تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی – Telegram
تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی
1.83K subscribers
22 photos
1 video
23 files
48 links
وبلاگ تلگرامی حسین شهرابی
hosseinshahrabi@gmail.com
Download Telegram
[ثالثاً] موافقم که حتی‌الامکان نباید کاری کرد کتاب در بازار آسیب ببیند، اما تجربه به من نشان داده صد تا عاملِ دیگر هم در فروشِ کتاب مؤثر است. با «شجاعت به خرج دادن در ترجمه» لزوماً فروشِ کتاب آسیب نمی‌بیند. بااین‌همه، با این حرفت مخالف نیستم. مترجم باید گوشه‌ی چشمی به فروشِ کتاب داشته باشد. مثلاً موافقم که ترجمه‌ی واژه‌ی “Warcraft” به فروشِ کتاب شاید شاید شاید آسیب بزند، اما در موردِ برابریابی برای بقیه‌ی مثال‌هایی که در نوشته‌ات آورده‌ای هیچ مشکلی نمی‌بینم.
اجازه بده کمی صریح باشم: در نامه‌ات، به‌جز اشاره‌ات به کاهشِ فروش (که با آن کمابیش مخالف هستم) «استدلال» ندیدم. به انحاء مختلف و با مثال‌های جورواجور گفته‌ای که فلان چیز مضحک است و بعد هم علامت تعجب گذاشته‌ای که چرا من متوجهِ امرِ بدیهی نیستم. چرا عیبی ندارد دو نفر اورک (که به قولِ خودت نعره‌ی جهنمی ندارند) در انگلیسی نام‌شان چنین معنایی داشته باشد؟ به همان دلیل، در فارسی هم عیبی ندارد.
قبول دارم یکی از مشکلاتِ فارسیِ امروز این است که متنِ کافی نداریم و نساخته‌ایم؛ مثلاً اگر متن‌های فانتزی از زیرژانرهای حماسی یا شمشیروجادو یا فانتزیِ والا با شمارگانِ بالا داشتیم و خوانده بودیم، خواننده‌های بیش‌تر و بیش‌تری با قواعدِ نوشته و نانوشته‌ی فانتزی آشنا می‌شدند و لازم نبود شُمای مترجم نگرانِ واکنشِ خواننده‌ها به برابریابی‌هایت بشوی.
اما آخرین نکته: اعتقاد ندارم که مترجم‌ها «وظیفه و تعهدِ اخلاقی» در قبالِ زبان دارند. اما خواه‌ناخواه از همان ابتدای تاریخ که شغلِ مترجمی و دیلماجی پدید آمد، مترجم صاحبِ «نقش» شد. چه نقشی؟ هر بار که ترجمه‌ای انجام می‌گیرد چیزی از زبانِ مبدأ به زبانِ مقصد می‌رود. تبادلِ فرهنگی رخ می‌دهد. زبان‌ها و فرهنگ‌ها قوی و غنی می‌شوند. اواخرِ قاجاریه، مترجمانی مشغولِ ترجمه‌ی رمان‌های اروپاییِ معمولاً میان‌مایه شدند. اما با این کارشان فارسی را از فارسیِ عجیب‌غریبِ قاجاری جدا کردند و به زبانِ مردم نزدیک‌ترش کردند و از همه مهم‌تر قواعدِ رمان‌نویسیِ مدرن را واردِ ایران کردند. حالا چنین فرصتی هم نصیبِ نسلِ من و تو شده. دوسه‌هزار نفریم که برای هم کتابِ فانتزی تولید می‌کنیم. فرصتی دستِ ماست که فارسی را ورز بدهیم و قواعدِ ژانری‌نویسی را کم‌کم برایش عادی کنیم تا بلکه از بین خواننده‌ها چهار تا نویسنده هم دربیاید.
این مسئله که موقعِ بازیِ وارکرفت روی اینترنت بازیکن‌های پنجاه کشورِ دنیا با هم به انگلیسی حرف می‌زنند و گوش‌شان به انگلیسی عادت کرده ربطی به کتاب ندارد. بازی و کتاب دو ساحتِ مجزا هستند. ضمنِ آن‌که وارکرفت فقط «یک» نمونه در بحثِ ماست. من از کلِ دنیای فانتزی حرف می‌زنم. گیرم تمامِ مثال‌های تو از وارکرفت درست باشد و این کتاب باید به شیوه‌ی مدِ نظرِ تو ترجمه شود؛ با حرفم در موردِ مابقیِ دنیای فانتزی هم مخالفی؟
ژانرهای علمی‌تخیلی و فانتزی ژانرهای آنگلوساکسون «بودند»؛ همان‌طور که ژانرهای مخصوصِ مردانِ سفیدپوست هم «بودند». یک نگاه به کتاب‌های جدید بینداز و ببین چقدر عوض شده. ترجمه‌ی ع.ت.فِ چینی و لهستانی و فرانسوی و روسی روزبه‌روز محبوب‌تر می‌شوند؛ مضامین و تصویرسازی‌های غیرآنگلوساکسونی مدام بیش‌تر می‌شوند. شخصیت‌ها از همه‌جور نژاد و جنس و جنسیت و مذهب و طبقه‌ی اجتماعی و غیره هستند. تا جایی هم که من دیده‌ام قواعدِ فانتزی‌نویسی در اصلِ کتاب‌ها رعایت شده و وقتی هم کتاب‌ها را از زبان‌های دیگر به انگلیسی ترجمه می‌کنند این قواعد را رعایت می‌کنند. اگر به نظرت فارسی ظرفیتِ فانتزی‌نویسی دارد به این زبانِ مادرمرده کمک کن. اگر هم ندارد که هیچ.
بحث‌مان را این‌جا تمام می‌کنم تا دوباره مفصل‌تر برای هم بنویسیم، چون راستش کلّی مثال جمع کرده بودم از مترجم‌های فانتزی به زبان‌هایی غیر از انگلیسی و فارسی. بیش‌تر گپ می‌زنیم.

شما هم اگر در این بحث نظری دارید برایم بنویسید؛ یا به hosseinshahrabi@gmail.com یا پیغام در حسابِ اینستاگرام: https://www.instagram.com/hosseinshahrabi_ . از فردا مشغولِ ترجمه‌ی رمانِ جدیدِ دن براون می‌شوم و ممکن است نتوانم سریع جواب بدهم، اما قطعاً در اولین فرصت به این بحث و بحث‌های دیگر ادامه می‌دهیم.
1
Forwarded from تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی (Hossein Shahrabi)
Origin; Dan Brown; Shahrabi.pdf
90.4 KB
ترجمه‌ی مقدمه‌ی کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این کتاب فردا به انگلیسی منتشر می‌شود و تا مدتی درگیر ترجمه‌اش خواهم بود. منتظر فصل‌های بعد هم باشید! در ضمن متن کمابیش ناویراسته و خام است.
به مناسبت #هالووین و #وحشت

ترسناک‌ترین کتابی که خوانده‌ام از ژانر وحشت نیست و به قصدِ وحشت‌آفرینی هم نوشته نشده؛ بلکه یک اثرِ علمی‌تخیلی است: پرتو روزهای دیگر ، نوشته‌ی آرتور سی کلارک و استفن بکستر که سال‌های سال پیش محمد قصاع ترجمه کرده. می‌دانم حرفم شاید اغراق‌آمیز و حتا لوس به نظر بیاید، اما باور کنید شب‌های زیادی از ترسِ وقوعِ پیش‌بینی‌های این کتاب یک‌جور سنگینیِ بختک‌وار به جانم می‌افتاد. عرض می‌کنم چرا.

یک خبرگزاریِ معظّم در این کتاب هست به نام «دنیای ما» که سرّی‌ترین و ناب‌ترین و اختصاصی‌ترین اخبار را از وقایعِ دنیا فراهم می‌کند. رازِ خبرگزاری در این است که دستگاهی مخفی دارد که با کمکِ کرمچاله‌ها از هر جایی در جهان و از هر کسی جاسوسی می‌کند. طبعاً نه درهای بسته و نه هیچ فناوریِ دیگری نمی‌تواند جلوِ ظهورِ این کرمچاله‌ها را بگیرد و آن‌ها با خیالِ راحت از محرمانه‌ترین جلسات و مخفی‌ترین مکان‌ها فیلم و خبر تهیه می‌کنند.

اما در میانه‌ی کتاب پیچشی رخ می‌دهد: وقتی در آزمایشگاه مشغولِ بهبودِ این دستگاه هستند به‌طور کاملاً اتفاقی این کرمچاله‌ها قادر می‌شوند در زمان هم پل بزنند. یعنی نه فقط از همه‌ی مکان‌ها می‌توانند جاسوسی کنند، بلکه از همه‌ی زمان‌ها (طبعاً در گذشته) هم می‌شود جاسوسی کرد. در همان لحظه که این کشفِ اتفاقی رخ می‌دهد، رئیسِ خبرگزاری می‌فهمد که این فناوری چه تبعاتی دارد. می‌چرخد و رو به هیچ کس (و شاید همه کس) می‌گوید: «سلام».

دنیا زیر و زبر می‌شود. خلوت و حریمِ شخصی معنای خود را کاملاً از دست می‌دهد. هر کاری که در هر زمانی انجام داده باشید جلوِ چشمِ همگان است و حتا در تاریکی هم نمی‌توانید پنهان شوید (چون می‌شود با امواجِ فروسرخ همه‌چیز را دید). خیلی‌ها بعد از آن در خانه‌های شیشه‌ای زندگی می‌کنند، لباس‌پوشیدن کارکردِ خاصی جز محافظت در برابرِ سرما ندارد، سکس و مسائلی از این دست دیگر هیچ قبحی ندارند، قتل و دزدی و حقه‌بازی و خیلی کارهای دیگر ناممکن می‌شود، دروغ‌های تاریخی و سیاسی و مذهبی باقی نمی‌ماند.

همین تصویر مایه‌ی وحشت‌زدگیِ من شد و می‌شود. شاید اگر در چنین دنیایی به دنیا می‌آمدم حالتی آرمانشهری برایم می‌داشت؛ اما ما در دنیایی زندگی کرده‌ایم که چاردیواری و تاریکی ستّارالعیوب بوده و خیلی از مواقع عملکردشان بهتر و بهینه‌تر از خدا بوده! آدم‌ها کمابیش هر غلطی که خواسته‌اند کرده‌اند (از دروغگویی و دورویی گرفته تا فتیش‌های جورواجورِ جنسی). تصورش را بکنید که ریز و درشتِ پَته‌هایمان را روی آب می‌ریزند.

هر وقت یادِ این رمان می‌افتم، مثلِ بید می‌لرزم؛ اما همیشه یکی دو چیز مایه‌ی آسودگیِ خاطرم می‌شده و باعث می‌شده قضیه را از ذهنم دور کنم. اگر روزی چنین فناوری‌ای ساخته شود دو اتفاق رخ می‌دهد: 1) میلیاردها میلیارد نفرِ دیگر هم هستند که مثلِ من و شما همین گناه‌ها را کرده‌اند و بلکه هم بدتر. احتمالاً قبحِ هر کاری در عرضِ چند هفته خواهد ریخت. وقتی همه گاوِ پیشانی‌سفید باشند کسی به چشم نمی‌آید. 2) فکرش را بکنید چقدر از معماهای جهان حل خواهد شد؛ جزئیاتِ زندگیِ بزرگانِ تاریخ... تطورِ تاریخیِ زبان‌ها... حقایقِ تاریخِ مذاهب... کوه پشتِ کوه اطلاعاتِ ناب و تازه و صحیحِ صحیح از آغازِ حیات و آغازِ منظومه‌ی شمسی و دایناسورها و هوموارکتوس‌ها و هر چیزی که تصورش را بکنید. علم جانِ تازه‌ای می‌گیرد.
در قبالِ چنین پاداشِ بزرگی که نصیبِ همه‌مان می‌شود، احتمالاً عیب ندارد کسانی توی زندگی‌مان سرک بکشند و تا چند هفته آبرو برایمان نمانَد! می‌ارزد.

پی‌نوشت‌ها:
‌1) برای آشنایی با نمونه‌های دیگر از فناوریِ «زمان‌بینی» در داستان‌های علمی‌تخیلی به این مدخلِ ویکی‌پدیا نگاه کنید: https://en.wikipedia.org/wiki/Time_viewer
2) داستانِ بلندِ «گذشته‌ی مرده» نوشته‌ی آیزاک آسیموف هم به این فناوری می‌پردازد (اما به وقایعِ قبل از عمومی‌شدنِ فناوری‌اش). این داستان را سال‌ها پیش هوشنگ غیاثی‌نژاد در مجموعه‌ای به همین اسم منتشر کرده؛ ترجمه‌اش خوب نیست و یحتمل نایاب است، اما کاچی به از هیچی. البته گزینه‌ی خواندن به زبانِ اصلی هم هست.
3) چیزی به پایانِ ترجمه‌ی خاستگاه دن براون نمانده. شرمنده که فصلِ تازه‌ای هنوز این‌جا نگذاشته‌ام. خیلی زود این کار را می‌کنم.

#آرتور_سی_کلارک #داستان_ترسناک
@PersianSFF
1👍1
Artemis; Andy Weir; Shahrabi.pdf
123.5 KB
ترجمه‌ی مقدمه‌ی «آرتمیس»، کتاب جدید اَندی وییر (نویسنده‌ی «مریخی»). این کتاب دو هفته‌ی دیگر به انگلیسی منتشر می‌شود و طبعاً ترجمه‌اش می‌کنم. متن کمابیش ناویراسته و خام است.
#هایکوعت #شعر_علمی_تخیلی
از ارتکاباتِ قدیمی:

گوسفندانِ شش‌پا
زیرِ خورشیدِ قرمز چَرا می‌کنند.
چوپان‌شان سه‌پاست.

@PersianSFF
#غیر_علمی_تخیلی

یکی از آرزوهای قدیمم این بوده که مطلبی بنویسم در خورِ محافلِ علمی و از آن بهتر در خورِ داشتنِ ارجاع در مقاله‌های علمیِ اسطقس‌دار. سوادش را نداشتم. اهلِ علم باید دریاچه‌ای، دریایی، اقیانوسی عمیق از دانش باشند و حدود و ثغورِ سوادِ من به تصورِ خودم در هیچ زمینه‌ای از برکه‌ای با عمقِ یکی دو بند انگشت فراتر نمی‌رود (باور بفرمایید مسئله‌ی فروتنیِ کاذب نیست، یعنی نمی‌خواهم تکبّرم را پشتِ خضوعِ زیاد مستتر کنم. حقیقتِ تصورم از خودم در زمینه‌ی علوم همین بود و هست).

به اصلِ مطلب بپردازم: پارسال به دستورِ عرفان خسرویِ عزیز مطلبی برای شماره‌ی یک نشریه‌ی شهر کتاب درباره‌ی کتابی به نام جانورنامه نوشتم. جانورنامه کتابی قاجاری است با نثرِ سره‌گرا که به زیست‌شناسی می‌پردازد و هرچند در ابتدای کتاب نویسنده می‌گوید که قصد دارد کتابی درباره‌ی «جنبندگانِ زهرناکِ مملکتِ پارسیان» بنویسد، بخشِ اعظمِ مطالبش زیست‌شناسیِ عمومی و حتا زمین‌شناسی است. (قصه‌ی مفصلی دارد که چرا من با این دست‌نوشته در کتابخانه‌ی مجلس آشنا بودم و عرفان خسروی از آشناییِ من با این کتاب خبر داشت؛ الان اهمیتی ندارد).

مطلب را نوشتم و گذشت تا چند روز پیش. مطلبی در کانالِ پالئوگرامِ عرفان دیدم @paleon؛ مقاله‌ای بود به نامِ «جانورنامه و رفع یک سوءتفاهم تاریخی» منتشرشده در نشریه‌ی تاریخ علم ، دوره‌ی ۱۲، شماره‌ی ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۳ [انتشار: پاییز ۱۳۹۶]. ماجرا از این قرار است: بسیاری از محقق‌ها در ایران می‌گفتند نویسنده‌ی جانورنامه اولین ایرانی است که بخش‌هایی از خاستگاه گونه‌ها یا همان منشأ انواع داروین را ترجمه کرده و در کتابِ خود آورده.

در آن یادداشتم برای نشریه‌ی شهر کتاب قدری از خود کتاب حرف زدم و گفتم که این حرفِ محققان صحیح نیست. عرفان هم در این مقاله به همین مسئله پرداخته اما عجیب ریزبینانه و نقادانه. ولی نکته‌ی مهم مقاله‌ی مفیدِ او نیست؛ نکته‌ی مهم این است که عرفان در مقاله‌اش به یادداشتِ من «ارجاع داده»! آن هم چند نوبت. از یکی دو مسئله که مطرح کرده بودم استفاده کرده و یکی دو حرفِ من را هم نقد کرده. خلاصه این‌که به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم. (حالا فقط مانده نقاشی و خوش‌نویسی یاد بگیرم و یک کارِ معجزه‌واری بکنم که صدایم به دردِ آوازخوانی بخورد و اگر هم شد یک سفر بروم مریخ).

یادداشتِ من را در این پیوند بخوانید: http://bookcitymag.ir/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%80%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%80%D9%87-2
مقاله‌ی مفصل و محشرِ عرفانِ خسروی را هم از این فرسته/پست در کانالِ خودش بگیرید: https://news.1rj.ru/str/paleogram/545

@PersianSFF
#آرمان_آرین #نقد #علمی_تخیلی_ایرانی

ناهمزمانی خواننده و راوی

قرار است به‌زودی (دی‌ماه) کتابی از آرمان آرین منتشر بشود به نام تاریک‌روشنا (نشر موج). به گمانم کتابی قدیمی باشد که بالاخره مجوز گرفته. با همه‌ی کارهای آرین آشنا نیستم، ولی گویا اولین کتاب علمی‌تخیلی‌اش است. چند صفحه‌ی اولش را در سایت فیدیبو می‌خواندم که متوجهِ ایرادی در روایتش شدم.

یکی از دردسرهای نویسندگانِ ژانری، توصیفِ غیرمستقیمِ محیطِ «غیرمعمول» برای خواننده است. یعنی چه؟ برای مثال، در سرزمینی خیالی که وجودِ جادو و اژدها و تکشاخ غریب نیست، طبعاً خوشایند نیست نویسنده این‌طور روایت کند که «بله، شاید باورتان نشود، اما ما تکشاخ داریم که مشخصاتش چنین و چنان است. این که چیزی نیست؛ اژدها هم داریم و منِ راوی می‌دانم که شمای خواننده ندارید.» یا فی‌المثل، در ژانرِ علمی‌تخیلی هم وجودِ فضاناو از خلالِ گفت‌وگوها و حقه‌های ساده‌ی این‌چنین به خواننده منتقل می‌شود. راوی (چه اول‌شخص و چه سوم‌شخص) نباید از حضورِ خواننده و اوضاعِ زندگی‌اش خبر داشته باشد. راوی و خواننده باید «همزمان» و «همراه» در نظر گرفته شوند. هرچه برای شخصیت بدیهی است باید برای خواننده هم بدیهی در نظر گرفته شود (وجودِ تکشاخ یا اخترناو). (طبعاً می‌دانم که می‌شود استثنائاتی هم برای این حرف متصور شد).

نویسنده باید از شگردهایی استفاده کند تا بدیهیات را «به طرزی غیربدیهی» به خواننده انتقال بدهد. نویسنده‌ی ژانرِ کارآگاهی اکثرِ مواقع یک دستیارِ ناشی به کارآگاه می‌دهد تا کارآگاه بدیهیات را به او توضیح بدهد (مثلِ واتسون برای هولمز). علمی‌تخیلی‌نویس مشکلی در فضاناوش پیش می‌آوَرَد تا موقعِ تعمیر و رفعِ مشکل مشخصاتِ فضاناو را به خواننده بگوید (کلنجارهای مارک واتنی با همه‌ی وسایلش در کتاب مریخی ). فانتزی‌نویس شخصیتی بی‌خبرازهمه‌جا به قصه وارد می‌کند تا محیط را «همزمان و همراه» با خواننده برای او آشنا کند (هری پاتر).

دشوارترین قسمتِ این انتقال‌ها وقتی است که پای امورِ انتزاعی پیش می‌آید؛ برای نمونه، اموری مثلِ 1) تاریخِ سرزمینِ دگرجهان در فانتزی، 2) الاهیاتِ آن دگرجهان، 3) زایتگایست یا طرزِ فکرِ مردمِ قرنِ فلان در آینده‌ی دور.

آرمان آرین در داستان تاریک‌روشنا گویا می‌خواهد از مردمی در آینده بگوید که جز منطقِ محض و خشک چیزی نمی‌شناسند. در ابتدای قصه، حقه‌های خوبی می‌زند. راوی ادعا می‌کند که تزِ دانشگاهی‌اش به یک «گزارشِ نیمه‌عمومی نیمه‌خصوصی» تبدیل شده و خودش هم هنوز تصمیمی برایش نگرفته که چه کارش کند؛ شاید «بخشی را هم دست‌کم به‌عنوان یادگاری نگه» دارد. اما چند سطر بعدتر این شگردِ خوب را خراب می‌کند. ناگهان قصه را طوری بیان می‌کند که منِ خواننده یادم آمد چند قرن قبل‌تر از راوی زندگی می‌کنم و لحنِ راوی برایم مصنوعی شد. انگار راوی خواننده‌ی قرن‌بیست‌ویکمی را مخاطب قرار داد: «در واقع موضوعی را [برای تزم] برداشته‌ام که در دنیای امروزِ ما یک مسئله‌ی بسیار قدیمی و بی‌ارزش به حساب می‌آید... من پزشک هستم، یک جور خواب‌روان‌پزشک که کارم پژوهش درباره‌ی... گرچه پرداختن به موضوعاتی نظیر این افسانه و خرافه‌های قدیمیِ دیگر خلافِ قانونِ سیاره‌ی ما و سیاره‌های دیگر است... در عصرِ ما همه چیز مرتب و منظم سرِ جای خودش نشسته...»

در جمله‌ی اول، صفاتِ «قدیمی و بی‌ارزش» زیادی آشکار است. در جمله‌ی دوم، راوی فراموش کرده که نوعِ پزشکی‌اش در دنیای خودش کارِ چندان خاصی نیست (حداقل برداشتِ من از آن چند صفحه این بود). در جمله‌ی سوم، می‌پذیرم که سخت گرفته‌ام؛ اما موقعِ خواندنِ کلِ متن این احساس به من دست داد که طرفِ خطابش من هستم. در جمله‌ی چهارم، عبارتِ «در عصرِ ما» بدجور بندِ ناهمزمانیِ خواننده و راوی را به آب می‌دهد و توصیفش از نظمِ حاکم بر امورِ جهان زیاده از حد مستقیم است.

نویسنده یک اشتباهِ دیگر هم مرتکب شده: تعدادِ علامت‌های تعجبش زیاد است و یکی دو جا با آن علامت به ناخوشایندترین شکل تفاوتِ دنیای خودش و خواننده را گوشزد می‌کند: «بشود او را در زیر دستگاهِ خواب‌پاک‌کن هم از یاد برد!... جز برخی عقاید مرموز و عجیب درباره‌ی خواب چیزی جریان نداشت!... عجیب‌تر تمایلِ خودم به پرسه‌زدن در آن مکتوبات بود!... چرا این موضوع عجیب‌وغریب را برای تزم برداشته‌ام!... [در مورد تحمیل عقیده به دیگران] کسی چنین تمایلی را هم ندارد!... یک شخصیتِ ازمدافتاده و قدیمی به اسمِ خدا!» این‌ها فقط بخشی از علامت‌های تعجبِ مکرر در متن بود.

شاید به نظر بیاید مته به خشخاش می‌گذارم. درست است. چه از طرفدارانِ آرمان آرین باشیم و چه نباشیم، پرفروش‌ترین فانتزی‌نویسِ ایران است؛ در نتیجه، به نظرم باید به او سخت‌تر هم گرفت. «لطفِ به انواعِ عتاب آلوده» برای بهبودِ وضعیتِ ع.ت.ف در ایران لازم است.

@PersianSFF
👍1
یک توضیح کوتاه در مورد نوشته‌ی قبلی:

بعضی از دوستانِ نادیده‌ام به چند نکته در مطلبِ «ناهمزمانیِ خواننده و راوی» ایراد گرفته بودند (https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/51). دوستِ دیگری آن ایرادها را به بنده منتقل کرد تا جواب بدهم. به حُکمِ این‌که همه‌ی ما علمی‌تخیلی‌بازها و فانتزی‌بازها به‌هرحال دوستِ هم هستیم، وظیفه‌ام است حرف گوش کنم. این هم فهرستِ ایرادها و گلایه‌ها:

‌1) گِلِه کرده بودند در این وانفسا که ژانری‌نویسی هیچ ارج و قربی ندارد چرا ما ژانربازها به خودمان حمله کنیم؟ حقیقتش را بخواهید مطلبِ بنده حمله نبود. نقدی کاملاً دوستانه به یکی از آثارِ نویسنده بود، آن هم فقط به مشکلی که در ابتدای کتابش دیده بودم. اما یادم رفته بود که در انتهای مطلب بنویسم: «در فرصتِ باقی‌مانده تا انتشار، امیدوارم این مشکل رفع شود.» حالا از بابتِ ننوشتنِ این جمله ناراحتم؛ اگر نوشته بودم شاید این سوءتفاهمِ مختصر پیش نمی‌آمد.

2) آیا می‌شود بر اساسِ چند صفحه‌ی ابتداییِ کتاب آن را نقد کرد؟ جوابِ بنده: خیر؛ به همین دلیل نقدِ بنده هم متوجهِ همین ابتدای کتاب بود و اظهارِ ترس که مبادا تا آخر تکرار شود. سوای آن، باید اعتراف کنم شاید کلمه‌ی «نقد» در ابتدای مطلبم غلط‌انداز بود. یک پست وبلاگی نوشتم و بس.

3) دوستِ دیگری هم گفته: نکته‌ی «همزمانیِ راوی و خواننده» همیشه صحت ندارد و چه بسیار بزرگانی که خلافِ این حرف عمل کرده‌اند. صحیح است. به همین دلیل در مطلبم هم نوشته بودم: «طبعاً می‌دانم که می‌شود استثنائاتی هم برای این حرف متصور شد.» اما با توجه به برداشتِ بنده از ابتدای تاریک‌روشنا، به نظرم نیامد این کتاب در زمره‌ی آن استثناها باشد. اما می‌پذیرم که اگر بحثی مثلِ سفر در زمان در این کتاب پیش کشیده شود بنده سنگِ روی یخ می‌شوم. ولی با توجه به محتوای تبلیغیِ کتاب، برداشتم را مقرون به صحت می‌دانم.

4) این‌قبیل نقدها تشویق به نخریدنِ کتاب است. به شوخی عرض کنم که اگر من با این نوشته‌ها چنین نفوذی داشتم خدا را بنده نبودم. مسلماً از نقد چنین قصدی ندارم، چون مَمَرِ معاشِ من از این است که همه کتاب بخرند. از طرفی، همه مسلماً می‌دانیم که «نقد» چنین کاری نمی‌کند؛ آن هم نقدِ بی‌غل‌وغش.

5) مبادا کاری کنیم که دیگر کتابخوان‌ها عرصه را از این بیش‌تر به ما تنگ کنند؛ ژانری‌نویسی در ایران دشمن کم ندارد. جوابِ بنده: ژانری‌نویسی تا ابدالآباد دشمن خواهد داشت. همه جای دنیا همین بوده و هست و بعید می‌دانم هیچ‌وقت هم ورق برگردد. نهایتاً ممکن است فضا به اندازه‌ی قبل تنگ نباشد. از طرفی، اگر نویسنده یا مترجمِ ژانریِ ایرانی کارش را بهبود ندهد عرصه ولو ذره‌ای فراخ نمی‌شود. راستش معمولاً سیاست‌پیشگانِ ریگ‌به‌کفش از «اوضاعِ حساسِ کنونی» حرف می‌زنند. ما ادبیاتی‌ها باید در هر اوضاعی به هم کمک کنیم که کارمان (چه ترجمه و چه تألیف) بهبود پیدا کند. یک روشش نقدِ دوستانه به همدیگر است. مهم این است که خوش‌طینت بمانیم و بنا را به خوش‌طینتیِ دیگران بگذاریم.

خلاصه: بنده از یک نکته‌ای که در ابتدای کتاب آقای آرین دیده بودم استفاده کردم تا به نویسنده‌های بالقوه‌ای که شاید بین خواننده‌هایم باشند نکته‌ای بگویم. شاید اگر به نویسنده‌ای نوقلم چنین ایرادی می‌گرفتم، می‌شد گفت که در حقِ نویسنده بی‌انصافی کرده‌ام و سخت گرفته‌ام. اما آقای آرین هوادارانِ بسیار زیادی دارد و در کارش حرفه‌ای است و سخت بعید می‌دانم از نقدِ دوستانه دلگیر شود یا اساساً حرفِ من کم‌ترین تأثیری بر فروشِ کتاب‌هایش داشته باشد.

امیدوارم اگر نقدِ من درست باشد در فرصتِ باقی‌مانده تا انتشار اصلاحش کنند و اگر نقدم اشتباه باشد بعدها کتاب را معرفی کنم و عذرِ تقصیر بخواهم.

@PersianSFF
👍1
#هایکوعت #شعر_علمی_تخیلی
از ترجمه‌های قدیمی:
سروده‌ی گِرِگ پاس (Greg Pass)


باران بهاری؛
بهترین دوستم
زنگ می‌زند.

@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 1-4.pdf
210 KB
ترجمه‌ی فصل‌های 1 تا 4 کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». سعی می‌کنم فصل‌های بعد را با فواصل کمتر بگذارم. متن ناویراسته است. مقدمه‌ی کتاب را چند پستِ/فرسته‌ی قبل‌تر گذاشته بودم.
#علمی_تخیلی

شخصیت‌های ایرانی در آثارِ مشهورِ علمی‌تخیلی

می‌دانم این مسئله که حالا اسمِ چند ایرانی در کتاب‌های ع.ت آمده باشد «مهم» نیست، ولی به نظرم جالب می‌آید؛ حداقل به این دلیل که بهانه‌ای می‌شود برای خواندنِ یکی دو کتابِ دیگر یا آشنایی با آن‌ها.

‌1) آیزاک آسیموف داستانِ بلندی دارد به نامِ «ضربه‌ی آب» (“Waterclap”). در این داستان شخصیتی هست به نامِ «عُمَر جوان» که کَرَجی‌بان است و کارش این است که مسافران را از سطحِ اقیانوس به شهری زیرآبی بر بسترِ اقیانوس می‌بَرَد. این داستان در کتابِ انسانِ دوقرنی، انتشارات سروش با ترجمه‌ی هوش‌آذر آذرنوش منتشر شده. حدس می‌زنم آسیموف اسمِ «عمر» را از خیام گرفته و فامیلیِ «جوان» را هم شاید از روی اسمِ دانشمندی ایرانی، به نامِ علی جوان، برداشته باشد که یکی از دو مخترعِ لیزرِ گازی بود و از مخترعان و فیزیکدانانِ تأثیرگذار در ام‌آی‌تی.

2) آرتور سی کلارک رمانی دارد به نام فواره‌های بهشت (The Fountains of Paradise) که محمد قصاع در ایران با نام چشمه‌های بهشت منتشر کرده (نشر افق). بخشی از این رمان در دربارِ شاهی به نامِ کالیداس یا کالیداسَه (Kalidasa) می‌گذرد که شاهِ کشوری خیالی در شرقِ آسیاست به نامِ تاپروُبانِه یا تاپروبانا (Taprobane / Taprobana). کالیداسَه برای نقاشی‌کردنِ کاخِ خود هنرمندی اصفهانی استخدام می‌کند به نامِ «فرداز» (Firdaz) که احتمالاً صورتِ هندی‌شده‌ی اسمِ «فردوس» (Firdauz) باشد. کالیداسه شاهی حسود است و دوست ندارد شاهانِ دیگر از هنرِ فرداز بهره‌ای ببرند. وقتی فرداز درخواست می‌کند که به ایران برگردد، کسانی به او اطلاع می‌دهند که شاه او را کور خواهد کرد. فرداز هم هنرمند است و حاضر نیست تا آخرِ عمر جهان را نبیند. به محضِ آن‌که شاه در درخواستِ او چون و چرا می‌آوَرَد، فرداز (چون مهرپرست است) به خورشید خیره می‌شود و درحالی‌که زیرِ لب دعا می‌خوانَد خود را از دره‌ای بلند به پایین می‌اندازد. اما کالیداسه می‌خواسته هم‌وزنِ او به او طلا و نقره بدهد و او را با لشکری از خدم و حشم راهیِ ایران کند، اما با یک شرط: می‌خواسته دستانش را قطع کند تا این هنرمند اثرِ دیگری نیافریند و در عوض تا آخرِ عمر هرچه بخواهد غلامانش برایش فراهم کنند.

3) نانسی کرِس (Nancy Kress) رُمانی دارد به نامِ احتمالات، ماه (Probability Moon). این رمان داستانِ هیئتی سیاسی از زمین را روایت می‌کند که عازمِ سیاره‌ای هستند به نامِ «جهان» (World). بیگانگانِ ساکنِ این سیاره تواناییِ تله‌پاتی دارند. بشر در حالِ جنگ با بیگانگان هم هست و سفرِ هیئتِ سیاسیِ زمین به سیاره‌ی جهان تأثیرِ مهمی بر روندِ جنگ دارد. سردسته‌ی این هیئتِ دیپلماتیک (و طبعاً از شخصیت‌های اصلیِ کتاب) مردی ایرانی است به نامِ احمد بازرگان (Ahmed Bazargan).
این رمان دو دنباله هم دارد که نخوانده‌ام و نمی‌دانم احمد بازرگان در آن‌ها هم هست یا نه.

4) گرِگ اِگان (Greg Egan) که یکی از مشهورترین و موفق‌ترین نویسنده‌های علمی‌تخیلیِ سخت است رمانی دارد به نامِ زندگی (Zendegi) [صورتِ انگلیسیِ اسم را درست نوشته‌ام]. این رمان در آینده‌ی نزدیک رخ می‌دهد. ایران بالاخره کشوری دموکراتیک شده (در فاصله‌ی سال‌های 2012 تا 2027). «زندگی» نامِ یک سامانه‌ی واقعیتِ مجازی است (البته در اصل: «زندگیِ بهتر» (Zendegi-ye Behtar)). زندگی روایتِ ماجراهای یک دانشمندِ علومِ رایانه‌ای به اسمِ نسیمِ گلستانی است که در امریکا زندگی می‌کند، اما بعد از تغییرِ حکومت به ایران برمی‌گردد تا همان سامانه‌ی زندگیِ بهتر را راه بیندازد.
حقیقتش را بخواهید این رمان به قدری حوصله‌ام را سر برد که نتوانستم بیش‌تر از چهل پنجاه صفحه‌اش را بخوانم؛ در آن چهل پنجاه صفحه هم نسیم گلستانی هنوز به ایران برنگشته بود! خلاصه‌ی داستان در اینترنت و در مدخلِ ویکی‌پدیای این کتاب (به انگلیسی) هست. اگر کنجکاو شدید آن‌جا سراغش را بگیرید.

گرگ اگانِ استرالیایی از مرموزترین نویسنده‌های علمی‌تخیلیِ جهان است که هیچ تصویری از او موجود نیست و کسی از هویتش اطلاع ندارد؛ فقط معلوم است در شهرِ پِرت استرالیا زندگی می‌کند و لیسانسِ ریاضی گرفته و بی‌خدا و گیاهخوار است و فعالِ حقوقِ پناهندگان. هرگز کتابی امضا نکرده و به هیچ جمعِ علمی‌تخیلی‌ای نرفته و هیچ‌کدام از جایزه‌هایش را نپذیرفته.
در سال 2008 هم یک سفر به ایران آمده بود تا برای کتابِ زندگی تحقیق کند. کمی فارسی یاد گرفته و طبقِ سفرنامه‌ای که در وبسایتش منتشر کرده خودش نامِ فارسی‌اش را به صورتِ «الف، گاف، الف، نون» برای یکی از مسئولانِ فرودگاه در ایران هِجّی کرده (البته در نهایت آن مسئولِ کذایی نامش را «اقان» نوشته و اگان هم چیزی نگفته و قضیه را کش نداده).

امروز فقط این چهار شخصیتِ ایرانی یادم آمد. باز هم خواهم نوشت.

@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 5-8.pdf
266.1 KB
ترجمه‌ی فصل‌های 5 تا 8 کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این متن نهایی نیست. مقدمه و فصول 1 تا 4 کتاب را چند پستِ/فرسته‌ی قبل‌تر گذاشته بودم.
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 9-12.pdf
248.6 KB
ترجمه‌ی فصل‌های 9 تا 12 کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این متن نهایی نیست. عبارتِ «دن براون» را در کانال جست‌وجو کنید تا مقدمه و فصولِ قبلیِ کتاب را هم پیدا کنید.
#نکات_ترجمه
شگردی به نامِ اصل جبران و نکته‌ای در ترجمه‌ی مجموعه‌ی «نغمه‌ی یخ و آتش» (#بازی_تاج_و_تخت)

در ترجمه‌پژوهی، اصلی هست به نامِ اصل جبران (compensation strategy) که به موجبِ آن مترجم اگر نتواند تعبیری (فی‌المثل) عامیانه را در جایی از متنِ مبدأ به تعبیری مناسب در زبانِ مقصد برگردانَد، مختار است در جای دیگری از متن جبران کند.

یک نمونه از کسی دیگر نقل کنم و به بحثِ خودم بپردازم: حسن هاشمی میناباد در مروری کوتاه بر ترجمه‌ی عبدالله کوثری از کتاب استادِ شیشه‌ای سروانتس می‌نویسد: «(ص 24) ‹نقاشِ خوب از طبيعت تقليد مي‌كند اما نقاشِ بد طبيعت را قي مي‌كند.› در اين‌جا سروانتس با “imitar” (تقليد كردن) و “vomitar” (قي كردن) بازيِ زباني كرده و جناسي پديد آورده است كه در ترجمه قابل‌انتقال نيست. مترجمِ فارسي اين نقصان را در جايي ديگر (ص 21)، دانسته يا ندانسته، جبران كرده است؛ آن‌جا كه مي‌نويسد: ‹نبض من با مغز من هم‌خواني ندارد.› اين روش را در ترجمه‌پژوهي اصلِ جبران مي‌گويند كه در آن مترجم براي جبرانِ نقصان يا كمبودهايي كه در كليتِ اثر رخ داده، در جايي ديگر بدون اينكه نويسنده به صنعتي بديعي پرداخته باشد سخن‌آرايي مي‌كند و ضعف‌ها را در كليتِ اثر برطرف مي‌سازد.» (منبع: minabaad.blogfa.com/post-86.aspx)

در مجموعه‌ی «نغمه‌ی یخ و آتشِ» جورج ر. ر. مارتین، نویسنده مکرراً در بیانِ عددِ سنِ شخصیت‌ها شیوه‌ای کهنه‌گرایانه در پیش می‌گیرد و مثلاً به جای آن‌که بگوید “twenty three”، می‌گوید “three and twenty”. مترجمِ مارتین در برگرداندنِ این شیوه‌ی بازگوییِ اعداد دستش بسته است، چون در فارسیِ نو اعداد از گذشته تا به حال کمابیش به همین صورتِ امروزی بوده‌اند (نهایتاً در برخی نواحی و در برخی دوره‌ها چند عدد کمی فرق می‌کرده‌اند، مثلِ دوصد به جای دویست یا تیرَست/تریست به جای سیصد).

در سرتاسرِ اثرِ چندجلدیِ مارتین وضعِ اعداد از این قرار است که گفتم. حالا مترجمِ این مجموعه با چه شگردی می‌تواند این کهنه‌گرایی را در جای دیگری از متن جبران کند؟ پیشنهادِ من بازی با نامِ درختان است. در فارسیِ امروز معمولاً از ساختارِ ساده‌ی «درخت + علامتِ اضافه + نامِ درخت» استفاده می‌کنیم: درختِ آلو، درختِ سرو و غیره. اما ساختارِ دیگری هم هست که چند سالی است برخی نویسنده‌ها و شاعرها و مترجم‌ها از فارسیِ قدیم گرفته‌اند و زنده‌اش کرده‌اند: «نامِ درخت + بُن»؛ مثال از متونِ قدیم: خرمابُن، سروبُن، ناربن، بیدبن یا از کتاب‌های امروزی: آلوبن.

@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 13-16.pdf
170.2 KB
برای دیدن مقدمه و فصل‌های دیگر همین کانال را بگردید. متأسفانه، مبدلِ پی‌دی‌افِ من درست کار نمی‌کند و در جاهایی فونت به هم ریخته. طبعاً کتابِ چاپی (نشر تندیس) این مشکلات را نخواهد داشت.
Star By Arthur C. Clarke
Hossein Shahrabi
دیروز صدسالگیِ #آرتور_سی_کلارک بود. داستانِ «ستاره» مشهورترین و محبوب‌ترین داستانِ کوتاهِ اوست. این داستان را با ترجمه و صدای من بشنوید.
#داستان_کوتاه #علمی_تخیلی
@PersianSFF
#آرتور_سی_کلارک #علمی_تخیلی

دیروز صدسالگیِ آرتور سی کلارک بود؛ اگر او را خوب بشناسید یعنی نصفِ عمرتان را به فنا داده‌اید، چون مشغولِ خواندن و بازخواندنِ آثارش بوده‌اید. اگر هم او را نمی‌شناسید یعنی نصفِ عمرتان بر فناست.

کلارک از معدود نویسنده‌های غیرایرانی است که قریب به اتفاقِ آثارش به فارسی ترجمه شده. چند تایی از قله‌های سلسله‌جبالِ آثارِ او داستان‌های کوتاه است. مشهورترین داستانِ کوتاهش (و البته محبوب‌ترین داستانش، چه به انتخابِ خودش و چه به انتخابِ دیگران) «ستاره» (The Star) بود. این داستان را سال‌ها پیش ترجمه کردم و تصمیم گرفتم به مناسبتِ صدسالگی‌اش آن را بخوانم. «ستاره» به همراهِ چند داستانِ دیگر از نویسنده‌های محبوبم در کتابی به نامِ علمی‌تخیلی برای آن‌ها که علمی‌تخیلی دوست ندارند منتشر شده (انتشاراتِ مکتوب و هیرمند؛ 1395).

کیفیتِ ضبطِ صدا بدک نیست؛ اما امیدوارم توقع نداشته باشید کیفیتِ کتاب‌های صوتیِ حرفه‌ای را داشته باشد. رانِ ملخی است که به درگاهِ سلیمان‌وارِ کلارک برده‌ام.
اگر مشکلی پیش نیاید، فردا مطلبِ کوتاهِ دیگری هم درباره‌ی کلارک می‌نویسم و فیلمِ کوتاهی که از روی داستانِ «ستاره» ساخته شده همین‌جا می‌گذارم.

برای خواندن/شنیدنِ داستانِ ستاره به فرسته‌ی/پستِ قبلی رجوع کنید: https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/60.
👍1
#آرتور_سی_کلارک #علمی_تخیلی
چند نکته‌ی پراکنده و شاید جالب درباره‌ی آرتور سی کلارک، به مناسبت صدسالگی‌اش

• کلارک علاقه‌ی عجیبی به کشتیِ تایتانیک داشت. یک رمانش، به نام روحی از گرندبنکس درباره‌ی این کشتی است و در بسیاری از رمان‌ها و داستان‌های دیگرش هم اشاره‌های بازیگوشانه به آن دارد (دانلودِ ترجمه‌ی کمابیش قدیمیِ این رمان در این نشانی: goo.gl/3PSvXD). دلیلِ علاقه‌اش را نفهمیدم، اما یک بار تصادفاً در کتابی مربوط به تایتانیک که (خودم هم نمی‌دانم چرا) از یک دستفروش در خیابان جمهوری خریده بودم نکته‌ای جالب‌توجه «کشف کردم». در انتهای کتاب سیاهه‌ای بود شامل بر مسافرانِ تایتانیک که در آن حادثه مرده بودند؛ در میانِ نامِ مسافرانِ این کشتیِ بخت‌برگشته مردی بخت‌برگشته‌تر بود به نام «آرتور کلارک»!

• کلارک خود را اومانیست و ندانم‌گرا می‌دانست؛ از میانِ ادیانِ جهان بوداکیشی را می‌پسندید، احتمالاً به این سبب که نسخه‌های محبوبِ او از بوداکیشی اعتقادی به ایزدان نداشتند یا اعتقاد به ایزد برایشان اهمیت نداشت و دین‌هایی دنیوی به حساب می‌آمدند. اما کلارک گاهی موضعِ نامشخصی در قبالِ ادیان می‌گرفت. در کتاب‌هایش زیاد به ماوراءالطبیعه می‌پرداخت و کم پیش نمی‌آمد که از خدا یا غایتِ (ماوراییِ) جهان حرف بزند. مستندهایی هم در مورد اتفاقاتِ «عجیب ولی واقعی» ساخته بود. عجیب‌تر آن‌که در یکی از مصاحبه‌های معروفش، مصاحبه‌کننده نظرش را در موردِ دینِ «محبوبِ» او می‌پرسد. کلارک هم در جواب می‌گوید (نقل به مضمون): «بوداکیشی را دین نمی‌دانم وگرنه می‌گفتم بوداکیشی... اما در بینِ ادیان، اسلام را می‌پسندم... چون وقتی ما کتابخانه آتش می‌زدیم آن‌ها علومِ کهن را حفظ کردند.» شاید همین پرسه‌زدن‌های کلارک در مرزِ دینداری و بی‌دینی و تعارف با خودش است که باعث شده میانِ مؤمنان به ادیانِ مختلف محبوب‌تر از خیلی از نویسنده‌های دیگرِ علمی‌تخیلی باشد. دست‌برقضا، بعضی ناشرها و مترجم‌های علمی‌تخیلی و فانتزی هم نقل می‌کنند که سال‌ها پیش در یکی از نمایشگاه‌های کتابِ تهران، گویا خامنه‌ای هم در غرفه‌ای کتاب‌های آسیموف و کلارک را می‌بیند و می‌گوید «آسیموف خوب است، ولی کلارک بهتر است.» هرچند معلوم نیست آشناییِ مستقیمی با این دو نویسنده داشته یا نه. ولی ترجیحِ عجیبی نیست. هرچه نباشد، آسیموف در زمینه‌ی دین شوخی سرش نمی‌شد و دین‌ستیزی‌اش را به آوازِ بلند و بدونِ اما و اگرِ خاصی اعلام می‌کرد و ندرتاً در کتاب‌هایش اشاره‌ای به مذهب می‌کرد.

• درباره‌ی گرایشِ جنسیِ کلارک هم تا پیش از مرگش حرف و حدیث فراوان بود. 1) در جوانی ازدواج کرد که به چند ماه هم نپایید. مخالفِ سرسختِ ازدواج بود ولی گویا اعتقاد داشت هر کس باید یک بار ازدواج کند. 2) نشریه‌ی جنجالیِ سان به او اتهام زد که پدوفیل است. اتهامی بی‌اساس بود و حتا معلوم نشد به چه قرائنی چنین ادعایی کرده‌اند. هرچند این نشریه خیلی زود حرفش را پس گرفت و عذر خواست، سایه‌ی این اتهام بر سرِ کلارک ماند. 3) پس از مرگش معلوم شد چرا ازدواجش شکست خورده بوده. کلارک همجنسگرا بود و این مسئله را هم پنهان نمی‌کرده. دوستانش می‌دانسته‌اند اما به احترامِ خلوتش از آن مسئله حرفی به میان نمی‌آوردند. کتابِ فواره‌های بهشت را به مردی سریلانکایی به نامِ لسلی اکانایاکه تقدیم کرده و او را «دوستِ کاملِ یک عمر» خوانده. اکانایاکه در سال 1977 مُرد و کلارک که سی سال بعد از او فوت کرد در گورِ او به خاک سپرده شد.

• دایناسوری را به افتخارِ کلارک این‌چنین نامگذاری کرده‌اند: Serendipaceratops arthurcclarkei.

• کوتاه‌ترین داستانی که کلارک نوشته «شِنیرفآ» (siseneG) نام دارد و از این قرار است:

و خدا گفت: سطرهای یک تا الف حذف شود. بارگذاری. اجرا.
و کائنات به عدم پیوست.
سپس چند روزگارِ دراز تفکر نموده، آهی کشید و گفت: همه‌ی برنامه پاک شود.
هرگز وجود نداشته بود.

@PersianSFF
👍21
خبر کوتاه: اورسلا لوگوین (Ursula Le Guin)، از بزرگ‌ترین و تأثیرگذارترین نویسندگانِ علمی‌تخیلی و فانتزیِ تاریخ، در سن 88سالگی فوت کرد. از او آثارِ زیادی به فارسی ترجمه شده. منتظرِ مطالبِ تکمیلی باشید.
1
چند داستانِ کوتاه از آثار لوگوین را در این نشانی بخوانید (بیش‌ترشان به ترجمه‌ی سمیه کرمی): https://goo.gl/iKMBSW

آثارِ دیگرش که به فارسی ترجمه شده‌اند:
1) مجموعه‌ی دریازمین (Earthsea) با نامِ «دریای زمین» و با ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیان (نشر قدیانی، در شش جلد)
2) جادوی درون (Gifts) به ترجمه‌ی علی جعفری، نشر نظری
3) رؤیای جورج اُر (The Lathe of Heaven) به ترجمه‌ی حسام جنانی، نشر کتابسرای تندیس
4) [در دست چاپ] خلع‌شدگان (The Dispossessed) به ترجمه‌ی حامد کاظمی، نشر چشمه
#معرفی_کتاب #علمی_تخیلی

پانزده زندگی اول هری آگوست؛ نوشته‌ی کلر نورس؛ ترجمه‌ی مهرآیین اخوت؛ نشر هیرمند

داستانِ کتاب خیلی «ساده» است: کسی هست به نام هری آگوست؛ شبِ سال نوِ 1919 به دنیا می‌آید، زندگی‌اش را می‌کند، سال 1989 می‌میرد، بعد دوباره همان شب سال نو 1919 به دنیا می‌آید، اما این بار تمامِ خاطراتِ زندگیِ قبلی‌اش را به خاطر دارد. همیشه هم به همین شکل است. همیشه می‌میرد و همیشه شب سال نو 1919 باز به دنیا می‌آید. هر بار که از نو متولد می‌شود چیزی در دنیا تغییر نمی‌کند ولی او تمامِ خاطراتِ زندگی(های) سابقش را دارد. همه همان کارهای سابق‌شان را می‌کنند و دنیا به همان مسیرِ سابقش می‌رود و می‌رود.

کم‌کم می‌فهمد آدم‌هایی مثلِ او کم نیستند و خود را معمولاً «کالَه‌چَکره» می‌نامند (که تقریباً به معنای زمانِ تکرارشونده در هندوکیشی است). کاله‌چکره‌ها محفلی را تشکیل داده‌اند به نامِ «باشگاهِ کرونوس». اما این باشگاه محدود به زمان و مکانِ خاصی نیست. از حول و حوشِ بابلِ باستان شروع می‌شود تا آینده‌ی دور می‌رود. در همه جای دنیا هم شعبه دارند. کاله‌چکره‌ها چطور با هم ارتباط می‌گیرند؟ خیلی «ساده و سرراست». فرض کن همیشه سال 1919 به دنیا می‌آیی و می‌خواهی درباره‌ی تطورِ زبانِ انگلیسی در قرن هفدهم چیزی از کاله‌چکره‌های آن دوران بپرسی. در این زندگی‌ات وقتی به دنیا می‌آیی، می‌روی سراغِ کاله‌چکره‌ای که سال 1919 نزدیکِ مرگش است و به او می‌گویی دفعه‌ی بعد که به دنیا می‌آید (مثلاً سال 1840) از کاله‌چکره‌ای که در سال 1840 پیر است بخواهد که دفعه‌ی بعد که به دنیا می‌آید (مثلاً سال 1750) از کاله‌چکره‌ای که سال 1750 پیر است بخواهد که دفعه‌ی بعد که به دنیا می‌آید (مثلاً 1665)، از کاله‌چکره‌ای که... الی آخر، فلان سؤال را بپرسد! بعد وقتی سؤالت به کاله‌چکره‌ی زمانِ مناسب رسید او جواب را مثلاً در یک جعبه‌ی ماندگار و بادوام می‌نویسد و نزدِ باشگاهِ کرونوس می‌گذارد تا تو بخوانی. تا تو جوابت را بگیری چند «چرخه‌ی حیات» گذشته و تو بارها مرده‌ای و زنده شده‌ای و احتمالاً علاقه‌ات را به جواب از دست داده‌ای؛ ولی به‌هرحال چنین امکانی برایت فراهم است. طبعاً سؤال‌کردن از آیندگان راحت‌تر است اما شنیدنِ جواب همان دشواری‌ها را دارد و آن‌ها باید نسل به نسل جواب را به گذشته‌ی خودشان انتقال بدهند.

متوجهِ ظرافتش شدید؟ چقدر زیباست! ولی... ولی... ولی...

کاله‌چکره‌ها حق ندارند تاریخ را تغییر بدهند. نباید به چشم بیایند. نباید هیتلر یا لنین یا چنگیزخان را بکشند و دنیا را جای بهتری کنند. نباید اینترنتِ عمومی را دهه‌ی هفتاد میلادی راه بیندازند. نباید سبب‌سازِ هیچ تغییرِ بزرگی بشوند. اگر چنین کاری کنند همنوعان‌شان مجازات‌شان می‌کنند (خودتان بخوانید که چطور).

داستان با این تصویر آغاز می‌شود: دختری به بسترِ مرگِ یازدهمِ هری آگوست می‌آید و می‌گوید دنیا به پایان می‌رسد اما چند «نسل» است که زودتر از همیشه رخ می‌دهد. گویا کاله‌چکره‌ای از روزگارِ هری آگوست مشغولِ دستکاری در کارِ جهان است اما هویتش را مخفی کرده. حالا باشگاه کرونوس و هری آگوست باید دنبالِ این فرد باشند. اما این‌ها ظاهرِ داستان است.

حواشیِ داستان است که جان را جلا می‌دهد: عدالت یعنی چه؟ کیفرِ مجرم و گناهکار؟ جبر و اختیار چه می‌شود؟ چرا هیتلر هر بار این‌همه آدم می‌کشد؟ چرا هر بار باید فلان کس به بهمان کس تجاوز کند؟ آیا باید جلویش را گرفت؟ عاشق‌شدن و کینه‌جویی و وطن‌دوستی و مذهب و مسلکِ سیاسی و غیره و غیره یعنی چه؟ کاله‌چکره‌ها چه نظری دارند؟

روایتِ داستان کمابیش کُند است، اما دلیلش این است که التذاذِ داستان قطره‌قطره نصیبِ خواننده شود، که خواننده نثر و روایت و ژرفای داستان را مزمزه و حلاجی کند. پانزده زندگی اول هری آگوست را بخوانید بخوانید بخوانید و به همه بگویید بخوانند بخوانند بخوانند.

ذره‌ذره‌ی این کتاب ذهن‌تان را قلقلک می‌دهد. نویسنده‌ی این کتاب 28 سالش بود که پانزده زندگی اول هری آگوست را منتشر کرد (الان 31 سالش است). اما عجب نثری دارد. واژه‌هایش شگفت‌انگیز، جملاتش پخته و ادیبانه و روح‌افزا، تصاویرش نفسگیر است. بخش‌هایی از داستان مملو از جزئیاتِ علمی است و بخش‌هایی مملو از قصه‌گویی‌هایی که عمقِ خیال‌پردازی‌اش ترسناک است. کلر نورس، این دخترِ حیرت‌انگیزِ شگفتی‌آورِ زیباذهنِ خارق‌العاده‌ی نابغه‌ی بریتانیایی، حتا یک داستانش هم عادی نیست. یک کتابش راجع به دختری است که به محضِ آن‌که از جلوِ چشمِ کسی دور می‌شود فراموشش می‌کنند، یک کتابِ دیگرش راجع به کسی است که بدنِ دیگران را اجاره می‌کند، آن یکی درباره‌ی دنیایی است که هیچ جُرمی مجازات ندارد مگر جریمه‌ی نقدی.

پانزده زندگی اول هری آگوست را از دست ندهید.

اینستاگرام مهرآیین اخوت: www.instagram.com/mehrayinokhovvat
@PersianSFF
👍2