Perspective | پرسپکتیو – Telegram
Perspective | پرسپکتیو
513 subscribers
697 photos
152 videos
316 links
• پرسپکتیو‌؛ روزنه‌ای در آیینۀ هنر
• هنر ؛ پژواک اسرارآمیز انسان‌هاست

Admin: @Arya_baghery
سایت: Perspective.ir


| معماری | نقاشی | ادبیات | نمایش | سینما |
Download Telegram
Perspective | پرسپکتیو
▪️خاستگاه جنبش اکسپرسیونیسم در آلمان (۴) ▪️ دیوید بوردول/کریستین تامپسون ▪️ تاریخ تحلیلی سینمای جهان 🔻فیلم های اکسپرسیونیستی برای ترکیب دکور، لباس،آدمها و نور تکنیک های گوناگونی به کار می‌برند. استفاده از سطوح استیلیزه، تقارن، از ریخت افتادگی، اغراق و همنشینی…
▪️خاستگاه جنبش اکسپرسیونیسم در آلمان (۵)
▪️ دیوید بوردول/کریستین تامپسون
▪️ تاریخ تحلیلی سینمای جهان


به همین سان، استفاده از امکانات دوربین هم معمولا کارکرد گراست و نه در خدمت آفرینش چشم اندازهای تماشایی و پرزرق و برق بسیاری از دکورهای اکسپرسیونیستی از پرسپکتیو نادرست بهره می گرفتند تا وقتی دوربین از زاویه خاصی صحنه را می گیرد، ترکیب بندی تصویر نهایی مطلوب باشد. بنابراین حرکت دوربین و زوایای سربالا و سرپایین هم در این فیلم ها اندکند؛ دوربین بیشتر موارد موضوع را از روبه رو می گیرد و ارتفاع آن در سطح سینه با چشم آدمی است. با این همه موارد چندی وجود دارد که با استفاده از زاویه غیر عادی دوربین، دکور و آدم ها به گونه ای غیر عادی کنار هم نهاده شده اند و ترکیب بندی نظرگیری خلق شده است.

فیلمسازان اکسپرسیونیست هم مانند امپرسیونیست های فرانسوی به گونه خاصی از روایت علاقه نشان می دادند که به بهترین وجه با خصوصیات دیداری سبک آنها سازگار باشد. نخستین فیلم جنبش، «مطب دکتر کالیگاری» برای توجیه از ریخت افتادگی غیر عادی اشیاء در نظر بینندگان، از داستان یک دیوانه استفاده کرد. چون کالیگاری تا امروز هم مشهورترین فیلم اکسپرسیونیستی باقی مانده است.-اما اولین آنها نیست - این برداشت به جا مانده نیز که گویی‌ سبک اکسپرسیونیسم بیشتر برای نمایش دنیای ذهنی شخصیت ها به کار می رفته است.

اما در بیشتر فیلم های جنبش چنین نبود. از اکسپرسیونیسم غالبا برای نقل روایت هایی استفاده می شد که در گذشته با مکان های عجیب غریب اتفاق می افتادند یا دارای عناصری تخیلی یا وحشتناک بودند - و فیلم های تخیلی و وحشتناک ژانر هایی بودند که در دهه ۱۹۲۰ همچنان در آلمان محبوبیت داشتند. گنج در زمان نامعینی در گذشته میگذرد و داستانش درباره جستجوی گنجی افسانه ای است. در قسمت نیبلونگن - زیگفرید و انتقام کریمهیلد - که هر یک از آنها فیلم بلندی است. بر اساس یک حماسه ملی کهن آلمانی بنا شده اند و در آنها بر یک زمینه قرون وسطایی، اژدها و سایر عناصر تخیلی یافت می شود.

«نوسفراتو» داستانی درباره یک خون آشام است که در نیمه های سده نوزدهم میگذرد و در گولم، خاخام یک گتوی قرون وسطایی، یهودیان در پراگ برای دفاع از اهالی یهودی در برابر آزار و اذیت دینی، به یک مجسمه سفالین فوق انسانی جان می بخشد. بدیل این گونه تاکید همه جانبه بر گذشته ها «متروپلیس» ، آخرین فیلم مهم اکسپرسیونیستی است که در شهر مدرنی در آینده می گذرد، جایی که کارگران در کار خانه های زیرزمینی عظیم عرق می ریزند و در مجتمع های آپارتمانی زندگی می کنند. و این همه به شیوه ای اکسپرسیونیستی، پرداخت شده است.

متناسب باتأکید فیلمهای اکسپرسیونیستی بر دوران های دور و رویدادهای خیالی بسیاری از آنها دارای قاب - روایت با داستان های مستقلی که وسط ساختار روایی اصلی جا گرفته اند هستند. نوسفراتو را ظاهرا تاریخ نگار شهر بِرِمن، جایی که بیشتر وقایع فیلم در آنجا روی می دهد، تعریف می کند. درون روایت شخصیت ها کتاب می خوانند: کتاب خون آشام ها مبانی رفتار خون آشام ها را شرح می دهد (این شرح لازم بود، چون نوسفراتو یکی از نخستین فیلم های بسیاری بود که بعدها درباره خون آشام ها ساخته شد) و نوشته های دفتر گزارش روزانه کشتی ای که کنت اورلاک را به بر من می آورد رویدادهای دیگری را حکایت می کنند.

داستان اصلی «سایه ها» (۱۹۲۳) عبارت از یک نمایش سایه بازی است که نمایش سازی در یک مهمانی اجرا می کند؛ بعد شخصیت های سایه ای جان می گیرند و امیال پنهان مهمانان را برملا می کنند.

«تارتوف» هم با قاب - داستانی شروع می شود و به پایان می رسد که در آن یک مرد جوان می کوشد به پدر پیرش هشدار دهد که مدیرهٔ خانه در پی این است که به خاطر ثروتش با او ازدواج کند؛ هشدار او در قالب فیلمی که اقتباسی است از تارتوف مولير ارائه می شود که در واقع داستان اصلی است.


🔗| (ادامه دارد...)
🔖| {پایان قسمت پنجم...}
📚| [بخشی از کتاب تاریخ سینما]
📚 | #Cinematicterms
🎥 | #History_of_Cinema
🌀 | @Perspective_7
👍5
کمتر از سه ماه پس از پایان آخرین نمایشنامه‌اش - «وقتی ما مردگان بر می‌خیزیم» - در پیِ سکته‌ای از فعالیت ادبی باز ماند. یکسال بعد با دومین سکته‌‌اش، دچار زبان‌پریشی شد و حتی قدرتِ نوشتن کلمات را نیز از دست داد. ایبسن در سال‌های آخر بارها خودرا تا اتاق کارش کشاند و سرسختانه کوشید تا زبانی را که روزی خوب می‌دانست دوباره بیاموزد. پسرش، سیگورد، روزی اورا در حالی یافت که با مداد کلنجار می‌رفت تا شکل حروف الفبا را بنویسد. ایبسن با دیدن پسرش به او گفت «ببین دارم چکار می‌کنم... اینجا نشستم و دارم الفبا یاد می‌گیرم، من زمانی نویسنده بودم»

نیمروزی در می ١٩٠۶ توانست کلماتی را در تشکر از همسرش به زبان آورد. پرستار او در محضر خودش به سوزانا ایبسن گفت که «فکر می‌کنم حال دکتر کمی بهتر شده» همان زمان ایبسن گفت «برعکس» و آنچنان که اغلب پیش می‌آمد، حق با او بود. چند روز بعد ایبسن در بیست و سوم همان ماه، درگذشت. او می‌دانست که کارش تمام است و باید بخوابد تا همچون عنوانِ آخرین اثرش، زمانی بیاید تا مردگان برخیزند.

▪️ سالمرگ شکسپیر دوم تئاتر؛ هنریک ایبسن

👤| #Henrik_Ibsen
🎭¦ #About_Theatre
🌀| @Perspective_7
👍6
میکل آنجلو آنتونیونی:


« منظورم دقیقاً همان چیزی بود که گفتم:
اینکه ما گرفتار فرهنگی هستیم که به اندازه
علم پیشرفت نکرده است »


👤| #Michelangelo_Antonioni
🌀| @Perspective_7
👍7👎1
پیر پائولو پازولینی:


« سالو یک نمایش است، استعاره از موقعیتی که ما در عرض این چندسال داریم در آن زندگی می‌کنیم، بمعنای اجبار و پلشتی. سالو نشان می‌دهد که قدرت چه بر سر انسان و بدنش می‌آورد. چرا که من باور ندارم که هرگز روزی دوباره بتوانیم به جامعه‌ای دست پیدا کنیم که انسان‌ها در آن بمعنایِ واقعی آزاد زندگی کنند. دیگر نباید به آن امید داشت. نباید به چیزی امید داشت، امید چیزی است که سیاستمداران آن را اختراع کردند تا رای دهندگان را خوشحال کنند. »


🖼 "Caterina Boratto" & "Tonino Delli Colli" by " Pier Paolo Pasolini" in behind the Scene Of "Salò, or the 120 Days of Sodom" (1975)

«کاترینا بوراتو» و «تونینو دلی کلی» در کنار «پیر پائولو پازولینی» در پشت‌صحنه فیلم «سالو: ١٢٠ روز در سدوم» - ١٩٧۵

🎬| #Behind_The_Scene
👤| #Pier_Paolo_Pasolini
🌀| @Perspective_7
👎3👍1
یاسوجیرو ازو:


پلِ میان دانستن و رسیدن، تمرین است.
پلِ میان تازه‌کار بودن و حرفه‌ای شدن، زمان است.


👤| #Yasujirō_Ozu
🌀| @Perspective_7
👍6
▪️هـنر هخامنشیان (١)
▪️هنر و معماری


همان گونه که قبلاً توضیح دادیم، آریاییان با مهاجرت به طرف ایران به دو گروه تقسیم میشوند. گروهی که حکومت ماد را تشکیل می دهند و گروهی از آریایی ها در منطقه ای بـه نـام «پارســوآ» مستقر شده و بعد از تسخیر کشور «ماد» در ۵۵۰ ق.م حکومت هخامنشی را تشکیل میدهند.

آنان در ۵۳۹ ق.م بابل را اشغال و در ۵۲۵ ق.م مصر را تصرف می کنند. اولین بنیان گذار امپراطوری هخامنشی «کوروش» نــوۀ «هخامنش» بزرگ قوم «پارس» است. حکومت هخامنشی در مدت کوتاهی از درۀ سند و فلات پامیر تا خاک سوریه و مصر و یونان را تحت تصرف خود قرار می‌دهد. زیباترین آثار هخامنشی را می‌توان در پاسارگاد، شوش، تخت جمشید، نقش رستم در حوالي فارس - بیستون- کرمانشاه و هگمتانه در همدان و ... مشاهده نمود. هنر هخامنشی در ترکیبی از هنرماد و آشوری متولد میشود.

پیکرتراشی، حجاری و نقش برجسته


حجاری هخامنشی آمیزه‌ای از قدرت وقار و عظمت همراه تجربیات هنری اعصار قبل، به خصوص آثار آشوریان است. ولی در حجارهای ایرانی ظرافت در آثار بیشتر است و حجم پردازی‌ها، طبیعی‌تر هستند. مثل حجاری «تاج گذاری داریوش» در دروازه های تخت جمشید (تصویر زیر). بیشتر آثار در پاسارگاد تخت جمشید نام اصلی پارسه و شوش موجود است .

این آثار شامل نقوش برجسته بر دیوار تالارها و سردر کاخها و دروازه مکانهای عمومی هستند. از خصوصیات آن آثار می توان بدین موارد اشاره نمود:

١- رعایت کامل اصلی تقارن :
(بخصوص در آثار تخت جمشید)

٢- تشابه با آثار آشوریان : مثل گاو سردر ورودی تخت جمشید

۳- نقش‌ها عموماً نمادین و اسطوره‌ای است و کمتر روایتگرانه هستند. تنها با ۲ اثر به حالت روایت‌گرانه مواجه هستیم. یکی؛ نقش برجستۀ متظلم مدى، و دومی؛ نقش برجستهٔ بیستون.

۴- تأکید بر عظمت‌نمایی

۵- اهمیت دادن به نقش جانوران : نقش جانوران نیز در آثار هنری ایران باستان دارای جایگاه ویژه‌ای است. که تداوم این اهمیت را می‌توان از هنر سومری تا آشوری و هخامنشی مشاهده نمود. از میان جانوران در آثار هخامنشی «شیر»، «بز» و «گاو» از همه مهم‌تر هستند.


🔗| (ادامه دارد...)
📚| کتاب « هنر و معماریِ ایران و جهان »
✍️| نویسنده: سید رضا حسینی

📚| #‌Art_History
🌀| @Perspective_7
👍5
Perspective | پرسپکتیو
▪️درباب زیبایی‌شناسیِ مارکس (٣) ▪️نویسنده: هانری لوفور ▪️ترجمه: حمید محوی فرد، موجود انسانی در بادی امر با جهان ارتباط حسی، طبیعی و فوری دارد: دیدن، شنیدن، چشیدن، بوئیدن. در نتیجه پیش از همه سامانه های جاندار طبیعی او هستند. ولی به مثابه ابزار برای انسانی…
▪️درباب زیبایی‌شناسیِ مارکس (۴)[آخر]
▪️نویسنده: هانری لوفور
▪️ترجمه: حمید محوی



در نتیجه مارکس به پرسش بنیادی که زیبائی‌شناسان آن را به حالت تعلیق در آورده‌بودند، پاسخ می گوید که اشکال هنری مختلف از کجا منشأ می گیرد؟ اشکال هنری از شیوه‌های مختلف آفرینش زیبائی منشأ نمی‌گیرد، از مقولات مختلف داوری سلیقه (خوشایند، جالب، زیبا و والاگرا) نیز منشأ نمی‌گیرد - قالب‌های مختلف نظری نیز نمی‌تواند منشأ اشکال هنری باشد، بل اشکال مختلف هنری از ادراکات حسی منشأ می‌گیرد، این موضوع روشن است.

در واقع، مارکس می‌بایستی نقد رادیکال ایده‌آلیسم را به تحقق می‌رساند تا به این حقیقت ساده و شفاف می‌رسید. در این جا نیز مانند هر کجای دیگر مارکسیسم به درک صحیحی نائل آمده و جهان را آن چنان که هست کشف می‌کند. مفهوم و درک نزد انسان با درک حسی و حساس ادغام می‌شود و بر این اساس به آن مفهوم زیبائی‌شناختی می‌بخشد.

در نتیجه در بادی امر به همان اندازه هنر وجود دارد که فعالیت‌های حسی که قابلیت جذب خیل مفاهیم بزرگ را نیز داشته باشد: نقاشی، موسیقی، مجسمه سازی (به مثابه عنصری بصری و ملموس)، رقص و غیره. ولی هنری که بر اساس حس بویائی و یا چشائی به آفرینش اثر انجامیده باشد وجود ندارد، به جز در مواردی که به بازی‌های زبانی و کاربرد اغراق آمیز زبان باز می‌گردد : عطرسازی یا آشپزی به مفهوم واقعی کلمه در زمینۀ زیبائی شناسی (فلسفۀ هنر) به هنرها تعلق ندارند.

اثر هنری در اصل شیئی حساس بوده و از نوع کاملاً مشخصی می‌باشد. « تنها از طریق انکشاف عینی ثروت‌های فرد آدمی است که ثروت واقعیت ذهنی انسان (گوش موسیقی‌شناس، چشمِ حساس به زیبائیِ اشکال، و بطور خلاصه لذت انسان و احساساتی که قادر به آن است) به احساساتی تبدیل می شود که به مثابه قدرت انسان تجلی می کند... » احساسات را در این جا نه تنها باید به معنای پنج حس عادی تلقی کرد، بلکه احساسات دیگری مانند احساس عشق و نیاز جنسی را نیز باید جزء آنها دانست.

هیچ یک از این احساسات از دیدگاه انسانی به جز در «طبیعتی انسانی شده»، یعنی طبیعتی که وجهۀ انسانی پیدا کرده، وجود خارجی ندارد. احساسی که تنها به نیاز ابتدائی طبیعی بستگی داشته باشد، احساسی محدود و ابتدایی خواهد بود. فردی که گرفتار زندگی روزمره بوده و در تنگدستی به سر می‌برد در برابر زیباترین نمایش نیز واکنش حسی از خود نشان نخواهد داد. باید به شکل عینی، وجودِ انسانی توسعه پیدا کند تا احساس انسان به شکلی انسانی پرورش یابد. و « احساس انسانیِ مرتبط با ثروتِ وجودِ انسانی» را به وجود بیاورد (مارکس). فقر، بی‌نوایی، استثمار، اختناق مانع چنین انکشافی می شود. بر عکس، مبارزه علیه استثمار و اختناق زمینه را برای گسترش « ذات انسانی » فراهم می‌سازد. این موضوع همان چیزی است که مفهوم اصطلاح ذهنی « از خود بیگانگی » را تشکیل می‌دهد.

در این جا مختصراً یادآور می‌شویم که امروز، در اواسط قرن بیستم، مدت‌های مدید است که طبقۀ کارگر دورانی را که خود را با مفهوم «از خود بیگانگی» تعریف می‌کرد از طریق نفیِ بورژوازی یا به طور کلی از طریق «نفی» پشت سر گذاشته است (آثار مارکس جوان). زیرا پیوند بین علم مارکسیست-لنینیست و جنبش کارگری به تحقق رسیده است. نه تنها پیشگام طبقۀ کارگر قادر به ایفای نقش رهبر سیاسی بوده بلکه نشان داده است که در تمام زمینه‌ها سهم به سزایی داشته، و حتی با جهشی به جلو به ویژه در زمینۀ هنر، به ایجاد جریان واقع‌گرائی اجتماعی (رئالیسم سوسیالیست) جامۀ عمل پوشانده است.

اگر آثار مارکس جوان آموزه‌های اصولی ارزشمندی را مطرح می‌کند، ولی به تمام پرسش پاسخ نمی‌گوید. و عین مکتب‌گرایی مارکسیست خواهد بود اگر بخواهیم با استخراج چند دیدگاه و جملۀ هر چند منسجم از این آثار، نظریه‌ای کلی و جامع برای هنر و یا تمایلات نوین تعریف کنیم. در این صورت باید به نوشته های بعدی و کلاسیک‌های مارکسیست و به همین گونه به تجربیات اخیر مراجعه کنیم.



🔖| {پایان قسمت چهارم(آخر)...}
📚| [بخشی از کتاب درنگ‎‌هایی دربارۀ زیبایی‌شناسی]

▪️| #Aesthetic
👤| #Karl_Marx
🌀| @Perspective_7
👍4
▪️نوشتن فیلمنامه با ترکیب چند ایده


اما بنظر من نویسنده باید از خود بپرسد آیا داستان برای خودش هم جذابیتی دارد؟ آیا برای او نیز خنده‌دار هست؟ چیزی که من همیشه از خودم می‌پرسم این است که آیا من هم برای تماشای این فیلم رغبت خواهم داشت و فقط اگر جواب مثبت باشد به کار نوشتن ادامه می‌دهم. من فقط درباره چیزهایی که دوست دارم می‌نویسم. درباره مسائلی که از نظر من تکان‌دهنده هستند. فکر نمی‌کنم بتوانم کارم را به روش دیگری پیش ببرم؛ چرا که فقط از این راه می‌توانم با کار احساس صمیمیت و نزدیکی کنم.

اول موضوعی را می‌پسندم و بعد به سه یا چهار سوژه که می‌توانم با هم ترکیب کنم می‌اندیشم. سپس به این فکر می‌کنم که چگونه می‌توان این سوژه‌ها را با هم هماهنگ کنم. کما اینکه این کار را در "جان مالکوویچ بودن" و "اقتباس" هم انجام دادم، در واقع در این روش یک سری ایده پراکنده را با هم ترکیب کرده و از دل آنها یک کار واحد بیرون می‌کشم. بنظرم، داستان باید به این شکل تعریف شود.


📚¦ شماره ۱۵۵ فیلم نگار
✍️¦ نویسنده: چارلی کافمن
🔍¦ مترجم: زینب بویه
📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
👍4
Perspective | پرسپکتیو
▪️خاستگاه‌های تئاتر (١) 🎭 به‌مناسبت «روز جهانی تئاتر» [٢٧ مارس] عناصر تئاتری و دراماتيك را در هر جامعۀ انسانی می‌توان سراغ کرد، صرف نظر از آن که این جوامع پیشرفته و پیچیده باشند یا نباشند. این عناصر در رقص‌ها و مراسم مردم ابتدایی همان قدر بارزند که در مبارزاتِ…
▪️خاستگاه‌های تئاتر (٢)
▪️نظریه خاستگاه‌های آئینی


علاقه به درك خاستگاه تئاتر از اواخر سدۀ نوزدهم سرعتی تصاعدی گرفت، زیرا در آن زمان مردم‌شناسان اشتیاق زیادی به یافتن پاسخ مسأله از خود نشان می‌دادند. از آن هنگام تا به امروز، نظر مردم‌شناسی حداقل سه مرحله را پشت سر نهاده است.

در مرحلۀ اول که از ۱۸۷۵ تا ۱۹۱۵ به طول انجامید، مردم‌شناسان به رهبری «سر جیمز فریزر» ادعا کردند که همۀ فرهنگ‌ها از يك الگوی تکاملی پیروی می‌کنند؛ در نتیجه جوامع ابتداییِ موجود در عصر حاضر، می‌توانند منابع مستندی دربارۀ تئاتر هزاران سال پیش در دسترس ما بگذارند. (اصطلاح «ابتدایی» در این فصل اصطلاحی فنی است که مردم‌شناسان به کار می‌برند تا جوامعی را که هنوز زبان نوشتاری ندارند توصیف کنند.)

دریافت مردم‌شناسان اولیه از این فرایند را می‌توان بدین صورت خلاصه کرد: در آغاز انسان به تدریج به نیروهایی باور یافت که ظاهراً مواد غذایی و منابع دیگری را که بقای او بدانها وابسته بود، در اختیار خود داشتند. از آنجا که این انسانها دریافت روشنی از عوامل طبیعی نداشتند آنها را با نیروهای فوق طبیعی و جادویی مربوط می‌دانستند. پس به جستجوی وسایلی برای جلب حمایت آن نیروها پرداختند. بر اثر مرور زمان، بین شیوه‌هایی که به کار می‌بردند و نتایجی که از آن شیوه‌ها انتظار داشتند، رابطه ی مسلمی یافتند. این شیوه‌ها، سپس تکرار شدند و صیقل یافتند، و رسمیت پذیرفتند، تا سرانجام بدل به آیین گردیدند.

در این مرحله همۀ گروه یا قبیله معمولا آن آیین را اجرا می‌کردند، و تماشاگرانشان همان نیروهای فوق طبیعی بودند. داستان‌ها با اسطوره‌ها معمولا در اطراف آیین‌ها به وجود می‌آیند تا آنها را توضیح دهند، توصیف کنند، و یا به صورت آرمان درآورند. این اسطوره‌ها عموماً حاویی عناصری مبتنی بر وقایع یا اشخاص واقعی بودند، هر چند معمولا تا حد زیادی در داستان‌ها تغییر ماهیت داده‌اند. اسطوره گاه حاوی نمایندآ آن نیروهای فوق طبیعی نیز بود که از طریق آیین تقدیس می‌شود یا قبیله می‌کوشد تا از طریق اجرای آیین آن را تحت تأثیر قرار دهد. لذا مجریان آیین، یا شرکت کنندگان در مراسم نقش شخصیتهای اساطیری یا نیروهای فوق طبیعی را بازی می‌کنند و این اجرای نقش، نشانه یا آغاز پیدایش يك صحنۀ دراماتيك است. هر چه بر دانش انسان افزوده می‌شود، دریافت او نیز از نیروهای فوق طبیعی و روابط علت و معلولی تغییر می‌یابد.

در نتیجه، برخی از آیین‌ها کنار نهاده می‌شوند یا تعدیل می‌یابند، اما اسطوره‌هایی که در اطراف آیین‌ها رشد و نمو کرده‌اند، ممکن است به عنوان بخشی از سنت شفاهیِ قبیله حفظ گردند. و گاه داستان‌هایی که بر اساس اسطوره ساخته شده اند،. بی‌آن‌که همان کاربرد آیینیی گذشته را داشته باشند، به شکل درامی ساده به اجرا در آیند. به این ترتیب اولین گام مهم در راه تئاتر به عنوان فعالیتی مستقل و تخصصی برداشته شده است. از آن پس زیبایی شناسی جای سودمند بودن یا هدفهای مذهبیی آیین‌ها را می‌گیرد. آنچه آمد چکیدۀ دریافتی است که در اواخر سدۀ نوزدهم در مورد خاستگاه تئاتر مورد قبول بوده است.

دربارۀ این مردم‌شناسانِ پیشتاز، ذکر چند نکته ضروری است. نخست آن که آنها با دو فرض ابراز نشده آغاز می‌کنند: ۱) آنها شخصاً مردمانی عارف و آگاه و صاحب‌نظرانی بی‌طرفند و دربارۀ کسانی می‌نویسند که خرافاتی و وحشی‌هایی خیالاتی‌اند؛ ۲) آنها همچنین معتقدند جوامع تكنولوژيك نوین بر همآ فرهنگهای ابتدایی برتری دارد. که آنها از طریق داروینیسم فرهنگی به گذشته نگاه می‌کنند؛ بدین معنی که نظریه داروین درباره تکامل بیولوژیکی انواع را به پدیده‌های فرهنگی نیز تسری می‌دهند و ادعا می‌کنند که همۀ نهادهای انسانی از طریق فرایندی اجتناب‌ناپذیر و به صورتی به هم پیوسته و منظم از ساده به پیچیده حرکت می‌کنند. لذا نظرات‌شان نوعی تحقیر را در مورد مردم ابتدایی القا می‌کند و نیز به این نتیجه می‌رسد که نهادهای فرهنگی در همه جوامع از الگوی تکاملیِ واحدی پیروی می‌کنند.

مرحلۀ دوم پیشرفت مردم‌شناسی از سال ۱۹۱۵ آغاز می‌شود و مکتب دیگری به رهبریی «برانیسلاو مالینوفسکی» روش استقراییِ مکتب فریزر را رد می‌کند و به جای آن رهیافتی استنتاجی را پیشنهاد می‌کند. مکتب جدید مطالعۀ خود را در محل مورد بررسی و در عمق آن آغاز کرده و سؤال را اساساً به گونۀ دیگری طرح می‌کند: کارکرد روزانۀ جوامع معین چگونه است؟ این مکتب را غالباً مکتب «کارکردگرایی» می‌نامند.


🔗| (ادامه دارد...)
📚| کتاب «تاریخ تئاتر جهان»
✍️| نوشته: اسکار گ. براکت

🎭¦ #About_Theatre
🌀¦ @perspective_7
👍5
رومن پولانسکی:


« فیلمسازیِ آرمانیِ من همیشه آن بوده است که تماشاگران را آنچنان درگیر کنم که واقعیت را روی پرده تجربه کنند. به کار گرفتنِ رنگ درست، پردۀ بزرگ و صدای استریو که تاثیر «تماشای بی‎‌واسطه» را بیشتر می‌کند، می‌تواند بسیار مفید باشد. ادامۀ منطقیِ چنین اعتقادی، استفاده از تصویر سه بعدی است. با پولی که ژان پی‌یر در اختیارمان گذاشت یکسری تصویر سه‌بعدی ساختم که با استفاده از آن‌ها فیلم اروتیک متفاوتی بسازم. هرچند، تحت تاثیر آزمایش‌هایم قرار گرفته بودم، اما مطمئن شدم برای چنین کاری به لوازم تکنیکیِ خیلی پیشرفته‌تری احتیاج دارم. »


👤| #Roman_Polanski
🌀| @Perspective_7
👍6
▪️یاماتوئه
▪️هنر و نقاشی



«یاماتوئه»؛ یکی از قدیمی‌ترین انواع از هنر ژاپنی، شامل طیف گسترده‌ای از ژانرها و سبک‌های نقاشی است. زیبایی‌شناسی و طبیعت‌گرایی نقش محوری در نقاشی سنتی ژاپنی دارند. نقاشی ژاپنی تا پیش از سده ۱۶ از نقاشی چینی و سپس از هنر غربی تأثیر پذیرفته‌است. از مهم‌ترین سبک‌های نقاشی ژاپنی می‌توان به نقاشی‌های مذهبی بودایی، نقاشی با تغییر غلظت مرکب و خوشنویسی خط ژاپنی و از مهم‌ترین مکتب‌های هنر ژاپنی می‌توان به اوکی‌یوئه، کانو، توسا، کورین و توهاکُو اشاره کرد.

در توسعه و گسترش طولانی‌مدت نقاشی ژاپنی، فرهنگ و شیوه‌های چینی تاثیر بسزایی داشته، مانند نقاشی بودایی، سیاه‌قلم از مناظر و هنر خوش‌نویسی. نقاشی ژاپنی آن‌ها را جذب و تلخیص کرده تا یک سبک تماما اصیل ژاپنی خلق شود. از اواخر قرن شانزدهم به بعد، نقاشی و زیبایی‌شناسی منحصربه‌فرد ژاپنی به کشورهای اروپایی وارد شد و بسیاری از هنرمندان غربی تحت تاثیر آن‌ها قرار گرفتند. برخی از مطرح‌ترین نقاشان غربی و شرقی ازجمله ونسان وَن گوگ، ادوار مانه، پل گوگن، ادگار دگا، جیمز مک‌نیل ویسلر، آلفرد استیونس، رابرت هنری، سهراب سپهری و پری‌یوش گنجی از مکتب‌های نقاشی ژاپنی در برخی از آثارشان تأثیر پذیرفته‌اند.

یکی از بزرگترین خصلت‌های نقاشی ژاپنی، به تصویر درآوردن زندگی روزمره و کنش‌های روایی است که اغلب سرشار از جزئیات و پیکربندی‌هاست. این سبک سنتی تا دوران امروز در شکل‌های مختلف هنرهای زیبای ژاپنی از جمله «مانگا» و «انیمه» گسترش یافته. در ژاپن، 158 اثر از گنجینه‌ی ملی نقاشی ژاپنی از قرن 8 تا 19 وجود دارد. این بقایای بسیار نادر از دوره‌های ابتدایی نشان گذار و تحول نقاشی ژاپنی هستند.

نقاشی ژاپنی، هنر زیبای ژاپن و شامل یک تصویر یا طراحی است که در قالب نقاشی اجرا می‌شود، یا یک اثر هنری که در شکل و سبکِ سنتی ژاپنی نقاشی می‌شود. در نقاشی ژاپنی، تعداد زیادی سبک و ژانرِ هنرهای بصری در دوره‌های متفاوت زمانی وجود دارد، در حالی که اساس زیبایی‌شناسی، بر اساس شیوه‌های معمول از هزار سال پیش است. سبک‌های محبوب نقاشی سنتی ژاپنی، «کانواو»، «انزان-شیجواو» و «یاماتوئه» هستند.

«یاماتوئه»؛ نوعی نقاشی طوماری روایی است که به لحاظ شیوه و موضوع با نقاشی‌های مشابه چینی تفاوت دارد. اگر چینیان نقاشی طوماری را عمدتاً برای منظره‌نگاری به کار می‌بردند ژاپنی‌ها آن را به خدمت تجسم رویدادهای زندگی گرفتند. ترکیب‌بندی این طومارها بر حسب جریان وقایع به چند بخش تقسیم می‌شد.

گاه متون نوشته شده با خط خوش، صحنه‌های پی‌یاپی را از یکدیگر جدا می‌کرد. نقاش در بسیاری موارد به منظور ایجاد ارتباط بصری میان اجزا و به دلیل باریکی و درازی فضای طومار، تدابیری نومایه به کار می‌بست. قلم‌گیری نازک و سریع رنگ‌های تخت و غالباً درخشان و تجسم فضا از زاویه دید بالا، از ویژگی‌های ماکیمونو به شمار می‌آیند. در یاماتوئه جلوه‌های طبیعت‌گرایانه و تزئین با مهارت تمام در هم آمیخته شده‌اند. در اغلب این طومارها شوخ‌طبعی دقت روان‌شناختی، و روایت‌گری پرشور نقاش ژاپنی را می‌توان تشخیص داد.

در طومارهای قدیم‌تر اشتیاق به طبیعت و حرکت نمایان‌تر است، ولی هنگامی‌که این اسلوب در مکتب «تسا» به کار گرفته شد، خصلت تزئینی پیدا کرد. اوج شکوفایی مکتب «یاماتوئه» در دوران «کاماکورا» بود (برجسته‌ترین نمونهٔ آن طومار آتش زدن کاخ سانجو، متعلق به سده سیزدهم است).

ساختن باسمه‌های رنگی براساس موضوع‌های زندگی روزمره و جدید و در ارتباط با مکتب «اوکیوئه» متداول شد. در واقع باسمه ژاپنی معرفِ زنده‌ترین هنر مردمی بود که از اواخر سده هفدهم تا میانه سدهٔ نوزدهم در جهتی متفاوت از جریان‌های هنر خواص رشد کرد. (این باسمه‌ها تأثیری عمیق بر هنر اروپایی اواخر سدهٔ نوزدهم گذاشتند)

جنبش چاپگری را «مونروبو» در اواخر سده هفدهم به راه انداخت. ولی «هارونبو» با تأکید بر موضوع‌های روزمره باسمه‌کاری چند رنگ را کامل‌تر کرد. «هیروشیگه» در این زمینه به موضوع‌های منظره و زندگی روستایی پرداخت، شاراکو (فعال در اواخر سده هجدهم) هنر‌پیشه‌های تئاتر کابوکی را موضوع اصلی کار خود قرار داد. اوتامارو باسمه‌های رنگی جالبی از زنان، گل‌ها و پرندگان ساخت. «هوکوسای» با باسمه‌ها و طراحی هایش از چشم‌اندازهای ژاپنی به عنوان یکی از استادان بزرگ تاریخ هنر شناخته شد.



📚| کتاب « بودیسم، ذن، ژاپن و نقاشی غیرممکن »
✍️| نویسنده: یوکیو لیپیت

📚| #‌Art_History
🌀| @Perspective_7
👍6
▪️کافکا و سینما
▪️به بهانۀ درگذشت فرانتس کافکا


به کافکا گفتم «مگر از سینما خوشت نمی‌آید؟» کافکا گفت: راستش هیچوقت در این باره فکر نکرده‌ام. سینما، البته بازیچۀ بسیار جالبی است. ولی به من نمی‌سازد، شاید به این علت که بینایی‌ام طبیعتا بسیار حساس است. مگر نه این است که سینما مخل نگریستن است؟ تندی حرکات و تعویض سریع تصاویر، ناچارت می‌کنند نگاهت را مدام از چیزی به چیز دیگر بیندازی. نگاهت بر تصاویر مسلط نیست، بلکه این تصاویرند که بر نگاه تو مسلط‌اند و همچون سیلاب، هوشیاری‌ات را در خود غرق می‌کنند. سینما به چشم، به چشمی که تا کنون عریان بوده، لباس یک شکل می‌پوشاند. گفتم: «گفتۀ وحشتناکی است. یک ضرب‌المثل چک می‌گوید: "چشم، دریچه‌ی روح است." کافکا با سر، تایید کرد و گفت: « فیلم، کرکره‌ی آهنین است. »


📚 کتاب « گفتگو با کافکا »
✍️ نویسنده: گوستاو یانوش


👤 | #Franz_Kafka
🌀 | @Perspective_7
👍6
▪️ کثرت قهرمان؛ از درون تا بیرون


رابرت مک‌کی در کتاب معروفش، «داستان» می‌نویسد: «براي درك ماده خام داستان و نحوه عمل به آن بايد كار خود را از درون به بيرون، يعني از درون شخصيت داستان، خود ببينيد. به عبارت ديگر، بايد دنيا را از چشم شخصيت‌هاي داستان تماشا كنيد و داستان را به نحوي تجربه كنيد كه گويي خودتان آن شخصيت داستاني هستيد.» در ادامه مك‌كي براي اين‌كه تماشاگر در مخلوقی به نام «قهرمان» داستان ساكن شود، به ويژگي‌هاي قهرمان داستان مي‌پردازد.

از نظر او قهرمان داستان هميشه يك نفر نيست، بلكه ممكن است دو نفر باشد مثل (‌تلما و لوييز)، يا سه نفر باشد مثل (جادوگران ايستويك) و یا بيشتر (‌هفت سامورايي) باشد؛ يا حتي يك طبقه اجتماعي باشند مثل (‌رزمناو پوتمكين). اين قهرمان مي‌تواند انسان يا حيوان (گارفیلد)، يا يك شخصيت كارتوني (‌باگزبانی)، يا حتي يك شیء بي‌جان (‌لوكوموتيوی كوچك) باشد. این چندگانگی می‌بایست نخست، همراهی مخاطب را برانگیزد تا با ویژگی‌های قهرمان پویش خود را از درون شخصیت به بیرونِ آن‌ها موجب شود.


📚¦ شماره ۱٨١ فیلم نگار
✍️¦ نویسنده: شاهپور شهبازی

📇¦ #ScreenWriting
🌀¦ @Perspective_7
👍6
▪️زنان در قهوه‌خانه



قهوه خانه در ایران محیطی مردانه داشت و حضور زنان در این اماکن امری قبیح شمرده می‌شد. در دوره قاجار، تنها زنانی که نگاه منفی جامعه را بر خود پذیرفته بودند، به برخی از قهوه خانه‌ها می‌رفتند. البته ورود آنها مخفیانه و با لباس مردانه بود و گاه با رشوه‌ای که به مأمورین دولت و پلیس شهر می‌دادند، آزادانه وارد اماکن عمومی از جمله قهوه خانه می‌شدند. و گاه پلیس از آن‌ها به عنوان جاسوس در قهوه خانه و دیگر اماکن عمومی استفاده می‌کرد. با همین پیشینه فکری است که وقتی مظفر الدین شاه و همراهانش خدمه قهوه‌خانه‌ای در «کارلسباد پروس» را می‌بینند که همه زنان هستند مایه تعجب آنها می‌شود. مهدی‌قلی‌هدایت، مخبرالسلطنه، در کتاب «خاطرات و خطراتِ» خود می‌نویسد: «گفتم چادر عادتی بود، خوب یا بد، ترکش به جانی بر نمی‌خورد و خانم‌ها در تابستان بی‌شکایت نبودند و ترکش عادت خواهد شد؛ اما شب تا صبح در قهوه خانه رقصیدن رفع حجاب نیست، رفع حجب است». حتی رضاشاه نیز که مجری کشف حجاب در ایران بود، در سخنرانی ۱۷ دی ۱۳۱۴، در مذمت حضور زنان در قهوه‌خانه‌ها سخن گفته است.

با وجود همه مطالب ذکر شده، با اینکه جامعه حضور زنان را در قهوه‌خانه نمی‌پذیرفت، ولی ممکن بود که یک زن مالک قهوه خانه باشد، و یا آن را اجاره کند و قهوه‌چی برای خود استخدام کند، ولی این افراد نادر و خاص هستند. برای مثال، «اشرف الملوک فخرالدوله» (۱۲۶۱-۱۳۳۴ ش)، نمونه خوبی برای اثبات این موضوع است. وی مورد احترام و تحسین رجال سیاسی زمان خود بود. چنانکه رضا شاه مکرر در صحبت‌هایش می‌گفت که «قاجاریه، یک مرد و نیم داشت. مردش فخرالدوله و نیم مردش، آقا محمدخان بود؛ زیرا وی کارهایی را به ثمر رساند که تا آن زمان کمتر از یک زن دیده شده بود.» اسنادی در مرکز اسناد و کتابخانه ملی موجود است که نشان می‌دهد وی قهوه‌خانۀ خالصه باجخانه کهریزک را در سال ۱۳۱۰ و ۱۳۱۱ از اداره مالیه غار و فشافویه اجاره نموده بود. البته به نظر می رسد که این اتفاق احتمالاً تنها در اواخر دوره قاجار و دوره پهلوی امکان پذیر بود.


📚 کتاب « قهوه‌خانه در آیینۀ اسناد »
✍️ نوشته: مریم صدیقی / نشر علم

▫️| #Basics
🌀| @Perspective_7
👍5
« باد؛ ای باد زورمندِ عالم،
تو ابرها را پاشی از هم...
طوفان آوری در دریا
آزاد مـی‌وزی. در هرجا....
تو نمی‌ترسی از هیچ کس
از خدا می‌ترسی و بس...
مپسند نا امید بمانم!
هیچ جا ندیدی در عالم...
اثر از شاهدخت جوانم؟
منم نامزدش» - «ایست یک آن ! »
سرکـش باد می‌گوید به او :
« پسِ رودِ آرام، آن‌ســو...
کوه بلندیست تا آسمان
عمیق مغاره‌ای. در آن،
در تاریکی‌ای بس دلگیر...
تابـوتی بلـور در زنجـیر...
می‌جنـبد بين سـتون‌ها.
هیچ ردی بچشم نیست پیدا...
در دورِ آن خـالی مـکان
در تابوت، عروسـت پنهان. »



- افسانۀ شاهدختِ بیهوش | الکساندر پوشکین
- ششم ژوئن؛ به بهانۀ زادروز "پدر زبان ادبیِ روس"


▫️Ophelia (1851-52)
🎨 Painter: John Everett Millais


▫️| #Basics
🌀| @Perspective_7
👍6
Perspective | پرسپکتیو
▪️خاستگاه‌های تئاتر (٢) ▪️نظریه خاستگاه‌های آئینی علاقه به درك خاستگاه تئاتر از اواخر سدۀ نوزدهم سرعتی تصاعدی گرفت، زیرا در آن زمان مردم‌شناسان اشتیاق زیادی به یافتن پاسخ مسأله از خود نشان می‌دادند. از آن هنگام تا به امروز، نظر مردم‌شناسی حداقل سه مرحله…
▪️خاستگاه‌های تئاتر (٣)[آخر]
▪️نظریه خاستگاه‌های آئینی



مرحلۀ دوم پیشرفت مردم‌شناسی از سال ۱۹۱۵ آغاز می‌شود و مکتب دیگری به رهبریی «برانیسلاو مالینوفسکی» روش استقراییِ مکتب فریزر را رد می‌کند و به جای آن رهیافتی استنتاجی را پیشنهاد می‌کند. مکتب جدید مطالعۀ خود را در محل مورد بررسی و در عمق آن آغاز کرده و سؤال را اساساً به گونۀ دیگری طرح می‌کند: کارکرد روزانۀ جوامع معین چگونه است؟ این مکتب را غالباً مکتب «کارکردگرایی» می‌نامند. گروه جدید هر فرهنگی را به شدت خاصه می‌داند و نسبت به مکتب گذشته که خاستگاه نهادهای فرهنگی عهد عتیق را براساس مطالعۀ قبایل بدویی موجود در دنیای مدرن توضیح می‌داد، تردید فراوانی القا می‌کند. این مکتب چنین پیشنهاد می‌کند که نهادهای فرهنگیِ مختلف از طریق فرایندهای متفاوتی توسعه می‌یابند.

بعد از جنگ جهانی دوم مرحلۀ سومی هم توسط مردم‌شناسان بنا نهاده شده که مکتب «ساخت‌گرایی» نامیده می‌شود. بانیِ این مکتب «کلود لوی استروس» نام دارد. اکثر مردم‌شناسان امروزی، البته هنوز همان مکتب کارکردگرایی را پیروی می‌کنند. «لوی استروس» همچون پیروان مکتب کارکردگرایی، داروینیسم فرهنگی را رد می‌کند و معتقد است که هر جامعه‌ای خط فرهنگیِ خاصۀ خود را به وجود می‌آورد. لوی استروس نیز مانند «فریزر» به الگویی جهانی معتقد است. هر چند الگوی او با الگوی فریزر تفاوت دارد.

آنچه برای لوی استروس بیشترین اهمیت را دارد آن است که بداند مغز چگونه عمل می‌کند و پاسخ آن را در تحلیل اسطوره جستجو می‌کند. او اسطوره را شکلی از منطق می‌شناسد. و معتقد است که پیچیدگیِ این منطق کمتر از پیچیدگیِ منطقی نیست که در جوامع پیشرفته در پژوهش‌های علمی به کار می ‌رود. وی سرانجام به این نتیجه می‌رسد که حداقل دو نوع اندیشه وجود دارد: اندیشۀ علمی و اندیشه اساطیری - جادویی.

و این دومی به مسائل از زاویآ دیگری راه می‌یابد و اعتبار آن دست کمی از اعتبار رهیافت اولی ندارد. «اندیشۀ وحشی» (چنانکه لوی استروس آن اصطلاح را به کار می‌برد) اصولاً با علامات سر و کار دارد، و نه مفاهیم. و بر آن است که روش‌های منطقی و فکری يك جامعه در دل همین علامات و تصاویر نهفته است (علاماتی که در کسوت اساطیر و بر محمل‌هایی نظیر صورتک‌ها و آیین‌ها قرار دارند). در «اندیشۀ وحشی» این روش‌ها یکپارچه و همه جانبه‌اند. برعکس اندیشۀ عملی که اجزاء را از هم تفكيك می‌کند؛ یعنی دانش و تفکر را به بخشهای علم تاریخ و فلسفه تقسیم می‌نماید.

طول سده گذشته مردم‌شناسان همچنین در مطالب بسیار زیادی دربارۀ ارتباط اسطوره و آیین با نهادهای فرهنگی و اندیشه نوشته‌اند و به رغم تفاوت در رهیافت‌های خود همه در يك نكته توافق دارند. آیین و اسطوره در همۀ جوامع عناصر با اهمیتی هستند. آن‌ها یکصدا پذیرفته‌اند که تئاتر از آیین‌های ابتدایی سرچشمه گرفته است. امروزه اکثریت منتقدان و مورخان توافق دارند که آیین تنها یکی از خاستگاههای تئاتر است و نه لزوماً تنها خاستگاه آن.

از طرف دیگر، غالب محققان این نظر را که تئاتر در همۀ جوامع از الگوی تکاملیِ واحدی پیروی کرده اند رد می‌کنند. بعلاوه، امروزه هیچ مردم‌شناسیِ جوامع ابتدایی را فرودستانه برآورد نمی‌کنند؛ آنها دریافته‌اند اگرچه جوامع پیشرفته از دانش تخصصی و فنون بهره‌مندی بیشتری دارند، اما در مقابل، غالباً از نظر همبستگی و یکپارچگیِ ویژه‌ای که در جوامع کمتر پیشرفته وجود دارد دچار کمبود قابل توجهی هستند.



📚| کتاب «تاریخ تئاتر جهان»
✍️| نوشته: اسکار گ. براکت

🎭¦ #About_Theatre
🌀¦ @perspective_7
👍4
🔻 Hulk (2003)
▫️ Director: Ang Lee


🔺Farnese Atlas (150 AD)
▫️Roman marble sculpture


◽️ | #Reference
🌀 | @Perspective_7
👍4👎1
Perspective | پرسپکتیو
▪️ زیبایی‌شناسیِ فرمالیست‌ها (١) • فرمالیست‌ها بیش از هر هنری به هنرهای دیداری توجه کرده اند. معتقدند که لازمه ادراک این هنرها حس کردن فرم و رنگ و شناخت فضای سه بعدی است. (فقره آخری لازم است، جز مکعب که بگونه نقش مسطحی در نقاشی ظاهر می‌شود و چنین نقشی را…
▪️ زیبایی‌شناسیِ فرمالیست‌ها (٢)


تفسیر فرمالیستی از موسیقی هم با خطوط مشابهی انجام می‎شود. در اینجا نه تنها بازنمایی (برنامه موسیقی) حذف می‌شود، بلکه حتی در آن قلمرو کامل احساسات بشری هم مغفول می‌ماند (البته نه احساساتی که از مشاهدۀ فرم خالص حاصل می‌شود، بلکه فقط احساسات زندگی نظیر عشق و وحشت). موضع فرمالیستی در مورد ادبیات و همه هنرهایی که با کلمه و کلام سر و کار دارند (سرود، اپرا، نمایشنامه، سینما)، به نظر محال و غیرممکن می‌رسد؛ از این رو فرمالیست‌ها به ندرت تلاش کرده‌اند تا نظریه خودرا در ادبیات هم تعمیم دهند. واسطه کلام ادبیات کلام و عبارت است، کلمات و عبارات هم صرفا صدا نیستند، بلکه صداهایی هستند با مفهوم و معنی؛ این معانی هم ناگزیرانه با ابژه‌ها، اعمال، خصوصیات و صفات و موقعیت‌های زندگی سر و کار دارند. ادبیات اگر فقط صدا باشد، یک چیز بی‌ارزش و فقیر خواهد بود، و با مجموعه‌ای از مفاهیم و معانی است که می‌تواند پر بار و زیبا و دل‌انگیز باشد.


📚| کتاب «فلسفه هنر و زیبایی‌شناسی»
✍️| نویسنده: جان هاسپرز، راجر اسکراتن

▪️| #Aesthetic
🌀| @Perspective_7
👍5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ناتالی پورتمن:

« بازیگران جوان اغلب به عواقب برهنگی یا صحنه‌های جنسی فکر نمی‌کنند. آن‌ها یک نقش را چنان می‌خواهند که می‌پذیرند مورد هرگونه سوء‌استفاده قرار گیرند؛ و سپس خانواده، دوستان و حتی غریبه‌ها را شرمنده می‌کنند. »


🖼 «ناتالی پورتمن» در کنار «دارن آرونوفسکی» در پشت‌صحنه فیلم «قوی سیاه» - ٢٠١٠

"Natalie Portman" by "Darren Aronofsky" in behind the Scene Of "Black Swan" (2010)


🎊 به مناسبت چهل و سه سالگیِ «ناتالی پورتمن»


🎬| #Behind_The_Scene
🌀| @Perspective_7
👍6
ارنست لمان:


« این غیرقابل تصور است که یک فیلمنامه‌نویس بیاید به یک کارگردان بگوید چطور باید کارگردانی کند، یا یک تهیه‌کننده بگوید چطور باید تهیه کند، یا به یک بازیگر بگوید چطور باید بازی کند، یا به یک فیلمبردار بگوید چطور باید یک صحنه را نورپردازی و فیلمبرداری کند. اما این هنوز برای کسی جا نیفتاده که چرا همه فکر می‌کنند می‌توانند مدام به فیلمنامه‌نویس بگویند چطور باید بنویسد؟ این یک تجاوز واضح به حدود یک نویسنده است. »


ارنست لمان را از جمله حاذق‌ترین، پرکارترین و مشهورترین فیلمنامه‌نویسان هالیوود می‌دانند. شخصیتی منعطف، خلاق و بی‌پروا که گویند پشت صراحتِ لهجۀ خود، جهانی از کلنجارها را با خود داشت. او فیلمنامه‌نویس، کارگردان و تهیه‌کنندۀ آمریکایی بود که بیشتر اعتبار خودرا از نویسندگی و کشمکش‌هایی که [ناخواسته] با تهیه‌کنندگان و کارگردانان داشت به دست آورد. از آثار او می‌توان به «سابرینا»، «شمال از شمال غربی»، «چه‌کسی از ویرجیناوولف می‌ترسد»، «بوی خوش موفقیت» و «پادشاه و من» اشاره کرد.

📇 ¦ #ScreenWriting
🌀 ¦ @Perspective_7
👍6
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رومن پولانسکی:


« سکانس بریدن بینی، کار سختی بود. لوگان فریزی، مسئول جلوه‌های ویژۀ گروه پیشنهاد داد یک سوراخ بینی مصنوعی برای جک بسازیم، اما من نپذیرفتم. می‌خواستم بدون استفاده از هیچ ترفندی فقط با خطای دید تماشاگر بازی کنم. به او گفتم به چاقویی احتیاج داریم که سرش یک لولا کار گذاشته شود و ضامن چاقو به قدر کافی سست باشد که با کوچکترین فشاری رها شود، طوری که انگار تیغ از وسط بینی رد شده است. در نتیجه، بیننده حواسش به خونی که از دماغ بیرون می‌زد پرت می‌شد و متوجه کلک ما نمی شد. فریزی درست همان چیزی را که خواسته بودم تهیه کرد چاقویی که لولایی رویش کار گذاشته و خون واقعی در یک طرفش پنهان شده بود، وقتی چاقو را از بینی جک رد می‌کردم با دستم حباب را فشار می‌دادم و خون از آن فواره می‌زد. سکانس چاقو خوردنِ بینیِ جک، باعث کنجکاوی زیادی شد. من و جک دیگر حال‌‍مان به هم می‌خورد از بس که در جلسات مختلف راجع این سکانس توضیح دادیم. آن‌قدر که گاهی وقتها حوصله‌مان سر می‌رفت و می‌گفتیم بله، آن صحنه واقعی بوده است. »


𝑪𝒉𝒊𝒏𝒂𝒕𝒐𝒘𝒏 (𝟏𝟗𝟕𝟒)
𝑫𝒊𝒓: 𝑹𝒐𝒎𝒂𝒏 𝑷𝒐𝒍𝒂𝒏𝒔𝒌𝒊


👤| #Roman_Polanski
🌀| @Perspective_7
👍6