#آرتور_سی_کلارک #علمی_تخیلی
دیروز صدسالگیِ آرتور سی کلارک بود؛ اگر او را خوب بشناسید یعنی نصفِ عمرتان را به فنا دادهاید، چون مشغولِ خواندن و بازخواندنِ آثارش بودهاید. اگر هم او را نمیشناسید یعنی نصفِ عمرتان بر فناست.
کلارک از معدود نویسندههای غیرایرانی است که قریب به اتفاقِ آثارش به فارسی ترجمه شده. چند تایی از قلههای سلسلهجبالِ آثارِ او داستانهای کوتاه است. مشهورترین داستانِ کوتاهش (و البته محبوبترین داستانش، چه به انتخابِ خودش و چه به انتخابِ دیگران) «ستاره» (The Star) بود. این داستان را سالها پیش ترجمه کردم و تصمیم گرفتم به مناسبتِ صدسالگیاش آن را بخوانم. «ستاره» به همراهِ چند داستانِ دیگر از نویسندههای محبوبم در کتابی به نامِ علمیتخیلی برای آنها که علمیتخیلی دوست ندارند منتشر شده (انتشاراتِ مکتوب و هیرمند؛ 1395).
کیفیتِ ضبطِ صدا بدک نیست؛ اما امیدوارم توقع نداشته باشید کیفیتِ کتابهای صوتیِ حرفهای را داشته باشد. رانِ ملخی است که به درگاهِ سلیمانوارِ کلارک بردهام.
اگر مشکلی پیش نیاید، فردا مطلبِ کوتاهِ دیگری هم دربارهی کلارک مینویسم و فیلمِ کوتاهی که از روی داستانِ «ستاره» ساخته شده همینجا میگذارم.
برای خواندن/شنیدنِ داستانِ ستاره به فرستهی/پستِ قبلی رجوع کنید: https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/60.
دیروز صدسالگیِ آرتور سی کلارک بود؛ اگر او را خوب بشناسید یعنی نصفِ عمرتان را به فنا دادهاید، چون مشغولِ خواندن و بازخواندنِ آثارش بودهاید. اگر هم او را نمیشناسید یعنی نصفِ عمرتان بر فناست.
کلارک از معدود نویسندههای غیرایرانی است که قریب به اتفاقِ آثارش به فارسی ترجمه شده. چند تایی از قلههای سلسلهجبالِ آثارِ او داستانهای کوتاه است. مشهورترین داستانِ کوتاهش (و البته محبوبترین داستانش، چه به انتخابِ خودش و چه به انتخابِ دیگران) «ستاره» (The Star) بود. این داستان را سالها پیش ترجمه کردم و تصمیم گرفتم به مناسبتِ صدسالگیاش آن را بخوانم. «ستاره» به همراهِ چند داستانِ دیگر از نویسندههای محبوبم در کتابی به نامِ علمیتخیلی برای آنها که علمیتخیلی دوست ندارند منتشر شده (انتشاراتِ مکتوب و هیرمند؛ 1395).
کیفیتِ ضبطِ صدا بدک نیست؛ اما امیدوارم توقع نداشته باشید کیفیتِ کتابهای صوتیِ حرفهای را داشته باشد. رانِ ملخی است که به درگاهِ سلیمانوارِ کلارک بردهام.
اگر مشکلی پیش نیاید، فردا مطلبِ کوتاهِ دیگری هم دربارهی کلارک مینویسم و فیلمِ کوتاهی که از روی داستانِ «ستاره» ساخته شده همینجا میگذارم.
برای خواندن/شنیدنِ داستانِ ستاره به فرستهی/پستِ قبلی رجوع کنید: https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/60.
👍1
#آرتور_سی_کلارک #علمی_تخیلی
چند نکتهی پراکنده و شاید جالب دربارهی آرتور سی کلارک، به مناسبت صدسالگیاش
• کلارک علاقهی عجیبی به کشتیِ تایتانیک داشت. یک رمانش، به نام روحی از گرندبنکس دربارهی این کشتی است و در بسیاری از رمانها و داستانهای دیگرش هم اشارههای بازیگوشانه به آن دارد (دانلودِ ترجمهی کمابیش قدیمیِ این رمان در این نشانی: goo.gl/3PSvXD). دلیلِ علاقهاش را نفهمیدم، اما یک بار تصادفاً در کتابی مربوط به تایتانیک که (خودم هم نمیدانم چرا) از یک دستفروش در خیابان جمهوری خریده بودم نکتهای جالبتوجه «کشف کردم». در انتهای کتاب سیاههای بود شامل بر مسافرانِ تایتانیک که در آن حادثه مرده بودند؛ در میانِ نامِ مسافرانِ این کشتیِ بختبرگشته مردی بختبرگشتهتر بود به نام «آرتور کلارک»!
• کلارک خود را اومانیست و ندانمگرا میدانست؛ از میانِ ادیانِ جهان بوداکیشی را میپسندید، احتمالاً به این سبب که نسخههای محبوبِ او از بوداکیشی اعتقادی به ایزدان نداشتند یا اعتقاد به ایزد برایشان اهمیت نداشت و دینهایی دنیوی به حساب میآمدند. اما کلارک گاهی موضعِ نامشخصی در قبالِ ادیان میگرفت. در کتابهایش زیاد به ماوراءالطبیعه میپرداخت و کم پیش نمیآمد که از خدا یا غایتِ (ماوراییِ) جهان حرف بزند. مستندهایی هم در مورد اتفاقاتِ «عجیب ولی واقعی» ساخته بود. عجیبتر آنکه در یکی از مصاحبههای معروفش، مصاحبهکننده نظرش را در موردِ دینِ «محبوبِ» او میپرسد. کلارک هم در جواب میگوید (نقل به مضمون): «بوداکیشی را دین نمیدانم وگرنه میگفتم بوداکیشی... اما در بینِ ادیان، اسلام را میپسندم... چون وقتی ما کتابخانه آتش میزدیم آنها علومِ کهن را حفظ کردند.» شاید همین پرسهزدنهای کلارک در مرزِ دینداری و بیدینی و تعارف با خودش است که باعث شده میانِ مؤمنان به ادیانِ مختلف محبوبتر از خیلی از نویسندههای دیگرِ علمیتخیلی باشد. دستبرقضا، بعضی ناشرها و مترجمهای علمیتخیلی و فانتزی هم نقل میکنند که سالها پیش در یکی از نمایشگاههای کتابِ تهران، گویا خامنهای هم در غرفهای کتابهای آسیموف و کلارک را میبیند و میگوید «آسیموف خوب است، ولی کلارک بهتر است.» هرچند معلوم نیست آشناییِ مستقیمی با این دو نویسنده داشته یا نه. ولی ترجیحِ عجیبی نیست. هرچه نباشد، آسیموف در زمینهی دین شوخی سرش نمیشد و دینستیزیاش را به آوازِ بلند و بدونِ اما و اگرِ خاصی اعلام میکرد و ندرتاً در کتابهایش اشارهای به مذهب میکرد.
• دربارهی گرایشِ جنسیِ کلارک هم تا پیش از مرگش حرف و حدیث فراوان بود. 1) در جوانی ازدواج کرد که به چند ماه هم نپایید. مخالفِ سرسختِ ازدواج بود ولی گویا اعتقاد داشت هر کس باید یک بار ازدواج کند. 2) نشریهی جنجالیِ سان به او اتهام زد که پدوفیل است. اتهامی بیاساس بود و حتا معلوم نشد به چه قرائنی چنین ادعایی کردهاند. هرچند این نشریه خیلی زود حرفش را پس گرفت و عذر خواست، سایهی این اتهام بر سرِ کلارک ماند. 3) پس از مرگش معلوم شد چرا ازدواجش شکست خورده بوده. کلارک همجنسگرا بود و این مسئله را هم پنهان نمیکرده. دوستانش میدانستهاند اما به احترامِ خلوتش از آن مسئله حرفی به میان نمیآوردند. کتابِ فوارههای بهشت را به مردی سریلانکایی به نامِ لسلی اکانایاکه تقدیم کرده و او را «دوستِ کاملِ یک عمر» خوانده. اکانایاکه در سال 1977 مُرد و کلارک که سی سال بعد از او فوت کرد در گورِ او به خاک سپرده شد.
• دایناسوری را به افتخارِ کلارک اینچنین نامگذاری کردهاند: Serendipaceratops arthurcclarkei.
• کوتاهترین داستانی که کلارک نوشته «شِنیرفآ» (siseneG) نام دارد و از این قرار است:
و خدا گفت: سطرهای یک تا الف حذف شود. بارگذاری. اجرا.
و کائنات به عدم پیوست.
سپس چند روزگارِ دراز تفکر نموده، آهی کشید و گفت: همهی برنامه پاک شود.
هرگز وجود نداشته بود.
@PersianSFF
چند نکتهی پراکنده و شاید جالب دربارهی آرتور سی کلارک، به مناسبت صدسالگیاش
• کلارک علاقهی عجیبی به کشتیِ تایتانیک داشت. یک رمانش، به نام روحی از گرندبنکس دربارهی این کشتی است و در بسیاری از رمانها و داستانهای دیگرش هم اشارههای بازیگوشانه به آن دارد (دانلودِ ترجمهی کمابیش قدیمیِ این رمان در این نشانی: goo.gl/3PSvXD). دلیلِ علاقهاش را نفهمیدم، اما یک بار تصادفاً در کتابی مربوط به تایتانیک که (خودم هم نمیدانم چرا) از یک دستفروش در خیابان جمهوری خریده بودم نکتهای جالبتوجه «کشف کردم». در انتهای کتاب سیاههای بود شامل بر مسافرانِ تایتانیک که در آن حادثه مرده بودند؛ در میانِ نامِ مسافرانِ این کشتیِ بختبرگشته مردی بختبرگشتهتر بود به نام «آرتور کلارک»!
• کلارک خود را اومانیست و ندانمگرا میدانست؛ از میانِ ادیانِ جهان بوداکیشی را میپسندید، احتمالاً به این سبب که نسخههای محبوبِ او از بوداکیشی اعتقادی به ایزدان نداشتند یا اعتقاد به ایزد برایشان اهمیت نداشت و دینهایی دنیوی به حساب میآمدند. اما کلارک گاهی موضعِ نامشخصی در قبالِ ادیان میگرفت. در کتابهایش زیاد به ماوراءالطبیعه میپرداخت و کم پیش نمیآمد که از خدا یا غایتِ (ماوراییِ) جهان حرف بزند. مستندهایی هم در مورد اتفاقاتِ «عجیب ولی واقعی» ساخته بود. عجیبتر آنکه در یکی از مصاحبههای معروفش، مصاحبهکننده نظرش را در موردِ دینِ «محبوبِ» او میپرسد. کلارک هم در جواب میگوید (نقل به مضمون): «بوداکیشی را دین نمیدانم وگرنه میگفتم بوداکیشی... اما در بینِ ادیان، اسلام را میپسندم... چون وقتی ما کتابخانه آتش میزدیم آنها علومِ کهن را حفظ کردند.» شاید همین پرسهزدنهای کلارک در مرزِ دینداری و بیدینی و تعارف با خودش است که باعث شده میانِ مؤمنان به ادیانِ مختلف محبوبتر از خیلی از نویسندههای دیگرِ علمیتخیلی باشد. دستبرقضا، بعضی ناشرها و مترجمهای علمیتخیلی و فانتزی هم نقل میکنند که سالها پیش در یکی از نمایشگاههای کتابِ تهران، گویا خامنهای هم در غرفهای کتابهای آسیموف و کلارک را میبیند و میگوید «آسیموف خوب است، ولی کلارک بهتر است.» هرچند معلوم نیست آشناییِ مستقیمی با این دو نویسنده داشته یا نه. ولی ترجیحِ عجیبی نیست. هرچه نباشد، آسیموف در زمینهی دین شوخی سرش نمیشد و دینستیزیاش را به آوازِ بلند و بدونِ اما و اگرِ خاصی اعلام میکرد و ندرتاً در کتابهایش اشارهای به مذهب میکرد.
• دربارهی گرایشِ جنسیِ کلارک هم تا پیش از مرگش حرف و حدیث فراوان بود. 1) در جوانی ازدواج کرد که به چند ماه هم نپایید. مخالفِ سرسختِ ازدواج بود ولی گویا اعتقاد داشت هر کس باید یک بار ازدواج کند. 2) نشریهی جنجالیِ سان به او اتهام زد که پدوفیل است. اتهامی بیاساس بود و حتا معلوم نشد به چه قرائنی چنین ادعایی کردهاند. هرچند این نشریه خیلی زود حرفش را پس گرفت و عذر خواست، سایهی این اتهام بر سرِ کلارک ماند. 3) پس از مرگش معلوم شد چرا ازدواجش شکست خورده بوده. کلارک همجنسگرا بود و این مسئله را هم پنهان نمیکرده. دوستانش میدانستهاند اما به احترامِ خلوتش از آن مسئله حرفی به میان نمیآوردند. کتابِ فوارههای بهشت را به مردی سریلانکایی به نامِ لسلی اکانایاکه تقدیم کرده و او را «دوستِ کاملِ یک عمر» خوانده. اکانایاکه در سال 1977 مُرد و کلارک که سی سال بعد از او فوت کرد در گورِ او به خاک سپرده شد.
• دایناسوری را به افتخارِ کلارک اینچنین نامگذاری کردهاند: Serendipaceratops arthurcclarkei.
• کوتاهترین داستانی که کلارک نوشته «شِنیرفآ» (siseneG) نام دارد و از این قرار است:
و خدا گفت: سطرهای یک تا الف حذف شود. بارگذاری. اجرا.
و کائنات به عدم پیوست.
سپس چند روزگارِ دراز تفکر نموده، آهی کشید و گفت: همهی برنامه پاک شود.
هرگز وجود نداشته بود.
@PersianSFF
👍2❤1
چند داستانِ کوتاه از آثار لوگوین را در این نشانی بخوانید (بیشترشان به ترجمهی سمیه کرمی): https://goo.gl/iKMBSW
آثارِ دیگرش که به فارسی ترجمه شدهاند:
1) مجموعهی دریازمین (Earthsea) با نامِ «دریای زمین» و با ترجمهی پیمان اسماعیلیان (نشر قدیانی، در شش جلد)
2) جادوی درون (Gifts) به ترجمهی علی جعفری، نشر نظری
3) رؤیای جورج اُر (The Lathe of Heaven) به ترجمهی حسام جنانی، نشر کتابسرای تندیس
4) [در دست چاپ] خلعشدگان (The Dispossessed) به ترجمهی حامد کاظمی، نشر چشمه
آثارِ دیگرش که به فارسی ترجمه شدهاند:
1) مجموعهی دریازمین (Earthsea) با نامِ «دریای زمین» و با ترجمهی پیمان اسماعیلیان (نشر قدیانی، در شش جلد)
2) جادوی درون (Gifts) به ترجمهی علی جعفری، نشر نظری
3) رؤیای جورج اُر (The Lathe of Heaven) به ترجمهی حسام جنانی، نشر کتابسرای تندیس
4) [در دست چاپ] خلعشدگان (The Dispossessed) به ترجمهی حامد کاظمی، نشر چشمه
#معرفی_کتاب #علمی_تخیلی
پانزده زندگی اول هری آگوست؛ نوشتهی کلر نورس؛ ترجمهی مهرآیین اخوت؛ نشر هیرمند
داستانِ کتاب خیلی «ساده» است: کسی هست به نام هری آگوست؛ شبِ سال نوِ 1919 به دنیا میآید، زندگیاش را میکند، سال 1989 میمیرد، بعد دوباره همان شب سال نو 1919 به دنیا میآید، اما این بار تمامِ خاطراتِ زندگیِ قبلیاش را به خاطر دارد. همیشه هم به همین شکل است. همیشه میمیرد و همیشه شب سال نو 1919 باز به دنیا میآید. هر بار که از نو متولد میشود چیزی در دنیا تغییر نمیکند ولی او تمامِ خاطراتِ زندگی(های) سابقش را دارد. همه همان کارهای سابقشان را میکنند و دنیا به همان مسیرِ سابقش میرود و میرود.
کمکم میفهمد آدمهایی مثلِ او کم نیستند و خود را معمولاً «کالَهچَکره» مینامند (که تقریباً به معنای زمانِ تکرارشونده در هندوکیشی است). کالهچکرهها محفلی را تشکیل دادهاند به نامِ «باشگاهِ کرونوس». اما این باشگاه محدود به زمان و مکانِ خاصی نیست. از حول و حوشِ بابلِ باستان شروع میشود تا آیندهی دور میرود. در همه جای دنیا هم شعبه دارند. کالهچکرهها چطور با هم ارتباط میگیرند؟ خیلی «ساده و سرراست». فرض کن همیشه سال 1919 به دنیا میآیی و میخواهی دربارهی تطورِ زبانِ انگلیسی در قرن هفدهم چیزی از کالهچکرههای آن دوران بپرسی. در این زندگیات وقتی به دنیا میآیی، میروی سراغِ کالهچکرهای که سال 1919 نزدیکِ مرگش است و به او میگویی دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1840) از کالهچکرهای که در سال 1840 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1750) از کالهچکرهای که سال 1750 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً 1665)، از کالهچکرهای که... الی آخر، فلان سؤال را بپرسد! بعد وقتی سؤالت به کالهچکرهی زمانِ مناسب رسید او جواب را مثلاً در یک جعبهی ماندگار و بادوام مینویسد و نزدِ باشگاهِ کرونوس میگذارد تا تو بخوانی. تا تو جوابت را بگیری چند «چرخهی حیات» گذشته و تو بارها مردهای و زنده شدهای و احتمالاً علاقهات را به جواب از دست دادهای؛ ولی بههرحال چنین امکانی برایت فراهم است. طبعاً سؤالکردن از آیندگان راحتتر است اما شنیدنِ جواب همان دشواریها را دارد و آنها باید نسل به نسل جواب را به گذشتهی خودشان انتقال بدهند.
متوجهِ ظرافتش شدید؟ چقدر زیباست! ولی... ولی... ولی...
کالهچکرهها حق ندارند تاریخ را تغییر بدهند. نباید به چشم بیایند. نباید هیتلر یا لنین یا چنگیزخان را بکشند و دنیا را جای بهتری کنند. نباید اینترنتِ عمومی را دههی هفتاد میلادی راه بیندازند. نباید سببسازِ هیچ تغییرِ بزرگی بشوند. اگر چنین کاری کنند همنوعانشان مجازاتشان میکنند (خودتان بخوانید که چطور).
داستان با این تصویر آغاز میشود: دختری به بسترِ مرگِ یازدهمِ هری آگوست میآید و میگوید دنیا به پایان میرسد اما چند «نسل» است که زودتر از همیشه رخ میدهد. گویا کالهچکرهای از روزگارِ هری آگوست مشغولِ دستکاری در کارِ جهان است اما هویتش را مخفی کرده. حالا باشگاه کرونوس و هری آگوست باید دنبالِ این فرد باشند. اما اینها ظاهرِ داستان است.
حواشیِ داستان است که جان را جلا میدهد: عدالت یعنی چه؟ کیفرِ مجرم و گناهکار؟ جبر و اختیار چه میشود؟ چرا هیتلر هر بار اینهمه آدم میکشد؟ چرا هر بار باید فلان کس به بهمان کس تجاوز کند؟ آیا باید جلویش را گرفت؟ عاشقشدن و کینهجویی و وطندوستی و مذهب و مسلکِ سیاسی و غیره و غیره یعنی چه؟ کالهچکرهها چه نظری دارند؟
روایتِ داستان کمابیش کُند است، اما دلیلش این است که التذاذِ داستان قطرهقطره نصیبِ خواننده شود، که خواننده نثر و روایت و ژرفای داستان را مزمزه و حلاجی کند. پانزده زندگی اول هری آگوست را بخوانید بخوانید بخوانید و به همه بگویید بخوانند بخوانند بخوانند.
ذرهذرهی این کتاب ذهنتان را قلقلک میدهد. نویسندهی این کتاب 28 سالش بود که پانزده زندگی اول هری آگوست را منتشر کرد (الان 31 سالش است). اما عجب نثری دارد. واژههایش شگفتانگیز، جملاتش پخته و ادیبانه و روحافزا، تصاویرش نفسگیر است. بخشهایی از داستان مملو از جزئیاتِ علمی است و بخشهایی مملو از قصهگوییهایی که عمقِ خیالپردازیاش ترسناک است. کلر نورس، این دخترِ حیرتانگیزِ شگفتیآورِ زیباذهنِ خارقالعادهی نابغهی بریتانیایی، حتا یک داستانش هم عادی نیست. یک کتابش راجع به دختری است که به محضِ آنکه از جلوِ چشمِ کسی دور میشود فراموشش میکنند، یک کتابِ دیگرش راجع به کسی است که بدنِ دیگران را اجاره میکند، آن یکی دربارهی دنیایی است که هیچ جُرمی مجازات ندارد مگر جریمهی نقدی.
پانزده زندگی اول هری آگوست را از دست ندهید.
اینستاگرام مهرآیین اخوت: www.instagram.com/mehrayinokhovvat
@PersianSFF
پانزده زندگی اول هری آگوست؛ نوشتهی کلر نورس؛ ترجمهی مهرآیین اخوت؛ نشر هیرمند
داستانِ کتاب خیلی «ساده» است: کسی هست به نام هری آگوست؛ شبِ سال نوِ 1919 به دنیا میآید، زندگیاش را میکند، سال 1989 میمیرد، بعد دوباره همان شب سال نو 1919 به دنیا میآید، اما این بار تمامِ خاطراتِ زندگیِ قبلیاش را به خاطر دارد. همیشه هم به همین شکل است. همیشه میمیرد و همیشه شب سال نو 1919 باز به دنیا میآید. هر بار که از نو متولد میشود چیزی در دنیا تغییر نمیکند ولی او تمامِ خاطراتِ زندگی(های) سابقش را دارد. همه همان کارهای سابقشان را میکنند و دنیا به همان مسیرِ سابقش میرود و میرود.
کمکم میفهمد آدمهایی مثلِ او کم نیستند و خود را معمولاً «کالَهچَکره» مینامند (که تقریباً به معنای زمانِ تکرارشونده در هندوکیشی است). کالهچکرهها محفلی را تشکیل دادهاند به نامِ «باشگاهِ کرونوس». اما این باشگاه محدود به زمان و مکانِ خاصی نیست. از حول و حوشِ بابلِ باستان شروع میشود تا آیندهی دور میرود. در همه جای دنیا هم شعبه دارند. کالهچکرهها چطور با هم ارتباط میگیرند؟ خیلی «ساده و سرراست». فرض کن همیشه سال 1919 به دنیا میآیی و میخواهی دربارهی تطورِ زبانِ انگلیسی در قرن هفدهم چیزی از کالهچکرههای آن دوران بپرسی. در این زندگیات وقتی به دنیا میآیی، میروی سراغِ کالهچکرهای که سال 1919 نزدیکِ مرگش است و به او میگویی دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1840) از کالهچکرهای که در سال 1840 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1750) از کالهچکرهای که سال 1750 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً 1665)، از کالهچکرهای که... الی آخر، فلان سؤال را بپرسد! بعد وقتی سؤالت به کالهچکرهی زمانِ مناسب رسید او جواب را مثلاً در یک جعبهی ماندگار و بادوام مینویسد و نزدِ باشگاهِ کرونوس میگذارد تا تو بخوانی. تا تو جوابت را بگیری چند «چرخهی حیات» گذشته و تو بارها مردهای و زنده شدهای و احتمالاً علاقهات را به جواب از دست دادهای؛ ولی بههرحال چنین امکانی برایت فراهم است. طبعاً سؤالکردن از آیندگان راحتتر است اما شنیدنِ جواب همان دشواریها را دارد و آنها باید نسل به نسل جواب را به گذشتهی خودشان انتقال بدهند.
متوجهِ ظرافتش شدید؟ چقدر زیباست! ولی... ولی... ولی...
کالهچکرهها حق ندارند تاریخ را تغییر بدهند. نباید به چشم بیایند. نباید هیتلر یا لنین یا چنگیزخان را بکشند و دنیا را جای بهتری کنند. نباید اینترنتِ عمومی را دههی هفتاد میلادی راه بیندازند. نباید سببسازِ هیچ تغییرِ بزرگی بشوند. اگر چنین کاری کنند همنوعانشان مجازاتشان میکنند (خودتان بخوانید که چطور).
داستان با این تصویر آغاز میشود: دختری به بسترِ مرگِ یازدهمِ هری آگوست میآید و میگوید دنیا به پایان میرسد اما چند «نسل» است که زودتر از همیشه رخ میدهد. گویا کالهچکرهای از روزگارِ هری آگوست مشغولِ دستکاری در کارِ جهان است اما هویتش را مخفی کرده. حالا باشگاه کرونوس و هری آگوست باید دنبالِ این فرد باشند. اما اینها ظاهرِ داستان است.
حواشیِ داستان است که جان را جلا میدهد: عدالت یعنی چه؟ کیفرِ مجرم و گناهکار؟ جبر و اختیار چه میشود؟ چرا هیتلر هر بار اینهمه آدم میکشد؟ چرا هر بار باید فلان کس به بهمان کس تجاوز کند؟ آیا باید جلویش را گرفت؟ عاشقشدن و کینهجویی و وطندوستی و مذهب و مسلکِ سیاسی و غیره و غیره یعنی چه؟ کالهچکرهها چه نظری دارند؟
روایتِ داستان کمابیش کُند است، اما دلیلش این است که التذاذِ داستان قطرهقطره نصیبِ خواننده شود، که خواننده نثر و روایت و ژرفای داستان را مزمزه و حلاجی کند. پانزده زندگی اول هری آگوست را بخوانید بخوانید بخوانید و به همه بگویید بخوانند بخوانند بخوانند.
ذرهذرهی این کتاب ذهنتان را قلقلک میدهد. نویسندهی این کتاب 28 سالش بود که پانزده زندگی اول هری آگوست را منتشر کرد (الان 31 سالش است). اما عجب نثری دارد. واژههایش شگفتانگیز، جملاتش پخته و ادیبانه و روحافزا، تصاویرش نفسگیر است. بخشهایی از داستان مملو از جزئیاتِ علمی است و بخشهایی مملو از قصهگوییهایی که عمقِ خیالپردازیاش ترسناک است. کلر نورس، این دخترِ حیرتانگیزِ شگفتیآورِ زیباذهنِ خارقالعادهی نابغهی بریتانیایی، حتا یک داستانش هم عادی نیست. یک کتابش راجع به دختری است که به محضِ آنکه از جلوِ چشمِ کسی دور میشود فراموشش میکنند، یک کتابِ دیگرش راجع به کسی است که بدنِ دیگران را اجاره میکند، آن یکی دربارهی دنیایی است که هیچ جُرمی مجازات ندارد مگر جریمهی نقدی.
پانزده زندگی اول هری آگوست را از دست ندهید.
اینستاگرام مهرآیین اخوت: www.instagram.com/mehrayinokhovvat
@PersianSFF
Instagram
Login • Instagram
Welcome back to Instagram. Sign in to check out what your friends, family & interests have been capturing & sharing around the world.
👍2
#علمی_تخیلی #بریده_رمان #اورسلا_لوگوین
نمونهای از نثرِ دشوارِ لوگوین در ابتدای کتاب دست چپ تاریکی؛ بخش یکم؛ ترجمهی حسین شهرابی
1. رژه در اِرهِنرانگ
از بایگانیهای هاین. مکتوبات آنسیبْل. سند 01ـ01101ـ934ـ2ـگِتِن: به استابیله در اوُلول: گزارش از گِنلی آی، نخستین سوارهنظام بر گتن/زمستان، چرخهی 93 هاینی، سال اِکومِنیایی 1490 تا 1497.
گزارشم را چنان خواهم نوشت که گویی قصه میگویم، زیرا در سیارهی زادگاهم از کودکی به من آموخته بودند حقیقت مسئلهای است از جنسِ خیال. مستدلترین حقیقت، بنا به سیاقِ بیانش، ممکن است مغلوب شود یا غالب بیاید: مثل آن گوهرِ یکدانهی آلی از دریاهایمان که اگر آن زن به گردنش بیندازد دوچندان درخشان میشود و اگر دیگری بیندازد کمفروغ است و کمبهاتر از ذرهی غبار. حقایق نیز یکپارچهتر و منسجمتر و مشخصتر و واقعیتر از مروارید نیستند. ولیکن هر دو ظریفاند.
این قصه از آنِ من نیست و من نیز تنها روایتگرش نیستم. بهواقع حتا نمیدانم قصهی چه کسی است؛ شما داورانی بهتر هستید. اما سراپایش یکی است و اگر در مواقعی تو گویی حقایق با حضورِ صدایی دگر دگرگون میشوند، آنگاه هر حقیقتی که ترجیح میدهید و بهتر میدانید بگزینید؛ بااینهمه، هیچکدام کذب نیستند و سراپایش یک قصه است.
قصه در 44اُمین روزگاهِ سال 1491 آغاز میشود که بر سیارهی «زمستان» در میان ملت «کارهید»، «اوُدهارـهَداد تووا» یا روز بیستودوم از ماه سومِ «سال یک» است. اینجا همیشه «سال یک» است. تنها تاریخِ هر سالِ گذشته و آینده است که در هر «روزِ سالِ نو» تغییر میکند و پیش و پس را از «اکنونِ» یگانه برمیشمرد. اینچنین، در بهار «سال یک» در «اِرهِنرانگ»، پایتخت کارهید، جان من در ورطهی خطر بود و من نمیدانستم.
در میدانِ سان بودم. درست پشت گوُسیووُرنوازها میرفتم و درست پیشاپیشِ پادشاه. باران میبارید.
ابرهای گرانبار بر فراز باروهای تاریک... بارشِ باران در خیابانهای تودرتو... شهری ظلمانی و طوفانزده از جنسِ سنگ که از میانش جویباری از طلا، آرام و پیچانوخمان، میرود. ابتدا بازرگانان و مباشران و صنعتگرانِ شهر اِرهِنرانگ، صف در صف، در جامههای فاخر و بشکوه، از میان باران چنان بهآسودگی پیش میآیند که انگار ماهیانی باشند در میان دریا. چهرههاشان صمیمی و آرام است. قدمرو نمیآیند. این رژه بیسرباز است و حتا بدون سربازان مقلد.
پس از آنان اربابان و شهربانان و وکیلان، تکتک یا پنجپنج یا چهلچهل یا چهارصد چهارصد، از هر ولایت و بَرـولایتِ کارهید؛ جمعی پرشمار و متکلّفاند که به آهنگِ موسیقیِ کَرِّناهای فلزی و چوبها و استخوانهای مجوف و ضرباهنگِ خشک و تیزِ فلوتهای الکتریکی پیش میآیند. درفشهای گونهگونِ ولایاتِ بزرگ در آشوبِ بارانزدهی رنگیِ آنجا با بیرقهای سهگوشِ آرایندهی راه گره میخورد و موسیقاهای مختلفِ هر دسته به هم میخورد و در هم میتنید و در میان خیابانهای سنگپوشِ تودرتو طنین میافکند.
سپس دستهای از مُشَعبَدان و تردستان آمدند که گویهایی جلاخورده از طلا داشتند و به سرعتِ هرچه تمامتر به بالا پرتشان میکردند و میگرفتند و دوباره پرت میکردند و فوارههایی از جنسِ چشمبندیهای درخشان میساختند. چنان هماهنگ و همزمان عمل میکردند که انگار بهراستی نور را تصاحب کرده و در چنگ گرفته بودند؛ گویهای زرین چونان شیشه میدرخشیدند و برق میزدند: خورشید از میانشان سرازیر بود.
سپستر، چهل مردِ زردپوش آمدند و گوُسیووُر نواختند. گوسیوور که تنها در حضور پادشاه نواخته میشد، غرشی چرند و ملالتآور داشت. چهل سازِ اینچنین همنوایی میکردند و خِرَدِ خلایق را میلرزاندند و برجهای ارهنرانگ را میلرزاندند و واپسین قطرات باران را از ابرهای بادخورده فرومیلرزاندند. اگر «موسیقارِ همایونی» این است، جای تعجب ندارد که پادشاهانِ کارهید جملگی مجنوناند.
@PersianSFF
نمونهای از نثرِ دشوارِ لوگوین در ابتدای کتاب دست چپ تاریکی؛ بخش یکم؛ ترجمهی حسین شهرابی
1. رژه در اِرهِنرانگ
از بایگانیهای هاین. مکتوبات آنسیبْل. سند 01ـ01101ـ934ـ2ـگِتِن: به استابیله در اوُلول: گزارش از گِنلی آی، نخستین سوارهنظام بر گتن/زمستان، چرخهی 93 هاینی، سال اِکومِنیایی 1490 تا 1497.
گزارشم را چنان خواهم نوشت که گویی قصه میگویم، زیرا در سیارهی زادگاهم از کودکی به من آموخته بودند حقیقت مسئلهای است از جنسِ خیال. مستدلترین حقیقت، بنا به سیاقِ بیانش، ممکن است مغلوب شود یا غالب بیاید: مثل آن گوهرِ یکدانهی آلی از دریاهایمان که اگر آن زن به گردنش بیندازد دوچندان درخشان میشود و اگر دیگری بیندازد کمفروغ است و کمبهاتر از ذرهی غبار. حقایق نیز یکپارچهتر و منسجمتر و مشخصتر و واقعیتر از مروارید نیستند. ولیکن هر دو ظریفاند.
این قصه از آنِ من نیست و من نیز تنها روایتگرش نیستم. بهواقع حتا نمیدانم قصهی چه کسی است؛ شما داورانی بهتر هستید. اما سراپایش یکی است و اگر در مواقعی تو گویی حقایق با حضورِ صدایی دگر دگرگون میشوند، آنگاه هر حقیقتی که ترجیح میدهید و بهتر میدانید بگزینید؛ بااینهمه، هیچکدام کذب نیستند و سراپایش یک قصه است.
قصه در 44اُمین روزگاهِ سال 1491 آغاز میشود که بر سیارهی «زمستان» در میان ملت «کارهید»، «اوُدهارـهَداد تووا» یا روز بیستودوم از ماه سومِ «سال یک» است. اینجا همیشه «سال یک» است. تنها تاریخِ هر سالِ گذشته و آینده است که در هر «روزِ سالِ نو» تغییر میکند و پیش و پس را از «اکنونِ» یگانه برمیشمرد. اینچنین، در بهار «سال یک» در «اِرهِنرانگ»، پایتخت کارهید، جان من در ورطهی خطر بود و من نمیدانستم.
در میدانِ سان بودم. درست پشت گوُسیووُرنوازها میرفتم و درست پیشاپیشِ پادشاه. باران میبارید.
ابرهای گرانبار بر فراز باروهای تاریک... بارشِ باران در خیابانهای تودرتو... شهری ظلمانی و طوفانزده از جنسِ سنگ که از میانش جویباری از طلا، آرام و پیچانوخمان، میرود. ابتدا بازرگانان و مباشران و صنعتگرانِ شهر اِرهِنرانگ، صف در صف، در جامههای فاخر و بشکوه، از میان باران چنان بهآسودگی پیش میآیند که انگار ماهیانی باشند در میان دریا. چهرههاشان صمیمی و آرام است. قدمرو نمیآیند. این رژه بیسرباز است و حتا بدون سربازان مقلد.
پس از آنان اربابان و شهربانان و وکیلان، تکتک یا پنجپنج یا چهلچهل یا چهارصد چهارصد، از هر ولایت و بَرـولایتِ کارهید؛ جمعی پرشمار و متکلّفاند که به آهنگِ موسیقیِ کَرِّناهای فلزی و چوبها و استخوانهای مجوف و ضرباهنگِ خشک و تیزِ فلوتهای الکتریکی پیش میآیند. درفشهای گونهگونِ ولایاتِ بزرگ در آشوبِ بارانزدهی رنگیِ آنجا با بیرقهای سهگوشِ آرایندهی راه گره میخورد و موسیقاهای مختلفِ هر دسته به هم میخورد و در هم میتنید و در میان خیابانهای سنگپوشِ تودرتو طنین میافکند.
سپس دستهای از مُشَعبَدان و تردستان آمدند که گویهایی جلاخورده از طلا داشتند و به سرعتِ هرچه تمامتر به بالا پرتشان میکردند و میگرفتند و دوباره پرت میکردند و فوارههایی از جنسِ چشمبندیهای درخشان میساختند. چنان هماهنگ و همزمان عمل میکردند که انگار بهراستی نور را تصاحب کرده و در چنگ گرفته بودند؛ گویهای زرین چونان شیشه میدرخشیدند و برق میزدند: خورشید از میانشان سرازیر بود.
سپستر، چهل مردِ زردپوش آمدند و گوُسیووُر نواختند. گوسیوور که تنها در حضور پادشاه نواخته میشد، غرشی چرند و ملالتآور داشت. چهل سازِ اینچنین همنوایی میکردند و خِرَدِ خلایق را میلرزاندند و برجهای ارهنرانگ را میلرزاندند و واپسین قطرات باران را از ابرهای بادخورده فرومیلرزاندند. اگر «موسیقارِ همایونی» این است، جای تعجب ندارد که پادشاهانِ کارهید جملگی مجنوناند.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 17-25.pdf
362.3 KB
فصلهای 17 تا 25 کتاب «خاستگاه»، اثر دن براون. برای دیدن مقدمه و فصلهای یک تا شانزده، فایلهای همین کانال را بگردید.
#فانتزی #داستان_کوتاه #نیل_گیمن
در ایزدستان ِ طرفداران ِ ادبیات گمانهزن (speculative fiction) (شامل بر علمیتخیلی و فانتزی و وحشت و غیره) نیل گیمن جایگاهِ رفیعی دارد.
داستانِ کوتاهِ «برف، شیشه، سیبها» (Snow, Glass, Apples) هم از آثار ِ خوبِ گیمنِ کبیر است؛ بازگویی ِ افسانهی سفیدبرفی از نظرگاه ِ نامادریِ شریر.
آن را در این نشانی بخوانید، به ترجمهی آرزو ویشکا و ویرایشِ فاطمه محمدبیگی:
thegipsy.ir/?page_id=475
@PersianSFF
در ایزدستان ِ طرفداران ِ ادبیات گمانهزن (speculative fiction) (شامل بر علمیتخیلی و فانتزی و وحشت و غیره) نیل گیمن جایگاهِ رفیعی دارد.
داستانِ کوتاهِ «برف، شیشه، سیبها» (Snow, Glass, Apples) هم از آثار ِ خوبِ گیمنِ کبیر است؛ بازگویی ِ افسانهی سفیدبرفی از نظرگاه ِ نامادریِ شریر.
آن را در این نشانی بخوانید، به ترجمهی آرزو ویشکا و ویرایشِ فاطمه محمدبیگی:
thegipsy.ir/?page_id=475
@PersianSFF
Andy Weir - Egg - Persian.pdf
61.5 KB
مشهورترین داستانِ کوتاهِ اندی وییر، نویسندهی «مریخی»، داستانکی هزارکلمهای است به نام «تخم» که کلی فیلم آماتوری هم از روی آن ساختهاند. رفیقم، مصطفی یاوری آیین، هم ترجمهاش کرده. #داستان_کوتاه #مریخی
دو فیلم قدرندیدهی علمیتخیلی
#معرفی_فیلم #فیلم
این مطلبِ خیلی کوتاه را به دستورِ پوریا ناظمی و عرفان کسرایی برای روزنامهی شرق نوشتم. فقط هشتصد کلمه میخواستند. در هشتصد کلمه باید هم مقدمه مینوشتم و هم دو فقره فیلم معرفی میکردم. قول میدهم جبران کنم و دربارهی هر دو فیلم بشرحتر بنویسم.
در ادبیاتِ علمیتخیلی، به دههی 30 تا 50 میلادی «عصر طلایی» میگویند. بخش اعظمِ مشاهیرِ ادبیات ع.ت در آن دوران قلم زدند و ماندگارترین آثارشان را آفریدند. بسیاری از مضامین و ساختارها و سنتهایی که در ع.ت به جا ماند ماحصلِ آن دوران است. برای نمونه، علمیتخیلیِ کلاسیک تا حد زیادی گفتوگومحور بود. رویدادها در خلال همین گفتوگوها روشن میشدند و اطلاعات به خواننده میرسید. سوای آن، پرداختن به جزئیاتِ علمی (که از ادبیات علمیتخیلی جداییناپذیر است) در این گفتوگوها طبیعیتر جلوه میکرد؛ وقتی شخصیتها میتوانستند اطلاعات علمی به هم بدهند نیازی نبود نویسنده مقالهی علمی بنویسد و علمِ پشتِ داستانش را توجیه کند. بیدلیل نیست که هنوز هم گیکها و طرفدارانِ دوآتشهی علمیتخیلی به این نوع گفتوگوها، چه در میان خودشان و دربارهی آثار محبوبشان و چه در آثار ع.ت، علاقهمندند. ویژگیِ دیگرِ عصرِ طلایی در این بود که نشان داد چرا لقبِ ژانرِ علمیتخیلی «چه میشود اگر» است. عصارهی این ژانر پرداختن به این مسئله است که مثلاً «چه میشود اگر فضاییها بیایند»، «چه میشود اگر زمین زیادی پرجمعیت میشد» و غیره.
بعدها ادبیات علمیتخیلی خود را به ادبیاتِ جریانِ اصلی نزدیکتر کرد و این دو جریان اثرات بسیاری بر هم گذاشتند. در ادبیاتِ جریانِ اصلی، ژانرها در هم تلفیق میشدند و در ادبیات علمیتخیلی تلفیق زیرژانرهای علمیتخیلی و گاهی حتا تلفیق ژانرهای فانتزی و ع.ت بیشتر و بیشتر رخ داد. در این نوع از ادبیات علمیتخیلی که هنوز هم بخش مهمی از آن را تشکیل میدهد علمِ پشتِ داستان کماهمیت شده است و تفاوتِ چندانی میانِ آثارِ علمیتخیلی با بسیاری از آثارِ جریانِ سیالِ ذهن یا پستمدرن یا رئالیستیِ جادویی نیست. در این نوع علمیتخیلی لزوماً خبری از آن گفتوگومحوریِ کلاسیک نیست و علمِ پشتِ داستان نه حتماً از علومِ دقیقه است و نه چندان به آن پرداخته میشود. علم هم یکی از عناصری است که در خدمتِ خلقِ محیط قرار گرفته است.
این دو نوع علمیتخیلی به نوعی در تضاد با هم هستند و دو سرِ طیفِ ع.ت به حساب میآیند. ادبیاتِ گفتوگومحور و تلفیقیِ علمیتخیلی در سینمایش هم بازتاب دارد. میخواهم با معرفیِ دو فیلم از این دو سرِ طیفِ علمیتخیلی تصویری از تنوعِ ادبیاتِ علمیتخیلی بدهم. تنها ویژگیِ مشترکِ این دو فیلم آن است که خارج از محافلِ گیکهای علمیتخیلیباز تقریباً کسی نمیشناسدشان، اما در این محافل فیلمهایی مهم و بحثبرانگیز هستند و حتا بهنوعی فیلم کالت به حساب میآیند.
1) مردی از زمین (The Man from Earth)، محصول 2007، کارگردان: ریچارد شنکمن (Richard Schenkman).
جروم بیکسبی (Jerome Bixby)، نویسندهی فیلمنامهی مردی از زمین، دیر به عصر طلاییِ علمیتخیلی پیوست اما قطعاً میراثدارِ آن بود. این فیلم جلوههای ویژه ندارد و تقریباً تمامِ آن در یک اتاق میگذرد. تمامِ فیلم گفتوگوست؛ بیشتر هم به صورت سؤالهای جمعی کوچک از شخصیت اصلی.
جمعی از دوستانِ دانشگاهی دور هم جمع شدهاند چون یکی از دوستانشان، به نام جان اولدمن، بعد از ده سال تدریس در دانشگاه در رشتهی انسانشناسی باستانی قصد دارد ناگهان برود. کمکم صحبت از این میشود که چرا اولدمن در این ده سال حتا ذرهای پیر نشده و چرا اینقدر وسایل قدیمی دارد و چرا به کسی نمیگوید کجا میرود و چرا اینقدر از فرهنگهای دوران غارنشینی انسان اطلاعات دارد. بعد اولدمن میگوید که فرض کنید که او بهراستی 14000 سالش است و با این فرض بحث کنند. نمیتوانم بگویم بحث به کجا میکشد چون چیزی نباید لو برود. فقط همین بس که بدانید این داستان مصداقِ واقعیِ عبارتِ «چه میشود اگر» در ژانر علمیتخیلی است.
[ادامهی مطلب را در فرستهی/پستِ بعدی بخوانید.]
@PersianSFF
#معرفی_فیلم #فیلم
این مطلبِ خیلی کوتاه را به دستورِ پوریا ناظمی و عرفان کسرایی برای روزنامهی شرق نوشتم. فقط هشتصد کلمه میخواستند. در هشتصد کلمه باید هم مقدمه مینوشتم و هم دو فقره فیلم معرفی میکردم. قول میدهم جبران کنم و دربارهی هر دو فیلم بشرحتر بنویسم.
در ادبیاتِ علمیتخیلی، به دههی 30 تا 50 میلادی «عصر طلایی» میگویند. بخش اعظمِ مشاهیرِ ادبیات ع.ت در آن دوران قلم زدند و ماندگارترین آثارشان را آفریدند. بسیاری از مضامین و ساختارها و سنتهایی که در ع.ت به جا ماند ماحصلِ آن دوران است. برای نمونه، علمیتخیلیِ کلاسیک تا حد زیادی گفتوگومحور بود. رویدادها در خلال همین گفتوگوها روشن میشدند و اطلاعات به خواننده میرسید. سوای آن، پرداختن به جزئیاتِ علمی (که از ادبیات علمیتخیلی جداییناپذیر است) در این گفتوگوها طبیعیتر جلوه میکرد؛ وقتی شخصیتها میتوانستند اطلاعات علمی به هم بدهند نیازی نبود نویسنده مقالهی علمی بنویسد و علمِ پشتِ داستانش را توجیه کند. بیدلیل نیست که هنوز هم گیکها و طرفدارانِ دوآتشهی علمیتخیلی به این نوع گفتوگوها، چه در میان خودشان و دربارهی آثار محبوبشان و چه در آثار ع.ت، علاقهمندند. ویژگیِ دیگرِ عصرِ طلایی در این بود که نشان داد چرا لقبِ ژانرِ علمیتخیلی «چه میشود اگر» است. عصارهی این ژانر پرداختن به این مسئله است که مثلاً «چه میشود اگر فضاییها بیایند»، «چه میشود اگر زمین زیادی پرجمعیت میشد» و غیره.
بعدها ادبیات علمیتخیلی خود را به ادبیاتِ جریانِ اصلی نزدیکتر کرد و این دو جریان اثرات بسیاری بر هم گذاشتند. در ادبیاتِ جریانِ اصلی، ژانرها در هم تلفیق میشدند و در ادبیات علمیتخیلی تلفیق زیرژانرهای علمیتخیلی و گاهی حتا تلفیق ژانرهای فانتزی و ع.ت بیشتر و بیشتر رخ داد. در این نوع از ادبیات علمیتخیلی که هنوز هم بخش مهمی از آن را تشکیل میدهد علمِ پشتِ داستان کماهمیت شده است و تفاوتِ چندانی میانِ آثارِ علمیتخیلی با بسیاری از آثارِ جریانِ سیالِ ذهن یا پستمدرن یا رئالیستیِ جادویی نیست. در این نوع علمیتخیلی لزوماً خبری از آن گفتوگومحوریِ کلاسیک نیست و علمِ پشتِ داستان نه حتماً از علومِ دقیقه است و نه چندان به آن پرداخته میشود. علم هم یکی از عناصری است که در خدمتِ خلقِ محیط قرار گرفته است.
این دو نوع علمیتخیلی به نوعی در تضاد با هم هستند و دو سرِ طیفِ ع.ت به حساب میآیند. ادبیاتِ گفتوگومحور و تلفیقیِ علمیتخیلی در سینمایش هم بازتاب دارد. میخواهم با معرفیِ دو فیلم از این دو سرِ طیفِ علمیتخیلی تصویری از تنوعِ ادبیاتِ علمیتخیلی بدهم. تنها ویژگیِ مشترکِ این دو فیلم آن است که خارج از محافلِ گیکهای علمیتخیلیباز تقریباً کسی نمیشناسدشان، اما در این محافل فیلمهایی مهم و بحثبرانگیز هستند و حتا بهنوعی فیلم کالت به حساب میآیند.
1) مردی از زمین (The Man from Earth)، محصول 2007، کارگردان: ریچارد شنکمن (Richard Schenkman).
جروم بیکسبی (Jerome Bixby)، نویسندهی فیلمنامهی مردی از زمین، دیر به عصر طلاییِ علمیتخیلی پیوست اما قطعاً میراثدارِ آن بود. این فیلم جلوههای ویژه ندارد و تقریباً تمامِ آن در یک اتاق میگذرد. تمامِ فیلم گفتوگوست؛ بیشتر هم به صورت سؤالهای جمعی کوچک از شخصیت اصلی.
جمعی از دوستانِ دانشگاهی دور هم جمع شدهاند چون یکی از دوستانشان، به نام جان اولدمن، بعد از ده سال تدریس در دانشگاه در رشتهی انسانشناسی باستانی قصد دارد ناگهان برود. کمکم صحبت از این میشود که چرا اولدمن در این ده سال حتا ذرهای پیر نشده و چرا اینقدر وسایل قدیمی دارد و چرا به کسی نمیگوید کجا میرود و چرا اینقدر از فرهنگهای دوران غارنشینی انسان اطلاعات دارد. بعد اولدمن میگوید که فرض کنید که او بهراستی 14000 سالش است و با این فرض بحث کنند. نمیتوانم بگویم بحث به کجا میکشد چون چیزی نباید لو برود. فقط همین بس که بدانید این داستان مصداقِ واقعیِ عبارتِ «چه میشود اگر» در ژانر علمیتخیلی است.
[ادامهی مطلب را در فرستهی/پستِ بعدی بخوانید.]
@PersianSFF
❤1
[در مطلبِ قبلی توضیح دادهام که چرا این معرفی اینقدر کوتاه است. امیدوارم بعدها مفصلتر دربارهی هر دو فیلم بنویسم.]
#معرفی_فیلم #فیلم
2) جاودانه، به زندگی (Immortel, ad vitam)، محصول 2004، کارگردان: اِنکی بلال (Enki Bilal).
انکی بلال، داستاننویس و کارگردانِ فرانسوی، این فیلم را به زبان انگلیسی و بر اساسِ یکی از رمانهای گرافیکی خودش ساخته است. در این فیلم زیرژانرهای علمیتخیلیِ بسیاری وجود دارد: سایبرپانک، ادبیات عجیب (weird fiction)، بیوپانک و ژنتیک، ویرانشهری (dystopian) و غیره و غیره.
سال 2095، یکی از اهرامِ مصر بالای سرِ شهر ظاهر شده. انسانها به دو دستهی تغییریافتهی ژنتیکی و انسانهای تغییرنیافته تقسیم شدهاند. سنترال پارکِ نیویورک به منطقهای بسته تبدیل شده و حصارهایی امنیتی دارد، چون به دلیلی نامعلوم انسانهایی که واردش میشوند به صورت مشتی استخوان به بیرون پرت میشوند. حوروس، ایزد باستانی مصر، را ایزدانِ دیگر به مرگ محکوم کردهاند و تنها یک روز فرصت دارد تا در میان زمینیان بگردد. مردی در یک زندانِ مخصوص به خوابِ سرمایشی فرورفته، اما ایرادی در دستگاهها پدید میآید و از زندان بیرون میافتد. حوروس هم قصد دارد در بدن او حلول کند تا بتواند در میان انسانها بگردد.
بخشهایی از این فیلم انیمیشن است. اما یکی از بهترین مثالهای تأثیرات و تأثراتِ علمیتخیلی با جریانهای اصلی ادبیات است.
دو فیلم مردی از زمین و جاودانه دو نمونهی سراپا متفاوت از ژانر علمیتخیلی هستند که جز در محافل طرفداران دوآتشهی علمیتخیلی چندان قدر ندیدهاند. نمیگویم که اگر طرفدار علمیتخیلی نباشید با دیدنِ این دو فیلم هوادارِ سرسختش میشوید. اما اگر بخواهید با ذهنیتِ علمیتخیلیبازها آشنا شوید و نمونههایی خوب و ناشناخته از این ژانر را ببینید از این دو فیلم بهتر پیدا نمیکنید.
@PersianSFF
#معرفی_فیلم #فیلم
2) جاودانه، به زندگی (Immortel, ad vitam)، محصول 2004، کارگردان: اِنکی بلال (Enki Bilal).
انکی بلال، داستاننویس و کارگردانِ فرانسوی، این فیلم را به زبان انگلیسی و بر اساسِ یکی از رمانهای گرافیکی خودش ساخته است. در این فیلم زیرژانرهای علمیتخیلیِ بسیاری وجود دارد: سایبرپانک، ادبیات عجیب (weird fiction)، بیوپانک و ژنتیک، ویرانشهری (dystopian) و غیره و غیره.
سال 2095، یکی از اهرامِ مصر بالای سرِ شهر ظاهر شده. انسانها به دو دستهی تغییریافتهی ژنتیکی و انسانهای تغییرنیافته تقسیم شدهاند. سنترال پارکِ نیویورک به منطقهای بسته تبدیل شده و حصارهایی امنیتی دارد، چون به دلیلی نامعلوم انسانهایی که واردش میشوند به صورت مشتی استخوان به بیرون پرت میشوند. حوروس، ایزد باستانی مصر، را ایزدانِ دیگر به مرگ محکوم کردهاند و تنها یک روز فرصت دارد تا در میان زمینیان بگردد. مردی در یک زندانِ مخصوص به خوابِ سرمایشی فرورفته، اما ایرادی در دستگاهها پدید میآید و از زندان بیرون میافتد. حوروس هم قصد دارد در بدن او حلول کند تا بتواند در میان انسانها بگردد.
بخشهایی از این فیلم انیمیشن است. اما یکی از بهترین مثالهای تأثیرات و تأثراتِ علمیتخیلی با جریانهای اصلی ادبیات است.
دو فیلم مردی از زمین و جاودانه دو نمونهی سراپا متفاوت از ژانر علمیتخیلی هستند که جز در محافل طرفداران دوآتشهی علمیتخیلی چندان قدر ندیدهاند. نمیگویم که اگر طرفدار علمیتخیلی نباشید با دیدنِ این دو فیلم هوادارِ سرسختش میشوید. اما اگر بخواهید با ذهنیتِ علمیتخیلیبازها آشنا شوید و نمونههایی خوب و ناشناخته از این ژانر را ببینید از این دو فیلم بهتر پیدا نمیکنید.
@PersianSFF
❤1
#علمی_تخیلی #تعریف #خبرگزاری_سینا
قرار شده هفتهای یک مطلب از همین دست مطالبی که در اینجا مینویسم برای خبرگزاریِ علمیِ سینا بفرستم؛ خبرگزاریِ سینا قصد دارد یک فضای وبلاگی راه بیندازد و نوشتنشان را به کسانی از حوزههای مختلف بسپارد. نوشتن دربارهی علمیتخیلی را هم به من سپردهاند.
هفتهی اول را با بحث دربارهی «تعریف علمیتخیلی» شروع کردهام. بندِ اولِ مطلب را در زیر آوردهام و پیوندِ مطلب را هم در انتهای این بند میآورم.
بهتر است مختصری شفافسازی کنم: اشارهام به این نکته است که معمولاً در علومِ دقیقه هر پدیدهای تعریفِ مشخصی دارد یا دستکم با تقریبِ خوبی حدود و ثُغورش معلوم است. اما ادبیات نه خودش و نه جزئیاتش به این راحتیها به قالبِ تنگِ تعریف درنمیآیند. عینِ ماهیِ لیز است که مدام از دستِ صیادِ گرسنهی عجول فرار میکند. تلاش میکنی معلوم کنی چه چیزی علمیتخیلی «هست»؛ آنوقت یک نفر یک کتاب مثال میزند و رشتهها پنبه میشود. بعضی کتابها در مرز ع.ت و فانتزی حرکت میکنند و گاهی هم به ادبیاتِ جریانِ اصلی نزدیک میشوند. استانیسلاو لِم در یکی از کتابهایش تصویری میسازد که الان به دردِ من میخورَد: شخصیتِ اصلیِ کتاب سوار بر فضاناوش به سمتِ سیارهای میرود و با خودش میگوید که فلانقدر با سیاره «فاصله» دارد؛ بعد از خودش میپرسد که دقیقاً از کجا «فاصله از سیاره» به «ارتفاع از سیاره» مبدل میشود؟ تلاش برای تعریفِ علمیتخیلی هم از قماشِ همین تصویر است. معلوم نیست از کجا داستانِ عادی شروع میشود و کجا به علمیتخیلی میرسد.
[مابقی مطلب را در این پیوند ببینید: http://sinapress.ir/news/74324 ]
@PersianSFF
قرار شده هفتهای یک مطلب از همین دست مطالبی که در اینجا مینویسم برای خبرگزاریِ علمیِ سینا بفرستم؛ خبرگزاریِ سینا قصد دارد یک فضای وبلاگی راه بیندازد و نوشتنشان را به کسانی از حوزههای مختلف بسپارد. نوشتن دربارهی علمیتخیلی را هم به من سپردهاند.
هفتهی اول را با بحث دربارهی «تعریف علمیتخیلی» شروع کردهام. بندِ اولِ مطلب را در زیر آوردهام و پیوندِ مطلب را هم در انتهای این بند میآورم.
بهتر است مختصری شفافسازی کنم: اشارهام به این نکته است که معمولاً در علومِ دقیقه هر پدیدهای تعریفِ مشخصی دارد یا دستکم با تقریبِ خوبی حدود و ثُغورش معلوم است. اما ادبیات نه خودش و نه جزئیاتش به این راحتیها به قالبِ تنگِ تعریف درنمیآیند. عینِ ماهیِ لیز است که مدام از دستِ صیادِ گرسنهی عجول فرار میکند. تلاش میکنی معلوم کنی چه چیزی علمیتخیلی «هست»؛ آنوقت یک نفر یک کتاب مثال میزند و رشتهها پنبه میشود. بعضی کتابها در مرز ع.ت و فانتزی حرکت میکنند و گاهی هم به ادبیاتِ جریانِ اصلی نزدیک میشوند. استانیسلاو لِم در یکی از کتابهایش تصویری میسازد که الان به دردِ من میخورَد: شخصیتِ اصلیِ کتاب سوار بر فضاناوش به سمتِ سیارهای میرود و با خودش میگوید که فلانقدر با سیاره «فاصله» دارد؛ بعد از خودش میپرسد که دقیقاً از کجا «فاصله از سیاره» به «ارتفاع از سیاره» مبدل میشود؟ تلاش برای تعریفِ علمیتخیلی هم از قماشِ همین تصویر است. معلوم نیست از کجا داستانِ عادی شروع میشود و کجا به علمیتخیلی میرسد.
[مابقی مطلب را در این پیوند ببینید: http://sinapress.ir/news/74324 ]
@PersianSFF
خبرگزاری سیناپرس
علمیتخیلی دقیقا چیست؟ - خبرگزاری سیناپرس
نمیتوانم جلوِ خودم را بگیرم و مطلبم را با این عبارتِ باسمهای/کلیشهای شروع نکنم: «بر همگان واضح و مبرهن است که» ماهیتِ ادبیات با علومِ دقیقه فرق میکند. (جا دارد خوانندگانِ عزیز بفرمایند «نه، بابا؟!»)
#شعر #شعر_علمی_تخیلی
از ارتکاباتِ قدیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیا در من بِتَن،
زنِ فضاییِ من...
سیارهات:
خاطرهی خوشِ خانه است.
سیارهام:
خلأ خواب.
سفینهام میانِ ابرهای تو جا خوش خواهد کرد.
و خطوطِ مغناطیسِ تو خواهم شد،
و خطوطِ مغناطیسِ تو خم خواهد شد.
میپیچم در هوای تو...
مثل شهاب
تمامِ تنم میسوزد.
(به آرزویم رسیدهام.)
نمیبینی؟
زمینِ تو مملو از آسمانی است
که کمانِ من را کم دارد.
در آغوشم بگیر
که از زمین و آسمانِ خود
بسیار میترسم.
در آغوشم بگیر
که سالهاست
مادرانم از هیچ خوابی حرف نزدهاند،
بلکه از «مراقب باش!» گفتهاند.
و نه از هیچ «من»
و نه از هیچ «تو»،
بلکه از «شاید»، از «چه میشود کرد»
گفتهاند.
مادرانم
تمام فصلهای سیارهام را کار میکنند.
(گاه میگویند «تابستان».
اما
سایهی تابستان است
که شاید در قصهی بعد
بیفتد روی کارخانهی اسلحهسازیِ سرِ کوچهمان.)
اما
در سیارهی تنت
تابستان طوری است
که شکوفههایت خواهد ریخت،
درختت تا تنْ تماشایی خواهد شد؛
بعد من میوزم...
بیا در من بِتَن،
زنِ فضاییِ من...
تا از تمامِ بادهای خورشیدی امان بگیرم،
تا از تلخیِ این همه سال نوری
که میانِ ماست
زودتر خلاص شوم،
تا از آنِ تو شوم
که «جای دیگری» هستی.
@PersianSFF
از ارتکاباتِ قدیم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بیا در من بِتَن،
زنِ فضاییِ من...
سیارهات:
خاطرهی خوشِ خانه است.
سیارهام:
خلأ خواب.
سفینهام میانِ ابرهای تو جا خوش خواهد کرد.
و خطوطِ مغناطیسِ تو خواهم شد،
و خطوطِ مغناطیسِ تو خم خواهد شد.
میپیچم در هوای تو...
مثل شهاب
تمامِ تنم میسوزد.
(به آرزویم رسیدهام.)
نمیبینی؟
زمینِ تو مملو از آسمانی است
که کمانِ من را کم دارد.
در آغوشم بگیر
که از زمین و آسمانِ خود
بسیار میترسم.
در آغوشم بگیر
که سالهاست
مادرانم از هیچ خوابی حرف نزدهاند،
بلکه از «مراقب باش!» گفتهاند.
و نه از هیچ «من»
و نه از هیچ «تو»،
بلکه از «شاید»، از «چه میشود کرد»
گفتهاند.
مادرانم
تمام فصلهای سیارهام را کار میکنند.
(گاه میگویند «تابستان».
اما
سایهی تابستان است
که شاید در قصهی بعد
بیفتد روی کارخانهی اسلحهسازیِ سرِ کوچهمان.)
اما
در سیارهی تنت
تابستان طوری است
که شکوفههایت خواهد ریخت،
درختت تا تنْ تماشایی خواهد شد؛
بعد من میوزم...
بیا در من بِتَن،
زنِ فضاییِ من...
تا از تمامِ بادهای خورشیدی امان بگیرم،
تا از تلخیِ این همه سال نوری
که میانِ ماست
زودتر خلاص شوم،
تا از آنِ تو شوم
که «جای دیگری» هستی.
@PersianSFF
#علمی_تخیلی #تعریف #خبرگزاری_سینا
مطلب دومم در خبرگزاری سینا دربارهی تعریفِ علمیتخیلی؛ دو بند از مطلب را اینجا آوردم و مابقی در پیوندِ انتهای متن است.
هستند کسانی که علمیتخیلی را شاخهای از ادبیات فانتزی میدانند؛ برای مثال، در مطلب قبلیام از منتقد و ویراستارِ اسکاتلندی، دیوید پرینگل (David Pringle)، نقل کردم: «علمیتخیلی شاخهای از ادبیاتِ فانتزی است که از زاویهدیدِ خیالانگیزِ علمِ مدرن سود میجوید.» بنا به تجربهی من، بعضیها این مسئله را بدیهی میدانند؛ چون روحِ حاکم بر هر دو ژانر را از یک جنس میدانند. بعضیها هم حتا اگر مخالفت نکنند، ابرو بالا میاندازند. ممکن است فردِ شجاعی هم پیدا شود و با مثالها و مصداقهایی در این فرض شک و تردید بیاورد: رمان مریخی (Martian)، نوشتهی اندی وییر (Andy Weir)، را فرض کنید یا رمان پارک ژوراسیک (Jurassic Park)، نوشتهی مایکل کرایتون (Michael Crichton). این دو اثر بخشهایی دارند که فرقِ چندانی با مقالاتِ علمی ندارد. کمترین ردّی از ماوراءالطبیعه در آنها نیست که هیچ، نویسندگانش سعی کردهاند تعدادِ مفروضاتِ غیرعلمی یا اشتباهشان را به حداقل برسانند. چطور ممکن است چنین آثاری را بخشی از ادبیاتی به حساب آورد که با جادو و جنبل و خونآشام و روح و اِلف و گابلین و چراغ جادو و امثالهم سر و کار دارد؟
[یا] ممکن است فردِ معترض بپرسد: «مگر فانتزی تغییراتِ ناشی از علم و فناوری را بررسی میکند؟» جواب این است که «طبعاً، خیر. اما روحِ فانتزی، دستکم فانتزی کلاسیک، بازگشت به طبیعت و پیروزیِ نهاییِ خیر بر شَر است. این نوع رمانتیسیسم را نمیشود از فانتزی جدا کرد. ادبیات علمیتخیلی نیز عمدتاً جنبهای هشدارآمیز دارد دربارهی مخاطراتِ علم و فناوری و تغییراتِ ناگهانیِ ناشی از آن که گاه ادراکناپذیر و نتیجتاً مهارناپذیر میشود. چنین هشدارها و زنهارهایی ذاتاً از همان نوع رمانتیسیسمِ فانتزی است.»
...تا قبل از دوران مدرن (برای ما اهلِ ادبیات، شاید بشود گفت تا قبل از دن کیشوت ) روزگارِ «اساطیر الاولّین» بود. مرزِ مشخصی میان خیال و حقیقت یا میان ادبیات و واقعیت نبود... شاید این جملهام غلط باشد. شاید بهتر باشد بگویم اساساً مرزی میان اینها نبود. دیوی که با رستم میجنگید یا قایقرانی که نامش خارون (Charon) بود و مردگان را به جهانِ اُخروی میبُرد بخشی جداییناپذیر از تاریخِ کشور یا حیاتِ انسان دانسته میشد. مردم خود را به راستی از نسلِ کیومرث میدانستند. پریان و اجنهی سُمدار و دَوالپا بیخِ گوشِ مردم میزیستند و مردم آنها را «میدیدند». افسانه و زندگی یکی بودند. «روزی روزگاری» یا «یکی بود، یکی نبود» عبارتی جادویی نبود که قصه و خیال با آن شروع میشود؛ عبارتی بود برای جلبِ توجهِ شنونده به دانستنِ مابقیِ حیاتِ جمعیِ انسانها.
«اسطوره» توجیهِ دستگاهِ جهان بود و زندگی با آن معنا و دلیل و نظم مییافت. بدین معنا، افسانه و علم هم (نزد قاطبهی مردم) یکی بودند.
اما مردمِ امروز اسطوره و افسانه را (معمولاً) با حقیقت یکی نمیدانند. دیو و رستم و خارون و دوالپا و اِلف و پری ارتباطی با انسانِ معاصر ندارد. زیبا هستند. حرفی نیست. اما زندگی نیستند. از جنسِ زندگی نیستند. خیالاند. امروزه ما با دستگاهِ دیگری جهان و کارِ جهان را توجیه میکنیم. امروزه آنچه تنیده در زندگیمان است و جهانبینیمان را شکل میدهد «علم» است. یعنی علم اسطورهی ماست.
[مابقی مطلب را در این پیوند ببینید: https://goo.gl/eqtfnc]
@PersianSFF
مطلب دومم در خبرگزاری سینا دربارهی تعریفِ علمیتخیلی؛ دو بند از مطلب را اینجا آوردم و مابقی در پیوندِ انتهای متن است.
هستند کسانی که علمیتخیلی را شاخهای از ادبیات فانتزی میدانند؛ برای مثال، در مطلب قبلیام از منتقد و ویراستارِ اسکاتلندی، دیوید پرینگل (David Pringle)، نقل کردم: «علمیتخیلی شاخهای از ادبیاتِ فانتزی است که از زاویهدیدِ خیالانگیزِ علمِ مدرن سود میجوید.» بنا به تجربهی من، بعضیها این مسئله را بدیهی میدانند؛ چون روحِ حاکم بر هر دو ژانر را از یک جنس میدانند. بعضیها هم حتا اگر مخالفت نکنند، ابرو بالا میاندازند. ممکن است فردِ شجاعی هم پیدا شود و با مثالها و مصداقهایی در این فرض شک و تردید بیاورد: رمان مریخی (Martian)، نوشتهی اندی وییر (Andy Weir)، را فرض کنید یا رمان پارک ژوراسیک (Jurassic Park)، نوشتهی مایکل کرایتون (Michael Crichton). این دو اثر بخشهایی دارند که فرقِ چندانی با مقالاتِ علمی ندارد. کمترین ردّی از ماوراءالطبیعه در آنها نیست که هیچ، نویسندگانش سعی کردهاند تعدادِ مفروضاتِ غیرعلمی یا اشتباهشان را به حداقل برسانند. چطور ممکن است چنین آثاری را بخشی از ادبیاتی به حساب آورد که با جادو و جنبل و خونآشام و روح و اِلف و گابلین و چراغ جادو و امثالهم سر و کار دارد؟
[یا] ممکن است فردِ معترض بپرسد: «مگر فانتزی تغییراتِ ناشی از علم و فناوری را بررسی میکند؟» جواب این است که «طبعاً، خیر. اما روحِ فانتزی، دستکم فانتزی کلاسیک، بازگشت به طبیعت و پیروزیِ نهاییِ خیر بر شَر است. این نوع رمانتیسیسم را نمیشود از فانتزی جدا کرد. ادبیات علمیتخیلی نیز عمدتاً جنبهای هشدارآمیز دارد دربارهی مخاطراتِ علم و فناوری و تغییراتِ ناگهانیِ ناشی از آن که گاه ادراکناپذیر و نتیجتاً مهارناپذیر میشود. چنین هشدارها و زنهارهایی ذاتاً از همان نوع رمانتیسیسمِ فانتزی است.»
...تا قبل از دوران مدرن (برای ما اهلِ ادبیات، شاید بشود گفت تا قبل از دن کیشوت ) روزگارِ «اساطیر الاولّین» بود. مرزِ مشخصی میان خیال و حقیقت یا میان ادبیات و واقعیت نبود... شاید این جملهام غلط باشد. شاید بهتر باشد بگویم اساساً مرزی میان اینها نبود. دیوی که با رستم میجنگید یا قایقرانی که نامش خارون (Charon) بود و مردگان را به جهانِ اُخروی میبُرد بخشی جداییناپذیر از تاریخِ کشور یا حیاتِ انسان دانسته میشد. مردم خود را به راستی از نسلِ کیومرث میدانستند. پریان و اجنهی سُمدار و دَوالپا بیخِ گوشِ مردم میزیستند و مردم آنها را «میدیدند». افسانه و زندگی یکی بودند. «روزی روزگاری» یا «یکی بود، یکی نبود» عبارتی جادویی نبود که قصه و خیال با آن شروع میشود؛ عبارتی بود برای جلبِ توجهِ شنونده به دانستنِ مابقیِ حیاتِ جمعیِ انسانها.
«اسطوره» توجیهِ دستگاهِ جهان بود و زندگی با آن معنا و دلیل و نظم مییافت. بدین معنا، افسانه و علم هم (نزد قاطبهی مردم) یکی بودند.
اما مردمِ امروز اسطوره و افسانه را (معمولاً) با حقیقت یکی نمیدانند. دیو و رستم و خارون و دوالپا و اِلف و پری ارتباطی با انسانِ معاصر ندارد. زیبا هستند. حرفی نیست. اما زندگی نیستند. از جنسِ زندگی نیستند. خیالاند. امروزه ما با دستگاهِ دیگری جهان و کارِ جهان را توجیه میکنیم. امروزه آنچه تنیده در زندگیمان است و جهانبینیمان را شکل میدهد «علم» است. یعنی علم اسطورهی ماست.
[مابقی مطلب را در این پیوند ببینید: https://goo.gl/eqtfnc]
@PersianSFF
خبرگزاری سیناپرس
ارتباط تنگاتنگ ادبیات فانتزی،اسطوره و علمیتخیلی - خبرگزاری سیناپرس
در مطلب قبل، از مهمترین مؤلفه داستانِ علمیتخیلی حرف زدیم: علم و تغییرات ناشی از علم بر جامعه و بر بشر و همینطور هم «معنا» یعنی اهمیتِ نمادینِ علم در زندگی روزمره.
#نمونه_ترجمه #آلیس_در_سرزمین_عجایب
تقریباً سه سال پیش ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب را ترجمه کردم. به دلایلی کارِ انتشارش به تعویق افتاد. چیزی نمانده بود متنش را به رایگان در اینترنت منتشر کنم که دوستِ عزیزی مانعم شد و کارِ انتشارش را بر عهده گرفت. میخواستم ترجمهای متفاوت از آلیس به دست بدهم. وقتی منتشر بشود توضیحاتِ بیشتری دربارهی روشِ کارم خواهم داد. خلاصهاش این میشود که: خیلی از مترجمهای آلیس به زبانهای دیگر بسیاری از اشعار و بخشهایی از متن را بومیسازی کرده بودند؛ برای مثال، اگر شعری در کتاب آلیس به شعری مشهور در روزگارِ لوئیس کارول اشاره داشته، مترجمان هم شعر را طوری ترجمه میکنند یا تغییر میدهند که به شعری مشهور در ادبیاتِ زبانِ مقصد اشاره داشته باشد.
بههرحال، امروز تصمیم گرفتم دو تا از شعرهای کتاب را اینجا بگذارم تا ببینم نظرِ دوستان چیست. هر دو شعر، مالِ فصولِ آخرِ کتاب است و مکالمهی بینِ آلیس و شیردال (Gryphon) و شخصیتی که من نامش را ترجمه کردم به «یتیمچهی لاکپشت» (Mock Turtle).
***
یتیمچهی لاکپشت آهی جانسوز کشید و با صدایی که گاه به دلیلِ هقهق میگرفت، این آواز را خواند:
سوپِ خوشمزه سرِ میز توی ظرفِ قشنگ
گریه میکرد و تُپُق میزد و میگفت سخن:
«من کـِ که سوپم و دا داغم و خوُ خوشمزه،
پَ پَ پس زیرِ دی دیگچه چـِ چرا نیست روشن؟
چون نخوردی مَ مَ من را دِ دلم سوخت زیاد
صَ صَ صَبر و تا تا تابم رَ رَ رفت از تَ تَ تن.
نینینیستش اَ اَ اَز مزّهی من محشرتر
بَ بَ بنده مَ مبادا بی بیفتم ز دهن...
مَ مَ من سوپم و دا داغم و خوُ خوشمزه،
نی نی نیستش هی هی هیچی بِ بِ بهتر از من!»
***
شیردال گفت: «برویم سراغِ شعرِ بعدی. آن شعر را بخوان دربارهی چوپانه که توی راه بود.»
آلیس جرئت نداشت به حرفش گوش نکند، هرچند احساس میکرد هرچه بگوید اشتباه از کار درمیآید. اما هر طور بود با صدایی لرزان ادامه داد:
دید جغدک یک غذایی را به راه؛
گفت با خود: «هوه هوه هوه هاه هاه!
تو کجا بودی تا الان، ای قشنگ؟
میخورم الان تو را با گاز و چنگ.»
بَبری آمد ناگهان سوی غذا؛
گفت: «من هم گشنه هستم از قضا.»
گفت جغد: «این هست در حقِ تو کم.»
گفت ببر: «این هست در حقِ تو سَم...
خوردنیها مالِ من، ای جغدِ شوم؛
ای که نامت هست جغد و بوف و بوم.
قاشق و بشقاب سهمت میشود،
گشنگی هم از دلِ من میرود!»
@PersianSFF
تقریباً سه سال پیش ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب را ترجمه کردم. به دلایلی کارِ انتشارش به تعویق افتاد. چیزی نمانده بود متنش را به رایگان در اینترنت منتشر کنم که دوستِ عزیزی مانعم شد و کارِ انتشارش را بر عهده گرفت. میخواستم ترجمهای متفاوت از آلیس به دست بدهم. وقتی منتشر بشود توضیحاتِ بیشتری دربارهی روشِ کارم خواهم داد. خلاصهاش این میشود که: خیلی از مترجمهای آلیس به زبانهای دیگر بسیاری از اشعار و بخشهایی از متن را بومیسازی کرده بودند؛ برای مثال، اگر شعری در کتاب آلیس به شعری مشهور در روزگارِ لوئیس کارول اشاره داشته، مترجمان هم شعر را طوری ترجمه میکنند یا تغییر میدهند که به شعری مشهور در ادبیاتِ زبانِ مقصد اشاره داشته باشد.
بههرحال، امروز تصمیم گرفتم دو تا از شعرهای کتاب را اینجا بگذارم تا ببینم نظرِ دوستان چیست. هر دو شعر، مالِ فصولِ آخرِ کتاب است و مکالمهی بینِ آلیس و شیردال (Gryphon) و شخصیتی که من نامش را ترجمه کردم به «یتیمچهی لاکپشت» (Mock Turtle).
***
یتیمچهی لاکپشت آهی جانسوز کشید و با صدایی که گاه به دلیلِ هقهق میگرفت، این آواز را خواند:
سوپِ خوشمزه سرِ میز توی ظرفِ قشنگ
گریه میکرد و تُپُق میزد و میگفت سخن:
«من کـِ که سوپم و دا داغم و خوُ خوشمزه،
پَ پَ پس زیرِ دی دیگچه چـِ چرا نیست روشن؟
چون نخوردی مَ مَ من را دِ دلم سوخت زیاد
صَ صَ صَبر و تا تا تابم رَ رَ رفت از تَ تَ تن.
نینینیستش اَ اَ اَز مزّهی من محشرتر
بَ بَ بنده مَ مبادا بی بیفتم ز دهن...
مَ مَ من سوپم و دا داغم و خوُ خوشمزه،
نی نی نیستش هی هی هیچی بِ بِ بهتر از من!»
***
شیردال گفت: «برویم سراغِ شعرِ بعدی. آن شعر را بخوان دربارهی چوپانه که توی راه بود.»
آلیس جرئت نداشت به حرفش گوش نکند، هرچند احساس میکرد هرچه بگوید اشتباه از کار درمیآید. اما هر طور بود با صدایی لرزان ادامه داد:
دید جغدک یک غذایی را به راه؛
گفت با خود: «هوه هوه هوه هاه هاه!
تو کجا بودی تا الان، ای قشنگ؟
میخورم الان تو را با گاز و چنگ.»
بَبری آمد ناگهان سوی غذا؛
گفت: «من هم گشنه هستم از قضا.»
گفت جغد: «این هست در حقِ تو کم.»
گفت ببر: «این هست در حقِ تو سَم...
خوردنیها مالِ من، ای جغدِ شوم؛
ای که نامت هست جغد و بوف و بوم.
قاشق و بشقاب سهمت میشود،
گشنگی هم از دلِ من میرود!»
@PersianSFF
👍1
#نقد_کتاب #علمی_تخیلی #ویرانشهر #بخشنده
دو ساعت است که دارم سرم را میخارانم و از خودم میپرسم «واقعاً چرا؟» ماجرا از این قرار است: یکی از شرمساریهای بزرگِ زندگیام این بود که کتاب بخشنده (The Giver) نوشتهی لوئیس لوری (Lois Lory) را نخوانده بودم. چرا شرمساری؟ چون این کتاب از اولین کتابهای ویرانشهری (یا پادآرمانشهریِ) ادبیاتِ نوجوانان است و هیچ فهرستی از کتابهای برترِ ادبیات نوجوانان (خصوصاً ع.ت.ف) نیست که نامِ بخشنده در آن نباشد. بالاخره یکی دو ماهِ پیش کلِ چهارگانه را خریدم (بله؛ چهار کتاب است و من فعلاً فقط جلد اول را خواندهام). دو سه شبِ پیش هم مطالعهاش را شروع کردم؛ ترجمهی خانم کیوان عبیدی آشتیانی، نشر چشمه.
موضوعِ داستان شاید تا حدی تکراری به نظر برسد، اما بهتر است آن را در ظرفِ زمانیِ خودش بخوانیم و مخاطبِ هدف را هم فراموش نکنیم. داستان در دنیایی رخ میدهد که همه چیز بینقص است. اخلاقِ مردم عالی است، کسی دروغ نمیگوید، اشتباهاتِ مردم را علنی تذکر میدهند، همه مبادیِ آدابِ خاصی هستند مثلِ عذرخواهیِ بیدرنگ و در جواب بخشودنِ فردِ عذرخواسته، غذا فراوان هست، شغلها از دوازدهسالگی برای بچهها تعیین میشوند (آن هم با مطالعهی شخصیتِ بچهها در مدرسه) و غیره و غیره... یکجور دنیای قشنگِ نوِ هاکسلیوار اما بدونِ بحثِ طبقاتِ اجتماعی و دخالتِ افراطی در طراحیِ ژنتیکیِ مردم. البته برداشتِ من از فضای داستان این بود که سکس در این دنیا انجام نمیشود (گویا نیازش هم در انسان نیست) و فیزیولوژیِ مردم هم کمی با ما فرق دارد (اشاره نمیکنم که مبادا چیزی لو برود). یعنی بههرحال مختصری مهندسیِ ژنتیک در کار است. از این مسئله چندان مطمئن نیستم. نمیدانم هم به خاطرِ «حیا و پردهپوشیِ» مزخرفِ نویسنده این ابهام پدید آمده یا کتاب در وزارتِ ارشاد و سانسور مُثله شده.
اولین چیزی که توی ذوقم زد لحنِ خشک و ماشینیِ کتاب بود. بیتعارف به نظرم بخشی از این مسئله را هم میشد به گردنِ مترجم انداخت. سالهاست خانم عبیدی را میشناسم و مثلِ بسیاری از اهلِ ادبیات اعتقاد دارم ایشان در حوزهی ادبیاتِ کودک و نوجوان از کاردانترین مترجمهاست. اما هم متنِ اصلی و هم ترجمهی این کتاب طوری بود که انگار اثرِ دستِ روبوت باشد. طبعاً حواسم هست داستان در یک ویرانشهرِ ظاهراً آرمانشهری میگذرد که جامعه با رویآوردن به یک زندگیِ بیشازحد مبادیِ آداب و خشک به ثُبات رسیده. اما راویِ کتاب هم اولشخص نبود که بخواهد حتماً حال و هوای ذهنیِ این مردم را بازتاب بدهد. البته تأکید کنم که ترجمهی کتاب غلط ندارد. در سرتاسرِ کتاب فقط یک «را» دیدم که در جای اشتباه (بعد از فعل) آمده بود. ترجمه ایرادِ فنی نداشت جز گاهی چند ضمیرِ اضافه که خیلی راحت میشد حذفشان کرد.
اما اعتراف میکنم #جهانسازی در این کتاب بد نبود. نمایشِ یک جهانِ متفاوت در دویست صفحه و دادنِ جزئیاتِ کافی و درنظرگرفتنِ چرخههای اجتماعی و اقتصادیِ جامعه کارِ راحتی نیست. مشکل در اینجاست که به نظرم هفتاد هشتاد درصدِ کتاب جهانسازی بود و مابقی داستان. صفحهی آخرِ کتاب تازه داستان داشت شروع میشد؛ نه اینکه تمام بشود.
خلاصه اینکه توقعِ داستانی پرهیجان را نداشته باشید. توقع نداشته باشید با شخصیتهای عمیق سر و کله بزنید. توقع هم نداشته باشید از شرارتِ شخصیتهای پشت پردهی رمان مبهوت شوید؛ چون اصلاً چنین شخصیتهایی در این کتاب نمیآیند. احتمالاً باید در کتابهای بعدی بشناسیمشان.
کتابهای بعدیِ این چهارگانه را هم میخوانم و باز دربارهشان حرف میزنم. حقیقتش را بخواهید امیدوارم نظرم برگردد و داستان به فراخورِ اسم و جایگاهش در تاریخِ ادبیاتِ نوجوانان حالم را خوش کند. به محضِ اینکه بقیهشان را هم بخوانم مفصلتر دربارهشان مینویسم.
امتیازِ این کتاب در سایتِ گودریدز و در همهی فهرستهای منتقدان بالاست. در نتیجه، حتا اگر بیشتر از این هم از کتاب خوشم نمیآمد هنوز هم میگویم که همهی علمیتخیلیبازها باید آن را بخوانند. اما من فعلاً نفهمیدهام دلیلِ استقبالِ خوانندهها از این کتاب چیست. شاید با خواندنِ سه جلدِ بعدی مطلب برایم روشن شود.
پینوشت: حواسم هست که فیلمی هم از روی این کتاب ساختهاند؛ هرچند از آن فیلم بدم نیامد چیزِ خاصی هم یادم نمانده. آنونسِ فیلم را دیدم که برایم مرور بشود. به نظرم آمد فیلم را از مجموعِ کتابها ساختهاند و فضای روستاییِ کتاب را به یک فضای آیندهگرایانه و پیچیده تبدیل کردهاند. در نتیجه، قطعاً بعد از خواندنِ چهارگانه باز هم دربارهاش مینویسم.
@PersianSFF
دو ساعت است که دارم سرم را میخارانم و از خودم میپرسم «واقعاً چرا؟» ماجرا از این قرار است: یکی از شرمساریهای بزرگِ زندگیام این بود که کتاب بخشنده (The Giver) نوشتهی لوئیس لوری (Lois Lory) را نخوانده بودم. چرا شرمساری؟ چون این کتاب از اولین کتابهای ویرانشهری (یا پادآرمانشهریِ) ادبیاتِ نوجوانان است و هیچ فهرستی از کتابهای برترِ ادبیات نوجوانان (خصوصاً ع.ت.ف) نیست که نامِ بخشنده در آن نباشد. بالاخره یکی دو ماهِ پیش کلِ چهارگانه را خریدم (بله؛ چهار کتاب است و من فعلاً فقط جلد اول را خواندهام). دو سه شبِ پیش هم مطالعهاش را شروع کردم؛ ترجمهی خانم کیوان عبیدی آشتیانی، نشر چشمه.
موضوعِ داستان شاید تا حدی تکراری به نظر برسد، اما بهتر است آن را در ظرفِ زمانیِ خودش بخوانیم و مخاطبِ هدف را هم فراموش نکنیم. داستان در دنیایی رخ میدهد که همه چیز بینقص است. اخلاقِ مردم عالی است، کسی دروغ نمیگوید، اشتباهاتِ مردم را علنی تذکر میدهند، همه مبادیِ آدابِ خاصی هستند مثلِ عذرخواهیِ بیدرنگ و در جواب بخشودنِ فردِ عذرخواسته، غذا فراوان هست، شغلها از دوازدهسالگی برای بچهها تعیین میشوند (آن هم با مطالعهی شخصیتِ بچهها در مدرسه) و غیره و غیره... یکجور دنیای قشنگِ نوِ هاکسلیوار اما بدونِ بحثِ طبقاتِ اجتماعی و دخالتِ افراطی در طراحیِ ژنتیکیِ مردم. البته برداشتِ من از فضای داستان این بود که سکس در این دنیا انجام نمیشود (گویا نیازش هم در انسان نیست) و فیزیولوژیِ مردم هم کمی با ما فرق دارد (اشاره نمیکنم که مبادا چیزی لو برود). یعنی بههرحال مختصری مهندسیِ ژنتیک در کار است. از این مسئله چندان مطمئن نیستم. نمیدانم هم به خاطرِ «حیا و پردهپوشیِ» مزخرفِ نویسنده این ابهام پدید آمده یا کتاب در وزارتِ ارشاد و سانسور مُثله شده.
اولین چیزی که توی ذوقم زد لحنِ خشک و ماشینیِ کتاب بود. بیتعارف به نظرم بخشی از این مسئله را هم میشد به گردنِ مترجم انداخت. سالهاست خانم عبیدی را میشناسم و مثلِ بسیاری از اهلِ ادبیات اعتقاد دارم ایشان در حوزهی ادبیاتِ کودک و نوجوان از کاردانترین مترجمهاست. اما هم متنِ اصلی و هم ترجمهی این کتاب طوری بود که انگار اثرِ دستِ روبوت باشد. طبعاً حواسم هست داستان در یک ویرانشهرِ ظاهراً آرمانشهری میگذرد که جامعه با رویآوردن به یک زندگیِ بیشازحد مبادیِ آداب و خشک به ثُبات رسیده. اما راویِ کتاب هم اولشخص نبود که بخواهد حتماً حال و هوای ذهنیِ این مردم را بازتاب بدهد. البته تأکید کنم که ترجمهی کتاب غلط ندارد. در سرتاسرِ کتاب فقط یک «را» دیدم که در جای اشتباه (بعد از فعل) آمده بود. ترجمه ایرادِ فنی نداشت جز گاهی چند ضمیرِ اضافه که خیلی راحت میشد حذفشان کرد.
اما اعتراف میکنم #جهانسازی در این کتاب بد نبود. نمایشِ یک جهانِ متفاوت در دویست صفحه و دادنِ جزئیاتِ کافی و درنظرگرفتنِ چرخههای اجتماعی و اقتصادیِ جامعه کارِ راحتی نیست. مشکل در اینجاست که به نظرم هفتاد هشتاد درصدِ کتاب جهانسازی بود و مابقی داستان. صفحهی آخرِ کتاب تازه داستان داشت شروع میشد؛ نه اینکه تمام بشود.
خلاصه اینکه توقعِ داستانی پرهیجان را نداشته باشید. توقع نداشته باشید با شخصیتهای عمیق سر و کله بزنید. توقع هم نداشته باشید از شرارتِ شخصیتهای پشت پردهی رمان مبهوت شوید؛ چون اصلاً چنین شخصیتهایی در این کتاب نمیآیند. احتمالاً باید در کتابهای بعدی بشناسیمشان.
کتابهای بعدیِ این چهارگانه را هم میخوانم و باز دربارهشان حرف میزنم. حقیقتش را بخواهید امیدوارم نظرم برگردد و داستان به فراخورِ اسم و جایگاهش در تاریخِ ادبیاتِ نوجوانان حالم را خوش کند. به محضِ اینکه بقیهشان را هم بخوانم مفصلتر دربارهشان مینویسم.
امتیازِ این کتاب در سایتِ گودریدز و در همهی فهرستهای منتقدان بالاست. در نتیجه، حتا اگر بیشتر از این هم از کتاب خوشم نمیآمد هنوز هم میگویم که همهی علمیتخیلیبازها باید آن را بخوانند. اما من فعلاً نفهمیدهام دلیلِ استقبالِ خوانندهها از این کتاب چیست. شاید با خواندنِ سه جلدِ بعدی مطلب برایم روشن شود.
پینوشت: حواسم هست که فیلمی هم از روی این کتاب ساختهاند؛ هرچند از آن فیلم بدم نیامد چیزِ خاصی هم یادم نمانده. آنونسِ فیلم را دیدم که برایم مرور بشود. به نظرم آمد فیلم را از مجموعِ کتابها ساختهاند و فضای روستاییِ کتاب را به یک فضای آیندهگرایانه و پیچیده تبدیل کردهاند. در نتیجه، قطعاً بعد از خواندنِ چهارگانه باز هم دربارهاش مینویسم.
@PersianSFF