تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی – Telegram
تأملات علمی‌تخیلی و فانتزی
1.83K subscribers
22 photos
1 video
23 files
48 links
وبلاگ تلگرامی حسین شهرابی
hosseinshahrabi@gmail.com
Download Telegram
از این به بعد سعی می‌کنم هر روز یا با فواصلی کوتاه یک شعرِ کوتاهِ علمی‌تخیلی یا فانتزی بگذارم. بعداً مفصل باید بنویسم که «هایکوعت» یا «هایکوی علمی‌تخیلی» چیست؛ هرچند کمی قبل‌تر کانالِ طرفدارانِ فارسی‌زبانِ این شعر را معرفی کرده بودم. شعرِ زیر از ارتکاباتِ قدیمِ من است.

می‌خواهند همدیگر را ببوسند...
ترقّ به هم می‌خورد
لب‌های فلزی‌شان.

#هایکوعت #هایکوی_علمی_تخیلی #شعر
@PersianSFF
👍5
گاهی برای ترجمه‌ی جملاتِ دشوارِ بعضی از کتاب‌ها، سراغِ ترجمه‌های آن کتاب به زبان‌های دیگر می‌روم؛ طبعاً زبان‌هایی که یک‌کم از آن‌ها سر درمی‌آورم (هنوز از هیچ زبانی به‌جز انگلیسی نمی‌توانم ترجمه کنم، ولی با بعضی زبان‌ها مثلِ فرانسوی و عربی و آلمانی و نروژی مختصری سر و کله می‌زنم). در این گشت‌وگذارها چیزی که توجهم را جلب می‌کند بی‌دقتی و سهل‌انگاریِ عجیبِ مترجمانِ این زبان‌هاست. برای مثال، بارها دیده‌ام که اصلاً برایشان مهم نیست نویسنده از اصطلاحِ غلط استفاده کرده. یعنی سوتی‌های نویسنده را به همان شکلِ اصلی ترجمه می‌کنند و ذره‌ای تحقیق نمی‌کنند که اصلِ ماجرا چه بوده.

آخرین موردی که از این دست دیده‌ام در یکی از رمان‌های آرتور سی. کلارک و استفن بکستر بود. این دو علمی‌تخیلی‌نویسِ غول در جایی از کتاب‌شان در حالِ صحبت از «تَعویذ و طلسم و نظرقربانی» هستند و یکی از شخصیت‌ها از عبارتِ “nuzzoo-watto” استفاده می‌کند. اینترنت را زیر و رو کردم و دیدم تنها جایی که از این عبارت استفاده شده همین کتابِ کذایی است. سراغِ ترجمه‌های این کتاب به زبان‌های دیگر رفتم. تمامِ مترجم‌ها عیناً از همین عبارت استفاده کرده بودند، بدون هیچ توضیح و پانوشتی.
یک‌دفعه یادم آمد شخصیتی که از این عبارت استفاده می‌کند از فرهنگِ هندوستان می‌آید و گه‌گاه کلماتی از زبانِ آن‌ها وسطِ حرف‌هایش می‌آورد. در نتیجه، حدس زدم ربطی به مفهومِ چشمِ زخم و نظرقربانی در فرهنگِ هندوستان داشته باشد. با الفبای هندی آشنا نیستم، ولی خوشبختانه زبانِ اردو با الفبای آشنای خودمان نوشته می‌شود! ویکی‌پدیای اردو را زیر و رو کردم و بالاخره فهمیدم در شمالِ هندوستان و پاکستان به همه‌ی اشیا و طلسمات و حتا خالکوبی‌هایی که برای دفعِ چشمِ بد استفاده می‌شود «نظر وَتو» یا «نظر بَتو» می‌گویند. کلارک و بکستر گاف داده‌اند و واژه را اشتباه نوشته‌اند.

من طرفدارِ دخالتِ مترجم در متن در وقتِ ضرورت هستم و به نظرم این هم از آن ضرورت‌ها بود. اما مترجمانی می‌شناسم که مخالفند. گاهی دست و دلم برای این‌قبیل تغییرات می‌لرزد. آیا باید پانوشت بدهم و به خواننده بگویم اصلِ ماجرا چه بوده؟ (از منظرِ خودخواهانه بگویم: ناسلامتی زحمت کشیده‌ام و از دو نویسنده‌ی کبیر سوتی گرفته‌ام!) آیا باید اشتباهِ نویسنده را تکرار کنم تا «خیانت نکنم»؟ آن‌وقت اگر خواننده‌ی تیزبین یقه‌ام را بگیرد و بگوید که مترجم تنبلی کرده چه؟ مگر من یقه‌ی مترجم‌های زبان‌های دیگر را نگرفتم و نگفتم که تنبل‌اند؟
(نکته‌ی انحرافی و خبری: خیلی زود کتابی جدید از کلارک منتشر می‌شود!)

#ترجمه #نکات_ترجمه #آرتور_سی_کلارک #استفن_بکستر
@PersianSFF
👍102
#هایکوعت #هایکوی_علمی_تخیلی
تام برینک (Tom Brinck) نویسنده‌ی بیانیه‌ی هایکوی علمی‌تخیلی و از مشهورترین هایکوعت‌سراهاست. این هایکو هم از کارهای قدیمی‌اش است:

به دنیا آمد
لگدزنان، جیغ‌کشان،
نامرئی.

@PersianSFF
👍3
مریخی و روز سیب‌زمینی

امروز در امریکا روزِ ملیِ سیب‌زمینی است. طبعاً می‌پرسید چه ربطی به علمی‌تخیلی دارد. سیب‌زمینی به خاطرِ کتابِ مریخی اندی وییر مشهور شد. حتماً کتابش را خوانده‌اید (فرض می‌کنم جزوِ کسانی هستید که کتاب را خوانده‌اید و جزو چندده‌هزار هموطنی نیستید که ترجیح دادند چندده‌هزار تومن خرجِ رفت‌وآمد و بلیت و خوراکیِ سینما کنند و کتابی به آن زیبایی و دلچسبی را نخوانند و کاری کنند که این کتابِ بیچاره در چاپِ دوم بماند). بگذریم.

در کتاب مریخی سیب‌زمینی است که جانِ رابینسون کروزوئه‌ی ما را در مریخ نجات می‌دهد. مارک واتنی، شخصیتِ اصلیِ کتاب، به قدری سیب‌زمینی نوشِ جان کرد که به تمامِ مقدساتش سوگند خورد از ایالتِ آیداهو دوری کند؛ چون آیداهو به ایالتِ سیب‌زمینی مشهور است.

به مناسبتِ این روزِ فرخنده، چند فصل از ابتدای کتاب مریخی را در فرسته‌ی/پستِ بعدی برایتان می‌گذارم تا بعدها سرِ فرصت غرِ مبسوطی بزنم که چرا این کتاب در ایران خوانده نشد و چرا باید جامعه‌ی علمی‌تخیلی‌بازها و جامعه‌ی ستاره‌شناسانِ آماتورِ ایران را به خاطرِ فروش نرفتنِ این کتاب سرزنش کرد. درباره‌ی جامعه‌ی ادبیات‌ستیزِ ستاره‌شناسیِ ایران و کلاً اهلِ علمِ ما می‌شود خشن‌تر هم حرف زد، اما بماند برای بعداً.
#بریده_رمان #مریخی #اندی_وییر
@PersianSFF
👍3
این هم عکسی از اندی وییر در فیسبوک: یه نفر برام سیب‌زمینی فرستاده. نه یادداشتی داره، نه تقاضایی، نه حتا اسم فرستنده. همین فقط، یه سیب‌زمینی. این‌ور آدرس نوشته، اون‌ور تمبر چسبونده. خیلی طبیعی و عادی.
👍4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیغامِ «احوال‌پرسیِ میان‌ستاره‌ای» به زبان فارسی در فضاپیمای وویجر 2: «درود بر ساکنین ماوراء آسمان‌ها؛ بنی‌آدم اعضای یک پیکرند... الخ».
2
چهل سال پیش در چنین روزی، فضاپیمای وویجر 2 به فضا پرتاب شد و با خود اطلاعاتِ زیادی از زمین و زمینی‌ها برد تا اگر روزی/شبی به دستِ بیگانگانِ فضایی افتاد چیزی از ما بدانند. در میانِ این اطلاعات، پیغام‌های چاق‌سلامتی و آشتی‌جویی هم بود به 55 زبان زنده و مرده، از جمله فارسی.
فایلِ صوتیِ پیغامِ فارسی را در فرسته/پستِ قبلی گذاشته‌ام. 🔼
2
برایان آلدیس (Brian Aldiss)، هجدهمین استادِ اعظمِ انجمنِ نویسندگان علمی‌تخیلی و فانتزی امریکا، گویا چند روزِ پیش، 19 اوت، فوت کرده. مثلِ اکثرِ نویسنده‌های ع.ت.فِ دیگر از او هم چیزِ زیادی به فارسی ترجمه نشده. دیروز که کمی در اینترنت گشتم فقط سه داستان کوتاه دیدم (یکی‌شان که فایلش را جداگانه می‌گذارم ترجمه‌ی خیلی بدی هم دارد). اما خوشبختانه یک داستانش را شیرین سادات‌صفوی برای مجله‌ی شگفت‌زار ترجمه کرده که پیوندش را همین جا گذاشته‌ام. داستانِ سوم هم از او سال 1374 در کیهان فرهنگی منتشر شده که خیلی کوتاه است.

سه‌گانه‌ی مشهورِ آلدیس را به نام هِلیکوُنیا (Helliconia) خیلی وقت است که دوست دارم ترجمه کنم. تا حالا نتوانسته‌ام و بعید هم می‌دانم به این زودی‌ها بتوانم بروم سراغش. امیدوارم بالاخره یک روزی کسی زحمتِ ترجمه‌اش را بکشد.

یکی از داستان‌های کوتاهِ مشهورش به اسمِ «اَبَراسباب‌بازی‌ها تمامِ تابستان دوام می‌آورند» “Super-Toys Last All Summer Long” گویا منبعِ الهامِ اسپیلبرگ برای بخشِ اولِ فیلمِ هوش مصنوعی بود. متأسفانه این داستان تا جایی که خبر دارم به فارسی ترجمه نشده.
این شما و این داستانِ «بیرون» که هفت سالِ پیش در نشریه‌ی شگفت‌زار منتشر شد:
http://www.fantasy.ir/news/story/outside
#خبر #برایان_آلدیس #داستان_کوتاه
@PersianSFF
👍2
مزرعه نفرین‌شده.pdf
2.1 MB
این هم داستان «مزرعه‌ی نفرین‌شده» با ترجمه‌ی اسکندر جهانبانی که گویا به رایگان در اینترنت منتشر شده.
#برایان_آلدیس #داستان_کوتاه
@PersianSFF
معرفی کتاب #شهر_و_شهر در فرسته/پست بعدی
در ادبیات گمانه‌زن علاوه بر علمی‌تخیلی و فانتزی و ژانرهای مشهورِ دیگر، ژانری هم هست به نامِ «ادبیاتِ عجیبِ نو» (new weird fiction). این ژانر را شاید بشود این‌طور تعریف کرد: «داستان‌هایی که مضامین و باسمه‌ها/کلیشه‌های خیالی را می‌گیرند و به نحوی به آن می‌پردازند که خواننده معذّب شود. وانگهی برخلافِ بخشِ اعظمِ علمی‌تخیلی و فانتزی، نحوه‌ی روایتِ داستان در ادبیاتِ نوعجیب واقع‌گرایانه و عادی است. انگار مشغولِ خواندنِ ادبیاتی از جریانِ اصلی (mainstream) هستید که صرفاً مضمونِ ع.ت.ف یا وحشت هم دارد».
امیدوارم گیج‌تان نکرده باشم! بهتر است مثال بزنم.

یکی دو سال پیش، بالاخره کتابی از این کتاب‌های «نوعجیب» به فارسی ترجمه شد: شهر و شهر (The City & the City)، نوشته‌ی چاینا میه‌ویل، ترجمه‌ی نریمان افشار، انتشارات هیرمند @HirmandPub .

داستانِ این کتاب در دو شهر می‌گذرد که در یک نقطه‌ی جغرافیایی واقع شده‌اند. مردمِ این «دو» شهر از کودکی آموزش می‌بینند که ساختمان‌ها و خیابان‌ها و ماشین‌ها و مردمِ آن یکی شهر را نبینند یا اگر هم به اشتباه چیزی به چشم‌شان خورد نادیده بگیرند و فراموشش کنند. لباس‌های مردمِ این دو شهر طبعاً بنا به مُدِ رایج در شهرِ خودشان با هم فرق می‌کند، معماریِ ساختمان‌ها و علائمِ جاده‌ای و تابلوِ مغازه‌ها و امثالهم هم در این دو شهر با هم فرق دارند. رفت‌وآمدِ میانِ دو شهر ممنوع است، مگر به اجازه‌ی مقاماتِ «بریچ» که تنها ساختمانِ مشترک میانِ دو شهر است و حُکمِ مرزِ میان‌شان را دارد. اما ندرتاً چنین اجازه‌ای را به کسی می‌دهند. یکی از وظیفه‌های اصلیِ بریچ رسیدگی به جرائمِ میان‌شهری است، نظیرِ قاچاقِ کالا از یکی به یکی دیگر. نامِ یکی از این دو شهر بِسِل است و نامِ آن یکی اُلکوما.
داستان با پیداکردنِ جسدِ زنی در بسل آغاز می‌شود که از ساکنانِ الکوماست و کارآگاهِ قصه‌ی ما برای حلِ پرونده‌ی مرگش باید به بریچ مراجعه کند.

هرچند ژانرِ اصلیِ شهر و شهر خیلی هم علمی‌تخیلی نیست، وقتی منتشر شد تمامِ جوایزِ علمی‌تخیلی را درو کرد یا حداقل جزوِ نامزدهای نهایی‌شان شد. دوست ندارم تبدیل بشوم به «شهرابیِ غرغرو»، اما حتا علمی‌تخیلی‌بازهای ما هم در ایران اعتنایی به این کتاب نکردند. البته به نظرم خوانده‌نشدنِ این کتاب در ایران فقط تقصیرِ علمی‌تخیلی‌بازها نیست. نشرِ هیرمند هم که بچه‌هایش جزوِ دلنشین‌ترین و مهربان‌ترین رفقایم هستند بازاریابی‌شان را روی این کتاب معطوف کردند به خواننده‌های جریانِ اصلیِ ادبیاتِ داستانی. درحالی‌که بخشی از خواننده‌های بالقوه‌ی این کتاب، ما ژانربازها هستیم. مقصرِ دوم را هم شاید بشود مترجمِ کتاب دانست که به نظرم آمد چندان اهلِ ادبیاتِ علمی‌تخیلی نبوده و از مشورتِ اهلِ علمی‌تخیلی در ایران استفاده نکرده. حتا خواندنِ ادبیاتِ نوعجیب، چه برسد به ترجمه‌اش، بدونِ آشناییِ مختصر با ادبیاتِ علمی‌تخیلی دشوار است. می‌پذیرم که این کتاب ظاهراً بیش‌تر از ژانرِ پلیسی و کارآگاهی مایه گرفته، اما نافِ ادبیاتِ نوعجیب را با علمی‌تخیلی و فانتزیِ خودمان بسته‌اند. لحنِ ترجمه‌ی کتاب به دلیلِ همین مسئله یک‌کم گیر دارد. پس «غرغر به جانِ علمی‌تخیلی‌بازهای ایران» و «غرغر به جانِ رفقایم در هیرمند»!

سرآخر: این کتابِ نشرِ هیرمند را به فهرستِ خریدتان اضافه کنید. گمان نکنم فعلاً چیزِ دیگری از ادبیاتِ عجیبِ نو به فارسی ترجمه شده باشد. ولی خوش‌بختانه همین که ترجمه شده یکی از بهترین‌هایش است.
#معرفی_کتاب #غرغر #شهر_و_شهر #هیرمند
@PersianSFF
#هایکوعت #شعر_علمی_تخیلی
از ارتکاباتِ قدیمی:

می‌گوید:
«چه اسمِ مسخره‌ای...
زمین؟»

@PersianSFF
#فانتزی #جهانسازی #نکات_ترجمه #اسم_خاص

‌ــ‌ گاهی نویسنده‌ی فانتزی «مترجم» است

بسیاری از داستان‌های فانتزی در جهان‌های دیگر رخ می‌دهند؛ مثلاً ارباب حلقه‌ها در دگرجهانی به نام «سرزمینِ میانه» است و نغمه‌ی یخ و آتش (سریال بازی تاج و تخت ) در دنیایی بی‌نام شامل بر سه قاره‌ی وستروس و اسوس و سوتوریوس که گاهی لقبش «دنیای مکشوف» است.
تالکین، نویسنده‌ی ارباب حلقه‌ها ، زبان‌شناس و فقه‌اللغه‌دانِ قهّاری بود و به همین دلیل خوب می‌دانیم که مردمِ جهانِ خیالی‌اش به چه زبان‌هایی صحبت می‌کرده‌اند. جورج مارتین، نویسنده‌ی نغمه‌ی یخ و آتش ، هم از زبان‌های مردمِ جهانش حرف می‌زند اما چیزی از جزییاتش نمی‌گوید. مردمانِ مختلف و پراکنده در این دگرجهان‌ها، طبعاً به زبانی نیاز دارند که زبانِ میانجی‌شان باشد و حرف‌های همدیگر را بفهمند؛ چیزی مثلِ فارسی در گستره‌ی ایرانزمینِ تاریخی. در جهانِ تالکین، اگر درست یادم مانده باشد «زبان آدونائی» (Adûnaic) زبانِ واسطِ نژادها و مردمانِ گوناگون بود. در دنیای جورج مارتین، زبانِ میانجیِ مردمِ شهرها و قاره‌های گوناگون صرفاً «زبانِ مشترکِ وستروس» (Common Tongue of Westeros) خوانده می‌شود.
وقتی ما این دو کتاب را می‌خوانیم، هر جا که مردم به زبانِ مشترکِ دگرجهان‌شان حرف می‌زنند طبعاً صحبت‌ها به زبانِ انگلیسی است. نویسنده آن زبانِ میانجیِ کذایی را به زبانِ خودش «ترجمه می‌کند» و اگر کسی از شخصیت‌هایش به یکی دیگر از زبان‌های رایج در آن جهان حرف بزند ما خواننده‌ها با آن زبان آشنا می‌شویم. برای نمونه، تالکین از کتابی حرف می‌زند به نام کتاب سرخِ سرحدِ غربی (Red Book of Westmarch) که منبعِ او برای نوشتنِ رمان‌های هابیت و سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها بوده. یعنی اصلاً به ترجمه‌بودنِ کارش اعتراف می‌کند.
دقت کنید که نویسنده در این بین «نام‌های خاص» را هم از آن زبانِ مشترکِ کذایی ترجمه می‌کند؛ اگر شخصیت‌های کتاب واردِ مهمانخانه‌ای می‌شوند که نامش در آن زبانِ مشترک معنا دارد، نویسنده آن نام را به انگلیسی ترجمه می‌کند، مثل مهمانخانه‌ی «اسبچه‌ی راهوار» (Prancing Pony Inn) در ارباب حلقه‌ها . کلِ حرفی هم که من می‌خواهم بزنم همین است: مترجمِ کتاب به فارسی هم باید مثلِ نویسنده تصور کند که کتاب را از آن زبانِ مشترک ترجمه می‌کند وگرنه به متن خیانت می‌کند.
حالا چند مثالِ جنجالی بیاورم: جورج مارتین در نغمه‌ی یخ و آتش وقتی از زبانِ مشترکِ وستروسی ترجمه می‌کند «قواعدِ» آن دنیا را نشان‌مان می‌دهد و با این کار «جهان‌سازی» می‌کند. جهان‌سازی (world-building) یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های ژانرِ فانتزی و علمی‌تخیلی است. مترجمِ فانتزی باید با تمامِ قواعدِ جهان‌سازی آشنا باشد و تمامِ تلاشش را بکند که جهان‌سازیِ نویسنده را به فارسی انتقال بدهد. مثلاً مارتین نامِ تمامِ جزیره‌ها را به “stone” ختم می‌کند، یعنی مردمِ دنیای مکشوفِ او به جزیره‌ها می‌گویند «سنگ». حالا اگر مترجمِ فارسی خودش را لوس کند و بگوید “Dragonstone” نامِ خاص است و نباید ترجمه شود، یعنی کلاً نفهمیده در ژانر فانتزی چه خبر است و نفهمیده مارتین چه غلطی می‌کند! حتا وقتی مارتین می‌گوید نامِ فلان خاندان “Hightower” است، دارد می‌گوید «بلندبرج» در تاریخی که برای شخصیتش ساخته اهمیت دارد و جزئی از داستانش است. ترجمه‌نکردنِ نامِ خانوادگیِ این شخصیت خیانت به نویسنده است، چون مسلماً “Hightower” از زبانِ مشترکِ وستروسی به انگلیسی ترجمه شده و حالا هم باید به فارسی ترجمه شود. نامِ “Winterfell” به معنای «ماهورِ زمستان» است یا با کمی سهل‌گیری «زمستان‌سرا»؛ به جهنم که چندده‌هزار نفر در ایران سریالش را دیده‌اند و حالا خوش‌شان نمی‌آید اسم ترجمه شود! نامِ خانوادگیِ حرامزاده‌ها در دگرجهان نغمه‌ی یخ و آتش «گُل» و «برف» و «شن» و غیره است، چون مارتین می‌گوید در دنیایی که ساخته حرامزاده‌ها را به طبیعت مرتبط می‌کنند.
گاهی به نظرم می‌آید که مترجم‌های تازه‌کار قواعدِ ترجمه را فقط می‌شنوند و عینِ نکته‌ی کنکوری حفظ می‌کنند؛ اصلاً دقت نمی‌کنند که مترجمِ خوب مترجمی است که بداند کِی به قواعد بی‌اعتنایی کند. قاعده‌ی «ترجمه‌نکردنِ اسامیِ خاص» یکی از همین موارد است. این قاعده آن‌قدر استثنا دارد که بهتر است بیندازیمش دور! مترجم‌های تازه‌ی فانتزی که تعدادشان هم خیلی زیاد است باید حواس‌شان باشد که مهم‌تر از یادگیریِ قواعدِ ترجمه یادگیریِ این نکته است که چه زمانی باید قواعد را زیرِ پا گذاشت. اما مهم‌ترین کارشان باید این باشد که یاد بگیرند فانتزی از چه می‌گوید و خودِ فانتزی چه قواعدی دارد.
تا یکی دو هفته‌ی آینده چند نکته‌ی دیگر درباره‌ی ترجمه‌ی اسامیِ خاص در ژانرهای فانتزی و علمی‌تخیلی می‌نویسم.

@PersianSFF
👍4
Forwarded from تاراش ها
La Jetée
Chris Marker

فیلم کوتاه

اسکله (به فرانسوی: La Jetée) فیلم علمی-تخیلی فرانسوی به کارگردانی کریس مارکر و محصول سال ۱۹۶۲ میلادی است.
این فیلم از مجموعه‌ای از عکس‌های ثابت تشکیل شده است و روایتگر داستانی پسا-رستاخیزی با موضوع سفر در زمان است.

اسکله الهام ‌بخش ساخت فیلم ۱۲ میمون، در سال ۱۹۹۵ بود.

@tarashhanew
👇👇👇👇👇👇👇👇
Forwarded from تاراش ها
La-Jetee-1962-.mp4
121.4 MB
La Jetée
Chris Marker



اسکله (به فرانسوی: La Jetée) فیلم علمی-تخیلی فرانسوی به کارگردانی کریس مارکر و محصول سال ۱۹۶۲ میلادی است.

@tarashhanew
#معرفی_کتاب #علمی_تخیلی #ارنست_کلاین #پیمان_اسماعیلیان #باژ

[این یادداشت را عجله‌ای نوشتم، چون می‌خواستم حتماً امروز صبح منتشرش کنم. امیدوارم با نظرِ خطاپوش بخوانیدش.]
یکی از خوشی‌هایم در این چند هفته این بود که ترجمه‌ی کتاب بازیکن شماره‌ی 1 آماده (Ready Player One) را پیش از چاپ خواندم. این کتاب را قرار است نشرِ باژ منتشر کند، به ترجمه‌ی پیمان اسماعیلیانِ کبیر و عزیز (که با آن یکی پیمان اسماعیلیانِ عزیز و کبیر که نویسنده است فرق دارد). نویسنده‌اش هم ارنست کلاین (Ernest Cline) است.

داستان بازیکن شماره‌ی 1 آماده داستانِ یک دنیای ویرانشهری (dystopia) در سال 2044 است که به خاطرِ بحرانِ انرژی و گرمایشِ زمین به فلاکت افتاده و گریزراهِ عالم و آدم این است که به دنیایی مَجازی به اسمِ «شه‌سانه» وصل شوند. شروعِ داستان با این است که سازنده و مالکِ اصلیِ این دنیای مجازی (که ثروتش چندصد میلیارد دلار است) می‌میرد. وصیت‌نامه‌اش اعلامِ برگزاریِ یک مسابقه است در «شه‌سانه»؛ برنده‌ی نهاییِ این مسابقه تمامِ ثروتِ او و البته اختیارِ این دنیای مجازی را به دست می‌آورد.

اگر ولو یک‌کم گیک باشید بازیکن شماره‌ی 1 آماده حال‌تان را خوب می‌کند و اگر گیکِ دوآتشه‌ی اهلِ بازی‌های کامپیوتری باشید جان‌تان را جلا می‌دهد (خصوصاً بالای سی سال). از ابتدا تا انتهای کتاب در ستایشِ بازی است و گیک‌بودن؛ ولی نه لزوماً بازی‌های جدید. از آتاری و سگا و بازی‌های دهه‌ی هشتاد و نودِ میلادی بیش‌تر حرف می‌زند تا بازی‌های بابِ روزِ جدید. مدام صحبت از فیلم‌ها و سریال‌هایی است که گیک‌های این سر و آن سرِ دنیا می‌پسندند (مثلاً یک کرور ارجاع به فیلم‌های مانتی پایتون) یا حتا آهنگ‌ها و آلبوم‌های راکِ محبوبِ علمی‌تخیلی‌بازها.

کتاب را شاید بشود در زیرژانرِ سایبرپانک طبقه‌بندی کرد، اما به‌هرحال سایبرپانکِ خفیف؛ پیچیدگی‌های فنی نداشت و دنیایش آن‌قدرها که معمولاً سایبرپانک سیاه است سیاه نبود. وانگهی، این رمان را در نهایت ادبیاتِ نوجوانان باید تلقی کرد و به همین خاطر واژه‌سازی‌های دشوار و نثرِ متفاوت یا مطنطن نداشت و نویسنده راه‌به‌راه اصطلاحِ تخصصی نمی‌انداخت (هرچند همان‌طور که گفتم از حیثِ اسمِ خاص کم و کسری ندارد).

ترجمه‌اش حرف ندارد. پیمان اسماعیلیانِ این چند سال اخیر حتا بهتر از قبل ترجمه می‌کند. اکثرِ ارجاعاتِ داستان برای خواننده‌های ایرانی یا خواننده‌های کم‌سن‌وسالِ کلِ دنیا غریب است، اما چنان روان و راحت ترجمه کرده که حداقل من نیازی نمی‌دیدم بروم چیزی را توی اینترنت بگردم. راحت با داستان پیش می‌رفتم و کِیف می‌کردم.

اسماعیلیان حقِ بزرگی به گردنِ دنیای ع.ت.ف در ایران دارد. آن هم نه فقط به خاطرِ تعددِ ترجمه‌هایش؛ یکی از معدود مترجم‌هایی بود که با ترجمه‌هایش علمی‌تخیلی را در فارسی بازسازی می‌کرد و تواناییِ فارسی را برای این ژانر بهبود می‌داد. حداقل به چشمِ من، الهامبخش‌ترین مترجمِ ع.ت.ف بود. توی این کتاب هم همان مترجمِ خوبِ قدیمی است، فقط یک‌کم بهتر!

«متأسفانه» از روی این کتاب دارند فیلم می‌سازند؛ اسپیلبرگِ کبیر هم می‌سازدش. یعنی قطعاً فیلمِ خوبی از کار درمی‌آید. چرا می‌گویم متأسفانه؟ چون به‌هرحال در ایران فیلم معمولاً باعث می‌شود کتاب را کم‌تر بخرند؛ بازیکن شماره‌ی 1 آماده همین‌طوری هم کتابِ سخت‌پسندی بود و بعید بود پرفروش شود. ولی امیدوارم پیش‌بینی‌ام غلط از آب دربیاید. نشرِ باژ خیلی زود این کتاب را راهیِ بازار می‌کند. چشم‌به‌راهش بمانید و از دستش ندهید. طرحِ جلدِ فارسی‌اش که در فرسته/پستِ قبلی گذاشتم، یک‌کم زیادی «شاد» است. طرحِ جلدِ کتابِ انگلیسی هم به نظرم یک‌کم زیادی جدی است و آن را کتابی از قماشِ سایبرپانک‌های سخت‌خوان می‌نمایاند. اما داستان چیزی بین این دو است.

آخرین نکته: دقت کرده‌اید فیلم‌هایی که تاریخِ سینما و نوستالژیِ فیلم‌های قدیمی را نشان می‌دهند چقدر محبوب می‌شوند؟ معمولاً منتقدها تحویلش می‌گیرند و کلی هم جایزه تقدیمش می‌کنند. بازیکن شماره‌ی 1 آماده هم به همین دلیل کلی جایزه گرفته و تحسین و تمجید شنیده. عجیب‌ترین جایزه‌ای هم که گرفته جایزه‌ی پرومتئوس (Prometheus Award) است که مخصوصِ «ادبیاتِ علمی‌تخیلیِ لیبِرتارین» است. در حوصله‌ی این بحث نمی‌گنجد که از علمی‌تخیلیِ لیبرتارین بنویسم. اگر دوست ندارید منتظرِ نوشته‌ی من بمانید، حتماً یک جست‌وجویی بکنید. الان فقط اشاره کنم که به نظرم این کتاب رگه‌های ضدلیبرتارینی کم نداشت و حتا حضورش در بین نامزدهای این جایزه عجیب بود، چه برسد به برنده‌شدنش.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi.pdf
90.4 KB
ترجمه‌ی مقدمه‌ی کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این کتاب فردا به انگلیسی منتشر می‌شود و تا مدتی درگیر ترجمه‌اش خواهم بود. منتظر فصل‌های بعد هم باشید! در ضمن متن کمابیش ناویراسته و خام است.
مسعود الهامی عزیز در نامه‌ای کمابیش مفصل به مطلبِ من درباره‌ی «ترجمه‌ی اسامی خاص» اعتراض کرده. با اجازه‌ی خودش، متن نامه را در دو فرسته/پست می‌گذارم و جوابش را در دو تای بعدی. این‌قبیل بحث‌ها برای ادبیاتِ ع.ت.ف در ایران ضروری است و امیدوارم زیادتر پیش بیایند. به قول قدما: ایدون باد!
از متنِ اصلیِ نامه‌ی آقای الهامی فقط یک سطر را حذف کردم که (باز هم به قول قدما) تَفخیمی‌نامه‌ی نوشته‌اش بود، یعنی از سرِ محبت مقادیر مُعتنابهی هندوانه زیر بغلم گذاشته بود. مابقیِ نامه را (چه از نظر رسم‌الخطی و چه انشایی) تغییر ندادم. اما نامه‌ی ایشان:


سلام جناب آقای شهرابی. مسعود الهامی هستم. حدود 10 سالی هست که بخشی از زندگی من وارکرفت هستش. مطالب وبلاگ تلگرامی شما رو خوندم و احساس کردم لازمه باهاتون صحبتی داشته باشم. من به زودی چند جلد وارکرفت برای نشر ویدا ترجمه میکنم.
حرف من درست یا غلط بودن ترجمه ی اسم های خاص نیست. حرف من توی ذوق زدنش هست. رضا علیزاده به صراحت اعتراف کرد که اسم ارباب حلقه ها به ترجمه ش تحمیل شد و اساسن واژه ی ارباب حلقه ها کژتابی ترجمه داره ولی به خاطر همه گیر شدن و همه پسند بودن اسم ارباب حلقه ها، اونم به تبعیت از نظر عمومی همین اسم رو انتخاب کرد. این متن شما در کانال تلگرامتون توضیح داده چرا جاهایی لازمه اسم خاص ترجمه بشه، اما سرسوزنی برای ذهن مخاطب ها و چیزی که گوششون بهش عادت کرده اهمیت نداده و گفته به جهنم که بدشان بیاید! ترجمه ی اسم وینترفل اگرم درست باشه، به قدری مضحکه که خواننده رو از خودش میرونه.
به نظر من علم ترجمه لزومآ چیزی دقیق و با ثبات مثه ریاضی یا فیزیک نیست. فارغ از اینکه چقدر از نظر تئوری و علمی درست باشه که اسم ها و القاب خاص رو ترجمه کنیم، باید اهمیت بدیم که آیا بازخورد خوبی خواهد داشت؟ از دیدگاه من نباید محبوبیت اثر و سودش برای نشر و جایگاهش پیش مخاطبان فدای این وسواس در بی عیب و نقص بودن از نظر علم ترجمه بشه. همه ی دنیا از هر زبان و نژادی، وارکرفت رو به اسم وارکرفت میشناسن. این فراتر از یه اسم انگلیسی به معنی هنرنبرد یا صناعت جنگ هستش. نمیدونم منظور منو درک میکنید یا نه...
با ترجمه ی القاب موافقم. مثلآ در داستان وارکرفت اژدهایی داریم به لقب مرگبال. کاملآ هم این ترجمه ی لقب بهش میاد و قابل لمسه. اما اسم شهر داریم: storm wind . ترجمه ی این اسم هیچ بازتابی از شهر رو به مخاطب نشون نمیده و بینهایت در چشم هوادارا مضحک میشه. همینطور خیلی فامیل ها در داستان وارکرفت مثل stormrage,windrunner,proudmoore,doomhammer,hellscream,
همینطور اسم بعضی سلاح ها مثل frostmourne . میلیون ها player از سراسر دنیا با هر زبان و نژادی، این اسم ها رو همونطور که انگلیسی هستن میگن. خیلی مراحل در بازی رو چون آنلاین هست با پلیرهایی از کشورای دیگه میگذرونیم و ناچار با هم در ارتباطیم!
از وارکرفت بیایم بیرون، در داستان های دیگه. مثل حماسه ی دارن شان. اسم یک شخصیت به جای ترجمه، عینن انگلیسی نوشته شده بود: دستینی. ک معنی سرنوشت میده. و جلد دوازدهم این مجموعه اسمش پسران سرنوشت بود. اینجا اگه قرار بود اسم و القاب ترجمه بشن راز کلیدی داستان و محتوای جلد پایانی عملآ با اسمش اسپویل میشد. امیدوارم این مجموعه رو مطالعه کرده باشین تا بهتر متوجه منظور من بشید. خیلی جاها شاید درست باشه که اسم و القاب رو ترجمه کنیم، ولی به هیچ وجه به نفع داستان، مخاطب و ناشر نخواهد بود. اینکه کدوم برای شما اولویت داره اینجا تعیین کننده س.
در مورد وارکرفت. جدا از اسم خودش، خیلی اسم ها توش هست که ترجمه کردنشون باعث میشه یجورایی خنده دار و کاریکاتور بشن. همونطور که مثال زدم اسم و فامیل های زیادی در وارکرفت داریم:
1
ادامه‌ی نامه‌ی ایشان:

سه خواهر الف با فامیلی windrunner. درحالی که شاید به نظر برسه این فامیل نیست و لقبه، بادپا ترجمه کردن اسمشون مضحک میشه. چون اساسآ چنین صفتی رو ندارن. همینطور دوتا اورک، پدر و پسر، با نام فامیلی hellscream . که هیچکدومشون نعره های جهنمی ندارن. یا برادری دوقلو با نام فامیلی stormrage . در حالی که هیچکدوم خشم طوفانی یا طوفان خشم ندارن. اینها فقط اسم هایی هست که روشون گذاشته شده و هیچ ارتباطی با شخصیت و صفات شخصیشون نداره و ترجمه شدنشون باعث میشه یجورایی کاریکاتور بشن. همین طور دو سلاح، یکی frostmourne و دیگری ashbringer . دوتا از معروف ترین شمشیرها در وارکرفت هستن و اگرچه اسمشون تا حد زیادی بازتاب کاربردشون هست ولی بازم ترجمه نمیشن و نهایتآ در یک پاورقی به معنی اسمشون می پردازیم. چون اساسآ اسم اصلیشون توی دهن بهتر میچرخه و ابهت بیشتری داره و بیشتر حماسی جلوه میکنه تا وقتی که بخوایم ترجمه شون کنیم! همین مقوله در مورد lich king در داستان وارکرفت هم صادقه. درسته ایشون پادشاه نامردگان هستش، ولی اسم لیچ کینگ و وزن و آهنگ پرصلابتی که در خودش داره رو نمی ارزه فدای ترجمه کنیم. این هم نهایتش در پاورقتی میشه توضیح داد. البته حرف من این نیست که تمامآ نباید ترجمه کرد، مرگبال رو مثال زدم که ترجمه ی death wing هستش. همینطور اهریمن روان که ترجمه demon soul هستش. اینجاها ترجمه ی اسم حماسی تر از تلفظ انگلیسی شون نمود پیدا میکنه و برای همین هم هست که اینطوری بین هوادارای وارکرفت جا افتادن. البته شما خودتون استاد هستین و بهتر از من با این مسائل آشنایید. همینطور اسم های دیگه ای هستن، مثلن فئانور در سیلماریلیون نوشته ی استاد تالکین که اسمی است الفی و در زبان الف ها که تالکین خلق کرده به معنی روح آتش هست ولی واقعآ مضحک به نظر میاد اگه مترجم بخواد اسم فئانور که حماسی و زیبنده هست برداره و روح آتش صداش بزنه. همینطور اسم کالیمدور در وارکرفت، که در زبان الف های شب به معنی سرزمین ستارگان نور ابدی هست ولی خب این اسم و نمادین بودنش و وزن و آهنگ قشنگش رو مسلمن نمیشه فدای ترجمه کرد.
در مجموع ژانر فانتزی یک ژانر غربی و تا حد زیادی برای زبان انگلیسی هستش و تار و پود این ژانر با زبان انگلیسی تنیده شده و برای همین هم از دیدگاه من خیلی اسم ها رو بهتره ترجمه نکرد یا نهایتش اگر ترجمه ی اسم با صفتی که در کتاب از اون شخص یا شی میبینیم مطابقت داشته باشه، میشه در پاورقی توضیحش داد. مگر اینکه معادل بهتر و آهنگین تری مثل مرگبال یا اهریمن روان بشه براش پیدا کرد. تشکر فراوان بابت وقتی که برای خوندن حرفام گذاشتید... منتظر پاسختون در بلاگ تلگرامی شما هستم.