندی سروده و سکسِ خود را با دختری شرح داده: به کوچه‌ای گذرم بود چون نسیمِ سحر / فتاده در رهِ من عکسِ ماهی از منظر... الی آخر. صورتِ کاملِ شعر در تذکره‌ی سخنورانِ یزد (ج1 ص280 به بعد) آمده. از زندگیِ او چیزی نمانده جز همین چهل پنجاه بیت و شغلِ عجیبش. یک شاعرِ فارسی‌سرای هندوستانی، به نامِ انسان مرادآبادی، هم گویا شانه‌بینی بلد بوده؛ هرچند احتمالاً نوعِ هندی‌اش (نگاه کنید به مدخلِ اسمش در دانشنامۀ ادبیات فارسی جلد شبه‌قاره). به‌جز این دو نفر، از نامِ یکی دیگر هم باخبریم: یکی از شاطرهای [یعنی پیک یا جلودارِ] عبیدخان ازبک که نامش «حسن» بوده «در فنِ شانه‌بینی ماهر بود»؛ عبیدخان از او می‌خواهد در شانه ببیند عاقبتِ جنگِ او با شاه اسماعیل چه می‌شود و او هم می‌گوید که بهتر است فعلاً بزند به چاک. (عالم‌آرای شاه اسماعیل؛ صفحه‌اش را توی یادداشت‌هایم یادم رفته بوده بنویسم. شرمنده.)

بعضی فرهنگ‌های فارسی نوشته‌اند که مغول‌ها به ساحر و فالگیر «قام» می‌گفته‌اند. گویا شانه‌بینی از کارهای مهمِ قام‌ها بوده. یک شاهد از جامع التواریخ در ابتدای متن آوردم که می‌گفت قام‌ها به شانه نظر کردند و فلان و بهمان. یکی هم در مجمل التواریخ و القصص (ص103) نوشته شده که: «جماعتی از آن چینیان به علم در شانه‌ی گوسفند نگریدند و فال و زَجر [=تفأل با پروازِ پرندگان] بگرفتند ... ایشان را قام خواندندی.» نویسنده‌ی جهانگشای جوینی می‌گوید قام‌ها از مردمِ ایغور بوده‌اند (ج1 ص43 چاپ لیدن)، اما اشاره‌ای به شانه‌بینی ندارد. شاید منظورِ نویسنده‌ی اول از چین همین ترکستانِ قدیم و اویغورستان بوده، نه چین در معنای امروزی‌اش. البته چینی‌ها هم اهلِ جادو با شانه بوده‌اند. اطلاعاتم فعلاً کافی نیست.

کلمه‌ی «شاریل» هم در چند متنِ فارسی هست که نویسنده‌ی د.ب.ا را به غلط انداخته و خیال کرده شاریل نامِ فنِ شانه‌بینی نزدِ مغول‌هاست. گویا حدسِ بی‌اساسی است یا حداقل من فعلاً نشانی از صحتِ این حرف ندیده‌ام. «شاریل» واژه‌ای مغولی است اما ریشه‌ی کلمه سنسکریت است و معنایش می‌شود «یادگارِ مقدس». به‌طور خاص به استخوان‌ها یا دندان‌های بازمانده از بودا می‌گویند. در جامع التواریخ (ج2 ص1028) نوشته که هفتم ربیع‌الاول سال 687 قمری، استخوانِ شاریلِ «شِگَموُنی بُرخان» را پیش غازان‌خان آوردند (گویا غازان آن زمان بودایی بود و هنوز مسلمان نشده بود)؛ او هم به این مناسبت دستور می‌دهد جشن و سرورِ مفصلی در ایران برپا کنند. نویسنده می‌گوید «نزدِ بت‌پرستان [=بوداییان] چنان است که چون شِگَموُنی بُرخان را می‌سوختند، پیشِ دلِ او استخوانی شفّاف مانندِ مهره [بود که] نسوخت؛ و آن را شاریل خوانند. و زعمِ ایشان آن است که هر کس که به مرتبه‌ی بزرگ رسیده باشد مانند شِگَموُنی بُرخان، چون او را بسوزانند شاریلِ او نسوزد.» این «شگمونی» همان [بودای] «شامکونی/شاکمونی» (به انگلیسی: Buddha Shakyamuni) در بعضی دیگر از متن‌های فارسی است (مثل تاریخ بناکتی یا مجالس علاءالدوله‌ی سمنانی). بُرخان هم در مغولی و ترکیِ قدیم به‌معنای «بودا» و «حضرت بودا» است.

[حضورِ دندانِ مقدسِ بودا در ایران باعث شد یادِ ماجرای دندانِ بودا در رمانِ نغمه‌های زمین دوردستِ آرتور سی کلارک بیفتم (ترجمه‌ی چاپ‌شده در ایران با اسم: «عملیات آخر، تالاسا»). بااینکه ماجرای مهمی در آن رمان نبود، لطافتِ به‌یادماندنیِ غریبی داشت. کسی یادش هست؟ از سرنوشتِ آن استخوانِ بودا در ایران که به غازان‌خان هدیه داده بودند چیزی پیدا نکردم. احتمالاً گم شده یا به مغولستان و جاهای دیگر برده‌اند. ایرانی‌ها یدِ طولایی در به‌دست‌آوردنِ این‌جور یادگارهای مقدس از دین‌های مختلف داشته‌اند. یک بار در قرن هفتم میلادی در جنگ با رومی‌ها اورشلیم را غارت کردند و صلیبِ راستینِ مسیح را دزدیدند و به ایران آوردند. یک بار هم ابوطاهر قرمطی (که ایرانی‌تبار بود) بعد از چپاولِ مکه و سوزاندنِ کعبه و حاجی‌کُشیِ بی‌امان، حجر الاسود را شکست و با خود به پایتختش برد.]

@PersianSFF

ادامه در ⬇️
18👍4
5 از 5 #شانه‌بینی
آن‌طور که در لغتنامه‌ی دهخدا آمده یک کلمه‌ی دیگر هم در فارسی برای کت/شانه داریم: پارو. اما نمونه‌ای از کاربردِ آن در متن‌ها پیدا نکردم. در د.ب.ا نوشته در اطراف گرمسار کلمه‌ی «پاروئک» رایج است. گویا بعضی قصاب‌های آن نواحی وقتی گوسفند را ذبح می‌کرده‌اند بلافاصله پاروئک را درمی‌آوردند و می‌شکستند که مبادا کسی آن را بردارد و جادویی روی آن بنویسد. کلمه‌های «هُوَینه» و «هویه» و «هوبه» هم در لغتنامه آمده که شاید اصلاً از واژه‌های جعلیِ لغتنامه‌های قدیمی باشند. نمی‌دانم.

این هم آخرین بخشِ نوشته که شایع‌ترین متنِ شانه‌بینی در کتاب‌های فارسی است. همان‌طور که نوشتم در اصل خلاصه‌ای از متنِ فرخنامه است که در نفائس الفنون آمده و از آنجا با تغییراتی از کتاب‌های دیگر سر درآورده. ستارَک در کنار بعضی کلمه‌ها یعنی بعد از اتمامِ متن معنایشان را نوشته‌ام یا توضیحِ مختصری داده‌ام. همین.

بعضی از اهلِ طبایع* در وقتِ افزونیِ* ماه، گوسفندِ میشینه* را بکشند و از شانه استدلال بر وقایعِ امور و احوالِ سال کنند و آن را معتبر دانند و با علمِ نجوم برابر گیرند و از قبیلِ کهانت* شمرند. طریقه‌اش این است: [آن] بلندی که بر شانه باشد «کوه»* خوانند.
پس اگر برای مال و سود و زیان احتیاط* کنند و در کوه سیاهی بینند دلیلِ افزونیِ مال و کدخدایی* بُوَد و آبادیِ* علف و چهارپایان. و اگر سیاهی یا سفیدی آمیخته باشد گویند دلیلِ نقصانِ آن است.
و اگر در پسِ کوه، آنجا که به پهنا نزدیک‌تر است، سیاهی باشد گویند دلیلِ مخاطره است از لشکر و جستنِ بادها. و اگر سیاهی اندک بُوَد خطر زیاد نرسانَد. و اگر به‌جای سیاهی سرخی باشد دلیلِ خون‌ریختن است در آن لشکر* و شهر.
و اگر دسته‌ی شانه، آنجا که مغاکی دارد، سیاه بُوَد گویند دلیلِ آبادانی و شادی است. و اگر در او زخم‌ها و اثرِ سودگی* باشد گویند دلیل بر خرابی و فتنه [است]. و اگر در آنجا سوراخی باشد گویند که از اهلِ خانه‌ی او زندگانیِ بد کند(؟).
و اگر از شانه، آنجا که فراخ است، مایل [به] کوه، قدری سیاهی باشد دلیل بر رسیدنِ غایب به‌سلامت [است]؛ و اگر سفیدی باشد گویند زحمت بدو رسد.
و اگر بر کنارهای شانه سوراخ‌های خوُرد* باشد گویند دلیل بر قحط و تنگیِ سال بُوَد. و اگر بر کنارها به مقدارِ دو انگشت سیاهی باشد گویند آن سال بارانِ بسیار آید، لیکن طعام تنگ باشد. و اگر سیاهی اندک باشد اما پهنِ بازشده (؟) گویند در این سال برف و باران بسیار باشد.
و امثالِ این کلمات بسیار گفته‌اند و چون نزد اهلِ علم اعتباری ندارد آن‌همه نوشته نشد*.
والله تعالی اعلم بحقایق الأمور


شرحِ واژه‌های دشوارِ متن به ترتیبی که آمده‌اند:
‌1) اهلِ طبایع: معنای اصلیِ این عبارت گویا گروهی از فیلسوفان است که به قدمت، یعنی ازلی‌بودنِ جهان، اعتقاد داشته‌اند؛ چیزی مثل نظریه‌ی منسوخِ حالتِ پایدار (steady-state model) در کیهان‌شناسی مدرن. از یک طرف، شاید اینجا معنایی کلی داشته باشد مثل دانایان و فرزانگان. از طرف دیگر، از آنجا که نویسنده‌ی نفائس الفنون عالمِ مذهبی بوده، شاید بشود احتمال داد که منظورش از اهلِ طبایع چیزی شبیه به طبیعت‌گراها بوده؛ یعنی کسانی که به امور و علومِ غیردینی خودشان را مشغول می‌کنند. (آیا مثلِ تقابلِ بین مسیحیتِ شهری و پاگانیسمِ روستایی در اروپای اوایلِ گسترشِ مسیحیت؟) 2) وقتِ افزونیِ ماه طبق بعضی منابع یعنی شبِ بدر/پُرماه؛ اما گویا منظور نیمه‌ی اولِ ماهِ قمری است. 3) میشینه شاید در اینجا گوسفندِ پشم‌دار باشد. نگاه کنید به مدخل میش و میشینه در لغتنامه‌ی دهخدا. 4) کهانت (مرتبط با واژه‌ی کاهن) یعنی غیب‌گویی و آینده‌بینی. 5) همان‌طور که نوشته بودم، حدس می‌زنم «کوه» در اینجا «گَوِه» باشد که امروزه‌روز «گُوِه» می‌گوییم. 6) احتیاط اینجا انگار به‌معنای «نگریستن» است برای فال‌زدن و آینده‌بینی. 7) کدخدایی یعنی تمکّن و ثروت. 8) آبادی وقتی صفتِ علف و چهارپا بشود یعنی فراوانیِ اولی و سلامتِ دومی. آبادی به‌معنای سلامت شواهدِ قدیمیِ زیادی دارد. 9) لشکر: نمی‌دانم چرا احساس می‌کنم اینجا لشکر یعنی لشکرگاه، نه خودِ قشون. 10) سودگی: خراش و ساییدگی. 11) در خیلی از متن‌های قدیمی، «خُرد» را به همین شکلِ «خورد» می‌نوشته‌اند. 12) عبارتِ ایرانیک در آخرِ متن ناخواناست؛ از چیزی که نوشته‌ام مطمئن نیستم. در متنِ اصلیِ نفائس نوشته: «در آن اِطناب نرفت».

@PersianSFF

21👍5
#داستانک #آرتور_سی_کلارک
متن داستانک و توضیحات مربوط به آن را در نوشته‌ی بعدی بخوانید.
@PersianSFF
15👍3🤯2
یک #داستانک از کلارک + مشتی #اطلاعات_بی‌مصرف

اول از همه، متنِ قصه‌ی بالا را که به‌شکل عکس منتشر کردم، می‌گذارم اینجا.

«طولانی‌ترین داستان علمی‌تخیلی که تابه‌حال نوشته شده»
نوشته‌ی آرتور سی کلارک

«آقای جینکس عزیز، متأسفانه باید عرض کنم داستانِ شما به‌هیچ‌وجه داستانِ نوآورانه‌ای نیست. قصه‌ی نویسنده‌هایی را که اثرشان، حتی قبل از آنکه تکمیلش کنند، از آنها دزدیده می‌شود باید قدیمی به حساب آورد؛ اولین نمونه‌اش هم داستانِ «پیش‌دستی» نوشته‌ی اچ جی ولز است. حقیقتش را بخواهید، ماهی یک بار داستانی به دستِ من می‌رسد که این‌طور شروع می‌شود:

«آقای جینکس عزیز، متأسفانه باید عرض کنم داستانِ شما به‌هیچ‌وجه داستانِ نوآورانه‌ای نیست. قصه‌ی نویسنده‌هایی را که اثرشان، حتی قبل از آنکه تکمیلش کنند، از آنها دزدیده می‌شود باید قدیمی به حساب آورد؛ اولین نمونه‌اش هم داستانِ «پیش‌دستی» نوشته‌ی اچ جی ولز است. حقیقتش را بخواهید، ماهی یک بار داستانی به دستِ من می‌رسد که این‌طور شروع می‌شود:

«آقای جینکس عزیز...

«ارادتمند، موریس کی موبیوس، سردبیر
«ارادتمند، موریس کی موبیوس، سردبیر
«ارادتمند، موریس کی موبیوس، سردبیر.»

[پایان داستان]

این داستانکِ کلارک سرگذشتِ بامزه‌ای دارد. بیشتر شبیه به حدیث‌های غیرمتواتر و مشکوکِ دینی است که روایت‌های متعددی از آن اینجا و آنجا سرگردان است. کلارک این داستان را اولین بار در اکتبر 1966 (مهر 1345) در مجله‌ی گلکسی منتشر کرد (عکسِ آن صفحه از مجله را هم کنار عکسِ ترجمه گذاشته‌ام)، اما با اسمِ “A Recursion in Metastories” که عجالتاً ترجمه‌اش کرده‌ام به «تابعِ بازگشتی از جنسِ فراداستان». (سایتِ isfdb، یعنی پایگاهِ داده‌های اینترنتیِ ادبیاتِ گمانه‌زن، نامِ نویسنده را به‌اشتباه جک گان/گاگن (Jack Gaughan) نوشته که گویا تصویرگرِ آن شماره از مجله بوده.) در مقاله‌ای که کلارک کمی بعدتر در دسامبر 1967 (آذر 1346) در مجله‌ی ایف منتشر کرد به‌شوخی نوشت که فردریک پوُل، سردبیرِ گلکسی، چون باید هر طور شده وجودِ شغلش را توجیه می‌کرد و نشان می‌داد کاری می‌کند، اسمِ داستانش را عوض کرده بوده؛ وگرنه خودش اسمِ دیگری در نظر داشته: «طولانی‌ترین داستان علمی‌تخیلی که تابه‌حال نوشته شده».

کلارک آن مقاله را به این دلیل نوشت که در متنِ داستانکش گفته بود مؤلفِ داستان‌کوتاهِ «پیش‌دستی» (The Anticipator) اچ جی ولز است؛ اما نویسنده‌ی آن داستان کسی بوده به اسمِ موُرلی رابرتز (Morley Roberts) که دست‌برقضا معاصرِ ولز هم هست. کلارک از اشتباهش نوشت و از اینکه با بندبندِ وجودش یقین داشته صاحبِ داستان ولز است و از ناراحتی‌اش از این نوشت که چرا هیچ کسی در آن مدت متوجهِ اشتباهش نشده.

اینجا پرانتزی باز کنم تا ماجرای داستانِ «پیش‌دستی» را بنویسم. فایلِ انگلیسیِ داستان را هم که قدری نایاب است در کانالِ نیمه‌شخصیِ یکی از دوستان گذاشتم تا اگر کسی دوست داشت ترجمه‌اش کند به زحمتِ گشت‌وگذار نیفتد: اینجا. داستانِ «پیش‌دستی» از این قرار است: شخصیتِ اصلی نویسنده‌ای است به نامِ کارتر اسپلَن که نویسنده‌ی خوبی هم هست؛ ایده‌های نابی دارد و به استادانه‌ترین شکل می‌نویسدشان. اما هر بار که داستانی را به نشریه‌ای می‌فرستد رد می‌کنند، چون نویسنده‌ی دیگری به اسمِ بِرفورد زودتر از او داستانی با ایده‌ای مشابه فرستاده و آنها هم قبول کرده‌اند. برفورد از اسپلن نفرت دارد، چون قلمش از او زیباتر است. طبعاً اسپلن هم مثلِ اسفندِ روی آتش بالا و پایین می‌پرد و خون خونش را می‌خورَد که چرا چنین اتفاقی می‌افتد و برفورد از او پیش‌دستی می‌کند. البته می‌داند که برفورد مرتکبِ سرقتِ ادبی نشده؛ چون همیشه چند هفته زودتر از او داستانش را می‌فرستد. اما قطعاً همه چیز زیر سرِ قدرتی اهریمنی و پلید باید باشد. خواننده شاید حدس بزند پای پدیده‌ای از جنسِ فکرخوانی یا ارتباطِ ذهنی در بین است. بالاخره یک روز اسپلن چنان از خشم کف به دهن می‌آوَرَد که مشغولِ نوشتنِ داستانی جنایی می‌شود و قتلی فجیع و تکان‌دهنده و ورای حد تصور در آن می‌گنجاند. بعد به قدرتِ خیالش پر و بال می‌دهد و قتل را فجیع‌تر و فجیع‌تر به تصویر می‌کشد. اما عنانِ تخیلش را از دست می‌دهد: خودش و تخیلش یکی می‌شوند و کم‌کم به این نتیجه می‌رسد که باید عاملِ آن پیش‌دستی را به همان شکلی که در خیالش تصور کرده از بین ببرد. راه می‌افتد تا چنین کاری بکند. اتفاقی از جنسِ جکیل-هاید در وجودش رخ می‌دهد؛ ذهنش دوپاره می‌شود و با خودش می‌جنگد که چنین کاری بکند یا نه. اما درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسد دارد جلوِ خودش را می‌گیرد، چیزی به سرش می‌خورَد و در خونِ خودش می‌غلتد. پیش‌دستی‌کننده هم که خودش وحشت کرده از صحنه‌ی جنایت فرار می‌کند. (پایانِ خلاصه‌ی داستان)

ادامه در پایین 👇
@PersianSFF
👍1613
ادامه از بالا 👆

کلارک اسمِ آن مقاله‌اش را (که درباره‌ی اشتباهش بود) گذاشت «جناب آقای هربرت جورج مورلی رابرتز ولز» (“Herbert George Morley Roberts Wells, ESQ.”). حرفِ کلارک این بود که صدالبته عاشقِ ولز است، اما هیچ نمی‌فهمد مورلی رابرتز که چنان نویسنده‌ی قَدَری بوده چرا اسم و رسمی برای خودش به هم نزده و کسی او را نمی‌شناسد. بعد ادامه می‌دهد: می‌شود این‌طور هم گفت رابرتز موضوعِ داستانش را از ماشینِ زمانِ ولز الهام گرفته، یا اینکه... یا اینکه برعکس؛ ولز فقط پیش‌دستی کرده و داستانش را زودتر چاپ کرده. در نهایت هم می‌نویسد: «اگر معلوم شود مورلی رابرتز در کوچه‌ای تاریک به قتل رسیده بوده، رُک و راست ترجیح می‌دهم خبرش به گوشم نرسد.»

بعدها آن داستانک در کتابی به اسمِ عروجِ شگفتی: تکاملِ علمی‌تخیلیِ سخت (The Ascent of Wonder: The Evolution of Hard SF) منتشر شد اما با کمی دستکاری و تغییرِ اسمش به اسمی که خودِ کلارک می‌پسندید. بااین‌همه، این تغییرات شامل بر تصحیحِ نامِ نویسنده‌ی داستانِ «پیش‌دستی» نبود. همین هم باعث شد علمی‌تخیلی‌نویس و منتقدی به اسمِ برایان استِیبِلفورد (Brian Stableford) در نقدِ نه‌چندان ملاطفت‌آمیزش به آن کتاب به کلارک هم نیش و کنایه بزند که (نقل به مضمون): «چند دهه از اولین انتشارِ داستانک گذشته و کلارک هم خوب خبر دارد که اشتباه کرده، پس چرا اشتباهش را درست نکرده؟» اگر بخواهم برای کلارک ماله‌کشی کنم، حدس می‌زنم عامدانه اشتباهش را دست نزده تا یک پیچشِ فراداستانیِ دیگر هم به داستانکش بدهد: تداومِ سرقتِ ولز از رابرتز تا به امروز.

حدودِ بیست سالِ پیش کتابی منتشر شد به اسمِ کلیاتِ داستان‌های آرتور سی کلارک (The Collected Stories of Arthur C. Clarke) که شامل بر تمامِ داستان‌کوتاه‌های او بود از آغازِ نویسندگی‌اش تا سال 2000، آن هم به ترتیبِ انتشارشان (*) . این داستانکِ مشهورِ کلارک در آن کلیاتِ داستان‌ها نیست و این به نظرم یک مقداری عجیب آمد. مجبور شدم کلی بگردم تا مطمئن بشوم که نوشته‌ی خودش است و جعلی نیست. حاصلِ جستجوها هم شد این مطلب. نمی‌دانم چرا این داستان از کلیاتِ کلارک از قلم افتاده؛ خصوصاً با آن چاپِ هوشمندانه‌ی اصلِ متن (که توی عکس می‌توانید ببینید) حیف شده.
*پانوشت: این “collected / collected works” را باید به همین «کلیات» ترجمه کرد؛ «مجموعه» هم آن‌قدرها دقیق نیست، هم گرته‌برداریِ بی‌دلیل است. (کاش می‌شد «سفینه» ترجمه کرد، ولی سفینه در فارسی فقط دفترِ اشعار است. نمی‌شود معنایش را وسعت بدهیم و عوض کنیم؟ «سفینه‌ی داستان‌های آرتور سی کلارک»؟)

یک افشاگریِ رسوایی‌آمیز: آن کتابِ کلیات را همان سال‌ها گیتا گرکانی برایم خرید (که یکی از به‌یادماندنی‌ترین و دلچسب‌ترین هدیه‌های عمرم بود). به یکی دو هفته نکشید که پوریا ناظمی کتاب را در کتابخانه‌ام دید و گفت باید بین «قرض‌دادنِ» کتاب به او و دوستی‌مان یکی را انتخاب کنم. کتاب را به دوستی‌مان ترجیح دادم (طبعاً)، ولی چون پوریا را خیلی دوست دارم با دلی محزون و غمزده این کار را کردم. در این بین، او هم بیکار ننشست و به قوّه‌ی قهریه (یا جادوهای اهریمنی یا شاید چرب‌زبانی) متوسل شد؛ در نتیجه، کتاب از خانه‌ی او سر درآورد و اتفاقاً مدتی بعد خودش و کتاب‌هایش از کانادا سر درآوردند. (از ساده‌لوحیِ آدم است که احیاناً خیال کند بین این دو اتفاق ارتباطِ معناداری نیست.) الان هم به‌کل منکرِ این است که من را می‌شناسد.

بگذریم. تا جایی که دیده‌ام چاپِ رسمیِ دیگری از آن داستانک وجود ندارد، اما صورت‌های دیگری هم از آن در اینترنت پخش شده. من هم یکی از همین روایت‌ها را ترجمه کرده بودم. تنبلی نگذاشت که از روی یکی از دو شکلِ اصلی از سرِ نو ترجمه‌اش کنم، ولی چندبرابرش وقت گذاشتم و این‌همه روده‌درازی کردم. مغزِ آدمیزادِ کاهل عجیب است.
@PersianSFF
29👍15😁2🤯2🥱1

تصویرگریِ ویرجیل فینلی (Virgil Finlay) برای نشریه‌ی Weird Tales سال 34، شماره‌ی 1، ژوئن-ژوئیه از این رباعیِ (منسوب به) خیام:
این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم / فانوسِ خیال از او مثالی دانیم / خورشید چراغ دان و عالم فانوس / ما چون صُوَریم کاندر او حیرانیم

[می‌خواستم به مناسبتِ روزِ خیام مطلبی در مورد محبوبیتِ شعرهایش در ادبیاتِ علمی‌تخیلی بنویسم که آماده نشد. تا الان 4,500 کلمه شده که مطمئنم طولانی‌بودنش جیغِ بعضی از خواننده‌ها را درمی‌آوَرَد. فعلاً به جایش این تصویرگری را از یک نشریه‌ی فانتزی ببینید تا آن مطلب به سر و سامان برسد.]
@PersianSFF
59👍6👾1
خیام و شعرهایش در ادبیات علمی‌تخیلی
(بهانه‌ای برای معرفی چند داستان‌کوتاه و رمان)

اولین باری که اسمِ خیام را در یک داستانِ علمی‌تخیلی دیدم در ترجمه‌ی نشر پاسارگاد از کتابِ رامای 2 آرتور سی کلارک و جنتری لی بود. مترجمِ کتاب، عبدالله نورایی (متولد 1300 خورشیدی)، به‌جای ترجمه‌ی شعری که نویسنده‌ها از رابرت هِریک (Robert Herrick)، شاعرِ قرن‌هفدهمیِ بریتانیا، نقل کرده بودند یک رباعی از خیام در متن نشانده بود (ص66 ترجمه‌ی نورایی، معادل ص28 ترجمه‌ی ناصر بلیغ در نشر نقطه). یک جای دیگرِ ترجمه هم بیتی از یک رباعیِ دیگرِ خیام آورده بود. نمی‌شد گفت که نورایی در استفاده از اختیاراتِ مترجمی خوش‌سلیقگی به خرج داده؛ یعنی طوری عمل نکرده بود که انگار واقعاً کلارک و لی شعری از خیام را در رمان‌شان آورده‌اند. جمله‌بندی طوری تغییر کرده بود که خواننده‌ی کم‌تجربه هم می‌فهمید مترجم متن را عوض کرده. مگر چقدر احتمال دارد دو نویسنده‌ی آمریکایی و بریتانیاییِ کارکشته وسطِ داستان‌شان بنویسند «شاعرِ عالی‌مقامِ ایران، حکیم عمر خیام»؟
[از این ترجمه، یکی این نکته یادم مانده و یکی هم اینکه مترجم گویا کلمه‌ی «کامپیوتر» را نمی‌شناخته و همه جای کتاب آن را «کُمپوتور» نوشته بود. اگر خواستید مجموعه‌ی «راما» را بخوانید همان ترجمه‌ی آقای بلیغ یکی دو آب شسته‌تر است. ولی شاید هم بد نباشد کلِ مجموعه ویرایش یا از سرِ نو ترجمه شود.]

بعدها اشاره‌هایی به خیام یا تعبیرهای شاعرانه‌ی او را در کتاب‌ها و داستان‌های دیگری دیدم و سعی کردم جایی گوشه‌ی ذهنم نگه‌شان دارم. کمی هم در اینترنت گشتم و این اشاره‌ها را به یک مطلبِ جمع‌وجور تبدیل کردم. به نظرم بهانه‌ی خوبی است برای معرفیِ چند نویسنده و داستان از اینجا و آنجای ژانر. اما قبلش یکی دو نکته‌ی توضیحی:

در دنیای ادبیاتِ مدرن، شاعرها و نویسنده‌های فارسی(زبان) تقریباً هیچ‌وقت هواخواهانِ چندانی نداشته‌اند. شهرتی که مولوی بلخی ثُمّ رومی امروزه‌روز در غرب به دست آورده اتفاقِ جدیدی است مال همین بیست سی سالِ اخیر؛ تا حدی صدقه‌سرِ علاقه به عرفان‌بازی و لابد تا حدی به‌دلیل تلاشِ ترکیه برای ترویج و تبلیغِ گردشگریِ صوفیانه. چند قرن قبل‌تر، سعدی و حافظ به‌خصوص در محفل‌های رمانتیسیستی در اروپا شهرتی به هم زده بودند و محبوبیتی داشتند. اما هیچ‌کدام از اینها به اندازه‌ی خیام اثرگذار نبودند که حتی تعبیرها و تصویرهایی را هم به‌لطف ترجمه‌ی انگلیسیِ شعرهایش به آن زبان افزود. البته اکثرِ این تعبیرها و تصویرها را باید الهام‌گرفته از خیام حساب کرد؛ یعنی صورت‌بندیِ انگلیسی‌شان آفریده‌ی مترجمِ مشهورش، ادوارد فیتزجرالد، بوده. فیتزجرالد روحِ شعرهای خیام (و شعرهای منسوب به او) را می‌گرفت و در قالبِ واژه‌ها و عبارت‌هایی می‌ریخت که بتواند «خیامیّتِ» شعر را به زبانِ انگلیسی منتقل کند. مثلاً رایج‌ترینِ چنین عبارت‌های خیامانه‌ای در انگلیسی “Moving Fingers” است که در اصلِ شعرِ فارسی‌اش یکسره چیزِ دیگری بوده: «رفته‌قلم». جلوتر هم به آن اشاره می‌کنم و هم به مواردی دیگر تا منظورم روشن‌تر بشود.

یک نکته‌ی دیگر را هم بگویم و بروم سراغِ اصلِ مطلب. حتماً می‌دانید که از صدها رباعی‌ای که قُدَما در تذکره‌ها و سفینه‌ها و جُنگ‌های جورواجور به نامِ خیام ثبت کرده‌اند شاید کمتر از پنجاه شصت تایش را بشود به‌یقین یا به قیدِ احتمال مالِ خودِ او دانست (برای تازه‌ترین تحقیقات، مثلاً نگاه کنید به کتابِ معرکه‌ی رباعیات خیام و خیامانه‌های پارسی). اما این مسئله، خصوصاً در این بحثِ ما، اهمیتی ندارد. خیام از معدود هنرمندانِ ایرانی است که نوآوری‌هایش و جهان‌بینی‌اش مکتبی دنباله‌دار پدید آورد و بخشی از پیروهای بِنام یا مطلقاً گمنامِ آن مکتب به اندازه‌ی خودِ او خوش درخشیدند. کم‌کمَک، خیام از شخصی حقیقی به هویتی جمعی مبدل شد که نماینده‌ی عصیان و خشم و درافتادن با کائنات و قضا و قَدَر و مذاهب بود و هر شعری را که با چنان مشخصاتی سروده می‌شد فارسی‌سراها و فارسی‌دان‌ها در کاسه‌ی او می‌گذاشتند. این خیامِ نمادین و اندیشه‌ی او از معدود جلوه‌های ذهنِ ایرانی است که هنوز در دنیای مدرن می‌شود با آن عمیقاً همدل شد و حتی حرفِ دلِ انسانِ معاصر دانست. به عبارتی دیگر، کسانی از اهلِ اندیشه‌ی ایران، به قولِ علمی‌تخیلی‌بازها، ذهنِ کندووار (hive mind) ساختند و یکی شدند و آن خیامِ نمادین را پدید آوردند. در نتیجه، جز در بحث‌های تاریخِ ادبیات، اهمیتی ندارد چه‌مقدار از شعرهای خیام مالِ خودِ خودش است؛ ما حداقل در این مطلب با همین خیامِ دومی کار داریم. تا جایی که به بحثِ ما مربوط می‌شود نامِ همه‌ی شاعرانِ عصیانگر و عصبانی خیام است.

ادامه‌ی مطلب ⬇️
@PersianSFF
28👍6
ادامه از بالا ⬆️
و اما ادبیاتِ علمی‌تخیلی و خیام: تا جایی که دیده‌ام از نویسنده‌های نسلِ جدید فقط ان کی جمیسین (N K Jemisin) در یکی دو مصاحبه‌اش گفته خیام را دوست دارد و شاعرِ محبوبش می‌داند. اما تا اواخرِ عصرِ طلاییِ علمی‌تخیلی و کمی هم بعد از آن، خیام در بین نویسنده‌های قدیمی شناخته‌شده‌تر و پرطرفدارتر بود. مثلاً استن لی و بِن بوُوا و جک وَنس و رابرت ای هاوارد خیام را (از) ادیب(های) محبوب و الهامبخش‌شان می‌دانستند. اینها سوای بیست سی اشاره‌ی دیگری است که تا الان در آثارِ قدیمی‌ها خوانده‌ام؛ یعنی خیلی نویسنده‌های دیگر هم دوستش داشته‌اند یا او را خوب می‌شناخته‌اند و پای او را به داستان‌هایشان باز کرده‌اند. (متأسفانه سوادِ من به علمی‌تخیلیِ کشورهای آنگلوساکسون قد می‌دهد و از علمی‌تخیلی‌نویس‌های زبان‌های دیگر آن‌قدرها نخوانده‌ام که به دردی بخورد.)

در این بین، یادی هم کنم از رمانِ درخشانِ احتمالات: قمر (Probability: Moon) نوشته‌ی نانسی کرس (Nancy Kress) که در آن شعرهایی از سعدی و حافظ و ناصرخسرو و مولوی آمده اما خبری از خیام نیست. (اگر یادتان باشد در مورد این کتاب، مختصری اینجا حرف زده بودم.)

‌1) اولین باری که دیدم یک علمی‌تخیلی‌نویس اسمِ خیام را آورده (نه اینکه مترجمش به ضرب و زور چپانده باشد)، در داستانِ بلندِ “A Momentary Taste of Being” نوشته‌ی جیمز تیپ‌تری (James Tiptree, Jr) بود که یکی از بهترین داستان‌های این نویسنده‌ی نازنین و تکرارنشدنی است. نامِ داستان تکه‌ای از یک رباعیِ خیامی-فیتزجرالدی است:
A Moment’s Halt… a momentary Taste / Of Being from the Well amid the Waste… / And Lo! the phantom Caravan has reach’d / The Nothing it set out from… Oh, make haste!
که گویا معادلِ این رباعی می‌شود:
این قافله‌ی عُمْر عجب می‌گذرد / دریاب دَمی که با طَرَب می‌گذرد / ساقی، غمِ فردای حریفان چه خوری؟ / پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد. (این خیامانه‌ی درخشان احتمالاً مالِ خودِ خیام نیست، بلکه یکی از پیروهای گمنامش سروده.) ترجمه‌ی فیتزجرالد از این رباعی در ابتدای داستانِ بلند می‌آید. اسمِ داستان از دو سطرِ ترجمه برداشته شده و همان‌طور هم که می‌بینید دست‌کم از نظر ساختاری با معادلِ فارسی‌اش فرقِ زیادی دارد. بااین‌حساب، شاید بد نباشد اسمش، یعنی “A Momentary Taste of Being”، به چیزی ترجمه شود مثل «دمی از عمر».

«دمی از عمر» داستانِ فضاناوی است که زمین فرستاده تا سیاره‌ای سکونت‌پذیر برای جمعیتِ مازادِ خود پیدا کند و بعد آن فضاناو پیغام بفرستد تا مهاجران راهی بشوند. از یکی از گروه‌های اکتشافی فقط یک عضو به فضاناو برمی‌گردد و ادعا می‌کند سیاره‌ای یافته‌اند که از زمین هم برای سکونتِ انسان مناسب‌تر است. اما حرف‌هایش تناقض‌هایی دارد و شکِ بعضی از خدمه را برمی‌انگیزد.

2 تا 5) استفن کینگ (Stephen King) داستان‌کوتاهی دارد به نامِ “The Moving Finger”. داستانِ قشنگی است از ژانرِ وحشت درباره‌ی مردی که یک روز می‌بیند از کاسه‌ی روشوییِ دستشویی‌شان یک انگشتِ آدمیزاد بیرون زده. خودِ موضوعِ قصه خیامی نیست، اما اسمِ داستان از تصویرِ «حرکتِ انگشت» در این رباعیِ خیامی-فیتزجرالدی اقتباس شده:
The Moving Finger writes; and, having writ, / Moves on: nor all thy Piety nor Wit / Shall lure it back to cancel half a Line, / Nor all thy Tears wash out a Word of it.
قبل از آنکه بگویم اصلِ رباعی چه بوده، این را بگویم که اصطلاحِ “Moving Finger” در انگلیسی تعبیرِ ادبیِ مشهوری به حساب می‌آید که به همین رباعی تلمیح دارد. هنوز هم رایج است. استعاره‌ای است از قضا و قدر و بیشتر از آن استعاره‌ای از تغییرناپذیری. تصویرش در انگلیسی هراس‌انگیزتر و وهمناک‌تر از معادلِ فارسی‌اش از آب و گِل درآمده. ولی شاید اگر معادلِ فارسی‌اش ازیادرفته و قدیمی نمی‌بود، به‌اندازه‌ی ترجمه‌ی انگلیسی‌اش شاعرانه از کار درمی‌آمد:
از رفته‌قلم هیچ دگرگون نشود / وز خوردنِ غم به‌جز جگر خون نشود / هان تا جگرِ خویش به غم خون نکنی / هر ذره هرآنچه هست افزون نشود. (بعضی منابع نوشته‌اند شاعرِ واقعی‌اش بابا افضل کاشانی است.)
«رفته‌قلم» یا «قلمِ رفته» اشاره دارد به تقدیری که نصیبه‌ی آدمی شده و هیچ تغییری نمی‌توان در آن داد. این عبارت یا صورتِ فعلی‌اش «رفتنِ قلم» گویا در فارسی سابقه دارد و کسانِ دیگری هم به همین معنا استفاده‌اش کرده‌اند، مثلاً ناصرخسرو گفته: اگر کار بوده‌ست و رفته قلم / چرا خورد باید به‌بیهوده غم. [نکته: البته احتمالش هم هست که رباعیِ فیتزجرالد ترجمه‌ی این خیامانه یا متأثر از آن باشد: زین پیش نشانِ بودنی‌ها بوده‌ست / پیوسته قلم ز نیک و بد فرسوده‌ست // اندر تقدیر آنچه بایست بداد / غم‌خوردن و کوشیدنِ ما بیهوده‌ست. اما آن یکی به نظرم محتمل‌تر است.]

ادامه‌ی مطلب ⬇️
@PersianSFF
28👍5
ادامه از بالا ⬆️

آیزاک آسیموف هم در رمانِ پایانِ ابدیت اشاره‌ای به رباعیِ «رفته‌قلم» / “Moving Finger” دارد. یکی از شخصیت‌ها که در زمان و در جهان‌های موازی سفر می‌کند تا تاریخ و گذشته را تغییر بدهد و به نفعِ انسان کند، گاهی رؤیای جهانی را در سر می‌پرورانَد که هیچ واقعه‌ای از آن را نتوان تغییر داد:
“There was even a scrap of poetry he treasured which stated that a moving finger having once written could never be lured back to unwrite.”
ترجمه‌ی سردستی: «قطعه‌شعری هم بود که خیلی دوستش می‌داشت و می‌گفت آنچه بر قلم رفته است رفته و وقتی نوشته شد دیگر به هیچ حیله‌ای نمی‌توان آن را امحا کرد.»
مترجمِ فارسیِ کتاب، آقای پیمان اسماعیلیان، اگر متوجهِ ارتباطِ این اصطلاح با خیام و فیتزجرالد شده باشد، احتمالاً ترجیح داده به‌سراغ سرگذشتِ پیچیده‌ی این اصطلاح در انگلیسی و بغرنجیِ ترجمه‌اش به فارسی نرود؛ در نتیجه، به برابریابیِ کلیتِ معناییِ جمله بسنده کرده و این‌طور نوشته: «حتی ضرب‌المثلی را یاد گرفته بود که می‌گفت آبِ رفته را دیگر نمی‌شود به جوی بازگرداند.» به‌لحاظ معنایی برابرِ غیرقابل‌دفاعی نیست، هرچند ابهتِ “Moving Finger” یا درماندگیِ شاعرانه‌ی «قلمِ رفته» را هم ندارد.

رمانی هم هست به اسمِ آنچه بر قلم رفته (And Having Writ...) نوشته‌ی دانلد آر بِنسِن (Donald R. Bensen) که اسمش از همین رباعیِ «رفته‌قلم» گرفته شده. اما آن را نخوانده‌ام و نمی‌دانم قضیه‌اش چیست. اگر احیاناً کسی آن را خوانده، ممنون می‌شوم بنویسد.

نشریه‌ی بسیار مهمِ Unknown هم که با سردبیریِ جان دبلیو کمبل بین سال‌های 1939 تا 1943 منتشر می‌شد، در اکثرِ شماره‌هایش بخشی داشت مخصوصِ انتشارِ نامه‌های خوانندگان که اسمش را گذاشته بودند: “The Moving Finger writes; and, having writ…”، یعنی مصرعِ اولِ آن رباعی.

بی‌ربط به ادبیات: آنهایی که سریال Big Bang Theory را دیده‌اند شاید یادشان باشد که شلدون کوپر هم یک بار موقع عصبانیت از دستِ پنی (چون باعث شده بود استن لی را نبیند) مصرعِ اولِ رباعی را نقل می‌کند.

6) «قصرِ جمشید» (The Courts of Jamshyd) نامِ یک داستانکِ پساآخرالزمانی است نوشته‌ی رابرت اف یانگ (Robert F. Young) که به خیامانه‌ی مشهورِ «آن قصر که جمشید در او جام گرفت، الخ» تلمیح دارد. (این رباعی هم احتمالاً مالِ سَدیدالدین اَعوَر، شاعرِ کمابیش فراموش‌شده‌ی قرن‌ششمی، است). «قصرِ جمشید» داستانِ گروهی از مردان و زنان است که در دنیای مابعدِ فاجعه‌ای مهیب دچارِ گرسنگی‌اند و شکار هم گیرشان نمی‌آید؛ به همین دلیل به خوردنِ گوشتِ سگ‌هایی روی آورده‌اند که تا مدتی قبل در شکار همراه‌شان بوده‌اند. اما هر شب این گروه دور آتش جمع می‌شوند و می‌رقصند. داستان با بیتِ اولِ آن رباعی شروع می‌شود، هرچند به‌جای نامِ خیام صرفاً نامِ منبع را نوشته: «رباعیات» (The Rubáiyát).

از این نویسنده فقط سه چهار تا داستان‌کوتاه خوانده‌ام و یک رمان به اسمِ دخترِ دومِ وزیر (The Vizier’s Second Daughter). این رمان را به‌خاطر موضوعش خواندم چون یک زمانی دنبال رمانی فانتزی بودم که در فضای شرقی و ترجیحاً ایرانی بگذرد. داستانِ یک مسافرِ زمان است که باید برود و شهرزاد (همان زنِ شهریار در هزار و یک شب) را بدزدد و بیاورد، اما به‌اشتباه دخترِ دومِ وزیر، دنیازاد، خواهرِ شهرزاد، را می‌دزدد. یانگ به‌رغمِ پرکاری‌اش و به‌رغم آنکه نثرِ شاعرانه‌ی لطیفی داشت نویسنده‌ی چندان مشهوری نبود. مدتی سرایدار/نظافتچیِ یک دبیرستان بود و از این‌قبیل شغل‌های پراکنده زیاد داشت ولی بالاخره نویسنده‌ی تمام‌وقت شد. (احتمالاً روایتِ ویکی‌پدیا که نوشته تا آخرِ عمر نظافتچی بوده درست نیست.) بااینکه کم از او خوانده‌ام، به نظرم از آن نویسنده‌هایی است که لیاقت دارد حداقل نامزدِ «جایزه‌ی کشفِ دوباره‌ی کوُردواینِر اسمیت» (Cordwainer Smith Rediscovery Award) بشود.

[ترجمه‌ی رباعیِ «قصرِ جمشید...» را یک بار در یادداشتی از رابرت سیلوربرگ هم دیدم، ولی یادم نیست کجا بود.]

7 تا 9) یکی دیگر از عبارت‌های خیامی-فیتزجرالدیِ مشهور در انگلیسی، عبارتِ «دستِ چپِ سحر»/ “Dawn’s Left Hand” است، به‌معنای تاریکیِ پیش از طلوع یا پرتوهای آفتابِ هنوز برنیامده بر آسمانِ نیمه‌تاریک. «دستِ چپِ سحر» در این رباعیِ خیامی-فیتزجرالدی آمده:
Dreaming when Dawn’s Left Hand was in the Sky, / I heard a Voice within the Tavern cry, / “Awake, my Little ones, and fill the Cup / Before Life's Liquor in its Cup be dry.”
که برابرش می‌شود: آمد سحری ندا ز میخانه‌ی ما: / «کِای رندِ خراباتیِ دیوانه‌ی ما، / برخیز که پر کنیم پیمانه ز می؛ / زآن پیش که پر کنند پیمانه‌ی ما.» (که این شعر هم گویا از خیامانه‌های سلمان ساوجی است.)

ادامه‌ی مطلب ⬇️
@PersianSFF
27👍3
ادامه از بالا ⬆️

همین عبارتِ «دستِ چپِ سحر» نامِ رمانی از لان رایت (Lan Wright) بوده که به‌شکل پاورقی در نشریه‌ی New Worlds Science Fiction در سال 1963 منتشر شد و بعدها با نامِ تبعید از زانادوُ (Exile from Xanadu) به‌صورت کتاب. کتاب را خیلی دوست نداشتم و حوصله‌ام نکشید بخوانم. مدخلِ ویکی هم ندارد که تقلب کنم و خلاصه‌ای ازش بنویسم. اگر یک روزی خواندم به این مطلب اضافه می‌کنم.

حالا نکته‌ای را می‌خواهم اینجا مطرح کنم که ندیده‌ام کسی از آن حرف زده باشد: حتماً می‌دانید که رمانِ دستِ چپِ تاریکی (Left Hand of Darkness) نوشته‌ی اورسلا لوگوین از مهم‌ترین رمان‌های تاریخِ علمی‌تخیلی و تاریخِ فمینیسم، بلکه تاریخِ ادبیات، است. وقتی صحبتِ اسمِ این رمان می‌شود همه به این جمله‌ی لوگوین در همان کتاب ارجاع می‌دهند که «روشنی دستِ چپِ تاریکی است و تاریکی دستِ راستِ روشنی.» اما من اطمینان، بلکه یقین، دارم که لوگوین وقتی این اسم را برای رمانش انتخاب می‌کرده و این تصویر را در ذهنش می‌ساخته، گوشه‌ی چشمی به این اصطلاحِ خیامی-فیتزجرالدی داشته. نمی‌توانم اثباتش کنم و ندیده‌ام خودِ لوگوین چیزی راجع به آشنایی‌اش با خیام یا فیتزجرالد گفته باشد، اما خودِ عبارت چنان غریب است که جداً بعید می‌دانم این عبارت دست‌کم در ضمیرِ ناخودآگاهش حک نشده بوده.

آسیموف هم کتابی دارد به اسمِ دستِ چپِ الکترون (The Left Hand of Electron) که مجموعه‌ی چند مقاله‌ی علمی‌اش است. از قضا در همین کتاب که اسمش تلمیحی خیامی-فیتزجرالدی دارد، مقاله‌ای هم هست به اسمِ “The Plane Truth” که اشاره‌ای به کشفیاتِ ریاضیاتیِ خیام در مقامِ یک دانشمندِ «عرب» دارد. آسیموف پانوشتی هم داده و نوشته که به لطفِ ترجمه‌ی چیره‌دستانه‌ی فیتزجرالد، خیام بین ما به شاعری‌اش شهرت دارد، ولی حق این است که ستاره‌شناس و ریاضیدانِ بزرگی هم بود.

10و11) دو شخصیت به نام «عمر» در دو داستان‌کوتاه که یکی‌شان حتماً و آن یکی احتمالاً به خیام ربط دارند.

شخصیتِ اصلیِ داستان‌کوتاهِ «جمجمه» (The Skull) نوشته‌ی فیلیپ کی دیک مردی است به نامِ عُمَر کانگِر (Omar Conger). فضای داستان این‌طور است: جهان تا قرن بیستم یا بیست‌ویکم مدام درگیرِ جنگ بوده. در دهه‌ی شصتِ قرنِ بیستم مردی ناشناس در آمریکا ظهور می‌کند و برای مردم از این حرف می‌زند که تنها راهِ پایان‌دادن به جنگ‌ها طردِ خشونت و اسبابِ خشونت است؛ یعنی مثلاً کسی مالیات ندهد که خرجِ فناوری یا اسلحه بشود. مالیات فقط برای تحقیقاتِ پزشکی باید داده شود. مرد را بلافاصله دستگیر و سربه‌نیست می‌کنند ولی همان تک سخنرانی‌اش باعثِ ظهورِ کلیسای پرطرفداری می‌شود که به جنگ‌ها پایان می‌دهد. ولی گروهی از دولتمردها در قرنِ بیست‌ودوم معتقدند که جنگ باعثِ تصفیه‌ی بشر از آدم‌های بی‌مصرف می‌شده و خلاصه که جنگ نعمت است. در نتیجه، عمَر را که «شکارچی» است و به همین خاطر زندانی شده با ماشینِ زمان به گذشته می‌فرستند تا آن بنیانگذارِ کلیسا را قبل از سخنرانی‌اش بکشد. عُمَر در جایی از داستان به خانه‌ی زن و مردی رفته که گویا تا مغزِ استخوان نژادپرست‌اند. وقتی زن اسمِ او را می‌پرسد و می‌فهمد که چیست، با خنده می‌گوید: «عمر؟ مثل همان شاعر، عمر خیام.» و کانگر جواب می‌دهد: «نمی‌شناسمش. شاعرها را خیلی کم می‌شناسم. آثارِ هنریِ خیلی کمی را احیا کرده‌ایم. معمولاً فقط همان‌هایی را احیا می‌کنیم که در نظر کلیسا جالب باشد.» زن منظورِ او را از کلیسا و آن حرف‌ها نمی‌فهمد، ولی به‌هرحال به او اطمینانِ خاطر می‌دهد که چون قیافه‌اش اجنبی نیست شوهرش با او یا اسمش مشکلی پیدا نخواهد کرد. بقیه‌ی داستان را لو نمی‌دهم که اگر خواندید یا کسی ترجمه کرد تر و تازه بماند.

آیزاک آسیموف هم در یکی از داستان‌های بلندش که با اسمِ «ضربه‌ی آب» (“Waterclap”) ترجمه شده شخصیتی ایرانی دارد به نامِ «عُمَر جوان». احتمالاً آسیموف اسمِ کوچکِ این شخصیت را از خیام برداشته. عمر جوان راننده‌ی وسیله‌ای است که مسافران را از سطحِ زمین به شهری زیراقیانوسی می‌بَرَد. (نگاه کنید به «شخصیت‌های ایرانی در ادبیات علمی‌تخیلی»)

ادامه‌ی مطلب ⬇️
@PersianSFF
26👍4
ادامه از بالا ⬆️

12و13) در یکی از مصاحبه‌های بن بووا (Ben Bova) خوانده بودم که می‌گوید ادیب‌های محبوبش شکسپیر و خیام و همینگوی هستند. اتفاقاً از بین قدیمی‌های کله‌گنده‌ی ژانر او بیشتر از هر کسِ دیگری از رباعی‌های خیام در آثارش استفاده کرده. مثلاً در رمانِ Colony شخصیتی دون‌ژوان‌مآب با خواندنِ رباعی می‌خواهد برای دختری به نامِ بهجت دلبری کند. بهجت اصالتاً یک دخترِ عربِ اهلِ بغداد است، اما به نظرم آمد که در رمان طوری نشان داده شده که شعرِ خیام را «به زبانِ اصلی» خوانده و خوب می‌شناسد. وانگهی، هرچند بووا در آن داستان گفته که خیام شاعرِ ایرانی/Persian است، اسمش را «عمر الخیام» نوشته که قدری عجیب است؛ چون نوشتنِ اسمِ خیام با الف‌لامِ معرفه‌ی عربی در انگلیسی نادر است. گویا علاقه‌ی بووا به خیام فقط به شعرش بوده و صرفاً دورادور خبر داشته که اهلِ یک جای خاورمیانه است دیگر.

رباعی‌ای که بووا در کتابِ Colony آورده این است:
A book of verses underneath the bough / A flask of wine, a loaf of bread and thou / Beside me singing in the wilderness / And wilderness is paradise now.
که می‌شود ترجمه‌ای آزاد از این رباعی: گر دست دهد ز مغزِ گندم نانی / وز می دو مَنی، ز گوسفندی رانی / با ماه‌رخی نشسته در بُستانی / عيشی بُوَد آن نه حدِ هر سلطانی (اصلِ این شعر، با تفاوت‌هایی مختصر، مالِ نزاری قهستانی است.)
بووا در رمان Orion in the Dying Time هم متن کامل رباعی را نقل کرده. مجموعه‌ی “Orion” را نخوانده‌ام.

14و15) یکی دیگر از تعبیرهای خیامیِ رواج‌یافته در انگلیسی عبارتِ «اوجِ زحل» / “Throne of Saturn” [در انگلیسی: اورنگِ زحل] است برگرفته از این رباعی:
Up from Earth’s Centre through the Seventh Gate / I rose, and on the Throne of Saturn sate, / And many Knots unravel’d by the Road; / But not the Knot of Human Death and Fate.
از جِرمِ گِلِ سیاه تا اوجِ زحل / کردم همه مشکلاتِ کلی را حل / بگشادم بندهای مشکل به حیَل / هر بند گشاده شد مگر بندِ اَجَل (این یکی به احتمالِ قوی مالِ خودِ خیام است.)

الن دروری (Allen Drury)، برنده‌ی پولیتزر در سال 1960 که معمولاً رمان‌های سیاسی و تاریخی می‌نوشت، نامِ تنها رمانِ علمی‌تخیلی-سیاسیِ خود را (که به رقابت‌های فضایی می‌پردازد) اوج زحل (The Throne of Saturn) گذاشته و متنِ رباعی را در ابتدای رمان درج کرده.

بن بووا هم رباعیِ «اوجِ زحل» را در رمانِ The Aftermath نقل می‌کند. در همین کتاب، دو مصرعِ اول رباعیِ مشهورِ دیگری را هم آورده، یعنی «اسرارِ ازل را نه تو دانی و نه من، الخ»:
There was a Door to which I found no Key / There Talk was a Veil past which I could not see / Some little awhile of ME and THEE / There seemed… and then no more of THEE and ME
رباعیِ «اسرارِ ازل...» با این شکلِ معروفش احتمالاً از پیراسته‌ترین و دستکاری‌شده‌ترین رباعی‌های خیامانه‌ی فارسی است. اصلِ شعرِ خیام به‌هیچ‌وجه به زیباییِ روایتِ رایجش در قرن‌های بعد نیست: اسرارِ فلک را نه تو دانی و نه من / سردفترِ راحت نه تو خوانی و نه من // این مایه یقین دان که چو درمی‌نگری / یک هفته‌ی دیگر نه تو مانی و نه من. (نک به توضیحات ص295 کتاب خیامانه‌های میرافضلی)

استن لی هم در ابتدای کمیکِ Silver Surfer: Ultimate Cosmic Experience رباعیِ «اسرار ازل» را آورده است. متأسفانه خیلی کمیک‌خوان نیستم. گویا استن لی در یکی دو کمیکِ دیگر هم رباعی‌هایی از خیام را نقل کرده. اگر کسی چیزی دیده لطفاً بنویسد. جایی خواندم که این کمیک خصوصاً به‌خاطر همین شعرِ ابتدایش یکی از نمادهای بهبودِ کیفیتِ کمیک‌ها و عمیق‌تر شدنِ داستان‌هایشان بود. العُهدة عَلَی الراوی.

16و17) نویسنده‌ای هست به نامِ مایک شوپ (Mike Shupp) که راستش حتی اسمش را نشنیده بودم. از طریق ویکی‌پدیا بود که فهمیدم وجود دارد. گویا رمان‌هایی دارد به اسم‌های With Fate Conspire و Morning Of Creation که دو جلد از یک پنج‌گانه هستند. اسمِ این رمان‌ها بر اساسِ دو رباعی خیامی-فیتزجرالدی است و این‌طور که ویکی‌پدیا نوشته در متنِ داستان هم از زبانِ شخصیت‌ها نقل می‌شوند. فعلاً چون هیچ چیزی از این نویسنده و آثارش نمی‌دانم، نمی‌توانم چیزی هم بنویسم.

ادامه‌ی مطلب ⬇️
@PersianSFF
24👍5