برایان آلدیس (Brian Aldiss)، هجدهمین استادِ اعظمِ انجمنِ نویسندگان علمیتخیلی و فانتزی امریکا، گویا چند روزِ پیش، 19 اوت، فوت کرده. مثلِ اکثرِ نویسندههای ع.ت.فِ دیگر از او هم چیزِ زیادی به فارسی ترجمه نشده. دیروز که کمی در اینترنت گشتم فقط سه داستان کوتاه دیدم (یکیشان که فایلش را جداگانه میگذارم ترجمهی خیلی بدی هم دارد). اما خوشبختانه یک داستانش را شیرین ساداتصفوی برای مجلهی شگفتزار ترجمه کرده که پیوندش را همین جا گذاشتهام. داستانِ سوم هم از او سال 1374 در کیهان فرهنگی منتشر شده که خیلی کوتاه است.
سهگانهی مشهورِ آلدیس را به نام هِلیکوُنیا (Helliconia) خیلی وقت است که دوست دارم ترجمه کنم. تا حالا نتوانستهام و بعید هم میدانم به این زودیها بتوانم بروم سراغش. امیدوارم بالاخره یک روزی کسی زحمتِ ترجمهاش را بکشد.
یکی از داستانهای کوتاهِ مشهورش به اسمِ «اَبَراسباببازیها تمامِ تابستان دوام میآورند» “Super-Toys Last All Summer Long” گویا منبعِ الهامِ اسپیلبرگ برای بخشِ اولِ فیلمِ هوش مصنوعی بود. متأسفانه این داستان تا جایی که خبر دارم به فارسی ترجمه نشده.
این شما و این داستانِ «بیرون» که هفت سالِ پیش در نشریهی شگفتزار منتشر شد:
http://www.fantasy.ir/news/story/outside
#خبر #برایان_آلدیس #داستان_کوتاه
@PersianSFF
سهگانهی مشهورِ آلدیس را به نام هِلیکوُنیا (Helliconia) خیلی وقت است که دوست دارم ترجمه کنم. تا حالا نتوانستهام و بعید هم میدانم به این زودیها بتوانم بروم سراغش. امیدوارم بالاخره یک روزی کسی زحمتِ ترجمهاش را بکشد.
یکی از داستانهای کوتاهِ مشهورش به اسمِ «اَبَراسباببازیها تمامِ تابستان دوام میآورند» “Super-Toys Last All Summer Long” گویا منبعِ الهامِ اسپیلبرگ برای بخشِ اولِ فیلمِ هوش مصنوعی بود. متأسفانه این داستان تا جایی که خبر دارم به فارسی ترجمه نشده.
این شما و این داستانِ «بیرون» که هفت سالِ پیش در نشریهی شگفتزار منتشر شد:
http://www.fantasy.ir/news/story/outside
#خبر #برایان_آلدیس #داستان_کوتاه
@PersianSFF
👍2
مزرعه نفرینشده.pdf
2.1 MB
این هم داستان «مزرعهی نفرینشده» با ترجمهی اسکندر جهانبانی که گویا به رایگان در اینترنت منتشر شده.
#برایان_آلدیس #داستان_کوتاه
@PersianSFF
#برایان_آلدیس #داستان_کوتاه
@PersianSFF
در ادبیات گمانهزن علاوه بر علمیتخیلی و فانتزی و ژانرهای مشهورِ دیگر، ژانری هم هست به نامِ «ادبیاتِ عجیبِ نو» (new weird fiction). این ژانر را شاید بشود اینطور تعریف کرد: «داستانهایی که مضامین و باسمهها/کلیشههای خیالی را میگیرند و به نحوی به آن میپردازند که خواننده معذّب شود. وانگهی برخلافِ بخشِ اعظمِ علمیتخیلی و فانتزی، نحوهی روایتِ داستان در ادبیاتِ نوعجیب واقعگرایانه و عادی است. انگار مشغولِ خواندنِ ادبیاتی از جریانِ اصلی (mainstream) هستید که صرفاً مضمونِ ع.ت.ف یا وحشت هم دارد».
امیدوارم گیجتان نکرده باشم! بهتر است مثال بزنم.
یکی دو سال پیش، بالاخره کتابی از این کتابهای «نوعجیب» به فارسی ترجمه شد: شهر و شهر (The City & the City)، نوشتهی چاینا میهویل، ترجمهی نریمان افشار، انتشارات هیرمند @HirmandPub .
داستانِ این کتاب در دو شهر میگذرد که در یک نقطهی جغرافیایی واقع شدهاند. مردمِ این «دو» شهر از کودکی آموزش میبینند که ساختمانها و خیابانها و ماشینها و مردمِ آن یکی شهر را نبینند یا اگر هم به اشتباه چیزی به چشمشان خورد نادیده بگیرند و فراموشش کنند. لباسهای مردمِ این دو شهر طبعاً بنا به مُدِ رایج در شهرِ خودشان با هم فرق میکند، معماریِ ساختمانها و علائمِ جادهای و تابلوِ مغازهها و امثالهم هم در این دو شهر با هم فرق دارند. رفتوآمدِ میانِ دو شهر ممنوع است، مگر به اجازهی مقاماتِ «بریچ» که تنها ساختمانِ مشترک میانِ دو شهر است و حُکمِ مرزِ میانشان را دارد. اما ندرتاً چنین اجازهای را به کسی میدهند. یکی از وظیفههای اصلیِ بریچ رسیدگی به جرائمِ میانشهری است، نظیرِ قاچاقِ کالا از یکی به یکی دیگر. نامِ یکی از این دو شهر بِسِل است و نامِ آن یکی اُلکوما.
داستان با پیداکردنِ جسدِ زنی در بسل آغاز میشود که از ساکنانِ الکوماست و کارآگاهِ قصهی ما برای حلِ پروندهی مرگش باید به بریچ مراجعه کند.
هرچند ژانرِ اصلیِ شهر و شهر خیلی هم علمیتخیلی نیست، وقتی منتشر شد تمامِ جوایزِ علمیتخیلی را درو کرد یا حداقل جزوِ نامزدهای نهاییشان شد. دوست ندارم تبدیل بشوم به «شهرابیِ غرغرو»، اما حتا علمیتخیلیبازهای ما هم در ایران اعتنایی به این کتاب نکردند. البته به نظرم خواندهنشدنِ این کتاب در ایران فقط تقصیرِ علمیتخیلیبازها نیست. نشرِ هیرمند هم که بچههایش جزوِ دلنشینترین و مهربانترین رفقایم هستند بازاریابیشان را روی این کتاب معطوف کردند به خوانندههای جریانِ اصلیِ ادبیاتِ داستانی. درحالیکه بخشی از خوانندههای بالقوهی این کتاب، ما ژانربازها هستیم. مقصرِ دوم را هم شاید بشود مترجمِ کتاب دانست که به نظرم آمد چندان اهلِ ادبیاتِ علمیتخیلی نبوده و از مشورتِ اهلِ علمیتخیلی در ایران استفاده نکرده. حتا خواندنِ ادبیاتِ نوعجیب، چه برسد به ترجمهاش، بدونِ آشناییِ مختصر با ادبیاتِ علمیتخیلی دشوار است. میپذیرم که این کتاب ظاهراً بیشتر از ژانرِ پلیسی و کارآگاهی مایه گرفته، اما نافِ ادبیاتِ نوعجیب را با علمیتخیلی و فانتزیِ خودمان بستهاند. لحنِ ترجمهی کتاب به دلیلِ همین مسئله یککم گیر دارد. پس «غرغر به جانِ علمیتخیلیبازهای ایران» و «غرغر به جانِ رفقایم در هیرمند»!
سرآخر: این کتابِ نشرِ هیرمند را به فهرستِ خریدتان اضافه کنید. گمان نکنم فعلاً چیزِ دیگری از ادبیاتِ عجیبِ نو به فارسی ترجمه شده باشد. ولی خوشبختانه همین که ترجمه شده یکی از بهترینهایش است.
#معرفی_کتاب #غرغر #شهر_و_شهر #هیرمند
@PersianSFF
امیدوارم گیجتان نکرده باشم! بهتر است مثال بزنم.
یکی دو سال پیش، بالاخره کتابی از این کتابهای «نوعجیب» به فارسی ترجمه شد: شهر و شهر (The City & the City)، نوشتهی چاینا میهویل، ترجمهی نریمان افشار، انتشارات هیرمند @HirmandPub .
داستانِ این کتاب در دو شهر میگذرد که در یک نقطهی جغرافیایی واقع شدهاند. مردمِ این «دو» شهر از کودکی آموزش میبینند که ساختمانها و خیابانها و ماشینها و مردمِ آن یکی شهر را نبینند یا اگر هم به اشتباه چیزی به چشمشان خورد نادیده بگیرند و فراموشش کنند. لباسهای مردمِ این دو شهر طبعاً بنا به مُدِ رایج در شهرِ خودشان با هم فرق میکند، معماریِ ساختمانها و علائمِ جادهای و تابلوِ مغازهها و امثالهم هم در این دو شهر با هم فرق دارند. رفتوآمدِ میانِ دو شهر ممنوع است، مگر به اجازهی مقاماتِ «بریچ» که تنها ساختمانِ مشترک میانِ دو شهر است و حُکمِ مرزِ میانشان را دارد. اما ندرتاً چنین اجازهای را به کسی میدهند. یکی از وظیفههای اصلیِ بریچ رسیدگی به جرائمِ میانشهری است، نظیرِ قاچاقِ کالا از یکی به یکی دیگر. نامِ یکی از این دو شهر بِسِل است و نامِ آن یکی اُلکوما.
داستان با پیداکردنِ جسدِ زنی در بسل آغاز میشود که از ساکنانِ الکوماست و کارآگاهِ قصهی ما برای حلِ پروندهی مرگش باید به بریچ مراجعه کند.
هرچند ژانرِ اصلیِ شهر و شهر خیلی هم علمیتخیلی نیست، وقتی منتشر شد تمامِ جوایزِ علمیتخیلی را درو کرد یا حداقل جزوِ نامزدهای نهاییشان شد. دوست ندارم تبدیل بشوم به «شهرابیِ غرغرو»، اما حتا علمیتخیلیبازهای ما هم در ایران اعتنایی به این کتاب نکردند. البته به نظرم خواندهنشدنِ این کتاب در ایران فقط تقصیرِ علمیتخیلیبازها نیست. نشرِ هیرمند هم که بچههایش جزوِ دلنشینترین و مهربانترین رفقایم هستند بازاریابیشان را روی این کتاب معطوف کردند به خوانندههای جریانِ اصلیِ ادبیاتِ داستانی. درحالیکه بخشی از خوانندههای بالقوهی این کتاب، ما ژانربازها هستیم. مقصرِ دوم را هم شاید بشود مترجمِ کتاب دانست که به نظرم آمد چندان اهلِ ادبیاتِ علمیتخیلی نبوده و از مشورتِ اهلِ علمیتخیلی در ایران استفاده نکرده. حتا خواندنِ ادبیاتِ نوعجیب، چه برسد به ترجمهاش، بدونِ آشناییِ مختصر با ادبیاتِ علمیتخیلی دشوار است. میپذیرم که این کتاب ظاهراً بیشتر از ژانرِ پلیسی و کارآگاهی مایه گرفته، اما نافِ ادبیاتِ نوعجیب را با علمیتخیلی و فانتزیِ خودمان بستهاند. لحنِ ترجمهی کتاب به دلیلِ همین مسئله یککم گیر دارد. پس «غرغر به جانِ علمیتخیلیبازهای ایران» و «غرغر به جانِ رفقایم در هیرمند»!
سرآخر: این کتابِ نشرِ هیرمند را به فهرستِ خریدتان اضافه کنید. گمان نکنم فعلاً چیزِ دیگری از ادبیاتِ عجیبِ نو به فارسی ترجمه شده باشد. ولی خوشبختانه همین که ترجمه شده یکی از بهترینهایش است.
#معرفی_کتاب #غرغر #شهر_و_شهر #هیرمند
@PersianSFF
#فانتزی #جهانسازی #نکات_ترجمه #اسم_خاص
ــ گاهی نویسندهی فانتزی «مترجم» است
بسیاری از داستانهای فانتزی در جهانهای دیگر رخ میدهند؛ مثلاً ارباب حلقهها در دگرجهانی به نام «سرزمینِ میانه» است و نغمهی یخ و آتش (سریال بازی تاج و تخت ) در دنیایی بینام شامل بر سه قارهی وستروس و اسوس و سوتوریوس که گاهی لقبش «دنیای مکشوف» است.
تالکین، نویسندهی ارباب حلقهها ، زبانشناس و فقهاللغهدانِ قهّاری بود و به همین دلیل خوب میدانیم که مردمِ جهانِ خیالیاش به چه زبانهایی صحبت میکردهاند. جورج مارتین، نویسندهی نغمهی یخ و آتش ، هم از زبانهای مردمِ جهانش حرف میزند اما چیزی از جزییاتش نمیگوید. مردمانِ مختلف و پراکنده در این دگرجهانها، طبعاً به زبانی نیاز دارند که زبانِ میانجیشان باشد و حرفهای همدیگر را بفهمند؛ چیزی مثلِ فارسی در گسترهی ایرانزمینِ تاریخی. در جهانِ تالکین، اگر درست یادم مانده باشد «زبان آدونائی» (Adûnaic) زبانِ واسطِ نژادها و مردمانِ گوناگون بود. در دنیای جورج مارتین، زبانِ میانجیِ مردمِ شهرها و قارههای گوناگون صرفاً «زبانِ مشترکِ وستروس» (Common Tongue of Westeros) خوانده میشود.
وقتی ما این دو کتاب را میخوانیم، هر جا که مردم به زبانِ مشترکِ دگرجهانشان حرف میزنند طبعاً صحبتها به زبانِ انگلیسی است. نویسنده آن زبانِ میانجیِ کذایی را به زبانِ خودش «ترجمه میکند» و اگر کسی از شخصیتهایش به یکی دیگر از زبانهای رایج در آن جهان حرف بزند ما خوانندهها با آن زبان آشنا میشویم. برای نمونه، تالکین از کتابی حرف میزند به نام کتاب سرخِ سرحدِ غربی (Red Book of Westmarch) که منبعِ او برای نوشتنِ رمانهای هابیت و سهگانهی ارباب حلقهها بوده. یعنی اصلاً به ترجمهبودنِ کارش اعتراف میکند.
دقت کنید که نویسنده در این بین «نامهای خاص» را هم از آن زبانِ مشترکِ کذایی ترجمه میکند؛ اگر شخصیتهای کتاب واردِ مهمانخانهای میشوند که نامش در آن زبانِ مشترک معنا دارد، نویسنده آن نام را به انگلیسی ترجمه میکند، مثل مهمانخانهی «اسبچهی راهوار» (Prancing Pony Inn) در ارباب حلقهها . کلِ حرفی هم که من میخواهم بزنم همین است: مترجمِ کتاب به فارسی هم باید مثلِ نویسنده تصور کند که کتاب را از آن زبانِ مشترک ترجمه میکند وگرنه به متن خیانت میکند.
حالا چند مثالِ جنجالی بیاورم: جورج مارتین در نغمهی یخ و آتش وقتی از زبانِ مشترکِ وستروسی ترجمه میکند «قواعدِ» آن دنیا را نشانمان میدهد و با این کار «جهانسازی» میکند. جهانسازی (world-building) یکی از مهمترین ویژگیهای ژانرِ فانتزی و علمیتخیلی است. مترجمِ فانتزی باید با تمامِ قواعدِ جهانسازی آشنا باشد و تمامِ تلاشش را بکند که جهانسازیِ نویسنده را به فارسی انتقال بدهد. مثلاً مارتین نامِ تمامِ جزیرهها را به “stone” ختم میکند، یعنی مردمِ دنیای مکشوفِ او به جزیرهها میگویند «سنگ». حالا اگر مترجمِ فارسی خودش را لوس کند و بگوید “Dragonstone” نامِ خاص است و نباید ترجمه شود، یعنی کلاً نفهمیده در ژانر فانتزی چه خبر است و نفهمیده مارتین چه غلطی میکند! حتا وقتی مارتین میگوید نامِ فلان خاندان “Hightower” است، دارد میگوید «بلندبرج» در تاریخی که برای شخصیتش ساخته اهمیت دارد و جزئی از داستانش است. ترجمهنکردنِ نامِ خانوادگیِ این شخصیت خیانت به نویسنده است، چون مسلماً “Hightower” از زبانِ مشترکِ وستروسی به انگلیسی ترجمه شده و حالا هم باید به فارسی ترجمه شود. نامِ “Winterfell” به معنای «ماهورِ زمستان» است یا با کمی سهلگیری «زمستانسرا»؛ به جهنم که چنددههزار نفر در ایران سریالش را دیدهاند و حالا خوششان نمیآید اسم ترجمه شود! نامِ خانوادگیِ حرامزادهها در دگرجهان نغمهی یخ و آتش «گُل» و «برف» و «شن» و غیره است، چون مارتین میگوید در دنیایی که ساخته حرامزادهها را به طبیعت مرتبط میکنند.
گاهی به نظرم میآید که مترجمهای تازهکار قواعدِ ترجمه را فقط میشنوند و عینِ نکتهی کنکوری حفظ میکنند؛ اصلاً دقت نمیکنند که مترجمِ خوب مترجمی است که بداند کِی به قواعد بیاعتنایی کند. قاعدهی «ترجمهنکردنِ اسامیِ خاص» یکی از همین موارد است. این قاعده آنقدر استثنا دارد که بهتر است بیندازیمش دور! مترجمهای تازهی فانتزی که تعدادشان هم خیلی زیاد است باید حواسشان باشد که مهمتر از یادگیریِ قواعدِ ترجمه یادگیریِ این نکته است که چه زمانی باید قواعد را زیرِ پا گذاشت. اما مهمترین کارشان باید این باشد که یاد بگیرند فانتزی از چه میگوید و خودِ فانتزی چه قواعدی دارد.
تا یکی دو هفتهی آینده چند نکتهی دیگر دربارهی ترجمهی اسامیِ خاص در ژانرهای فانتزی و علمیتخیلی مینویسم.
@PersianSFF
ــ گاهی نویسندهی فانتزی «مترجم» است
بسیاری از داستانهای فانتزی در جهانهای دیگر رخ میدهند؛ مثلاً ارباب حلقهها در دگرجهانی به نام «سرزمینِ میانه» است و نغمهی یخ و آتش (سریال بازی تاج و تخت ) در دنیایی بینام شامل بر سه قارهی وستروس و اسوس و سوتوریوس که گاهی لقبش «دنیای مکشوف» است.
تالکین، نویسندهی ارباب حلقهها ، زبانشناس و فقهاللغهدانِ قهّاری بود و به همین دلیل خوب میدانیم که مردمِ جهانِ خیالیاش به چه زبانهایی صحبت میکردهاند. جورج مارتین، نویسندهی نغمهی یخ و آتش ، هم از زبانهای مردمِ جهانش حرف میزند اما چیزی از جزییاتش نمیگوید. مردمانِ مختلف و پراکنده در این دگرجهانها، طبعاً به زبانی نیاز دارند که زبانِ میانجیشان باشد و حرفهای همدیگر را بفهمند؛ چیزی مثلِ فارسی در گسترهی ایرانزمینِ تاریخی. در جهانِ تالکین، اگر درست یادم مانده باشد «زبان آدونائی» (Adûnaic) زبانِ واسطِ نژادها و مردمانِ گوناگون بود. در دنیای جورج مارتین، زبانِ میانجیِ مردمِ شهرها و قارههای گوناگون صرفاً «زبانِ مشترکِ وستروس» (Common Tongue of Westeros) خوانده میشود.
وقتی ما این دو کتاب را میخوانیم، هر جا که مردم به زبانِ مشترکِ دگرجهانشان حرف میزنند طبعاً صحبتها به زبانِ انگلیسی است. نویسنده آن زبانِ میانجیِ کذایی را به زبانِ خودش «ترجمه میکند» و اگر کسی از شخصیتهایش به یکی دیگر از زبانهای رایج در آن جهان حرف بزند ما خوانندهها با آن زبان آشنا میشویم. برای نمونه، تالکین از کتابی حرف میزند به نام کتاب سرخِ سرحدِ غربی (Red Book of Westmarch) که منبعِ او برای نوشتنِ رمانهای هابیت و سهگانهی ارباب حلقهها بوده. یعنی اصلاً به ترجمهبودنِ کارش اعتراف میکند.
دقت کنید که نویسنده در این بین «نامهای خاص» را هم از آن زبانِ مشترکِ کذایی ترجمه میکند؛ اگر شخصیتهای کتاب واردِ مهمانخانهای میشوند که نامش در آن زبانِ مشترک معنا دارد، نویسنده آن نام را به انگلیسی ترجمه میکند، مثل مهمانخانهی «اسبچهی راهوار» (Prancing Pony Inn) در ارباب حلقهها . کلِ حرفی هم که من میخواهم بزنم همین است: مترجمِ کتاب به فارسی هم باید مثلِ نویسنده تصور کند که کتاب را از آن زبانِ مشترک ترجمه میکند وگرنه به متن خیانت میکند.
حالا چند مثالِ جنجالی بیاورم: جورج مارتین در نغمهی یخ و آتش وقتی از زبانِ مشترکِ وستروسی ترجمه میکند «قواعدِ» آن دنیا را نشانمان میدهد و با این کار «جهانسازی» میکند. جهانسازی (world-building) یکی از مهمترین ویژگیهای ژانرِ فانتزی و علمیتخیلی است. مترجمِ فانتزی باید با تمامِ قواعدِ جهانسازی آشنا باشد و تمامِ تلاشش را بکند که جهانسازیِ نویسنده را به فارسی انتقال بدهد. مثلاً مارتین نامِ تمامِ جزیرهها را به “stone” ختم میکند، یعنی مردمِ دنیای مکشوفِ او به جزیرهها میگویند «سنگ». حالا اگر مترجمِ فارسی خودش را لوس کند و بگوید “Dragonstone” نامِ خاص است و نباید ترجمه شود، یعنی کلاً نفهمیده در ژانر فانتزی چه خبر است و نفهمیده مارتین چه غلطی میکند! حتا وقتی مارتین میگوید نامِ فلان خاندان “Hightower” است، دارد میگوید «بلندبرج» در تاریخی که برای شخصیتش ساخته اهمیت دارد و جزئی از داستانش است. ترجمهنکردنِ نامِ خانوادگیِ این شخصیت خیانت به نویسنده است، چون مسلماً “Hightower” از زبانِ مشترکِ وستروسی به انگلیسی ترجمه شده و حالا هم باید به فارسی ترجمه شود. نامِ “Winterfell” به معنای «ماهورِ زمستان» است یا با کمی سهلگیری «زمستانسرا»؛ به جهنم که چنددههزار نفر در ایران سریالش را دیدهاند و حالا خوششان نمیآید اسم ترجمه شود! نامِ خانوادگیِ حرامزادهها در دگرجهان نغمهی یخ و آتش «گُل» و «برف» و «شن» و غیره است، چون مارتین میگوید در دنیایی که ساخته حرامزادهها را به طبیعت مرتبط میکنند.
گاهی به نظرم میآید که مترجمهای تازهکار قواعدِ ترجمه را فقط میشنوند و عینِ نکتهی کنکوری حفظ میکنند؛ اصلاً دقت نمیکنند که مترجمِ خوب مترجمی است که بداند کِی به قواعد بیاعتنایی کند. قاعدهی «ترجمهنکردنِ اسامیِ خاص» یکی از همین موارد است. این قاعده آنقدر استثنا دارد که بهتر است بیندازیمش دور! مترجمهای تازهی فانتزی که تعدادشان هم خیلی زیاد است باید حواسشان باشد که مهمتر از یادگیریِ قواعدِ ترجمه یادگیریِ این نکته است که چه زمانی باید قواعد را زیرِ پا گذاشت. اما مهمترین کارشان باید این باشد که یاد بگیرند فانتزی از چه میگوید و خودِ فانتزی چه قواعدی دارد.
تا یکی دو هفتهی آینده چند نکتهی دیگر دربارهی ترجمهی اسامیِ خاص در ژانرهای فانتزی و علمیتخیلی مینویسم.
@PersianSFF
👍4
Forwarded from تاراش ها
La Jetée
Chris Marker
فیلم کوتاه
اسکله (به فرانسوی: La Jetée) فیلم علمی-تخیلی فرانسوی به کارگردانی کریس مارکر و محصول سال ۱۹۶۲ میلادی است.
این فیلم از مجموعهای از عکسهای ثابت تشکیل شده است و روایتگر داستانی پسا-رستاخیزی با موضوع سفر در زمان است.
اسکله الهام بخش ساخت فیلم ۱۲ میمون، در سال ۱۹۹۵ بود.
@tarashhanew
👇👇👇👇👇👇👇👇
Chris Marker
فیلم کوتاه
اسکله (به فرانسوی: La Jetée) فیلم علمی-تخیلی فرانسوی به کارگردانی کریس مارکر و محصول سال ۱۹۶۲ میلادی است.
این فیلم از مجموعهای از عکسهای ثابت تشکیل شده است و روایتگر داستانی پسا-رستاخیزی با موضوع سفر در زمان است.
اسکله الهام بخش ساخت فیلم ۱۲ میمون، در سال ۱۹۹۵ بود.
@tarashhanew
👇👇👇👇👇👇👇👇
Forwarded from تاراش ها
La-Jetee-1962-.mp4
121.4 MB
La Jetée
Chris Marker
اسکله (به فرانسوی: La Jetée) فیلم علمی-تخیلی فرانسوی به کارگردانی کریس مارکر و محصول سال ۱۹۶۲ میلادی است.
@tarashhanew
Chris Marker
اسکله (به فرانسوی: La Jetée) فیلم علمی-تخیلی فرانسوی به کارگردانی کریس مارکر و محصول سال ۱۹۶۲ میلادی است.
@tarashhanew
#معرفی_کتاب #علمی_تخیلی #ارنست_کلاین #پیمان_اسماعیلیان #باژ
[این یادداشت را عجلهای نوشتم، چون میخواستم حتماً امروز صبح منتشرش کنم. امیدوارم با نظرِ خطاپوش بخوانیدش.]
یکی از خوشیهایم در این چند هفته این بود که ترجمهی کتاب بازیکن شمارهی 1 آماده (Ready Player One) را پیش از چاپ خواندم. این کتاب را قرار است نشرِ باژ منتشر کند، به ترجمهی پیمان اسماعیلیانِ کبیر و عزیز (که با آن یکی پیمان اسماعیلیانِ عزیز و کبیر که نویسنده است فرق دارد). نویسندهاش هم ارنست کلاین (Ernest Cline) است.
داستان بازیکن شمارهی 1 آماده داستانِ یک دنیای ویرانشهری (dystopia) در سال 2044 است که به خاطرِ بحرانِ انرژی و گرمایشِ زمین به فلاکت افتاده و گریزراهِ عالم و آدم این است که به دنیایی مَجازی به اسمِ «شهسانه» وصل شوند. شروعِ داستان با این است که سازنده و مالکِ اصلیِ این دنیای مجازی (که ثروتش چندصد میلیارد دلار است) میمیرد. وصیتنامهاش اعلامِ برگزاریِ یک مسابقه است در «شهسانه»؛ برندهی نهاییِ این مسابقه تمامِ ثروتِ او و البته اختیارِ این دنیای مجازی را به دست میآورد.
اگر ولو یککم گیک باشید بازیکن شمارهی 1 آماده حالتان را خوب میکند و اگر گیکِ دوآتشهی اهلِ بازیهای کامپیوتری باشید جانتان را جلا میدهد (خصوصاً بالای سی سال). از ابتدا تا انتهای کتاب در ستایشِ بازی است و گیکبودن؛ ولی نه لزوماً بازیهای جدید. از آتاری و سگا و بازیهای دههی هشتاد و نودِ میلادی بیشتر حرف میزند تا بازیهای بابِ روزِ جدید. مدام صحبت از فیلمها و سریالهایی است که گیکهای این سر و آن سرِ دنیا میپسندند (مثلاً یک کرور ارجاع به فیلمهای مانتی پایتون) یا حتا آهنگها و آلبومهای راکِ محبوبِ علمیتخیلیبازها.
کتاب را شاید بشود در زیرژانرِ سایبرپانک طبقهبندی کرد، اما بههرحال سایبرپانکِ خفیف؛ پیچیدگیهای فنی نداشت و دنیایش آنقدرها که معمولاً سایبرپانک سیاه است سیاه نبود. وانگهی، این رمان را در نهایت ادبیاتِ نوجوانان باید تلقی کرد و به همین خاطر واژهسازیهای دشوار و نثرِ متفاوت یا مطنطن نداشت و نویسنده راهبهراه اصطلاحِ تخصصی نمیانداخت (هرچند همانطور که گفتم از حیثِ اسمِ خاص کم و کسری ندارد).
ترجمهاش حرف ندارد. پیمان اسماعیلیانِ این چند سال اخیر حتا بهتر از قبل ترجمه میکند. اکثرِ ارجاعاتِ داستان برای خوانندههای ایرانی یا خوانندههای کمسنوسالِ کلِ دنیا غریب است، اما چنان روان و راحت ترجمه کرده که حداقل من نیازی نمیدیدم بروم چیزی را توی اینترنت بگردم. راحت با داستان پیش میرفتم و کِیف میکردم.
اسماعیلیان حقِ بزرگی به گردنِ دنیای ع.ت.ف در ایران دارد. آن هم نه فقط به خاطرِ تعددِ ترجمههایش؛ یکی از معدود مترجمهایی بود که با ترجمههایش علمیتخیلی را در فارسی بازسازی میکرد و تواناییِ فارسی را برای این ژانر بهبود میداد. حداقل به چشمِ من، الهامبخشترین مترجمِ ع.ت.ف بود. توی این کتاب هم همان مترجمِ خوبِ قدیمی است، فقط یککم بهتر!
«متأسفانه» از روی این کتاب دارند فیلم میسازند؛ اسپیلبرگِ کبیر هم میسازدش. یعنی قطعاً فیلمِ خوبی از کار درمیآید. چرا میگویم متأسفانه؟ چون بههرحال در ایران فیلم معمولاً باعث میشود کتاب را کمتر بخرند؛ بازیکن شمارهی 1 آماده همینطوری هم کتابِ سختپسندی بود و بعید بود پرفروش شود. ولی امیدوارم پیشبینیام غلط از آب دربیاید. نشرِ باژ خیلی زود این کتاب را راهیِ بازار میکند. چشمبهراهش بمانید و از دستش ندهید. طرحِ جلدِ فارسیاش که در فرسته/پستِ قبلی گذاشتم، یککم زیادی «شاد» است. طرحِ جلدِ کتابِ انگلیسی هم به نظرم یککم زیادی جدی است و آن را کتابی از قماشِ سایبرپانکهای سختخوان مینمایاند. اما داستان چیزی بین این دو است.
آخرین نکته: دقت کردهاید فیلمهایی که تاریخِ سینما و نوستالژیِ فیلمهای قدیمی را نشان میدهند چقدر محبوب میشوند؟ معمولاً منتقدها تحویلش میگیرند و کلی هم جایزه تقدیمش میکنند. بازیکن شمارهی 1 آماده هم به همین دلیل کلی جایزه گرفته و تحسین و تمجید شنیده. عجیبترین جایزهای هم که گرفته جایزهی پرومتئوس (Prometheus Award) است که مخصوصِ «ادبیاتِ علمیتخیلیِ لیبِرتارین» است. در حوصلهی این بحث نمیگنجد که از علمیتخیلیِ لیبرتارین بنویسم. اگر دوست ندارید منتظرِ نوشتهی من بمانید، حتماً یک جستوجویی بکنید. الان فقط اشاره کنم که به نظرم این کتاب رگههای ضدلیبرتارینی کم نداشت و حتا حضورش در بین نامزدهای این جایزه عجیب بود، چه برسد به برندهشدنش.
@PersianSFF
[این یادداشت را عجلهای نوشتم، چون میخواستم حتماً امروز صبح منتشرش کنم. امیدوارم با نظرِ خطاپوش بخوانیدش.]
یکی از خوشیهایم در این چند هفته این بود که ترجمهی کتاب بازیکن شمارهی 1 آماده (Ready Player One) را پیش از چاپ خواندم. این کتاب را قرار است نشرِ باژ منتشر کند، به ترجمهی پیمان اسماعیلیانِ کبیر و عزیز (که با آن یکی پیمان اسماعیلیانِ عزیز و کبیر که نویسنده است فرق دارد). نویسندهاش هم ارنست کلاین (Ernest Cline) است.
داستان بازیکن شمارهی 1 آماده داستانِ یک دنیای ویرانشهری (dystopia) در سال 2044 است که به خاطرِ بحرانِ انرژی و گرمایشِ زمین به فلاکت افتاده و گریزراهِ عالم و آدم این است که به دنیایی مَجازی به اسمِ «شهسانه» وصل شوند. شروعِ داستان با این است که سازنده و مالکِ اصلیِ این دنیای مجازی (که ثروتش چندصد میلیارد دلار است) میمیرد. وصیتنامهاش اعلامِ برگزاریِ یک مسابقه است در «شهسانه»؛ برندهی نهاییِ این مسابقه تمامِ ثروتِ او و البته اختیارِ این دنیای مجازی را به دست میآورد.
اگر ولو یککم گیک باشید بازیکن شمارهی 1 آماده حالتان را خوب میکند و اگر گیکِ دوآتشهی اهلِ بازیهای کامپیوتری باشید جانتان را جلا میدهد (خصوصاً بالای سی سال). از ابتدا تا انتهای کتاب در ستایشِ بازی است و گیکبودن؛ ولی نه لزوماً بازیهای جدید. از آتاری و سگا و بازیهای دههی هشتاد و نودِ میلادی بیشتر حرف میزند تا بازیهای بابِ روزِ جدید. مدام صحبت از فیلمها و سریالهایی است که گیکهای این سر و آن سرِ دنیا میپسندند (مثلاً یک کرور ارجاع به فیلمهای مانتی پایتون) یا حتا آهنگها و آلبومهای راکِ محبوبِ علمیتخیلیبازها.
کتاب را شاید بشود در زیرژانرِ سایبرپانک طبقهبندی کرد، اما بههرحال سایبرپانکِ خفیف؛ پیچیدگیهای فنی نداشت و دنیایش آنقدرها که معمولاً سایبرپانک سیاه است سیاه نبود. وانگهی، این رمان را در نهایت ادبیاتِ نوجوانان باید تلقی کرد و به همین خاطر واژهسازیهای دشوار و نثرِ متفاوت یا مطنطن نداشت و نویسنده راهبهراه اصطلاحِ تخصصی نمیانداخت (هرچند همانطور که گفتم از حیثِ اسمِ خاص کم و کسری ندارد).
ترجمهاش حرف ندارد. پیمان اسماعیلیانِ این چند سال اخیر حتا بهتر از قبل ترجمه میکند. اکثرِ ارجاعاتِ داستان برای خوانندههای ایرانی یا خوانندههای کمسنوسالِ کلِ دنیا غریب است، اما چنان روان و راحت ترجمه کرده که حداقل من نیازی نمیدیدم بروم چیزی را توی اینترنت بگردم. راحت با داستان پیش میرفتم و کِیف میکردم.
اسماعیلیان حقِ بزرگی به گردنِ دنیای ع.ت.ف در ایران دارد. آن هم نه فقط به خاطرِ تعددِ ترجمههایش؛ یکی از معدود مترجمهایی بود که با ترجمههایش علمیتخیلی را در فارسی بازسازی میکرد و تواناییِ فارسی را برای این ژانر بهبود میداد. حداقل به چشمِ من، الهامبخشترین مترجمِ ع.ت.ف بود. توی این کتاب هم همان مترجمِ خوبِ قدیمی است، فقط یککم بهتر!
«متأسفانه» از روی این کتاب دارند فیلم میسازند؛ اسپیلبرگِ کبیر هم میسازدش. یعنی قطعاً فیلمِ خوبی از کار درمیآید. چرا میگویم متأسفانه؟ چون بههرحال در ایران فیلم معمولاً باعث میشود کتاب را کمتر بخرند؛ بازیکن شمارهی 1 آماده همینطوری هم کتابِ سختپسندی بود و بعید بود پرفروش شود. ولی امیدوارم پیشبینیام غلط از آب دربیاید. نشرِ باژ خیلی زود این کتاب را راهیِ بازار میکند. چشمبهراهش بمانید و از دستش ندهید. طرحِ جلدِ فارسیاش که در فرسته/پستِ قبلی گذاشتم، یککم زیادی «شاد» است. طرحِ جلدِ کتابِ انگلیسی هم به نظرم یککم زیادی جدی است و آن را کتابی از قماشِ سایبرپانکهای سختخوان مینمایاند. اما داستان چیزی بین این دو است.
آخرین نکته: دقت کردهاید فیلمهایی که تاریخِ سینما و نوستالژیِ فیلمهای قدیمی را نشان میدهند چقدر محبوب میشوند؟ معمولاً منتقدها تحویلش میگیرند و کلی هم جایزه تقدیمش میکنند. بازیکن شمارهی 1 آماده هم به همین دلیل کلی جایزه گرفته و تحسین و تمجید شنیده. عجیبترین جایزهای هم که گرفته جایزهی پرومتئوس (Prometheus Award) است که مخصوصِ «ادبیاتِ علمیتخیلیِ لیبِرتارین» است. در حوصلهی این بحث نمیگنجد که از علمیتخیلیِ لیبرتارین بنویسم. اگر دوست ندارید منتظرِ نوشتهی من بمانید، حتماً یک جستوجویی بکنید. الان فقط اشاره کنم که به نظرم این کتاب رگههای ضدلیبرتارینی کم نداشت و حتا حضورش در بین نامزدهای این جایزه عجیب بود، چه برسد به برندهشدنش.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi.pdf
90.4 KB
ترجمهی مقدمهی کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این کتاب فردا به انگلیسی منتشر میشود و تا مدتی درگیر ترجمهاش خواهم بود. منتظر فصلهای بعد هم باشید! در ضمن متن کمابیش ناویراسته و خام است.
مسعود الهامی عزیز در نامهای کمابیش مفصل به مطلبِ من دربارهی «ترجمهی اسامی خاص» اعتراض کرده. با اجازهی خودش، متن نامه را در دو فرسته/پست میگذارم و جوابش را در دو تای بعدی. اینقبیل بحثها برای ادبیاتِ ع.ت.ف در ایران ضروری است و امیدوارم زیادتر پیش بیایند. به قول قدما: ایدون باد!
از متنِ اصلیِ نامهی آقای الهامی فقط یک سطر را حذف کردم که (باز هم به قول قدما) تَفخیمینامهی نوشتهاش بود، یعنی از سرِ محبت مقادیر مُعتنابهی هندوانه زیر بغلم گذاشته بود. مابقیِ نامه را (چه از نظر رسمالخطی و چه انشایی) تغییر ندادم. اما نامهی ایشان:
سلام جناب آقای شهرابی. مسعود الهامی هستم. حدود 10 سالی هست که بخشی از زندگی من وارکرفت هستش. مطالب وبلاگ تلگرامی شما رو خوندم و احساس کردم لازمه باهاتون صحبتی داشته باشم. من به زودی چند جلد وارکرفت برای نشر ویدا ترجمه میکنم.
حرف من درست یا غلط بودن ترجمه ی اسم های خاص نیست. حرف من توی ذوق زدنش هست. رضا علیزاده به صراحت اعتراف کرد که اسم ارباب حلقه ها به ترجمه ش تحمیل شد و اساسن واژه ی ارباب حلقه ها کژتابی ترجمه داره ولی به خاطر همه گیر شدن و همه پسند بودن اسم ارباب حلقه ها، اونم به تبعیت از نظر عمومی همین اسم رو انتخاب کرد. این متن شما در کانال تلگرامتون توضیح داده چرا جاهایی لازمه اسم خاص ترجمه بشه، اما سرسوزنی برای ذهن مخاطب ها و چیزی که گوششون بهش عادت کرده اهمیت نداده و گفته به جهنم که بدشان بیاید! ترجمه ی اسم وینترفل اگرم درست باشه، به قدری مضحکه که خواننده رو از خودش میرونه.
به نظر من علم ترجمه لزومآ چیزی دقیق و با ثبات مثه ریاضی یا فیزیک نیست. فارغ از اینکه چقدر از نظر تئوری و علمی درست باشه که اسم ها و القاب خاص رو ترجمه کنیم، باید اهمیت بدیم که آیا بازخورد خوبی خواهد داشت؟ از دیدگاه من نباید محبوبیت اثر و سودش برای نشر و جایگاهش پیش مخاطبان فدای این وسواس در بی عیب و نقص بودن از نظر علم ترجمه بشه. همه ی دنیا از هر زبان و نژادی، وارکرفت رو به اسم وارکرفت میشناسن. این فراتر از یه اسم انگلیسی به معنی هنرنبرد یا صناعت جنگ هستش. نمیدونم منظور منو درک میکنید یا نه...
با ترجمه ی القاب موافقم. مثلآ در داستان وارکرفت اژدهایی داریم به لقب مرگبال. کاملآ هم این ترجمه ی لقب بهش میاد و قابل لمسه. اما اسم شهر داریم: storm wind . ترجمه ی این اسم هیچ بازتابی از شهر رو به مخاطب نشون نمیده و بینهایت در چشم هوادارا مضحک میشه. همینطور خیلی فامیل ها در داستان وارکرفت مثل stormrage,windrunner,proudmoore,doomhammer,hellscream,
همینطور اسم بعضی سلاح ها مثل frostmourne . میلیون ها player از سراسر دنیا با هر زبان و نژادی، این اسم ها رو همونطور که انگلیسی هستن میگن. خیلی مراحل در بازی رو چون آنلاین هست با پلیرهایی از کشورای دیگه میگذرونیم و ناچار با هم در ارتباطیم!
از وارکرفت بیایم بیرون، در داستان های دیگه. مثل حماسه ی دارن شان. اسم یک شخصیت به جای ترجمه، عینن انگلیسی نوشته شده بود: دستینی. ک معنی سرنوشت میده. و جلد دوازدهم این مجموعه اسمش پسران سرنوشت بود. اینجا اگه قرار بود اسم و القاب ترجمه بشن راز کلیدی داستان و محتوای جلد پایانی عملآ با اسمش اسپویل میشد. امیدوارم این مجموعه رو مطالعه کرده باشین تا بهتر متوجه منظور من بشید. خیلی جاها شاید درست باشه که اسم و القاب رو ترجمه کنیم، ولی به هیچ وجه به نفع داستان، مخاطب و ناشر نخواهد بود. اینکه کدوم برای شما اولویت داره اینجا تعیین کننده س.
در مورد وارکرفت. جدا از اسم خودش، خیلی اسم ها توش هست که ترجمه کردنشون باعث میشه یجورایی خنده دار و کاریکاتور بشن. همونطور که مثال زدم اسم و فامیل های زیادی در وارکرفت داریم:
از متنِ اصلیِ نامهی آقای الهامی فقط یک سطر را حذف کردم که (باز هم به قول قدما) تَفخیمینامهی نوشتهاش بود، یعنی از سرِ محبت مقادیر مُعتنابهی هندوانه زیر بغلم گذاشته بود. مابقیِ نامه را (چه از نظر رسمالخطی و چه انشایی) تغییر ندادم. اما نامهی ایشان:
سلام جناب آقای شهرابی. مسعود الهامی هستم. حدود 10 سالی هست که بخشی از زندگی من وارکرفت هستش. مطالب وبلاگ تلگرامی شما رو خوندم و احساس کردم لازمه باهاتون صحبتی داشته باشم. من به زودی چند جلد وارکرفت برای نشر ویدا ترجمه میکنم.
حرف من درست یا غلط بودن ترجمه ی اسم های خاص نیست. حرف من توی ذوق زدنش هست. رضا علیزاده به صراحت اعتراف کرد که اسم ارباب حلقه ها به ترجمه ش تحمیل شد و اساسن واژه ی ارباب حلقه ها کژتابی ترجمه داره ولی به خاطر همه گیر شدن و همه پسند بودن اسم ارباب حلقه ها، اونم به تبعیت از نظر عمومی همین اسم رو انتخاب کرد. این متن شما در کانال تلگرامتون توضیح داده چرا جاهایی لازمه اسم خاص ترجمه بشه، اما سرسوزنی برای ذهن مخاطب ها و چیزی که گوششون بهش عادت کرده اهمیت نداده و گفته به جهنم که بدشان بیاید! ترجمه ی اسم وینترفل اگرم درست باشه، به قدری مضحکه که خواننده رو از خودش میرونه.
به نظر من علم ترجمه لزومآ چیزی دقیق و با ثبات مثه ریاضی یا فیزیک نیست. فارغ از اینکه چقدر از نظر تئوری و علمی درست باشه که اسم ها و القاب خاص رو ترجمه کنیم، باید اهمیت بدیم که آیا بازخورد خوبی خواهد داشت؟ از دیدگاه من نباید محبوبیت اثر و سودش برای نشر و جایگاهش پیش مخاطبان فدای این وسواس در بی عیب و نقص بودن از نظر علم ترجمه بشه. همه ی دنیا از هر زبان و نژادی، وارکرفت رو به اسم وارکرفت میشناسن. این فراتر از یه اسم انگلیسی به معنی هنرنبرد یا صناعت جنگ هستش. نمیدونم منظور منو درک میکنید یا نه...
با ترجمه ی القاب موافقم. مثلآ در داستان وارکرفت اژدهایی داریم به لقب مرگبال. کاملآ هم این ترجمه ی لقب بهش میاد و قابل لمسه. اما اسم شهر داریم: storm wind . ترجمه ی این اسم هیچ بازتابی از شهر رو به مخاطب نشون نمیده و بینهایت در چشم هوادارا مضحک میشه. همینطور خیلی فامیل ها در داستان وارکرفت مثل stormrage,windrunner,proudmoore,doomhammer,hellscream,
همینطور اسم بعضی سلاح ها مثل frostmourne . میلیون ها player از سراسر دنیا با هر زبان و نژادی، این اسم ها رو همونطور که انگلیسی هستن میگن. خیلی مراحل در بازی رو چون آنلاین هست با پلیرهایی از کشورای دیگه میگذرونیم و ناچار با هم در ارتباطیم!
از وارکرفت بیایم بیرون، در داستان های دیگه. مثل حماسه ی دارن شان. اسم یک شخصیت به جای ترجمه، عینن انگلیسی نوشته شده بود: دستینی. ک معنی سرنوشت میده. و جلد دوازدهم این مجموعه اسمش پسران سرنوشت بود. اینجا اگه قرار بود اسم و القاب ترجمه بشن راز کلیدی داستان و محتوای جلد پایانی عملآ با اسمش اسپویل میشد. امیدوارم این مجموعه رو مطالعه کرده باشین تا بهتر متوجه منظور من بشید. خیلی جاها شاید درست باشه که اسم و القاب رو ترجمه کنیم، ولی به هیچ وجه به نفع داستان، مخاطب و ناشر نخواهد بود. اینکه کدوم برای شما اولویت داره اینجا تعیین کننده س.
در مورد وارکرفت. جدا از اسم خودش، خیلی اسم ها توش هست که ترجمه کردنشون باعث میشه یجورایی خنده دار و کاریکاتور بشن. همونطور که مثال زدم اسم و فامیل های زیادی در وارکرفت داریم:
❤1
ادامهی نامهی ایشان:
سه خواهر الف با فامیلی windrunner. درحالی که شاید به نظر برسه این فامیل نیست و لقبه، بادپا ترجمه کردن اسمشون مضحک میشه. چون اساسآ چنین صفتی رو ندارن. همینطور دوتا اورک، پدر و پسر، با نام فامیلی hellscream . که هیچکدومشون نعره های جهنمی ندارن. یا برادری دوقلو با نام فامیلی stormrage . در حالی که هیچکدوم خشم طوفانی یا طوفان خشم ندارن. اینها فقط اسم هایی هست که روشون گذاشته شده و هیچ ارتباطی با شخصیت و صفات شخصیشون نداره و ترجمه شدنشون باعث میشه یجورایی کاریکاتور بشن. همین طور دو سلاح، یکی frostmourne و دیگری ashbringer . دوتا از معروف ترین شمشیرها در وارکرفت هستن و اگرچه اسمشون تا حد زیادی بازتاب کاربردشون هست ولی بازم ترجمه نمیشن و نهایتآ در یک پاورقی به معنی اسمشون می پردازیم. چون اساسآ اسم اصلیشون توی دهن بهتر میچرخه و ابهت بیشتری داره و بیشتر حماسی جلوه میکنه تا وقتی که بخوایم ترجمه شون کنیم! همین مقوله در مورد lich king در داستان وارکرفت هم صادقه. درسته ایشون پادشاه نامردگان هستش، ولی اسم لیچ کینگ و وزن و آهنگ پرصلابتی که در خودش داره رو نمی ارزه فدای ترجمه کنیم. این هم نهایتش در پاورقتی میشه توضیح داد. البته حرف من این نیست که تمامآ نباید ترجمه کرد، مرگبال رو مثال زدم که ترجمه ی death wing هستش. همینطور اهریمن روان که ترجمه demon soul هستش. اینجاها ترجمه ی اسم حماسی تر از تلفظ انگلیسی شون نمود پیدا میکنه و برای همین هم هست که اینطوری بین هوادارای وارکرفت جا افتادن. البته شما خودتون استاد هستین و بهتر از من با این مسائل آشنایید. همینطور اسم های دیگه ای هستن، مثلن فئانور در سیلماریلیون نوشته ی استاد تالکین که اسمی است الفی و در زبان الف ها که تالکین خلق کرده به معنی روح آتش هست ولی واقعآ مضحک به نظر میاد اگه مترجم بخواد اسم فئانور که حماسی و زیبنده هست برداره و روح آتش صداش بزنه. همینطور اسم کالیمدور در وارکرفت، که در زبان الف های شب به معنی سرزمین ستارگان نور ابدی هست ولی خب این اسم و نمادین بودنش و وزن و آهنگ قشنگش رو مسلمن نمیشه فدای ترجمه کرد.
در مجموع ژانر فانتزی یک ژانر غربی و تا حد زیادی برای زبان انگلیسی هستش و تار و پود این ژانر با زبان انگلیسی تنیده شده و برای همین هم از دیدگاه من خیلی اسم ها رو بهتره ترجمه نکرد یا نهایتش اگر ترجمه ی اسم با صفتی که در کتاب از اون شخص یا شی میبینیم مطابقت داشته باشه، میشه در پاورقی توضیحش داد. مگر اینکه معادل بهتر و آهنگین تری مثل مرگبال یا اهریمن روان بشه براش پیدا کرد. تشکر فراوان بابت وقتی که برای خوندن حرفام گذاشتید... منتظر پاسختون در بلاگ تلگرامی شما هستم.
سه خواهر الف با فامیلی windrunner. درحالی که شاید به نظر برسه این فامیل نیست و لقبه، بادپا ترجمه کردن اسمشون مضحک میشه. چون اساسآ چنین صفتی رو ندارن. همینطور دوتا اورک، پدر و پسر، با نام فامیلی hellscream . که هیچکدومشون نعره های جهنمی ندارن. یا برادری دوقلو با نام فامیلی stormrage . در حالی که هیچکدوم خشم طوفانی یا طوفان خشم ندارن. اینها فقط اسم هایی هست که روشون گذاشته شده و هیچ ارتباطی با شخصیت و صفات شخصیشون نداره و ترجمه شدنشون باعث میشه یجورایی کاریکاتور بشن. همین طور دو سلاح، یکی frostmourne و دیگری ashbringer . دوتا از معروف ترین شمشیرها در وارکرفت هستن و اگرچه اسمشون تا حد زیادی بازتاب کاربردشون هست ولی بازم ترجمه نمیشن و نهایتآ در یک پاورقی به معنی اسمشون می پردازیم. چون اساسآ اسم اصلیشون توی دهن بهتر میچرخه و ابهت بیشتری داره و بیشتر حماسی جلوه میکنه تا وقتی که بخوایم ترجمه شون کنیم! همین مقوله در مورد lich king در داستان وارکرفت هم صادقه. درسته ایشون پادشاه نامردگان هستش، ولی اسم لیچ کینگ و وزن و آهنگ پرصلابتی که در خودش داره رو نمی ارزه فدای ترجمه کنیم. این هم نهایتش در پاورقتی میشه توضیح داد. البته حرف من این نیست که تمامآ نباید ترجمه کرد، مرگبال رو مثال زدم که ترجمه ی death wing هستش. همینطور اهریمن روان که ترجمه demon soul هستش. اینجاها ترجمه ی اسم حماسی تر از تلفظ انگلیسی شون نمود پیدا میکنه و برای همین هم هست که اینطوری بین هوادارای وارکرفت جا افتادن. البته شما خودتون استاد هستین و بهتر از من با این مسائل آشنایید. همینطور اسم های دیگه ای هستن، مثلن فئانور در سیلماریلیون نوشته ی استاد تالکین که اسمی است الفی و در زبان الف ها که تالکین خلق کرده به معنی روح آتش هست ولی واقعآ مضحک به نظر میاد اگه مترجم بخواد اسم فئانور که حماسی و زیبنده هست برداره و روح آتش صداش بزنه. همینطور اسم کالیمدور در وارکرفت، که در زبان الف های شب به معنی سرزمین ستارگان نور ابدی هست ولی خب این اسم و نمادین بودنش و وزن و آهنگ قشنگش رو مسلمن نمیشه فدای ترجمه کرد.
در مجموع ژانر فانتزی یک ژانر غربی و تا حد زیادی برای زبان انگلیسی هستش و تار و پود این ژانر با زبان انگلیسی تنیده شده و برای همین هم از دیدگاه من خیلی اسم ها رو بهتره ترجمه نکرد یا نهایتش اگر ترجمه ی اسم با صفتی که در کتاب از اون شخص یا شی میبینیم مطابقت داشته باشه، میشه در پاورقی توضیحش داد. مگر اینکه معادل بهتر و آهنگین تری مثل مرگبال یا اهریمن روان بشه براش پیدا کرد. تشکر فراوان بابت وقتی که برای خوندن حرفام گذاشتید... منتظر پاسختون در بلاگ تلگرامی شما هستم.
باز هم #ترجمه #اسم_خاص #فانتزی
اما پاسخ بنده:
مسعود عزیز، ببخشید که لزوماً به ترتیبِ مواردی که در نامهات مطرح کردی نمینویسم. با مواردِ آسان شروع میکنم:
1) رضا علیزاده با عبارتِ «اربابِ حلقهها» مشکل داشت، نه با ترجمهی عبارتِ “The Lord of the Rings”. اگر درست خاطرم مانده باشد، دوست داشت چیزی ترجمه کند از قماشِ «اربابِ/سرورِ انگشتریها» یا همچو چیزی. بههیچوجه دوست نداشت روی جلدِ کتاب بنویسد «ذِ لوُرد آو ذِ رینگز»! دستبرقضا، رضا علیزاده هرچند خود را مترجمِ خاصِ ژانرِ فانتزی نمیداند بهتر از تمامِ مترجمانِ دیگرِ این ژانر ماهیتِ فانتزی را درک کرده است و به همین دلیل اسامیِ خاص را در کتابش «ترجمه کرد». بیخود نیست که هنوز که هنوز است از نظرِ خیلیها بهترین مترجمِ فانتزی در ایران به حساب میآید. اتفاقاً مثالهای «مهمانخانهی اسب راهوار» به جای «پرنسینگ پونی» و «سرحد غربی» به جای «وستمارچ» در آن نوشتهی من از ترجمهی او بود.
2) مورد دِستینی در کتاب حماسهی دارن شان ربطی به بحثِ ما ندارد. این کتاب در «دگرجهان» رخ نمیدهد و چنانکه من مطرح کردم بحثِ «مترجمبودنِ نویسنده» در کار نیست. ماجرا در دنیای ما رخ میدهد و شخصیتِ کتاب هم اهل امریکاست. یعنی (باز هم به قول قدما) قضیه «سالِبه به انتفاء موضوع» است. من هم مثلِ تو میگویم این اسم لازم نیست ترجمه شود. اما بیا فرض کنیم این کتاب در دگرجهان رخ میدهد و از همان کتابهایی است که به تصورِ من اسمِ شخصیت میبایست ترجمه میشد. نوشته بودی که اگر اسمش ترجمه میشد رازِ کلیدیِ داستان و محتوای جلدِ پایانی لو میرفت. سؤالِ من این است: معنای “Destiny” / «سرنوشت» برای خوانندهی انگلیسیزبان کاملاً معلوم است. چرا رازِ کلیدیِ داستان و محتوای جلدِ پایانی برای آنها لو نمیرود؟ خونِ ایرانیها رنگینتر است که نباید پایانِ قصه را حدس بزنند؟!
3و4) اشارهات به نامهای «فئانور» و «کالیمدور» نشان میدهد که باز هم به نکتهی بنیادیِ بحثِ من دقت نکردهای؛ این دو نام هم مهم نیست چه معنایی دارند. موافقم که نباید ترجمه شوند، چون از «زبانِ میانجیِ» آن دگرجهان به انگلیسی ترجمه نشدهاند؛ به زبانِ دیگری هستند و مترجم هم مثلِ نویسنده باید صورتِ اصلیِ اسم را نگه دارد.
5 تا آخر) الباقیِ بحثی که کردهای چیزی نیست جز این: به نظرت برابریابی برای اسامیِ خاص [اولاً] مضحک است و [ثانیاً] مخاطب را دفع میکند و [ثالثاً] پسندِ مخاطب و فروش در بازار مهم است.
[اولاً] در موردِ مضحکبودنِ واژهها در فارسی مخالفم. به نظرم اگر نامِ شمشیری در انگلیسی «خاکسترآور» / “ashbringer” باشد، به همان اندازهی فارسی مضحک است. چرا انگلیسیزبانها غر نمیزنند؟ چون «عادت کردهاند». یعنی متنهای زیادی دارند که اسمِ شمشیر یا اسمِ آدمها و موجوداتِ دیگر معنا دارد؛ گاهی این معانی زیباست و گاهی هم معمولی است و گاهی هم حتماً زشت و مضحک است. اما سنّتِ ادبیشان را میپذیرند و فوقش در گودریدز امتیازِ کمتری به نویسنده میدهند چون «کاش نویسنده اسمهایش را بهتر انتخاب میکرد».
[ثانیاً] به همین منوال، خوانندهی فارسیزبان هم به این سنّتها تن میدهد؛ چون به نظرم بخشِ اعظمِ زیباییهای علمیتخیلی و فانتزی در همین سنتهای ادبیاش است و حتماً اکثرِ خوانندهها، حتا اگر آثارِ کمی خوانده باشند، متوجهِ حضورِ این سنتها هستند. وانگهی، تجربه به من نشان داده در مجموع خوانندهها به این خاطر که مترجم اینقبیل مسائل را رعایت میکند دفع نمیشوند. مسلماً غرولند شنیدهام که از فلان و بهمان برابریابیِ من در فلان کتاب خوششان نیامده، اما شکایتشان ناظر به واژهی انتخابیِ من بوده، نه به نَفْسِ برابریابی. باور کن خوانندهها به چیزهای عجیبتر از این هم عادت میکنند. ده دوازده سالِ پیش من به جای SFF نوشتم ع.ت.ف و رفقایم هم عادت کردند و خودشان هم استفاده کردند (همان رفقایی که به فانتزی میگفتند فَنتِسی). (کمی جلوتر از نقشِ مترجم در زبان حرف میزنم که به نظرم به این نکته مربوط است.)
اما پاسخ بنده:
مسعود عزیز، ببخشید که لزوماً به ترتیبِ مواردی که در نامهات مطرح کردی نمینویسم. با مواردِ آسان شروع میکنم:
1) رضا علیزاده با عبارتِ «اربابِ حلقهها» مشکل داشت، نه با ترجمهی عبارتِ “The Lord of the Rings”. اگر درست خاطرم مانده باشد، دوست داشت چیزی ترجمه کند از قماشِ «اربابِ/سرورِ انگشتریها» یا همچو چیزی. بههیچوجه دوست نداشت روی جلدِ کتاب بنویسد «ذِ لوُرد آو ذِ رینگز»! دستبرقضا، رضا علیزاده هرچند خود را مترجمِ خاصِ ژانرِ فانتزی نمیداند بهتر از تمامِ مترجمانِ دیگرِ این ژانر ماهیتِ فانتزی را درک کرده است و به همین دلیل اسامیِ خاص را در کتابش «ترجمه کرد». بیخود نیست که هنوز که هنوز است از نظرِ خیلیها بهترین مترجمِ فانتزی در ایران به حساب میآید. اتفاقاً مثالهای «مهمانخانهی اسب راهوار» به جای «پرنسینگ پونی» و «سرحد غربی» به جای «وستمارچ» در آن نوشتهی من از ترجمهی او بود.
2) مورد دِستینی در کتاب حماسهی دارن شان ربطی به بحثِ ما ندارد. این کتاب در «دگرجهان» رخ نمیدهد و چنانکه من مطرح کردم بحثِ «مترجمبودنِ نویسنده» در کار نیست. ماجرا در دنیای ما رخ میدهد و شخصیتِ کتاب هم اهل امریکاست. یعنی (باز هم به قول قدما) قضیه «سالِبه به انتفاء موضوع» است. من هم مثلِ تو میگویم این اسم لازم نیست ترجمه شود. اما بیا فرض کنیم این کتاب در دگرجهان رخ میدهد و از همان کتابهایی است که به تصورِ من اسمِ شخصیت میبایست ترجمه میشد. نوشته بودی که اگر اسمش ترجمه میشد رازِ کلیدیِ داستان و محتوای جلدِ پایانی لو میرفت. سؤالِ من این است: معنای “Destiny” / «سرنوشت» برای خوانندهی انگلیسیزبان کاملاً معلوم است. چرا رازِ کلیدیِ داستان و محتوای جلدِ پایانی برای آنها لو نمیرود؟ خونِ ایرانیها رنگینتر است که نباید پایانِ قصه را حدس بزنند؟!
3و4) اشارهات به نامهای «فئانور» و «کالیمدور» نشان میدهد که باز هم به نکتهی بنیادیِ بحثِ من دقت نکردهای؛ این دو نام هم مهم نیست چه معنایی دارند. موافقم که نباید ترجمه شوند، چون از «زبانِ میانجیِ» آن دگرجهان به انگلیسی ترجمه نشدهاند؛ به زبانِ دیگری هستند و مترجم هم مثلِ نویسنده باید صورتِ اصلیِ اسم را نگه دارد.
5 تا آخر) الباقیِ بحثی که کردهای چیزی نیست جز این: به نظرت برابریابی برای اسامیِ خاص [اولاً] مضحک است و [ثانیاً] مخاطب را دفع میکند و [ثالثاً] پسندِ مخاطب و فروش در بازار مهم است.
[اولاً] در موردِ مضحکبودنِ واژهها در فارسی مخالفم. به نظرم اگر نامِ شمشیری در انگلیسی «خاکسترآور» / “ashbringer” باشد، به همان اندازهی فارسی مضحک است. چرا انگلیسیزبانها غر نمیزنند؟ چون «عادت کردهاند». یعنی متنهای زیادی دارند که اسمِ شمشیر یا اسمِ آدمها و موجوداتِ دیگر معنا دارد؛ گاهی این معانی زیباست و گاهی هم معمولی است و گاهی هم حتماً زشت و مضحک است. اما سنّتِ ادبیشان را میپذیرند و فوقش در گودریدز امتیازِ کمتری به نویسنده میدهند چون «کاش نویسنده اسمهایش را بهتر انتخاب میکرد».
[ثانیاً] به همین منوال، خوانندهی فارسیزبان هم به این سنّتها تن میدهد؛ چون به نظرم بخشِ اعظمِ زیباییهای علمیتخیلی و فانتزی در همین سنتهای ادبیاش است و حتماً اکثرِ خوانندهها، حتا اگر آثارِ کمی خوانده باشند، متوجهِ حضورِ این سنتها هستند. وانگهی، تجربه به من نشان داده در مجموع خوانندهها به این خاطر که مترجم اینقبیل مسائل را رعایت میکند دفع نمیشوند. مسلماً غرولند شنیدهام که از فلان و بهمان برابریابیِ من در فلان کتاب خوششان نیامده، اما شکایتشان ناظر به واژهی انتخابیِ من بوده، نه به نَفْسِ برابریابی. باور کن خوانندهها به چیزهای عجیبتر از این هم عادت میکنند. ده دوازده سالِ پیش من به جای SFF نوشتم ع.ت.ف و رفقایم هم عادت کردند و خودشان هم استفاده کردند (همان رفقایی که به فانتزی میگفتند فَنتِسی). (کمی جلوتر از نقشِ مترجم در زبان حرف میزنم که به نظرم به این نکته مربوط است.)
❤2👍1
[ثالثاً] موافقم که حتیالامکان نباید کاری کرد کتاب در بازار آسیب ببیند، اما تجربه به من نشان داده صد تا عاملِ دیگر هم در فروشِ کتاب مؤثر است. با «شجاعت به خرج دادن در ترجمه» لزوماً فروشِ کتاب آسیب نمیبیند. بااینهمه، با این حرفت مخالف نیستم. مترجم باید گوشهی چشمی به فروشِ کتاب داشته باشد. مثلاً موافقم که ترجمهی واژهی “Warcraft” به فروشِ کتاب شاید شاید شاید آسیب بزند، اما در موردِ برابریابی برای بقیهی مثالهایی که در نوشتهات آوردهای هیچ مشکلی نمیبینم.
اجازه بده کمی صریح باشم: در نامهات، بهجز اشارهات به کاهشِ فروش (که با آن کمابیش مخالف هستم) «استدلال» ندیدم. به انحاء مختلف و با مثالهای جورواجور گفتهای که فلان چیز مضحک است و بعد هم علامت تعجب گذاشتهای که چرا من متوجهِ امرِ بدیهی نیستم. چرا عیبی ندارد دو نفر اورک (که به قولِ خودت نعرهی جهنمی ندارند) در انگلیسی نامشان چنین معنایی داشته باشد؟ به همان دلیل، در فارسی هم عیبی ندارد.
قبول دارم یکی از مشکلاتِ فارسیِ امروز این است که متنِ کافی نداریم و نساختهایم؛ مثلاً اگر متنهای فانتزی از زیرژانرهای حماسی یا شمشیروجادو یا فانتزیِ والا با شمارگانِ بالا داشتیم و خوانده بودیم، خوانندههای بیشتر و بیشتری با قواعدِ نوشته و نانوشتهی فانتزی آشنا میشدند و لازم نبود شُمای مترجم نگرانِ واکنشِ خوانندهها به برابریابیهایت بشوی.
اما آخرین نکته: اعتقاد ندارم که مترجمها «وظیفه و تعهدِ اخلاقی» در قبالِ زبان دارند. اما خواهناخواه از همان ابتدای تاریخ که شغلِ مترجمی و دیلماجی پدید آمد، مترجم صاحبِ «نقش» شد. چه نقشی؟ هر بار که ترجمهای انجام میگیرد چیزی از زبانِ مبدأ به زبانِ مقصد میرود. تبادلِ فرهنگی رخ میدهد. زبانها و فرهنگها قوی و غنی میشوند. اواخرِ قاجاریه، مترجمانی مشغولِ ترجمهی رمانهای اروپاییِ معمولاً میانمایه شدند. اما با این کارشان فارسی را از فارسیِ عجیبغریبِ قاجاری جدا کردند و به زبانِ مردم نزدیکترش کردند و از همه مهمتر قواعدِ رماننویسیِ مدرن را واردِ ایران کردند. حالا چنین فرصتی هم نصیبِ نسلِ من و تو شده. دوسههزار نفریم که برای هم کتابِ فانتزی تولید میکنیم. فرصتی دستِ ماست که فارسی را ورز بدهیم و قواعدِ ژانرینویسی را کمکم برایش عادی کنیم تا بلکه از بین خوانندهها چهار تا نویسنده هم دربیاید.
این مسئله که موقعِ بازیِ وارکرفت روی اینترنت بازیکنهای پنجاه کشورِ دنیا با هم به انگلیسی حرف میزنند و گوششان به انگلیسی عادت کرده ربطی به کتاب ندارد. بازی و کتاب دو ساحتِ مجزا هستند. ضمنِ آنکه وارکرفت فقط «یک» نمونه در بحثِ ماست. من از کلِ دنیای فانتزی حرف میزنم. گیرم تمامِ مثالهای تو از وارکرفت درست باشد و این کتاب باید به شیوهی مدِ نظرِ تو ترجمه شود؛ با حرفم در موردِ مابقیِ دنیای فانتزی هم مخالفی؟
ژانرهای علمیتخیلی و فانتزی ژانرهای آنگلوساکسون «بودند»؛ همانطور که ژانرهای مخصوصِ مردانِ سفیدپوست هم «بودند». یک نگاه به کتابهای جدید بینداز و ببین چقدر عوض شده. ترجمهی ع.ت.فِ چینی و لهستانی و فرانسوی و روسی روزبهروز محبوبتر میشوند؛ مضامین و تصویرسازیهای غیرآنگلوساکسونی مدام بیشتر میشوند. شخصیتها از همهجور نژاد و جنس و جنسیت و مذهب و طبقهی اجتماعی و غیره هستند. تا جایی هم که من دیدهام قواعدِ فانتزینویسی در اصلِ کتابها رعایت شده و وقتی هم کتابها را از زبانهای دیگر به انگلیسی ترجمه میکنند این قواعد را رعایت میکنند. اگر به نظرت فارسی ظرفیتِ فانتزینویسی دارد به این زبانِ مادرمرده کمک کن. اگر هم ندارد که هیچ.
بحثمان را اینجا تمام میکنم تا دوباره مفصلتر برای هم بنویسیم، چون راستش کلّی مثال جمع کرده بودم از مترجمهای فانتزی به زبانهایی غیر از انگلیسی و فارسی. بیشتر گپ میزنیم.
شما هم اگر در این بحث نظری دارید برایم بنویسید؛ یا به hosseinshahrabi@gmail.com یا پیغام در حسابِ اینستاگرام: https://www.instagram.com/hosseinshahrabi_ . از فردا مشغولِ ترجمهی رمانِ جدیدِ دن براون میشوم و ممکن است نتوانم سریع جواب بدهم، اما قطعاً در اولین فرصت به این بحث و بحثهای دیگر ادامه میدهیم.
اجازه بده کمی صریح باشم: در نامهات، بهجز اشارهات به کاهشِ فروش (که با آن کمابیش مخالف هستم) «استدلال» ندیدم. به انحاء مختلف و با مثالهای جورواجور گفتهای که فلان چیز مضحک است و بعد هم علامت تعجب گذاشتهای که چرا من متوجهِ امرِ بدیهی نیستم. چرا عیبی ندارد دو نفر اورک (که به قولِ خودت نعرهی جهنمی ندارند) در انگلیسی نامشان چنین معنایی داشته باشد؟ به همان دلیل، در فارسی هم عیبی ندارد.
قبول دارم یکی از مشکلاتِ فارسیِ امروز این است که متنِ کافی نداریم و نساختهایم؛ مثلاً اگر متنهای فانتزی از زیرژانرهای حماسی یا شمشیروجادو یا فانتزیِ والا با شمارگانِ بالا داشتیم و خوانده بودیم، خوانندههای بیشتر و بیشتری با قواعدِ نوشته و نانوشتهی فانتزی آشنا میشدند و لازم نبود شُمای مترجم نگرانِ واکنشِ خوانندهها به برابریابیهایت بشوی.
اما آخرین نکته: اعتقاد ندارم که مترجمها «وظیفه و تعهدِ اخلاقی» در قبالِ زبان دارند. اما خواهناخواه از همان ابتدای تاریخ که شغلِ مترجمی و دیلماجی پدید آمد، مترجم صاحبِ «نقش» شد. چه نقشی؟ هر بار که ترجمهای انجام میگیرد چیزی از زبانِ مبدأ به زبانِ مقصد میرود. تبادلِ فرهنگی رخ میدهد. زبانها و فرهنگها قوی و غنی میشوند. اواخرِ قاجاریه، مترجمانی مشغولِ ترجمهی رمانهای اروپاییِ معمولاً میانمایه شدند. اما با این کارشان فارسی را از فارسیِ عجیبغریبِ قاجاری جدا کردند و به زبانِ مردم نزدیکترش کردند و از همه مهمتر قواعدِ رماننویسیِ مدرن را واردِ ایران کردند. حالا چنین فرصتی هم نصیبِ نسلِ من و تو شده. دوسههزار نفریم که برای هم کتابِ فانتزی تولید میکنیم. فرصتی دستِ ماست که فارسی را ورز بدهیم و قواعدِ ژانرینویسی را کمکم برایش عادی کنیم تا بلکه از بین خوانندهها چهار تا نویسنده هم دربیاید.
این مسئله که موقعِ بازیِ وارکرفت روی اینترنت بازیکنهای پنجاه کشورِ دنیا با هم به انگلیسی حرف میزنند و گوششان به انگلیسی عادت کرده ربطی به کتاب ندارد. بازی و کتاب دو ساحتِ مجزا هستند. ضمنِ آنکه وارکرفت فقط «یک» نمونه در بحثِ ماست. من از کلِ دنیای فانتزی حرف میزنم. گیرم تمامِ مثالهای تو از وارکرفت درست باشد و این کتاب باید به شیوهی مدِ نظرِ تو ترجمه شود؛ با حرفم در موردِ مابقیِ دنیای فانتزی هم مخالفی؟
ژانرهای علمیتخیلی و فانتزی ژانرهای آنگلوساکسون «بودند»؛ همانطور که ژانرهای مخصوصِ مردانِ سفیدپوست هم «بودند». یک نگاه به کتابهای جدید بینداز و ببین چقدر عوض شده. ترجمهی ع.ت.فِ چینی و لهستانی و فرانسوی و روسی روزبهروز محبوبتر میشوند؛ مضامین و تصویرسازیهای غیرآنگلوساکسونی مدام بیشتر میشوند. شخصیتها از همهجور نژاد و جنس و جنسیت و مذهب و طبقهی اجتماعی و غیره هستند. تا جایی هم که من دیدهام قواعدِ فانتزینویسی در اصلِ کتابها رعایت شده و وقتی هم کتابها را از زبانهای دیگر به انگلیسی ترجمه میکنند این قواعد را رعایت میکنند. اگر به نظرت فارسی ظرفیتِ فانتزینویسی دارد به این زبانِ مادرمرده کمک کن. اگر هم ندارد که هیچ.
بحثمان را اینجا تمام میکنم تا دوباره مفصلتر برای هم بنویسیم، چون راستش کلّی مثال جمع کرده بودم از مترجمهای فانتزی به زبانهایی غیر از انگلیسی و فارسی. بیشتر گپ میزنیم.
شما هم اگر در این بحث نظری دارید برایم بنویسید؛ یا به hosseinshahrabi@gmail.com یا پیغام در حسابِ اینستاگرام: https://www.instagram.com/hosseinshahrabi_ . از فردا مشغولِ ترجمهی رمانِ جدیدِ دن براون میشوم و ممکن است نتوانم سریع جواب بدهم، اما قطعاً در اولین فرصت به این بحث و بحثهای دیگر ادامه میدهیم.
❤1
Forwarded from تأملات علمیتخیلی و فانتزی (Hossein Shahrabi)
Origin; Dan Brown; Shahrabi.pdf
90.4 KB
ترجمهی مقدمهی کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این کتاب فردا به انگلیسی منتشر میشود و تا مدتی درگیر ترجمهاش خواهم بود. منتظر فصلهای بعد هم باشید! در ضمن متن کمابیش ناویراسته و خام است.
به مناسبت #هالووین و #وحشت
ترسناکترین کتابی که خواندهام از ژانر وحشت نیست و به قصدِ وحشتآفرینی هم نوشته نشده؛ بلکه یک اثرِ علمیتخیلی است: پرتو روزهای دیگر ، نوشتهی آرتور سی کلارک و استفن بکستر که سالهای سال پیش محمد قصاع ترجمه کرده. میدانم حرفم شاید اغراقآمیز و حتا لوس به نظر بیاید، اما باور کنید شبهای زیادی از ترسِ وقوعِ پیشبینیهای این کتاب یکجور سنگینیِ بختکوار به جانم میافتاد. عرض میکنم چرا.
یک خبرگزاریِ معظّم در این کتاب هست به نام «دنیای ما» که سرّیترین و نابترین و اختصاصیترین اخبار را از وقایعِ دنیا فراهم میکند. رازِ خبرگزاری در این است که دستگاهی مخفی دارد که با کمکِ کرمچالهها از هر جایی در جهان و از هر کسی جاسوسی میکند. طبعاً نه درهای بسته و نه هیچ فناوریِ دیگری نمیتواند جلوِ ظهورِ این کرمچالهها را بگیرد و آنها با خیالِ راحت از محرمانهترین جلسات و مخفیترین مکانها فیلم و خبر تهیه میکنند.
اما در میانهی کتاب پیچشی رخ میدهد: وقتی در آزمایشگاه مشغولِ بهبودِ این دستگاه هستند بهطور کاملاً اتفاقی این کرمچالهها قادر میشوند در زمان هم پل بزنند. یعنی نه فقط از همهی مکانها میتوانند جاسوسی کنند، بلکه از همهی زمانها (طبعاً در گذشته) هم میشود جاسوسی کرد. در همان لحظه که این کشفِ اتفاقی رخ میدهد، رئیسِ خبرگزاری میفهمد که این فناوری چه تبعاتی دارد. میچرخد و رو به هیچ کس (و شاید همه کس) میگوید: «سلام».
دنیا زیر و زبر میشود. خلوت و حریمِ شخصی معنای خود را کاملاً از دست میدهد. هر کاری که در هر زمانی انجام داده باشید جلوِ چشمِ همگان است و حتا در تاریکی هم نمیتوانید پنهان شوید (چون میشود با امواجِ فروسرخ همهچیز را دید). خیلیها بعد از آن در خانههای شیشهای زندگی میکنند، لباسپوشیدن کارکردِ خاصی جز محافظت در برابرِ سرما ندارد، سکس و مسائلی از این دست دیگر هیچ قبحی ندارند، قتل و دزدی و حقهبازی و خیلی کارهای دیگر ناممکن میشود، دروغهای تاریخی و سیاسی و مذهبی باقی نمیماند.
همین تصویر مایهی وحشتزدگیِ من شد و میشود. شاید اگر در چنین دنیایی به دنیا میآمدم حالتی آرمانشهری برایم میداشت؛ اما ما در دنیایی زندگی کردهایم که چاردیواری و تاریکی ستّارالعیوب بوده و خیلی از مواقع عملکردشان بهتر و بهینهتر از خدا بوده! آدمها کمابیش هر غلطی که خواستهاند کردهاند (از دروغگویی و دورویی گرفته تا فتیشهای جورواجورِ جنسی). تصورش را بکنید که ریز و درشتِ پَتههایمان را روی آب میریزند.
هر وقت یادِ این رمان میافتم، مثلِ بید میلرزم؛ اما همیشه یکی دو چیز مایهی آسودگیِ خاطرم میشده و باعث میشده قضیه را از ذهنم دور کنم. اگر روزی چنین فناوریای ساخته شود دو اتفاق رخ میدهد: 1) میلیاردها میلیارد نفرِ دیگر هم هستند که مثلِ من و شما همین گناهها را کردهاند و بلکه هم بدتر. احتمالاً قبحِ هر کاری در عرضِ چند هفته خواهد ریخت. وقتی همه گاوِ پیشانیسفید باشند کسی به چشم نمیآید. 2) فکرش را بکنید چقدر از معماهای جهان حل خواهد شد؛ جزئیاتِ زندگیِ بزرگانِ تاریخ... تطورِ تاریخیِ زبانها... حقایقِ تاریخِ مذاهب... کوه پشتِ کوه اطلاعاتِ ناب و تازه و صحیحِ صحیح از آغازِ حیات و آغازِ منظومهی شمسی و دایناسورها و هوموارکتوسها و هر چیزی که تصورش را بکنید. علم جانِ تازهای میگیرد.
در قبالِ چنین پاداشِ بزرگی که نصیبِ همهمان میشود، احتمالاً عیب ندارد کسانی توی زندگیمان سرک بکشند و تا چند هفته آبرو برایمان نمانَد! میارزد.
پینوشتها:
1) برای آشنایی با نمونههای دیگر از فناوریِ «زمانبینی» در داستانهای علمیتخیلی به این مدخلِ ویکیپدیا نگاه کنید: https://en.wikipedia.org/wiki/Time_viewer
2) داستانِ بلندِ «گذشتهی مرده» نوشتهی آیزاک آسیموف هم به این فناوری میپردازد (اما به وقایعِ قبل از عمومیشدنِ فناوریاش). این داستان را سالها پیش هوشنگ غیاثینژاد در مجموعهای به همین اسم منتشر کرده؛ ترجمهاش خوب نیست و یحتمل نایاب است، اما کاچی به از هیچی. البته گزینهی خواندن به زبانِ اصلی هم هست.
3) چیزی به پایانِ ترجمهی خاستگاه دن براون نمانده. شرمنده که فصلِ تازهای هنوز اینجا نگذاشتهام. خیلی زود این کار را میکنم.
#آرتور_سی_کلارک #داستان_ترسناک
@PersianSFF
ترسناکترین کتابی که خواندهام از ژانر وحشت نیست و به قصدِ وحشتآفرینی هم نوشته نشده؛ بلکه یک اثرِ علمیتخیلی است: پرتو روزهای دیگر ، نوشتهی آرتور سی کلارک و استفن بکستر که سالهای سال پیش محمد قصاع ترجمه کرده. میدانم حرفم شاید اغراقآمیز و حتا لوس به نظر بیاید، اما باور کنید شبهای زیادی از ترسِ وقوعِ پیشبینیهای این کتاب یکجور سنگینیِ بختکوار به جانم میافتاد. عرض میکنم چرا.
یک خبرگزاریِ معظّم در این کتاب هست به نام «دنیای ما» که سرّیترین و نابترین و اختصاصیترین اخبار را از وقایعِ دنیا فراهم میکند. رازِ خبرگزاری در این است که دستگاهی مخفی دارد که با کمکِ کرمچالهها از هر جایی در جهان و از هر کسی جاسوسی میکند. طبعاً نه درهای بسته و نه هیچ فناوریِ دیگری نمیتواند جلوِ ظهورِ این کرمچالهها را بگیرد و آنها با خیالِ راحت از محرمانهترین جلسات و مخفیترین مکانها فیلم و خبر تهیه میکنند.
اما در میانهی کتاب پیچشی رخ میدهد: وقتی در آزمایشگاه مشغولِ بهبودِ این دستگاه هستند بهطور کاملاً اتفاقی این کرمچالهها قادر میشوند در زمان هم پل بزنند. یعنی نه فقط از همهی مکانها میتوانند جاسوسی کنند، بلکه از همهی زمانها (طبعاً در گذشته) هم میشود جاسوسی کرد. در همان لحظه که این کشفِ اتفاقی رخ میدهد، رئیسِ خبرگزاری میفهمد که این فناوری چه تبعاتی دارد. میچرخد و رو به هیچ کس (و شاید همه کس) میگوید: «سلام».
دنیا زیر و زبر میشود. خلوت و حریمِ شخصی معنای خود را کاملاً از دست میدهد. هر کاری که در هر زمانی انجام داده باشید جلوِ چشمِ همگان است و حتا در تاریکی هم نمیتوانید پنهان شوید (چون میشود با امواجِ فروسرخ همهچیز را دید). خیلیها بعد از آن در خانههای شیشهای زندگی میکنند، لباسپوشیدن کارکردِ خاصی جز محافظت در برابرِ سرما ندارد، سکس و مسائلی از این دست دیگر هیچ قبحی ندارند، قتل و دزدی و حقهبازی و خیلی کارهای دیگر ناممکن میشود، دروغهای تاریخی و سیاسی و مذهبی باقی نمیماند.
همین تصویر مایهی وحشتزدگیِ من شد و میشود. شاید اگر در چنین دنیایی به دنیا میآمدم حالتی آرمانشهری برایم میداشت؛ اما ما در دنیایی زندگی کردهایم که چاردیواری و تاریکی ستّارالعیوب بوده و خیلی از مواقع عملکردشان بهتر و بهینهتر از خدا بوده! آدمها کمابیش هر غلطی که خواستهاند کردهاند (از دروغگویی و دورویی گرفته تا فتیشهای جورواجورِ جنسی). تصورش را بکنید که ریز و درشتِ پَتههایمان را روی آب میریزند.
هر وقت یادِ این رمان میافتم، مثلِ بید میلرزم؛ اما همیشه یکی دو چیز مایهی آسودگیِ خاطرم میشده و باعث میشده قضیه را از ذهنم دور کنم. اگر روزی چنین فناوریای ساخته شود دو اتفاق رخ میدهد: 1) میلیاردها میلیارد نفرِ دیگر هم هستند که مثلِ من و شما همین گناهها را کردهاند و بلکه هم بدتر. احتمالاً قبحِ هر کاری در عرضِ چند هفته خواهد ریخت. وقتی همه گاوِ پیشانیسفید باشند کسی به چشم نمیآید. 2) فکرش را بکنید چقدر از معماهای جهان حل خواهد شد؛ جزئیاتِ زندگیِ بزرگانِ تاریخ... تطورِ تاریخیِ زبانها... حقایقِ تاریخِ مذاهب... کوه پشتِ کوه اطلاعاتِ ناب و تازه و صحیحِ صحیح از آغازِ حیات و آغازِ منظومهی شمسی و دایناسورها و هوموارکتوسها و هر چیزی که تصورش را بکنید. علم جانِ تازهای میگیرد.
در قبالِ چنین پاداشِ بزرگی که نصیبِ همهمان میشود، احتمالاً عیب ندارد کسانی توی زندگیمان سرک بکشند و تا چند هفته آبرو برایمان نمانَد! میارزد.
پینوشتها:
1) برای آشنایی با نمونههای دیگر از فناوریِ «زمانبینی» در داستانهای علمیتخیلی به این مدخلِ ویکیپدیا نگاه کنید: https://en.wikipedia.org/wiki/Time_viewer
2) داستانِ بلندِ «گذشتهی مرده» نوشتهی آیزاک آسیموف هم به این فناوری میپردازد (اما به وقایعِ قبل از عمومیشدنِ فناوریاش). این داستان را سالها پیش هوشنگ غیاثینژاد در مجموعهای به همین اسم منتشر کرده؛ ترجمهاش خوب نیست و یحتمل نایاب است، اما کاچی به از هیچی. البته گزینهی خواندن به زبانِ اصلی هم هست.
3) چیزی به پایانِ ترجمهی خاستگاه دن براون نمانده. شرمنده که فصلِ تازهای هنوز اینجا نگذاشتهام. خیلی زود این کار را میکنم.
#آرتور_سی_کلارک #داستان_ترسناک
@PersianSFF
❤1👍1
Artemis; Andy Weir; Shahrabi.pdf
123.5 KB
ترجمهی مقدمهی «آرتمیس»، کتاب جدید اَندی وییر (نویسندهی «مریخی»). این کتاب دو هفتهی دیگر به انگلیسی منتشر میشود و طبعاً ترجمهاش میکنم. متن کمابیش ناویراسته و خام است.
#هایکوعت #شعر_علمی_تخیلی
از ارتکاباتِ قدیمی:
گوسفندانِ ششپا
زیرِ خورشیدِ قرمز چَرا میکنند.
چوپانشان سهپاست.
@PersianSFF
از ارتکاباتِ قدیمی:
گوسفندانِ ششپا
زیرِ خورشیدِ قرمز چَرا میکنند.
چوپانشان سهپاست.
@PersianSFF
#غیر_علمی_تخیلی
یکی از آرزوهای قدیمم این بوده که مطلبی بنویسم در خورِ محافلِ علمی و از آن بهتر در خورِ داشتنِ ارجاع در مقالههای علمیِ اسطقسدار. سوادش را نداشتم. اهلِ علم باید دریاچهای، دریایی، اقیانوسی عمیق از دانش باشند و حدود و ثغورِ سوادِ من به تصورِ خودم در هیچ زمینهای از برکهای با عمقِ یکی دو بند انگشت فراتر نمیرود (باور بفرمایید مسئلهی فروتنیِ کاذب نیست، یعنی نمیخواهم تکبّرم را پشتِ خضوعِ زیاد مستتر کنم. حقیقتِ تصورم از خودم در زمینهی علوم همین بود و هست).
به اصلِ مطلب بپردازم: پارسال به دستورِ عرفان خسرویِ عزیز مطلبی برای شمارهی یک نشریهی شهر کتاب دربارهی کتابی به نام جانورنامه نوشتم. جانورنامه کتابی قاجاری است با نثرِ سرهگرا که به زیستشناسی میپردازد و هرچند در ابتدای کتاب نویسنده میگوید که قصد دارد کتابی دربارهی «جنبندگانِ زهرناکِ مملکتِ پارسیان» بنویسد، بخشِ اعظمِ مطالبش زیستشناسیِ عمومی و حتا زمینشناسی است. (قصهی مفصلی دارد که چرا من با این دستنوشته در کتابخانهی مجلس آشنا بودم و عرفان خسروی از آشناییِ من با این کتاب خبر داشت؛ الان اهمیتی ندارد).
مطلب را نوشتم و گذشت تا چند روز پیش. مطلبی در کانالِ پالئوگرامِ عرفان دیدم @paleon؛ مقالهای بود به نامِ «جانورنامه و رفع یک سوءتفاهم تاریخی» منتشرشده در نشریهی تاریخ علم ، دورهی ۱۲، شمارهی ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۳ [انتشار: پاییز ۱۳۹۶]. ماجرا از این قرار است: بسیاری از محققها در ایران میگفتند نویسندهی جانورنامه اولین ایرانی است که بخشهایی از خاستگاه گونهها یا همان منشأ انواع داروین را ترجمه کرده و در کتابِ خود آورده.
در آن یادداشتم برای نشریهی شهر کتاب قدری از خود کتاب حرف زدم و گفتم که این حرفِ محققان صحیح نیست. عرفان هم در این مقاله به همین مسئله پرداخته اما عجیب ریزبینانه و نقادانه. ولی نکتهی مهم مقالهی مفیدِ او نیست؛ نکتهی مهم این است که عرفان در مقالهاش به یادداشتِ من «ارجاع داده»! آن هم چند نوبت. از یکی دو مسئله که مطرح کرده بودم استفاده کرده و یکی دو حرفِ من را هم نقد کرده. خلاصه اینکه به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم. (حالا فقط مانده نقاشی و خوشنویسی یاد بگیرم و یک کارِ معجزهواری بکنم که صدایم به دردِ آوازخوانی بخورد و اگر هم شد یک سفر بروم مریخ).
یادداشتِ من را در این پیوند بخوانید: http://bookcitymag.ir/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%80%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%80%D9%87-2
مقالهی مفصل و محشرِ عرفانِ خسروی را هم از این فرسته/پست در کانالِ خودش بگیرید: https://news.1rj.ru/str/paleogram/545
@PersianSFF
یکی از آرزوهای قدیمم این بوده که مطلبی بنویسم در خورِ محافلِ علمی و از آن بهتر در خورِ داشتنِ ارجاع در مقالههای علمیِ اسطقسدار. سوادش را نداشتم. اهلِ علم باید دریاچهای، دریایی، اقیانوسی عمیق از دانش باشند و حدود و ثغورِ سوادِ من به تصورِ خودم در هیچ زمینهای از برکهای با عمقِ یکی دو بند انگشت فراتر نمیرود (باور بفرمایید مسئلهی فروتنیِ کاذب نیست، یعنی نمیخواهم تکبّرم را پشتِ خضوعِ زیاد مستتر کنم. حقیقتِ تصورم از خودم در زمینهی علوم همین بود و هست).
به اصلِ مطلب بپردازم: پارسال به دستورِ عرفان خسرویِ عزیز مطلبی برای شمارهی یک نشریهی شهر کتاب دربارهی کتابی به نام جانورنامه نوشتم. جانورنامه کتابی قاجاری است با نثرِ سرهگرا که به زیستشناسی میپردازد و هرچند در ابتدای کتاب نویسنده میگوید که قصد دارد کتابی دربارهی «جنبندگانِ زهرناکِ مملکتِ پارسیان» بنویسد، بخشِ اعظمِ مطالبش زیستشناسیِ عمومی و حتا زمینشناسی است. (قصهی مفصلی دارد که چرا من با این دستنوشته در کتابخانهی مجلس آشنا بودم و عرفان خسروی از آشناییِ من با این کتاب خبر داشت؛ الان اهمیتی ندارد).
مطلب را نوشتم و گذشت تا چند روز پیش. مطلبی در کانالِ پالئوگرامِ عرفان دیدم @paleon؛ مقالهای بود به نامِ «جانورنامه و رفع یک سوءتفاهم تاریخی» منتشرشده در نشریهی تاریخ علم ، دورهی ۱۲، شمارهی ۲، پاییز و زمستان ۱۳۹۳ [انتشار: پاییز ۱۳۹۶]. ماجرا از این قرار است: بسیاری از محققها در ایران میگفتند نویسندهی جانورنامه اولین ایرانی است که بخشهایی از خاستگاه گونهها یا همان منشأ انواع داروین را ترجمه کرده و در کتابِ خود آورده.
در آن یادداشتم برای نشریهی شهر کتاب قدری از خود کتاب حرف زدم و گفتم که این حرفِ محققان صحیح نیست. عرفان هم در این مقاله به همین مسئله پرداخته اما عجیب ریزبینانه و نقادانه. ولی نکتهی مهم مقالهی مفیدِ او نیست؛ نکتهی مهم این است که عرفان در مقالهاش به یادداشتِ من «ارجاع داده»! آن هم چند نوبت. از یکی دو مسئله که مطرح کرده بودم استفاده کرده و یکی دو حرفِ من را هم نقد کرده. خلاصه اینکه به یکی از آرزوهای بزرگم رسیدم. (حالا فقط مانده نقاشی و خوشنویسی یاد بگیرم و یک کارِ معجزهواری بکنم که صدایم به دردِ آوازخوانی بخورد و اگر هم شد یک سفر بروم مریخ).
یادداشتِ من را در این پیوند بخوانید: http://bookcitymag.ir/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%80%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%80%D9%87-2
مقالهی مفصل و محشرِ عرفانِ خسروی را هم از این فرسته/پست در کانالِ خودش بگیرید: https://news.1rj.ru/str/paleogram/545
@PersianSFF
#آرمان_آرین #نقد #علمی_تخیلی_ایرانی
ناهمزمانی خواننده و راوی
قرار است بهزودی (دیماه) کتابی از آرمان آرین منتشر بشود به نام تاریکروشنا (نشر موج). به گمانم کتابی قدیمی باشد که بالاخره مجوز گرفته. با همهی کارهای آرین آشنا نیستم، ولی گویا اولین کتاب علمیتخیلیاش است. چند صفحهی اولش را در سایت فیدیبو میخواندم که متوجهِ ایرادی در روایتش شدم.
یکی از دردسرهای نویسندگانِ ژانری، توصیفِ غیرمستقیمِ محیطِ «غیرمعمول» برای خواننده است. یعنی چه؟ برای مثال، در سرزمینی خیالی که وجودِ جادو و اژدها و تکشاخ غریب نیست، طبعاً خوشایند نیست نویسنده اینطور روایت کند که «بله، شاید باورتان نشود، اما ما تکشاخ داریم که مشخصاتش چنین و چنان است. این که چیزی نیست؛ اژدها هم داریم و منِ راوی میدانم که شمای خواننده ندارید.» یا فیالمثل، در ژانرِ علمیتخیلی هم وجودِ فضاناو از خلالِ گفتوگوها و حقههای سادهی اینچنین به خواننده منتقل میشود. راوی (چه اولشخص و چه سومشخص) نباید از حضورِ خواننده و اوضاعِ زندگیاش خبر داشته باشد. راوی و خواننده باید «همزمان» و «همراه» در نظر گرفته شوند. هرچه برای شخصیت بدیهی است باید برای خواننده هم بدیهی در نظر گرفته شود (وجودِ تکشاخ یا اخترناو). (طبعاً میدانم که میشود استثنائاتی هم برای این حرف متصور شد).
نویسنده باید از شگردهایی استفاده کند تا بدیهیات را «به طرزی غیربدیهی» به خواننده انتقال بدهد. نویسندهی ژانرِ کارآگاهی اکثرِ مواقع یک دستیارِ ناشی به کارآگاه میدهد تا کارآگاه بدیهیات را به او توضیح بدهد (مثلِ واتسون برای هولمز). علمیتخیلینویس مشکلی در فضاناوش پیش میآوَرَد تا موقعِ تعمیر و رفعِ مشکل مشخصاتِ فضاناو را به خواننده بگوید (کلنجارهای مارک واتنی با همهی وسایلش در کتاب مریخی ). فانتزینویس شخصیتی بیخبرازهمهجا به قصه وارد میکند تا محیط را «همزمان و همراه» با خواننده برای او آشنا کند (هری پاتر).
دشوارترین قسمتِ این انتقالها وقتی است که پای امورِ انتزاعی پیش میآید؛ برای نمونه، اموری مثلِ 1) تاریخِ سرزمینِ دگرجهان در فانتزی، 2) الاهیاتِ آن دگرجهان، 3) زایتگایست یا طرزِ فکرِ مردمِ قرنِ فلان در آیندهی دور.
آرمان آرین در داستان تاریکروشنا گویا میخواهد از مردمی در آینده بگوید که جز منطقِ محض و خشک چیزی نمیشناسند. در ابتدای قصه، حقههای خوبی میزند. راوی ادعا میکند که تزِ دانشگاهیاش به یک «گزارشِ نیمهعمومی نیمهخصوصی» تبدیل شده و خودش هم هنوز تصمیمی برایش نگرفته که چه کارش کند؛ شاید «بخشی را هم دستکم بهعنوان یادگاری نگه» دارد. اما چند سطر بعدتر این شگردِ خوب را خراب میکند. ناگهان قصه را طوری بیان میکند که منِ خواننده یادم آمد چند قرن قبلتر از راوی زندگی میکنم و لحنِ راوی برایم مصنوعی شد. انگار راوی خوانندهی قرنبیستویکمی را مخاطب قرار داد: «در واقع موضوعی را [برای تزم] برداشتهام که در دنیای امروزِ ما یک مسئلهی بسیار قدیمی و بیارزش به حساب میآید... من پزشک هستم، یک جور خوابروانپزشک که کارم پژوهش دربارهی... گرچه پرداختن به موضوعاتی نظیر این افسانه و خرافههای قدیمیِ دیگر خلافِ قانونِ سیارهی ما و سیارههای دیگر است... در عصرِ ما همه چیز مرتب و منظم سرِ جای خودش نشسته...»
در جملهی اول، صفاتِ «قدیمی و بیارزش» زیادی آشکار است. در جملهی دوم، راوی فراموش کرده که نوعِ پزشکیاش در دنیای خودش کارِ چندان خاصی نیست (حداقل برداشتِ من از آن چند صفحه این بود). در جملهی سوم، میپذیرم که سخت گرفتهام؛ اما موقعِ خواندنِ کلِ متن این احساس به من دست داد که طرفِ خطابش من هستم. در جملهی چهارم، عبارتِ «در عصرِ ما» بدجور بندِ ناهمزمانیِ خواننده و راوی را به آب میدهد و توصیفش از نظمِ حاکم بر امورِ جهان زیاده از حد مستقیم است.
نویسنده یک اشتباهِ دیگر هم مرتکب شده: تعدادِ علامتهای تعجبش زیاد است و یکی دو جا با آن علامت به ناخوشایندترین شکل تفاوتِ دنیای خودش و خواننده را گوشزد میکند: «بشود او را در زیر دستگاهِ خوابپاککن هم از یاد برد!... جز برخی عقاید مرموز و عجیب دربارهی خواب چیزی جریان نداشت!... عجیبتر تمایلِ خودم به پرسهزدن در آن مکتوبات بود!... چرا این موضوع عجیبوغریب را برای تزم برداشتهام!... [در مورد تحمیل عقیده به دیگران] کسی چنین تمایلی را هم ندارد!... یک شخصیتِ ازمدافتاده و قدیمی به اسمِ خدا!» اینها فقط بخشی از علامتهای تعجبِ مکرر در متن بود.
شاید به نظر بیاید مته به خشخاش میگذارم. درست است. چه از طرفدارانِ آرمان آرین باشیم و چه نباشیم، پرفروشترین فانتزینویسِ ایران است؛ در نتیجه، به نظرم باید به او سختتر هم گرفت. «لطفِ به انواعِ عتاب آلوده» برای بهبودِ وضعیتِ ع.ت.ف در ایران لازم است.
@PersianSFF
ناهمزمانی خواننده و راوی
قرار است بهزودی (دیماه) کتابی از آرمان آرین منتشر بشود به نام تاریکروشنا (نشر موج). به گمانم کتابی قدیمی باشد که بالاخره مجوز گرفته. با همهی کارهای آرین آشنا نیستم، ولی گویا اولین کتاب علمیتخیلیاش است. چند صفحهی اولش را در سایت فیدیبو میخواندم که متوجهِ ایرادی در روایتش شدم.
یکی از دردسرهای نویسندگانِ ژانری، توصیفِ غیرمستقیمِ محیطِ «غیرمعمول» برای خواننده است. یعنی چه؟ برای مثال، در سرزمینی خیالی که وجودِ جادو و اژدها و تکشاخ غریب نیست، طبعاً خوشایند نیست نویسنده اینطور روایت کند که «بله، شاید باورتان نشود، اما ما تکشاخ داریم که مشخصاتش چنین و چنان است. این که چیزی نیست؛ اژدها هم داریم و منِ راوی میدانم که شمای خواننده ندارید.» یا فیالمثل، در ژانرِ علمیتخیلی هم وجودِ فضاناو از خلالِ گفتوگوها و حقههای سادهی اینچنین به خواننده منتقل میشود. راوی (چه اولشخص و چه سومشخص) نباید از حضورِ خواننده و اوضاعِ زندگیاش خبر داشته باشد. راوی و خواننده باید «همزمان» و «همراه» در نظر گرفته شوند. هرچه برای شخصیت بدیهی است باید برای خواننده هم بدیهی در نظر گرفته شود (وجودِ تکشاخ یا اخترناو). (طبعاً میدانم که میشود استثنائاتی هم برای این حرف متصور شد).
نویسنده باید از شگردهایی استفاده کند تا بدیهیات را «به طرزی غیربدیهی» به خواننده انتقال بدهد. نویسندهی ژانرِ کارآگاهی اکثرِ مواقع یک دستیارِ ناشی به کارآگاه میدهد تا کارآگاه بدیهیات را به او توضیح بدهد (مثلِ واتسون برای هولمز). علمیتخیلینویس مشکلی در فضاناوش پیش میآوَرَد تا موقعِ تعمیر و رفعِ مشکل مشخصاتِ فضاناو را به خواننده بگوید (کلنجارهای مارک واتنی با همهی وسایلش در کتاب مریخی ). فانتزینویس شخصیتی بیخبرازهمهجا به قصه وارد میکند تا محیط را «همزمان و همراه» با خواننده برای او آشنا کند (هری پاتر).
دشوارترین قسمتِ این انتقالها وقتی است که پای امورِ انتزاعی پیش میآید؛ برای نمونه، اموری مثلِ 1) تاریخِ سرزمینِ دگرجهان در فانتزی، 2) الاهیاتِ آن دگرجهان، 3) زایتگایست یا طرزِ فکرِ مردمِ قرنِ فلان در آیندهی دور.
آرمان آرین در داستان تاریکروشنا گویا میخواهد از مردمی در آینده بگوید که جز منطقِ محض و خشک چیزی نمیشناسند. در ابتدای قصه، حقههای خوبی میزند. راوی ادعا میکند که تزِ دانشگاهیاش به یک «گزارشِ نیمهعمومی نیمهخصوصی» تبدیل شده و خودش هم هنوز تصمیمی برایش نگرفته که چه کارش کند؛ شاید «بخشی را هم دستکم بهعنوان یادگاری نگه» دارد. اما چند سطر بعدتر این شگردِ خوب را خراب میکند. ناگهان قصه را طوری بیان میکند که منِ خواننده یادم آمد چند قرن قبلتر از راوی زندگی میکنم و لحنِ راوی برایم مصنوعی شد. انگار راوی خوانندهی قرنبیستویکمی را مخاطب قرار داد: «در واقع موضوعی را [برای تزم] برداشتهام که در دنیای امروزِ ما یک مسئلهی بسیار قدیمی و بیارزش به حساب میآید... من پزشک هستم، یک جور خوابروانپزشک که کارم پژوهش دربارهی... گرچه پرداختن به موضوعاتی نظیر این افسانه و خرافههای قدیمیِ دیگر خلافِ قانونِ سیارهی ما و سیارههای دیگر است... در عصرِ ما همه چیز مرتب و منظم سرِ جای خودش نشسته...»
در جملهی اول، صفاتِ «قدیمی و بیارزش» زیادی آشکار است. در جملهی دوم، راوی فراموش کرده که نوعِ پزشکیاش در دنیای خودش کارِ چندان خاصی نیست (حداقل برداشتِ من از آن چند صفحه این بود). در جملهی سوم، میپذیرم که سخت گرفتهام؛ اما موقعِ خواندنِ کلِ متن این احساس به من دست داد که طرفِ خطابش من هستم. در جملهی چهارم، عبارتِ «در عصرِ ما» بدجور بندِ ناهمزمانیِ خواننده و راوی را به آب میدهد و توصیفش از نظمِ حاکم بر امورِ جهان زیاده از حد مستقیم است.
نویسنده یک اشتباهِ دیگر هم مرتکب شده: تعدادِ علامتهای تعجبش زیاد است و یکی دو جا با آن علامت به ناخوشایندترین شکل تفاوتِ دنیای خودش و خواننده را گوشزد میکند: «بشود او را در زیر دستگاهِ خوابپاککن هم از یاد برد!... جز برخی عقاید مرموز و عجیب دربارهی خواب چیزی جریان نداشت!... عجیبتر تمایلِ خودم به پرسهزدن در آن مکتوبات بود!... چرا این موضوع عجیبوغریب را برای تزم برداشتهام!... [در مورد تحمیل عقیده به دیگران] کسی چنین تمایلی را هم ندارد!... یک شخصیتِ ازمدافتاده و قدیمی به اسمِ خدا!» اینها فقط بخشی از علامتهای تعجبِ مکرر در متن بود.
شاید به نظر بیاید مته به خشخاش میگذارم. درست است. چه از طرفدارانِ آرمان آرین باشیم و چه نباشیم، پرفروشترین فانتزینویسِ ایران است؛ در نتیجه، به نظرم باید به او سختتر هم گرفت. «لطفِ به انواعِ عتاب آلوده» برای بهبودِ وضعیتِ ع.ت.ف در ایران لازم است.
@PersianSFF
👍1