یک توضیح کوتاه در مورد نوشتهی قبلی:
بعضی از دوستانِ نادیدهام به چند نکته در مطلبِ «ناهمزمانیِ خواننده و راوی» ایراد گرفته بودند (https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/51). دوستِ دیگری آن ایرادها را به بنده منتقل کرد تا جواب بدهم. به حُکمِ اینکه همهی ما علمیتخیلیبازها و فانتزیبازها بههرحال دوستِ هم هستیم، وظیفهام است حرف گوش کنم. این هم فهرستِ ایرادها و گلایهها:
1) گِلِه کرده بودند در این وانفسا که ژانرینویسی هیچ ارج و قربی ندارد چرا ما ژانربازها به خودمان حمله کنیم؟ حقیقتش را بخواهید مطلبِ بنده حمله نبود. نقدی کاملاً دوستانه به یکی از آثارِ نویسنده بود، آن هم فقط به مشکلی که در ابتدای کتابش دیده بودم. اما یادم رفته بود که در انتهای مطلب بنویسم: «در فرصتِ باقیمانده تا انتشار، امیدوارم این مشکل رفع شود.» حالا از بابتِ ننوشتنِ این جمله ناراحتم؛ اگر نوشته بودم شاید این سوءتفاهمِ مختصر پیش نمیآمد.
2) آیا میشود بر اساسِ چند صفحهی ابتداییِ کتاب آن را نقد کرد؟ جوابِ بنده: خیر؛ به همین دلیل نقدِ بنده هم متوجهِ همین ابتدای کتاب بود و اظهارِ ترس که مبادا تا آخر تکرار شود. سوای آن، باید اعتراف کنم شاید کلمهی «نقد» در ابتدای مطلبم غلطانداز بود. یک پست وبلاگی نوشتم و بس.
3) دوستِ دیگری هم گفته: نکتهی «همزمانیِ راوی و خواننده» همیشه صحت ندارد و چه بسیار بزرگانی که خلافِ این حرف عمل کردهاند. صحیح است. به همین دلیل در مطلبم هم نوشته بودم: «طبعاً میدانم که میشود استثنائاتی هم برای این حرف متصور شد.» اما با توجه به برداشتِ بنده از ابتدای تاریکروشنا، به نظرم نیامد این کتاب در زمرهی آن استثناها باشد. اما میپذیرم که اگر بحثی مثلِ سفر در زمان در این کتاب پیش کشیده شود بنده سنگِ روی یخ میشوم. ولی با توجه به محتوای تبلیغیِ کتاب، برداشتم را مقرون به صحت میدانم.
4) اینقبیل نقدها تشویق به نخریدنِ کتاب است. به شوخی عرض کنم که اگر من با این نوشتهها چنین نفوذی داشتم خدا را بنده نبودم. مسلماً از نقد چنین قصدی ندارم، چون مَمَرِ معاشِ من از این است که همه کتاب بخرند. از طرفی، همه مسلماً میدانیم که «نقد» چنین کاری نمیکند؛ آن هم نقدِ بیغلوغش.
5) مبادا کاری کنیم که دیگر کتابخوانها عرصه را از این بیشتر به ما تنگ کنند؛ ژانرینویسی در ایران دشمن کم ندارد. جوابِ بنده: ژانرینویسی تا ابدالآباد دشمن خواهد داشت. همه جای دنیا همین بوده و هست و بعید میدانم هیچوقت هم ورق برگردد. نهایتاً ممکن است فضا به اندازهی قبل تنگ نباشد. از طرفی، اگر نویسنده یا مترجمِ ژانریِ ایرانی کارش را بهبود ندهد عرصه ولو ذرهای فراخ نمیشود. راستش معمولاً سیاستپیشگانِ ریگبهکفش از «اوضاعِ حساسِ کنونی» حرف میزنند. ما ادبیاتیها باید در هر اوضاعی به هم کمک کنیم که کارمان (چه ترجمه و چه تألیف) بهبود پیدا کند. یک روشش نقدِ دوستانه به همدیگر است. مهم این است که خوشطینت بمانیم و بنا را به خوشطینتیِ دیگران بگذاریم.
خلاصه: بنده از یک نکتهای که در ابتدای کتاب آقای آرین دیده بودم استفاده کردم تا به نویسندههای بالقوهای که شاید بین خوانندههایم باشند نکتهای بگویم. شاید اگر به نویسندهای نوقلم چنین ایرادی میگرفتم، میشد گفت که در حقِ نویسنده بیانصافی کردهام و سخت گرفتهام. اما آقای آرین هوادارانِ بسیار زیادی دارد و در کارش حرفهای است و سخت بعید میدانم از نقدِ دوستانه دلگیر شود یا اساساً حرفِ من کمترین تأثیری بر فروشِ کتابهایش داشته باشد.
امیدوارم اگر نقدِ من درست باشد در فرصتِ باقیمانده تا انتشار اصلاحش کنند و اگر نقدم اشتباه باشد بعدها کتاب را معرفی کنم و عذرِ تقصیر بخواهم.
@PersianSFF
بعضی از دوستانِ نادیدهام به چند نکته در مطلبِ «ناهمزمانیِ خواننده و راوی» ایراد گرفته بودند (https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/51). دوستِ دیگری آن ایرادها را به بنده منتقل کرد تا جواب بدهم. به حُکمِ اینکه همهی ما علمیتخیلیبازها و فانتزیبازها بههرحال دوستِ هم هستیم، وظیفهام است حرف گوش کنم. این هم فهرستِ ایرادها و گلایهها:
1) گِلِه کرده بودند در این وانفسا که ژانرینویسی هیچ ارج و قربی ندارد چرا ما ژانربازها به خودمان حمله کنیم؟ حقیقتش را بخواهید مطلبِ بنده حمله نبود. نقدی کاملاً دوستانه به یکی از آثارِ نویسنده بود، آن هم فقط به مشکلی که در ابتدای کتابش دیده بودم. اما یادم رفته بود که در انتهای مطلب بنویسم: «در فرصتِ باقیمانده تا انتشار، امیدوارم این مشکل رفع شود.» حالا از بابتِ ننوشتنِ این جمله ناراحتم؛ اگر نوشته بودم شاید این سوءتفاهمِ مختصر پیش نمیآمد.
2) آیا میشود بر اساسِ چند صفحهی ابتداییِ کتاب آن را نقد کرد؟ جوابِ بنده: خیر؛ به همین دلیل نقدِ بنده هم متوجهِ همین ابتدای کتاب بود و اظهارِ ترس که مبادا تا آخر تکرار شود. سوای آن، باید اعتراف کنم شاید کلمهی «نقد» در ابتدای مطلبم غلطانداز بود. یک پست وبلاگی نوشتم و بس.
3) دوستِ دیگری هم گفته: نکتهی «همزمانیِ راوی و خواننده» همیشه صحت ندارد و چه بسیار بزرگانی که خلافِ این حرف عمل کردهاند. صحیح است. به همین دلیل در مطلبم هم نوشته بودم: «طبعاً میدانم که میشود استثنائاتی هم برای این حرف متصور شد.» اما با توجه به برداشتِ بنده از ابتدای تاریکروشنا، به نظرم نیامد این کتاب در زمرهی آن استثناها باشد. اما میپذیرم که اگر بحثی مثلِ سفر در زمان در این کتاب پیش کشیده شود بنده سنگِ روی یخ میشوم. ولی با توجه به محتوای تبلیغیِ کتاب، برداشتم را مقرون به صحت میدانم.
4) اینقبیل نقدها تشویق به نخریدنِ کتاب است. به شوخی عرض کنم که اگر من با این نوشتهها چنین نفوذی داشتم خدا را بنده نبودم. مسلماً از نقد چنین قصدی ندارم، چون مَمَرِ معاشِ من از این است که همه کتاب بخرند. از طرفی، همه مسلماً میدانیم که «نقد» چنین کاری نمیکند؛ آن هم نقدِ بیغلوغش.
5) مبادا کاری کنیم که دیگر کتابخوانها عرصه را از این بیشتر به ما تنگ کنند؛ ژانرینویسی در ایران دشمن کم ندارد. جوابِ بنده: ژانرینویسی تا ابدالآباد دشمن خواهد داشت. همه جای دنیا همین بوده و هست و بعید میدانم هیچوقت هم ورق برگردد. نهایتاً ممکن است فضا به اندازهی قبل تنگ نباشد. از طرفی، اگر نویسنده یا مترجمِ ژانریِ ایرانی کارش را بهبود ندهد عرصه ولو ذرهای فراخ نمیشود. راستش معمولاً سیاستپیشگانِ ریگبهکفش از «اوضاعِ حساسِ کنونی» حرف میزنند. ما ادبیاتیها باید در هر اوضاعی به هم کمک کنیم که کارمان (چه ترجمه و چه تألیف) بهبود پیدا کند. یک روشش نقدِ دوستانه به همدیگر است. مهم این است که خوشطینت بمانیم و بنا را به خوشطینتیِ دیگران بگذاریم.
خلاصه: بنده از یک نکتهای که در ابتدای کتاب آقای آرین دیده بودم استفاده کردم تا به نویسندههای بالقوهای که شاید بین خوانندههایم باشند نکتهای بگویم. شاید اگر به نویسندهای نوقلم چنین ایرادی میگرفتم، میشد گفت که در حقِ نویسنده بیانصافی کردهام و سخت گرفتهام. اما آقای آرین هوادارانِ بسیار زیادی دارد و در کارش حرفهای است و سخت بعید میدانم از نقدِ دوستانه دلگیر شود یا اساساً حرفِ من کمترین تأثیری بر فروشِ کتابهایش داشته باشد.
امیدوارم اگر نقدِ من درست باشد در فرصتِ باقیمانده تا انتشار اصلاحش کنند و اگر نقدم اشتباه باشد بعدها کتاب را معرفی کنم و عذرِ تقصیر بخواهم.
@PersianSFF
Telegram
تأملات علمیتخیلی و فانتزی
#آرمان_آرین #نقد #علمی_تخیلی_ایرانی
ناهمزمانی خواننده و راوی
قرار است بهزودی (دیماه) کتابی از آرمان آرین منتشر بشود به نام تاریکروشنا (نشر موج). به گمانم کتابی قدیمی باشد که بالاخره مجوز گرفته. با همهی کارهای آرین آشنا نیستم، ولی…
ناهمزمانی خواننده و راوی
قرار است بهزودی (دیماه) کتابی از آرمان آرین منتشر بشود به نام تاریکروشنا (نشر موج). به گمانم کتابی قدیمی باشد که بالاخره مجوز گرفته. با همهی کارهای آرین آشنا نیستم، ولی…
👍1
#هایکوعت #شعر_علمی_تخیلی
از ترجمههای قدیمی:
سرودهی گِرِگ پاس (Greg Pass)
باران بهاری؛
بهترین دوستم
زنگ میزند.
@PersianSFF
از ترجمههای قدیمی:
سرودهی گِرِگ پاس (Greg Pass)
باران بهاری؛
بهترین دوستم
زنگ میزند.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 1-4.pdf
210 KB
ترجمهی فصلهای 1 تا 4 کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». سعی میکنم فصلهای بعد را با فواصل کمتر بگذارم. متن ناویراسته است. مقدمهی کتاب را چند پستِ/فرستهی قبلتر گذاشته بودم.
#علمی_تخیلی
شخصیتهای ایرانی در آثارِ مشهورِ علمیتخیلی
میدانم این مسئله که حالا اسمِ چند ایرانی در کتابهای ع.ت آمده باشد «مهم» نیست، ولی به نظرم جالب میآید؛ حداقل به این دلیل که بهانهای میشود برای خواندنِ یکی دو کتابِ دیگر یا آشنایی با آنها.
1) آیزاک آسیموف داستانِ بلندی دارد به نامِ «ضربهی آب» (“Waterclap”). در این داستان شخصیتی هست به نامِ «عُمَر جوان» که کَرَجیبان است و کارش این است که مسافران را از سطحِ اقیانوس به شهری زیرآبی بر بسترِ اقیانوس میبَرَد. این داستان در کتابِ انسانِ دوقرنی، انتشارات سروش با ترجمهی هوشآذر آذرنوش منتشر شده. حدس میزنم آسیموف اسمِ «عمر» را از خیام گرفته و فامیلیِ «جوان» را هم شاید از روی اسمِ دانشمندی ایرانی، به نامِ علی جوان، برداشته باشد که یکی از دو مخترعِ لیزرِ گازی بود و از مخترعان و فیزیکدانانِ تأثیرگذار در امآیتی.
2) آرتور سی کلارک رمانی دارد به نام فوارههای بهشت (The Fountains of Paradise) که محمد قصاع در ایران با نام چشمههای بهشت منتشر کرده (نشر افق). بخشی از این رمان در دربارِ شاهی به نامِ کالیداس یا کالیداسَه (Kalidasa) میگذرد که شاهِ کشوری خیالی در شرقِ آسیاست به نامِ تاپروُبانِه یا تاپروبانا (Taprobane / Taprobana). کالیداسَه برای نقاشیکردنِ کاخِ خود هنرمندی اصفهانی استخدام میکند به نامِ «فرداز» (Firdaz) که احتمالاً صورتِ هندیشدهی اسمِ «فردوس» (Firdauz) باشد. کالیداسه شاهی حسود است و دوست ندارد شاهانِ دیگر از هنرِ فرداز بهرهای ببرند. وقتی فرداز درخواست میکند که به ایران برگردد، کسانی به او اطلاع میدهند که شاه او را کور خواهد کرد. فرداز هم هنرمند است و حاضر نیست تا آخرِ عمر جهان را نبیند. به محضِ آنکه شاه در درخواستِ او چون و چرا میآوَرَد، فرداز (چون مهرپرست است) به خورشید خیره میشود و درحالیکه زیرِ لب دعا میخوانَد خود را از درهای بلند به پایین میاندازد. اما کالیداسه میخواسته هموزنِ او به او طلا و نقره بدهد و او را با لشکری از خدم و حشم راهیِ ایران کند، اما با یک شرط: میخواسته دستانش را قطع کند تا این هنرمند اثرِ دیگری نیافریند و در عوض تا آخرِ عمر هرچه بخواهد غلامانش برایش فراهم کنند.
3) نانسی کرِس (Nancy Kress) رُمانی دارد به نامِ احتمالات، ماه (Probability Moon). این رمان داستانِ هیئتی سیاسی از زمین را روایت میکند که عازمِ سیارهای هستند به نامِ «جهان» (World). بیگانگانِ ساکنِ این سیاره تواناییِ تلهپاتی دارند. بشر در حالِ جنگ با بیگانگان هم هست و سفرِ هیئتِ سیاسیِ زمین به سیارهی جهان تأثیرِ مهمی بر روندِ جنگ دارد. سردستهی این هیئتِ دیپلماتیک (و طبعاً از شخصیتهای اصلیِ کتاب) مردی ایرانی است به نامِ احمد بازرگان (Ahmed Bazargan).
این رمان دو دنباله هم دارد که نخواندهام و نمیدانم احمد بازرگان در آنها هم هست یا نه.
4) گرِگ اِگان (Greg Egan) که یکی از مشهورترین و موفقترین نویسندههای علمیتخیلیِ سخت است رمانی دارد به نامِ زندگی (Zendegi) [صورتِ انگلیسیِ اسم را درست نوشتهام]. این رمان در آیندهی نزدیک رخ میدهد. ایران بالاخره کشوری دموکراتیک شده (در فاصلهی سالهای 2012 تا 2027). «زندگی» نامِ یک سامانهی واقعیتِ مجازی است (البته در اصل: «زندگیِ بهتر» (Zendegi-ye Behtar)). زندگی روایتِ ماجراهای یک دانشمندِ علومِ رایانهای به اسمِ نسیمِ گلستانی است که در امریکا زندگی میکند، اما بعد از تغییرِ حکومت به ایران برمیگردد تا همان سامانهی زندگیِ بهتر را راه بیندازد.
حقیقتش را بخواهید این رمان به قدری حوصلهام را سر برد که نتوانستم بیشتر از چهل پنجاه صفحهاش را بخوانم؛ در آن چهل پنجاه صفحه هم نسیم گلستانی هنوز به ایران برنگشته بود! خلاصهی داستان در اینترنت و در مدخلِ ویکیپدیای این کتاب (به انگلیسی) هست. اگر کنجکاو شدید آنجا سراغش را بگیرید.
گرگ اگانِ استرالیایی از مرموزترین نویسندههای علمیتخیلیِ جهان است که هیچ تصویری از او موجود نیست و کسی از هویتش اطلاع ندارد؛ فقط معلوم است در شهرِ پِرت استرالیا زندگی میکند و لیسانسِ ریاضی گرفته و بیخدا و گیاهخوار است و فعالِ حقوقِ پناهندگان. هرگز کتابی امضا نکرده و به هیچ جمعِ علمیتخیلیای نرفته و هیچکدام از جایزههایش را نپذیرفته.
در سال 2008 هم یک سفر به ایران آمده بود تا برای کتابِ زندگی تحقیق کند. کمی فارسی یاد گرفته و طبقِ سفرنامهای که در وبسایتش منتشر کرده خودش نامِ فارسیاش را به صورتِ «الف، گاف، الف، نون» برای یکی از مسئولانِ فرودگاه در ایران هِجّی کرده (البته در نهایت آن مسئولِ کذایی نامش را «اقان» نوشته و اگان هم چیزی نگفته و قضیه را کش نداده).
امروز فقط این چهار شخصیتِ ایرانی یادم آمد. باز هم خواهم نوشت.
@PersianSFF
شخصیتهای ایرانی در آثارِ مشهورِ علمیتخیلی
میدانم این مسئله که حالا اسمِ چند ایرانی در کتابهای ع.ت آمده باشد «مهم» نیست، ولی به نظرم جالب میآید؛ حداقل به این دلیل که بهانهای میشود برای خواندنِ یکی دو کتابِ دیگر یا آشنایی با آنها.
1) آیزاک آسیموف داستانِ بلندی دارد به نامِ «ضربهی آب» (“Waterclap”). در این داستان شخصیتی هست به نامِ «عُمَر جوان» که کَرَجیبان است و کارش این است که مسافران را از سطحِ اقیانوس به شهری زیرآبی بر بسترِ اقیانوس میبَرَد. این داستان در کتابِ انسانِ دوقرنی، انتشارات سروش با ترجمهی هوشآذر آذرنوش منتشر شده. حدس میزنم آسیموف اسمِ «عمر» را از خیام گرفته و فامیلیِ «جوان» را هم شاید از روی اسمِ دانشمندی ایرانی، به نامِ علی جوان، برداشته باشد که یکی از دو مخترعِ لیزرِ گازی بود و از مخترعان و فیزیکدانانِ تأثیرگذار در امآیتی.
2) آرتور سی کلارک رمانی دارد به نام فوارههای بهشت (The Fountains of Paradise) که محمد قصاع در ایران با نام چشمههای بهشت منتشر کرده (نشر افق). بخشی از این رمان در دربارِ شاهی به نامِ کالیداس یا کالیداسَه (Kalidasa) میگذرد که شاهِ کشوری خیالی در شرقِ آسیاست به نامِ تاپروُبانِه یا تاپروبانا (Taprobane / Taprobana). کالیداسَه برای نقاشیکردنِ کاخِ خود هنرمندی اصفهانی استخدام میکند به نامِ «فرداز» (Firdaz) که احتمالاً صورتِ هندیشدهی اسمِ «فردوس» (Firdauz) باشد. کالیداسه شاهی حسود است و دوست ندارد شاهانِ دیگر از هنرِ فرداز بهرهای ببرند. وقتی فرداز درخواست میکند که به ایران برگردد، کسانی به او اطلاع میدهند که شاه او را کور خواهد کرد. فرداز هم هنرمند است و حاضر نیست تا آخرِ عمر جهان را نبیند. به محضِ آنکه شاه در درخواستِ او چون و چرا میآوَرَد، فرداز (چون مهرپرست است) به خورشید خیره میشود و درحالیکه زیرِ لب دعا میخوانَد خود را از درهای بلند به پایین میاندازد. اما کالیداسه میخواسته هموزنِ او به او طلا و نقره بدهد و او را با لشکری از خدم و حشم راهیِ ایران کند، اما با یک شرط: میخواسته دستانش را قطع کند تا این هنرمند اثرِ دیگری نیافریند و در عوض تا آخرِ عمر هرچه بخواهد غلامانش برایش فراهم کنند.
3) نانسی کرِس (Nancy Kress) رُمانی دارد به نامِ احتمالات، ماه (Probability Moon). این رمان داستانِ هیئتی سیاسی از زمین را روایت میکند که عازمِ سیارهای هستند به نامِ «جهان» (World). بیگانگانِ ساکنِ این سیاره تواناییِ تلهپاتی دارند. بشر در حالِ جنگ با بیگانگان هم هست و سفرِ هیئتِ سیاسیِ زمین به سیارهی جهان تأثیرِ مهمی بر روندِ جنگ دارد. سردستهی این هیئتِ دیپلماتیک (و طبعاً از شخصیتهای اصلیِ کتاب) مردی ایرانی است به نامِ احمد بازرگان (Ahmed Bazargan).
این رمان دو دنباله هم دارد که نخواندهام و نمیدانم احمد بازرگان در آنها هم هست یا نه.
4) گرِگ اِگان (Greg Egan) که یکی از مشهورترین و موفقترین نویسندههای علمیتخیلیِ سخت است رمانی دارد به نامِ زندگی (Zendegi) [صورتِ انگلیسیِ اسم را درست نوشتهام]. این رمان در آیندهی نزدیک رخ میدهد. ایران بالاخره کشوری دموکراتیک شده (در فاصلهی سالهای 2012 تا 2027). «زندگی» نامِ یک سامانهی واقعیتِ مجازی است (البته در اصل: «زندگیِ بهتر» (Zendegi-ye Behtar)). زندگی روایتِ ماجراهای یک دانشمندِ علومِ رایانهای به اسمِ نسیمِ گلستانی است که در امریکا زندگی میکند، اما بعد از تغییرِ حکومت به ایران برمیگردد تا همان سامانهی زندگیِ بهتر را راه بیندازد.
حقیقتش را بخواهید این رمان به قدری حوصلهام را سر برد که نتوانستم بیشتر از چهل پنجاه صفحهاش را بخوانم؛ در آن چهل پنجاه صفحه هم نسیم گلستانی هنوز به ایران برنگشته بود! خلاصهی داستان در اینترنت و در مدخلِ ویکیپدیای این کتاب (به انگلیسی) هست. اگر کنجکاو شدید آنجا سراغش را بگیرید.
گرگ اگانِ استرالیایی از مرموزترین نویسندههای علمیتخیلیِ جهان است که هیچ تصویری از او موجود نیست و کسی از هویتش اطلاع ندارد؛ فقط معلوم است در شهرِ پِرت استرالیا زندگی میکند و لیسانسِ ریاضی گرفته و بیخدا و گیاهخوار است و فعالِ حقوقِ پناهندگان. هرگز کتابی امضا نکرده و به هیچ جمعِ علمیتخیلیای نرفته و هیچکدام از جایزههایش را نپذیرفته.
در سال 2008 هم یک سفر به ایران آمده بود تا برای کتابِ زندگی تحقیق کند. کمی فارسی یاد گرفته و طبقِ سفرنامهای که در وبسایتش منتشر کرده خودش نامِ فارسیاش را به صورتِ «الف، گاف، الف، نون» برای یکی از مسئولانِ فرودگاه در ایران هِجّی کرده (البته در نهایت آن مسئولِ کذایی نامش را «اقان» نوشته و اگان هم چیزی نگفته و قضیه را کش نداده).
امروز فقط این چهار شخصیتِ ایرانی یادم آمد. باز هم خواهم نوشت.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 5-8.pdf
266.1 KB
ترجمهی فصلهای 5 تا 8 کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این متن نهایی نیست. مقدمه و فصول 1 تا 4 کتاب را چند پستِ/فرستهی قبلتر گذاشته بودم.
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 9-12.pdf
248.6 KB
ترجمهی فصلهای 9 تا 12 کتاب جدید دن براون، «خاستگاه». این متن نهایی نیست. عبارتِ «دن براون» را در کانال جستوجو کنید تا مقدمه و فصولِ قبلیِ کتاب را هم پیدا کنید.
#نکات_ترجمه
شگردی به نامِ اصل جبران و نکتهای در ترجمهی مجموعهی «نغمهی یخ و آتش» (#بازی_تاج_و_تخت)
در ترجمهپژوهی، اصلی هست به نامِ اصل جبران (compensation strategy) که به موجبِ آن مترجم اگر نتواند تعبیری (فیالمثل) عامیانه را در جایی از متنِ مبدأ به تعبیری مناسب در زبانِ مقصد برگردانَد، مختار است در جای دیگری از متن جبران کند.
یک نمونه از کسی دیگر نقل کنم و به بحثِ خودم بپردازم: حسن هاشمی میناباد در مروری کوتاه بر ترجمهی عبدالله کوثری از کتاب استادِ شیشهای سروانتس مینویسد: «(ص 24) ‹نقاشِ خوب از طبيعت تقليد ميكند اما نقاشِ بد طبيعت را قي ميكند.› در اينجا سروانتس با “imitar” (تقليد كردن) و “vomitar” (قي كردن) بازيِ زباني كرده و جناسي پديد آورده است كه در ترجمه قابلانتقال نيست. مترجمِ فارسي اين نقصان را در جايي ديگر (ص 21)، دانسته يا ندانسته، جبران كرده است؛ آنجا كه مينويسد: ‹نبض من با مغز من همخواني ندارد.› اين روش را در ترجمهپژوهي اصلِ جبران ميگويند كه در آن مترجم براي جبرانِ نقصان يا كمبودهايي كه در كليتِ اثر رخ داده، در جايي ديگر بدون اينكه نويسنده به صنعتي بديعي پرداخته باشد سخنآرايي ميكند و ضعفها را در كليتِ اثر برطرف ميسازد.» (منبع: minabaad.blogfa.com/post-86.aspx)
در مجموعهی «نغمهی یخ و آتشِ» جورج ر. ر. مارتین، نویسنده مکرراً در بیانِ عددِ سنِ شخصیتها شیوهای کهنهگرایانه در پیش میگیرد و مثلاً به جای آنکه بگوید “twenty three”، میگوید “three and twenty”. مترجمِ مارتین در برگرداندنِ این شیوهی بازگوییِ اعداد دستش بسته است، چون در فارسیِ نو اعداد از گذشته تا به حال کمابیش به همین صورتِ امروزی بودهاند (نهایتاً در برخی نواحی و در برخی دورهها چند عدد کمی فرق میکردهاند، مثلِ دوصد به جای دویست یا تیرَست/تریست به جای سیصد).
در سرتاسرِ اثرِ چندجلدیِ مارتین وضعِ اعداد از این قرار است که گفتم. حالا مترجمِ این مجموعه با چه شگردی میتواند این کهنهگرایی را در جای دیگری از متن جبران کند؟ پیشنهادِ من بازی با نامِ درختان است. در فارسیِ امروز معمولاً از ساختارِ سادهی «درخت + علامتِ اضافه + نامِ درخت» استفاده میکنیم: درختِ آلو، درختِ سرو و غیره. اما ساختارِ دیگری هم هست که چند سالی است برخی نویسندهها و شاعرها و مترجمها از فارسیِ قدیم گرفتهاند و زندهاش کردهاند: «نامِ درخت + بُن»؛ مثال از متونِ قدیم: خرمابُن، سروبُن، ناربن، بیدبن یا از کتابهای امروزی: آلوبن.
@PersianSFF
شگردی به نامِ اصل جبران و نکتهای در ترجمهی مجموعهی «نغمهی یخ و آتش» (#بازی_تاج_و_تخت)
در ترجمهپژوهی، اصلی هست به نامِ اصل جبران (compensation strategy) که به موجبِ آن مترجم اگر نتواند تعبیری (فیالمثل) عامیانه را در جایی از متنِ مبدأ به تعبیری مناسب در زبانِ مقصد برگردانَد، مختار است در جای دیگری از متن جبران کند.
یک نمونه از کسی دیگر نقل کنم و به بحثِ خودم بپردازم: حسن هاشمی میناباد در مروری کوتاه بر ترجمهی عبدالله کوثری از کتاب استادِ شیشهای سروانتس مینویسد: «(ص 24) ‹نقاشِ خوب از طبيعت تقليد ميكند اما نقاشِ بد طبيعت را قي ميكند.› در اينجا سروانتس با “imitar” (تقليد كردن) و “vomitar” (قي كردن) بازيِ زباني كرده و جناسي پديد آورده است كه در ترجمه قابلانتقال نيست. مترجمِ فارسي اين نقصان را در جايي ديگر (ص 21)، دانسته يا ندانسته، جبران كرده است؛ آنجا كه مينويسد: ‹نبض من با مغز من همخواني ندارد.› اين روش را در ترجمهپژوهي اصلِ جبران ميگويند كه در آن مترجم براي جبرانِ نقصان يا كمبودهايي كه در كليتِ اثر رخ داده، در جايي ديگر بدون اينكه نويسنده به صنعتي بديعي پرداخته باشد سخنآرايي ميكند و ضعفها را در كليتِ اثر برطرف ميسازد.» (منبع: minabaad.blogfa.com/post-86.aspx)
در مجموعهی «نغمهی یخ و آتشِ» جورج ر. ر. مارتین، نویسنده مکرراً در بیانِ عددِ سنِ شخصیتها شیوهای کهنهگرایانه در پیش میگیرد و مثلاً به جای آنکه بگوید “twenty three”، میگوید “three and twenty”. مترجمِ مارتین در برگرداندنِ این شیوهی بازگوییِ اعداد دستش بسته است، چون در فارسیِ نو اعداد از گذشته تا به حال کمابیش به همین صورتِ امروزی بودهاند (نهایتاً در برخی نواحی و در برخی دورهها چند عدد کمی فرق میکردهاند، مثلِ دوصد به جای دویست یا تیرَست/تریست به جای سیصد).
در سرتاسرِ اثرِ چندجلدیِ مارتین وضعِ اعداد از این قرار است که گفتم. حالا مترجمِ این مجموعه با چه شگردی میتواند این کهنهگرایی را در جای دیگری از متن جبران کند؟ پیشنهادِ من بازی با نامِ درختان است. در فارسیِ امروز معمولاً از ساختارِ سادهی «درخت + علامتِ اضافه + نامِ درخت» استفاده میکنیم: درختِ آلو، درختِ سرو و غیره. اما ساختارِ دیگری هم هست که چند سالی است برخی نویسندهها و شاعرها و مترجمها از فارسیِ قدیم گرفتهاند و زندهاش کردهاند: «نامِ درخت + بُن»؛ مثال از متونِ قدیم: خرمابُن، سروبُن، ناربن، بیدبن یا از کتابهای امروزی: آلوبن.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 13-16.pdf
170.2 KB
برای دیدن مقدمه و فصلهای دیگر همین کانال را بگردید. متأسفانه، مبدلِ پیدیافِ من درست کار نمیکند و در جاهایی فونت به هم ریخته. طبعاً کتابِ چاپی (نشر تندیس) این مشکلات را نخواهد داشت.
Star By Arthur C. Clarke
Hossein Shahrabi
دیروز صدسالگیِ #آرتور_سی_کلارک بود. داستانِ «ستاره» مشهورترین و محبوبترین داستانِ کوتاهِ اوست. این داستان را با ترجمه و صدای من بشنوید.
#داستان_کوتاه #علمی_تخیلی
@PersianSFF
#داستان_کوتاه #علمی_تخیلی
@PersianSFF
#آرتور_سی_کلارک #علمی_تخیلی
دیروز صدسالگیِ آرتور سی کلارک بود؛ اگر او را خوب بشناسید یعنی نصفِ عمرتان را به فنا دادهاید، چون مشغولِ خواندن و بازخواندنِ آثارش بودهاید. اگر هم او را نمیشناسید یعنی نصفِ عمرتان بر فناست.
کلارک از معدود نویسندههای غیرایرانی است که قریب به اتفاقِ آثارش به فارسی ترجمه شده. چند تایی از قلههای سلسلهجبالِ آثارِ او داستانهای کوتاه است. مشهورترین داستانِ کوتاهش (و البته محبوبترین داستانش، چه به انتخابِ خودش و چه به انتخابِ دیگران) «ستاره» (The Star) بود. این داستان را سالها پیش ترجمه کردم و تصمیم گرفتم به مناسبتِ صدسالگیاش آن را بخوانم. «ستاره» به همراهِ چند داستانِ دیگر از نویسندههای محبوبم در کتابی به نامِ علمیتخیلی برای آنها که علمیتخیلی دوست ندارند منتشر شده (انتشاراتِ مکتوب و هیرمند؛ 1395).
کیفیتِ ضبطِ صدا بدک نیست؛ اما امیدوارم توقع نداشته باشید کیفیتِ کتابهای صوتیِ حرفهای را داشته باشد. رانِ ملخی است که به درگاهِ سلیمانوارِ کلارک بردهام.
اگر مشکلی پیش نیاید، فردا مطلبِ کوتاهِ دیگری هم دربارهی کلارک مینویسم و فیلمِ کوتاهی که از روی داستانِ «ستاره» ساخته شده همینجا میگذارم.
برای خواندن/شنیدنِ داستانِ ستاره به فرستهی/پستِ قبلی رجوع کنید: https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/60.
دیروز صدسالگیِ آرتور سی کلارک بود؛ اگر او را خوب بشناسید یعنی نصفِ عمرتان را به فنا دادهاید، چون مشغولِ خواندن و بازخواندنِ آثارش بودهاید. اگر هم او را نمیشناسید یعنی نصفِ عمرتان بر فناست.
کلارک از معدود نویسندههای غیرایرانی است که قریب به اتفاقِ آثارش به فارسی ترجمه شده. چند تایی از قلههای سلسلهجبالِ آثارِ او داستانهای کوتاه است. مشهورترین داستانِ کوتاهش (و البته محبوبترین داستانش، چه به انتخابِ خودش و چه به انتخابِ دیگران) «ستاره» (The Star) بود. این داستان را سالها پیش ترجمه کردم و تصمیم گرفتم به مناسبتِ صدسالگیاش آن را بخوانم. «ستاره» به همراهِ چند داستانِ دیگر از نویسندههای محبوبم در کتابی به نامِ علمیتخیلی برای آنها که علمیتخیلی دوست ندارند منتشر شده (انتشاراتِ مکتوب و هیرمند؛ 1395).
کیفیتِ ضبطِ صدا بدک نیست؛ اما امیدوارم توقع نداشته باشید کیفیتِ کتابهای صوتیِ حرفهای را داشته باشد. رانِ ملخی است که به درگاهِ سلیمانوارِ کلارک بردهام.
اگر مشکلی پیش نیاید، فردا مطلبِ کوتاهِ دیگری هم دربارهی کلارک مینویسم و فیلمِ کوتاهی که از روی داستانِ «ستاره» ساخته شده همینجا میگذارم.
برای خواندن/شنیدنِ داستانِ ستاره به فرستهی/پستِ قبلی رجوع کنید: https://news.1rj.ru/str/PersianSFF/60.
👍1
#آرتور_سی_کلارک #علمی_تخیلی
چند نکتهی پراکنده و شاید جالب دربارهی آرتور سی کلارک، به مناسبت صدسالگیاش
• کلارک علاقهی عجیبی به کشتیِ تایتانیک داشت. یک رمانش، به نام روحی از گرندبنکس دربارهی این کشتی است و در بسیاری از رمانها و داستانهای دیگرش هم اشارههای بازیگوشانه به آن دارد (دانلودِ ترجمهی کمابیش قدیمیِ این رمان در این نشانی: goo.gl/3PSvXD). دلیلِ علاقهاش را نفهمیدم، اما یک بار تصادفاً در کتابی مربوط به تایتانیک که (خودم هم نمیدانم چرا) از یک دستفروش در خیابان جمهوری خریده بودم نکتهای جالبتوجه «کشف کردم». در انتهای کتاب سیاههای بود شامل بر مسافرانِ تایتانیک که در آن حادثه مرده بودند؛ در میانِ نامِ مسافرانِ این کشتیِ بختبرگشته مردی بختبرگشتهتر بود به نام «آرتور کلارک»!
• کلارک خود را اومانیست و ندانمگرا میدانست؛ از میانِ ادیانِ جهان بوداکیشی را میپسندید، احتمالاً به این سبب که نسخههای محبوبِ او از بوداکیشی اعتقادی به ایزدان نداشتند یا اعتقاد به ایزد برایشان اهمیت نداشت و دینهایی دنیوی به حساب میآمدند. اما کلارک گاهی موضعِ نامشخصی در قبالِ ادیان میگرفت. در کتابهایش زیاد به ماوراءالطبیعه میپرداخت و کم پیش نمیآمد که از خدا یا غایتِ (ماوراییِ) جهان حرف بزند. مستندهایی هم در مورد اتفاقاتِ «عجیب ولی واقعی» ساخته بود. عجیبتر آنکه در یکی از مصاحبههای معروفش، مصاحبهکننده نظرش را در موردِ دینِ «محبوبِ» او میپرسد. کلارک هم در جواب میگوید (نقل به مضمون): «بوداکیشی را دین نمیدانم وگرنه میگفتم بوداکیشی... اما در بینِ ادیان، اسلام را میپسندم... چون وقتی ما کتابخانه آتش میزدیم آنها علومِ کهن را حفظ کردند.» شاید همین پرسهزدنهای کلارک در مرزِ دینداری و بیدینی و تعارف با خودش است که باعث شده میانِ مؤمنان به ادیانِ مختلف محبوبتر از خیلی از نویسندههای دیگرِ علمیتخیلی باشد. دستبرقضا، بعضی ناشرها و مترجمهای علمیتخیلی و فانتزی هم نقل میکنند که سالها پیش در یکی از نمایشگاههای کتابِ تهران، گویا خامنهای هم در غرفهای کتابهای آسیموف و کلارک را میبیند و میگوید «آسیموف خوب است، ولی کلارک بهتر است.» هرچند معلوم نیست آشناییِ مستقیمی با این دو نویسنده داشته یا نه. ولی ترجیحِ عجیبی نیست. هرچه نباشد، آسیموف در زمینهی دین شوخی سرش نمیشد و دینستیزیاش را به آوازِ بلند و بدونِ اما و اگرِ خاصی اعلام میکرد و ندرتاً در کتابهایش اشارهای به مذهب میکرد.
• دربارهی گرایشِ جنسیِ کلارک هم تا پیش از مرگش حرف و حدیث فراوان بود. 1) در جوانی ازدواج کرد که به چند ماه هم نپایید. مخالفِ سرسختِ ازدواج بود ولی گویا اعتقاد داشت هر کس باید یک بار ازدواج کند. 2) نشریهی جنجالیِ سان به او اتهام زد که پدوفیل است. اتهامی بیاساس بود و حتا معلوم نشد به چه قرائنی چنین ادعایی کردهاند. هرچند این نشریه خیلی زود حرفش را پس گرفت و عذر خواست، سایهی این اتهام بر سرِ کلارک ماند. 3) پس از مرگش معلوم شد چرا ازدواجش شکست خورده بوده. کلارک همجنسگرا بود و این مسئله را هم پنهان نمیکرده. دوستانش میدانستهاند اما به احترامِ خلوتش از آن مسئله حرفی به میان نمیآوردند. کتابِ فوارههای بهشت را به مردی سریلانکایی به نامِ لسلی اکانایاکه تقدیم کرده و او را «دوستِ کاملِ یک عمر» خوانده. اکانایاکه در سال 1977 مُرد و کلارک که سی سال بعد از او فوت کرد در گورِ او به خاک سپرده شد.
• دایناسوری را به افتخارِ کلارک اینچنین نامگذاری کردهاند: Serendipaceratops arthurcclarkei.
• کوتاهترین داستانی که کلارک نوشته «شِنیرفآ» (siseneG) نام دارد و از این قرار است:
و خدا گفت: سطرهای یک تا الف حذف شود. بارگذاری. اجرا.
و کائنات به عدم پیوست.
سپس چند روزگارِ دراز تفکر نموده، آهی کشید و گفت: همهی برنامه پاک شود.
هرگز وجود نداشته بود.
@PersianSFF
چند نکتهی پراکنده و شاید جالب دربارهی آرتور سی کلارک، به مناسبت صدسالگیاش
• کلارک علاقهی عجیبی به کشتیِ تایتانیک داشت. یک رمانش، به نام روحی از گرندبنکس دربارهی این کشتی است و در بسیاری از رمانها و داستانهای دیگرش هم اشارههای بازیگوشانه به آن دارد (دانلودِ ترجمهی کمابیش قدیمیِ این رمان در این نشانی: goo.gl/3PSvXD). دلیلِ علاقهاش را نفهمیدم، اما یک بار تصادفاً در کتابی مربوط به تایتانیک که (خودم هم نمیدانم چرا) از یک دستفروش در خیابان جمهوری خریده بودم نکتهای جالبتوجه «کشف کردم». در انتهای کتاب سیاههای بود شامل بر مسافرانِ تایتانیک که در آن حادثه مرده بودند؛ در میانِ نامِ مسافرانِ این کشتیِ بختبرگشته مردی بختبرگشتهتر بود به نام «آرتور کلارک»!
• کلارک خود را اومانیست و ندانمگرا میدانست؛ از میانِ ادیانِ جهان بوداکیشی را میپسندید، احتمالاً به این سبب که نسخههای محبوبِ او از بوداکیشی اعتقادی به ایزدان نداشتند یا اعتقاد به ایزد برایشان اهمیت نداشت و دینهایی دنیوی به حساب میآمدند. اما کلارک گاهی موضعِ نامشخصی در قبالِ ادیان میگرفت. در کتابهایش زیاد به ماوراءالطبیعه میپرداخت و کم پیش نمیآمد که از خدا یا غایتِ (ماوراییِ) جهان حرف بزند. مستندهایی هم در مورد اتفاقاتِ «عجیب ولی واقعی» ساخته بود. عجیبتر آنکه در یکی از مصاحبههای معروفش، مصاحبهکننده نظرش را در موردِ دینِ «محبوبِ» او میپرسد. کلارک هم در جواب میگوید (نقل به مضمون): «بوداکیشی را دین نمیدانم وگرنه میگفتم بوداکیشی... اما در بینِ ادیان، اسلام را میپسندم... چون وقتی ما کتابخانه آتش میزدیم آنها علومِ کهن را حفظ کردند.» شاید همین پرسهزدنهای کلارک در مرزِ دینداری و بیدینی و تعارف با خودش است که باعث شده میانِ مؤمنان به ادیانِ مختلف محبوبتر از خیلی از نویسندههای دیگرِ علمیتخیلی باشد. دستبرقضا، بعضی ناشرها و مترجمهای علمیتخیلی و فانتزی هم نقل میکنند که سالها پیش در یکی از نمایشگاههای کتابِ تهران، گویا خامنهای هم در غرفهای کتابهای آسیموف و کلارک را میبیند و میگوید «آسیموف خوب است، ولی کلارک بهتر است.» هرچند معلوم نیست آشناییِ مستقیمی با این دو نویسنده داشته یا نه. ولی ترجیحِ عجیبی نیست. هرچه نباشد، آسیموف در زمینهی دین شوخی سرش نمیشد و دینستیزیاش را به آوازِ بلند و بدونِ اما و اگرِ خاصی اعلام میکرد و ندرتاً در کتابهایش اشارهای به مذهب میکرد.
• دربارهی گرایشِ جنسیِ کلارک هم تا پیش از مرگش حرف و حدیث فراوان بود. 1) در جوانی ازدواج کرد که به چند ماه هم نپایید. مخالفِ سرسختِ ازدواج بود ولی گویا اعتقاد داشت هر کس باید یک بار ازدواج کند. 2) نشریهی جنجالیِ سان به او اتهام زد که پدوفیل است. اتهامی بیاساس بود و حتا معلوم نشد به چه قرائنی چنین ادعایی کردهاند. هرچند این نشریه خیلی زود حرفش را پس گرفت و عذر خواست، سایهی این اتهام بر سرِ کلارک ماند. 3) پس از مرگش معلوم شد چرا ازدواجش شکست خورده بوده. کلارک همجنسگرا بود و این مسئله را هم پنهان نمیکرده. دوستانش میدانستهاند اما به احترامِ خلوتش از آن مسئله حرفی به میان نمیآوردند. کتابِ فوارههای بهشت را به مردی سریلانکایی به نامِ لسلی اکانایاکه تقدیم کرده و او را «دوستِ کاملِ یک عمر» خوانده. اکانایاکه در سال 1977 مُرد و کلارک که سی سال بعد از او فوت کرد در گورِ او به خاک سپرده شد.
• دایناسوری را به افتخارِ کلارک اینچنین نامگذاری کردهاند: Serendipaceratops arthurcclarkei.
• کوتاهترین داستانی که کلارک نوشته «شِنیرفآ» (siseneG) نام دارد و از این قرار است:
و خدا گفت: سطرهای یک تا الف حذف شود. بارگذاری. اجرا.
و کائنات به عدم پیوست.
سپس چند روزگارِ دراز تفکر نموده، آهی کشید و گفت: همهی برنامه پاک شود.
هرگز وجود نداشته بود.
@PersianSFF
👍2❤1
چند داستانِ کوتاه از آثار لوگوین را در این نشانی بخوانید (بیشترشان به ترجمهی سمیه کرمی): https://goo.gl/iKMBSW
آثارِ دیگرش که به فارسی ترجمه شدهاند:
1) مجموعهی دریازمین (Earthsea) با نامِ «دریای زمین» و با ترجمهی پیمان اسماعیلیان (نشر قدیانی، در شش جلد)
2) جادوی درون (Gifts) به ترجمهی علی جعفری، نشر نظری
3) رؤیای جورج اُر (The Lathe of Heaven) به ترجمهی حسام جنانی، نشر کتابسرای تندیس
4) [در دست چاپ] خلعشدگان (The Dispossessed) به ترجمهی حامد کاظمی، نشر چشمه
آثارِ دیگرش که به فارسی ترجمه شدهاند:
1) مجموعهی دریازمین (Earthsea) با نامِ «دریای زمین» و با ترجمهی پیمان اسماعیلیان (نشر قدیانی، در شش جلد)
2) جادوی درون (Gifts) به ترجمهی علی جعفری، نشر نظری
3) رؤیای جورج اُر (The Lathe of Heaven) به ترجمهی حسام جنانی، نشر کتابسرای تندیس
4) [در دست چاپ] خلعشدگان (The Dispossessed) به ترجمهی حامد کاظمی، نشر چشمه
#معرفی_کتاب #علمی_تخیلی
پانزده زندگی اول هری آگوست؛ نوشتهی کلر نورس؛ ترجمهی مهرآیین اخوت؛ نشر هیرمند
داستانِ کتاب خیلی «ساده» است: کسی هست به نام هری آگوست؛ شبِ سال نوِ 1919 به دنیا میآید، زندگیاش را میکند، سال 1989 میمیرد، بعد دوباره همان شب سال نو 1919 به دنیا میآید، اما این بار تمامِ خاطراتِ زندگیِ قبلیاش را به خاطر دارد. همیشه هم به همین شکل است. همیشه میمیرد و همیشه شب سال نو 1919 باز به دنیا میآید. هر بار که از نو متولد میشود چیزی در دنیا تغییر نمیکند ولی او تمامِ خاطراتِ زندگی(های) سابقش را دارد. همه همان کارهای سابقشان را میکنند و دنیا به همان مسیرِ سابقش میرود و میرود.
کمکم میفهمد آدمهایی مثلِ او کم نیستند و خود را معمولاً «کالَهچَکره» مینامند (که تقریباً به معنای زمانِ تکرارشونده در هندوکیشی است). کالهچکرهها محفلی را تشکیل دادهاند به نامِ «باشگاهِ کرونوس». اما این باشگاه محدود به زمان و مکانِ خاصی نیست. از حول و حوشِ بابلِ باستان شروع میشود تا آیندهی دور میرود. در همه جای دنیا هم شعبه دارند. کالهچکرهها چطور با هم ارتباط میگیرند؟ خیلی «ساده و سرراست». فرض کن همیشه سال 1919 به دنیا میآیی و میخواهی دربارهی تطورِ زبانِ انگلیسی در قرن هفدهم چیزی از کالهچکرههای آن دوران بپرسی. در این زندگیات وقتی به دنیا میآیی، میروی سراغِ کالهچکرهای که سال 1919 نزدیکِ مرگش است و به او میگویی دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1840) از کالهچکرهای که در سال 1840 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1750) از کالهچکرهای که سال 1750 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً 1665)، از کالهچکرهای که... الی آخر، فلان سؤال را بپرسد! بعد وقتی سؤالت به کالهچکرهی زمانِ مناسب رسید او جواب را مثلاً در یک جعبهی ماندگار و بادوام مینویسد و نزدِ باشگاهِ کرونوس میگذارد تا تو بخوانی. تا تو جوابت را بگیری چند «چرخهی حیات» گذشته و تو بارها مردهای و زنده شدهای و احتمالاً علاقهات را به جواب از دست دادهای؛ ولی بههرحال چنین امکانی برایت فراهم است. طبعاً سؤالکردن از آیندگان راحتتر است اما شنیدنِ جواب همان دشواریها را دارد و آنها باید نسل به نسل جواب را به گذشتهی خودشان انتقال بدهند.
متوجهِ ظرافتش شدید؟ چقدر زیباست! ولی... ولی... ولی...
کالهچکرهها حق ندارند تاریخ را تغییر بدهند. نباید به چشم بیایند. نباید هیتلر یا لنین یا چنگیزخان را بکشند و دنیا را جای بهتری کنند. نباید اینترنتِ عمومی را دههی هفتاد میلادی راه بیندازند. نباید سببسازِ هیچ تغییرِ بزرگی بشوند. اگر چنین کاری کنند همنوعانشان مجازاتشان میکنند (خودتان بخوانید که چطور).
داستان با این تصویر آغاز میشود: دختری به بسترِ مرگِ یازدهمِ هری آگوست میآید و میگوید دنیا به پایان میرسد اما چند «نسل» است که زودتر از همیشه رخ میدهد. گویا کالهچکرهای از روزگارِ هری آگوست مشغولِ دستکاری در کارِ جهان است اما هویتش را مخفی کرده. حالا باشگاه کرونوس و هری آگوست باید دنبالِ این فرد باشند. اما اینها ظاهرِ داستان است.
حواشیِ داستان است که جان را جلا میدهد: عدالت یعنی چه؟ کیفرِ مجرم و گناهکار؟ جبر و اختیار چه میشود؟ چرا هیتلر هر بار اینهمه آدم میکشد؟ چرا هر بار باید فلان کس به بهمان کس تجاوز کند؟ آیا باید جلویش را گرفت؟ عاشقشدن و کینهجویی و وطندوستی و مذهب و مسلکِ سیاسی و غیره و غیره یعنی چه؟ کالهچکرهها چه نظری دارند؟
روایتِ داستان کمابیش کُند است، اما دلیلش این است که التذاذِ داستان قطرهقطره نصیبِ خواننده شود، که خواننده نثر و روایت و ژرفای داستان را مزمزه و حلاجی کند. پانزده زندگی اول هری آگوست را بخوانید بخوانید بخوانید و به همه بگویید بخوانند بخوانند بخوانند.
ذرهذرهی این کتاب ذهنتان را قلقلک میدهد. نویسندهی این کتاب 28 سالش بود که پانزده زندگی اول هری آگوست را منتشر کرد (الان 31 سالش است). اما عجب نثری دارد. واژههایش شگفتانگیز، جملاتش پخته و ادیبانه و روحافزا، تصاویرش نفسگیر است. بخشهایی از داستان مملو از جزئیاتِ علمی است و بخشهایی مملو از قصهگوییهایی که عمقِ خیالپردازیاش ترسناک است. کلر نورس، این دخترِ حیرتانگیزِ شگفتیآورِ زیباذهنِ خارقالعادهی نابغهی بریتانیایی، حتا یک داستانش هم عادی نیست. یک کتابش راجع به دختری است که به محضِ آنکه از جلوِ چشمِ کسی دور میشود فراموشش میکنند، یک کتابِ دیگرش راجع به کسی است که بدنِ دیگران را اجاره میکند، آن یکی دربارهی دنیایی است که هیچ جُرمی مجازات ندارد مگر جریمهی نقدی.
پانزده زندگی اول هری آگوست را از دست ندهید.
اینستاگرام مهرآیین اخوت: www.instagram.com/mehrayinokhovvat
@PersianSFF
پانزده زندگی اول هری آگوست؛ نوشتهی کلر نورس؛ ترجمهی مهرآیین اخوت؛ نشر هیرمند
داستانِ کتاب خیلی «ساده» است: کسی هست به نام هری آگوست؛ شبِ سال نوِ 1919 به دنیا میآید، زندگیاش را میکند، سال 1989 میمیرد، بعد دوباره همان شب سال نو 1919 به دنیا میآید، اما این بار تمامِ خاطراتِ زندگیِ قبلیاش را به خاطر دارد. همیشه هم به همین شکل است. همیشه میمیرد و همیشه شب سال نو 1919 باز به دنیا میآید. هر بار که از نو متولد میشود چیزی در دنیا تغییر نمیکند ولی او تمامِ خاطراتِ زندگی(های) سابقش را دارد. همه همان کارهای سابقشان را میکنند و دنیا به همان مسیرِ سابقش میرود و میرود.
کمکم میفهمد آدمهایی مثلِ او کم نیستند و خود را معمولاً «کالَهچَکره» مینامند (که تقریباً به معنای زمانِ تکرارشونده در هندوکیشی است). کالهچکرهها محفلی را تشکیل دادهاند به نامِ «باشگاهِ کرونوس». اما این باشگاه محدود به زمان و مکانِ خاصی نیست. از حول و حوشِ بابلِ باستان شروع میشود تا آیندهی دور میرود. در همه جای دنیا هم شعبه دارند. کالهچکرهها چطور با هم ارتباط میگیرند؟ خیلی «ساده و سرراست». فرض کن همیشه سال 1919 به دنیا میآیی و میخواهی دربارهی تطورِ زبانِ انگلیسی در قرن هفدهم چیزی از کالهچکرههای آن دوران بپرسی. در این زندگیات وقتی به دنیا میآیی، میروی سراغِ کالهچکرهای که سال 1919 نزدیکِ مرگش است و به او میگویی دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1840) از کالهچکرهای که در سال 1840 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً سال 1750) از کالهچکرهای که سال 1750 پیر است بخواهد که دفعهی بعد که به دنیا میآید (مثلاً 1665)، از کالهچکرهای که... الی آخر، فلان سؤال را بپرسد! بعد وقتی سؤالت به کالهچکرهی زمانِ مناسب رسید او جواب را مثلاً در یک جعبهی ماندگار و بادوام مینویسد و نزدِ باشگاهِ کرونوس میگذارد تا تو بخوانی. تا تو جوابت را بگیری چند «چرخهی حیات» گذشته و تو بارها مردهای و زنده شدهای و احتمالاً علاقهات را به جواب از دست دادهای؛ ولی بههرحال چنین امکانی برایت فراهم است. طبعاً سؤالکردن از آیندگان راحتتر است اما شنیدنِ جواب همان دشواریها را دارد و آنها باید نسل به نسل جواب را به گذشتهی خودشان انتقال بدهند.
متوجهِ ظرافتش شدید؟ چقدر زیباست! ولی... ولی... ولی...
کالهچکرهها حق ندارند تاریخ را تغییر بدهند. نباید به چشم بیایند. نباید هیتلر یا لنین یا چنگیزخان را بکشند و دنیا را جای بهتری کنند. نباید اینترنتِ عمومی را دههی هفتاد میلادی راه بیندازند. نباید سببسازِ هیچ تغییرِ بزرگی بشوند. اگر چنین کاری کنند همنوعانشان مجازاتشان میکنند (خودتان بخوانید که چطور).
داستان با این تصویر آغاز میشود: دختری به بسترِ مرگِ یازدهمِ هری آگوست میآید و میگوید دنیا به پایان میرسد اما چند «نسل» است که زودتر از همیشه رخ میدهد. گویا کالهچکرهای از روزگارِ هری آگوست مشغولِ دستکاری در کارِ جهان است اما هویتش را مخفی کرده. حالا باشگاه کرونوس و هری آگوست باید دنبالِ این فرد باشند. اما اینها ظاهرِ داستان است.
حواشیِ داستان است که جان را جلا میدهد: عدالت یعنی چه؟ کیفرِ مجرم و گناهکار؟ جبر و اختیار چه میشود؟ چرا هیتلر هر بار اینهمه آدم میکشد؟ چرا هر بار باید فلان کس به بهمان کس تجاوز کند؟ آیا باید جلویش را گرفت؟ عاشقشدن و کینهجویی و وطندوستی و مذهب و مسلکِ سیاسی و غیره و غیره یعنی چه؟ کالهچکرهها چه نظری دارند؟
روایتِ داستان کمابیش کُند است، اما دلیلش این است که التذاذِ داستان قطرهقطره نصیبِ خواننده شود، که خواننده نثر و روایت و ژرفای داستان را مزمزه و حلاجی کند. پانزده زندگی اول هری آگوست را بخوانید بخوانید بخوانید و به همه بگویید بخوانند بخوانند بخوانند.
ذرهذرهی این کتاب ذهنتان را قلقلک میدهد. نویسندهی این کتاب 28 سالش بود که پانزده زندگی اول هری آگوست را منتشر کرد (الان 31 سالش است). اما عجب نثری دارد. واژههایش شگفتانگیز، جملاتش پخته و ادیبانه و روحافزا، تصاویرش نفسگیر است. بخشهایی از داستان مملو از جزئیاتِ علمی است و بخشهایی مملو از قصهگوییهایی که عمقِ خیالپردازیاش ترسناک است. کلر نورس، این دخترِ حیرتانگیزِ شگفتیآورِ زیباذهنِ خارقالعادهی نابغهی بریتانیایی، حتا یک داستانش هم عادی نیست. یک کتابش راجع به دختری است که به محضِ آنکه از جلوِ چشمِ کسی دور میشود فراموشش میکنند، یک کتابِ دیگرش راجع به کسی است که بدنِ دیگران را اجاره میکند، آن یکی دربارهی دنیایی است که هیچ جُرمی مجازات ندارد مگر جریمهی نقدی.
پانزده زندگی اول هری آگوست را از دست ندهید.
اینستاگرام مهرآیین اخوت: www.instagram.com/mehrayinokhovvat
@PersianSFF
Instagram
Login • Instagram
Welcome back to Instagram. Sign in to check out what your friends, family & interests have been capturing & sharing around the world.
👍2
#علمی_تخیلی #بریده_رمان #اورسلا_لوگوین
نمونهای از نثرِ دشوارِ لوگوین در ابتدای کتاب دست چپ تاریکی؛ بخش یکم؛ ترجمهی حسین شهرابی
1. رژه در اِرهِنرانگ
از بایگانیهای هاین. مکتوبات آنسیبْل. سند 01ـ01101ـ934ـ2ـگِتِن: به استابیله در اوُلول: گزارش از گِنلی آی، نخستین سوارهنظام بر گتن/زمستان، چرخهی 93 هاینی، سال اِکومِنیایی 1490 تا 1497.
گزارشم را چنان خواهم نوشت که گویی قصه میگویم، زیرا در سیارهی زادگاهم از کودکی به من آموخته بودند حقیقت مسئلهای است از جنسِ خیال. مستدلترین حقیقت، بنا به سیاقِ بیانش، ممکن است مغلوب شود یا غالب بیاید: مثل آن گوهرِ یکدانهی آلی از دریاهایمان که اگر آن زن به گردنش بیندازد دوچندان درخشان میشود و اگر دیگری بیندازد کمفروغ است و کمبهاتر از ذرهی غبار. حقایق نیز یکپارچهتر و منسجمتر و مشخصتر و واقعیتر از مروارید نیستند. ولیکن هر دو ظریفاند.
این قصه از آنِ من نیست و من نیز تنها روایتگرش نیستم. بهواقع حتا نمیدانم قصهی چه کسی است؛ شما داورانی بهتر هستید. اما سراپایش یکی است و اگر در مواقعی تو گویی حقایق با حضورِ صدایی دگر دگرگون میشوند، آنگاه هر حقیقتی که ترجیح میدهید و بهتر میدانید بگزینید؛ بااینهمه، هیچکدام کذب نیستند و سراپایش یک قصه است.
قصه در 44اُمین روزگاهِ سال 1491 آغاز میشود که بر سیارهی «زمستان» در میان ملت «کارهید»، «اوُدهارـهَداد تووا» یا روز بیستودوم از ماه سومِ «سال یک» است. اینجا همیشه «سال یک» است. تنها تاریخِ هر سالِ گذشته و آینده است که در هر «روزِ سالِ نو» تغییر میکند و پیش و پس را از «اکنونِ» یگانه برمیشمرد. اینچنین، در بهار «سال یک» در «اِرهِنرانگ»، پایتخت کارهید، جان من در ورطهی خطر بود و من نمیدانستم.
در میدانِ سان بودم. درست پشت گوُسیووُرنوازها میرفتم و درست پیشاپیشِ پادشاه. باران میبارید.
ابرهای گرانبار بر فراز باروهای تاریک... بارشِ باران در خیابانهای تودرتو... شهری ظلمانی و طوفانزده از جنسِ سنگ که از میانش جویباری از طلا، آرام و پیچانوخمان، میرود. ابتدا بازرگانان و مباشران و صنعتگرانِ شهر اِرهِنرانگ، صف در صف، در جامههای فاخر و بشکوه، از میان باران چنان بهآسودگی پیش میآیند که انگار ماهیانی باشند در میان دریا. چهرههاشان صمیمی و آرام است. قدمرو نمیآیند. این رژه بیسرباز است و حتا بدون سربازان مقلد.
پس از آنان اربابان و شهربانان و وکیلان، تکتک یا پنجپنج یا چهلچهل یا چهارصد چهارصد، از هر ولایت و بَرـولایتِ کارهید؛ جمعی پرشمار و متکلّفاند که به آهنگِ موسیقیِ کَرِّناهای فلزی و چوبها و استخوانهای مجوف و ضرباهنگِ خشک و تیزِ فلوتهای الکتریکی پیش میآیند. درفشهای گونهگونِ ولایاتِ بزرگ در آشوبِ بارانزدهی رنگیِ آنجا با بیرقهای سهگوشِ آرایندهی راه گره میخورد و موسیقاهای مختلفِ هر دسته به هم میخورد و در هم میتنید و در میان خیابانهای سنگپوشِ تودرتو طنین میافکند.
سپس دستهای از مُشَعبَدان و تردستان آمدند که گویهایی جلاخورده از طلا داشتند و به سرعتِ هرچه تمامتر به بالا پرتشان میکردند و میگرفتند و دوباره پرت میکردند و فوارههایی از جنسِ چشمبندیهای درخشان میساختند. چنان هماهنگ و همزمان عمل میکردند که انگار بهراستی نور را تصاحب کرده و در چنگ گرفته بودند؛ گویهای زرین چونان شیشه میدرخشیدند و برق میزدند: خورشید از میانشان سرازیر بود.
سپستر، چهل مردِ زردپوش آمدند و گوُسیووُر نواختند. گوسیوور که تنها در حضور پادشاه نواخته میشد، غرشی چرند و ملالتآور داشت. چهل سازِ اینچنین همنوایی میکردند و خِرَدِ خلایق را میلرزاندند و برجهای ارهنرانگ را میلرزاندند و واپسین قطرات باران را از ابرهای بادخورده فرومیلرزاندند. اگر «موسیقارِ همایونی» این است، جای تعجب ندارد که پادشاهانِ کارهید جملگی مجنوناند.
@PersianSFF
نمونهای از نثرِ دشوارِ لوگوین در ابتدای کتاب دست چپ تاریکی؛ بخش یکم؛ ترجمهی حسین شهرابی
1. رژه در اِرهِنرانگ
از بایگانیهای هاین. مکتوبات آنسیبْل. سند 01ـ01101ـ934ـ2ـگِتِن: به استابیله در اوُلول: گزارش از گِنلی آی، نخستین سوارهنظام بر گتن/زمستان، چرخهی 93 هاینی، سال اِکومِنیایی 1490 تا 1497.
گزارشم را چنان خواهم نوشت که گویی قصه میگویم، زیرا در سیارهی زادگاهم از کودکی به من آموخته بودند حقیقت مسئلهای است از جنسِ خیال. مستدلترین حقیقت، بنا به سیاقِ بیانش، ممکن است مغلوب شود یا غالب بیاید: مثل آن گوهرِ یکدانهی آلی از دریاهایمان که اگر آن زن به گردنش بیندازد دوچندان درخشان میشود و اگر دیگری بیندازد کمفروغ است و کمبهاتر از ذرهی غبار. حقایق نیز یکپارچهتر و منسجمتر و مشخصتر و واقعیتر از مروارید نیستند. ولیکن هر دو ظریفاند.
این قصه از آنِ من نیست و من نیز تنها روایتگرش نیستم. بهواقع حتا نمیدانم قصهی چه کسی است؛ شما داورانی بهتر هستید. اما سراپایش یکی است و اگر در مواقعی تو گویی حقایق با حضورِ صدایی دگر دگرگون میشوند، آنگاه هر حقیقتی که ترجیح میدهید و بهتر میدانید بگزینید؛ بااینهمه، هیچکدام کذب نیستند و سراپایش یک قصه است.
قصه در 44اُمین روزگاهِ سال 1491 آغاز میشود که بر سیارهی «زمستان» در میان ملت «کارهید»، «اوُدهارـهَداد تووا» یا روز بیستودوم از ماه سومِ «سال یک» است. اینجا همیشه «سال یک» است. تنها تاریخِ هر سالِ گذشته و آینده است که در هر «روزِ سالِ نو» تغییر میکند و پیش و پس را از «اکنونِ» یگانه برمیشمرد. اینچنین، در بهار «سال یک» در «اِرهِنرانگ»، پایتخت کارهید، جان من در ورطهی خطر بود و من نمیدانستم.
در میدانِ سان بودم. درست پشت گوُسیووُرنوازها میرفتم و درست پیشاپیشِ پادشاه. باران میبارید.
ابرهای گرانبار بر فراز باروهای تاریک... بارشِ باران در خیابانهای تودرتو... شهری ظلمانی و طوفانزده از جنسِ سنگ که از میانش جویباری از طلا، آرام و پیچانوخمان، میرود. ابتدا بازرگانان و مباشران و صنعتگرانِ شهر اِرهِنرانگ، صف در صف، در جامههای فاخر و بشکوه، از میان باران چنان بهآسودگی پیش میآیند که انگار ماهیانی باشند در میان دریا. چهرههاشان صمیمی و آرام است. قدمرو نمیآیند. این رژه بیسرباز است و حتا بدون سربازان مقلد.
پس از آنان اربابان و شهربانان و وکیلان، تکتک یا پنجپنج یا چهلچهل یا چهارصد چهارصد، از هر ولایت و بَرـولایتِ کارهید؛ جمعی پرشمار و متکلّفاند که به آهنگِ موسیقیِ کَرِّناهای فلزی و چوبها و استخوانهای مجوف و ضرباهنگِ خشک و تیزِ فلوتهای الکتریکی پیش میآیند. درفشهای گونهگونِ ولایاتِ بزرگ در آشوبِ بارانزدهی رنگیِ آنجا با بیرقهای سهگوشِ آرایندهی راه گره میخورد و موسیقاهای مختلفِ هر دسته به هم میخورد و در هم میتنید و در میان خیابانهای سنگپوشِ تودرتو طنین میافکند.
سپس دستهای از مُشَعبَدان و تردستان آمدند که گویهایی جلاخورده از طلا داشتند و به سرعتِ هرچه تمامتر به بالا پرتشان میکردند و میگرفتند و دوباره پرت میکردند و فوارههایی از جنسِ چشمبندیهای درخشان میساختند. چنان هماهنگ و همزمان عمل میکردند که انگار بهراستی نور را تصاحب کرده و در چنگ گرفته بودند؛ گویهای زرین چونان شیشه میدرخشیدند و برق میزدند: خورشید از میانشان سرازیر بود.
سپستر، چهل مردِ زردپوش آمدند و گوُسیووُر نواختند. گوسیوور که تنها در حضور پادشاه نواخته میشد، غرشی چرند و ملالتآور داشت. چهل سازِ اینچنین همنوایی میکردند و خِرَدِ خلایق را میلرزاندند و برجهای ارهنرانگ را میلرزاندند و واپسین قطرات باران را از ابرهای بادخورده فرومیلرزاندند. اگر «موسیقارِ همایونی» این است، جای تعجب ندارد که پادشاهانِ کارهید جملگی مجنوناند.
@PersianSFF
Origin; Dan Brown; Shahrabi; Chapters 17-25.pdf
362.3 KB
فصلهای 17 تا 25 کتاب «خاستگاه»، اثر دن براون. برای دیدن مقدمه و فصلهای یک تا شانزده، فایلهای همین کانال را بگردید.