Perspective | پرسپکتیو
▪️ نخستینهای سینما (١) ▪️ ترجمه: حسن فیاد سینما، ناگهان پا به عرصه وجود نگذاشت بلکه به تدریج، طی صدها سال، رشد و پیشرفت کرد. هیچ کس نمیتواند ادعا کند که فکر سینما به خاطر او رسیده است. یا همه پیشرفتهای فنی و گوناگون آن از اوست. این امر را باید به چند…
▪️ نخستینهای سینما (٢)
▪️ ترجمه: حسن فیاد
آزمایش ها و پیشرفت های زیادی بعد از «تاماتروپ» از جمله اختراع مسدود کننده به وقوع پیوست. سه تن از دانشمندان «پلاتو» در بروکسل، «ایم» در فرانسه و «فارادی» در انگلستان به تأثیرات مسدود کنندهای پی بردند و آن را مورد مطالعه قرار دادند. اینها هم به این نتیجه رسیدند که چنانچه صفحه شکاف داری در مقابل صفحه شکافدار دیگری به گردش درآید. هر دو صفحه متفاوت و دگرگون جلوه خواهند کرد. از این سه تن دانشمندان تنها «پلاتو» به تحقیقات خود در این زمینه ادامه داد و سرانجام در [۱۸۲۹] اولین مسدود کننده واقعی را به وجود آورد.
پیشرفت در زمینه اختراعات مربوط به سینما چندان افزایش یافت که سرانجام در [۱۸۳۲] دو نفر اولین تصاویر متحرک را اختراع کردند. «سیمون فون ستامفر» و «پلاتو» که هر کدام مستقلا کار میکردند، فرضيه دوام تصاویر و مسدود کننده را به صورت فرضیه واحدی در آوردند. هر دو وسيله کوچک جدیدی اختراع کرده بودند که از دو صفحه تشکیل می شد. روی یک صفحه تعدادی شکاف و روی صفحه دیگر به همان تعداد تصویر وجود داشت. همچنان که این صفحه به گردش در می آمد، تماشاگران را در مقابل آینه ای قرار می داد و از میان شکافها به تصاویر متحرک می نگریست.
هم «پلاتو» و هم «ستامفر» در این وسائل خود تجدیدنظر کردند تا بتوانند تماشای تصاویر را آسان تر کنند اما «پلاتو» فقط توانست دستگاه خود را تغییر دهد تا تماشاگران بیشتری بتوانند تصاویر را ببینند. روی صفحات شیشهای را جایگزین صفحات مقوائی کرد و با گذاشتن چراغی در پشت صفحه و بستن تمام شکافها، بجز یک شکاف برای دیدن، توانست تصاویر متحرک خود را به گروه کوچکی نشان دهد.
در این هنگام، دستگاههای جدید بسیاری برای دیدن تصاویر به وجود آمد که هر کدام شیوه و فن متفاوتی برای ایجاد توهم حرکت در نظر تماشاگر به کار برده بودند. با این همه، از میان تمامی آنها فقط یک دستگاه حائز اهمیت بود.
«ويليام جورج هورنر» دستگاهی اختراع کرد که از استوانهٔ کاغذی عمودی تشکیل یافته بود. تماشاگر ابتدا در داخل این استوانه نوار درازی از تصاویر نقاشی شده می گذاشت، سپس آن را به گردش در می آورد و آنگاه از درون شکافهای قسمت بالای استوانه تصاویر متحرک را تماشا می کرد. این دستگاه در [۱۸۳۴]ساخته و «دوالوم» نامیده شد. نوار تصاویری که در این استوانه گذاشته می شد، در حقیقت به نوار فیلم شباهت داشت.
در این موقعِ بحرانی تاریخ سینما، هیچ وسیله ای اختراع نشد که بتواند تصاویر متحرک را به مقیاس بزرگتری بر پرده افکند. به همین جهت هیچ پیشرفتی در این زمینه تا سال [۱۸۴۵] که «اوچاتیوس» فکری از دستگاه «پلاتو» به وام گرفت، صورت نپذیرفت. وی یک صفحه شیشه ای با مسدود کنندهای مات را گرفت و چند عدسی و یک چراغ به آن افزود و بدین ترتیب اولین قدم جهت تاباندن و نمایش تصاویر متحرک برداشته شد. این نمایش تصاویر متحرک به علت چراغ ضعیف و مسدود کننده نامناسب کمی نامشخص بود. «اوچاتیوس» کمی بیشتر روی این دستگاه کار کرد و چراغی قوی تر در آن کار گذاشت و مسدود کننده را از آن حذف کرد به این ترتیب توانست با به گردش در آوردن چراغ، به جای تصاویر، نمایش متناوب به وجود آورد. و این اولین دستگاه نمایش سینما بود که تاکنون به وجود آمده است.
در حالیکه همه میکوشیدند که چگونه دستگاهی برای نمایش تصاویر متحرک به وجود آورند، چند تن از مخترعین نیز توجه خود را به ساختن فیلم، جنبه تازهای در سینما، معطوف کردند. فکر عکاسی برمی گردد به روزگاران درازی پیش از این، به زمان «ارسطو» ، فیلسوف یونانی. رمز ساختن فیلم، در ترکیبات نقرهای که با تابیدن نور بر آن تغییر رنگ می دهد. چنین به نظر میاید که ساختن فیلم با آزمایش های یک دکتر آلمانی در [۱۷۲۷] آغاز شد. «یوهان شوتزه خِمیر» مرکبی از گچ، کلرور، نقره و کربنات نقره را گرفت و آن را در لوله ای شیشه ای گذاشت. «شوتزه» به این نتیجه رسید که وقتی بر این خمیر نور می تابید، سیاه می گشت. وی آنگاه با قرار دادن چندنسخه کاغذ سیاه به دور لوله ای که در آن خمیر مرکب بود، و نیز نور دادن به آن تا سیاه شدن قسمتی از خمیر که از کاغذ پوشیده نبود. تعدادی الگوی نقشه برداری به وجود آورد.
پس از آزمایشهای «شوتزه»، «لوئی داگر»، نقاش فرانسوی و «جوزف نبیسفونيس» افکار خود را روی هم گذاشتند تا یک شیوه عکاسی به وجود آورند. «نبیس» در نظر داشت با عمل نور به جای نقاشی روی سنگ، کلیشه ای برای چاپ سنگی به وجود آورد. معذالک هر دو به این نتیجه رسیدند که این شیوه برای عکاسی مناسب نیست و تصمیم گرفتند شیوه دیگری بازیابند. هر دو همچنان روی این شیوه کار کردند تا مرگ «نبیس» آندو را از یکدیگر جدا کرد.
🔗| (ادامه دارد..)
🔖| {پایان قسمت دوم}
📚| [سینما و سینماگران/مجله رودکی]
🎥 | #History_of_Cinema
🌀 | @Perspective_7
▪️ ترجمه: حسن فیاد
آزمایش ها و پیشرفت های زیادی بعد از «تاماتروپ» از جمله اختراع مسدود کننده به وقوع پیوست. سه تن از دانشمندان «پلاتو» در بروکسل، «ایم» در فرانسه و «فارادی» در انگلستان به تأثیرات مسدود کنندهای پی بردند و آن را مورد مطالعه قرار دادند. اینها هم به این نتیجه رسیدند که چنانچه صفحه شکاف داری در مقابل صفحه شکافدار دیگری به گردش درآید. هر دو صفحه متفاوت و دگرگون جلوه خواهند کرد. از این سه تن دانشمندان تنها «پلاتو» به تحقیقات خود در این زمینه ادامه داد و سرانجام در [۱۸۲۹] اولین مسدود کننده واقعی را به وجود آورد.
پیشرفت در زمینه اختراعات مربوط به سینما چندان افزایش یافت که سرانجام در [۱۸۳۲] دو نفر اولین تصاویر متحرک را اختراع کردند. «سیمون فون ستامفر» و «پلاتو» که هر کدام مستقلا کار میکردند، فرضيه دوام تصاویر و مسدود کننده را به صورت فرضیه واحدی در آوردند. هر دو وسيله کوچک جدیدی اختراع کرده بودند که از دو صفحه تشکیل می شد. روی یک صفحه تعدادی شکاف و روی صفحه دیگر به همان تعداد تصویر وجود داشت. همچنان که این صفحه به گردش در می آمد، تماشاگران را در مقابل آینه ای قرار می داد و از میان شکافها به تصاویر متحرک می نگریست.
هم «پلاتو» و هم «ستامفر» در این وسائل خود تجدیدنظر کردند تا بتوانند تماشای تصاویر را آسان تر کنند اما «پلاتو» فقط توانست دستگاه خود را تغییر دهد تا تماشاگران بیشتری بتوانند تصاویر را ببینند. روی صفحات شیشهای را جایگزین صفحات مقوائی کرد و با گذاشتن چراغی در پشت صفحه و بستن تمام شکافها، بجز یک شکاف برای دیدن، توانست تصاویر متحرک خود را به گروه کوچکی نشان دهد.
در این هنگام، دستگاههای جدید بسیاری برای دیدن تصاویر به وجود آمد که هر کدام شیوه و فن متفاوتی برای ایجاد توهم حرکت در نظر تماشاگر به کار برده بودند. با این همه، از میان تمامی آنها فقط یک دستگاه حائز اهمیت بود.
«ويليام جورج هورنر» دستگاهی اختراع کرد که از استوانهٔ کاغذی عمودی تشکیل یافته بود. تماشاگر ابتدا در داخل این استوانه نوار درازی از تصاویر نقاشی شده می گذاشت، سپس آن را به گردش در می آورد و آنگاه از درون شکافهای قسمت بالای استوانه تصاویر متحرک را تماشا می کرد. این دستگاه در [۱۸۳۴]ساخته و «دوالوم» نامیده شد. نوار تصاویری که در این استوانه گذاشته می شد، در حقیقت به نوار فیلم شباهت داشت.
در این موقعِ بحرانی تاریخ سینما، هیچ وسیله ای اختراع نشد که بتواند تصاویر متحرک را به مقیاس بزرگتری بر پرده افکند. به همین جهت هیچ پیشرفتی در این زمینه تا سال [۱۸۴۵] که «اوچاتیوس» فکری از دستگاه «پلاتو» به وام گرفت، صورت نپذیرفت. وی یک صفحه شیشه ای با مسدود کنندهای مات را گرفت و چند عدسی و یک چراغ به آن افزود و بدین ترتیب اولین قدم جهت تاباندن و نمایش تصاویر متحرک برداشته شد. این نمایش تصاویر متحرک به علت چراغ ضعیف و مسدود کننده نامناسب کمی نامشخص بود. «اوچاتیوس» کمی بیشتر روی این دستگاه کار کرد و چراغی قوی تر در آن کار گذاشت و مسدود کننده را از آن حذف کرد به این ترتیب توانست با به گردش در آوردن چراغ، به جای تصاویر، نمایش متناوب به وجود آورد. و این اولین دستگاه نمایش سینما بود که تاکنون به وجود آمده است.
در حالیکه همه میکوشیدند که چگونه دستگاهی برای نمایش تصاویر متحرک به وجود آورند، چند تن از مخترعین نیز توجه خود را به ساختن فیلم، جنبه تازهای در سینما، معطوف کردند. فکر عکاسی برمی گردد به روزگاران درازی پیش از این، به زمان «ارسطو» ، فیلسوف یونانی. رمز ساختن فیلم، در ترکیبات نقرهای که با تابیدن نور بر آن تغییر رنگ می دهد. چنین به نظر میاید که ساختن فیلم با آزمایش های یک دکتر آلمانی در [۱۷۲۷] آغاز شد. «یوهان شوتزه خِمیر» مرکبی از گچ، کلرور، نقره و کربنات نقره را گرفت و آن را در لوله ای شیشه ای گذاشت. «شوتزه» به این نتیجه رسید که وقتی بر این خمیر نور می تابید، سیاه می گشت. وی آنگاه با قرار دادن چندنسخه کاغذ سیاه به دور لوله ای که در آن خمیر مرکب بود، و نیز نور دادن به آن تا سیاه شدن قسمتی از خمیر که از کاغذ پوشیده نبود. تعدادی الگوی نقشه برداری به وجود آورد.
پس از آزمایشهای «شوتزه»، «لوئی داگر»، نقاش فرانسوی و «جوزف نبیسفونيس» افکار خود را روی هم گذاشتند تا یک شیوه عکاسی به وجود آورند. «نبیس» در نظر داشت با عمل نور به جای نقاشی روی سنگ، کلیشه ای برای چاپ سنگی به وجود آورد. معذالک هر دو به این نتیجه رسیدند که این شیوه برای عکاسی مناسب نیست و تصمیم گرفتند شیوه دیگری بازیابند. هر دو همچنان روی این شیوه کار کردند تا مرگ «نبیس» آندو را از یکدیگر جدا کرد.
🔗| (ادامه دارد..)
🔖| {پایان قسمت دوم}
📚| [سینما و سینماگران/مجله رودکی]
🎥 | #History_of_Cinema
🌀 | @Perspective_7
👍4
▪️ جملاتی از ملکۀ جنایت: آگاتا کریستی
• من در قتلهایی که با علاقههای خانگی و آرام انجام میشوند، تخصص دارم.
• زنی که دروغ نمیگوید زنی بدون تخیل و بدون همدردی است.
• شر؛ چیزی مافوق بشری نیست، چیزی کمتر از انسان است.
• هر قاتل احتمالاً دوست قدیمی کسی است.
• تعداد بسیار کمی از ما همان چیزی هستیم که به نظر میرسیم.
• هرگز خودتان کاری نکنید که دیگران بتوانند برای شما انجام دهند.
▪️به بهانۀ سالگرد «آگاتا کریستی» (January 12, 1976)
💬| #Quote
👤| #Agatha_Christie
🌀| @Perspective_7
• من در قتلهایی که با علاقههای خانگی و آرام انجام میشوند، تخصص دارم.
• زنی که دروغ نمیگوید زنی بدون تخیل و بدون همدردی است.
• شر؛ چیزی مافوق بشری نیست، چیزی کمتر از انسان است.
• هر قاتل احتمالاً دوست قدیمی کسی است.
• تعداد بسیار کمی از ما همان چیزی هستیم که به نظر میرسیم.
• هرگز خودتان کاری نکنید که دیگران بتوانند برای شما انجام دهند.
▪️به بهانۀ سالگرد «آگاتا کریستی» (January 12, 1976)
💬| #Quote
👤| #Agatha_Christie
🌀| @Perspective_7
👍5
⬅️ The Birth Of Venus (1840-1846)
🎨 Painter: Sandro Botticelli
➡️ The Adventures Of Baron Munchausen (1988)
📽 Dir: Terry Gilliam
◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
🎨 Painter: Sandro Botticelli
➡️ The Adventures Of Baron Munchausen (1988)
📽 Dir: Terry Gilliam
◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
👍4
🖼 «جیان ماریا ولونته» کنار «فرانچسکو رزی» در پشت صحنۀ فیلم «ماجرای ماتئی»
"Gian Maria Volonté" by "Francesco Rosi" in behind the Scene Of "The Mattei Affair" (1972)
👤| #Francesco_Rosi
🎬| #Behind_The_Scene
🌀| @Perspective_7
"Gian Maria Volonté" by "Francesco Rosi" in behind the Scene Of "The Mattei Affair" (1972)
👤| #Francesco_Rosi
🎬| #Behind_The_Scene
🌀| @Perspective_7
👍4
بهرام بیضایی:
« هیچکاک مسائل من را ندارد. گمشدگی؛ پا در هواییِ فرهنگی و معنوی؛ گنگیِ هویتِ تاریخی و غیره. و چرا داشته باشد؟ هویتِ اجتماعی او در زمان معاصر گم یا مخدوش یا منکوب نشده. برعکس عملا از نظر سیاسی و اقتصادی و فرهنگی مرکز جهان است... در برابر اما من به لطف نظارتی که تا ابد بالای سرم دارم؛ تجربیاتم، مجرد و ذهنی مینماید. در آنجا هر مشکلی قابل حل است، اما اینجا هیچ مشکلی هرگز حل نمیشود و فقط به صورت مشکل جدیدی در میآید. »
👤| #Bahram_Beyzaie
🌀| @Perspective_7
« هیچکاک مسائل من را ندارد. گمشدگی؛ پا در هواییِ فرهنگی و معنوی؛ گنگیِ هویتِ تاریخی و غیره. و چرا داشته باشد؟ هویتِ اجتماعی او در زمان معاصر گم یا مخدوش یا منکوب نشده. برعکس عملا از نظر سیاسی و اقتصادی و فرهنگی مرکز جهان است... در برابر اما من به لطف نظارتی که تا ابد بالای سرم دارم؛ تجربیاتم، مجرد و ذهنی مینماید. در آنجا هر مشکلی قابل حل است، اما اینجا هیچ مشکلی هرگز حل نمیشود و فقط به صورت مشکل جدیدی در میآید. »
👤| #Bahram_Beyzaie
🌀| @Perspective_7
👍7
همفری بوگارت:
« تنها راه صادقانه برای گرفتن اسکار چنین است که اجازه دهیم همه نقش هملت را بازی کنند و بهترین بازیگر مرد برنده شوند. البته، از این طریق هملتهای بسیار مسخرهای خواهیم داشت. ماجرا این است که بازیگری برای من نوعی تجربه است. تجربهای پر فراز و فرود که در حفظ ظاهر زیبای خود، باطنی متفاوت دارد؛ باطنی با مقدار کمی شیرینی. شاید هم بخاطر همین است که من بیشتر از هر بازیگری کثیفترین نقشها - و تصویرهای - تاریخ سینما را ساختهام. »
▪️ به بهانه سالگرد «همفری بوگارت»
▪️ از شمایلهای جاودان سینمای کلاسیک
👤| #Humphrey_Bogart
🌀| @Perspective_7
« تنها راه صادقانه برای گرفتن اسکار چنین است که اجازه دهیم همه نقش هملت را بازی کنند و بهترین بازیگر مرد برنده شوند. البته، از این طریق هملتهای بسیار مسخرهای خواهیم داشت. ماجرا این است که بازیگری برای من نوعی تجربه است. تجربهای پر فراز و فرود که در حفظ ظاهر زیبای خود، باطنی متفاوت دارد؛ باطنی با مقدار کمی شیرینی. شاید هم بخاطر همین است که من بیشتر از هر بازیگری کثیفترین نقشها - و تصویرهای - تاریخ سینما را ساختهام. »
▪️ به بهانه سالگرد «همفری بوگارت»
▪️ از شمایلهای جاودان سینمای کلاسیک
👤| #Humphrey_Bogart
🌀| @Perspective_7
👍4
▪️تعرفههای سینمای وسترن [گانگستری]
▪️قسمت اول
فیلم وسترن بخاطر سمبولیسم بدیهی، امکانات صحنه آرائی و پیام ویژه اش. هميشه يك فرم دلخواه و مورد نظر در میان فیلمسازان بوده است،اما متاسفانه چون تا کنون مطالب بی ربط بسیاری درباره معانی پنهانی فیلمهای وسترن به رشته تحریر در آمده است، سعی خواهد شد بطور کامل اهميت استيل و محتوی در این ژانر، مورد بررسی دقیق قرار گیرد.
موفق ترین نوع فیلم آمریکائی، در زمینه «گانگستــری» و «وســترنی» میباشد، آدمهائی که در پناه اسلحه زندگی می کنند. اسلحه در هر دوی این فیلمهای مرکز ثقل احساس بصری و عاطفی را تشکیل میدهد. چنین تصور میشود که این امر، اهمیت اسلحه را در زندگی فانتزی امریکائی منعکس میسازد، در حالی که در واقع امر آنطوری که در ظاهر بنظر میرسد، نیست.
فیلم گانگستری در فرم «کلاسيك» اش وجود ندارد، داستان تهور و موفقیت زودگذری می باشد که در شکست شتابزدهیی پایان می پذیرد. موفقیت، بعنوان يك قدرت روزافزون برای صدمه و آسیب رساندن به دیگران تصور گردیده است. خصوصیت ویژه يك گانگستر، فعالیت بدون وقفه و عصبی اش میباشد. طبیعتا کامل و عینی اعمال متهورانه اش ممکن است گنگ و مبهم باقی بماند، اما تعهدش به کاری که تهور میخواهد همیشه روشن و واضح است، و چقدر روشنتر و واضحتر، زیرا که او در خارج از امور عام المنفعه عمل میکند.
او بدون فرهنگ ، بدون اطوار پسندیده، بدون فرصت و مجال کافی می باشد، یا در هر حال فرصت و مجالش احتمال دارد تا در يك عیاشی و هرزگی خیلی اجباری تجاوزکارانه سپری شود، همان طوری که بنظر میرسد تا یکی دیگر از جنبههای «کاره» اش باشد. اما او دارای تحرك و نرمش خاصی است، همچون رقاصه یی که در میان خطرات فراوان زندگی در شهر، در حال حرکت می باشد.
يك گانگستر در تصور و تصویر کردن مقاصدش خام و خشن میباشد، اما به هییچ وجه نارسا نیست، برعکس، او غالبا آزاد، صریح و پر سر و صدا می باشد. (خویشتن نگری گانگستر يك پیشرفت و تکامل تا اندازه یی جدید و تازه است) و می تواند چیزی را که میخواهد با قاطعیت بیان کند: برای تسلط پیدا کردن بر «نورث ساید» ، برای مالکیت یکصد دست لباس، برای این که شخصیت درجه اول و برتر در میان یاران و همکاران باقی بماند هر زمان بیشتر می تازد ولی، به محض این که او بخواهد با اتکاء به منافع و اندوخته هایش آرامشی پیدا کند، در طریق هلاکت و انهدام خویش گام نهاده است.
گانگستر، يك انسان تنها و مالیخولیایی می باشد، و می تواند نشانی از عقل و خرد عمیقانه دنیوی را از دست بدهد. او بیشتر در نزد افراد بالغ با ناشکیبایی ها، بیصبریها، و احساسات خارجی، نشان افسونگری و از هم گسیختگی می کند، اما بطور کلی او برای جنبه ما که اعتقاد و ایمان به امکانات «نرمال» خوشی و سعادت و کار برجسته را رد می کند، متوسل می گردد، گانگستر يك «جواب منفی» به آن «جواب مثبت» بزرگ امریکایی می باشد که با عظمت و قدرت هرچه تمامتری بر روی فرهنگ رسمی امریکایی صحة می زند و با تمام اینها ارتباط خیلی کمی با طریقی که آنها در باره زندگی ایشان احساس میکند دارد.
اما تنهائی و مالیخولیای گانگستر «موفق و معتبر نیست، مانند هر چیز دیگری که بدو تعلق دارند، چرا که آنها را از راه صداقت و درستی بدست نیاورده است : او تنها و مالیخولیایی می باشد؛ نه بخاطر این که زندگی سرانجام چنان احساسات و حالاتی را ایجاب می کند، بل بخاطر این که او خویشتن را در موقعیتی قرار داده است که هر کسی میخواهد او را به قتل برساند. و عاقبت نیز يك کسی او را از پای در خواهد آورد بسان شخصیت «تونی مونتانا» در «صورت زخمی ١٩٨٣». او بدون دفاع می باشد، زیرا قادر بپذیرش هیچگونه محدودیتی نیست مگر این که با طبیعت حاکی از ترس و فارغ از عشق و دوستی سازش و موافقتی پیدا کند. و داستان زندگی حرفهایش برگردانی از کابوس معیارهای جاه طلبی و موقعیت طلبی است.
حتی در المان نیز میتوان چنین مواردی که گویای سرنوشت مختوم شخصیت های گنگستر نیز است را یافت. بعنوان مثال از ورای پنجره ضد گلوله آپارتمانِ «صورت زخمی» اثر «هاوارد ماكس»، يك نوشته با چراغ های الکتریکی خودنمایی میکند که اعلام می دارد «جهان از آن شماست»، و این نوشته الکتریکی، آخرین چیزی است که پس از اینکه «صورت زخمی» بحال مرگ در خیابان افتاده است می بیند.
این نقطه ضعف گانگستر در پایانش می باشد که بههمان اندازه قدرت و آزادیش در نظر ما جلب توجه و جلوهگری می کند. جهان از آن ما نیست، اما شخصیت بدو نیز تعلق ندارد، و در مرگش او نیز برای رؤیاهای ما کفاره می پردازد، ما را بطور آنی و زودگذری هم از تصور و توهم موفقیت که او با کاریکاتور کردن آن انکارش می کند؛نیز از نیاز به موفقیت که نشان میدهد چقدر برایمان خطرناك است آزاد و رها می سازد.
🔗| (ادامه دارد..)
🔖| {پایان قسمت اول}
🗂¦ #FilmGenre
🌀¦ @perspective_7
▪️قسمت اول
فیلم وسترن بخاطر سمبولیسم بدیهی، امکانات صحنه آرائی و پیام ویژه اش. هميشه يك فرم دلخواه و مورد نظر در میان فیلمسازان بوده است،اما متاسفانه چون تا کنون مطالب بی ربط بسیاری درباره معانی پنهانی فیلمهای وسترن به رشته تحریر در آمده است، سعی خواهد شد بطور کامل اهميت استيل و محتوی در این ژانر، مورد بررسی دقیق قرار گیرد.
موفق ترین نوع فیلم آمریکائی، در زمینه «گانگستــری» و «وســترنی» میباشد، آدمهائی که در پناه اسلحه زندگی می کنند. اسلحه در هر دوی این فیلمهای مرکز ثقل احساس بصری و عاطفی را تشکیل میدهد. چنین تصور میشود که این امر، اهمیت اسلحه را در زندگی فانتزی امریکائی منعکس میسازد، در حالی که در واقع امر آنطوری که در ظاهر بنظر میرسد، نیست.
فیلم گانگستری در فرم «کلاسيك» اش وجود ندارد، داستان تهور و موفقیت زودگذری می باشد که در شکست شتابزدهیی پایان می پذیرد. موفقیت، بعنوان يك قدرت روزافزون برای صدمه و آسیب رساندن به دیگران تصور گردیده است. خصوصیت ویژه يك گانگستر، فعالیت بدون وقفه و عصبی اش میباشد. طبیعتا کامل و عینی اعمال متهورانه اش ممکن است گنگ و مبهم باقی بماند، اما تعهدش به کاری که تهور میخواهد همیشه روشن و واضح است، و چقدر روشنتر و واضحتر، زیرا که او در خارج از امور عام المنفعه عمل میکند.
او بدون فرهنگ ، بدون اطوار پسندیده، بدون فرصت و مجال کافی می باشد، یا در هر حال فرصت و مجالش احتمال دارد تا در يك عیاشی و هرزگی خیلی اجباری تجاوزکارانه سپری شود، همان طوری که بنظر میرسد تا یکی دیگر از جنبههای «کاره» اش باشد. اما او دارای تحرك و نرمش خاصی است، همچون رقاصه یی که در میان خطرات فراوان زندگی در شهر، در حال حرکت می باشد.
يك گانگستر در تصور و تصویر کردن مقاصدش خام و خشن میباشد، اما به هییچ وجه نارسا نیست، برعکس، او غالبا آزاد، صریح و پر سر و صدا می باشد. (خویشتن نگری گانگستر يك پیشرفت و تکامل تا اندازه یی جدید و تازه است) و می تواند چیزی را که میخواهد با قاطعیت بیان کند: برای تسلط پیدا کردن بر «نورث ساید» ، برای مالکیت یکصد دست لباس، برای این که شخصیت درجه اول و برتر در میان یاران و همکاران باقی بماند هر زمان بیشتر می تازد ولی، به محض این که او بخواهد با اتکاء به منافع و اندوخته هایش آرامشی پیدا کند، در طریق هلاکت و انهدام خویش گام نهاده است.
گانگستر، يك انسان تنها و مالیخولیایی می باشد، و می تواند نشانی از عقل و خرد عمیقانه دنیوی را از دست بدهد. او بیشتر در نزد افراد بالغ با ناشکیبایی ها، بیصبریها، و احساسات خارجی، نشان افسونگری و از هم گسیختگی می کند، اما بطور کلی او برای جنبه ما که اعتقاد و ایمان به امکانات «نرمال» خوشی و سعادت و کار برجسته را رد می کند، متوسل می گردد، گانگستر يك «جواب منفی» به آن «جواب مثبت» بزرگ امریکایی می باشد که با عظمت و قدرت هرچه تمامتری بر روی فرهنگ رسمی امریکایی صحة می زند و با تمام اینها ارتباط خیلی کمی با طریقی که آنها در باره زندگی ایشان احساس میکند دارد.
اما تنهائی و مالیخولیای گانگستر «موفق و معتبر نیست، مانند هر چیز دیگری که بدو تعلق دارند، چرا که آنها را از راه صداقت و درستی بدست نیاورده است : او تنها و مالیخولیایی می باشد؛ نه بخاطر این که زندگی سرانجام چنان احساسات و حالاتی را ایجاب می کند، بل بخاطر این که او خویشتن را در موقعیتی قرار داده است که هر کسی میخواهد او را به قتل برساند. و عاقبت نیز يك کسی او را از پای در خواهد آورد بسان شخصیت «تونی مونتانا» در «صورت زخمی ١٩٨٣». او بدون دفاع می باشد، زیرا قادر بپذیرش هیچگونه محدودیتی نیست مگر این که با طبیعت حاکی از ترس و فارغ از عشق و دوستی سازش و موافقتی پیدا کند. و داستان زندگی حرفهایش برگردانی از کابوس معیارهای جاه طلبی و موقعیت طلبی است.
حتی در المان نیز میتوان چنین مواردی که گویای سرنوشت مختوم شخصیت های گنگستر نیز است را یافت. بعنوان مثال از ورای پنجره ضد گلوله آپارتمانِ «صورت زخمی» اثر «هاوارد ماكس»، يك نوشته با چراغ های الکتریکی خودنمایی میکند که اعلام می دارد «جهان از آن شماست»، و این نوشته الکتریکی، آخرین چیزی است که پس از اینکه «صورت زخمی» بحال مرگ در خیابان افتاده است می بیند.
این نقطه ضعف گانگستر در پایانش می باشد که بههمان اندازه قدرت و آزادیش در نظر ما جلب توجه و جلوهگری می کند. جهان از آن ما نیست، اما شخصیت بدو نیز تعلق ندارد، و در مرگش او نیز برای رؤیاهای ما کفاره می پردازد، ما را بطور آنی و زودگذری هم از تصور و توهم موفقیت که او با کاریکاتور کردن آن انکارش می کند؛نیز از نیاز به موفقیت که نشان میدهد چقدر برایمان خطرناك است آزاد و رها می سازد.
🔗| (ادامه دارد..)
🔖| {پایان قسمت اول}
🗂¦ #FilmGenre
🌀¦ @perspective_7
👍6
▪️ جملاتی از استیون سودربرگ
• من فرایندمحور هستم؛ من نتیجه محور نیستم
• اگر به دنبال عدالت هستید، در جهان اشتباهی هستید.
• شما قرار است ذهن خود را بگونهای گسترش دهید که با هنر مطابقت داشته باشد؛ قرار نیست هنر را به تناسب ذهن خود خرد کنید.
• اگر نشسته باشید و به این فکر کنید که دیگران در مورد کار شما چه فکر میکنند، فقط فلج خواهید شد.
• شما باید با نقدها به همان شیوه برخورد کنید که با دیدگاههای خود برخورد میکنید، نکته این است که اگر نظرات خوب را باور دارید، باید نظرات بد را نیز باور کنید.
• حقیقت باید بر حزبگرایی غلبه کند. باید چیزی وجود داشته باشد که صحت داشته باشد، صرف نظر از اینکه زاویه شما با آن چیست.
• سینما؛ دربارۀ فرم نیست و یا چیزی مربوط به محل [صحنه]. سینما یک رویکرد است؛ یک حالت ذهنی از سوی فیلمساز.
🎊 زادروز «استیون سودربرگ»؛ فیلمساز آمریکایی تبار
💬| #Quote
👤| #Steven_Soderbergh
🌀| @Perspective_7
• من فرایندمحور هستم؛ من نتیجه محور نیستم
• اگر به دنبال عدالت هستید، در جهان اشتباهی هستید.
• شما قرار است ذهن خود را بگونهای گسترش دهید که با هنر مطابقت داشته باشد؛ قرار نیست هنر را به تناسب ذهن خود خرد کنید.
• اگر نشسته باشید و به این فکر کنید که دیگران در مورد کار شما چه فکر میکنند، فقط فلج خواهید شد.
• شما باید با نقدها به همان شیوه برخورد کنید که با دیدگاههای خود برخورد میکنید، نکته این است که اگر نظرات خوب را باور دارید، باید نظرات بد را نیز باور کنید.
• حقیقت باید بر حزبگرایی غلبه کند. باید چیزی وجود داشته باشد که صحت داشته باشد، صرف نظر از اینکه زاویه شما با آن چیست.
• سینما؛ دربارۀ فرم نیست و یا چیزی مربوط به محل [صحنه]. سینما یک رویکرد است؛ یک حالت ذهنی از سوی فیلمساز.
🎊 زادروز «استیون سودربرگ»؛ فیلمساز آمریکایی تبار
💬| #Quote
👤| #Steven_Soderbergh
🌀| @Perspective_7
👍5
▪️درباب باورپذیری
ذات باورپذیری به معنای «واقعی بودن» نیست. ژانرهایی که در واقع، غیرِ واقع گرا هستند مثل فانتزی، علمی تخیلی، انیمیشن و موزیکال، جهان داستانی را خلق میکنند که در واقع وجود خارجی ندارد، در عوض کارهایی مثل «ماتریکس» نمونه های واقعی از فضای خودشان ارائه دادهاند. مهم نیست که بعضی از آنها دنیاهای عجیب و غریبی دارند. مهم این است که آنها این فضای عجیب و غریب را در خدمت داستان خودشان خلق کردهاند. مهم نیست که شما برای روایت داستان از چه قاعده ای پیروی کنید. وقتی قاعده را به کار می برید مخاطب یا خواننده تا زمانی که شما قانون داستانتان را نشکنید، خودش را آزادانه با داستان شما همراه میکند.
📚¦ منبع: شماره ۸۱ فیلم نگار
✍️¦ نویسنده: رابرت مک کی
📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
ذات باورپذیری به معنای «واقعی بودن» نیست. ژانرهایی که در واقع، غیرِ واقع گرا هستند مثل فانتزی، علمی تخیلی، انیمیشن و موزیکال، جهان داستانی را خلق میکنند که در واقع وجود خارجی ندارد، در عوض کارهایی مثل «ماتریکس» نمونه های واقعی از فضای خودشان ارائه دادهاند. مهم نیست که بعضی از آنها دنیاهای عجیب و غریبی دارند. مهم این است که آنها این فضای عجیب و غریب را در خدمت داستان خودشان خلق کردهاند. مهم نیست که شما برای روایت داستان از چه قاعده ای پیروی کنید. وقتی قاعده را به کار می برید مخاطب یا خواننده تا زمانی که شما قانون داستانتان را نشکنید، خودش را آزادانه با داستان شما همراه میکند.
📚¦ منبع: شماره ۸۱ فیلم نگار
✍️¦ نویسنده: رابرت مک کی
📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
👍5
| معرفی درامنویس (١)
| مولیر؛ ژان باتیست پوکلن
🎊 به مناسبت زادروز « مـولـیـر »
مولیر؛ یکی از سه نمایشنامهنویسِ برترِ قرن هفدهم در فرانسه و یکی از بزرگترین کمدینویسِها و هنرپیشههای تئاتر در اروپا به همراه «پیر کورنی» و «ژان راسین» بود. در زمینه کمدینویسی پس از نویسندگان معروف یونان قدیم مانند «آریستوفان» و «مناندر» و کمدیسازهای روم قدیم مثل «پلوتوس» کسی تا به امروز به پای او نرسیدهاست. در باب زبان مولیر میتوان چنین گفت که سادگی و روانی بر آن غلبه دارد و همین امر در مواردی موجب لغزشهای زبانی و نحوی در انشاء آثار او شده است. در کل نمیتوان او را در زمرهٔ نویسندگانی دانست که پایبند فصاحت و بلاغتاند.
از تغییر نام وی از «ژان باتیست پوکلن» به «مولیر» اطلاعات دقیقی نیست، اما احتمال میرود که آن زمان که بعنوان پیشخدمت در رکاب لویی سیزدهمِ فرانسه بود، در دهکدهای به نام مولیر اولین بار با معشوقه خود «مادلن بژار» که آشنا شد، به یاد معشوقش اسم آنجا را برای خود اختیار نمود.
مولیر جوان در ابتدا کمی در کار خود مردد و دودل بود و نمیدانست که آیا بهتر است شغل پدر را دنبال کند یا به سراغ قضاوت و وکالت برود. ولی سرانجام با خانوادهای آشنا شد که پیشهٔ بازیگری در تئاتر داشتند؛ و در ٢١ سالگی ورق برای او برگشت و تا آخر عمر در کار صحنه مشغول شد. خانواده «بژار» ابتدا بطور دورهگردی مشغول اجرای نمایش بودند و مولیر به دختر آنها «مادلن بژار» بازیگر معروف علاقهمند شد. مولیر به پدر خود نامهای نوشت که دیگر حاضر به ادامه پیشهٔ او نیست و از وی طلب میراث مادریاش را کرد. از آن زمان رابطه با پدرش قطع شد و وی به خانواده بژار ملحق گردید. دسته خانوادۀ بژار نامش «دسته خانواده» بود که بعد از پیوستن مولیر بدانها، به «تئاتر ایلوستر» تغییر نام داد. پس از آنکه مولیر به دسته خانواده بژار ملحق گردید، در پاریس مشغول به کار شد اما چندان موفقیتآمیز نبود. بنابراین مولیر و خانواده تصمیم گرفتند از پاریس، به غرب و جنوب فرانسه را بروند. آنها حدود ١٣ سال مشغول این دورهگردیها بودند و در سن ٣۶ سالگی به پاریس برگشت.
با نمایشنامۀ طنز «زنهای فضلفروش مضحک» در سال ۱۶۵۹ مشهور شد. همین باعث شد که مورد مهر مخصوص لویی چهاردهم قرار گیرد که در آن زمان ٢١ سال داشت و ٩ سال بود که بر تخت سلطنت نشسته بود. این علاقه سبب شد مولیر در آن جامعۀ محدود، با آزادی بیشتری به نقد مشکلات جامعه با زبان طنز بپردازد. نمایشنامههای او که با بازی و کارگردانی خودش روی صحنه میرفت، اغلب پیکان نقد اجتماعی و سیاسی را به سمت اشراف، درباریان، روحانیون و رهبران مذهبی، ریاکاران و دروغگویان، شیادان و کلاهبرداران و... نشانه میگرفت.
مولیر در دورانی از تاریخ نمایش به کمدینویسی روی آورد که این سبک، شأن و جایگاه هنری خاصی نداشت. این انتخاب - جدا از علایق شخصی - نشان از هوش او داشت. زیرا تراژدی که چندین سده حضوری والا و بیرقیب بر صحنۀ نمایش داشت تقریبا ظرفیتها و ممکنات خود را عرضه داشته و ملالتبار شده بود. مولیر به خوبی میدانست که دیگر زمان سخن گفتن از ضعفها، کاستیها، ناپاکیها، زشتیها و محدودیتهاست. لهذا با نگاه طنز و زبان نقد، خواهان آن بود که در جامۀ خنده، باطن مخاطب را - با نقد - بیدار میکند.
حاصل قلم مولیر تصویر تمامنمای روزگار اوست. او مقاصد خود را در شوخیها مکتوم میکند و از این طریق به افشاگری دست میزند. همین ویژگی او و نوشتههایش بود که زندگی تلخ و غمناک او را چنین لبریز از سختیها کرد. آثار مولیر علیرغم کینهجویی، عناد و بدخواهیهای صاحبان قدرت، همواره جایگاه ویژهای نزد توده مردم داشت. زیرا زبان ساده، کنایی و گیرای او در کنار شکل کمدی مخصوص خود، توجه، اقبال و رضایت عوام را به همراه داشت. اندیشهٔ نقاد، روح پالوده و قریحهٔ زیباییپرورَش نظر هر انسان خوشطبعی را به خود جلب میکرد - و همچنان میکند.
در ١۶۶۴ مولیر نمایشنامۀ «تارتوف» را نوشت. مولیر در این نمایشنامه به جنگ زهدریایی، فریبکاری و دروغ، ظاهربینی و ظاهر پرستی (در یک کلام به جنگ کلیسا) میرود. «تارتوف»؛ جریان یک شیاد تمام عیار است که در جامهٔ کشیشی زاهد و وارسته به خانهٔ مردی ثروتمند و بااصالت نفوذ میکند. تارتوف کار خود را در نیرنگ چنان حرفهای انجام میدهد که «اورگون» - پدر خانواده - را مرید خود میکند. به شکلی که استدلالهای اعضای خانواده برای رسوا کردن تارتوف و نشان دادن چهرهٔ واقعی او، عملا بیاثر است.
در کل؛ فرانسویها باید آنچه مولیر برایشان به میراث گذاشته را در عیار سنجش بگذارند تا وزن آن مشخص گردد. زیرا در ادبیات نمایشی فرانسه، این آثار مولیر بود که به ژانر کمدی استقراری جاوید داد.
🔗| (ادامه دارد..)
🔖| {پایان قسمت اول}
👤¦ #Molière
📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
| مولیر؛ ژان باتیست پوکلن
🎊 به مناسبت زادروز « مـولـیـر »
مولیر؛ یکی از سه نمایشنامهنویسِ برترِ قرن هفدهم در فرانسه و یکی از بزرگترین کمدینویسِها و هنرپیشههای تئاتر در اروپا به همراه «پیر کورنی» و «ژان راسین» بود. در زمینه کمدینویسی پس از نویسندگان معروف یونان قدیم مانند «آریستوفان» و «مناندر» و کمدیسازهای روم قدیم مثل «پلوتوس» کسی تا به امروز به پای او نرسیدهاست. در باب زبان مولیر میتوان چنین گفت که سادگی و روانی بر آن غلبه دارد و همین امر در مواردی موجب لغزشهای زبانی و نحوی در انشاء آثار او شده است. در کل نمیتوان او را در زمرهٔ نویسندگانی دانست که پایبند فصاحت و بلاغتاند.
از تغییر نام وی از «ژان باتیست پوکلن» به «مولیر» اطلاعات دقیقی نیست، اما احتمال میرود که آن زمان که بعنوان پیشخدمت در رکاب لویی سیزدهمِ فرانسه بود، در دهکدهای به نام مولیر اولین بار با معشوقه خود «مادلن بژار» که آشنا شد، به یاد معشوقش اسم آنجا را برای خود اختیار نمود.
مولیر جوان در ابتدا کمی در کار خود مردد و دودل بود و نمیدانست که آیا بهتر است شغل پدر را دنبال کند یا به سراغ قضاوت و وکالت برود. ولی سرانجام با خانوادهای آشنا شد که پیشهٔ بازیگری در تئاتر داشتند؛ و در ٢١ سالگی ورق برای او برگشت و تا آخر عمر در کار صحنه مشغول شد. خانواده «بژار» ابتدا بطور دورهگردی مشغول اجرای نمایش بودند و مولیر به دختر آنها «مادلن بژار» بازیگر معروف علاقهمند شد. مولیر به پدر خود نامهای نوشت که دیگر حاضر به ادامه پیشهٔ او نیست و از وی طلب میراث مادریاش را کرد. از آن زمان رابطه با پدرش قطع شد و وی به خانواده بژار ملحق گردید. دسته خانوادۀ بژار نامش «دسته خانواده» بود که بعد از پیوستن مولیر بدانها، به «تئاتر ایلوستر» تغییر نام داد. پس از آنکه مولیر به دسته خانواده بژار ملحق گردید، در پاریس مشغول به کار شد اما چندان موفقیتآمیز نبود. بنابراین مولیر و خانواده تصمیم گرفتند از پاریس، به غرب و جنوب فرانسه را بروند. آنها حدود ١٣ سال مشغول این دورهگردیها بودند و در سن ٣۶ سالگی به پاریس برگشت.
با نمایشنامۀ طنز «زنهای فضلفروش مضحک» در سال ۱۶۵۹ مشهور شد. همین باعث شد که مورد مهر مخصوص لویی چهاردهم قرار گیرد که در آن زمان ٢١ سال داشت و ٩ سال بود که بر تخت سلطنت نشسته بود. این علاقه سبب شد مولیر در آن جامعۀ محدود، با آزادی بیشتری به نقد مشکلات جامعه با زبان طنز بپردازد. نمایشنامههای او که با بازی و کارگردانی خودش روی صحنه میرفت، اغلب پیکان نقد اجتماعی و سیاسی را به سمت اشراف، درباریان، روحانیون و رهبران مذهبی، ریاکاران و دروغگویان، شیادان و کلاهبرداران و... نشانه میگرفت.
مولیر در دورانی از تاریخ نمایش به کمدینویسی روی آورد که این سبک، شأن و جایگاه هنری خاصی نداشت. این انتخاب - جدا از علایق شخصی - نشان از هوش او داشت. زیرا تراژدی که چندین سده حضوری والا و بیرقیب بر صحنۀ نمایش داشت تقریبا ظرفیتها و ممکنات خود را عرضه داشته و ملالتبار شده بود. مولیر به خوبی میدانست که دیگر زمان سخن گفتن از ضعفها، کاستیها، ناپاکیها، زشتیها و محدودیتهاست. لهذا با نگاه طنز و زبان نقد، خواهان آن بود که در جامۀ خنده، باطن مخاطب را - با نقد - بیدار میکند.
حاصل قلم مولیر تصویر تمامنمای روزگار اوست. او مقاصد خود را در شوخیها مکتوم میکند و از این طریق به افشاگری دست میزند. همین ویژگی او و نوشتههایش بود که زندگی تلخ و غمناک او را چنین لبریز از سختیها کرد. آثار مولیر علیرغم کینهجویی، عناد و بدخواهیهای صاحبان قدرت، همواره جایگاه ویژهای نزد توده مردم داشت. زیرا زبان ساده، کنایی و گیرای او در کنار شکل کمدی مخصوص خود، توجه، اقبال و رضایت عوام را به همراه داشت. اندیشهٔ نقاد، روح پالوده و قریحهٔ زیباییپرورَش نظر هر انسان خوشطبعی را به خود جلب میکرد - و همچنان میکند.
در ١۶۶۴ مولیر نمایشنامۀ «تارتوف» را نوشت. مولیر در این نمایشنامه به جنگ زهدریایی، فریبکاری و دروغ، ظاهربینی و ظاهر پرستی (در یک کلام به جنگ کلیسا) میرود. «تارتوف»؛ جریان یک شیاد تمام عیار است که در جامهٔ کشیشی زاهد و وارسته به خانهٔ مردی ثروتمند و بااصالت نفوذ میکند. تارتوف کار خود را در نیرنگ چنان حرفهای انجام میدهد که «اورگون» - پدر خانواده - را مرید خود میکند. به شکلی که استدلالهای اعضای خانواده برای رسوا کردن تارتوف و نشان دادن چهرهٔ واقعی او، عملا بیاثر است.
در کل؛ فرانسویها باید آنچه مولیر برایشان به میراث گذاشته را در عیار سنجش بگذارند تا وزن آن مشخص گردد. زیرا در ادبیات نمایشی فرانسه، این آثار مولیر بود که به ژانر کمدی استقراری جاوید داد.
🔗| (ادامه دارد..)
🔖| {پایان قسمت اول}
👤¦ #Molière
📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
👍5
• خاطرۀ آی.ال.ای دایموند؛ نویسنده و همکار بیلی وایلدر، از سفرش به ایران و ملاقات با رضا پهلوی:
« یادم ميآيد همان زمان که با جمعی از نویسندگان و کارگردانان استودیوی فیلمسازی به مراسمی که در مصر بصورت رسمی برگزار میشد دعوت شدیم تا با ولیعهدِ آن زمان ایران نشستی داشته باشیم؛ هرکس برای خودش سوالاتی آماده کرده بود و من هیچ پرسشی در ذهنم نداشتم؛ حتی علت حضورم را هم در آن دیدار عمیقا نمیدانستم؛ و گمان هم میکردم که شخصیتی برابرم بیاید که هیچ علاقهای به سینما نداشته باشد؛ بااین حال در آن نشست از او پرسیدم چه رویایی دارید؟ و پاسخ داد: "یکی از رویاهایم فیلمسازیست ... کارگردان شدن." سپس سوالات دیگری بعدِ من پرسیده شد و نتوانستم که کامل از او علت این سخنش را بپرسم... اما پاسخی که داد تمام فرضیههای که در طول مسیر ساختم را بهم ریخت و باورم نمیشد وی به سینما علاقمند باشد. »
🎤| #Interview
👤| #Billy_Wilder
🌀| @Perspective_7
« یادم ميآيد همان زمان که با جمعی از نویسندگان و کارگردانان استودیوی فیلمسازی به مراسمی که در مصر بصورت رسمی برگزار میشد دعوت شدیم تا با ولیعهدِ آن زمان ایران نشستی داشته باشیم؛ هرکس برای خودش سوالاتی آماده کرده بود و من هیچ پرسشی در ذهنم نداشتم؛ حتی علت حضورم را هم در آن دیدار عمیقا نمیدانستم؛ و گمان هم میکردم که شخصیتی برابرم بیاید که هیچ علاقهای به سینما نداشته باشد؛ بااین حال در آن نشست از او پرسیدم چه رویایی دارید؟ و پاسخ داد: "یکی از رویاهایم فیلمسازیست ... کارگردان شدن." سپس سوالات دیگری بعدِ من پرسیده شد و نتوانستم که کامل از او علت این سخنش را بپرسم... اما پاسخی که داد تمام فرضیههای که در طول مسیر ساختم را بهم ریخت و باورم نمیشد وی به سینما علاقمند باشد. »
🎤| #Interview
👤| #Billy_Wilder
🌀| @Perspective_7
👍6
▪️توصیه استانیسلافسکی به هنرجویان تئاتر
این اعتقاد رایج امروزه که « تئـاتـر لجنزاری از دسیسه و فساد و تعدی است» [متأسفانه] از این واقعیت مایه میگیرد که در تئاتر آدمهای زیادی هستند که نه تنها بیاستعداد، بلکه از هر نظر بیصلاحیت و نالایقاند. آدمهایی که هیچ شقی به تئاتر ندارند و در عوض به هر چیزی که به شخص خودشان مربوط میشود فراوان عشق میورزند. سوال این است که این جماعت چطور موفق میشوند به جایی راه پیدا کنند که دست کم به نظر میرسد تنها کسانی میتوانند در آن به کار پردازند که هنرمندان خلاقی باشند و به هنر عشق بورزند؟ شرایط حاکم بر زندگی، اِعـمـالِ نفوذ اشخاص مـتنفـذ و عالی مقام یا خویشاوندان، آشنایان و دوستان، همه کمک میکنند تا آدمهایی که هیچ استعدادی در بازیگری و هنر ندارند جایی را اشغال کنند و تبهکاری کنند. همین آدمها هستند که کانونی را که گروه تئاتر خواه ناخواه باید در آن زندگی کند به باتلاقی واقعی مبدل میکنند. اما شما هنرجویان که بیانگر آرمانهای هنری نسل خود هستید؛ چگونه باید باشید؟ نخست آنکه باید انسانهای زنده و نقادی باشید. برخوردار از همه کیفیات تازهای که به شما مردانِ عصر ما کمک میکند تا آگاهیِ تازهای به وجود آورید. این آگاهی تازهای که باید بسط دهید کدام است؟ این آگاهیای است که زیستن در خدمت مردم را رؤیایی تحقق ناپذیر نمیداند، بلکه شما را از فداکاری بیدریغ نسبت به کارتان در تئاتر آکنده میسازد. این آگاهیای است که اگر دارا باشید، همراه شما آرامش و درستی را به استودیو میآورد، نه دسیسهگری، فساد، تعدی و سالوسی را.
▪️کنستانتین استانیسلاوسکی در کنار «نمیروویچ-دانچنکو» و «وسولد مایرهولد» و بازیگران سر تمرین اپرای «دان پاسکواله» اثر «گائتانو دونیزتی ١٩٣۵»
📚 کتاب « تئوری بنیادین هنر تئاتر »
✍️ اثر: کنستانتین استانیسلاوسکی
👤¦ #Konstantin_Stanislavski
🎭¦ #About_Theatre
🌀¦ @perspective_7
این اعتقاد رایج امروزه که « تئـاتـر لجنزاری از دسیسه و فساد و تعدی است» [متأسفانه] از این واقعیت مایه میگیرد که در تئاتر آدمهای زیادی هستند که نه تنها بیاستعداد، بلکه از هر نظر بیصلاحیت و نالایقاند. آدمهایی که هیچ شقی به تئاتر ندارند و در عوض به هر چیزی که به شخص خودشان مربوط میشود فراوان عشق میورزند. سوال این است که این جماعت چطور موفق میشوند به جایی راه پیدا کنند که دست کم به نظر میرسد تنها کسانی میتوانند در آن به کار پردازند که هنرمندان خلاقی باشند و به هنر عشق بورزند؟ شرایط حاکم بر زندگی، اِعـمـالِ نفوذ اشخاص مـتنفـذ و عالی مقام یا خویشاوندان، آشنایان و دوستان، همه کمک میکنند تا آدمهایی که هیچ استعدادی در بازیگری و هنر ندارند جایی را اشغال کنند و تبهکاری کنند. همین آدمها هستند که کانونی را که گروه تئاتر خواه ناخواه باید در آن زندگی کند به باتلاقی واقعی مبدل میکنند. اما شما هنرجویان که بیانگر آرمانهای هنری نسل خود هستید؛ چگونه باید باشید؟ نخست آنکه باید انسانهای زنده و نقادی باشید. برخوردار از همه کیفیات تازهای که به شما مردانِ عصر ما کمک میکند تا آگاهیِ تازهای به وجود آورید. این آگاهی تازهای که باید بسط دهید کدام است؟ این آگاهیای است که زیستن در خدمت مردم را رؤیایی تحقق ناپذیر نمیداند، بلکه شما را از فداکاری بیدریغ نسبت به کارتان در تئاتر آکنده میسازد. این آگاهیای است که اگر دارا باشید، همراه شما آرامش و درستی را به استودیو میآورد، نه دسیسهگری، فساد، تعدی و سالوسی را.
▪️کنستانتین استانیسلاوسکی در کنار «نمیروویچ-دانچنکو» و «وسولد مایرهولد» و بازیگران سر تمرین اپرای «دان پاسکواله» اثر «گائتانو دونیزتی ١٩٣۵»
📚 کتاب « تئوری بنیادین هنر تئاتر »
✍️ اثر: کنستانتین استانیسلاوسکی
👤¦ #Konstantin_Stanislavski
🎭¦ #About_Theatre
🌀¦ @perspective_7
👍5
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🗒 The Mask (1994)
🎬 Dir: Charles Russell
👥 Cast: Jim Carrey, Cameron Diaz,...
🎊 به مناسبت ۶۲ سالگی « جـیـم کـری »
👤| #Jim_Carrey
🌀| @Perspective_7
🎬 Dir: Charles Russell
👥 Cast: Jim Carrey, Cameron Diaz,...
🎊 به مناسبت ۶۲ سالگی « جـیـم کـری »
👤| #Jim_Carrey
🌀| @Perspective_7
👍4
▪️ «سینمای ریویزیونیسم»
▪️ گرایشهای سینمایی
وقتی فیلمی تحت عنوان وسترن، موزیکال، فیلم نوار یا کمدی رومانتیک رده بندی شود، ناخودآگاه سبب پیش داوری میشود و انتظار بیننده را بالا میبرد، آنچنان سبب میشود که پیشفرضی مخاطب از آنچه می بیند برای خود اتخاذ کند. سینمای (تجدیدنظر طلب) ژانرهای سنتی را به چالش میکشد، بازتفسیر می کند یا حتی مورد طنر و انتقاد قرار می دهد. از کارگردانان این زیر ژانر میتوان «سام پکین پا»، «رابرت آلتمن»، «سرجیو لئونه»،«کلینت ایستوود»، «رایتر ورنر فاسبندر»، «پدرو آلمودوار»، «جیم جارموش»، «برادران کوئن» اشاره داشت. از خصایص شناسا برای درک و دریافت این زیرژانر میتوان به "ضداستقرار گرایی"؛"سیاه نمایی و منفی بافی"؛"اسطوره زدایی" و "خود انعکاسی"نیز اشاره داشت.
در سیاست مارکسیستی، تجدید نظر به حرکت از موقعیتی انقلابی به موقعیتی تکاملی یا اصلاحطلبانه اطلاعات داده می شود. با همین دید می توان گفت فیلم های تجدید نظر طلبانه،موضعی انقلابی در برابر ژانر های پذیرفته شده نمی گیرند ولی فرضیات دیرینه را زیر سوال میبرند و خواهان تغییراتی در آنها هستند. فیلمهای تجدیدنظرطلب که از ارادت و علاقه به شماتیک کلی به ژانر قوام یافتهٔ خاصی حاصل می شوند، سعی در خود انعکاسی و خود آگاهیِِ متنی و بطنی صرف دارند.
در دهه ۱۹۶۰ که اکثریت جامعه با لیبرال ها بود بیشتر فیلمسازان، ژانرهای اصلی را برای بسط اهداف خویش-برای نمونه ارزش های محافظه کارانه در جامعه- به خدمت میگرفتند. این روند زمانی شدت گرفت که به نظر می رسید اساطیر از واقعیت ها پیشی گرفته اند و نیاز به یادآوری اصول از یاد رفته احساس می شود.
نخستین فیلم های کارگردان های موج نوی سینمای فرانسه بیدرنگ به عنوان «سینمای هنری» شناخته نشدند. (فرانسوا تروفو) دومین فیلم بلند خود، «به پیانیست شلیک کن» ١٩۶٠ را که بر اساس داستان جنایی دیوید گودیس ساخته شده بود، به حیطه فیلم های گانگستری وارد شده بود. فیلم از «نفس افتاده» محصول ۱۹۶۰(ژان لوک گدار) ، تقدیمی به استودیوی مونوگرام، تلاشی بود برای اعاده حیثیت به صراحت و اختصار فیلمهای گانگستری آمریکایی. در فیلم «زن،زن است» ۱۹۶۱ نیز گدار دین خود را به موزیکال های استودیوی گلدن مایر ادا کرد و در «آلفاویل» ۱۹۶۵ گدار، از داستانهای عامه پسند و فیلم نوآر، برای نقل داستانی در آینده بهره ای ریویزیونیستی جست.
فیلمهای تجدیدنظرطلبانهٔ جنگی قصد داشتند تا مانع سادهسازی نگرش ها و رویکردهای رزم و درگیریهای نظامی و شوند. ملودرام های تجدیدنظرطلب نیز، که «راینر ورنر فاسبیندر» و «پدرو آلمودوار» استادان آن هستند، سعی در حذف محدودیت های اخلاقی - عُرفی داشتند. وسترن های تجدید نظر طلب نیز تمایل به شخصیتهای ضد قهرمان، نقش های قویتری برای زنان و تصاویری دلسوزانه و مهربانتر از آفریقایی_آمریکاییها و بومیانِ سرخپوست آمریکایی داشتند و همچنین تلاش میکردند تا بی رحمانه تر اما واقعی تر جلوه گر باشند. وسترن های «سام پکین پا» همچون «اسلحه ها در بعد از ظهر» محصول ۱۹۶۲ و «این گروه خشن» محصول ۱۹۶۵، کابوی های قدیمی را به تصویر می کشند که در فرم جدید ساختارشکنانه، اسطوره زدا و ضداستقرارطلبی از جامعه غربی احساس راحتی نمی کنند.
«سرجیو لئونه» ایتالیایی نیز که به ژانر آمریکایی وسترن متعهد بود، آن را با سبک اخلاقی اسطوره ای خویش متمایز ساخت. «کلینت ایستوود» که در سه فیلم وسترن لئونا ایفای نقش کرده بود، بسیاری از نشانههای تجدیدنظر طلبانه [وسترن اسپاگتی] را، همچون اسطوره زدایی از فیلمهای وسترن ابتدایی خویش، در فیلم های خود اجرا کرد. در همین زمان چک اسلواکی و آلمان شرقی،وسترن های هجوآمیز وسترن را از دیدگاه اروپای شرقیِ کمونیست و به شکلی تحسین آمیز با فیلم هایی همچون «جو لیمونادی» ١٩۶۴ و «فرزندان خرس بزرگ» ١٩۶۶ تولید کردند.
با وجود آنکه به نظر میرسید فیلم نوآر،که تاکنون دیدگاهی تلخ از نسل بشر ارائه میداد،کمتر از باقی ژانرها قابلیت تجدید نظر و اصلاحی اسطوره زده داشته باشد-چرا که خود از بطن خود موضعی ریویزیونیستی می داشته است-اما کاهش محدودیتها در نمایش روابط جنسی و خشونت، به کارگردان هایی چون «رابرت آلتمن» در اثر «خداحافظی طولانی» ۱۹۷۳، «رومن پولانسکی» در فیلم «محله چینی ها» ، «کرتیس هنسن» در فیلم «محرمانه لس آنجلس» محصول ۱۹۹۷ و «برادران کوئن» در بسیاری از فیلم های شان که با «خون ساده» محصول ۱۹۸۴ اغاز شد این شانس داده شد تا ژانر فیلم نوآر و نئونوآر را مورد بازبینی و تفحصی نوین و ریویزیونیستی و استقلال طلبانه ی منفک از جریان های اصلی قرار دهند.
📚 کتاب گرایشهای سینمایی
🖋 نویسنده: رونالد برگان
📚| #Cinematicterms
🌀| @Perspective_7
▪️ گرایشهای سینمایی
وقتی فیلمی تحت عنوان وسترن، موزیکال، فیلم نوار یا کمدی رومانتیک رده بندی شود، ناخودآگاه سبب پیش داوری میشود و انتظار بیننده را بالا میبرد، آنچنان سبب میشود که پیشفرضی مخاطب از آنچه می بیند برای خود اتخاذ کند. سینمای (تجدیدنظر طلب) ژانرهای سنتی را به چالش میکشد، بازتفسیر می کند یا حتی مورد طنر و انتقاد قرار می دهد. از کارگردانان این زیر ژانر میتوان «سام پکین پا»، «رابرت آلتمن»، «سرجیو لئونه»،«کلینت ایستوود»، «رایتر ورنر فاسبندر»، «پدرو آلمودوار»، «جیم جارموش»، «برادران کوئن» اشاره داشت. از خصایص شناسا برای درک و دریافت این زیرژانر میتوان به "ضداستقرار گرایی"؛"سیاه نمایی و منفی بافی"؛"اسطوره زدایی" و "خود انعکاسی"نیز اشاره داشت.
در سیاست مارکسیستی، تجدید نظر به حرکت از موقعیتی انقلابی به موقعیتی تکاملی یا اصلاحطلبانه اطلاعات داده می شود. با همین دید می توان گفت فیلم های تجدید نظر طلبانه،موضعی انقلابی در برابر ژانر های پذیرفته شده نمی گیرند ولی فرضیات دیرینه را زیر سوال میبرند و خواهان تغییراتی در آنها هستند. فیلمهای تجدیدنظرطلب که از ارادت و علاقه به شماتیک کلی به ژانر قوام یافتهٔ خاصی حاصل می شوند، سعی در خود انعکاسی و خود آگاهیِِ متنی و بطنی صرف دارند.
در دهه ۱۹۶۰ که اکثریت جامعه با لیبرال ها بود بیشتر فیلمسازان، ژانرهای اصلی را برای بسط اهداف خویش-برای نمونه ارزش های محافظه کارانه در جامعه- به خدمت میگرفتند. این روند زمانی شدت گرفت که به نظر می رسید اساطیر از واقعیت ها پیشی گرفته اند و نیاز به یادآوری اصول از یاد رفته احساس می شود.
نخستین فیلم های کارگردان های موج نوی سینمای فرانسه بیدرنگ به عنوان «سینمای هنری» شناخته نشدند. (فرانسوا تروفو) دومین فیلم بلند خود، «به پیانیست شلیک کن» ١٩۶٠ را که بر اساس داستان جنایی دیوید گودیس ساخته شده بود، به حیطه فیلم های گانگستری وارد شده بود. فیلم از «نفس افتاده» محصول ۱۹۶۰(ژان لوک گدار) ، تقدیمی به استودیوی مونوگرام، تلاشی بود برای اعاده حیثیت به صراحت و اختصار فیلمهای گانگستری آمریکایی. در فیلم «زن،زن است» ۱۹۶۱ نیز گدار دین خود را به موزیکال های استودیوی گلدن مایر ادا کرد و در «آلفاویل» ۱۹۶۵ گدار، از داستانهای عامه پسند و فیلم نوآر، برای نقل داستانی در آینده بهره ای ریویزیونیستی جست.
فیلمهای تجدیدنظرطلبانهٔ جنگی قصد داشتند تا مانع سادهسازی نگرش ها و رویکردهای رزم و درگیریهای نظامی و شوند. ملودرام های تجدیدنظرطلب نیز، که «راینر ورنر فاسبیندر» و «پدرو آلمودوار» استادان آن هستند، سعی در حذف محدودیت های اخلاقی - عُرفی داشتند. وسترن های تجدید نظر طلب نیز تمایل به شخصیتهای ضد قهرمان، نقش های قویتری برای زنان و تصاویری دلسوزانه و مهربانتر از آفریقایی_آمریکاییها و بومیانِ سرخپوست آمریکایی داشتند و همچنین تلاش میکردند تا بی رحمانه تر اما واقعی تر جلوه گر باشند. وسترن های «سام پکین پا» همچون «اسلحه ها در بعد از ظهر» محصول ۱۹۶۲ و «این گروه خشن» محصول ۱۹۶۵، کابوی های قدیمی را به تصویر می کشند که در فرم جدید ساختارشکنانه، اسطوره زدا و ضداستقرارطلبی از جامعه غربی احساس راحتی نمی کنند.
«سرجیو لئونه» ایتالیایی نیز که به ژانر آمریکایی وسترن متعهد بود، آن را با سبک اخلاقی اسطوره ای خویش متمایز ساخت. «کلینت ایستوود» که در سه فیلم وسترن لئونا ایفای نقش کرده بود، بسیاری از نشانههای تجدیدنظر طلبانه [وسترن اسپاگتی] را، همچون اسطوره زدایی از فیلمهای وسترن ابتدایی خویش، در فیلم های خود اجرا کرد. در همین زمان چک اسلواکی و آلمان شرقی،وسترن های هجوآمیز وسترن را از دیدگاه اروپای شرقیِ کمونیست و به شکلی تحسین آمیز با فیلم هایی همچون «جو لیمونادی» ١٩۶۴ و «فرزندان خرس بزرگ» ١٩۶۶ تولید کردند.
با وجود آنکه به نظر میرسید فیلم نوآر،که تاکنون دیدگاهی تلخ از نسل بشر ارائه میداد،کمتر از باقی ژانرها قابلیت تجدید نظر و اصلاحی اسطوره زده داشته باشد-چرا که خود از بطن خود موضعی ریویزیونیستی می داشته است-اما کاهش محدودیتها در نمایش روابط جنسی و خشونت، به کارگردان هایی چون «رابرت آلتمن» در اثر «خداحافظی طولانی» ۱۹۷۳، «رومن پولانسکی» در فیلم «محله چینی ها» ، «کرتیس هنسن» در فیلم «محرمانه لس آنجلس» محصول ۱۹۹۷ و «برادران کوئن» در بسیاری از فیلم های شان که با «خون ساده» محصول ۱۹۸۴ اغاز شد این شانس داده شد تا ژانر فیلم نوآر و نئونوآر را مورد بازبینی و تفحصی نوین و ریویزیونیستی و استقلال طلبانه ی منفک از جریان های اصلی قرار دهند.
📚 کتاب گرایشهای سینمایی
🖋 نویسنده: رونالد برگان
📚| #Cinematicterms
🌀| @Perspective_7
👍4
ما اندکی خوشبختیم... ما گروه برادران؛
زیرا آن که امروز خون خود را با من میریزد...
برادر من خواهد بود.
- هـنری پنـجـم | ویلیام شکـسپـیر
👤| #William_Shakespeare
🌀| @Perspective_7
زیرا آن که امروز خون خود را با من میریزد...
برادر من خواهد بود.
- هـنری پنـجـم | ویلیام شکـسپـیر
👤| #William_Shakespeare
🌀| @Perspective_7
👍4
🔻 Napoleon Bonaparte Musing at St. Helena (1846)
🎨 Painter: Benjamin Robert Haydon
🔺 The Duellists (1977)
📽 Dir: Ridley Scott
◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
🎨 Painter: Benjamin Robert Haydon
🔺 The Duellists (1977)
📽 Dir: Ridley Scott
◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
👍4
Forwarded from Perspective | پرسپکتیو
دیـویـد لینچ :
« زمانی سرگرم ساخت فیلمی تبلیغاتی در رم بودم. دو همکار داشتم که قبلا با فلینی کار کرده بودند. او ابتدا در بیمارستانی در شمال ایتالیا بستری بود، ولی بعد شنیدیم که به رم انتقالش دادهاند. به همکارانم گفتم: «به نظرتون میتونیم بریم پیشش باهاش حال و احوال کنیم؟ » حدود شش عصر در یک روز گرم و دلپذیر تابستانی بود. دو نفر بودیم که وارد آنجا شدیم و ما را به اتاق فلینی بردند. او روی صندلی چرخدار کوچکی بین دو تخت نشسته بود. از من خواست که بنشینم. دستم را گرفت و نیم ساعتی باهم حرف زدیم. چیز چندانی از او نپرسیدم و فقط به او گوش میدادم، از گذشتهها میگفت از اینکه آن موقعها چگونه بود، داستانها برایم تعریف میکرد. از همنشینی با او واقعا لذت بردم. بعد که رفتیم قرار دیدار ما جمعه شب بود. او یکشنبه به کما رفت و دیگر هرگز بیرون نیامد. »
🎊 به مناسبت ٧٨ سالگی «دیوید لینچ»
👤¦ #David_lynch
👤¦ #Federico_Fellini
🌀¦ @Perspective_7
« زمانی سرگرم ساخت فیلمی تبلیغاتی در رم بودم. دو همکار داشتم که قبلا با فلینی کار کرده بودند. او ابتدا در بیمارستانی در شمال ایتالیا بستری بود، ولی بعد شنیدیم که به رم انتقالش دادهاند. به همکارانم گفتم: «به نظرتون میتونیم بریم پیشش باهاش حال و احوال کنیم؟ » حدود شش عصر در یک روز گرم و دلپذیر تابستانی بود. دو نفر بودیم که وارد آنجا شدیم و ما را به اتاق فلینی بردند. او روی صندلی چرخدار کوچکی بین دو تخت نشسته بود. از من خواست که بنشینم. دستم را گرفت و نیم ساعتی باهم حرف زدیم. چیز چندانی از او نپرسیدم و فقط به او گوش میدادم، از گذشتهها میگفت از اینکه آن موقعها چگونه بود، داستانها برایم تعریف میکرد. از همنشینی با او واقعا لذت بردم. بعد که رفتیم قرار دیدار ما جمعه شب بود. او یکشنبه به کما رفت و دیگر هرگز بیرون نیامد. »
🎊 به مناسبت ٧٨ سالگی «دیوید لینچ»
👤¦ #David_lynch
👤¦ #Federico_Fellini
🌀¦ @Perspective_7
👍4
▪️- آثار مورد علاقۀ دیوید لینچ :
🎬¦ 1. Stroszek (1977)
👤¦ Dir: Werner Herzog
🎬¦ 2. Sunset Boulevard (1950)
👤¦ Dir: Billy Wilder
🎬¦ 3. The Wizard of Oz (1939)
👤¦ Dir: Victor Fleming
🎬¦ 4. The Apartment (1960)
👤¦ Dir: Billy Wilder
🎬¦ 5. Les Vacances de M. Hulot (1953)
👤¦ Dir: Jacques Tati
🎬¦ 6. Rear Window (1954)
👤¦ Dir: Alfred Hitchcock
🎬¦ 7. It's a Gift (1934)
👤¦ Dir: Norman Z. McLeod
🎬¦ 8. Lolita (1962)
👤¦ Dir: Stanley Kubrick
🎬¦ 9. La Strada (1954)
👤¦ Dir: Federico Fellini
🎬¦ 10. 8½ (1963)
👤¦ Dir: Federico Fellini
📊¦ #Top10
👤¦ #David_Lynch
🌀¦ @Perspective_7
🎬¦ 1. Stroszek (1977)
👤¦ Dir: Werner Herzog
🎬¦ 2. Sunset Boulevard (1950)
👤¦ Dir: Billy Wilder
🎬¦ 3. The Wizard of Oz (1939)
👤¦ Dir: Victor Fleming
🎬¦ 4. The Apartment (1960)
👤¦ Dir: Billy Wilder
🎬¦ 5. Les Vacances de M. Hulot (1953)
👤¦ Dir: Jacques Tati
🎬¦ 6. Rear Window (1954)
👤¦ Dir: Alfred Hitchcock
🎬¦ 7. It's a Gift (1934)
👤¦ Dir: Norman Z. McLeod
🎬¦ 8. Lolita (1962)
👤¦ Dir: Stanley Kubrick
🎬¦ 9. La Strada (1954)
👤¦ Dir: Federico Fellini
🎬¦ 10. 8½ (1963)
👤¦ Dir: Federico Fellini
📊¦ #Top10
👤¦ #David_Lynch
🌀¦ @Perspective_7
👍4
| زیباییشناسی هگل (١)
| هگل و تقسیمبندی هنر
هگل هنر را به سه دسته «سمبولیک»، «کلاسیک» و «رمانتیک» تقسیم میکند.
در هنر «سمبلیک»؛ معنی و مضمون یا ایده بدون نفوذ به عمق آن به وجهی رمزی و نمادین تجسم مییابد چنانکه پرنده سمبل روح، عقاب رمز قدرت و معبد سمبل حضور ایزدان است. به اعتقاد هگل چنین هنری ناقص است، زیرا ایده و روح در هیأتی نامتعین تجسم مییابد و میان صورت و معنی هماهنگی کامل وجود ندارد. در نظر هگل معماری مصداق هنر سمبلیک است. زیرا انسان قادر است تمام آنچه را که در قلمرو ایده و معنی روحی وجود دارد، به قالب و صورت متعین و عینی تجسم بخشد.
در هنر «کلاسیک» برخلاف هنر سمبلیک، بیان محسوس با ایده و صورت و معنی هماهنگ میشود. در هنر کلاسیک انسان کانون هستی قرار میگیرد؛ حتی ایزدان نیز جوهر انسانی پیدا میکنند. ایزدانِ مرحلهٔ کلاسیک هنر دارای صفتی بشری و انسانی میشوند و در کالبد بشری تجسم مییابند. پیکر تراشی در فلسفه هنر و پدیدار شناسی زیبایی هگل جلوهٔ تام و تمام هنر «کلاسیک» است و در این هنر مضمون و معنی و ایده با صورت حسی قرین و هماهنگ و متناسب میشود و روح، نیازی به بیان رمزی و سمبلیک ندارد.
در هنر «رمانتیک»؛ وحدتِ موجود میان ایده و روح و صورت از میان میرود. یعنی هنر رمانتیک دوباره چونان هنر سمبلیک دو پایهٔ اساسی هنر یعنی صورت و معنی را از هم دور میسازد و آنها را در برابر هم قرار میدهد. در هنر رمانتیک وحدت میان انسان و خدا از حالت بیواسطه به مرحلهٔ علم گذر میکند. عنصر حقیقی این معنی همان خودآگاهی است. نقاشی و موسیقی و شعر در نظر هگل مصداق اصلی صورت رمانتیک هنر است. زیرا در این سه «ایده و روحِ مطلق» با محدودیتهای سه بُـعدی مواجه نیست. نقاشی و نگارگری دو بُـعدی هستند و از این رو به روح مطلق نزدیکتر؛ و تبدیل شدن سه بُـعد به دو بُـعد در نقاشی آن را به ساحت روح و ایده نزدیکتر میکند. موسیقی از محدودهٔ ابعاد هندسی رها و حتی از قیدِ دیدار و برخورد حسی نیز آزاد و رها شده و نیز از قید دیدار و لمس آزاد است. از اینرو به نظر هگل سمع و شنیدن با روح نسبت و پیوندی نزدیکتر دارد.
📚| کتاب «آراء متفکران»
✍🏻| ترجمه: محمد مددپور
👤 | #Hegel
▪️ | #Aesthetic
🌀 | @Perspective_7
| هگل و تقسیمبندی هنر
هگل هنر را به سه دسته «سمبولیک»، «کلاسیک» و «رمانتیک» تقسیم میکند.
در هنر «سمبلیک»؛ معنی و مضمون یا ایده بدون نفوذ به عمق آن به وجهی رمزی و نمادین تجسم مییابد چنانکه پرنده سمبل روح، عقاب رمز قدرت و معبد سمبل حضور ایزدان است. به اعتقاد هگل چنین هنری ناقص است، زیرا ایده و روح در هیأتی نامتعین تجسم مییابد و میان صورت و معنی هماهنگی کامل وجود ندارد. در نظر هگل معماری مصداق هنر سمبلیک است. زیرا انسان قادر است تمام آنچه را که در قلمرو ایده و معنی روحی وجود دارد، به قالب و صورت متعین و عینی تجسم بخشد.
در هنر «کلاسیک» برخلاف هنر سمبلیک، بیان محسوس با ایده و صورت و معنی هماهنگ میشود. در هنر کلاسیک انسان کانون هستی قرار میگیرد؛ حتی ایزدان نیز جوهر انسانی پیدا میکنند. ایزدانِ مرحلهٔ کلاسیک هنر دارای صفتی بشری و انسانی میشوند و در کالبد بشری تجسم مییابند. پیکر تراشی در فلسفه هنر و پدیدار شناسی زیبایی هگل جلوهٔ تام و تمام هنر «کلاسیک» است و در این هنر مضمون و معنی و ایده با صورت حسی قرین و هماهنگ و متناسب میشود و روح، نیازی به بیان رمزی و سمبلیک ندارد.
در هنر «رمانتیک»؛ وحدتِ موجود میان ایده و روح و صورت از میان میرود. یعنی هنر رمانتیک دوباره چونان هنر سمبلیک دو پایهٔ اساسی هنر یعنی صورت و معنی را از هم دور میسازد و آنها را در برابر هم قرار میدهد. در هنر رمانتیک وحدت میان انسان و خدا از حالت بیواسطه به مرحلهٔ علم گذر میکند. عنصر حقیقی این معنی همان خودآگاهی است. نقاشی و موسیقی و شعر در نظر هگل مصداق اصلی صورت رمانتیک هنر است. زیرا در این سه «ایده و روحِ مطلق» با محدودیتهای سه بُـعدی مواجه نیست. نقاشی و نگارگری دو بُـعدی هستند و از این رو به روح مطلق نزدیکتر؛ و تبدیل شدن سه بُـعد به دو بُـعد در نقاشی آن را به ساحت روح و ایده نزدیکتر میکند. موسیقی از محدودهٔ ابعاد هندسی رها و حتی از قیدِ دیدار و برخورد حسی نیز آزاد و رها شده و نیز از قید دیدار و لمس آزاد است. از اینرو به نظر هگل سمع و شنیدن با روح نسبت و پیوندی نزدیکتر دارد.
📚| کتاب «آراء متفکران»
✍🏻| ترجمه: محمد مددپور
👤 | #Hegel
▪️ | #Aesthetic
🌀 | @Perspective_7
👍4
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سیسیل بی.دمیل:
« پولی که برای ده فرمان خرج میشود مهم نیست. مهم پیامی است که میآورد. داستانی که 3000 سال قدمت دارد اما به اندازه هر داستان دیگری مدرن است. این داستان آزادی انسان است - چه بر مردان حکمران باشد؛ چه بر هوسرانیِ دیکتاتورها؛ چه بر روح های آزاد؛ چه افراد تحت فرمان خدا و چه متعلق به دولت. »
🗒 The Ten Commandments (1956)
🎬 Dir: Cecil B. DeMille
👥 Cast: Charlton Heston, Yul Brynner, Anne Baxter,...
🎊 به مناسبت زادروز « سیسیل بی. دمیل »
👤| #Cecil_B_DeMille
🌀| @Perspective_7
« پولی که برای ده فرمان خرج میشود مهم نیست. مهم پیامی است که میآورد. داستانی که 3000 سال قدمت دارد اما به اندازه هر داستان دیگری مدرن است. این داستان آزادی انسان است - چه بر مردان حکمران باشد؛ چه بر هوسرانیِ دیکتاتورها؛ چه بر روح های آزاد؛ چه افراد تحت فرمان خدا و چه متعلق به دولت. »
🗒 The Ten Commandments (1956)
🎬 Dir: Cecil B. DeMille
👥 Cast: Charlton Heston, Yul Brynner, Anne Baxter,...
🎊 به مناسبت زادروز « سیسیل بی. دمیل »
👤| #Cecil_B_DeMille
🌀| @Perspective_7
👍4
آگوست استریندبرگ:
« نمایشنامهنویس بنظرم شبیه به یک واعظ غیر روحانی است که افکار و اعتقادات زمانهٔ خود را به شکلی همگانی برای طبقهٔ متوسط - که اکثرا مخاطبان تئاتر را تشکیل میدهند - جوری بیان میکند که آنها بدانند موضوع از چه قرار است، بیآنکه چندان به مغزشان فشار بیاورند. »
🎊 زادروز شکسپیر سوئد؛ آگوست استریندبرگ
👤| #August_Strindberg
🌀| @Perspective_7
« نمایشنامهنویس بنظرم شبیه به یک واعظ غیر روحانی است که افکار و اعتقادات زمانهٔ خود را به شکلی همگانی برای طبقهٔ متوسط - که اکثرا مخاطبان تئاتر را تشکیل میدهند - جوری بیان میکند که آنها بدانند موضوع از چه قرار است، بیآنکه چندان به مغزشان فشار بیاورند. »
🎊 زادروز شکسپیر سوئد؛ آگوست استریندبرگ
👤| #August_Strindberg
🌀| @Perspective_7
👍4